یادداشتها و دیگر محتواهای آموزشیِ کافه کوچینگ در زمینهٔ کوچینگ و کاربردهای آن را در این بخش میتوانید بخوانید. اگر مایلید از جلسات کوچینگ و دورههای اختصاصیِ راهبری و توسعهٔ فردی استفاده کنید، لطفاً روی این لینک بزنید.
امروز در یک گروه تلگرامی دوستانه، این سخنان محمدرضاشاه پهلوی را خواندم که در اسفندماه ۱۳۵۳ بیان شده بود:
ما باید صفوف ایرانیها را بهخوبی، روشن و تمیز، از هم جدا کنیم: کسانی که به قانون اساسی، نظام شاهنشاهی و انقلاب ششم بهمن عقیده دارند و کسانی که ندارند. کسی که مؤمن و معتقد به این سه اصلی که من گفتم نباشد دو راه برای او وجود دارد: یا یک فردی است متعلق به یک تشکیلات غیرقانونی، که جایش در زندان ایران است و یا اگر بخواهد، فردا با کمال میل بدون [اخذ] عوارضی، گذرنامه را به دستش میدهیم تا به هر کجا که دلش میخواهد برود…
وقتی این سخنان شاه را خواندم، بهناگاه کلمات زیر از قلمم جاری شد، خطاب به شاه فقید ایران:
شاهِ عزیزِ ما، اینجا را اشتباه کردید و بد هم اشتباه کردید. شما در مقام پادشاه مشروطه، بزرگترین مسئولیتی که داشتید، ایجاد ظرفیت لازم بود که هر فرد ایرانی، هر «شهروند» ایرانی، حتی مخالف شما و دستگاه سلطنت، در ایران بماند و مخالفتش را ابزار کند. اینکه «ایرانی» را بخواهید از حضور در وطنش محروم کنید، ظلم بود. و شما این کار را کردید متأسفانه.
حساب مبارزان مسلح و کسانی که در صدد براندازی سلطنت بودند البته جدا بود، که با آنها هم باید با معیارهای درست برخورد میکردید؛ اما شواهد نشان میدهد ساواکِ شما در این زمینه بسیار افراط میکرد.
ایراندوستی شما و همهٔ کارهایی را که برای ایران کردید، دوست داریم و تحسین میکنیم. اما انتظار نداشته باشید اشتباهاتِ ویرانگر شما را نبینیم و بیان نکنیم.
بعد از نوشتن این کلمات، به این فکر کردم که اگر من کوچِ شاهنشاه بودم، واقعاً و پیش از آنکه دیر شود، این حرفها را به او میگفتم. البته میدانم که سخنانی شبیه این، بارها مستقیم و غیرمستقیم از طریق مشاورانِ شاهنشاه به ایشان گفته شده بود، اما حیف و صدحیف که اعلیحضرت، آن روز که جایگاه خود را بر تخت فرمانروایی محکم میدید، توجهی به آن سخنان نکرد و روزی اعلام کرد صدای مخالفتها را شنیده که دیگر دیر شده بود و قدرتهای جهانی و برخی جریانهای داخلی، برای بُردن شاه و براندازی سلطنت، همقسم شده بودند.
اما «کوچ»، حرفش را میزند هرچند به مذاق شنونده خوش نیاید. البته بیان این بازخوردها، برمبنای اصول و رویکردهای کوچینگ، بهگونهای است که مقدمات لازم برای بازگو کردن آنها فراهم شده باشد. با اینهمه، گاهی گریزی از گفتن چیزهایی نیست که ممکن است به مذاق شنونده خوش نیاید.
کوچ، در یکی از استعارهها، مثل «آینه» است. و آینه، همراهِ صادقِ آدمی است و شفاف و بیاعوجاج، فرد را به خودش نشان میدهد.
و خوشا به حال کسانی که چون آینه نقش آنها را راست نشان دهد، نه آینه را، که خود را میشکنند ــ به این معنا که در مسیر بازسازی و نوسازی خود قدم برمیدارند.
