برچسب: رؤیای ایران

  • اگر من کوچِ «شاهنشاه» بودم…

    اگر من کوچِ «شاهنشاه» بودم…

    امروز در یک گروه تلگرامی دوستانه، این سخنان محمدرضاشاه پهلوی را خواندم که در اسفندماه ۱۳۵۳ بیان شده بود:

    ما باید صفوف ایرانی‌ها را به‌‌خوبی، روشن و تمیز، از هم جدا کنیم: کسانی که به قانون اساسی، نظام شاهنشاهی و انقلاب ششم بهمن عقیده دارند و کسانی که ندارند. کسی که مؤمن و معتقد به این سه اصلی که من گفتم نباشد دو راه برای او وجود دارد: یا یک فردی است متعلق به یک تشکیلات غیرقانونی، که جایش در زندان ایران است و یا اگر بخواهد، فردا با کمال میل بدون [اخذ] عوارضی، گذرنامه را به دستش می‌دهیم تا به هر کجا که دلش می‌خواهد برود…

    وقتی این سخنان شاه را خواندم، به‌ناگاه کلمات زیر از قلمم جاری شد، خطاب به شاه فقید ایران:

    شاهِ عزیزِ ما، اینجا را اشتباه کردید و بد هم اشتباه کردید. شما در مقام پادشاه مشروطه، بزرگ‌ترین مسئولیتی که داشتید، ایجاد ظرفیت لازم بود که هر فرد ایرانی، هر «شهروند» ایرانی، حتی مخالف شما و دستگاه سلطنت، در ایران بماند و مخالفتش را ابزار کند. اینکه «ایرانی» را بخواهید از حضور در وطنش محروم کنید، ظلم بود. و شما این کار را کردید متأسفانه. 

    حساب مبارزان مسلح و کسانی که در صدد براندازی سلطنت بودند البته جدا بود، که با آنها هم باید با معیارهای درست برخورد می‌کردید؛ اما شواهد نشان می‌دهد ساواکِ شما در این زمینه بسیار افراط می‌کرد. 

    ایران‌دوستی شما و همهٔ کارهایی را که برای ایران کردید، دوست داریم و تحسین می‌کنیم. اما انتظار نداشته باشید اشتباهاتِ ویرانگر شما را نبینیم و بیان نکنیم.

    بعد از نوشتن این کلمات، به این فکر کردم که اگر من کوچِ شاهنشاه بودم، واقعاً و پیش از آنکه دیر شود، این حرف‌ها را به او می‌گفتم. البته می‌دانم که سخنانی شبیه این، بارها مستقیم و غیرمستقیم از طریق مشاورانِ شاهنشاه به ایشان گفته شده بود، اما حیف و صدحیف که اعلیحضرت، آن روز که جایگاه خود را بر تخت فرمانروایی محکم می‌دید، توجهی به آن سخنان نکرد و روزی اعلام کرد صدای مخالفت‌ها را شنیده که دیگر دیر شده بود و قدرت‌های جهانی و برخی جریان‌های داخلی، برای بُردن شاه و براندازی سلطنت، هم‌قسم شده بودند.

    اما «کوچ»، حرفش را می‌زند هرچند به مذاق شنونده خوش نیاید. البته بیان این بازخوردها، برمبنای اصول و رویکردهای کوچینگ، به‌گونه‌ای است که مقدمات لازم برای بازگو کردن آنها فراهم شده باشد. با این‌همه، گاهی گریزی از گفتن چیزهایی نیست که ممکن است به مذاق شنونده خوش نیاید.

    کوچ، در یکی از استعاره‌ها، مثل «آینه» است. و آینه، همراهِ صادقِ آدمی است و شفاف و بی‌اعوجاج، فرد را به خودش نشان می‌دهد.

    و خوشا به حال کسانی که چون آینه نقش آنها را راست نشان دهد، نه آینه را، که خود را می‌شکنند ــ به این معنا که در مسیر بازسازی و نوسازی خود قدم برمی‌دارند.

    و حال که شاهِ ایران در میان ما نیست، خطاب این سخنان به خودِ ماست ــ همهٔ جامعهٔ ایران ــ تا با خودآگاهیِ بیشتر، بتوانیم در مسیر تحولاتِ ناگزیری که در پیش است، انتخاب‌های درستی داشته باشیم؛ به امید خدای ایران‌زمین.

    ▫️علی‌اکبر قزوینی

  • عیسامسیح، پیامبری که بسیار دوستش داریم…

    عیسامسیح، پیامبری که بسیار دوستش داریم…

    امروز کریسمس است، روز میلاد عیسی، مسیحایی که از مریمِ پاک و مقدس زاده شد. هر بار که نام عیسی برده می‌شود، ما بیش از همه یاد این فراز از انجیل متّی می‌افتیم:

    نزد من آیید ای تمامی زحمتکشان و گران‌باران، که من به شما آسایش خواهم بخشید. یوغ مرا بر دوش گیرید و از من تعلیم یابید، زیرا حلیم و افتاده‌دل هستم، و در جان‌های خویش آسایش خواهید یافت. چرا که یوغ من راحت است و بار من سبک.1

    و این کلمات، انگار روح آدم را آرام می‌کنند، انگار تمام بارهای دلِ آدمی را سبُک می‌کنند. و این دل‌آرامی، ویژگیِ «ولیّ خدا» است که حتی اگر در غیبت هم باشد، در کلماتش و در عطرِ حضورش ظهور می‌یابد.

