اهمالکاری یا به تعویق انداختن کارها، شاید بزرگترین عاملی است که موجب میشود زندگی ما در چرخهٔ روزمرّگی گیر کند، و باعث میشود ما دچار روز-مرگی شویم و دستمان از تحقق رویاهایمان کوتاه بماند. برای اهمالکاری و برونرفت از آن، دلایل و راهکارهای زیادی را میتوان عنوان کرد؛ اما احساس میکنم تا زمانی که ما به «ریشه» نپردازیم و مدام در پی و درگیر مصداقها باشم، باز دچار اهمالکاری خواهیم شد.
مُسکن یا درمان ریشهای؟
یعنی مثل این است که سرمان درد میکند و ما به جای اینکه در پی درمان آن، تغییر سبک زندگیمان، بازنگری در شیوه تغذیهمان و در پی گرفتنِ تحرک و ورزش باشیم، مدام با خوردن قرصهای مُسکّن درد را موقتا از یاد ببریم. گاهی مسکنِ ایرانی جواب نمیدهد و میگوییم استامینوفنها و ژلوفنهای ایرانی پُرِ گچ هستند 🙂 میرویم سراغ خارجیها، ادویل و تایلنولِ آمریکایی؛ اما مسکن در نهایت مسکن است. یکی قویتر و اثرگذارتر از آن یکی، اما هیچکدام از آنها قادر به یافتن ریشه و درمان آن نیست.
البته باز هم گاهی مسکن لازم است!
یک نکته مهم را پیش از ادامه بگویم که حتی در صورت یافتن ریشه و درمان آن، باز هم ممکن است گاهی به هر دلیلی دچار سردرد شویم، یا در خصوص موضوع مورد بحث ما، حتی اگر ریشه اهمالکاری را هم یافته آن را برطرف کنیم، باز هم به دلیل طبعِ مغزِ آدمی (که فقط در پی آسایش، حفظ وضع موجود و صرف کمترین انرژی است)، و احیانا مراوده با افراد دیگر که به درجات دچار اهمالکاری هستند، همچنان ممکن است گاه و بیگاه دچار تعلل و سستی در انجام کارها شویم.
پس همانطور که قرصهای مسکن بهاصطلاح over the counter هستند و بدون نسخه فروخته میشوند (و در هر خانهای معمولا پیدا میشوند و اغلب ما هرازگاهی از آنها برای تسکین درد خود استفاده میکنیم)، تکنیکهای مختلف برای رفع اهمالکاری هم همچنان کارایی خود را دارند.
اما شناخت ریشه و تلاش برای درمان آن، احتمال اهمالکاریهای بعدی و تعدد آنها را خیلی کمتر خواهد کرد. بنابراین ارزش دارد که وقت بگذاریم و ریشه اهمالکاری را بشناسیم.
ریشه اصلی اهمالکاری چیست؟
تجربه و مطالعه به من نشان داده که ریشه و اصل و اساس اهمالکاری این است که ما در ناخودآگاه خود و در عمیقترین دهلیزهای ذهنمان میپنداریم «کاری که قرار است برای انجامش خودمان را به زحمت بیندازیم، ارزشاش را ندارد.» این امر مخصوصا برای ما ایرانیها حادتر است. اما چرا؟
ممکن است شما صاحب یک کسبوکار باشید. تلاش فراوان کردهاید تا یک بیزینس مفید و خوب و سودده را راهاندازی کنید و تازه آن را از آب و گل درآوردهاید که میبینید ای دل غافل! دلار سه یا چهار برابر شد و شما باید سه برابرِ قبل زحمت بکشید و تازه سودتان هم از قبل، کمتر شود. طبیعی است که قویترین و سختجانترین و سرسختترین آدمها هم در این وضعیت، شل میشوند.
قرار است با مشتریان تازه تماس بگیری، بازاریابی انجام بدهی، محصولات جدید تولید کنی، برای فروختن و سرویسدهی به مشتریان قبلی کار کنی… اما قیمت دلار و نوسانهای اقتصادی ــ که هیچکدام هم دستِ تو و تقصیرِ تو نبوده است ــ عین شمشیرِ داموکلسی بالای سرت تاب میخورد و امانِ تو را میبُرد. آنقدر بیرمقی که حتی صبح حال نداری از جایت بلند شوی. و در نتیجهٔ این حالِ بد، مدام کارهایی را که میدانی اوضاع مالیات را حداقل در حدی نگه میدارد که اموراتت بگذرد و دست جلو کسی دراز نکنی، به تعویق میاندازی.
میدانی حتی احتمالش هست که برخی کارها، حتی در این شرایط، موجب سود سرشاری برایت شود، میدانی که رقبایت هم دست روی دست گذاشتهاند و نظارهگر اوضاعند، اما باز هم حالش را نداری.
با خودت میگویی اگر نشد چه؟ اگر این همه زحمت کشیدم و باز هم یک زلزله و طوفان و سونامی آمد و تمام زحماتم را عینِ پشگلِ گوسفند شُست و بُرد چه؟ پس اهمال میکاری 🙂 شل و وارفته مینشینی و کارهایت را به تعویق میاندازی.