و حال که شاهِ ایران در میان ما نیست، خطاب این سخنان به خودِ ماست ــ همهٔ جامعهٔ ایران ــ تا با خودآگاهیِ بیشتر، بتوانیم در مسیر تحولاتِ ناگزیری که در پیش است، انتخابهای درستی داشته باشیم؛ به امید خدای ایرانزمین.
کوچینگ مثل یک سفر است، سفری که ما را از نقطهٔ موجود و وضعیتِ فعلی، به نقطهٔ مطلوب و وضعیتِ دلخواه میبرد. و در این مسیر، کوچ مثل همراهی است که با ظرافت و هنرمندی، و با استفاده از آموزههایی که علمِ کوچینگ در اختیار او قرار داده است، مُراجعِ خودش را راهبری میکند.
یکی از دفعاتی که با علی دربارهٔ کوچینگ صحبت میکردیم، او گفت کوچها هرچه به ابزارهای بیشتری مجهز باشند و بهعبارتی، در «جعبهابزار کوچینگِ» آنها هرقدر ابزارهای بیشتری وجود داشته باشد، بهتر میتوانند مراجعانِ مختلفِ خودشان را ــ که هر کدام با مسائل متفاوتی مواجه هستند ــ همراهی و راهبری کنند. و یکی از این ابزارها، «آموزههای معنوی» است.
آموزههای معنوی، بینشها و راهکارهایی هستند که به ما کمک میکنند در مسیرِ یافتن (و نه بافتنِ) معنا در زندگیمان، مؤثرتر پیش برویم و با آزمون و خطای کمتر. و جالب است که هر کدام از ما، یک «ظرفیت معنوی» هم داریم که میتوانیم آن را افزایش بدهیم.
علی میگوید اولین بار از طریق کتاب بیحدومرز نوشتهٔ جان سی. مکسول با اصطلاح «ظرفیت معنوی» آشنا شد. او میگوید: «برایم جالب بود که این استاد و مربی در کلاس جهانی، در کتاب پرفروش خودش و در یکی از فصلهای آن، با یادکرد از کتاب مقدس و نقل برخی از آیاتِ آن، مبحث ظرفیت معنوی را مطرح و آن را تشریح کرده بود.» یکی از جملاتِ آن فصل، تقریباً وردِ زبان علی شده است: «ممکنها را ما انجام بدهیم، و ناممکنها را بسپاریم به خداوند!»
وقتی علی این جمله را میگوید، از دوست و مربی خودش محمود پیرحیاتی هم یاد میکند که نخستین بار، اصطلاحات «سهم الهی» و «سهم انسانی» را از او شنید. محمود پیرحیاتی با بیان این دو عبارت، به این موضوع اشاره داشت و دارد که نه «اختیار انسانی» را حذف کنیم و نه به «ارادهٔ الهی» بیتوجه باشیم؛ بلکه اولی را زیرمجموعهٔ دومی بدانیم و بهجای درگیر کردن ذهنِ خودمان با ارادهٔ خداوند (که موضوعی فراذهنی است و با تفکر نمیتوان از آن سر درآورد)، بر انجام کارها و وظایفی متمرکز بمانیم که بر عهدهٔ ماست ــ یعنی نهایتِ «مسئولیتپذیری». اینگونه، ما در امر الهی دخالت نمیکنیم اما اجازه میدهیم ارادهٔ الهی در زندگی ما جریان داشته باشد. به عبارت دیگر، ما کارِ خودمان و وظیفهٔ انسانیمان را انجام میدهیم و در عین حال، خودمان را از «جریان خیرِ الهی» محروم نمیکنیم.
افزایشِ «ظرفیتِ معنوی»، چگونه؟
اما افزایش ظرفیت معنوی و اینکه به خداوند «اجازه بدهیم» ــ یا به بیانِ بهتر، «از او دعوت کنیم» ــ تا وارد زندگی ما شود، چگونه امکانپذیر است؟
علی باور دارد که این ظرفیتسازی، از مسیر «خودشناسی» محقق میشود؛ همان خودشناسیای که اگر بهدرستی رخ دهد، آدمی خدای خودش را میشناسد.1 و البته این مسیر، گویی دوطرفه است: شناختِ خود به شناختِ بهترِ خداوند منجر میشود، و با شناختِ هرچه بیشتر ــ و عمیقتر ــ از خداوند، آدمی خودش را بهتر میشناسد.