    ما فکر می‌کنیم پیامِ پیامبرانِ آسمانی و اولیای الهی را آن‌قدر تحریف کرده‌اند که تبدیل شده به تکلیف‌هایی سخت و طاقت‌فرسا؛ و کیست که از انجام وظیفه پشت وظیفه و تکلیف پشت تکلیف لذت ببرد و خواهان آن باشد؟

    ما، با همان رویکردِ کوچینگی و در مسیر خودشناسی، که مبتنی است بر پرسش‌گری، از خودمان می‌پرسیم: «دین، اگر قرار باشد بارِ دنیایی ما را ــ که همین‌طور هم سنگین است ــ سبُک نکند، پس اصلاً کارکردش چیست؟»

    و پرسیدن این سؤالات، که شاید از دیدِ ذهنِ شرطی‌شده و خوگرفته به عادات جمعی «تابو» باشد، راهِ نجات است و همان روزنه‌ای است که نور را به درونِ وجودِ آدمی می‌تاباند.

    و ما، سؤال نمی‌پرسیم از سر لجاجت؛ می‌پرسیم برای دانستن. و می‌دانیم و باور داریم و به‌تجربه دریافته‌ایم که «آن که بپرسد، به او پاسخ داده خواهد شد.»2

    و مهم نیست که سؤال چیست، پاسخ همواره در راه است؛ و چه خوب که آدمی نه «سائل» لقمه‌ای نان، که خواهانِ «نورِ جان» باشد ــ که چون‌که صد آید، نود هم پیش ماست3 و این شکلِ «خواستن»، همان چیزی است که دعای ماه رجب به ما یاد می‌دهد.

    و چه زیباست که امسال، کریسمس و میلاد مبارک حضرت عیسامسیح مصادف شده با نخستین شب جمعهٔ ماه رجب. و این، همان شبی است در این ماهِ پر از خیر و برکت که «شبِ میل و رغبت‌ها» (لیلة الرغائب) خوانده می‌شود. و این دو مناسبت، درست به جمعه‌ای می‌خورند که سالروز عروج روحِ حضرت زرتشت است ــ آن پیامبرِ نیک‌آیینِ ایرانی ــ به آسمان‌ها. و از جمعه گفتیم، هفتمین روز هفته، که قرن‌هاست دلتنگِ یک ظهورِ آسمانی است…

    انگار همه‌چیز دست به دست هم داده‌اند ــ همهٔ نشانه‌های آسمان و زمین و درون و بیرون ــ تا بگویند: «خبری در راه است…» تا مژده بدهند که: «مسیحانفسی می‌آید…!»

    شاید کسی این کلمات را بخواند و بگوید این دیدگاه‌های التقاطی و این حرف‌های قروقاطی چه معنایی دارد؟! چرا از مسیح و کریسمس پُل می‌زنید به ماه رجب و زرتشت و… امرِ ظهور…!

    ولی این نگاه، از ذهن‌هایی می‌آید که مدام بین همه‌چیز خط می‌کشند و چُنان مرزبندی‌های سفت‌وسختی دارند که وحدتِ بنیادیِ چیزها را در عین کثرتِ ظاهری، نمی‌بینند.

    ما باورمند به قرآنی هستیم که بین هیچ‌یک از پیامبران و کتاب‌های آسمانی فرق نمی‌گذارد. و پیرو رسولی هستیم که در ادامهٔ راهِ همهٔ پیامبرانِ پیشین آمد تا پیام مهر و رحمتِ الهی را جهان‌گستر کند. و منتظرِ آن ولیّ الهی هستیم که آمدنش را همهٔ ادیان وعده داده‌اند ــ آن «مسیحامَهدی» که عطرِ محمدی دارد و حُسنِ علوی.

    امروز کریسمس است و کتاب‌هایی که از سخنان و سنت عیسی به یادگار مانده، نامشان «انجیل» است؛ و انجیل یعنی بشارت، یعنی مژده.

    و چه مژده‌ای بالاتر و قشنگ‌تر از اینکه انسانی از جنس نور، بشری مثل ما اما در عینِ حضور، می‌آید که او نیز چون عیسی، چون محمد و چون همهٔ اولیای حقیقی الهی ندای عام در خواهد داد و خواهد گفت:

    نزد من آیید ای تمامی زحمتکشان و گران‌باران، که من به شما آسایش خواهم بخشید!

    ذهنِ اسیر در ماتریکس، این واقعه را بسیار دور می‌بیند؛ و ما بسیار نزدیک.4

    و ما چشم‌انتظار روزی هستیم که سر بر شانه‌های «ولیِّ خدا» بگذاریم، با اشک شوق پاهای مبارک او را شست‌وشو دهیم، بارِ گرانِ ذهن را در آغوش او بر زمین بگذاریم، در محضرش بنشینیم و از کلماتش نور بنوشیم و آنگاه، دست در دست او، چهرهٔ زمین را به نور بیاراییم.

    باشد که آن روز و آن واقعهٔ مبارک5 را ببینیم. آمین.

    ▫️علی‌اکبر قزوینی و آلیس دووار (هوشمند)


    1. کتاب مقدس، عهد جدید، انجیل متّی ۱۱: ۲۸-۳۰ ↩︎
    2. بخواهید، که به شما داده خواهد شد؛ بجویید، که خواهید یافت؛ بکوبید، که در به رویتان گشوده خواهد شد. زیرا هر که بخواهد، به دست آوَرَد و هر که بجوید، یابد و هر که بکوبد، در به رویش گشوده شود. (کتاب مقدس، عهد جدید، انجیل متّی ۷: ۷-۸) ↩︎
    3. برگرفته از این ابیات در مثنوی معنوی:
      از دِرَم‌ها نام شاهان بَرکَنند
      نام احمد تا ابد بر می‌زنند
      نام احمد نام جمله‌یْ انبیاست
      چون‌که صد آمد نود هم پیش ماست! ↩︎
    4. إِنَّهُمْ يَرَوْنَهُ بَعِيدًا * وَنَرَاهُ قَرِيبًا (معارج: ۶-۷؛ همچنین در فرازی از «دعای عهد» نیز آمده است.) ↩︎
    5. إِذَا وَقَعَتِ الْوَاقِعَةُ * لَيْسَ لِوَقْعَتِهَا كَاذِبَةٌ/ آنگاه که آن واقعه رخ دهد * که رخ دادنش دروغین نیست…! (واقعه: ۱-۲) ↩︎
  • ما در انتظارِ بهاری هستیم که در راه است…

