این اواخر در یک کتابفروشی، نسخهای از کتاب The Secret (یا همان راز) را میدیدم. نسخهای که به مناسبت دهمین سال انتشار این اثر چاپ شده بود. زمان بسیار سریع میگذرد. انگار همین دیروز بود، سال ۲۰۰۶ میلادی، ۱۳۸۵ خورشیدی، که فیلم راز از شبکۀ چهار سیما پخش شد، سپس در قالب دیویدی تصویری به بازار آمد، و بهسرعت کتاب نوشتهشده بر اساس فیلم با ترجمههای متعدد منتشر شد. نهتنها در ایران، که در سطح جهان هم راز یک جریان را ایجاد کرد. جریانی که بیش از هر چیز، در زمینهٔ امور مالی این تصور یا بهتر بگویم «توهم» را ایجاد میکرد که صرفاً با نشستن و فکر کردن و تجسم کردن و حس خوب داشتن و تصاویر چکها با رقمهای درشت را در برابر دید و در کیف پول قرار دادن، درهای آسمان باز میشود و جریانی آبشاری از پول به سمت ما سرازیر میشود. باید اعتراف کنم که من هم یکی از این «متوهمان» بودم.
با آن همه ابزارهای جادوییِ راز، چیزی که در زندگی واقعی رخ میداد گاهی کوچکترین شباهتی به وعدههای فیلم و کتاب راز نداشت. فروش آنها در تیراژهای میلیونی و منتشر شدن به دهها زبان زندۀ دنیا، گویا فقط سازندگان آن فیلم و نویسندۀ کتاب راز، خانم راندا برن، را قرار بود ثروتمند کند. طی یک سال بعد از مواجهۀ من با فیلم و کتاب راز، یکی از بدترین دورههای مالی در زندگیام را پشت سر گذاشتم.
در جایی که کار میکردم و وعدههای مالی جذابی قرار بود عملی شود، همه چیز برعکس شد و حتی همان حقوق اندک را هم چند ماه یک بار پرداخت میکردند. یکی از همان حقوقهای جمعشده طی چند ماه هم که تازه در قالب تراولچکهای نو وارد کیف من شده بود، یک روز بعد دزدیده شد و روزها پیگیری توسط پلیس هم به نتیجهای نرسید و فقط به اعصابخردی بیشتر منتهی شد.
در میانۀ همۀ اینها، چند میلیونی را هم که تازه در حساب استقلال مالیام پسانداز کرده بودم، برای خرید دوربین و لنز و سفری به قونیه صرف کردم. آن راز که قرار بود مرا وارد شاهراه ثروت کند و کاری کند که دیگر دغدغۀ مالی نداشته باشم، بدجور توزرد از آب درآمده بود.
یک پرسش مهم
یادم هست در آن احوالات، سؤالی از خودم پرسیدم:
«چرا با اینکه این همه تجسم مثبت انجام دادم، ذکرهای مثبت به زبان آوردم، جملههای تأکیدی نوشتم، تصویر چک با رقمهای درشت برای خودم درست کردم، و بازیهای مالی انجام دادم (مثل اینکه هر روز به صورت خیالی مبلغی را به حساب خودم میریختم و لازم بود تا آخر شب کل آن مبلغ را خرج کنم؛ و این تمرینها را درست و جدی هم انجام میدادم)، نتیجۀ کار چنین آزاردهنده و کاملاً ضدّ چیزی بود که قرار بود اتفاق بیفتد؟»
به این باور رسیدهام که تعلیمات بازارپسند راز اگر هر چیزی نداشته باشد، دستکم یک نکتهاش درست است و آن، این جمله است که در کتابهای آسمانی هم به اشکال مختلف آمده است:
درخواست کنید تا مورد اجابت قرار گیرد.

به عبارت درستتر، «سؤال کنید» تا پاسخ به شما نشان داده شود. تا به حال نشده سؤالی کنم و به پاسخ نرسم، یا اینکه آن سؤال مرا به سؤالهای بهتری رهنمون نشود که در نهایت میدانم به پاسخهای ارزشمندی خواهند رسید. اما پاسخی برای سؤالِ آن سال را در کتاب «Ask and It Is Given» (که بعداً به فارسی هم ترجمه شد) یافتم؛ و آن پاسخ این بود:
وقتی باورهای ما درست نشده باشند، و ما شروع به عمل کنیم، مثل این است که قایقی را در رودخانهای خروشان به حرکت درآوردهایم که سطح آن، پُر از الوار و بریدههای درختان است.
