برچسب: رهبری

یادداشت‌ها و دیگر محتواهای آموزشیِ کافه کوچینگ در زمینهٔ رهبری (فردی و سازمانی) را در این بخش می‌توانید بخوانید.

  • شاه‌کلیدِ رهایی

    شاه‌کلیدِ رهایی

    به‌جای جُستن کلیدهایی که هیچ قفلی را باز نمی‌کنند، باید در پی شاه‌کلید بود. شاه‌کلید، کلیدی است که همهٔ قفل‌ها را باز می‌کند. این شاه‌کلید، سه حرف دارد.

    در جست‌وجوی شاه‌کلیدِ سه‌حرفی

    این شاه‌کلیدِ سه‌حرفی، نه خدا است و نه شاه. خدا نیست چون در بسیاری اوقات، خدایی که افراد می‌پرستند بیش از آنکه با خدای حقیقیِ یگانه که از جنس عشق است1 نسبتی داشته باشد، یک بُت ذهنی است که  به پیروانش القا می‌کند از دیگران برترند و سایرین همه گمراهانی‌اند که باید راهی جهنم شوند. این خدایانِ ذهن‌ساختهٔ دروغین، جنگ‌های بی‌حاصل می‌افروزند و نه برای «وصل کردن»، که برای «فصل کردن» آمده‌اند.2

    شاه‌کلیدِ سه‌حرفیِ یادشده، شاه هم نیست؛ چون شاهان زیادی در طول تاریخ بوده‌اند که به‌جای برپایی یک حکمرانیِ خوب، بی‌لیاقتی یا سفّاکیِ خود (یا هر دو) را نشان دادند. در بهترین حالت نیز اغلبِ شاهان به‌سمت حکمرانیِ مُطلقه یا همان استبداد پیش رفتند؛ چیزی که در کشور ما یعنی ایران، تبدیل به بیماری‌ای مزمن و کهنه در امر حکمرانی شده و همهٔ تلاش‌ها در طول تاریخ، به‌ویژه پس از انقلابِ مترقیِ مشروطه، نتوانسته قدرت مطلقه را که همواره در قالبِ فردی غیرپاسخگو در رأس حاکمیت متجلی شده است، مهار کند.

    در واقع، امید بستن به اینکه همهٔ قدرت را به کسی بدهی، او را مادام‌العمر در قدرت نگه داری و توقع داشته باشی آدم خوبی بماند و از قدرتِ مطلقهٔ خویش سوءاستفاده نکند، امیدی کاملاً واهی است. این میزان خویشتنداری فقط از انسان کامل ساخته است و در سپهر کنونی سیاست در جهان، هیچ‌کس ــ مطلقاً هیچ‌کس ــ چنین ویژگی‌ای ندارد.

    چرا قدرت، به‌ویژه قدرت مطلقه، افراد را فاسد می‌کند؟

    آزمایش زندان استنفورد، که در سال ۱۹۷۱ توسط فیلیپ زیمباردو3 انجام شد، نشان داد که چگونه افراد عادی می‌توانند با قرار گرفتن در جایگاه قدرت، فاسد شوند. شرکت‌کنندگان در این آزمایش به دو گروهِ نگهبان و زندانی تقسیم شدند، و طولی نکشید که نگهبانان شروع به سوءاستفاده از قدرت خود کردند و رفتار تحقیرآمیز و خشونت‌آمیز نسبت به زندانیان نشان دادند.

    پژوهش‌ها در حیطهٔ مغز نیز نشان داده است که قدرت می‌تواند بر نحوهٔ عملکرد مغز آدمی تأثیر بگذارد. به‌طور خاص، قدرت می‌تواند منجر به کاهش همدلی، افزایش احساسِ استحقاق4 و تغییر در تصمیم‌گیری شود. این تغییرات در عملکرد مغز می‌تواند به توضیح برخی از رفتارهای منفیِ مرتبط با قدرت کمک کند، مانند فساد، سوء‌استفاده از قدرت و خشونت.

    به‌عنوان نمونه، مطالعه‌ای که در سال ۲۰۱۲ در مجلهٔ علوم اعصاب شناختی‌اجتماعی و عاطفی5 منتشر شد، نشان داد که قدرت می‌تواند فعالیت را در مناطقی از مغز که با همدلی مرتبط هستند، کاهش دهد. مطالعه‌ای دیگر که در سال ۲۰۱۴ در نشریهٔ شخصیت و روان‌شناسی اجتماعی6 منتشر شد، نشان داد که قدرت می‌تواند احساس استحقاق را در افراد افزایش دهد. و مطالعه‌ای که در سال ۲۰۱۵ در نشریهٔ علوم اعصاب7 منتشر شد، نشان داد که قدرت می‌تواند نحوهٔ تصمیم‌گیری افراد را تغییر دهد و آنها را به سمت تصمیم‌گیری‌های مخاطره‌آمیزتر سوق دهد.

    با این حساب، تفویض قدرت به افراد به‌شکلی که دیگر خود را مجبور به پاسخگویی در برابر دیگران نبینند، خطایی بزرگ و غیرخردمندانه است. در تمام طول تاریخِ ایران، یا شخصیتی چون شاه در رأس قدرت بوده که او را دارای فرّه ایزدی و لذا وصل به تأییدات و الهاماتِ خداوندی می‌دانستند (و به این شکل، پادشاهیِ او را به سلطنتِ مُطلقه تبدیل می‌کردند)؛ یا فردی چون یک حاکم مذهبی، که او را نیز متصل به الوهیت می‌پنداشتند و هر اندیشه و عمل او را به خدا (همان خدای ذهن‌ساخته) نسبت می‌دادند.

    گویی خدا ــ شاه، خدا ــ سلطان یا خدا ــ حاکم، پنداره‌ای بوده که ذهن جمعی (ذهنِ جمعیِ بیمار) ساخته و ادامه دادنِ این روند، به بیماریِ استبداد در حکمرانی دامن زده و مسیر را به‌سمت درمان و شفا نبُرده است. پس این ذهن جمعی را باید با شاه‌کلید درست، شفا داد؛ و این شفای جمعی زمانی حاصل خواهد شد که هر کس خودش، آن شاه‌کلید را در وجودِ خویش به ظهور برساند.

    آن شاه‌کلید سه‌حرفی چیست؟

     آن شاه‌کلید، خرد است. چرا که حتی خدا را با نورِ خرد می‌توان شناخت، و با همین نور خرد است که می‌توان تشخیص داد چه کسانی با چه نوع تفکر و دیدگاهی می‌توانند رهبران خوبی برای جامعه باشند.

    باشد که ایرانیان، همچون فردوسی که ستایشگر خرد بود8، در آزمون تاریخیِ که پیش روی خود دارند این بار خرد را انتخاب کنند که در این بهترین انتخاب، حالشان هم به بهترین حال متحول خواهد شد و دعای لحظهٔ تحویل سال به استجابت خواهد رسید.9

    خرد چیست و چه ویژگی‌هایی دارد؟

    خرد، از جنس بافته‌های ذهنی نیست. نُشخوارِ گذشته و هراس از آینده نیست. خرد، نور است؛ نورِ آگاهی. 

    برای همین، در خردْ هیجان نیست. شورمندی هست اما خریّت نیست. احترام هست اما از افراد عادی بُت ساختن نیست. خرد، فاصله گرفتن از سطح واقعیت است برای حضور در عمق حقیقت. خرد، از جنس مشاهده است؛ از جنس دیدار. در خرمندی است که چشم دل باز می‌شود. خرد، از جنس سکوت است. و در سکوت، ارتعاشِ نور و آرامش را به هستی فرستادن.

    خرد، طرفداریِ بدون شعار است. خود را به بازی‌های سیاسی آلوده نکردن است. اما خرد، خود را از سیاست کنار کشیدن نیست. خرد، در زمینِ درست بازی کردن است. و چون زمان انتخاب فرا برسد، با خرد است که می‌توان قدمی برداشت که در آینده هم بتوان از آن دفاع کرد.

    خرد، همان فرّه ایزدی10 است. کسی که خرد دارد، شاهِ وجودِ خویش است و چنین شاهی را نمی‌شود به بردگی کشاند. و ملّتی که خردمند شده باشد، تصویر جمعیِ آن شاه را در بیرون، در قالبِ نظام حاکم بر جامعه، متجلّی خواهد کرد. و شاه‌کلید رهایی، همین است.  

