۱. رسیدن به خیلی چیزها در زندگی، بدون پول شدنی اما بسیار زمانبر است. پول، مثل جریانِ خونِ تازه در رگهای زندگی است.
۲. پول میتواند خوشحالی بخرد. اگر پول داری و خوشحال نیستی، بلد نیستی پولت را در جای درست خرج کنی.
۳. اگر پول به قدر کافی داری اما فراغ وقت و خاطر برای لذت بردن از پولت نداری، زندگیات یک مشکل اساسی دارد.
۴. پول، یکی از مراتب تجلیات قدرت خدا در جهان فیزیکی است. صاحب پول، صاحب مرتبهای از قدرت الهی است.
۵. پول، یکی از برکات زندگی است.
۶. پول یکی از ستونهای زندگی شاد و سعادتمند در این دنیاست.
۷. با داشتن پول، بسیاری از مشکلات زندگی هرگز رخ نمیدهند.
۸. تنها چیزی که پول را بیبرکت میکند، تحصیل آن از راههای نادرست است.
۹. در این جهان، محدویتی برای تحصیل پول نیست. اما اگر زندگیات فاقد اولویتبندی باشد و ارزشهای اصیلات را نشناخته باشی، چاهِ بیانتهایِ پولخواهی، تو را به درون خود خواهد کشید و اصلیترین عامل ناشادیات خواهد بود.
۱۰. پول، پول میآورد. این فکت، تضادی با این حقیقت ندارد که فکر خلاق هم پول میآورد.
۱۱. بخش جذابی از زندگی انسان تازه پس از فراغت مالی آغاز میشود.
۱۲. رسیدن به فراغت مالی یکی از متعالیترین هدفهای زندگی است.
۱۳. وقتی جیبات و حساب بانکیات پُرِ پول است، آسمان هم آبیتر است و گنجشکها هم قشنگتر میخوانند 🙂
۱۴. آنچه شیران را کند روبهمزاج احتیاج است احتیاج است احتیاج
۱۵. تلاش لزوما موجب پولداری نمیشود، اما تلاشی برای تحصیل پول نکردن قطعا موجب بیپولی است.
۱۵+۱. میزان پولی که وارد زندگیات میشود، به باور/تلاش تو و خواست او بستگی دارد. گاهی لازم است دورانهایی از بیپولی/فشار مالی را تجربه کنی تا به حقیقتی والاتر نائل شوی.
شما چه مواردی را به ۱+۱۵ حقیقت بالا میتوانید اضافه کنید؟ اینجا بنویسید…
چیستانمانندی است که میپرسد: «یک فیل را چطور میشود خورد؟» و پاسخ این است که: «لقمهلقمه!»
واقعیت این است که «قطرهقطره» جمع گردد، وانگهی «دریا» شود؛ و همیشه همینطور بوده است. بگذارید سه جمله را در این زمینه از بزرگان نقل کنم:
«کارهای بزرگ با فورانی از انگیزش انجام نمیشوند، بلکه با کنار هم قرار گرفتن چیزهایی کوچک است که به سرانجام میرسند.»
«کارهای کوچکی که هر روز انجام میدهید، در ساختنِ زندگیِ شما بیشتر نقش دارند تا کارهای بزرگی که هرازگاهی انجام میدهید.»
«یک تفاوت انسانهای موفق و ناموفق این است که موفقها، کاری را که باید، در زمانی که لازم است، انجام میدهند؛ هر حس و حالی که داشته باشند.»
چرا گاهی وقتها برنامهریزی روزانه با موفقیت انجام نمیشود؟
شاید از ارزش کارهای کوچکِ پیوسته و هرروزه آگاه نیستیم؛ یا راهش را نمیدانیم. همۀ ما دوست داریم با عرق ریختنِ کمتر، تقلای کمتر و زحمت کمتر، نتایج بهتری بگیریم. شاید بارها شده در ابتدای صبح تصمیم گرفتهاید یک روز دلانگیز و پُربازده را آغاز کنید، اما وقتی روز به انتها رسیده، احساس کردهاید فعالیتهایتان و کارهایتان در آن روز بیشتر از جنس وقتکُشی بوده تا کار مفید. یا از جنسِ تند و تند کارهای فوری انجام دادن بوده تا انجام کاری عمیق و باارزش. و حس خیلی بدی است که آدم احساس کند روزی بر او گذشته و کاری مفید نکرده است.
همۀ ما دوست داریم با عرق ریختنِ کمتر، تقلای کمتر و زحمت کمتر، نتایج بهتری بگیریم.
شاید تصور کنید برنامهریزی روزانه و کار مفید و با بازده خوب انجام دادن، سخت است؛ و شاید برای فرار از این سختی است که گاهی الکی در خانه یا محل کار میچرخید، وقتکشی میکنید و با دوستان و همکاران غیبت میکنید و حرفهای خالهزنکی میزنید، تلویزیون را از این کانال به آن کانال میزنید، ایمیلهای صد من یک غاز میخوانید و در میان صفحات وب، بیهوده میگردید بیآنکه هدف خاصی داشته باشید یا دنبال مطلب مفیدی باشید. یا تند و تند کارهای روتین و خستهکننده و فوریای را انجام میدهید که آخر روز خودتان هم نمیدانید حاصل آن همه کار برای خودتان، کسبوکارتان یا شرکتتان چه بوده است.
«جهان دیگر جای امنی برای کارمندان نیست»
برنامهریزی روزانه و بالا بردن بازدهی کار، فقط با کمی هوشمندانهتر کار کردن و رعایت نکاتی ساده اما بسیار موثر، حاصل میشود. اما برنامهریزی روزانه و بالا بردن بازدهیِ کارهایی که انجام میدهید، منفعت بزرگتری هم برایتان دارد. «رابرت کیوساکی»، نویسندۀ مشهورِ کتاب پرفروش «پدر پولدار، پدر بیپول»، بهصراحت میگوید: «جهان دیگر جای امنی برای کارمندان نیست.» و منظور او از کارمند، کسی است که تفکر کارمندی دارد؛ به این معنا که تصور میکند با قرار دادن بخشی از ساعتهای زندگیاش در اختیار یک شرکت یا سازمان یا اداره، آن نهاد قادر است حقوق او را تأمین کند و خیالش را بابت معاش، راحت.
اگر افراد یاد نگرفته و عادت نکرده باشند که کارشان را بر مبنای «نتیجه» (نه ساعات کاری) و با «روحیۀ کارآفرینی» انجام بدهند، روزگار سختی را در پیش خواهند داشت. به قول رابرت کیوساکی، «دیگر چیزی به عنوان یک شغل امن و مطمئن وجود ندارد.»
شاید تا ۱۰ یا ۲۰ سال پیش چنین تصوری دور از واقعیت نبود، اما اکنون واقیعت عوض شده است. در همه جای جهان، کم نیستند کسانی که پس از سالها کار برای جایی، عذرشان خواسته میشود؛ و آنها اگر یاد نگرفته و عادت نکرده باشند که کارشان را با برنامهریزی روزانه درست، بر مبنای «نتیجه» (نه ساعات کاری)، و با «روحیۀ کارآفرینی» انجام بدهند، روزگار سختی را در پیش خواهند داشت. باز هم به قول رابرت کیوساکی، «دیگر چیزی به عنوان یک شغل امن و مطمئن وجود ندارد.»
کسی که در پی یک زندگی مطمئن از لحاظ مالی است، میداند که به جای رفتن در پی «امنیت شغلی» و چشم داشتن به کمکِ دولت و این و آن، باید خودش آستین بالا بزند، کاری برای خودش دست و پا کند و جریان و جریانهای درآمد برای خودش بسازد. «دنیا به کارآفرینهای بیشتری نیاز دارد»، این جمله هم باز از کیوساکی است.