و تصور کنید برای آن قایق که روی امواج سرکش سوار است، در برخورد با الوارها چه اتفاقی خواهد افتاد!
باورها… امان از این باورها…
اما با این باورهای لامصب چه باید کرد؟ ده سال است که به انحاء مختلف میشنوم و میخوانم که باورها همه چیز هستند و برای راه دادن موفقیت و ثروت و نعمت به زندگی باید باورها را عوض کرد. فلانی که تا دیروز درگیر دیو اعتیاد بوده، امروز پولش از پارو بالا میرود و سوار ماشینهای میلیاردی میشود، و وقتی از استادی میپرسی که او چگونه به این وضعیت رسیده است، پاسخ میشنوی که باورهایش را عوض کرده و غول خفتۀ درونش را بیدار کرده است.
اگر او توانسته، پس چرا این همه آدم تحصلیکرده و با پشتکار و تلاشگر و سرشار از ایده هنوز لنگِ یک قران دوزارشان هستند؟ چرا از لحاظ مالی هنوز لک و لک میکنند؟ گروه دومی آنقدر تعدادشان زیاد و امثال اولیها آنقدر کمتعداد هستند که آدم شک کند. مگر میشود این باغی که این همه بیل زده شده، هنوز تبدیل به باغستانی پر از میوههای آبدار نشده باشد؟ واقعاً همۀ این کسانی که چند میلیارد تومان برایشان پولِ خُرد است، فقط باورهایشان را عوض کردهاند؟ قرص جادویی خوردهاند؟ توهم زدهاند؟ دستشان با خدا در یک کاسه است؟ نه، من نمیتوانم این پاسخِ زیادی ساده و بازاری را باور کنم.
پاسخ دیگری، که بهتر و متقاعدکنندهتر است، دارد برای من آشکار میشود. پاسخی که میدانم شما هم مثل من، احتمالاً دوست ندارید بشنوید. چون ربطی به فقط نشستن و تجسم کردن و باورها را عوض کردن و از این دست جینگولکبازیها ندارد. این پاسخ، به عرق جبین ربط دارد. به زمین خوردن ربط دارد؛ با صورت به زمین خوردن، اما باز هم بلند شدن، خاک و خون را از چهره پاک کردن، لبخندی زدن و دست در دست خدا گذاشتن، و باز پیش رفتن.
بله، در این جهان رازی هست
بله، در این جهان رازی هست، اما نه آن راز بازاری خانم برن. راز این است که تا من و شما «سودجویی» و «جستوجوی کمزحمتترین راه» (به معنای انتظارِ رسیدن به خواستهها بدون پرداختن بهای آنها، آن هم بهای کامل، آن هم پیش از رسیدن به خواستهها) را کنار نگذاریم، به هیچ موفقیت درست و درمان و پایداری نخواهیم رسید:
- دقیقاً به خاطر همین دو عامل است که شارلاتانها و مدرسهای قلابی همچنان با آموزشهای دوزاریِ «ثروتمند شدن سریع»، حتی در کشورهای جهان اول، مردم را جذب میکنند.
- برای همین است که افراد وقتی ایدهای دارند و کاری را شروع میکنند، تا کمی به جاهای سخت میرسند ولش میکنند و فکر میکنند بهتر است سراغ یک کار دیگر بروند که آسانتر به پول برسند. (این ماجرا را جایی میخواندم که حرف اصلیاش به این نکته ربط دارد. فردی نوشته بود که کسی از او خواسته بود راههای «هک کردن» را یادش بدهد. آن فرد گفته بود باشد، باید از مبانی برنامهنویسی کامپیوتر آغاز کنیم. پاسخ شنیده بود که نه، من برنامهنویسی نمیخواهم یاد بگیرم، فقط میخواهم یادم بدهی چطور سیستمهای کامپیوتری را هک کنم!)