    از پسِ این سال‌های بس سیاه
    وقت برگشتن شده، برگشتِ شاه
    شاهِ شاهان، کوروشِ ایران‌زمین
    روحِ پاک و خالصِ این سرزمین
    نور بر ظلمت شود پیروز، هان!
    با امید و عشق از ایران بخوان…
    11

    ▫️علی‌اکبر قزوینی


    1. ملتِ عشق از همه دین‌ها جداست/ عاشقان را ملت و مذهب خداست. (مولانا، مثنوی معنوی) ↩︎
    2. تو برای وصل کردن آمدی/ نی برای فَصل کردن آمدی! (همان) ↩︎
    3. Philip Zimbardo ↩︎
    4. احساس استحقاق (sense of entitlement) به این معناست که فرد در باور خویش، خود را برتر از دیگران می‌داند. لذا خود را محق می‌بیند که با او طور ویژه‌ای رفتار و امتیازات خاصی به او داده شود. ↩︎
    5. Social Cognitive and Affective Neuroscience ↩︎
    6. Journal of Personality and Social Psychology ↩︎
    7. The Journal of Neuroscience ↩︎
    8. خرد بهتر از هر چه ایزد بداد/ ستایش خرد را به از راه داد// خرد رهنمای و خرد دلگشای/ خرد دست گیرد به هر دو سرای… (فردوسی، شاهنامه، آغاز کتاب، ستایش خرد. ادامهٔ سخن فردوسی را اینجا می‌توانید بخوانید.) ↩︎
    9. …حَوِّلْ حَالَنَا إِلَی أَحْسَنِ الْحَالِ/ خدایا! حال ما را به بهترین حال متحوّل بگردان. ↩︎
    10. فَرّه ایزدی یا فرّ کیانی مفهومی است که در تاریخ و ادبیات ایران به آن پرداخته شده است. این مفهوم به‌طور خلاصه به‌معنای نور ایزدی یا نیروی الهی است که به پادشاهان و حاکمان شایسته اعطا می‌شد. باور بر این بود که فرّه ایزدی از جانب اهورامزدا به پادشاه داده می‌شود و او را در ادارهٔ امور کشور و حفظ عدالت یاری می‌کند. در ادبیات فارسی، به‌ویژه در شاهنامهٔ فردوسی، بارها به فرّه ایزدی اشاره شده است. در این اثر حماسی، پادشاهان افسانه‌ای و تاریخی ایران باستان با فرّه ایزدی به قدرت می‌رسند و با مدد آن، به‌عدالت رفتار می‌کنند. ↩︎
    11. ابیات از نگارنده است. ↩︎
  • وقتی مارادونا باشی…

    وقتی مارادونا باشی…

    دیشب در بازی آرژانتین و نیجریه، دوربین بارها روی دیه‌گو مارادونا و رفتارهای غریب او زوم کرد. بعد از گل آرژانتین، دست‌هایش را ضربدری روی سینه‌اش گذاشت، رویش را به آسمان کرد و گویی در حال صحبت با ارواح مقدس است، سیاهی چشم‌هایش از حالت عادی خارج شد. یک بار هم او را نشان دادند انگار که کاملا به خواب رفته است. در یکی از بازی‌های قبلی هم با سیگار برگ در دست، در حالی که در استادیوم‌ها سیگار کشیدن ممنوع است، نشانش دادند که مثل پدرخوانده به سیگار قطورش پُک‌های عمیق می‌زد. و این همان مارادونایی است که در آن بازی معروف در برابر انگلستان، در زمانه‌ای که خبری از VAR (ویدیوچک) نبود، با دست گلی را وارد دروازه انگلستان کرد؛ کاری که (تقریبا) همه وقتی متوجه شدند، گفتند دستش درد نکند! مارادونا، علی‌رغم اعتیادی که بعدا او را درگیر کرد، اسطوره شد و اسطوره ماند و اسطوره‌ها را با متر و معیارهای معمول نمی‌توان سنجید.

    استیو جابز هم اسطوره بود. او، در سمت مدیرعامل یک شرکت آمریکایی چندمیلیارددلاری، خلاف همه آدم‌های اتوکشیده و کت‌شلوارکراواتیِ همتای خودش، با شلوار جین و پلوور و کفش کتانی روی سن می‌آمد، خودش بنزش را می‌راند و با آن خلاف می‌کرد، و در خانه‌ای نسبتا معمولی بدون لشگری از محافظان زندگی می‌کرد. او هم اسطوره بود و در متر و معیارهای آدم‌های معمولی نمی‌گنجید.

    اسطوره‌ها تعریف خودشان را دارند؛ نه مسی و نه کریس رونالدو، با همهٔ تبحر و گران‌قیمتی‌شان، اسطوره نمی‌توانند باشند. اسطوره را نقد نمی‌توان کرد و از اسطوره تقلید نمی‌توان کرد. شاید همهٔ ‌رفتارهای یک اسطوره باب میل ما یا حتی مطابق نُرم اخلاقی جامعه نباشد، اما واقعیت این است که اسطوره‌ها در همین سرکشی‌شان دوست‌داشتنی‌اند (و برای همین است که هر سرکش و ساختارشکنی، مثلا ترامپ، هرگز نمی‌تواند اسطوره باشد)؛ و بدون اسطوره‌ها، جهان خیلی لوس و بی‌مزه خواهد بود. ما به اسطوره‌ها نیاز داریم تا چیزی را در آنها ببینیم که خود هرگز نمی‌توانیم باشیم.

    ▫️علی‌اکبر قزوینی

  • لقمه کردن فیل، ۲: «هدف نهایی» خود را در ذهن داشته باشید

    لقمه کردن فیل، ۲: «هدف نهایی» خود را در ذهن داشته باشید

    پیش از شروع به کار، باید بدانید به منظورِ چه هدفی دارید آن کار را انجام می‌دهید.

    از خودتان بپرسید:

    • چرا لازم است این کار را انجام بدهم؟
    • با انجام این کار، چه نتیجه‌ای حاصل می‌شود؟
    • آیا این حاصل و ثمره، برای کسب‌وکار (که ممکن است مال خودم یا دیگری باشد) ارزشمند است؟
    • آیا روش بهتری برای رسیدن به این نتیجه وجود دارد؟

    اگر شما هدف نهایی را در ذهن داشته باشید (مثلاً افزایش ۱۰ درصدی درآمد شرکت، حذف فلان فرایند هزینه‌بر و وقت‌گیر و جایگزینی آن با روشی کارآمدتر، ایجاد ماهانه ۳ میلیون تومان از کسب‌وکار پاره‌وقتِ اینترنتی خود، رها کردن شغل کارمندی خود تا فلان تاریخ و…) و این هدف را مشخص و واضح در ذهن داشته باشید، آن‌ وقت آسان‌تر و بهتر می‌توانید طرح‌هایی با جزئیات دقیق‌تر و زمان‌بندی ماهانه/هفتگی/روزانه برای رسیدن به آن هدف پی‌ریزی کنید.

    نکته: گاهی ممکن است در این فرایند، دچار گیجی و پریشانی شوید و ده‌ها ایده به ذهن شما هجوم بیاورد و احساس کنید دست و پایتان بسته شده و بهتر است به همان روش معمول (یعنی دریافت حقوق در ازای پر کردن ساعات کاری) بچسبید. اما نترسید. ادامه بدهید و بدانید در نقطه‌ای، تصویر برای شما واضح خواهد شد.

    حتماً ــ حتماً ــ ایده‌ها و روش‌ها را بنویسید (ذهنی فکر نکنید؛ چون حاصلش فقط می‌شود خیال‌بافی). مطمئن باشید روشن‌تر شدن تصویر نهایی و نقشۀ راه برای شما، به معنای احتراز از تلف کردنِ وقت و انرژی فراوانی است که اقدام‌های کور و هیجانی موجب آن است.

    البته، بیش از حد هم نباید درگیر طرح‌ریزی شد و «هنر» این است که تشخیص بدهیم کجا وقت اقدام است؛ چون بسیاری از چشم‌اندازها تنها زمانی در برابر دید ما قرار می‌گیرند که اقدام را شروع کرده باشیم. هر چه بیشتر این کار را انجام بدهید، در این هنر ماهرتر می‌شوید.

    ▫️علی‌اکبر قزوینی


    کتاب الکترونیک «لقمه کردن فیل: ۱۰۱ نکتۀ کوتاه و کاملاً کاربردی برای به انجام رساندن کارهای روزانه، به‌ویژه برای کارآفرینان اینترنتی»

    کتاب رایگان «لقمه کردن فیل» را همین حالا دانلود کنید و با ۱۰۰ روش دیگر برای لقمه کردن فیل آشنا شوید!

  • کتاب الکترونیک: لقمه کردن فیل…!

    کتاب الکترونیک: لقمه کردن فیل…!

    چیستان‌مانندی است که می‌پرسد: «یک فیل را چطور می‌شود خورد؟» و پاسخ این است که: «لقمه‌لقمه!»