یک مهارت مهم برای کارآفرینی
یکی از مهارتهای مهم برای کارآفرینی، تواناییِ برنامهریزی روزانه، مدیریت بر خود و انجام دادن کارها با بازده بالاست. برای آشنایی با این مهارت ارزشمند، کتاب الکترونیک «لقمه کردن فیل: ۱۰۱ نکتۀ کوتاه و کاملاً کاربردی برای به انجام رساندن کارهای روزانه» را نوشتهام. مطمئن باشید حتی با اجرا کردن و به کار بستن یکی از این نکتهها هم بازدهی کار شما و احساس شما از مفید بودن روزتان بالاتر میرود. شما میتوانید هر تعداد از این نکات را که بیشتر به کار شما میآید، بگیرید و در کارتان اجرا کنید.
و چرا اینقدر روی «اجرای نکات» تاکید میکنیم؟ چون بهقول محمود معظمی، استادی که از او بسیار آموختهام و همچنان میآموزم: «ما فقط زمانی چیزی را میدانیم که داریم آن را اجرا میکنیم. وگرنه، یا آن را خواندهایم، یا شنیدهایم، و یا فکر میکنیم که میدانیم!»
این نکات برای برنامهریزی روزانه و اجرا و به انجام رساندن کارها هرچند برای هر کاری قابل استفادهاند، اما بیشترین تمرکز بر کارهایی است که در یک «دفتر کار» یا به اصطلاح office انجام میشوند و معمولاً با کامپیوتر سروکار دارند؛ حالا این دفتر کار میتواند جایی باشد که شما برای شخص دیگری کار میکنید، میتواند دفتر خودتان باشد، یا حتی میزی همراه کامپیوتر در گوشۀ خانه که با آن به یک کارآفرینیِ پارهوقت مشغول هستید.
خبر خوش!
و خبر خوش این است که امروزه با همگانی شدن کامپیوتر و در دسترس قرار گرفتن اینترنت، کارآفرینی از همیشه سادهتر شده است (اما نه آنقدرساده که هر کسی یکشبه میلیونر شود؛ اصول اساسی موفقیت تغییر نکرده است و یکی از آن اصول، میگوید که برای موفقیت آسانسور وجود ندارد اما میشود پلهها را یکییکی طی کرد و به موفقیت رسید).
به هر روی، امروزه تنها با یک لپتاپِ متصل به ایترنت، دنیای کسبوکار زیر دستان شماست و برای استخراج طلا از این معدنِ سرشار، آنچه نیاز دارید:
۱. دانش و اطلاعاتِ درست، و ۲. به کار بستن آنها و تبدیل آنها به مهارتهای کاربردی است.
یکی از آنها، تواناییِ لقمه کردن فیل است. به همین منظور، کتاب الکترونیک «لقمه کردن فیل» منتشر و به عنوان هدیه (برای دانلود رایگان) عرضه شده است که از این لینک (بهزودی افزوده میشود) میتوانید هماکنون این کتاب الکترونیک را دریافت کنید.
میخواهید بیشتر پول درآورید؟ کیست که دلش نخواهد! در اینترنت و این ور و آن رو هم پُر است از آموزشهایی برای بیشتر پول درآوردن. سکهای روی سکه گذاشتن. حساب بانکی را چاقتر کردن. این یکی قول میدهد در ۳۰ روز پولدار شوید و آن یکی شما را یک ساله پولدار میکند. هدف همه شده پول. پول که باشد، انگار همهٔ مشکلات حل شده است.
این همه تکنیک برای پولدار شدن. این همه آموزش. اما…
…اما چرا تعداد کسانی که نتیجه میگیرند اینقدر کم است؟
هزاران نفر در سمینارهای ثروتآفرینی شرکت میکنند، از سالن سمینار که خارج میشوند میخواهند تا ابرها اوج بگیرند، قادرند کوه را روی دوششان بگذارند (چه چشمهایش بگوید آره و چه نگوید!)، و قول میدهند که مثلاً سال دیگر یک میلیارد تومان توی حسابشان دارند.
چند روزی هم روی ابرها هستند.
و بعد، ضربههای سهمگین زندگی، حتی ضربه که نه، تلنگرهای کوچک هم بادِ آنها را مثل یک بادکنک خالی میکند و تلختر از زمانی میشوند که در چنین سمینارهایی شرکت میکردند.
هدفهای میلیاردی که بماند، حتی برای رساندن خرج و دخلهای معولی به هم، کاسهٔ چه کنم چه کنم دست میگیرند.
باز یک کتاب دیگر میخوانند:
ــ من میتوانم شما را ثروتمند کنم. ــ بیندیشید و ثروتمند شوید. ــ در آنی، ثروت را جذب کنید.
یک مدت خوشی، و بعد باز هم همان زندگی نکبت و حقوق بخور و نمیر و روزهای سگی. (و این تصورِ نادرست که زندگی همین است و بهتر نخواهد شد.)
البته این کتاب «بیندیشید و ثروتمند شوید» اثر ناپلئون هیل کتاب خیلی خوب و مهمی است؛ اما اغلبْ با دیدنِ نام این کتاب تصور میکنند فقط با فکر کردن به ثروت، میشود ثروت را خلق کرد.
گارانتی، ۱۰۰ درصد!
ببینید دوستان! بگذارید یک چیزی را رُک و راست، هم از روی تجربه و هم بر مبنای شاگردی بزرگان، به شما بگویم:
خداوند روزی ما را تضمین کرده است. گارانتی. ۱۰۰ درصد.
اما این روزی، برای اینکه فرو ریخته شود، نیازمندِ اقدامی از سوی ماست. نیازمند حرکتی از سوی ماست. به قول مولانا، انسان باید سمت محل کسبوکارش برود تا روزی به سمت او جریان پیدا کند:
پس چون در خود طلب دیدی، میآی و میرو و مگو که در این رفتن چه فایده؟ تو میرو، فایده خود ظاهر گردد. رفتنِ مردی سوی دکان، فایدهاش جز عرض حاجت نیست، حق تعالی روزی میدهد؛ که اگر به خانه بنشیند آن دعویِ استغناست، روزی فرو نیاید.
یعنی خداوند باید حرکت و تلاش و «طلب» تو را ببیند تا روزیات را دستت بدهد.
یا داستان دیگری که از بوستان سعدی در کتابهای درسی خوانده بودیم راجع به فردی که روباهی بی دست و پا را میبیند که شیر، برای او خوراک میآورد و به تصور اینکه پادشاه عالم اینگونه روزیِ همه را میدهد، او هم میخواهد بدون حرکت و تلاش و «ارزشآفرینی» از خوان کرم الهی بهرهمند شود:
یکی روبهی دید بی دست و پای فروماند در لطف و صُنع خدای
که چون زندگانی به سر میبرد؟ بدین دست و پای از کجا میخورد؟
در این بود درویشِ شوریدهرنگ که شیری برآمد شُغالی به چنگ
شغالِ نگونبخت را شیر خورد بماند آنچه، روباه از آن سیر خورد
دگر روز باز اتفاق اوفتاد که روزیرسان قوُتِ روزش بداد
یقین، مرد را دیده بیننده کرد شد و تکیه بر آفریننده کرد
کز این پس به کُنجی نشینم چو مور که روزی نخوردند پیلان به زور
زنخدان فرو برد چندی به جیب که بخشنده، روزی فرستد ز غیب
نه بیگانه تیمار خوردش نه دوست چو چنگش رگ و استخوان ماند و پوست
چو صبرش نماند از ضعیفی و هوش ز دیوار محرابش آمد به گوش:
«برو شیر درنده باش، ای دغل! مینداز خود را چو روباه شل…»
غرض اینکه روزی هر یک از ما تضمین شده است و تا زمانی که تلاش و حرکتی میکنیم، روزیِ ما میرسد. پس بابت این قضیه نگران نباشیم. هرچند، از نگرانی برای روزی رها شدن، خودش نیازمند جهد و کوششِ فراوان است. تا این «باور» در ذهن ما حک شود که خداوند ما را وا نخواهد نهاد:
آن را که منم خرقه، عریان نشود هرگز آن را که منم چاره، بی چاره نخواهد شد
چه چیزی ثروتِ بیشتر را به سوی ما به جریان میاندازد؟
اما اگر حرکت ما برای کسب روزی، هوشمندانهتر و به قصد خدمتِ هر چه بیشتر به خلق و بهتر کردن این جهان باشد چه؟ روزی ما بیشتر نمیشود؟ البته که میشود! و این نخستین قدم برای ثروتمندی حقیقی است: خدمت را با اصول شناختهشده و آزمودهٔ کسب ثروت، تجارت و بازاریابی ترکیب کردن.
