امروز در یک گروه تلگرامی دوستانه، این سخنان محمدرضاشاه پهلوی را خواندم که در اسفندماه ۱۳۵۳ بیان شده بود…
کوچینگ مثل یک سفر است، سفری که ما را از نقطهٔ موجود و وضعیتِ فعلی، به نقطهٔ مطلوب و وضعیتِ دلخواه میبرد. و در این مسیر، کوچ مثل همراهی است که با ظرافت و هنرمندی، و با استفاده از آموزههایی که علمِ کوچینگ در اختیار او قرار داده است، مُراجعِ خودش را راهبری میکند. یکی از دفعاتی که با علی دربارهٔ کوچینگ صحبت میکردیم، او گفت…
همیشه میشود دوباره شروع کرد اگر آدمی در پی رشد و شکوفایی باشد. و برای رشد و شکوفایی، نه دنبال دلیل، که باید در پیِ دل بود. دل، به حقیقتِ غایی جهان متصل است و در این حقیقتِ غایی، هر چیز در حال رشد و تحول است برای تبدیل شدن به نسخهٔ بهتری از خود. این، رازِ کیمیاگری است و اکسیر آن، عشق است. پس آدمی باید عاشق مسیری باشد که در حال طی آن است.
از راه میرسد و پشت میز کافه مینشیند. قرار است جلسهٔ کوچینگ دیگری را با هم برگزار کنیم. من یک لاته سفارش میدهم و او یک شیکِ شکلات. میپرسم: «اوضاع چطور است؟»
با این سؤال، گویی دست روی دلش گذاشتهام. زبان به گلایه باز میکند و از اوضاعی میگوید که هیچچیزش گویی مطابق میل او پیش نمیرود…