    واقعیت این است که «قطره‌قطره» جمع گردد،‌ وانگهی «دریا» شود؛ و همیشه همین‌طور بوده است. بگذارید سه جمله را در این زمینه از بزرگان نقل کنم:

    • «کارهای بزرگ با فورانی از انگیزش انجام نمی‌شوند، بلکه با کنار هم قرار گرفتن چیزهایی کوچک است که به سرانجام می‌رسند.»
    • «کارهای کوچکی که هر روز انجام می‌دهید، در ساختنِ زندگیِ شما بیشتر نقش دارند تا کارهای بزرگی که هرازگاهی انجام می‌دهید.»
    • «یک تفاوت انسان‌های موفق و ناموفق این است که موفق‌ها، کاری را که باید، در زمانی که لازم است، انجام می‌دهند؛ هر حس و حالی که داشته باشند.»

    چرا گاهی وقت‌ها برنامه‌ریزی روزانه با موفقیت انجام نمی‌شود؟

    شاید از ارزش کارهای کوچکِ پیوسته و هرروزه آگاه نیستیم؛ یا راهش را نمی‌دانیم. همۀ ما دوست داریم با عرق ریختنِ کمتر، تقلای کمتر و زحمت کمتر، نتایج بهتری بگیریم. شاید بارها شده در ابتدای صبح تصمیم گرفته‌اید یک روز دل‌انگیز و پُربازده را آغاز کنید، اما وقتی روز به انتها رسیده، احساس کرده‌اید فعالیت‌هایتان و کارهایتان در آن روز بیشتر از جنس وقت‌کُشی بوده تا کار مفید. یا از جنسِ تند و تند کارهای فوری انجام دادن بوده تا انجام کاری عمیق و باارزش. و حس خیلی بدی است که آدم احساس کند روزی بر او گذشته و کاری مفید نکرده است.

    همۀ ما دوست داریم با عرق ریختنِ کمتر، تقلای کمتر و زحمت کمتر، نتایج بهتری بگیریم.

    شاید تصور کنید برنامه‌ریزی روزانه و کار مفید و با بازده خوب انجام دادن، سخت است؛ و شاید برای فرار از این سختی است که گاهی الکی در خانه یا محل کار می‌چرخید، وقت‌کشی می‌کنید و با دوستان و همکاران غیبت می‌کنید و حرف‌های خاله‌زنکی می‌زنید، تلویزیون را از این کانال به آن کانال می‌زنید، ایمیل‌های صد من یک غاز می‌خوانید و در میان صفحات وب، بیهوده می‌گردید بی‌آن‌که هدف خاصی داشته باشید یا دنبال مطلب مفیدی باشید. یا تند و تند کارهای روتین و خسته‌کننده و فوری‌ای را انجام می‌دهید که آخر روز خودتان هم نمی‌دانید حاصل آن همه کار برای خودتان، کسب‌وکارتان یا شرکت‌تان چه بوده است.

    «جهان دیگر جای امنی برای کارمندان نیست»

    برنامه‌ریزی روزانه و بالا بردن بازدهی کار، فقط با کمی هوشمندانه‌تر کار کردن و رعایت نکاتی ساده اما بسیار موثر، حاصل می‌شود. اما برنامه‌ریزی روزانه و بالا بردن بازدهیِ کارهایی که انجام می‌دهید، منفعت بزرگ‌تری هم برایتان دارد. «رابرت کیوساکی»، نویسندۀ مشهورِ کتاب پرفروش «پدر پولدار، پدر بی‌پول»، به‌صراحت می‌گوید: «جهان دیگر جای امنی برای کارمندان نیست.» و منظور او از کارمند، کسی است که تفکر کارمندی دارد؛ به این معنا که تصور می‌کند با قرار دادن بخشی از ساعت‌های زندگی‌اش در اختیار یک شرکت یا سازمان یا اداره، آن نهاد قادر است حقوق او را تأمین کند و خیالش را بابت معاش، راحت.

    اگر افراد یاد نگرفته و عادت نکرده باشند که کارشان را بر مبنای «نتیجه» (نه ساعات کاری) و با «روحیۀ کارآفرینی» انجام بدهند، روزگار سختی را در پیش خواهند داشت. به قول رابرت کیوساکی،‌ «دیگر چیزی به عنوان یک شغل امن و مطمئن وجود ندارد.»

    شاید تا ۱۰ یا ۲۰ سال پیش چنین تصوری دور از واقعیت نبود، اما اکنون واقیعت عوض شده است. در همه جای جهان، کم نیستند کسانی که پس از سال‌ها کار برای جایی، عذرشان خواسته می‌شود؛ و آنها اگر یاد نگرفته و عادت نکرده باشند که کارشان را با برنامه‌ریزی روزانه درست، بر مبنای «نتیجه» (نه ساعات کاری)، و با «روحیۀ کارآفرینی» انجام بدهند، روزگار سختی را در پیش خواهند داشت. باز هم به قول رابرت کیوساکی،‌ «دیگر چیزی به عنوان یک شغل امن و مطمئن وجود ندارد.»

    کسی که در پی یک زندگی مطمئن از لحاظ مالی است، می‌داند که به جای رفتن در پی «امنیت شغلی» و چشم داشتن به کمکِ دولت و این و آن، باید خودش آستین بالا بزند، کاری برای خودش دست و پا کند و جریان و جریان‌های درآمد برای خودش بسازد. «دنیا به کارآفرین‌های بیشتری نیاز دارد»، این جمله هم باز از کیوساکی است.

    یک مهارت مهم برای کارآفرینی

    یکی از مهارت‌های مهم برای کارآفرینی، تواناییِ برنامه‌ریزی روزانه، مدیریت بر خود و انجام دادن کارها با بازده بالاست. برای آشنایی با این مهارت ارزشمند، کتاب الکترونیک «لقمه کردن فیل: ۱۰۱ نکتۀ کوتاه و کاملاً کاربردی برای به انجام رساندن کارهای روزانه» را نوشته‌ام. مطمئن باشید حتی با اجرا کردن و به کار بستن یکی از این نکته‌ها هم بازدهی کار شما و احساس شما از مفید بودن روزتان بالاتر می‌رود. شما می‌توانید هر تعداد از این نکات را که بیشتر به کار شما می‌آید، بگیرید و در کارتان اجرا کنید.

    برنامه‌ریزی روزانه ــ کتاب الکترونیک «لقمه کردن فیل: ۱۰۱ نکتۀ کوتاه و کاملاً کاربردی برای به انجام رساندن کارهای روزانه، به‌ویژه برای کارآفرینان اینترنتی»

    و چرا این‌قدر روی «اجرای نکات» تاکید می‌کنیم؟ چون به‌قول محمود معظمی، استادی که از او بسیار آموخته‌ام و همچنان می‌آموزم: «ما فقط زمانی چیزی را می‌دانیم که داریم آن را اجرا می‌کنیم. وگرنه، یا آن را خوانده‌ایم، یا شنیده‌ایم، و یا فکر می‌کنیم که می‌دانیم!»

    این نکات برای برنامه‌ریزی روزانه و اجرا و به انجام رساندن کارها هرچند برای هر کاری قابل استفاده‌اند، اما بیشترین تمرکز بر کارهایی است که در یک «دفتر کار» یا به اصطلاح office انجام می‌شوند و معمولاً با کامپیوتر سروکار دارند؛‌ حالا این دفتر کار می‌تواند جایی باشد که شما برای شخص دیگری کار می‌کنید، می‌تواند دفتر خودتان باشد، یا حتی میزی همراه کامپیوتر در گوشۀ خانه که با آن به یک کارآفرینیِ پاره‌وقت مشغول هستید.

    خبر خوش!

    و خبر خوش این است که امروزه با همگانی شدن کامپیوتر و در دسترس قرار گرفتن اینترنت، کارآفرینی از همیشه ساده‌تر شده است (اما نه آن‌قدرساده که هر کسی یک‌شبه میلیونر شود؛ اصول اساسی موفقیت تغییر نکرده است و یکی از آن اصول،‌ می‌گوید که برای موفقیت آسانسور وجود ندارد اما می‌شود پله‌ها را یکی‌یکی طی کرد و به موفقیت رسید).

    کتاب الکترونیک «لقمه کردن فیل: ۱۰۱ نکتۀ کوتاه و کاملاً کاربردی برای به انجام رساندن کارهای روزانه، به‌ویژه برای کارآفرینان اینترنتی»

    به هر روی، امروزه تنها با یک لپ‌تاپِ متصل به ایترنت، دنیای کسب‌وکار زیر دستان شماست و برای استخراج طلا از این معدنِ سرشار، آن‌چه نیاز دارید:

    ۱. دانش و اطلاعاتِ درست، و
    ۲. به کار بستن آنها و تبدیل آنها به مهارت‌های کاربردی است.