ما میخواهیم ارزشِ بیشتر بیافرینیم، بیشتر خدمت کنیم و از خداوند بخواهیم آن خوان کرم را چنان برای ما باز کند که واقعاً به استغنای مالی برسیم. که پس از آن اگر کار میکنیم، فقط به قصد شوق و خدمت باشد و نه ترس به خاطر پول.
ما میخواهیم ارزشِ بیشتر بیافرینیم، بیشتر خدمت کنیم و از خداوند بخواهیم آن خوان کرم را چنان برای ما باز کند که واقعاً به استغنای مالی برسیم. که پس از آن اگر کار میکنیم، فقط به قصد شوق و خدمت باشد و نه ترس به خاطر پول. که اگر تصمیمی میگیریم برای زندگیمان، سایهٔ ترسناکِ این تصور که پولمان کم است و…، بالای سرمان نباشد. و اینجاست که میرویم سراغ آموزشهای ثروتآفرینی. که الحق و الانصاف آموزشهای خیلی خوبی هم در این زمینه هست.
اما برای اینکه ما سزاوار زندگی ثروتمندانه شویم (و زندگی ثروتمندانه زمین تا آسمان فرق دارد با این تصویرهای احمقانه از ماشینهای لوکس و قصرهای کنار دریا، بر این کلمهٔ «احمقانه» هم تأکید میکنم که تصور نشود اشتباه لپی بوده است)، بله، برای اینکه ما سزاوار زندگی ثروتمندانه شویم، لازم است «امتحان»هایی را از سر بگذرانیم.
اگر طلب میکنی که میخواهی به جهان خدمت کنی و جهان را به جایی تبدیل کنی برای بهتر زیستن، باید اول آدمِ این کار شوی. باید نشان دهی که در قصدت استوار هستی. و جهان هستی تو را امتحان میکند.
اینجاست که خیلیها جا میزنند.
میترسند، و با دیدن اولین سختیها، آمال و هدفهای خود را از یاد میبرند و ترس از پول (ترس از اینکه برای گذران زندگی، پول کافی نداشته باشند) باعث میشود به همان زندگی بخور و نمیر و درآمدهای قطرهچکانی بچسبند. نمیخواهند این «امنیت» را با یک «رؤیا» تاق بزنند.
نه اینکه «گنج» روزیِ آنها نبوده باشد، نه اینکه زندگی با فراغت مالی برای آنها نبوده باشد یا خدا نخواسته باشد، بلکه برای اینکه آنها خودشان پا پس کشیدند.
شما بروی دانشگاه و سر امتحان نروی، آیا مدرک به شما میدهند؟
باید تجربههایی را از سر بگذرانی تا تغییر کنی و سزاوار آن چیزی شوی که میخواهی.
مبنای کار این جهان بر «شدن» است
جهان هستی اینگونه کار میکند. دشمن ما نیست، ضد ما نیست، علیه ما نیست؛ میخواهد ما را آماده کند.
و تازه، این نکته را درگوشی به شما میگویم: ما اگر خوشبخت باشیم، مورد امتحان و ابتلای جهان هستی قرار میگیریم. چون ثروتمندی، فقط یک بخشاش «پول» است؛ و اگر ما بهواقع ثروتمند نباشیم، ممکن است یک پولدارِ بدبخت باشیم.
همهٔ کسانی که با خلق ارزشی در این جهان، ثروتمند شدهاند، آن امتحانها و بلاها و دروانهای سختی را از سر گذراندهاند. و ثروتی که الان دارند، برایشان «معنا» دارد. احساس میکنند زندگیشان غنی است. و آنها رهبران کسبوکار و الگوهایی برای دیگران میشوند.
پول داشتن، اگر انسان متناسب با آن ارزش خلق نکرده و به این جهان خدمت نکرده باشد، بدجور گریبان آدم را میگیرد. حتی کسانی هم پولی به ارث میبرند یا در لاتاری برنده میشوند، تنها در حالتی میتوانند از این پول در جهت بهتر کردن زندگیشان بهره ببرند که شخصیت قوی و مستحکم و شایستهٔ ثروت را در خود ایجاد کرده باشند. یعنی آن امتحانها را سپری کرده باشند و حالا جهان هستی تصمیم گرفته باشد از این راه به آنها پاداش بدهد. البته اینها چون موارد نادری هستند و نمیتوانند «طرح و برنامه» برای پولدار شدن باشند، پیشنهاد نمیکنم به آنها دل ببندید و مثل همیشه، ارزشآفرینی مخصوصاً از راه کارآفرینی (یا داشتن روحیهٔ کارآفرینی حتی اگر برای دیگری کار میکنید) را توصیه میکنم.
الغرض، برسیم به همان سؤال و دغدغهٔ اول.
میدانم شما دوست دارید پولدارتر شوید و به استغنای مالی برسید و این حق شما هم هست و چیزی است که خداوند برای همهٔ ما خواسته است.
اگر قرار بود صرفاً با سمینارها و کتابهای پولآفرینی و تکنیکهای پول درآوردن، به این هدف برسیم، تا حالا رسیده بودیم.
شاید داریم از امتحانها فرار میکنیم.
شاید گنجمان ــ افسانهٔ شخصیمان ــ را فراموش کردهایم.
این اواخر در یک کتابفروشی، نسخهای از کتاب The Secret (یا همان راز) را میدیدم. نسخهای که به مناسبت دهمین سال انتشار این اثر چاپ شده بود. زمان بسیار سریع میگذرد. انگار همین دیروز بود، سال ۲۰۰۶ میلادی، ۱۳۸۵ خورشیدی، که فیلم راز از شبکۀ چهار سیما پخش شد، سپس در قالب دیویدی تصویری به بازار آمد، و بهسرعت کتاب نوشتهشده بر اساس فیلم با ترجمههای متعدد منتشر شد. نهتنها در ایران، که در سطح جهان هم راز یک جریان را ایجاد کرد. جریانی که بیش از هر چیز، در زمینهٔ امور مالی این تصور یا بهتر بگویم «توهم» را ایجاد میکرد که صرفاً با نشستن و فکر کردن و تجسم کردن و حس خوب داشتن و تصاویر چکها با رقمهای درشت را در برابر دید و در کیف پول قرار دادن، درهای آسمان باز میشود و جریانی آبشاری از پول به سمت ما سرازیر میشود. باید اعتراف کنم که من هم یکی از این «متوهمان» بودم.
با آن همه ابزارهای جادوییِ راز، چیزی که در زندگی واقعی رخ میداد گاهی کوچکترین شباهتی به وعدههای فیلم و کتاب راز نداشت. فروش آنها در تیراژهای میلیونی و منتشر شدن به دهها زبان زندۀ دنیا، گویا فقط سازندگان آن فیلم و نویسندۀ کتاب راز، خانم راندا برن، را قرار بود ثروتمند کند. طی یک سال بعد از مواجهۀ من با فیلم و کتاب راز، یکی از بدترین دورههای مالی در زندگیام را پشت سر گذاشتم.
در جایی که کار میکردم و وعدههای مالی جذابی قرار بود عملی شود، همه چیز برعکس شد و حتی همان حقوق اندک را هم چند ماه یک بار پرداخت میکردند. یکی از همان حقوقهای جمعشده طی چند ماه هم که تازه در قالب تراولچکهای نو وارد کیف من شده بود، یک روز بعد دزدیده شد و روزها پیگیری توسط پلیس هم به نتیجهای نرسید و فقط به اعصابخردی بیشتر منتهی شد.