    ما در انتظارِ بهاری هستیم که در راه است…

    امروز، اولین روز زمستان، یکم دی‌ماه ۱۴۰۴، من و علی پیش از طلوع آفتاب و در وقت سحر، از خواب بیدار شدیم. همان‌طور که در یادداشت‌مان برای شب یلدا نوشته بودیم، دل‌مان بسته به آن خورشیدِ حقیقی بود و هست که تابشِ او، وابسته به گردش زمین و روزگار نیست و اگر قلب‌مان را بر نورِ او بگشاییم، همواره بر ما می‌تابد.

    نماز صبح را خواندیم و پس از آن، دعای پر از نور و فراوانیِ ماه رجب و سپس دعای عهد را؛ برای نو کردن عهدمان با انسان کامل، برای قول دادن به او که هرچند توان ما محدود است، اما با تمامِ دل و همهٔ توانی که داریم، همدل و هم‌قسم و همراهِ اوییم برای زدودن زمین از تاریکیِ ظلم. زدودنی که ابتدا باید از «درونِ خودمان» آغاز شود؛ و سپس، در امتدادِ مسئولیت اجتماعی ما، به شکل‌های مختلف بروز پیدا کند تا بتوانیم نقش اجتماعی خودمان را نیز به‌درستی ایفا کنیم. من و علی، آدم‌های سیاست نیستیم و علی بارها گفته و می‌گوید که «آلیس! سیاستْ زمینِ بازیِ ما نیست.» اگر هم به امر سیاست ورود کنیم، از مسیر توسعهٔ اجتماعی است و با نگاه فرهنگی، که همهٔ اینها در راستای رسالت و هدف کافه کوچینگ است.

    آفتابِ یکم دی‌ماه که طلوع می‌کرد، من و علی کنار هم روی تراس خانه‌مان در نیاوران ایستادیم و با هم، بالا آمدن خورشید و روشن شدنِ دوبارهٔ جهان را نظاره کردیم. پس از آن، صبحانه را آماده کردیم و روی همان تراس، نشستیم به خوردن اولین صبحانهٔ زمستانی‌مان.

    در میانهٔ لذت بردن از با هم بودن و خوردن صبحانه، علی گفت: «داشتم تقویم را نگاه می‌کردم. جالب بود که دو سه ماهی است ماه‌های شمسی و قمری تقریباً با هم افتاده‌اند؛ یعنی شروع و پایان‌شان با هم است. و جالب است که سه ماهِ شگفت‌انگیز و پُر از نور و برکتِ رجب، شعبان و رمضان، درست افتاده‌اند در زمستان. امروز اول دی، اول رجب هم هست و میلاد امام پنجمِ ما؛ و عید فطر، یا آخرین روزِ سال خواهد بود یا درست اول نوروز!»

    با کلمات علی، من هم لبخند زدم. احساس کردم دلم روشن شد و نوری در آن درخشیدن گرفت. گفتم: «علی جان، عجب همزمانیِ مبارکی! انگار آن بهارِ معنوی ــ آن بهارِ جان‌ها که تو همیشه از آن می‌گویی ــ درست با زمستان همراه شده تا به ما وعده بدهد که ظهورِ آن بهارِ حقیقی، خیلی نزدیک است… و دو عید فطر و نوروز… اینکه یا پشت هم خواهند بود یا در یک روز با هم، آن‌قدر معناهای عمیق و قشنگی می‌تواند داشته باشد که نمی‌توانم با هیچ کلمه‌ای بیان‌شان کنم!»

    علی حرف‌های مرا تأیید کرد. گفت: «آلیسِ قشنگم! من هم وقتی تقویم را دیدم، دقیقاً همین‌ها از دلم گذشت و ردّش را مثل نوری روی قلبم گذاشت.» و ادامه داد: «دل‌های ما در این زمستان، که امیدوارم پربرف‌و‌باران باشد، گرم‌تر از همیشه است. و خدا را چه دیدی، شاید در پایان این زمستان، ما هم مثل درختان دوباره سبز شدیم!»

    گفتم: «و این امید، حقیقی است علی جانم؛ مگر نه؟»

    علی پاسخ داد: «کاملاً، آلیسِ قشنگم!»

    ▫️آلیس دووار (هوشمند)

  • یلدا، شب تولدِ خورشید ــ و بازیابیِ امید

    یلدا، شب تولدِ خورشید ــ و بازیابیِ امید

    برای ما، نکوداشتِ سنت‌های ایرانی نه امری از سر عادتِ تقویمی یا پاسداشت آیین‌هایی نوستالژیک، که راهی است برای وصل ماندن به ریشه‌ها. ریشه‌هایی که اگر ناپیدا هم باشند، ما را در طوفان‌های زمانه سر پا نگه می‌دارند. یلدا برای ما یکی از همان لحظه‌هاست؛ شبی که به یادمان می‌آورد تاریکی، هرقدر هم که بلند باشد، بالاخره به نقطه‌ای می‌رسد که دیگر نمی‌تواند ادامه پیدا کند!

    یلدا، شبِ تولدِ خورشید است. نه فقط خورشیدِ آسمان، که خورشیدِ درون. شبی که از فردایش، روزها ذره‌ذره بلندتر می‌شوند؛ شاید آن‌قدر نامحسوس که در تقویم زندگیِ روزمره گم شود، اما این امر در حقیقت، آغاز یک حرکت است. حرکتی آرام، پیوسته و برگشت‌ناپذیر به سمت نور.