    یکی از آنها، تواناییِ لقمه کردن فیل است. به همین منظور، کتاب الکترونیک «لقمه کردن فیل» منتشر و به عنوان هدیه (برای دانلود رایگان) عرضه شده است که از این لینک (به‌زودی افزوده می‌شود) می‌توانید هم‌اکنون این کتاب الکترونیک را دریافت کنید.

    ▫️علی‌اکبر قزوینی

  • «امنیت‌جو» یا «ماجراجو»؟ مسئله این است

    «امنیت‌جو» یا «ماجراجو»؟ مسئله این است

    در داستان کیمیاگر، جایی از یک ذرت‌فروش صحبت می‌شود که دکه‌ای دارد و قصدش این است که سال‌ها کار کند و بعد که پول کافی جمع کرد، یک ماهی به آفریقا برود.

    در مقابل، قهرمان داستان که جوانی است به نام «سانتیاگو»، مشتاق سفر است و همان لحظه هم آماده است آنچه را که تا الان به دست آورده، با یک رؤیا ــ که دستیابی به آن نیازمند سفر به آفریقاست ــ مبادله کند.

    عده‌ای «امنیت‌جو» هستند و عده‌ای هم «ماجراجو». وجود هر کدام هم برای پیشبرد کارهای این دنیا شاید لازم باشد.

    اشکال اینجاست که گاهی به جای تشخیص دادن روحیات اشخاص، می‌خواهیم اشخاص ماجراجو را در چارچوب‌های مشخص محدود کنیم و اشخاص امنیت‌جو را به سمت ماجراهایی هل بدهیم که برای آنها ساخته نشده‌اند.

    سیستم آموزشی دنیا آدم‌های خوشبخت تولید نمی‌کند. آدم‌های کج و کوله و معلول درست می‌کند. نهایت هنرش این است که راه آیندهٔ افراد را در رشته‌های ریاضی یا تجربی یا هنر یا انسانی خلاصه کند و از آنها آدم‌هایی مطیع درست کند که در شابلون‌های محدودِ تفکراتِ خط‌کشی‌شده می‌گنجند.

    این سیستم، تا الان نتوانسته این روحیهٔ «ماجراجویی» یا «امنیت‌جویی» را تشخیص دهد و بر مبنای آن، افراد را به سمت آینده‌ای حرفه‌ای هدایت کند که هم به نفع خودشان خواهد بود و هم به نفع این دنیا.

    سیستم آموزشی را شاید به‌راحتی نتوان عوض کرد، اما حداقل شرکت‌ها می‌توانند موقع استخدام، به جای صرفاً نگاه کردن به رزومهٔ حرفه‌ای (و کلیشه‌ای شخص) و انجام مصاحبه‌های فرمالیته، روحیهٔ او را تشخیص بدهند تا از آدم ماجراجو، یک کارمندِ مطیع و سر وقت بیا ــ سر وقت برو و راضی به حقوق ثابت را انتظار نداشته باشند؛ و برعکس، از فرد امنیت‌جو نخواهند که به جای انجام کارهای روتین، خودش را درگیر ماجراجویی‌های شرکت کند.

    یک مثال ساده‌اش، گماردن یک فرد امنیت‌جو در بخش فروش است؛ از آن اشتباه‌هایی که هم شخص را اذیت می‌کند هم فروش را زمین می‌زند.

    مثال دیگر، استخدام یک مهندس خلاق و مسلط کردن بخش اداری شرکت بر رفت و آمد و ساعات کاری او است؛ به جای اینکه مثلاً در پروژه دخیل شود و از مبلغ آن هم سهم ببرد.

    اگر این دو نوع روحیهٔ امنیت‌جویی و ماجراجویی را در خودمان و دیگران به‌درستی تشخیص بدهیم، تیم‌های کاری خیلی بهتری خواهیم داشت و کارهایمان بسیار روان‌تر پیش خواهد رفت. 🙂

    شما چه نظری دارید؟ خوشحال می‌شوم دیدگاه‌های خود را اینجا با من و سایر خوانندگان در میان بگذارید و دیدگاه‌های دوستان دیگر را بخوانید.

    ▫️علی‌اکبر قزوینی

  • داستان و رمان خواندن چگونه به خودشناسی و توسعهٔ فردی شما کمک می‌کند؟

    داستان و رمان خواندن چگونه به خودشناسی و توسعهٔ فردی شما کمک می‌کند؟

    روزهای اولی که به کانادا آمده بودم، مترصد فرصتی بودم تا اولین کتاب رمان را از فروشگاه اینترنتی آمازون سفارش بدهم. هم سفارش دادن مستقیم از آمازون را دوست داشتم (قبلاً در ایران چند باری از طریق شرکت های واسطه، کتاب سفارش داده بودم)، هم رمان خواندن را، هم اینکه آن کتاب به انگلیسی باشد که بدانم ترجمه‌اش سالم و بدون حذف و افتادگی است. البته مهم‌تر از همهٔ اینها این بود که در آن شرایط پر از تغییر و استرس، دلم می‌خواست به دنیایی غیر از «واقعیت روزمره» پناه ببرم و برای ساعاتی هم شده، در فضای خیالی داستان غرق شوم. پیش‌تر نسخه الکترونیک رمان «1Q84» از نویسندهٔ ژاپنی «هاروکی موراکامی» را خوانده و از آن لذت برده بودم. برای همین رمان جدید او را (این بار نسخهٔ چاپی) سفارش دادم که ترجمهٔ عنوانش می‌شود «سوکورو تازاکی بی‌رنگ و سال‌های زیارتش». هرچند به نظرم این کتاب به اندازهٔ رمان قبلی او قوی نبود، اما همچنان کمک می‌کرد تا با گریزی آگاهانه از دنیای واقعی، دنیاهای دیگری را تجربه کنم. رمان خواندن در آن زمان، همچون دارویی مسکّن برای آرام‌تر کردن روح بود ــ که البته اثرات ناخوشایند جانبی هم نداشت!

    گریز به دنیای داستان

    این گریز از دنیای واقعی، نخستین بار نبود که رخ می‌داد. خاطرم هست رمان «کوری» را، اثر «ژوزه ساراماگو» نویسندهٔ پرتغالی که برندهٔ جایزهٔ نوبل شد، در دوران دانشگاه و شب‌هایی که امتحان داشتم، سه شب پیاپی خواندم و هرچند الان آن درس‌های دانشگاه و امتحان‌ها را از خاطر برده‌ام، اما طعم دلچسب آن کتابخوانیِ سه‌شبه هنوز زیر زبانم هست. بارها با داستان‌های «بورخس» وارد عالم خیال شدم، از «صد سال تنهاییِ» مارکز به حیرت آمدم، با «سووشونِ» سیمین دانشور وارد تاریخی ازدست‌رفته شدم، و همچنان هم با رمان‌ها و داستان‌های جدیدی که کشف می‌کنم مرتب پیوند خودم را با دنیای خیال برقرار نگه می‌دارم.

    فکر می‌کنم نخستین بار از طریق مجله کیهان بچه‌ها به داستان خواندن علاقه‌مند شدم. این مجلهٔ هفتگی، بلااستثنا در هر شمار‌ه‌اش داستان چاپ می‌کرد و موضوع بعضی از آنها و اسم نویسنده‌هایشان را هنوز به خاطر دارم. متأسفانه در مدرسه آن همه درس‌های مختلف داشتیم و ذهن‌مان از انبوهِ مطالبِ مختلف و اغلب غیرکاربردی انباشته می‌شد، اما زنگی برای داستان‌خوانی و صحبت دربارهٔ داستان و خیال‌پردازی نداشتیم. معلمی نبود که اهمیت داستان خواندن را به ما یادآور شود، کتاب‌های خوب را معرفی کند، و از نحوهٔ داستان و رمان خواندن بگوید. این جمله را که نوشتم، یاد کتاب‌های زنده‌یاد «مهدی آذریزدی» افتادم: «قصه های خوب برای بچه‌های خوب»؛ که مجموعهٔ داستان‌های مثنوی اش را که جلدی صورتی‌رنگ داشت، بارها در دوران دبستان خوانده بودم و از همان طریق بود که با اثر بزرگ مولانا آشنا شدم.

    داستان چیزی فراتر از سرگرمی است

    مولانا هم در «مثنویِ» خودش، بیش از هر چیزی داستان گفته است. نکته‌هایی را که می‌خواسته در ذهن و دل مخاطب بنشاند، در قالب حکایت‌های خواندنی ریخته تا هم خواندن آنها خوشایندتر باشد، هم با درگیر کردن ذهن مخاطب و حساس کردن او نسبت به عملکردها و سرنوشت شخصیت‌های داستان، حرف‌هایش را در ذهن مخاطب ماندگار کند. حتی به کتاب‌های آسمانی هم که نگاه کنیم، درمی‌یابیم که خداوند هم بارها و بارها از قصه و حکایت، چه به صورت داستان‌های واقعی و چه در قالب تمثیل، استفاده کرده است.