در میانۀ همۀ اینها، چند میلیونی را هم که تازه در حساب استقلال مالیام پسانداز کرده بودم، برای خرید دوربین و لنز و سفری به قونیه صرف کردم. آن راز که قرار بود مرا وارد شاهراه ثروت کند و کاری کند که دیگر دغدغۀ مالی نداشته باشم، بدجور توزرد از آب درآمده بود.
یک پرسش مهم
یادم هست در آن احوالات، سؤالی از خودم پرسیدم:
«چرا با اینکه این همه تجسم مثبت انجام دادم، ذکرهای مثبت به زبان آوردم، جملههای تأکیدی نوشتم، تصویر چک با رقمهای درشت برای خودم درست کردم، و بازیهای مالی انجام دادم (مثل اینکه هر روز به صورت خیالی مبلغی را به حساب خودم میریختم و لازم بود تا آخر شب کل آن مبلغ را خرج کنم؛ و این تمرینها را درست و جدی هم انجام میدادم)، نتیجۀ کار چنین آزاردهنده و کاملاً ضدّ چیزی بود که قرار بود اتفاق بیفتد؟»
به این باور رسیدهام که تعلیمات بازارپسند راز اگر هر چیزی نداشته باشد، دستکم یک نکتهاش درست است و آن، این جمله است که در کتابهای آسمانی هم به اشکال مختلف آمده است:
درخواست کنید تا مورد اجابت قرار گیرد.
به عبارت درستتر، «سؤال کنید» تا پاسخ به شما نشان داده شود. تا به حال نشده سؤالی کنم و به پاسخ نرسم، یا اینکه آن سؤال مرا به سؤالهای بهتری رهنمون نشود که در نهایت میدانم به پاسخهای ارزشمندی خواهند رسید. اما پاسخی برای سؤالِ آن سال را در کتاب «Ask and It Is Given» (که بعداً به فارسی هم ترجمه شد) یافتم؛ و آن پاسخ این بود:
وقتی باورهای ما درست نشده باشند، و ما شروع به عمل کنیم، مثل این است که قایقی را در رودخانهای خروشان به حرکت درآوردهایم که سطح آن، پُر از الوار و بریدههای درختان است.
و تصور کنید برای آن قایق که روی امواج سرکش سوار است، در برخورد با الوارها چه اتفاقی خواهد افتاد!
باورها… امان از این باورها…
اما با این باورهای لامصب چه باید کرد؟ ده سال است که به انحاء مختلف میشنوم و میخوانم که باورها همه چیز هستند و برای راه دادن موفقیت و ثروت و نعمت به زندگی باید باورها را عوض کرد. فلانی که تا دیروز درگیر دیو اعتیاد بوده، امروز پولش از پارو بالا میرود و سوار ماشینهای میلیاردی میشود، و وقتی از استادی میپرسی که او چگونه به این وضعیت رسیده است، پاسخ میشنوی که باورهایش را عوض کرده و غول خفتۀ درونش را بیدار کرده است.
اگر او توانسته، پس چرا این همه آدم تحصلیکرده و با پشتکار و تلاشگر و سرشار از ایده هنوز لنگِ یک قران دوزارشان هستند؟ چرا از لحاظ مالی هنوز لک و لک میکنند؟ گروه دومی آنقدر تعدادشان زیاد و امثال اولیها آنقدر کمتعداد هستند که آدم شک کند. مگر میشود این باغی که این همه بیل زده شده، هنوز تبدیل به باغستانی پر از میوههای آبدار نشده باشد؟ واقعاً همۀ این کسانی که چند میلیارد تومان برایشان پولِ خُرد است، فقط باورهایشان را عوض کردهاند؟ قرص جادویی خوردهاند؟ توهم زدهاند؟ دستشان با خدا در یک کاسه است؟ نه، من نمیتوانم این پاسخِ زیادی ساده و بازاری را باور کنم.
پاسخ دیگری، که بهتر و متقاعدکنندهتر است، دارد برای من آشکار میشود. پاسخی که میدانم شما هم مثل من، احتمالاً دوست ندارید بشنوید. چون ربطی به فقط نشستن و تجسم کردن و باورها را عوض کردن و از این دست جینگولکبازیها ندارد. این پاسخ، به عرق جبین ربط دارد. به زمین خوردن ربط دارد؛ با صورت به زمین خوردن، اما باز هم بلند شدن، خاک و خون را از چهره پاک کردن، لبخندی زدن و دست در دست خدا گذاشتن، و باز پیش رفتن.
بله، در این جهان رازی هست
بله، در این جهان رازی هست، اما نه آن راز بازاری خانم برن. راز این است که تا من و شما «سودجویی» و «جستوجوی کمزحمتترین راه» (به معنای انتظارِ رسیدن به خواستهها بدون پرداختن بهای آنها، آن هم بهای کامل، آن هم پیش از رسیدن به خواستهها) را کنار نگذاریم، به هیچ موفقیت درست و درمان و پایداری نخواهیم رسید:
دقیقاً به خاطر همین دو عامل است که شارلاتانها و مدرسهای قلابی همچنان با آموزشهای دوزاریِ «ثروتمند شدن سریع»، حتی در کشورهای جهان اول، مردم را جذب میکنند.
برای همین است که افراد وقتی ایدهای دارند و کاری را شروع میکنند، تا کمی به جاهای سخت میرسند ولش میکنند و فکر میکنند بهتر است سراغ یک کار دیگر بروند که آسانتر به پول برسند. (این ماجرا را جایی میخواندم که حرف اصلیاش به این نکته ربط دارد. فردی نوشته بود که کسی از او خواسته بود راههای «هک کردن» را یادش بدهد. آن فرد گفته بود باشد، باید از مبانی برنامهنویسی کامپیوتر آغاز کنیم. پاسخ شنیده بود که نه، من برنامهنویسی نمیخواهم یاد بگیرم، فقط میخواهم یادم بدهی چطور سیستمهای کامپیوتری را هک کنم!)
به خاطر «سودجویی» و «جستوجوی کمزحمتترین راه» است که خرید بلیتهای «لاتاری»، اصلیترین روش اکثر مردم در آمریکا و کانادا برای پولدار شدن است.
اگر کسی امروز مثل آب خوردن پول درمیآورد (اگر از راه درست در حال کسب پول است)، شک نکنید که بارها جهان هستی توی پوزش زده است، احساس کرده به انتهای خط رسیده، درد را با تمام وجودش حس کرده، اما باز هم بلند شده و با امید ادامه داده است. شک نکنید.
چند راز مهم
۱. مطمئنترین و آزمودهترین راه پولسازی در دنیای امروز، کارآفرینی است. چیزهایی مثل برنده شدن در لاتاری، بردن جایزۀ مسابقه، پول به ارث بردن، تصور پول پارو کردن تنها با شرکت در یک کارگاه کسب ثروت و امثال اینها، «راه و طرح و روش» نیستند. امیدهای واهی هستند. آیا میخواهید یکی از مهمترین بخشهای زندگیتان را روی امیدهای واهی بنا کنید؟
تصور پول پارو کردن تنها با شرکت در یک کارگاه کسب ثروت و امثال اینها، «راه و طرح و روش» نیستند. امیدهای واهی هستند.
همۀ این ابزارهای «رازگونه» زمانی مؤثر است که کاری کنیم، و بدانیم که موفقیت را تنها زمانی میتوان در آغوش کشید که بهای آن را کامل و پیش از به دست آوردن موفقیت، پرداخته باشیم. بهایی که گاهی اشک ریختن در شبهای تار، اما باز با توکل به خدا بلند شدن، اشکها را پاک کردن، و ادامه دادن در مسیری است که مقصدش را هنوز نمیتوان دید.