و میدانی چیست؟ حالت که از قبل خراب بوده، این به تعویق انداختنهای مکرر هم حالت را هر چه بدتر میکند.
اما چاره چیست؟ چطور میشود از این چرخهٔ منحوس بیرون آمد؟
میخواهم یک حقیقت مهم را با شما در میان بگذارم. امیدوارم شش دانگ حواستان جمع باشد و با دقت به ادامه مطلب توجه کنید.
تمام آن حرفها و استدلالهایی که خیلی هم منطقی به نظر میرسند (اینکه زحمت بکشم و باز هم به نتیجه نرسم چه؟… ارزشش را ندارد…)، اینها همه حرفهای «ذهن» شماست. حرفهای خودِ حقیقیِ شما نیست.
ممکن است اعتراض کنید که ذهن من، همان خودِ من است. ممکن است از دکارت وام بگیرید که گفته بود «میاندیشم پس هستم.» اما خبر مهمی باید به شما بدهم: شما اندیشهتان نیستید. شما فکر و ذهنتان نیستید. شما بدونِ اندیشیدن، بدون فکر کردن، هم «هستید». هستی و بودنِ شما بسته و وابسته به فکر و ذهن شما نیست. در حقیقت، شما «ناظر» اندیشههایتان و «آگاه» (aware) به آنها هستید.
…گردن بزن اندیشه را
برای فهم بهتر این موضوع، اینطور تصور کنید که یک کپی از شما، در درون شما وجود دارد. حالا آن نسخهٔ کپی را از درون خودتان بیرون بکشید و کنار خودتان قرار بدهید. اگر در طی روز آگاهانه او را نگاه کنید، متوجه خواهید شد که مدام چانهاش کار میکند. یکریز در حال حرف زدن و غرغر کردن و مزخرفگویی است. گاهی وقتها عصبانی میشود و داد میکشد و میخواهد خرخرهٔ همه را بجود. گاهی سر ذوق و شوق است و میخواهد همهٔ عالم را بغل کند. معمولا تعادل ندارد. و ساکت هم نیست.
غم و شادی برِ عارف چه تفاوت دارد
اما آن خودِ حقیقیِ شما، که شاهد و ناظر بر این خودِ ذهنیِ موهومی و به او «آگاه» است، دچار این نوسانها نمیشود. او فقط هست، و در بودنِ خود شاد است.
مست بگذشت و نظر بر منِ درویش انداخت
تمام تلاش ما باید این باشد که این خودِ حقیقی را از اسارتِ آن خودِ موهومی آزاد کنیم.
بردهٔ ذهن یا اربابِ ذهن؟
اگر ما از دست ذهنمان آزاد و رها باشیم، به جای اینکه ما برده او باشیم و او ارباب ما، ما فرمانده او خواهیم بود و او خدمتگزار امین ما. در چنین وضعیتی، ذهن میشود غول چراغ جادوی ما.
ذهن، قدرتهای بینظیری دارد، به دقت و سرعت میتواند فرمانهای ما را اجرا کند؛ و اگر فرمانهای خوب به او بدهیم، زندگی ما روز به روز بهتر میشود. در آن صورت، از کمند گذشته و آینده هم رها میشویم. به جای اینکه مدام به ناکامیهای گذشته و به ابهامهای آینده فکر کنیم (و اینگونه فکر و ذهنمان را بهواقع «مسموم» کنیم)، کاری را که باید، در لحظهٔ الان (لحظهٔ جاوادنهٔ اکنون یا به قول فلیسوف و الهیدانِ حکیم انگلیسی، سِر آلن واتس، eternal now) انجام میدهیم.
و به شما قول شرف میدهم که انجام کار، انجام کاری که میدانی باید انجامش بدهی، همین الان و بدون در افتادن به دام وسواس و کمالگرایی، حالت را خوب که نه، عاااااااااااااالی میکند!
یک تکنیک کاملا علمی و کاربردی برای درمان ریشهای اهمالکاری
همانطور که پیشتر نوشتم، «ذهنِ» ماست که مانع میتراشد و موجب اهمالکاری ما میشود. ذهن ماست که دشواریها و به نتیجه نرسیدنهای گذشته را برای ما بولد (برجسته) میکند و ما را از ابهامِ آینده میترساند؛ و اینگونه به ما القا میکند که تلاشهایمان ارزشی نخواهد داشت.
برای ساکت کردن ذهن، باید سختجانانه یک روتین (آداب) موثر را در زندگی پیاده کرد. من اسمش را گذاشتهام «حضور در معبد شخصی». این تکنیک اصلا رنگ و بوی مذهبی ندارد و شما باورمند به هر آیینی که باشید، میتوانید آن را انجام بدهید.