    حتی به کتاب‌های آسمانی هم که نگاه کنیم، درمی‌یابیم که خداوند هم بارها و بارها از قصه و حکایت، چه به صورت داستان‌های واقعی و چه در قالب تمثیل، استفاده کرده است.

    یادم است زمانی مقاله‌ای می‌خواندم که اشاره کرده بود داستان‌گویی و هنرِ آفریدنِ قصه، یکی از پایه‌های تمدن انسانی و از جمله ویژگی‌هایی است که انسان را از سایر جاندارانی که می شناسیم، متمایز کرده است. قصه‌گویی، از عهد باستان در جوامع انسانی وجود داشته و از داستان‌هایی که کنار آتش گفته می‌شد تا قصه‌های زیر کرسی و انواع و اقسام قالب‌های داستان‌گویی در دنیای امروز، قصه و داستان یار و همراهِ همیشگی آدمی بوده است.

    چرا داستان خواندن، اتلاف وقت نیست؟

    با این همه، در دنیای امروز و به‌ویژه در فرهنگ‌هایی مثل کشور ما، خواندن داستان، کتابِ رُمان دست گرفتن و وقت صرف کردن برای قصه خواندن، عموماً امری بیهوده، مُخلِّ کارایی و بی‌فایده شمرده می‌شود. افراد خیلی بخواهند هنر کنند، در زمینهٔ رشتهٔ کاری‌شان کتاب می‌خوانند. گاهی هم فیلم تماشا می‌کنند، خیلی کمتر از آن به دیدن تئاتر می‌روند، و باقیِ وقت خود را پای شوهای تلویزیونی و اخبار روز و سایت‌های اینترنتی و کانال‌های تلگرامی و عکس‌های ایستاگرام صرف می‌کنند. نسبت که بخواهیم بگیریم، معدودند کسانی که دغدغهٔ پیدا کردن و خواندن رمان‌ها و مجموعه داستان‌های خوب را داشته باشند، نویسنده‌های خوب و خوش‌قلم ایرانی و خارجی را بشناسند، برای خریدن کتاب‌های رمان و داستان پول خرج کنند، و این کتاب‌ها را به مناسبت‌های مختلف (از جمله عید نوروز که در پیش داریم) به عزیزان خود هدیه بدهند.

    آیا تا به حال دیده اید که یک مدیر شرکت، همکاران خود را به خواندن رمان و داستان تشویق کند؟ البته قرار نیست در زمان کاریِ شرکت، رمان و داستان خوانده شود؛ اما خارج از آن، مثلاً در خانه و در مسیر رفت و آمد، چطور؟ طبیعی است که وقتی خودِ مدیران و صاحبان کسب‌و‌کار اهل مطالعهٔ آثار داستانی نباشند، دیگران را هم نمی‌توانند به این کار توصیه کنند. افزون بر دلایل مختلف دیگر، شاید یکی از دلایلی که انسان‌های عملگرا و نتیجه‌محور (که کارآفرینان، مدیران و صاحبان کسب‌وکار هم علی‌القاعده در این دایره می‌گنجند) خواندن رمان و داستان را خوش ندارند و آن را نوعی اتلاف وقت و انرژیِ مفید می دانند، این است که تصور نادرستی از «شخص نویسنده» دارند.

    «نویسنده» بودن هم انضباط شخصی و روحیهٔ کارآفرینی می‌خواهد

    نویسنده، در آن تصویرِ نوعی و کلیشه‌ای که در ذهن اغلب ما نقش بسته است، آدمی است فارغ از مناسبات دنیای کار که برای خودش در کافه‌ها می‌نشیند و بی‌توجه به مهلت تحویل کار و با آزادی عمل کامل، قهوه‌ای می‌نوشد و سیگاری دود می‌کند و کاغذ سیاه می‌کند (یا کلمات را بر صفحهٔ لپ‌تاپ می نشاند). پندار عامه این است که نویسنده آدمی است نامنظم که صبح‌ها دیر از خواب بیدار می‌شود، برنامه‌ای برای روزهایش ندارد و شب ها هم تا دیروقت بیدار است. ممکن است نویسنده‌های این مدلی هم داشته باشیم، اما آنها کسانی‌اند که بیشتر در «توهم نویسندگی» هستند. شاید داستانکی یا کتابی هم نوشته و در حلقه‌ای دوستانه با امثال خودشان نشست و برخاست داشته باشند، اما قادر به اثرگذاری بر دنیای پیرامون خود نبوده‌اند.

    نویسندگی هم شغلی و کاری است که مثل هر حرفهٔ دیگری، برای موفقیت در آن باید زحمت کشید و عرق ریخت و آموخت و اقدام کرد و خسته شد و شکست خورد و دوباره پیش رفت و پیش رفت و پیش رفت تا به نتیجه رسید. «استفن کینگ» که نویسنده‌ای مشهور در سطح جهانی است، می‌گوید که هر روز باید چندهزار کلمه بنویسد. یا همان موراکامی که در ابتدای مقاله اشاره کردم، هر روز چند ساعت مدام می‌نویسد. فقط تصور کنید که در تنهایی نوشتن و خیال پرداختن، بدون اینکه آن نوشته‌های هر روزه تبدیل به پست تلگرامی و فیسبوکی شوند و لایک بگیرند، چه کار سختی می تواند باشد!

    سرگذشت جالب این مقاله!

    نسخهٔ اولیهٔ این مقاله روی آیپد و در یکی از کافی‌شاپ‌های تیم هورتونز در شهر تورنتو نوشته شد. بازخوانی و ویراستاری آن روی لپ‌تاپ مک در تهران انجام شد و نسخهٔ نهایی آن، از طریق تلگرام برای حسین یاغچی سردبیر مجلهٔ خلاقیت ارسال شد تا در شمارهٔ ویژهٔ نوروز ۱۳۹۶ این مجله، منتشر شود. بازخوانی مجدد این مقاله و آماده‌سازی آن برای انتشار در سایت، در تورنتو، روی مک و در خانه‌ای انجام شد که تازه به آن اسباب‌کشی کرده‌ایم و هنوز خیلی از وسایل سر جای خودشان نیستند.

    بله، این مقاله دور جهان را گشته و هم‌اینک در برابر شماست! سپاسگزارم که آن را می‌خوانید و امیدوارم برایتان حسابی مفید و کابردی باشد.

    اجازه بدهید باقی حرف‌ها را در چند نکته خلاصه کنم و این مقاله را به پایان برسانم:

    ۱. کسانی هم که رمان خواندن را دوست دارند، «نداشتنِ وقت» را برای نخواندن آن بهانه می‌کنند. اما جالب است بدانید که «باراک اوباما» طی هشت سال ریاست‌جمهوری‌اش، کتاب و رمان خواندن را تعطیل نکرد. به جایگاه سیاسی او کاری ندارم، هدفم این است که نشان دهم اگر انسان «دغدغهٔ» انجام کاری را داشته و بداند که مثل نان شب برایش واجب است، حتماً برای انجامش وقت هم پیدا می‌کند و آن را در برنامه‌اش می‌گنجاند.

    اوباما در مصاحبه ای پس از پایان دوران ریاست جمهوری‌اش گفته بود: «ضروری است که رُمانی در ایام ریاست‌جمهوری دست بگیری، برای اینکه اغلبِ مطالبی که می‌خواندم گزارش‌های توجیهی، پیشنهاد‌ها و قراردادها بود… داستان پلی بین آدم‌هاست. به نظرم آدم را تقویت می‌کند و مفید است. گاه‌گداری که خواسته‌ام از خودم فاصله بگیرم و به دنیایی دیگر بروم، داستان می‌خوانم.»

    ۲. کارآفرین‌ها و فروشندگان در ظاهر «محصول» یا «خدمت» می فروشند. اما آنها در اصل در کار فروش «داستان» هستند؛ داستان‌هایی که نشان می‌دهد آن محصول یا خدمت، چطور می‌تواند نیازهای مشتری را رفع و مسائل او را حل کند.

    کارآفرین‌ها و فروشندگان در ظاهر «محصول» یا «خدمت» می فروشند. اما آنها در اصل در کار فروش «داستان» هستند.

    فروشندگان خوب، بدون اینکه در وادی دروغ‌گویی بیفتند، می‌توانند داستان‌های خوبی برای جلب نظر و متقاعد کردن مشتری بگویند. و برای خوب داستان گفتن، باید داستان‌های خوب خواند. مرتب هم خواند. ذهن ما زمانی خوب کار می‌کند که پیوسته با مطالب خوب تغذیه شود. با هر روز فقط در وب و شبکه‌های اجتماعی سر کردن و رمان نخواندن، حتی اگر کتاب‌های مربوط به کسب‌و‌کار هم خوانده شوند، آن چشمهٔ داستان‌گویی ممکن است بخشکد و فروش محصول و خدمات سخت‌تر ‌شود.