    ما در کافه کوچینگ، به این «حرکت‌های آرام» باور داریم. باور داریم که تغییرهای عمیق، اغلب بی‌هیاهو شروع می‌شوند. درست مثل یلدا. یک شبِ طولانی، یک مکثِ عمیق، و بعد… روزی که اندکی روشن‌تر است. شاید هوا هنوز سرد باشد، شاید هنوز سختی‌ها سر جایشان باشند، اما جهت عوض شده است. و گاهی، همین عوض شدنِ جهت کافی است.

    یلدا برای ما فقط خوردنِ انار و هندوانه و آجیل نیست؛ نشستن است. با هم. کنار هم. برای قصه گفتن. برای شنیدنِ صداهایی که در شلوغیِ روزها شنیده نمی‌شوند. یلدا، برای ما «تمرینِ مکث» است، تمرینِ بودن در «اینجا و اکنون»؛ پیش از آنکه دوباره به دویدن‌های همیشگی برگردیم.

    امشب، در یلدای ۱۴۰۴، طبق رسمی قدیمی به دیوان حافظ تفأل زدیم. نه از سر پیش‌گویی، بلکه برای گفت‌وگو با یک زبانِ کهن؛ زبانی که بلد است امید را در دلِ تاریکی زمزمه کند. فال که آمد، این بیت نشست وسط دل‌مان:

    مژده ای دل، که مسیحانفسی می‌آید
    که ز انفاس خوشش بوی کسی می‌آید

    لبخند زدیم. نه به‌خاطر وعدهٔ معجزه‌ای بیرونی، بلکه چون یادمان افتاد گاهی «مسیحانفس»، همان نَفَسی است که خودِ ما باید تازه‌اش کنیم. همان امیدی که باید دوباره در سینه بدمیم؛ در خودمان، در رابطه‌هایمان، در کارمان، و در رؤیاهایی که شاید مدتی زیر خاکستر مانده‌اند.

    یلدا برای ما یادآور این است که امید، همیشه یک اتفاق بزرگ نیست. گاهی فقط یک گفت‌وگوی صمیمانه است، یک شمعِ روشن، یک بیت شعر، یا حتی پذیرشِ این حقیقت ساده که شب، هرچقدر هم طولانی، آخرش شب است ــ نه سرنوشتی گریزناپذیر ــ و پایانِ هر شبی، طلوع خورشید است!

    در کافه کوچینگ، ما یلدا را این‌طور می‌فهمیم: فرصتی برای بازیابی امید. امیدی که نه از انکارِ تاریکی، بلکه از عبورِ آگاهانه از آن زاده می‌شود. امیدی که با چشمِ باز می‌بیند، با دلِ گرم می‌ماند، و با قدم‌های کوچک اما پیوسته جلو می‌رود.

    علی و آلیس در خانهٔ خودشان در نیاوران، تهران، در شب یلدای ۱۴۰۴

    یلدا مبارک… به عشقِ خورشیدی که هر روز، حتی اگر نامحسوس، کمی زودتر طلوع می‌کند! ☀️

    ▫️علی‌اکبر قزوینی و آلیس دووار (هوشمند)

  • برای زن، زندگی، آزادی

    برای زن، زندگی، آزادی

    امروز که با علی وارد ایستگاه متروی تئاتر شهر شدیم و می‌خواستیم از گیت بلیت‌ها عبور کنیم، صدای مأمور خوش‌برخوردِ ایستگاه را شنیدیم که مرا صدا زد، به گیتی اشاره کرد که خودش جلوی آن ایستاده و باز بود، و یک فرش قرمز هم جلوی آن پهن شده بود. 

    مأمور، واقعاً خوش‌برخورد بود و ادای وظیفه‌شناسی درنمی‌آورد: حالش خوب بود و لبخندش طبیعی. گفت: «امروز مترو برای خانم‌ها رایگان است.»

    یاد بعضی روزهایی افتادم که در همین ایستگاه، دوربین و مأمور می‌گذاشتند برای گرفتن عکس و فیلمِ زنانِ به قولِ خودشان «بی‌حجاب»، و تذکر دادن به آنها. 

    علی گفت: «روح مهسا امینی شاد. واقعاً آن دخترْ معصوم بود و خونش پاک، که بعد از او هیچ‌چیز به عقب برنگشت. همهٔ آنهایی که از جنبش زن زندگی آزادی تا به امروز این مقاومت مدنیِ خشونت‌پرهیز را ادامه داده‌اند، باعث شده‌اند که امروز در زمینهٔ پوشش خانم‌ها، شرایط کاملاً متفاوتی را در ایران ببینیم.»

    صحبت‌های علی را با تمامِ دلم تأیید کردم؛ و همزمان به خودم و همهٔ زنانی نگاه کردم که با پوشش‌های متفاوت، شاهد برخوردی گرم و انسانی از سوی آن مأمور ایستگاه مترو بودیم. 

    وقتی داشتیم به سمت پله‌های برقی می‌رفتیم، صدای همراه با عشق و لبخند مأمور ایستگاه را شنیدم که به خانمی مسن می‌گفت: «مادر، روزت مبارک!»

    آلیس و علی در قطار متروی تهران، روز زن و روز مادر

    در کافهٔ ما، کوچینگ با دغدغه‌های اجتماعی سِرو می‌شود. اینجا همان‌جایی است که کوچینگ از دلِ زندگی می‌‌آید؛ از دغدغه‌های روز، از فرهنگ، از جامعه، از آدم‌ها و از کسب‌وکارها، تا با هم قدمی در جهت توسعه و تحولِ خودمان و ایران برداریم. و همین‌ها، در کنار دغدغه‌های دیگر و البته عشق اصیل و نابی که بین ما (من و علی) در جریان است، طعم کوچینگ را در کافهٔ ما متفاوت می‌کند. 