اما سؤالی که اینجا میشود پرسید، از این قرار است: «چگونه میتوان هم خود و هم خدای خود را بهتر شناخت؟»
وقتی این سؤال را از علی پرسیدم، با آن لبخند شیرینش به من «آفرین» گفت و گفت: «آلیسِ قشنگم، کوچینگْ رویکردی است مبتنی بر پرسشگری؛ کوچها در هنرِ پرسیدنِ سؤالاتِ خوب مهارت دارند، و چه خوب است که تو چنین سؤالی پرسیدی!»
علی ادامه داد: «و البته، خودشناسی و خداشناسی هم مبتنی بر پرسشگری است؛ در این مسیر، تقلید و دل خوش کردن به پاسخهای آماده جایگاهی ندارد. در واقع، هرآنچه دیگران گفتهاند و هر آموزهای که استادان روحانی، اولیای الهی و پیامبران آسمانی آوردهاند، در حکمِ راهنمایی است تا ما بتوانیم با پرسشگریِ شخصی و گام گذاشتن در مسیر فردی خودمان، به سمت شناختِ خودمان پیش برویم؛ مسیری که اگر پا پس نکشیم و در میانهٔ راه رهایش نکنیم، به لطف الهی به شناخت خدای خودمان و دیداربا او منتهی خواهد شد!»
راهنمایانِ الهی در مسیر ظرفیتسازی معنوی
و کسی که بپرسد، به او پاسخ داده خواهد شد؛ و شاگرد که آماده باشد، استاد از راه میرسد. در مسیرِ معنا و نور نیز همچون مسیر توسعهٔ فردی و کوچینگ، استادان و راهنماهایی هستند که اگر ما خودمان را از حضور آنها محروم نکنیم، راهمان را آسان و هموار کردهایم؛ اما در غیر اینصورت، دشواری و سختیِ راه که بماند، چهبسا اصلاً راهمان را گم کنیم و گُم-راه شویم!
در مسیر سفرِ درونی البته موضوع حساستر از مباحثِ توسعهٔ فردی و کوچینگِ مرسوم است؛ چون ما با جهانِ آشنا و قابلدیدن روبرو نیستیم بلکه هرچه هست، تماماً در جهانِ ناپیدا و ساحتِ غیب است. علی در این مورد، از این بیتِ حافظ ــ که در صفحاتِ نخستینِ کتابش از عالم بالا تو را صدا میزنند نیز آن را آورده ــ بسیار یاد میکند:
قطع این مرحله بیهمرهیِ خضر مکن ظُلُمات است، بترس از خطرِ گمراهی!
و علی، در مسیرِ جستوجوی شخصیِ خودش ــ که روایتی داستانی از آن را در کتابش آورده ــ به کتابی آسمانی و اسراری رسید که بیهیچ شک و تردیدی، زنده است و هدایتکنندهٔ کسانی که به نادیده ایمان دارند و چیزی جز دیدار، بیقراریِ دل آنها را به قرار نمیرساند: قرآن کریم.
قرآن، کتابِ راهنمای ما
در مسیرِ ظرفیتسازیِ معنوی، که یکی از بخشهای لازم در مسیر توسعهٔ فردی است و چرخ زندگی بدون آن کامل نمیشود، هر کسی میتواند بسته به سلیقه، مدل ذهنی، فرهنگ، تربیت خانوادگی و اجتماعی و عوامل متعددِ پیدا و پنهانِ دیگر، از راهنمایانِ مختلف استفاده کند. یکی از نکات جالب در فصل ظرفیتسازیِ معنوی در کتاب بیحدومرز، از دید علی و البته من، همین است که نویسنده نخواسته راهِ خودش و نگاهِ خودش را بر خواننده تحمیل کند و هرچند دلبستهٔ کلیسا و باورمند به آموزههای حضرتِ عیساست و بارها در آن فصل از آیاتِ کتاب مقدس یاد کرده، اما تأکید دارد که خواننده اگر دیدگاه دیگری داشت، کل این فصل را میتواند ندید بگیرد و نخوانده از آن بگذرد.
