هشتم آذر که میرسد دلِ من (علی) با یاد یک خاطرهٔ قدیمی به تپش میافتد. ماجرایی که بیستوهشت سال از آن سپری شده اما هنوز برایم زنده است و تازه. دربارهٔ این خاطره و آن روز، امروز من و آلیس گفتوگویی داشتیم. گفتوگویی پر از تصویرهای ناب، یاکردِ لحظاتِ شادی و هیجان، و البته همراه با گذاری به عمق شادیهای ملی و حسرتهای جمعی… پیشنهاد میکنیم این گفتوگوی جذاب را ــ که به عمیقترین ریشههای دردهای ملیمان هم سرک کشیده و در عین حال، نویددهندهٔ نورِ حقیقیِ امیدی است که در راه است ــ در ادامه بخوانید.
بلکفرایدی که از راه میرسد، موج پیامکها، تبلیغات محیطی و تلویزیونی و ماهوارهای و فضای مجازی و… هم از راه میرسد. گویی بمبارانی روی ذهن خریداران در جریان است تا به هر نحوی شده، کسی از این تخفیفهای هیجانانگیز و تکرارنشدنی بینصیب نماند. این مناسبت، که چند سالی است در ایران هم بهعنوان «روزی برای تخفیفهای زیاد» شناخته شده، بهانهای شد برای گفتوگوی امروزِ من و آلیس. خودِ ما هم دستکم یکی از تخفیفهای این روز را استفاده کردیم و…
بهجای جُستن کلیدهایی که هیچ قفلی را باز نمیکنند، باید در پی شاهکلید بود. شاهکلید، کلیدی است که همهٔ قفلها را باز میکند. این شاهکلید، سه حرف دارد.
دیشب در بازی آرژانتین و نیجریه، دوربین بارها روی دیهگو مارادونا و رفتارهای غریب او زوم کرد. بعد از گل آرژانتین، دستهایش را ضربدری روی سینهاش گذاشت، رویش را به آسمان کرد و گویی در حال صحبت با ارواح مقدس است، سیاهی چشمهایش از حالت عادی خارج شد. یک بار هم…
پیش از شروع به کار، باید بدانید به منظورِ چه هدفی دارید آن کار را انجام میدهید.
از خودتان بپرسید:
چیستانمانندی است که میپرسد: «یک فیل را چطور میشود خورد؟» و پاسخ این است که: «لقمهلقمه!»
واقعیت این است که «قطرهقطره» جمع گردد، وانگهی «دریا» شود؛ و همیشه همینطور بوده است. بگذارید سه جمله را در این زمینه از بزرگان نقل کنم:
در داستان «کیمیاگر»، جایی از یک ذرتفروش صحبت میشود که دکهای دارد و قصدش این است که سالها کار کند و بعد که پول کافی جمع کرد، یک ماهی به آفریقا برود.
در مقابل، قهرمان داستان که جوانی است به نام «سانتیاگو»، مشتاق سفر است و همان لحظه هم آماده است آنچه را که تا الان به دست آورده، با یک رؤیا ــ که دستیابی به آن نیازمند سفر به آفریقاست ــ مبادله کند.
روزهای اولی که به کانادا آمده بودم، مترصد فرصتی بودم تا اولین کتاب رمان را از فروشگاه اینترنتی آمازون سفارش بدهم. هم سفارش دادن مستقیم از آمازون را دوست داشتم (قبلاً در ایران چند باری از طریق شرکت های واسطه، کتاب سفارش داده بودم)، هم رمان خواندن را، هم اینکه آن کتاب به انگلیسی باشد که بدانم ترجمهاش سالم و بدون حذف و افتادگی است. البته مهمتر از همهٔ اینها این بود که در آن شرایط پر از تغییر و استرس، دلم میخواست به دنیایی غیر از «واقعیت روزمره» پناه ببرم
سفیر کشور روسیه هنگامی که در یک گالری هنری در ترکیه سخنرانی میکرد، از سوی یکی از کسانی که برای محافظت از او گمارده شده بود، مورد سوء قصد قرار گرفت و جان سپرد. این خبر، واقعاً شوکهکننده بود و رفتار قاتل در برابر دوربینهای رسانهها، به ابعاد ماجرا اضافه کرد. در این پادکست، به این موضوع پرداختهام که آیا اصولاً باید این نوع خبرها را دنبال کرد، چه نوع رفتاری در برابر این نوع اتفاقات مناسبتر است، و چرا فضای مجازی فارسی بهویژه شبکههای اجتماعی، از جوک ساختن برای رویدادها ــ حتی واقعهای چنین تلخ ــ دستبردار نیست و در برابراین مزهپرانیها بهتر است چه واکنشی نشان بدهیم.
واقعیت این است که کارآفرین بودن را نادرست به ما نشان دادهاند. فکر میکنیم برای کارآفرینی، باید حتماً ریسکهای عجیب و غریب بکنیم، چند بار ورشسکت شویم، حسابی بالا و پایین شویم و دنیا تابمان بدهد تا بشود به ما گفت «کارآفرین». اما حتی برخی از بزرگترین کارآفرینان دنیا ــ مثل بیل گیتس ــ هم احتیاطهای لازم را لحاظ میکردند: بیگدار به آب نمیزدند و کلهخری پیش نمیرفتند. این مقاله، دربارۀ این موضوع، و همچنین «خلاقیت» که ارتباطی تنگاتنک با کارآرفرینی دارد صحبت میکند، و سه کتاب ارزشمند را که میتواند به کار شما بیاید معرفی میکند.