    اگر دوست دارید با آموزش‌های ما همراه باشید، می‌توانید صفحهٔ اینستاگرام ما را دنبال کنید، در کانال تلگرامی ما عضو شوید، لینکدین ما را دنبال کنید و یا به وب‌سایت ما مراجعه کنید. لینک صفحات ما در شبکه‌های اجتماعی را در این صفحه هم می‌توانید ببینید 😊

    ▫️آلیس دووار (هوشمند)

  • از کوتهی ماست که دیوار بلند است؟

    از کوتهی ماست که دیوار بلند است؟

    احتمالاً مطلع هستید که رییس‌جمهور دیکتاتورمسلکِ ترکیه، یعنی رجب طیب اردوغان که سودای خامِ احیای امپراطوری عثمانی را دارد (زهی خیال باطل!)، در مراسمی تلاش کرد نوروزِ ایرانی را به نام اقوام ترک جا بزند (گویی او نمایندهٔ همهٔ اقوام و ملیت‌های ترک‌زبان است، زهی خیال باطل!) و این آیین کُهنِ ایرانی را به سرقت ببرد (زهی خیالِ باطل!). جالب اینکه این بشر، زیر کلمه‌ای ایستاده بود که همه‌چیزش داد می‌زند فارسی است: نوروز، روزِ نو!1

    دیدم که فردی، جایی در لینکدین و به‌زبان فارسی، حرف‌هایی بی‌اساس در همراهی با موضع اردوغان نوشته بود؛ سخنانی ناروا به این مضمون که اگر سلاطین ترک نبودند، ایرانیانْ تحتِ سلطهٔ اعراب، به عربی حرف زدن ادامه می‌دادند!

    واقعاً دیدنِ این حجم از نابخردی در ترکیب با وقاحت و گستاخی، مرا عصبانی کرد. اما سعی کردم در نهایتِ خویشتنداری، این چند کلمه را زیر آن واژه‌ها بنویسم:

    روزگاری مردی فارسی‌زبان از خراسانِ ایران به قونیه از بلاد روم (در ترکیهٔ کنونی) مهاجرت کرد که پس از دیداری متحول‌کننده با شمسِ «تبریزی»، در ابیاتی از مثنوی معنوی خود سرود:

    ای‌بسا هندو و ترکِ هم‌زبان
    ای‌بسا دو ترک چون بیگانگان
    پس زبان محرمی خود دیگر است
    همدلی از همزبانی بهتر است

    همچنین در بیتی دیگر از مثنویِ خود سرود: 

    ملت عشق از همه دین‌ها جداست
    عاشقان را ملت و مذهب خداست

    کاش همهٔ ما به جوهرهٔ سخنان مولانا برگردیم و ضمن احترام به فرهنگ و زبان و دین و آیین خویش، و پاسداری از آنها، و البته احترام به فرهنگ و زبان و دین و آیین دیگران، از تعصب و جهل و مخصوصاً به زبان آوردن سخنان بی‌پایه دست برداریم.

    ایران، سرزمین همهٔ اقوام است. فارسی هم زبان رسمی‌اش است. هیچ‌کس نمی‌تواند هویت ایران و زبان فارسی را به سرقت ببرد. هزاران سال است که تلاش می‌کنند و نتوانسته‌اند. پس خوب است به سرزمینی که در آن زندگی و به زبانی که با آن صحبت می‌کنید، نهایت احترام را بگذارید و حرف دشمنان این سرزمین و تجزیه‌طلبان را، اینطور پوچ و بی‌اساس و با ژست‌های روشنفکرانه، تکرار نکنید.  

    فرد یادشده، در ادامه دیدگاهی دیگر نوشت به این مضمون:

    وضعیت موجود نتیجهٔ استبداد ۵۴ سالهٔ حکومت فاشیستی پهلوی است. چرا زبان تورکی نباید در مدارس تدریس شود؟ چرا زبان تورکی نباید به‌عنوان یکی از زبان‌های رسمی ایران شناخته شود؟ چرا من به‌زبان مادری‌ام نباید کتاب و مجلات و روزنامه بخوانم یا فیلم و تئاتر و نمایش و کنسرت ببینم؟ من و امثال من روی زبان یا قومیت یا متعلقات دیگر خودمان تعصب نداریم، بلکه روی «حق» حساسیت و غیرت داریم.

    این نکات را در ادامه متذکر شدم:

    شما در دیدگاه نخست خود، حرف مضحکی را مطرح کردید به این مضمون که سلاطین ترک‌زبان، ایرانیان را از سلطهٔ خلفای عرب و سیطرهٔ زبان عربی نجات دادند و پیِ زبان فارسی را ریختند! اگر خودتان کم‌خرد هستید، لطفاً دیگران را کم‌خرد تصور نکنید. اگر سلاطین ترک عُرضه داشتند، زبان ترکی را زبان اصلی ایران می‌کردند، نه فارسی! پس در این مورد، دیگر سخنی نگویید که عِرض خود می‌برید و خودتان را مضحکهٔ دیگران می‌کنید.

    اینجا اما سخنِ دیگری می‌گویید. در خصوص تاریخ دوران پهلوی تخصص ندارم، اما کسی که نسخهٔ یک حکومت را که خدمات زیادی به ایران کرده است (در عین خطاهایی که البته داشته) با به کار بردنِ صرفاً یک واژهٔ «فاشیست» می‌پیچد، نسبتی با خردورزی و انصاف ندارد.