۲. «باور» مهم است. بدون اصلاح باورهای بازدارنده، بدون ایجاد باورهای درست، باز هم نمیتوان به موفقیت جامع و کامل رسید. اما این باور که بنشینیم و فقط باورهایمان را درست کنیم و آنوقت پول پارو کنیم، خودش از آن باورهای غلط است. تا راه نیفتیم، تا زمین نخوریم، تا به همه چیز شک نکنیم و تا به این باور نرسیم که رسیدن به موفقیت و ثروت راه میانبر ندارد، تنها دور خودمان پرسه خواهیم زد و حسرتخورِ موفقیتهای دیگران خواهیم بود.
۳. پاسخ بهتری برای آن سؤالِ ده سال پیشم را (چرا با اینکه این همه تجسم مثبت انجام دادم و…، نتیجۀ کار چنین آزاردهنده و کاملاً ضدّ چیزی بود که قرار بود اتفاق بیفتد؟) در کتاب بینظیر «The Power of Self-Discipline»، اثر برایان تریسی (که به نظرم بهترین کتاب این استادِ جهانی است و به فارسی هم ترجمه شده)، یافتم. او مینویسد:
قانونی هست به نام «نتایج بیمنطق»، که بنا بر آن، یک عملِ کوتاهمدت که هدفش دستیابی به لذت فوری است، ممکن است پیامدهای بیربط یا حتی متضاد با چیزی داشته باشد که عمل، به قصد دستیابی به آن انجام شده است.
مثلاً شما ممکن است سرمایهگذاریِ زمانی، مالی یا احساسی زیادی انجام داده باشید تا در نتیجۀ آن، بسیار خوشحالتر شوید (مثل شرکت در یک کارگاه آموزشی). اما چون «بدون تفکر دقیق» عمل کردهاید یا «مشقهایتان را درست انجام ندادهاید»، پیامدهای رفتار شما آنقدر بد و ناخوشایند شده که اگر کلاً هیچ کاری نمیکردید، این نتایج آزاردهنده در زندگیتان پدیدار نمیشد. قبول دارم که قانونِ خرکی و بیمنطقی است؛ اما نگران نباشید، همه از این تجربهها، آن هم بیش از یک بار، داشتهاند. مهم این است که زمانی بالاخره به خود بیاییم و رفتار درست را در پیش بگیریم.
آیا برای پول درآوردن باید با فیل کُشتی گرفت؛ یا اینکه میتوان خیلی راحتتر و آسانتر ــ و البته از راههای درست ــ جریانی پیوسته از پول و درآمد ایجاد کرد؟ من معتقدم که میشود، و عصر حاضر بهترین زمان برای این کار در طول تاریخی است که تاکنون جهان به خود دیده است. همراه من باشید تا در این مقاله، چشمههایی از این دنیای جدید را با هم سیاحت کنیم.
یک پارکینگ عجیب در مونترآل کانادا که راحت پول چاپ میکرد!
اجازه بدهید این مقاله را با یک داستان واقعی شروع کنم:
چند وقت پیش سفری به مونترآل رفته بودم؛ مرکز استانِ کبک در کانادا که فرانسهزبان است. در این استان تعصب عجیبی هم به زبان فرانسه وجود دارد طوری که حتی در تابلوهای راهنمایی هم اثری از انگلیسی (که در این زمانه زبانِ بینالمللی شده است) نیست. و نکتۀ جالبتر اینکه به خاطر همین یک استانِ فرانسهزبان، همه چیز در جاهای دیگر کانادا (از جمله اعلانهای داخل اتوبوس، برچسب محصولات و…) دوزبانه است! در این سفر، خودرویی کوچک هم کرایه کرده بودم و زمانی که به قسمت downtown یا مرکز شهر مونترآل رفتم تا دیدنیهایش را تماشا کنم، مثل هر مرکز شهر دیگری در جاهای مختلف دنیا، دریافتم که پیدا کردنِ پارکینگ کار راحتی نیست. هرچند قبلاً در گوگل مپ جاهایی را نشان کرده بودم، اما میانههای راه گوگل مپ هم از کار افتاد و مجبور شدم مثل زمانهای ماقبل گوشیهای هوشمند، از حسهای خودم کمک بگیرم. به هر روی، با دنبال کردن تابلوهای P که نشانگر وجود پارکینگ بودند، در نهایت به پارگینگی با ظرفیت خالی رسیدم.
این پارکینگ طبقاتی، در زیرزمینِ یک ساختمان بزرگ قرار داشت و جلوی ورودی پارکینگ، هیچ شخصی نبود. یک دستگاه بود که از شکل و شمایلش حدش زدم باید کارت اعتباری را وارد آن کنم تا نرده بالا برود و گیت ورودی باز شود. درست مثل همه جای دیگرِ مونترآل، توضیحات روی نمایشگر این دستگاه هم به فرانسه بود و با اینکه چند باری کارت اعتباری را داخل شکاف قرار دادم، اتفاقی نیفتاد و نرده بالا نرفت. البته خوشبختانه، در آن زمان ماشینی پشت سر من نبود که بخواهد بیتاب شود و بوق بزند؛ هرچند اینجا مردم (چه در حالت عادی در صفهای فروشگاهها چه پشت فرمان) عموماً شکیبا هستند، و شاید هم اگر کسی پشت سر من بود بهتر میشد چون میتوانستم از او کمک بگیرم. به هر روی، پس از چند باری امتحانِ دستگاه و زدن دکمههای مختلف، ناگاه یک کارت مقواییِ پرینتشده از آن بیرون آمد و گیت باز شد. وارد شدم و هشت طبقه را به سمت پایین طی کردم تا بالاخره توانستم ماشین را پارک کنم.
ساعاتی بعد، هنگام خروج از پارکینگ، همه چیز روانتر و سریعتر پیش رفت. آن کارت مقوایی را داخل دستگاه گذاشتم، کارت اعتباری را وارد کردم، هزینۀ پارکینگ اتوماتیک محاسبه و از کارت اعتباری برداشته شد، رسیدِ پرینتشده را تحویل گرفتم و گیت خروجی هم باز شد.
این مدل پارکینگهای فاقد حضور انسان را طی چند روزی که در مونترآل بودم، بارها در جاهای دیگر هم مشاهده کردم. از پارکومترهای کنار خیابان گرفته تا پارکینگهای مسطح و طبقاتی در نقاط مختلف. اما از همان ابتدا که وارد آن پارکینگ زیرزمینی شدم، نکتهای توجه مرا به خود جلب کرد:
انگار این پارکینگها گویی در حکم دستگاههای چاپ پول هستند که بدون حضور مستقیم و مستمر انسان، در حال پول درآوردن و درآمدزایی برای صاحبان آنها هستند.
اگر فقط همان یک پارکینگ در روز آن همه مشتری داشته باشد و همگی هم متوسط همان رقمی را بپردازند که من پرداختم، راحت ماهی چندصدهزار دلار درآمد خواهد داشت. اینجا بود که نکتهای دیگر از ذهنم گذشت…
فناوری، یاورِ ما در پول درآوردن راحت است
خیلیها، بهویژه کسانی که سالها پیش وارد کانادا شدهاند، معتقدند که برای به دست آوردن یک دلار در این کشور، باید پای فیل را بلند کرد و از زیر آن یک دلار برداشت. منظورشان این است که پول درآوردن در این کشور سخت است. قصد ندارم بگویم که تجربه یا برداشت آنها نادرست است؛ شاید قبلاً اینگونه بوده یا شرایطی که آنها از سر گذراندهاند چنین تصوّر و باوری را در ذهن آنها پدید آورده است. اما من یک مثال زنده در برابر خودم میدیدم که چطور سیستمی طراحی و ساخته شده که به صورت خودکار در حال درآمدزایی و تولید پول است. و نکتۀ اصلی در این سیستم، حضور زیربناییِ فناوری بود.
من یک مثال زنده در برابر خودم میدیدم که چطور سیستمی طراحی و ساخته شده که به صورت خودکار در حال درآمدزایی و تولید پول است. و نکتۀ اصلی در این سیستم، حضور زیربناییِ فناوری بود.