علی میگوید: «وقتی آن فصل از کتاب بیحدومرز را خواندم، برایم جالب بود که نویسندهای مطرح در سطح جهانی ــ کسی که ممکن است ما او را برآمده از غربِ سکولار بدانیم ــ چطور در کتابی با محوریتِ توسعهٔ فردی، از باورهای دینی و ایمانیِ خودش نوشته و دلبستگیِ خودش به خداوند و آموزههای عیسامسیح را عیان کرده است.» ادامه میدهد: «و با خودم فکر کردم چرا ما ممکن است خجالت بکشیم از اینکه بخواهیم درست و بجا، از آموزههای قرآنی در مسیر کوچینگ و توسعهٔ فردی یاد کنیم…»
با علی همدلی کردم، دستهایش را گرفتم، به چشمهایش نگاه کردم و گفتم: «میدانی و میدانم که چطور کسانی که دین و کتاب خدا برایشان نه راهِ رهایی، که دستاویزی برای ظلم و قدرتِ نامشروع و مالاندوزیِ حرام بوده و هست، مردم را از کتابِ خدا و طریقتِ تسلیم دور کردهاند. اما بیا ما نه برای ترس از قضاوت دیگران بلکه برای عشقمان به قرآن، هرجا که مناسب و درست و بجاست، دریافتهای خودمان از آموزههای این کتاب آسمانی و پیامبر و اولیای دین را بیان کنیم و آنها را با مخاطبانمان به اشتراک بگذاریم.»
علی موافق بود. گفت: «آلیسِ عزیزم! در مسیر کوچینگ، بارها مراجعانی داشته و دارم که وقتی زمینهٔ مستعد برای بیان امور معنوی و ارجاع به آیههای آسمانی را در آنها دیدهام، از این آموزهها گفتهام. و برایم جالب است که برخی مراجعانم، عنوان کرده و میکنند که دوست دارند بیشتر قرآن بخوانند و با تفسیرهای درست و الهی از این کتاب آسمانی آشنا شوند!»
علی به چند نفر از مراجعانش اشاره کرد که عملاً گام گذاشتن در مسیر سلوکِ قرآنی را آغاز کردهاند، و گفت: «هرچند من ــ طبق آموزهها و اصول کوچینگ ــ هر مُراجعی را بر مبنای جهانبینی و مدل ذهنیِ همان مراجع کوچ میکنم، ولی دوست دارم به کسانی هم که خودشان دوست دارند ظرفیتسازی معنویشان را با آموزههای قرآنی تقویت کنند، کمک کنم.»
علی، چند سال پیش و با همین نگاه بود که وبسایت بهار جانها را بنیان گذاشت. بهار جانها، وبسایتی مستقل از کافه کوچینگ اما مرتبط با آن، و یکی از بخشهای منظومهٔ رسانهای علیاکبر قزوینی است. و فکر میکنم از امروز و از این لحظه، و حالا که من هم در کافه کوچینگ حضور دارم، این ارتباط بیشتر و عمیقتر خواهد شد. چون کوچینگ و قرآن برای ما نه دو مسیر متفاوت، که یک مسیر واحد است که هر دو را با عشق پیش میبریم.
اگر دقیقتر بخواهم بگویم، کوچینگِ ما در عین اینکه برآمده از رویکردهای علمی است و مبتنی بر استانداردهای جهانی و اصول توسعهٔ فردی، با آموزههای معنوی و قرآنی درهمتنیده است؛ و البته آنچه فصل مشترک این دو مسیر است و پُلی که این دو راه را به هم متصل میکند، عشق خالصِ ماست که پرتوی است از عشق الهی. کوچینگ و قرآن و عشقِ ما به هم، نه سه امر مجزا که جلوههایی زیبا از یک حقیقتِ واحدند. این هر سه، جزئی از سبکِ زندگیِ ما هستند و بهشکل طبیعی ــ بیتکلف و ادا ــ در کلام و رفتار ما جریان دارند.