حضور در معبد شخصی
روشش این است که هر صبح (بهتر است صبح باشد که هنوز انرژیهای درونی ما با دنیای بیرون ترکیب و مخلوط نشده است)، پس از بیدار شدن و نظافت شخصی و احیانا خوراکی خوردن، آرام در گوشهای بنشینید (بهتر است یک گوشه خاص را انتخاب کنید، مثل یک جور محراب عبادت) و دستکم ۱۵ دقیقه چشمهایتان را ببندید، سکوت کنید و ناظر افکار خود باشید. به نفس کشیدنهای خود، به دم و بازدم خود، توجه کنید. اگر فکرتان خواست به سمتی برود، شما با آن فکر نروید، درگیرش نشوید؛ فقط مثل ابری که در آسمان میگذرد و شما نگاهش میکنید، به فکرهایتان نگاه کنید.
میتوانید پیش از انجام سکوت، تسبیح بزنید و ذکرهای مثبت بگویید (مثل «من خودم را دوست دارم»، «من دوستداشتنی هستم»، «من میتوانم»، «من راهحل هر مسئلهای را در هر حالی پیدا میکنم»، «هر آنچه که برای من پیش میآید خیر است»، «من شاد حقیقی هستم» و…). و میتوانید پس از سکوت، چند خطی کتابهای انگیزشآفرین، دارای بار معنوی، شعرهای خوب و جانفزا و… بخوانید. و میتوانید بعدش بروید ۱۰-۲۰ دقیقهای قدم بزنید و زندگی را، بدون قضاوت، «تماشا کنید». آدمها و گربهها و گلها و درختها و ابر و آسمان و باد و خورشید و… را ببنید، شاهد و ناظر آنها و به وجودشان آگاه باشید؛ درست همانطور که به وجود «ذهن» خود آگاه هستید.
رسانهها تعطیل!
مهم و بسیاااااااااااااااار مهم است که تا پایان این روتین، سراغ گوشی خود، سراغ کامپوتر، سراغ اینترنت و سراغ تلویزیون و خبر و روزنامه و امثال اینها نروید. به شما قول میدهم اگر فقط ۲۱ روز این روتین را انجام بدهید، حالتان چنان عالی خواهد شد که کل روز را به شوق حضور در معبد شخصی خود در صبح فردا طی خواهید کرد 🙂 و البته اثرات خوب این تمرین، از همان چند روز اول نمایان خواهد شد.
آیا وقت میکنم هر صبح این کارها را انجام بدهم؟
ممکن است شما بگویید من صبح که بیدار میشوم، فرصتی برای این کارها ندارم. پاسخ این است که باید زودتر از خواب بیدار شوید. اگر بتوانید ۵ صبح بیدار شوید که عالی است. شرطش این است که شبها زودتر بخوابید و یکی دو ساعت پیش از خواب نیز رسانهها را تعطیل کنید.
به خاطر داشته باشید که اغلبِ آدمهای موفق، صبحهای خیلی زود از خواب برمیخیزند؛ و مهمتر از آن، زمان صبحگاهی خود را صرف اموری ارزشمند و عمیق و معنادار میکنند. اینطور است که وقتی دیگران تازه بیدار شدهاند، آنها بهتعبیری دوش جسمی و جانیِ خود را گرفتهاند و آمادهاند با شوق و انرژی، وارد جریان زندگی شوند
تو ز خویشتن بُرون آ!
اگر تا اینجا مقاله را خوانده باشید، متوجه شدهاید تا حد زیادی دست خود ماست که حال خودمان را خوب نگه داریم و به این شکل، از اهمالکاری و سستی و به تعویق انداختن کارها، در امان بمانیم. وقتی ما به خودمان ــ خود حقیقیمان ــ وصل باشیم، چنان انرژیای خواهیم داشت که اهمالکاری اصلا فرصت عرض اندام پیدا نخواهد کرد.
یک نکته دیگر هم اینکه اگر بارها شکست خوردهاید و احساس میکنید زحماتتان هدر رفته، بدانید و آگاه باشید که این امر فقط برای شما پیش نیامده است. برای خیلیهای دیگر هم پیش آمده و خیلیها هم با سربلندی از این شرایط عبور کرده و به موفقیتهای خیرهکننده رسیدهاند. یکی از آنها، موسس شرکت خودروسازی هوندا در ژاپن است که داستان او را در فایل آموزشی «در شرایط سخت و دشوار چگونه شکوفا شویم؟» تشریح کردهام.
و کلام آخر، بیتی از شعرِ درخشانِ استاد دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی:
ز بُرون کسی نیاید چو به یاریِ تو اینجا
تو ز خویشتن بُرون آ، سپهِ تتار بشکن!
پیشنهاد میکنم این شعر زیبا و سراسر شور را با صدای زندهیاد حبیب گوش کنید و لذت ببرید:
▫️علیاکبر قزوینی

عالیی بسیار ممنون
درود بر شما.
درود بر شما
ازتون سپاسگذارم
من راه درازی در پیش دارم…
درود بزرگوار
حالمان خوب شد.
مخصوصا با آهنگ حبیب!
دوستتان دارم
درود بر شما. خوشحالم که این مطلب تاثیر خوبی روی حال شما داشته است. شاد و پیروز باشید