    فقط لحظه‌ای به خاطر بیاورید که چطور استیو جابز با برپا کردن نمایش و داستان‌گویی روی صحنه، کاری می‌کرد که اکثر مخاطبان عاشق محصولات اپل شوند. همین یک ویژگی را جانشیان او در اپل ندارند و تا اینجا هم بیشتر روی میراث باقی‌مانده از جابز جلو رفته‌اند.

    ۳. این مقاله زمانی در وب‌سایت منتشر می‌شود که تعطیلات نوروز را در پیش داریم. این هنگام از سال، با کُند شدن سایر امور و تا حدی فراغت یافتن از کارهای روتینِ روزمره، یکی از بهترین زمان‌هاست که کتاب داستانی دست بگیرید، با داستان و رمان آشتی کنید و و در دنیای خیالیِ آفریدهٔ نویسنده غرق شوید و دنیاهایی نو را کشف کنید.

    یکی از بهترین رمان‌هایی که طی سال گذشته خواندم، کتابی از نویسندهٔ کانادایی «یان مارتل» بود. (که احتمالاً فیلم «زندگی پی» را که بر اساس رمان دیگری از او ساخته شده بود، دیده‌اید. همان که پسری در میانهٔ اقیانوس، با یک ببر در قایق سر می‌کند.) رمانی که من خواندم، اثر جدید او با عنوان «کوه‌های بلند پرتغال» است. عجیب این کتاب را دوست داشتم و بر من اثر گذاشت. بسیار انسانی بود و خواندن آن بارها و بارها احساس‌هایی را در من بیدار می‌کرد که اصلاً نمی‌دانستم وجود دارند.

    یادم است یک بار که در اتوبوس داشتم آن را می‌خواندم، چنان گُر گرفتم که دلم می‌خواست پیاده شوم و ساعت‌ها در پیاده‌روهای پوشیده از برف تورنتو قدم بزنم. یک رمان خوب، چنین کاری با آدم می کند. وقتی آن را به پایان می‌رسانید، دیگر انسان قبلی نیستید. احساس می‌کنید زندگی را در ابعاد تازه‌ای تجربه می‌کنید، و احساس می‌کنید زندگی و آدم‌ها را بهتر می‌فهمید.

    ▫️علی‌اکبر قزوینی

  • ولادیمیر پوتین الان چه کار می‌کند؟

    ولادیمیر پوتین الان چه کار می‌کند؟

    سفیر کشور روسیه هنگامی که در یک گالری هنری در ترکیه سخنرانی می‌کرد، از سوی یکی از کسانی که برای محافظت از او گمارده شده بود، مورد سوء قصد قرار گرفت و جان سپرد. این خبر، واقعاً شوکه‌کننده بود و رفتار قاتل در برابر دوربین‌های رسانه‌ها، به ابعاد ماجرا اضافه کرد. در این پادکست، به این موضوع پرداخته‌ام که آیا اصولاً باید این نوع خبرها را دنبال کرد، چه نوع رفتاری در برابر این نوع اتفاقات مناسب‌تر است، و چرا فضای مجازی فارسی به‌ویژه شبکه‌های اجتماعی، از جوک ساختن برای رویدادها ــ حتی واقعه‌ای چنین تلخ ــ دست‌بردار نیست و در برابراین مزه‌پرانی‌ها بهتر است چه واکنشی نشان بدهیم.

    برای شنیدن فایل صوتی این پادکست، دو راه هست که هر کدام را دوست دارید می‌توانید انتخاب کنید:

    ۱. این پادکست را آنلاین، از طریق پخش‌کنندهٔ صوتی زیر بشنوید:

    ۲. فایل آن را دانلود و گوش کنید (mp3، حجم: ۱۴ مگابایت).

    متن پیاده‌شدهٔ پادکست:

    سلام به شما دوستان عزیز هدفمند و ارزش آفرین، علی اکبر قزوینی هستم. احتمالاً شما هم خبر رو شنیدید اینکه سفیر روسیه در کشور ترکیه در حالی که در حال صحبت در یک گالری هنری در این کشور بود هدف سوء قصد قرار گرفت و کشته شد این خبر رو که می‌خوندم دو نکته به ذهنم رسید که علاقه‌مندم در این فایل صوتی با شما عزیزان در میان بگذارم.

    این دو نکته عبارتند از یکی واکنش ما نسبت به خبرهای از این قبیل. که گاهی وقت‌ها کاسه داغ‌تر از آش میشیم و کل زندگیمون رو کاری که داریم انجام میدیم رو کنار می‌گذاریم و بیش از اندازه دنبال خبرها میریم و نکته دوم واکنش‌هایی که گاهی وقت‌ها در فضای مجازی فارسی در خصوص این نوع خبرها می‌بینیم و جوک‌سازی‌های بی‌اندازه و نامناسب و نابجا که در ادامه این فایل صوتی بیشتر در مورد این دو نکته با شما عزیزان صحبت خواهم.

    اما نکته اول. آیا اصلاً لازمه که ما از این نوع خبرها آگاه بشیم یا اینکه نه بهتره که کلاً رادیو رو ببندیم تلویزیون رو خاموش کنیم از روزنامه دور باشیم از سایت‌های خبری و از هر نوع ابزار اطلاع رسانی دور باشیم و اصلا برامون مهم نباشه که در دنیای اطراف و پیرامونمون چه داره می‌گذره من خیلی با این قضیه موافق نیستم که ما کلاً خودمون رو بی‌خبر نگه داریم چون اتفاقاتی که در دنیای بیرون رخ میده میتونه بر زندگی و کسب و کار ما تاثیرگذار باشه. و اگر ما به موقع از این رویدادها از این اتفاقات با خبر نشیم و نتونیم تصمیم مناسب رو بگیریم نتونیم تحلیل مناسب داشته باشیم ممکنه یکهو در برابر پیامدهای یک رویداد یا اتفاقی قرار بگیریم که ازش ناآگاه بودیم و حالا دیگه کاری براش نمیتونیم انجام بدیم چون خیلی دیر شده بنابراین در دنیایی که امروزه ما توش قرار داریم شاید تقریبا حتی ناممکن هم باشه که اتفاقی بیفته و ما از اون بی خبر بمونیم چون که مخصوصا با ظهور و گسترش وب و شبکه های اجتماعی و ابزارهای اطلاع رسانی که پیوسته و ۲۴ ساعته دارند به ما خبررسانی می‌کنند اگر خودمون هم بخوایم شاید نتونیم که از خبر بی‌خبر بمونیم.

    اما اینکه چقدر ما دنبال خبر میریم آیا خودمون رو غرق در خبرها می‌کنیم یا اینکه نه مطلع میشیم و اون سنجش مناسبی که باید رو انجام بدیم تحلیل مناسب رو انجام میدیم و دنبال ارزش آفرینی های بعدی مون میریم این میتونه خیلی تفاوت ایجاد بکنه.

    افرادی هستند که وقتی یک همچین خبر هولناکی اتفاق می‌افته کل کار و زندگیشون رو تعطیل می‌کنند کسب و کاری داشتن اصلاً جواب مشتری رو نمیدن ایمیل‌هایی رو که داشتن پاسخ نمیدن محصول قرار بوده روش کار بکنن اون رو می‌ذارن کنار کلاً همه کار و زندگیشون رو تعطیل می‌کنن و می‌افتن دنبال خبرها از این سایت به اون سایت از این شبکه اجتماعی به اون شبکه اجتماعی از این روزنامه به اون روزنامه از بی بی سی به voa به من و تو به صدا و سیما و اینور اونور خلاصه میخوان که از هیچ نوع خبر و تحلیلی راجع به اون اتفاق بی نصیب و بی‌خبر نمونن. اما من داشتم این رو فکر می‌کردم که الان آقای پوتین چیکار داره می‌کنه آقای ولادیمیر پوتین رئیس جمهور کشور روسیه هست و سفیر کشور ایشون در ترکیه به قتل رسیده آیا آقای پوتین هم کار و زندگیش رو تعطیل می‌کنه و می‌افته فقط دنبال اینکه الان چه اتفاق تازه‌ای در این زمینه افتاد چه خبری رسیده همه رو تعطیل میکنه خواب و خوراکش به هم می‌ریزه؟ من فکر نمیکنم اینطور باشه.