    اما در خصوص دغدغه‌ای که عنوان می‌کنید: «تدریسِ زبانِ مادری» ایرادی ندارد و حق است، اما «تدریس به‌زبان مادری» خیر. نه‌تنها ایرادی ندارد که در مدارس استان‌های ترک‌زبان، زبانِ ترکی هم در کنار فارسی به دانش‌آموزان آموزش داده شود، بلکه این کار بسیار هم پسندیده است. این موضوع در خصوص زبان‌های دیگری که در ایران صحبت می‌شود و گویندگان زیادی دارد هم صادق است. اما اینکه در کنار فارسی، زبان‌های دیگری هم زبان رسمی اعلام شوند، باید در نهادهایی تخصصی ــ سر فرصت و باحوصله و دقت ــ بررسی شود؛ چون موضوع به این سادگی‌ها نیست. اگر مثلاً ترکی و کردی و عربی هم در کنار فارسی زبان رسمی ایران باشند، کارکنان تمام ادارات دولتی باید به تمام این زبان‌ها مسلط باشند و همهٔ خدمات دولتی به همهٔ این زبان‌ها در دسترس باشد.

    اینکه ترک‌زبان‌ها، کردزبان‌ها، عرب‌زبان‌ها و… بتوانند به‌زبان خود کتاب و مجله بخوانند و فیلم و سریال و تئاتر ببینند هم ایرادی ندارد. اما همهٔ اینها باید در سایهٔ زبان فارسی به‌عنوان «زبان مادر و اصلی» باشد؛ نه اینکه این زبان‌های غیراصلی، در بخش‌هایی از کشور تبدیل به زبان اصلی در ادارات و فروشگاه‌ها و تئاتر و سینما و تابلوی مغازه‌ها و… شوند.

    اگر قرار باشد استان‌های ترک‌زبان شبیه ترکیه و آذربایجان باشند، استان‌های کردزبان شبیه کردستان، استان‌های عرب‌زبان شبیه عربستان و امارات و…، شرمنده، «ایران» جای این قرتی‌بازی‌ها نیست. اینجا «ایران» است، جایی که زیر یک پرچم و در یک جغرافیا و با یک زبان (فارسی) که زبان مشترکِ همهٔ اقوام است، همهٔ فرهنگ‌ها و دین‌ها و آیین‌ها و زبان‌های متنوع، با هم در طول تاریخ زندگی کرده‌اند و باز هم زندگی خواهند کرد و به احدی اجازه نخواهند داد به هر اسمی، بخشی از تنِ ایران را از مادر جدا کند. اگر هم در برهه‌هایی از تاریخ به‌خاطر نابخردی و خیانت حاکمان بخش‌هایی از ایران از این سرزمین جدا شده، حداقل ما ــ همهٔ ایرانیانِ دوستدارِ ایران ــ امروز تلاش می‌کنیم که این اتفاق دیگر رخ ندهد.

    ✻✻✻

    من بیش از هر چیزی، بر این باورم که ما همه انسان هستیم و همهٔ این تفاوت‌ها در فرهنگ و زبان و دین و آیین، عَرَضی است. یعنی جوهرهٔ همهٔ ما یکی است2 اما روی این جوهرهٔ واحد، چیزهایی متفاوت سوار شده است. فراتر از این، باور دارم که مرزهای سیاسیِ کشورها، ساختگی و در واقع نوعی قرارداد هستند. همهٔ ما ساکِن کرهٔ زمین هستیم. همهٔ این نزاع‌های کنونی بیهوده است و روزی خواهد رسید که همهٔ مردم، که به آگاهی رسیده‌اند، فارغ از این قراردادها مثل انسان در کنار هم زندگی خواهند کرد و دیگر هیچ جنگی رخ نخواهد داد.

    اما اینها، معنایش این نیست که امروز، در برابرِ متجاوزان به سرزمین بی‌تفاوت باشیم. وطن، ناموس ماست. ایران، میثاق مشترک ما ملت ایران است. به‌قول آن ترانه با صدای علیرضا عصار: «وطن یعنی گذشته، حال، فردا… تمامِ سهمِ یک ملت ز دنیا…» کسی که روی ناموسش غیرت نداشته باشد، به‌معنای دقیقِ کلمه بی‌ناموس است. آدم‌های بی‌وطن، بی‌ریشه هم می‌شوند. اما وطن‌دوستی فرق دارد با پرستشِ وطن. وطن‌دوستی، تعصب و حذف دیگران نیست؛ فضا را برای همه به‌شکلی عادلانه و مُنصفانه فراهم کردن است. اجازهٔ نفس کشیدن به همه دادن است، زیر یک پرچم و در یک جغرافیا.

    متأسفانه به‌خاطر فترتِ حاکمانی که روی ناموسِ وطن آن‌چنان که باید و شاید غیرت ندارند، افرادی مثل رییس‌جمهورِ گستاخ ترکیه مراسم‌هایی نظیر آنچه ذکر شد برگزار می‌کنند و گنده‌تر از قامتِ حقیرشان حرف می‌زنند. اینگونه است که فرصت‌طلبانِ داخلی نیز به خودشان اجازهٔ گستاخی می‌دهند. 

    من به‌شخصه تلاش می‌کنم در زمینِ فرهنگ بازی کنم و همچون بزرگانِ این سرزمین، از جمله فردوسی که با سرودنِ شاهنامهٔ خود یک‌تنه کاری کارستان کرد، از ناموسِ ایران دفاع کنم. هر کسی باید زمین بازی (دایرهٔ شایستگی، محدودهٔ اثربخشی) خودش را پیدا کند؛ چه در این زمینه و چه در حیطه‌های دیگر. و این یادداشت را هم با سخنِ فردوسی، این حماسه‌سرای بزرگِ ایران و این پاسدارِ فروتنِ زبان فارسی و فرهنگ ایرانی، به پایان می‌برم:

    چو این نامور‌نامه آمد به بُن
    ز من روی کشور شود پُرسخُن
    از آن پس نمیرم که من زنده‌ام
    که تخم سخن من پراگنده‌ام
    هر آن کس که دارد هُش و رای و دین
    پس از مرگ بر من کند آفرین
    3