با استفاده از چندین فناوریِ گوناگون بود که صدور کارت پارکینگ، بالا و پایین رفتن گیتها، استفاده از کارت اعتبای و دریافت وجه میتوانست بدون حضور هرگونه نیروی انسانی انجام شود. و فناوری، که روز به روز در حال پیشرفت و گستردهتر شدن است، در خیلی از حیطههای دیگر هم انقلاب ایجاد کرده و امکان درآمدزاییِ بیشتر و آسانتر را با زحمت و نیروی انسان کمتر، امکانپذیر ساخته است.
قبل از پرداختن به ادامۀ مقاله، این نکته را بنویسم که عدهای ممکن است بگویند مالک این پارکینگ یا مواردی مشابه آن، در ابتدا پول زیادی داشتهاند که توانستهاند چنین تسهیلاتی را برپا کنند و سپس از آن سود مالی ببرند؛ و برای خیلیها چنین چیزی مهیا نیست. در پاسخ باید بگویم که مثال پارکینگ، فقط برای این است که توجه ما به این واقعیت جلب شود که این جهان، جهان فراوانی است؛ پول هست و راههای ساده برای پول درآوردن و ایجاد درآمد پایدار با زحمت کم هم وجود دارد. تنها کافی است این واقعیت و این امکانات نوین را باور کنیم تا بتوانیم از آنها برای پیشبرد بهتر کسبوکار خود استفاده کنیم.
یکی از فناوریهایی که روز به روز در حال پیشرفت است و بهکارگیری آن میتواند کسبوکار ما را متحول کند، «اینترنت» است.
تا چند سال پیش، اینترنت را بیشتر کسانی استفاده میکردند که خورۀ کامپیوتر بودند؛ و فرهنگ خرید از اینترنت هم تا این حد گسترده نشده بود. امروزه حتی کالاهای غیرفیزیکی هم در اینترنت برای فروش عرضه میشوند و استقبال از آنها هم بسیار قابل توجه است. از آلبومهای موسیقی که به شکل دانلودی ارائه میشوند گرفته تا کتابهای الکترونیک، فایلهای صوتی و تصویریِ آموزشی، دورههای آنلاین و….
بهویژه وقتی کالایی برای دانلود عرضه میشود، با سیستمی مشابه همان پارکینگ مواجه هستیم. قبلاً زیرساختهای لازم برای سفارش دادن، پرداخت، ارسال فاکتور و دانلود فراهم شده؛ و همۀ اینها در کنار هم موجب میشود حتی زمانی که صاحب سایت خواب است یا از تعطیلات لذت میبرد، فروش ادامه داشته باشد. آیا بدون اینترنت میشد تصور کرد که کلِ فرایند فروش/خرید به صورت خودکار انجام شود؟ و آیا بدون این شبکۀ ارتباطی، بستری برای عرضۀ محتوا در قالبهای دیجیتال میتوانست فراهم شود که بلافاصله مشتری بتواند به آنها دسترسی داشته باشد و منتظر پُست و ارسال آموزشها از طریق سیدی و… نماند؟
راحت پول درآوردن نیازمند بالاترین درجۀ انضباط شخصی است
گاهی که از پول درآوردن راحت و آسان صحبت میشود، تصور افراد به این سمت میرود که فقط با لم دادن روی کاناپه و فکر کردن به پول میشود پول درآورد؛ و بعد از آن هم فقط باید سوار لامبورگینی شد و دوردور کرد و خوش گذراند. اما نکتۀ جالب و مهم این است که تا فرد نتواند بر خودش مدیریت داشته و عادتهای خوب در خودش ایجاد کند، پول درآوردن راحت خواب و خیالی بیش نیست. طی این چند نکته که در ادامه مینویسم، سعی میکنم این مفهوم را بیشتر توضیح بدهم:
۱. راهاندازی یا setup هر سیستمی برای ایجادِ درآمدِ خودکار و پایدار، نیازمند صرف زمان و هزینه و البته سختجانی است. چه قرار باشد پارکینگِ اتوماتیک ساخته شود چه وبسایتی برای فروش محصولات، نمیتوان انتظار داشت یکشبه همه چیز روبراه و فراهم شود، مشتریان از راه برسند و از همان ابتدا روزانه درآمد زیادی حاصل شود. این فرایند، بیشتر مثل درست کردن باغستانی از درختان میوه است که ممکن است ابتدا فقط زحمت و هزینه به چشم بیاید، اما زمانی که میوهدهی آغاز شود، آن وقت میتوان در سایهسار درختها آرمید و از میوهها لذت برد.
۲. باز درست همچون باغی از درختان میوه، که نیازمند رسیدگی مرتب است و فصلهای مختلف را از سر میگذراند، یک کسبوکارِ خودکار هم رسیدگی میخواهد. اینطور نیست که فقط یک بار کار را راه بیندازیم و بعد فقط ورود پول به حساب بانکی را تماشا کنیم. مثلاً در مورد پارکینگ، سیستمهای کامپیوتری و مکانیکی نیازمند بازرسی و رسیدگی مرتب هستند تا همواره در بهترین وضعیت کار کنند. همچنین برای موقعیتهای اضطراری (آتشسوزی، ورود افراد متفرقه، گیر کردن خودرو در مسیرهای داخل پارکنیگ و…)، باید پیشبینیهای لازم انجام شده باشد. در مورد وبسایت نیز ارتباط مستمر با مخاطبان، پاسخگویی به ایمیلها، ارائۀ مقالات و محصولات جدید، رسیدگی به وبسایت و بهروز نگه داشتن آن، مشتریمداری و…، بخشهایی ضروری از کسبوکار هستند که لازم است مستمر انجام شوند تا بتوان از درآمد پیوسته و روزافزون لذت برد. این تصور که فقط بنشینیم و پول از آسمان برایمان بریزد، نهتنها کودکانه است، که با ذات انسان هم که بدونِ حرکت و تلاش و دست و پنجه نرم کردن با چالشها دچار خمودی و کسالت میشود، در تضاد است.
۳. شاید زمانی پول درآوردن سختتر از امروز بوده. شاید زمانی واقعاً باید پای فیل را بلند میکردی تا از زیر آن یک دلار بیرون بکشی. ولی آن زمان، اگر میخواستی با مشتریات در تماس باشی، باید مثلاً خبرنامۀ چاپی درست میکردی و پولِ پُست میدادی و آخر سر هم نمیدانستی چند نفر این خبرنامه را خواندهاند یا کدام بخشهایش برایشان جالبتر بوده است. در حالی که در عصر اینترنت، میتوان مثلاً از طریق ایمیل بهراحتی (و با هزینۀ خیلی کمتر) با مخاطبان و مشتریان در ارتباط بود و رفتار و نحوۀ تعامل آنها را نیز تحلیل کرد. فناوری قطعاً تسهیلات بیشتری نیز طی سالهای آینده به ارمغان خواهد آورد و افقهای جدیدی را در برابر همۀ ما خواهد گشود. چه بهتر که از این امکانات جدید استفاده کنیم و در زمانهای که تغییرات شتابناکتر از همیشه شده است، از راه خدمترسانی صحیح، سریعتر به موفقیتهای مالی (که یکی از زیربناهای داشتن زندگیای بهتر است) برسیم.
شما برای پول درآوردن همین حالا چه کار میتوانید بکنید؟
مثالهایی که در این مقاله آمد، فقط یکی دو نمونه از کاربردهای فناوری بود که میتواند کسبوکارها را متحول کند و با کمترین زحمت (نسبت به روشهای قدیمی یا موجود)، درآمدهای پایدار و مستمر بسازد. شما با کمی خلاقیت و جستوجو، میتوانید روشهای دیگر را هم بیابید که به همین راحتی، البته با پیششرطهای گفتهشده، میتوانند فرایند پول درآوردن را برای شما آسانتر، سریعتر و خوشایندتر کنند.
اما اگر شما میخواهید وارد جریان پول درآوردن شوید، پیشنهاد میکنم کتاب الکترونیک رایگان «لقمه کردن فیل» را دانلود و مطالعه کنید. در این کتاب، به روشها و عادتهایی پرداختهام که زیربنای ساختن یک کسبوکار شخصی است که میتواند جریان پولسازی را برای شما ایجاد کند.