- به خاطر «سودجویی» و «جستوجوی کمزحمتترین راه» است که خرید بلیتهای «لاتاری»، اصلیترین روش اکثر مردم در آمریکا و کانادا برای پولدار شدن است.
اگر کسی امروز مثل آب خوردن پول درمیآورد (اگر از راه درست در حال کسب پول است)، شک نکنید که بارها جهان هستی توی پوزش زده است، احساس کرده به انتهای خط رسیده، درد را با تمام وجودش حس کرده، اما باز هم بلند شده و با امید ادامه داده است. شک نکنید.
چند راز مهم
۱. مطمئنترین و آزمودهترین راه پولسازی در دنیای امروز، کارآفرینی است. چیزهایی مثل برنده شدن در لاتاری، بردن جایزۀ مسابقه، پول به ارث بردن، تصور پول پارو کردن تنها با شرکت در یک کارگاه کسب ثروت و امثال اینها، «راه و طرح و روش» نیستند. امیدهای واهی هستند. آیا میخواهید یکی از مهمترین بخشهای زندگیتان را روی امیدهای واهی بنا کنید؟
تصور پول پارو کردن تنها با شرکت در یک کارگاه کسب ثروت و امثال اینها، «راه و طرح و روش» نیستند. امیدهای واهی هستند.
همۀ این ابزارهای «رازگونه» زمانی مؤثر است که کاری کنیم، و بدانیم که موفقیت را تنها زمانی میتوان در آغوش کشید که بهای آن را کامل و پیش از به دست آوردن موفقیت، پرداخته باشیم. بهایی که گاهی اشک ریختن در شبهای تار، اما باز با توکل به خدا بلند شدن، اشکها را پاک کردن، و ادامه دادن در مسیری است که مقصدش را هنوز نمیتوان دید.
۲. «باور» مهم است. بدون اصلاح باورهای بازدارنده، بدون ایجاد باورهای درست، باز هم نمیتوان به موفقیت جامع و کامل رسید. اما این باور که بنشینیم و فقط باورهایمان را درست کنیم و آنوقت پول پارو کنیم، خودش از آن باورهای غلط است. تا راه نیفتیم، تا زمین نخوریم، تا به همه چیز شک نکنیم و تا به این باور نرسیم که رسیدن به موفقیت و ثروت راه میانبر ندارد، تنها دور خودمان پرسه خواهیم زد و حسرتخورِ موفقیتهای دیگران خواهیم بود.

۳. پاسخ بهتری برای آن سؤالِ ده سال پیشم را (چرا با اینکه این همه تجسم مثبت انجام دادم و…، نتیجۀ کار چنین آزاردهنده و کاملاً ضدّ چیزی بود که قرار بود اتفاق بیفتد؟) در کتاب بینظیر «The Power of Self-Discipline»، اثر برایان تریسی (که به نظرم بهترین کتاب این استادِ جهانی است و به فارسی هم ترجمه شده)، یافتم. او مینویسد:
قانونی هست به نام «نتایج بیمنطق»، که بنا بر آن، یک عملِ کوتاهمدت که هدفش دستیابی به لذت فوری است، ممکن است پیامدهای بیربط یا حتی متضاد با چیزی داشته باشد که عمل، به قصد دستیابی به آن انجام شده است.
مثلاً شما ممکن است سرمایهگذاریِ زمانی، مالی یا احساسی زیادی انجام داده باشید تا در نتیجۀ آن، بسیار خوشحالتر شوید (مثل شرکت در یک کارگاه آموزشی). اما چون «بدون تفکر دقیق» عمل کردهاید یا «مشقهایتان را درست انجام ندادهاید»، پیامدهای رفتار شما آنقدر بد و ناخوشایند شده که اگر کلاً هیچ کاری نمیکردید، این نتایج آزاردهنده در زندگیتان پدیدار نمیشد. قبول دارم که قانونِ خرکی و بیمنطقی است؛ اما نگران نباشید، همه از این تجربهها، آن هم بیش از یک بار، داشتهاند. مهم این است که زمانی بالاخره به خود بیاییم و رفتار درست را در پیش بگیریم.
▫️علیاکبر قزوینی

دیدگاهتان را بنویسید