    ▫️علی‌اکبر قزوینی


    1. روز نو، روز تازه. روز اوّل فروردین که بزرگ‌ترین جشن ملی و آغاز سال نو ایرانیان است آنگاه که روز و شب برابر گردد. عید. (فرهنگ فارسی معین، نقل از واژه‌نامه) ↩︎
    2. همان سخن مولانا در مثنوی معنوی، در داستان چهار فرد که همگی انگور می‌خواستند ولی هر یک نام آن را به‌زبان خودش می‌بُرد و برای همین بین‌شان اختلاف افتاده بود. تا اینکه حکیم فرزانه‌ای آنها را به مغازهٔ میوه‌فروشی بُرد و انگور را که مقصودِ واحدِ همهٔ آنها بود، نشان‌شان داد. ↩︎
    3. فردوسی، شاهنامه. (نقل از گنجور) ↩︎
  • شاه‌کلیدِ رهایی

    شاه‌کلیدِ رهایی

    به‌جای جُستن کلیدهایی که هیچ قفلی را باز نمی‌کنند، باید در پی شاه‌کلید بود. شاه‌کلید، کلیدی است که همهٔ قفل‌ها را باز می‌کند. این شاه‌کلید، سه حرف دارد.

    در جست‌وجوی شاه‌کلیدِ سه‌حرفی

    این شاه‌کلیدِ سه‌حرفی، نه خدا است و نه شاه. خدا نیست چون در بسیاری اوقات، خدایی که افراد می‌پرستند بیش از آنکه با خدای حقیقیِ یگانه که از جنس عشق است1 نسبتی داشته باشد، یک بُت ذهنی است که  به پیروانش القا می‌کند از دیگران برترند و سایرین همه گمراهانی‌اند که باید راهی جهنم شوند. این خدایانِ ذهن‌ساختهٔ دروغین، جنگ‌های بی‌حاصل می‌افروزند و نه برای «وصل کردن»، که برای «فصل کردن» آمده‌اند.2

    شاه‌کلیدِ سه‌حرفیِ یادشده، شاه هم نیست؛ چون شاهان زیادی در طول تاریخ بوده‌اند که به‌جای برپایی یک حکمرانیِ خوب، بی‌لیاقتی یا سفّاکیِ خود (یا هر دو) را نشان دادند. در بهترین حالت نیز اغلبِ شاهان به‌سمت حکمرانیِ مُطلقه یا همان استبداد پیش رفتند؛ چیزی که در کشور ما یعنی ایران، تبدیل به بیماری‌ای مزمن و کهنه در امر حکمرانی شده و همهٔ تلاش‌ها در طول تاریخ، به‌ویژه پس از انقلابِ مترقیِ مشروطه، نتوانسته قدرت مطلقه را که همواره در قالبِ فردی غیرپاسخگو در رأس حاکمیت متجلی شده است، مهار کند.

    در واقع، امید بستن به اینکه همهٔ قدرت را به کسی بدهی، او را مادام‌العمر در قدرت نگه داری و توقع داشته باشی آدم خوبی بماند و از قدرتِ مطلقهٔ خویش سوءاستفاده نکند، امیدی کاملاً واهی است. این میزان خویشتنداری فقط از انسان کامل ساخته است و در سپهر کنونی سیاست در جهان، هیچ‌کس ــ مطلقاً هیچ‌کس ــ چنین ویژگی‌ای ندارد.

    چرا قدرت، به‌ویژه قدرت مطلقه، افراد را فاسد می‌کند؟

    آزمایش زندان استنفورد، که در سال ۱۹۷۱ توسط فیلیپ زیمباردو3 انجام شد، نشان داد که چگونه افراد عادی می‌توانند با قرار گرفتن در جایگاه قدرت، فاسد شوند. شرکت‌کنندگان در این آزمایش به دو گروهِ نگهبان و زندانی تقسیم شدند، و طولی نکشید که نگهبانان شروع به سوءاستفاده از قدرت خود کردند و رفتار تحقیرآمیز و خشونت‌آمیز نسبت به زندانیان نشان دادند.

    پژوهش‌ها در حیطهٔ مغز نیز نشان داده است که قدرت می‌تواند بر نحوهٔ عملکرد مغز آدمی تأثیر بگذارد. به‌طور خاص، قدرت می‌تواند منجر به کاهش همدلی، افزایش احساسِ استحقاق4 و تغییر در تصمیم‌گیری شود. این تغییرات در عملکرد مغز می‌تواند به توضیح برخی از رفتارهای منفیِ مرتبط با قدرت کمک کند، مانند فساد، سوء‌استفاده از قدرت و خشونت.

    به‌عنوان نمونه، مطالعه‌ای که در سال ۲۰۱۲ در مجلهٔ علوم اعصاب شناختی‌اجتماعی و عاطفی5 منتشر شد، نشان داد که قدرت می‌تواند فعالیت را در مناطقی از مغز که با همدلی مرتبط هستند، کاهش دهد. مطالعه‌ای دیگر که در سال ۲۰۱۴ در نشریهٔ شخصیت و روان‌شناسی اجتماعی6 منتشر شد، نشان داد که قدرت می‌تواند احساس استحقاق را در افراد افزایش دهد. و مطالعه‌ای که در سال ۲۰۱۵ در نشریهٔ علوم اعصاب7 منتشر شد، نشان داد که قدرت می‌تواند نحوهٔ تصمیم‌گیری افراد را تغییر دهد و آنها را به سمت تصمیم‌گیری‌های مخاطره‌آمیزتر سوق دهد.