دو نفر هستند که هر دو در شرایط مشابه شروع به کار میکنند. جایی استخدام میشوند و حقوق میگیرند. ممکن است حقوق ثابت بگیرند یا ساعتی. یکی از این دو پس از مدتی وارد مسیر افزایش درآمد، ثروتمندی و استقلال مالی میشود، اما دیگری همچنان ماه به ماه بهسختی دخل و خرج را به هم میرساند.
به نظر شما چه تفاوت بنیادی بین این دو وجود داشته که اولی روز به روز موفقتر میشود اما دومی همچنان در پلۀ اول میماند؟
پاسخ آنقدر ساده است که باور نمیکنید، و شاید به خاطر همین سادگی است که خیلیها آن را نادیده میگیرند.
من بارها در سمینارها و کارگاههای ثروتآفرینی و کسبوکار شرکت کردم و دهها کتاب و محصول آموزشی خریدم تا سرانجام این پاسخ برایم واضح شد و شروع به پیاده کردن آن در زندگیام کردم.
«یار در خانه و ما گرد جهان میگردیم!»
اما باید چندین میلیون تومان خرج میکردم و سالها زمان میگذاشتم تا به این پاسخِ روشن برسم. و حالا قصد دارم این پاسخ را در این مقاله برای شما شرح بدهم.
مدتی است که در کشور کانادا زندگی میکنم. چند وقت پیش بود که در خصوص موضوعی که من هم مثل همه به آن علاقه دارم، یعنی افزایش درآمد، دو نامه از خوانندگان در روزنامۀ «تورنتو استار» توجهم را جلب کرد. در پاسخ به مطلبی نوشته بودند که از افزایشِ حداقل دستمزد طی چند ماه آینده خبر میداد. یکی به طنز نوشته بود که عجب افزایش چشمگیری است (واقعاً هم میزانِ افزایش بسیار کم بود)، و دیگری نوشته بود نهتنها این رقمِ حداقل دستمزد بسیار کم است، تازه «همه اینقدر خوشبخت نیستند که هفتهای ۴۰ ساعت کار داشته باشند.»
با دیدن ابراز شادمانی از «کار تماموقتِ هفتهای چهل ساعت برای دیگری» داغ دلم تازه شد…
با دیدن این ابراز شادمانی از «کار تماموقتِ هفتهای چهل ساعت برای دیگری» ــ بهعبارتی، فروختنِ ساعتهای زندگی به یک کارفرما به «ثمن بخس» (بهای اندک و ناچیز) ــ داغ دلم تازه شد. داغ دلم تازه شد از اینکه این تفکر که:
کار را دیگری به ما باید بدهد، و
ما باید در ازای ساعتی که کار میکنیم پول بگیریم، و
تازه باید کلی خوشبهحالمان باشد که بتوانیم حداقل ۴۰ ساعت از عمر هفتگیمان را برای آن کار صرف کنیم،
چقدر گسترده و دامنهدار است و فراتر از مرزهای جغرافیایی است.
در کانادا، خیلیها در ابتدای مهاجرت به کشور جدید و در حالی که تجربۀ کاری و زبانی لازم برای پرداختن به حرفۀ خود را ندارند، یا کارفرماها طوری رفتار میکنند که افراد صاحبِ مهارت نمیتوانند بهسرعت جذب زمینۀ حرفهایِ خود شوند، ناگزیر وارد کارهای عمومی (general) میشوند که اگر شانس یارشان باشد عموماً به معنای مشغول شدن در فروشگاهی با حداقل دستمزد (minimum wage) است. اگر این افراد با دوستان مشورت کنند که دستمزدها کم است و درآمد به مخارج نمیرسد، معمولاً نخستین توصیه این است که «با مدیرت صحبت کن که ساعتهای بیشتری به تو بدهد.» اینکه این کار چقدر ممکن است توانفرسا باشد یا حتی به فرضِ ۴۰ ساعت کار هفتگی هم باز مخارج جلوتر از درآمد است، غالباً به این تعبیر میشود که فرد جنمِ کار کردن ندارد یا اینکه ایرانیها آدمهای تنپروری هستند که گیوههایشان گشاد است و اهل کار سخت نیستند!!!
البته، همیشه ممکن است شرایط به دلخواه آدمیزاد نباشد. ممکن است اوضاع سخت باشد و فرد مجبور شود ساعتهای طولانی در شرایطِ دشوار به کاری مشغول شود که موافق طبع او نیست. اگر شرایطْ موقت باشد و هدف و چشماندازی پیشِ رو، که قرار است از اینجا به کجا برسیم، میتوان دشواریهای گذرا را تحمل کرد.
اما هدفِ این مقاله، بیشتر نقد دیدگاهی است که آدمی را بردۀ نوینی میانگارد که در اسارت کارفرماست و تنها هنری که میتواند از خود نشان بدهد، فروختن عمرش است؛ ساعتهایی کار کردن (هر کاری که شد، فقط در ازایش پول بدهند!) و تلاش برای اینکه تعداد این ساعتها هر چه بیشتر شود. کافی است یک ریاضیات ساده به کار ببریم تا دریابیم از این روش، حداکثر درآمدی که فرد ممکن است به دست بیاورد کفاف زنده بودنش را میدهد و عموماً این راهی نیست که مخصوصاً در دنیای امروز، به «توانگری» منتهی شود.
شاید در برههای از تاریخِ معاصر کار کردن به شکل استخدام شدن برای سازمانی در ازای حقوق و بهرهمندی از مزایا، راهی بود که باز هم نه به ثروتمندی اما به یک زندگی معمول و متوسط منتهی میشد، اما الان در دهۀ دوم از قرن بیست و یکم این «پاسخ»، به قول «رابرت کیوساکی» نویسندۀ کتاب پرخوانندۀ «پدر پولدار، پدر بیپول»، دیگر «کهنه» شده است.
برای افزایش درآمد چه باید کرد؟
اگر در لاتاری برنده نشویم و پول آنچنانی نداشته باشیم (یا به دلیلی نتوانیم فراهم کنیم) که کاری را شروع کنیم، بالاخره برای گذران زندگی باید کاری کرد و چه کاری آسانتر از اینکه برای کسی کار کنیم و اصلاً هم برایمان کیفیت کار مهم نباشد؛ فقط ساعتها را پُر کنیم و در ازای ساعتهایی که میفروشیم پولی بگیریم و زندگی را بگذرانیم. این طرز فکری است که در شرایط خاص و برای مدت کوتاه، ممکن است نزدیکترین راهِ چاره باشد و گریزی هم از آن نباشد. اما در این حالت هم فرق است میان کسی که فقط کار میکند (و تا می تواند از زیرِ کار در میرود) تا ساعتها را پر کند، با کسی که وقتی به سر کار میرود همۀ این محاسبهها را کنار میگذارد و بهترینِ خودش را ارائه میدهد و مدام در تلاش است تا به کارفرما منفعت برساند و چشماندازهای بزرگتری برای خودش تعریف کرده است.
فرد نخست در بهترین حالت با همین شرایطِ بخور و نمیر روزگار خواهد گذراند؛ اما فرد دوم ممکن است پیشنهادی به کارفرما بدهد که هزینههای او را به شکل قابل توجهی کاهش دهد (چون کار را کارِ خودش میداند و به جای از سر باز کردن، در پی انجام کار مفید است) و در اثر همین، مسئولیتهای بهتری بگیرد و بعید نیست که بهزودی هم کسبوکار خودش را شروع کند.
روزی در کتابفروشی، کتاب Secrets Of The Millionaire Mind: Mastering the Inner Game of Wealth (اسرار ذهن ثروتمند: استاد شدن در بازیِ درونیِ پول) اثر «تی. هارو اِکِر» را ورق میزدم (این کتاب به فارسی هم ترجمه شده است). در جایی، دقیقاً به این موضوع اشاره میکرد که صرفاً با کار کردن به شکل ساعتی و دریافت پول در ازای ساعاتِ کاری، از لحاظ مالی به جایی نمیتوان رسید. پیشنهادِ او، دریافت پول در ازای ارزشی است که آفریده میشود.