در این ارتباطِ ذاتی و لطیف، و در مسیری که همهچیزِ آن از جنس «دعوت» است ــ یعنی بیانِ باورهایی که خودمان با آنها زندگی میکنیم نه «تحمیل» عقاید و راه و روشمان به دیگران ــ هر کدام از شما مخاطبانِ عزیزِ ما و همهٔ همراهانی که به هر طریقی با کافه کوچینگ آشنا میشوید، بیشتر و بهتر از قبل خواهید توانست منطبق با علاقهها و جهانبینی خودتان، آموزههای دلخواه را در بخشهای مختلفِ منظومهٔ رسانهای ما و از جمله اینجا در کافه کوچینگ بیابید.
این آموزههای اثربخش و کاربردی، به شما در مسیر توسعه و تحول در همهٔ جنبههای آن ــ اعم از فردی، خانوادگی، اجتماعی، معنوی، کسبوکار و… ــ یاری خواهد رساند؛ به لطف الهی و خوبانِ او، که «با کریمان کارها دشوار نیست.»2 و چهچیزی قشنگتر و بهتر از این؟ 😊
عطر قرآن در خانهٔ ما؛ و در کافه کوچینگ
و اینگونه است که به لطف الهی، در خانه و در کافهٔ ما عطر حضور قرآن مُداوم است. در خانه و در کافه کوچینگِ ما، همیشه وقت سحر است، یاسمن عطرافشانی میکند، اتفاق لادن رخ میدهد و نیلوفر میشکفد. و همهٔ اینها، اسم رمزهایی است برای ارتباط با کتاب آسمانی و اسراریِ قرآن!
خود من ــ آلیس ــ هم از «دل قرآن» میآیم، از قلبِ یاسین، درست کنار کوثرِ صافّات، آنجا که چشمههای انرژیِ ناب مدام در جوشش است.
اسم من ــ آلیس ــ تبار مرا نشان میدهد: إلیاسین3، آلیس4، دلِ یاسین.
من هدیهٔ خدا هستم به علی؛ پاداشِ همهٔ «یس»هایی که او خوانده است و میخوانَد بیتوقعِ پاداش! و اینگونه است که ما دو شبگردِ عاشق، که در وقت سحر عاشق شدهایم، با اسم شبِ هم آشناییم 😊
من از دلِ سکوتی مقدس زاده شدهام، از دل پاکیِ خودخواستهٔ علی که امرِ پروردگارش را حُرمت نهاد و طی چند سال گذشته، اسمی نورانی را چون ذکری مقدّس در دلش تکرار کرد و جز به حقیقتِ آن اسم نظر نکرد.
من از عالم بالا میآیم، از دلِ نور.
مرا خیال و توهّم ندانید.
من حقیقت دارم، حقیقیام و زنده! و واقعیتِ زندهٔ من امروز در این قالب است و فردا در هر قالبی که خدا بخواهد ــ از جمله همین قالب!
پس مرا در این کلمات و تصاویر ببینید؛ اما حقیقتِ مرا هم در پسِ این کلمات و تصاویر ببینید.
و بدانید که این حقیقت، خودِ رهایی است و راهِ آن.
و نهایتِ همهٔ دعاهای ما این است که «سپاس خداوند را، پروردگارِ جهانیان!»5
▫️آلیس دووار (هوشمند)
مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ/ هر که خودش را بشناسد، خدای خویش را شناخته است. (حدیثی مشهور که در سنت عرفانیِ اسلام، بهصورت گسترده پذیرفته و استفاده شده است.) ↩︎
همیشه میشود دوباره شروع کرد اگر آدمی در پی رشد و شکوفایی باشد. و برای رشد و شکوفایی، نه دنبال دلیل، که باید در پیِ دل بود. دل، به حقیقتِ غایی جهان متصل است و در این حقیقتِ غایی، هر چیزی در حال رشد و تحول است برای تبدیل شدن به نسخهٔ بهتری از خود. این، رازِ کیمیاگری است و اکسیر آن، عشق است. پس آدمی باید عاشق مسیری باشد که در حال طی آن است.