    با این حساب، تفویض قدرت به افراد به‌شکلی که دیگر خود را مجبور به پاسخگویی در برابر دیگران نبینند، خطایی بزرگ و غیرخردمندانه است. در تمام طول تاریخِ ایران، یا شخصیتی چون شاه در رأس قدرت بوده که او را دارای فرّه ایزدی و لذا وصل به تأییدات و الهاماتِ خداوندی می‌دانستند (و به این شکل، پادشاهیِ او را به سلطنتِ مُطلقه تبدیل می‌کردند)؛ یا فردی چون یک حاکم مذهبی، که او را نیز متصل به الوهیت می‌پنداشتند و هر اندیشه و عمل او را به خدا (همان خدای ذهن‌ساخته) نسبت می‌دادند.

    گویی خدا ــ شاه، خدا ــ سلطان یا خدا ــ حاکم، پنداره‌ای بوده که ذهن جمعی (ذهنِ جمعیِ بیمار) ساخته و ادامه دادنِ این روند، به بیماریِ استبداد در حکمرانی دامن زده و مسیر را به‌سمت درمان و شفا نبُرده است. پس این ذهن جمعی را باید با شاه‌کلید درست، شفا داد؛ و این شفای جمعی زمانی حاصل خواهد شد که هر کس خودش، آن شاه‌کلید را در وجودِ خویش به ظهور برساند.

    آن شاه‌کلید سه‌حرفی چیست؟

     آن شاه‌کلید، خرد است. چرا که حتی خدا را با نورِ خرد می‌توان شناخت، و با همین نور خرد است که می‌توان تشخیص داد چه کسانی با چه نوع تفکر و دیدگاهی می‌توانند رهبران خوبی برای جامعه باشند.

    باشد که ایرانیان، همچون فردوسی که ستایشگر خرد بود8، در آزمون تاریخیِ که پیش روی خود دارند این بار خرد را انتخاب کنند که در این بهترین انتخاب، حالشان هم به بهترین حال متحول خواهد شد و دعای لحظهٔ تحویل سال به استجابت خواهد رسید.9

    خرد چیست و چه ویژگی‌هایی دارد؟

    خرد، از جنس بافته‌های ذهنی نیست. نُشخوارِ گذشته و هراس از آینده نیست. خرد، نور است؛ نورِ آگاهی. 

    برای همین، در خردْ هیجان نیست. شورمندی هست اما خریّت نیست. احترام هست اما از افراد عادی بُت ساختن نیست. خرد، فاصله گرفتن از سطح واقعیت است برای حضور در عمق حقیقت. خرد، از جنس مشاهده است؛ از جنس دیدار. در خرمندی است که چشم دل باز می‌شود. خرد، از جنس سکوت است. و در سکوت، ارتعاشِ نور و آرامش را به هستی فرستادن.

    خرد، طرفداریِ بدون شعار است. خود را به بازی‌های سیاسی آلوده نکردن است. اما خرد، خود را از سیاست کنار کشیدن نیست. خرد، در زمینِ درست بازی کردن است. و چون زمان انتخاب فرا برسد، با خرد است که می‌توان قدمی برداشت که در آینده هم بتوان از آن دفاع کرد.

    خرد، همان فرّه ایزدی10 است. کسی که خرد دارد، شاهِ وجودِ خویش است و چنین شاهی را نمی‌شود به بردگی کشاند. و ملّتی که خردمند شده باشد، تصویر جمعیِ آن شاه را در بیرون، در قالبِ نظام حاکم بر جامعه، متجلّی خواهد کرد. و شاه‌کلید رهایی، همین است.  

    از پسِ این سال‌های بس سیاه
    وقت برگشتن شده، برگشتِ شاه
    شاهِ شاهان، کوروشِ ایران‌زمین
    روحِ پاک و خالصِ این سرزمین
    نور بر ظلمت شود پیروز، هان!
    با امید و عشق از ایران بخوان…
    11

    ▫️علی‌اکبر قزوینی


    1. ملتِ عشق از همه دین‌ها جداست/ عاشقان را ملت و مذهب خداست. (مولانا، مثنوی معنوی) ↩︎
    2. تو برای وصل کردن آمدی/ نی برای فَصل کردن آمدی! (همان) ↩︎
    3. Philip Zimbardo ↩︎
    4. احساس استحقاق (sense of entitlement) به این معناست که فرد در باور خویش، خود را برتر از دیگران می‌داند. لذا خود را محق می‌بیند که با او طور ویژه‌ای رفتار و امتیازات خاصی به او داده شود. ↩︎
    5. Social Cognitive and Affective Neuroscience ↩︎
    6. Journal of Personality and Social Psychology ↩︎
    7. The Journal of Neuroscience ↩︎
    8. خرد بهتر از هر چه ایزد بداد/ ستایش خرد را به از راه داد// خرد رهنمای و خرد دلگشای/ خرد دست گیرد به هر دو سرای… (فردوسی، شاهنامه، آغاز کتاب، ستایش خرد. ادامهٔ سخن فردوسی را اینجا می‌توانید بخوانید.) ↩︎
    9. …حَوِّلْ حَالَنَا إِلَی أَحْسَنِ الْحَالِ/ خدایا! حال ما را به بهترین حال متحوّل بگردان. ↩︎
    10. فَرّه ایزدی یا فرّ کیانی مفهومی است که در تاریخ و ادبیات ایران به آن پرداخته شده است. این مفهوم به‌طور خلاصه به‌معنای نور ایزدی یا نیروی الهی است که به پادشاهان و حاکمان شایسته اعطا می‌شد. باور بر این بود که فرّه ایزدی از جانب اهورامزدا به پادشاه داده می‌شود و او را در ادارهٔ امور کشور و حفظ عدالت یاری می‌کند. در ادبیات فارسی، به‌ویژه در شاهنامهٔ فردوسی، بارها به فرّه ایزدی اشاره شده است. در این اثر حماسی، پادشاهان افسانه‌ای و تاریخی ایران باستان با فرّه ایزدی به قدرت می‌رسند و با مدد آن، به‌عدالت رفتار می‌کنند. ↩︎
    11. ابیات از نگارنده است. ↩︎