او به جای اینکه پیشنهاد بدهد فرد با مدیرش صحبت کند تا ساعتهای کاریاش را اضافه کند، توصیه کرده بود با مدیرش گفتوگو کند تا کاراییِ کارش را ارزشگذاری کند و در ازای آن ارزش (در واقع، سودی که فعالیتِ او به آن کسبوکار میرساند) سهم خودش را در قالب پول دریافت کند. او البته پیشنهادهای دیگری هم داشت که مجال پرداختن به آنها در این مقاله نیست.
بزرگترین مانع در برابر افزایش درآمد چیست؟
اما در این زمینه، یعنی دریافت دستمزد در برابر ارزش، به نظرم دو مانع هست که همۀ ما باید تلاش کنیم برطرف شوند اگر که میخواهیم در دنیای بهتری زندگی کنیم:
یک:
کارفرماها برایشان راحتتر است که افراد را استخدام کنند و کیفیتِ کارِ آنها را بر مبنای ساعاتِ ثبتشده در دستگاه کارتزن بسنجند و طبق آن ساعتها، حقوقی به کارمند/کارگر خود بدهند. و البته، همواره در پی آن هستند که از این رقم هر طور شده بکاهند (کسر کار برای دقایق دیرکرد و…).
با این روش، چرخ کسبوکار لنگانلنگان میچرخد و لیلی میکند، اما از دلِ این رویکرد، کارمند خوشحال بیرون نمیآید و همگان میدانند آن کارمند مترصد فرصتی است تا کاری با شرایط بهتر پیدا کند و برود.
طبیعی است که در چنین سیستمی، مشتریان هم عموماً سرویس خوبی دریافت نکنند؛ چون به جز صاحب کسبوکار که کار را از آنِ خودش میداند و برایش دل میسوزاند (و معدودی کارکنانِ با درایت که اینگونه فکر میکنند)، بقیه فقط آن را به عنوان فرصتی نفرینگونه برای دریافت دستمزدی ناچیز به منظور گذران زندگی میبینند.
ما به کارفرماهای بلندنظری نیاز داریم که برای برانداختن این سیستمِ بردهداری مدرن، پا به میدان بگذارند.
دو (و این مانعِ بزرگتری است):
برای عموم مردم هم راحتتر است که ساعتِ خود را بفروشند و پول بگیرند. چون در این روش میتوان تا حد ممکن «پیچاند» و از زیر مسئولیت در رفت و تقصیر را به دیگری حواله کرد؛ اما اگر قرار باشد نقشِ کارِ فرد در سودآوریِ کسبوکار سنجیده و بر مبنای آن سهم برای افراد در نظر گرفته شود، بسیار کسان باشند که سیهروی شوند (و اینجاست که جنم کاری و گیوهگشادی معنا پیدا میکند).
دنیا عوض شده است، و با روشی که پس از رخ دادن انقلاب صنعتیْ سیستمِ کسبوکار دنیا بر پایۀ آن میچرخیده، دیگر نمیتوان پیش رفت. برای درانداختن طرحی نوین، ممکن است راهِ دشواری پیش رو باشد و موانعْ فراوان باشند. اما هر کسی میتواند با تغییر طرز فکر خود شروع کند؛ و از همینجاست که همۀ تغییرات مثبت آغاز میشوند.
این روشِ افزایش درآمد را شما چطور میتوانید در عمل به کار بگیرید؟
اگر در جایی کار میکنید که ارزشِ کار شما فقط بر مبنای ساعتهای حضور شما سنجیده میشود، سهمی از سود و درآمد شرکت ندارید و هر جور کار کنید پاداش مادی شما فرقی نخواهد کرد، باید تصمیمی مهم بگیرید: از خودتان بپرسید «آیا میخواهم از لحاظ مالی مستقل باشم و سکان زندگیام در زمینۀ پول دست خودم باشد؟» اگر پاسختان به این پرسش مثبت است، شاید بهتر باشد که به فکر کاری دیگر، انجام خُردهفعالیتهایی برای داشتنِ بیش از یک منبع درآمد، یا بهتر از آن، راهاندازی کسبوکار خودتان باشید.
بله، تغییر ترس دارد و تغییر کارفرما یا راهاندازی کسبوکار شخصی هم در عمل ممکن است هراسانگیز به نظر برسد. شاید آن «صدای درونی» به شما بگوید که بهتر است به همین آبباریکه بچسبید که اقلاً میدانید ماه به ماه به حسابتان واریز میشود. اما به یاد داشته باشید که:
۱. هر آن ممکن است کارفرما عذر شما را بخواهد و از همین آبباریکه هم محروم شوید (و این فرضِ دور از ذهنی در دنیای امروز نیست). آن موقع میخواهید چه کنید؟ حداقل بهتر است از الان برایش فکری و برنامهای داشته باشید؛ و
۲. قرار نیست همین حالا زیر کاسه کوزۀ همه چیز بزنید، کارتان را ول کنید و بچسبید به راهاندازی یک کسبوکار شخصی. شاید جالب باشد بدانید که اکثر کارآفرینان هم پلهپله کسبوکار خودشان را راه انداختند و پیش بردند. در دنیای واقعی، درختِ سیب یکشبه میوه نمیدهد!
برای وارد شدن در مسیر استقلال مالی، ثروتمندی و توانگری، یکی از بهترین راهها این است که کسبوکار شخصی خودتان را پارهوقت (در کنار شغل فعلیتان که خرج و مخارجِ ماهتان را فراهم میکند) آغاز کنید؛ و زمانی که کسبوکارتان آنقدر رشد کرد که بتواند شما را از لحاظ مالی بینیاز از شغل فعلیتان کند، به طور تماموقت به کسبوکار شخصیِ خودتان بپردازید.
کاری که همین الان میتوانید برای افزایش درآمد خود بکنید
کاری که همین الان میتوانید بکنید، جستوجو برای زمینهای است که دوست دارید در آن کارآفرینی کنید. فکر کنید اگر هیچ محدودیتی نداشتید (از لحاظ مالی، وقت و…) دوست داشتید صاحب چه کسبوکاری باشید؟ یک قلم و کاغذ بردارید و همین حالا فکرهایتان را به روی کاغذ بیاورید!
نکتۀ پایانی
شاید بگویید اینها همه نکتههای سادهای بود که خودم هم میدانستم. اگر الان از لحاظ مالی مستقل و خودکفا هستید، بله حق با شماست. اما اگر از جنبۀ مالیِ زندگیتان راضی نیستید، بهتر است در پاسخ خود تجدید نظر کنید. از خودتان بپرسید: «آیا واقعاً این نکتهها را میدانستم؟ پس چرا اجرایشان نمیکنم؟» به خاطر داشته باشیم که ما تنها زمانی چیزی را میدانیم که داریم آن را «اجرا میکنیم». وگرنه یا آن را جایی خواندهایم، یا از کسی شنیدهایم، یا فکر میکنیم که میدانیم! ضمناً، در ابتدای مقاله نوشتم که: «پاسخ آنقدر ساده است که باور نمیکنید، و شاید به خاطر همین سادگی است که خیلیها آن را نادیده میگیرند.»
به خاطر داشته باشیم: کاری که انجام دادنش ساده است، انجام ندادنش (یعنی پشت گوش انداختناش) هم همانقدر ساده است.
شما کدام را انتخاب میکنید؟ انجام دادن یا انجام ندادن؟
قلم و کاغذ شما را صدا میزند…
▫️علیاکبر قزوینی
شما چه نظری دارید؟ آیا با دیدگاههای این مقاله موافقید؟ خوشحال میشوم دیدگاههای خود را اینجا با من و سایر خوانندگان در میان بگذارید.