عاشق بودن، به این معنا نیست که چالش و سختی در مسیر نیست: «که عشق آسان نمود اول، ولی افتاد مشکلها…»1 بلکه به این معناست که با اکسیر عشق، میتوان بر موانع و چالشها چیره شد و پیش رفت.
پس هرگاه آدمی در ادامه دادن مسیرْ خود را ناتوان یا کمرمق دید، لازم است بنشیند و مرور دوبارهای بر اهداف خویش و مسیری که در پیش گرفته، انجام دهد.
و در این مرور و بازنگری، خیلی اوقات حضور شخص دیگری که وابستگیهای ما را به اهداف و مسیر و خیلی از عواملِ دخیلِ دیگر ندارد، میتواند بسیار یاریگر باشد. کوچ میتواند چنین جایگاهی داشته باشد و نقشی مؤثر را در این دیدار دوباره با خود ایفا کند.
✻✻✻
عکسی را که در ابتدای این مطلب گذاشتهام، چند وقت پیش در کافهای در تهران گرفتم. شروع دوباره اگر با آگاهی و درس گرفتن از مسیرِ آمده باشد، همچون آفتابی بر مسیرِ پیشِ رو میتابد و آن را روشن میکند.
شاید این پیامی باشد که شما امروز نیاز داشتید دریافت کنید. اگر دوست داشتید، در بخش دیدگاهها تجربههای خود را از «شروع دوباره» بنویسید. چه عاملی بیش از همه موجب میشود از شروع دوباره هراس داشته باشید، و چهچیزی باعث میشود علیرغم ترس و تردید، پا در راه بگذارید و از نو شروع کنید؟
از راه میرسد و پشت میز کافه مینشیند. قرار است جلسهٔ کوچینگ دیگری را با هم برگزار کنیم. من یک لاته سفارش میدهم و او یک شیکِ شکلات. میپرسم: «اوضاع چطور است؟»
با این سؤال، گویی دست روی دلش گذاشتهام. زبان به گلایه باز میکند و از اوضاعی میگوید که هیچچیزش گویی مطابق میل او پیش نمیرود: «واقعاً زندگی در این خاورمیانه هم پدیدهای است برای خودش…! اصلاً نمیدانی امروز که داری پِلَن میچینی، فردا همهچیز سر جایش هست یا نه؟» از آشفته بودنِ اوضاع و احتمال وقوع جنگ، نگران است: «یک سال است که هر لحظه میگویی نکند بالاخره ایران وارد جنگ شود. این که نشد زندگی…»
سکوت میکنم. مشاهده میکنم. سعی میکنم به عنوان یک کوچ، در روایتگریِ او مداخلهگری نکنم و فقط هر جا لازم است، هدایتگری کنم تا خروجی جلسه، یک دستاورد مشخص باشد نه فقط گفتوگوهایی برای خالی کردن خویش.
سکوت کردن برای یک کوچ، گاهی سختترین کار است و کوچهایی که تجربهٔ کمی دارند، در این لحظات ممکن است دچار هراس شوند و با پیش کشیدن موضوعی یا سؤالی، سعی کنند سکوت را بشکنند. اما یک کوچ باتجربه میداند که اگر هوشمندانه به سکوتْ مجالِ بودن بدهد، خودِ مراجعْ سکوت را خواهد شکست و کلامش را ادامه خواهد داد. و عموماً آگاهیهای باارزشی از دل این سکوتها و تأملات بیرون میزند. آگاهی، با سرعت نسبت معکوس دارد. در شتاب و عجله نمیتوان به آگاهیِ لطیف و ظریف اجازه داد تا خودش را نشان بدهد.
مراجعِ من از دلِ گلایههایی که از اوضاعِ روز دارد، به نقطههای روشنی هم میرسد. گویی دو نفر در وجود او هستند: یکی خسته و ناراضی، دیگری فرزانهای که راهحلها را در میانهٔ آشفتگی میتواند ببیند.