    آقای پوتین زمانی که موقع ناهار خوردنش هست ناهارشون میخوره کامل هم میخوره استراحتی که باید داشته باشه استراحت خواهد کرد اگر چرتی لازم بزنه چرت میزنه شب استراحت کافی خواهد داشت اگر برنامه ورزشی برای خودش داره پیاده‌روی هستش نرمشی هست انجام میده چرا این کارها رو انجام میده؟ چون که ایشون باید در بهترین وضعیت سلامت فکری و جسمی باشه تا بتونه بهترین تصمیم رو بگیره. سرنوشت یک ملت به دستان ایشون سپرده شده اگر ایشون بخواد کار و زندگیشو تعطیل بکنه خورد و خوراکش خواب و خوراکش به هم بریزه و کارهایی رو که لازمه انجام بده اگر که از اون‌ها صرف نظر بکنه نمیتونه تصمیم مناسب رو بگیره و واکنش مناسب رو نشون بده.

    اما چرا ما گاهی وقتا کاسه داغ‌تر از آش میشیم یه خورده به خودمون نگاه بکنیم و ببینیم که اون اتفاقی که افتاده واقعا چقدر به ما مرتبط هستش چقدر لازمه از اون آگاه بشیم آگاه که شدیم چه کاری باید انجام بدیم آیا باید در تصمیماتی که داریم کسب و کاری که داریم کاری که داریم انجام میدیم آیا باید تغییری ایجاد بکنیم؟ بنویسیم این‌ها رو و ببینیم که چقدر لازمه که تغییر یا تغییراتی در برنامه خودمون ایجاد بکنیم و اون کارهایی رو که داریم رو بعد از اینکه این تصمیم و تحلیل‌ها رو انجام دادیم ادامشون بدیم اگر که قراره جلسه کاری داشته باشیم و اون جلسه لازمه که انجام بشه انجامش بدیم و اون جلسه رو طبق دستور جلسه پیش ببریم جلسه کاری ما که قراره یه تصمیم مهم در اون بگیریم و داره منابع شرکت ما را صرف میکنه زمان ما رو داره صرف میکنه و هزینه زا برای ما هستش تبدیل نشه به یه جلسه تحلیل سیاسی توسط چند تا آدمی که متخصص حوزه سیاست نیستند. خورد و خوراکمون به هم نریزه استراحتمون به هم نریزه روابطمون با خانواده در واقع تحت‌الشعاع قرار نگیره.

    این‌ها رو اگر که ما بهش توجه نکنیم اون وقت این خبر که تموم بشه خبر بعدی میاد این اتفاق تموم بشه اتفاق بعدی میاد و ما نگاه می‌کنیم که زندگی ما به جای اینکه تصمیمات درستی باشه برای بهتر کردن زندگیمون برای بهتر کردن کسب و کارمون مدام شده واکنش‌های منفعلانه به این خبر به اون خبر به این رویداد به اون رویداد و پیگیری کردن خبرهایی که ما در برابرشون منفعل هستیم این انفعال چیزی هستش که اگر که متوجهش نباشیم و حواسمون بهش نباشه می‌تونه که واقعاً زندگی ما رو به شکل بدی تحت تاثیر قرار بده و ما را از رسیدن به برنامه ها و هدف های که داریم باز بداره.

    یه نکته دیگه رو در این زمینه بگم و این بخش صحبت رو تموم بکنم. میگن زمانی که چرچیل در انگلستان نخست وزیر بود و زمان جنگ جهانی دوم بود ایشون هفته یک بار می‌رفتش در دریاچه ماهیگیری می‌کرد. و به اصطلاح زمانی که در اوج جنگ هم بودش ایشون این کارو ترک نمی‌کرد و از ایشون میپرسند که چرا شما این کار را رها نمیکنید به هر حال شما نخست وزیر یک مملکت هستی و باید تصمیم‌های مهمی بگیری باید در دسترس باشی نمیشه که همینجوری یه روز برای خودت بری و همه چیز رو رها کنی و به ماهیگیری بپردازی و ایشون پاسخ میده که اگر که من این کار رو نکنم نمی‌تونم تمام اتفاقاتی که رسیده و تمام خبرهایی که رسیده رو تحلیل بکنم. من به یک فضا به یک خلوت نیاز دارم تا بتونم همه اطلاعات همه ورودی‌هایی را که رسیده تحلیل بکنم و از اینها خروجی مناسب بگیرم تحلیل مناسب داشته باشم.

    و حواسمون باشه که در دنیایی که خبرها پیوسته و ۲۴ ساعته و لحظه به لحظه دارن می‌رسن اگر که متوجه نباشیم ممکنه که در دریای خبرها غرق بشیم و این غرق شدن در دریای خبرها باعث خواهد شد که از اون برنامه‌هایی که در نظر داریم از اون هدف‌هایی که در نظر داریم بهشون برسیم باز بمونیم و یه روزی به خودمون میایم و میبینیم که دیگرانی بودند که پیشرفت کردن حتی پایین تر از ما بودن پیشرفت کردن رو به جلو حرکت کردن اما ما در همون جا موندیم یا حتی عقب گرد کردیم چرا؟ چون که بیش از حد خودمون رو در خبرها غرق کردیم و به جای اینکه مطلع بشیم، دنبال تحلیل‌های مناسب باشیم تصمیم‌های مناسب رو بگیریم خلوت کنیم با خودمون و ببینیم که الان ما باید چه کار بکنیم و بنویسیم اون اتفاقاتی که افتاده و تاثیراتش بر ما رو، به جای اینکه این کارو انجام بدیم فقط خبرها رو شاهدش بودیم و ناظرش بودیم و این نمیتونه ما رو موفق‌تر بکنه.

    اما نکته دوم درباره این خبر. عموما این اواخر مخصوصاً این یکی دو سال اخیر هر اتفاقی که می‌افته در فضای وب فارسی در شبکه‌های اجتماعی پر میشه از جوک و تصویرهای خنده‌دار و خوشمزگی‌هایی که به اون خبر مرتبط هست و نمی‌دونم حالا کسانی خیلی بیکار هستند یا خیلی خودشون رو خوشمزه میدونن که هر اتفاق با ربط و بی ربط رو تبدیل می‌کنن به جوک و خوشمزه بازی و اصلاً نگاه نمی‌کنند که این اتفاقی که افتاده جا داره که تبدیل به چیزی بشه برای خنده دستمایه بشه برای خنده یا اینکه آیا اگر مثلاً اتفاقی هستش که حالا یک زمینه طنز هم می‌تونه داشته باشه آیا دیگه بیش از اندازه نشده اون دست انداختنش و به اصطلاح جوک از اون درست کردن؟ 

    ما اینجا با واقعه‌ای روبرو هستیم که یک انسان در اون جونشو از دست داده کاری ندارم که این انسان جایگاه سیاسیش چی بوده این انسان به هر حال نماینده یک مملکت بوده نماینده مملکت روسیه بوده و این انسان خودش عزیزان و خانواده داره اینها الان داغدار هستند و اینکه ما بیایم تصویر های مربوط به این واقعه رو تبدیل به جوک بکنیم یا هی شروع کنیم از این اتفاقی که افتاده جوک درست بکنیم کار هوشمندانه ای نمیتونه باشه.

    اما من احساس می‌کنم که حالا کسانی که اینها را تولید می‌کنند اونقدر مقصر نیستند که ما کسانی که اینها را مصرف می‌کنیم و اینها را به اصطلاح به اشتراک می‌ذاریم یا share می‌کنیم تقصیر ما بیشتر میتونه باشه شما فکر کنید که کسی داره لجن درست میکنه و این لجن رو برای فروش عرضه میکنه. شاید جز لجن درست کردن چیز دیگه‌ای بلد نیست. اما اگر ما بریم این لجن را از ایشون بخریم و بخوریم بر ما بر عقل ما باید خرده گرفت. در مورد خوراک جسمی، ما خیلی راحت میتونیم تشخیص بدیم که آیا این غذایی که داریم میخوریم غذای خوبی هست یا نیست عطر و بوی اون غذا و ظاهر غذا خیلی میتونه به ما کمک بکنه که تشخیص بدیم چون غریزه ما تربیت شده برای این قضیه که بتونیم غذای خوب رو از غذای بد تشخیص بدیم و اگر هم گاهی اون غریزه ما فریب بخوره و یک غذای نامناسبی بخوریم به شکل در واقع بالا آوردن و رودل کردن اون مواد مسموم رو می‌ریزیم بیرون.