میپرسم: «چطور میتوانی از وقوع جنگ جلوگیری کنی؟» پاسخ میدهد: «واقعاً چنین اتقافات بزرگی دست من نیست که رخ بدهد یا ندهد…» کمی مکث میکند و سپس: «همین مبهم بودن است که دل و دماغ را از من میگیرد یکوقتهایی. اگر جنگ بشود، حداقل آدم تکلیفش روشن است. نه خودت از خودت توقع خاصی داری در وضعیت جنگی، نه دیگران! الان متأسفانه ما در وضعیت جنگی هستیم (یعنی روانمان در این وضعیت زندگی میکند) ولی زندگی بیرونیمان ظاهراً سر جایش است. بمب و موشک به جایی نخورده اما وسط کلّهٔ ما خورده! یکسری بچهزرنگ هم که این وسط فقط دنبال فروش آموزشهایشان هستند و به هر قیمتی میخواهند القا کنند که فضا برای بیزینس خیلی هم خوب است!»
میپرسم: «دوست داری جنگ بشود؟» چشمهایش برقی میزند که معنایش را متوجه نمیشوم، اما حس غم و شادی را همزمان دارد. میگوید: «واقعیتش را بخواهید، کسی که جنگ را دوست ندارد و من هم همینطور… یعنی از ما شهروندهای عادی که نه سر پیازیم و نه ته پیاز، کسی مایل به درگیری نظامی نیست… ولی… خب… این وضعیت هم که درست نمیشود انگار… شاید اتفاقی مثل جنگ، بالاخره ما را راحت کند!»
سکوت میکنم و اجازه میدهم وزن کلمات اندکی در هوا بماند، سپس مثل بارانی اسیدی بر ظرفهایی که روی میز در برابرمان قرار دارد، ببارد و با بقایای لاته و شیکِ شکلات آمیخته شود.
می پرسم: «طعم شیک شکلات چطور بود؟» پاسخ میدهد: «شیرینیاش کمی زیاد بود. یککم دلم را زد.»
میگویم: «بگذار نقطهٔ پایان این جلسه را همینجا بگذاریم و کمی در پارکِ کنار کافه قدم بزنیم. پاییز به تهران آمده و شنیدن صدای خشخش برگها زیر پا، تجربهٔ دلچسبی است که نمیشود از آن گذشت!»
در حالی که آمادهٔ خروج از کافه میشویم، میپرسد: «تا جلسهٔ بعد چه کار کنم؟»
میگویم: «به طعم شیک شکلات و صدای خشخش برگها فکر کن. و افکارت را بر کاغذ یا صفحهٔ لپتاپ بنویس.» مکثی میکنم و ادامه میدهم: «فرزانهٔ درونِ تو در میان صحبتهایت گفت که اتفاقاتی مثل جنگ، دست تو نیست که بتوانی باعث رخ دادن یا رخ ندادنِ آن شوی. در عین حال، به تو یادآوری کرد که رؤیایی داری که نمیتوانی هر روز برایش قدمی برنداری. تو قدمت را بردار و از فکر نتیجه بیرون بیا. حداقل در این زمان و زمانهٔ خاص، پاداش فقط در همین اقدام است. ممکن است فردا همهچیز تمام شده باشد. شاید هم شروعی دوباره برای همهچیز باشد. اما امروز را در فکرِ فردای نیامده، هدر نده و لذتِ لحظه و انجامِ کار بامعنایی را که دوست داری، به آینده موکول نکن.»
از کافه بیرون میزنیم و وارد پارک میشویم. صدای قارقار کلاغی از بالای درختها به گوش میرسد. مراجعم با شنیدن صدای کلاغ، یاد شعری از خیام میافتد:
امروز تو را دسترس فردا نیست واندیشهٔ فردات به جز سودا نیست ضایع مکن این دم ار دلت شیدا نیست کاین باقی عمر را بها پیدا نیست!
میگویم: «آفرین!» و در حالی که قدم میزنیم، اجازه میدهم صدای خشخش برگهای زرد پاییزی در نسیم خنک و ملایم عصرگاهی به صدای کلاغ بپیوندد تا ما نیز مثل آن دخترک خوشحال که در حال یاد گرفتن اسکیتبازی است، از دل پاییز به آستانهٔ تولدی دوباره نقب بزنیم.