    اما در خصوص خوراک های فکری ما اینقدر وسواس نداریم انقدر با دقت نگاه نمی‌کنیم که چه خوراکی داریم به ذهنمون وارد می‌کنیم و چه خوراکی رو داریم دست به دست به دیگران میرسونیم. یک اتفاقی مثل قتل یک انسان یک فاجعه هولناک شبیه این نمیتونه و نباید دستمایه خنده و مسخره بازی باشه یه سری همونجوری که خدمتتون عرض کردم احساس میکنن خیلی دلقکن خیلی خوشمزه هستند باشه کار خودشون انجام بدن اما اینکه ما بیایم مصرف کننده تولیدات فکری مسموم اونها باشیم و این مواد سمی و مواد رودل آورنده رو بیایم به اشتراک بزاریم دست به دست بکنیم این کار خیلی قشنگ و ارزشمندی نمیتونه باشه و من پیشنهاد می‌کنم ما بیایم ببینیم که در قبال هر خوراک فکری هر مطلبی هر عکسی هر موسیقی هر چیزی که به هر حال میتونه خوراک فکری ما باشه بیایم اینو نگاه بکنیم ببینیم که این خوراک ارزشمندی هست؟ اگر هم ناخودآگاه در برابرش قرار گرفتیم اگر دیدیم خوراک خوبی نیستش اون خوراک رو بذاریم کنار حداقل اینکه دیگه مصرف کننده اش نباشیم و در اختیار دیگران قرارش ندیم.

    اگر هر کدوم از ما بیایم این کارو انجام بدیم اون کسانی هم که تولید کننده این در واقع خوراک هستند وقتی ببینند که بازاری برای عرضه و مصرف خوراکشون وجود نداره احتمالاً دست از این کار خواهند برداشت.

    به هر حال مطالب زرد مطالب سطحی و مطالب سخیف رو شاید واقعاً نشه حذفش کرد. اما اگر که ما مصرف کنندگان، ما کسانی که مخاطب بالقوه مطالب هستیم، ما هوشیارتر و ما هوشمندتر باشیم و هر مطلبی رو مصرف نکنیم این خودش کمک میکنه که اون فضایی که برای اطلاع رسانی وجود داره حالا چه فضای وب هست چه هر فضای دیگه‌ای فضای سالم‌تر و فضای درست‌تری بشه.

    من پیشنهاد می‌کنم که نسبت به خوراک‌های فکری که داریم مصرف می‌کنیم خیلی با دقت تر خیلی هوشمندانه تر برخورد بکنیم و هر چیزی رو مصرف نکنیم.

    خیلی متشکرم که به این فایل صوتی گوش کردین. پیشنهاد می‌کنم برای استفاده از مطالب آموزشی بیشتر به وب سایت من مراجعه بکنید. اوقات خوب و خوشی رو براتون آرزومندم. 

    ▫️علی‌اکبر قزوینی

  • آیا می‌شود بدون ریسک کردن، یک کارآفرین موفق و خلاق باشیم؟

    آیا می‌شود بدون ریسک کردن، یک کارآفرین موفق و خلاق باشیم؟

    یک کارآفرین موفق و خلاق چه کسی است، چگونه تعریف می‌شود و چه خصوصیاتی دارد؟ در فوریۀ ۲۰۱۶ که ضمیمۀ نقد کتاب «نیویورک تایمز» را می‌خواندم، با دو کتاب جالب آشنا شدم که ایده‌های خوبی دربارۀ نوآوری، خلاقیت و کارآفرینی دارند. نام یکی از کتاب‌ها Inventology است که می‌شود ترجمه‌اش کرد به «نوآوری‌شناسی». عنوان توضیحی کتاب از این قرار است: «چگونه رویای چیزهایی را بپرورانیم که جهان را تغییر می‌دهند.» نویسندۀ کتاب، خانم «پیگن کندی»، با ده‌ها مخترع گفت‌وگو کرده و دریافته است که دستاوردهای آنها اغلب با عنصری از «شانس» (یا همان بخت و اقبال) همراه بوده است؛ البته شانس از نوعی که به قول «لوئی پاستور»، دانشمندِ کاشفِ نقشِ میکروب‌ها در بروز بیماری‌ها، «به نفعِ ذهنِ آماده است.»

    نویسندۀ کتابِ نوآوری‌شناسی معتقد است
    که نوآورها و مخترعان، اغلب انسان‌هایی
    بحرالعلوم هستند.

    نالۀ گیتاری که خوشایند بود

    یکی از داستان‌های واقعیِ این کتاب، دربارۀ تکنیسینی است که در دهۀ ۱۹۷۰ میلادی، صدایی جدید را برای گیتار الکتریک کشف کرد و بر مبنای آن، پدالی ساخت که به‌سرعت ده‌ها هزار عدد از آن به فروش رفت و گروه‌های مشهورِ موسیقی راک آن را در اجراهای خود استفاده کردند. ماجرا از این قرار بود که آقای «اسکات برنهام» برای شرکتی کار می‌کرد که سیم و وسایل جانبی گیتار می‌ساخت. یک روز که او در حال لحیم‌کاری قطعات بود، یک مقاومتِ اشتباهی را به تخته مدار لحیم کرد. حاصل، همان نالۀ غریبی بود که از گیتار برخاست و آقای برنهام بلافاصلۀ آیندۀ درخشانِ آن را تشخیص داد. چرا؟ چون او در زمینۀ‌ کاری‌اش متخصص بود و قصد داشت در اوقات فراغتش روی یک پدال جدید برای گیتار الکتریک کار کند. اینجاست که شانس و اتفاق ــ که می‌توانست برای شخص دیگری لعنت فرستادن و حرص خوردن (به خاطر لحیم‌کاری اشتباه) را به همره داشته باشد ــ برای او جرقۀ الهام شد؛ و البته پول فراوانی را هم به ارمغان آورد.

    نویسندۀ کتابِ نوآوری‌شناسی معتقد است که نوآورها و مخترعان، اغلب انسان‌هایی بحرالعلوم هستند، به این معنا که در حیطه‌های مختلف سرک می‌کشند، و بسته به شانس، طرح قبلی یا ویژگی‌های غیرعادی شخصیتی‌شان، موفق می‌شوند ارتباطی میان چندین زمینۀ مختلف برقرار کنند. در یکی از فصل‌های کتاب، او دربارۀ وب‌سایت InnoCentive می‌نویسد؛ جایی که شرکت‌های مختلف، مسائل غیرقابل حل‌شان را مطرح می‌کنند و جایزه‌ای برای فرد یا افرادی در نظر می‌گیرند که بتوانند آنها را حل کنند. از قرار، اغلبِ کسانی که موفق به حل مسائل می‌شوند، افرادی‌اند که زمینۀ حرفه‌ای و کاری‌شان نامرتبط با آن مسئله است.

    راه‌حلی که از اقیانوس آمد

    به عنوان نمونه، یک شرکت غذایی در حال تولید یک محلول خوراکی بود اما هر کاری می‌کرد، رنگ آن درست از آب درنمی‌آمد. کسی راه حل مسئله را یافت که کارش اصلاً ربطی به صنایع غذایی نداشت: یک دانشمند علوم دریایی، که مورد مشابهی را در آب‌های اقیانوس مشاهده کرده و (به درستی) تشخیص داده بود که این رنگِ نادرست، ناشی از حضور آهن است. او یک آخر هفته را برای نوشتن و ارسال راه حل خود صرف کرد و جایزۀ ۲۵.۰۰۰ دلاریِ شرکت را برد. نوشِ جانش!

    اما چرا افرادِ بیرون از زمینۀ کاری گاهی وقت‌ها پاسخ را بهتر و سریع‌تر از کسانی می‌یابند که کل روزهایشان را با آن کار سپری می‌کنند؟ چون به گفتۀ کندی، وقتی ما داخل یک زمینۀ‌ کاری هستیم، دچار پدیدۀ déformation professionnelle می‌شویم: عبارتی فرانسوی که به تفکرِ جمعیِ صنعتی اشاره دارد: ما به روش‌های فکریِ حوزۀ کاری‌مان «عادت می‌کنیم». نوآورهایی که کندی در کتابش به آنها می‌پردازد، همگی در بیش از یک شاخه اطلاعات و مهارت دارند.

    نکاتی که من از خلاصۀ مطالب این کتاب دربارۀ ویژگی‌های یک کارآفرین موفق و خلاق می‌گیرم و می‌توانم با شما دوستان عزیز سهیم شوم این است:

    ۱. خودتان را به چند مجله و کتاب‌هایی با موضوعات خاص محدود نکنید. در زمینه‌های دیگر هم مطالعه کنید. گاهی یک جمله از یک رُمان می‌تواند ایده‌ای به شما بدهد یا مسئله‌ای را برایتان روشن کند که خواندن ده تا کتاب کسب‌وکار آن اثر را ندارد. اگر مجلۀ بیزینسی می‌خوانید، مجلۀ علمی و تاریخی هم بخوانید. البته همواره مراقب «سرریز اطلاعات» باشید، یعنی آن‌قدر غرق خواندن مطالب متفاوت نشوید که ذهن‌تان مسموم شود و از اقدام باز بمانید. خواندن و اقدام کردن در کنار هم، ترکیبی بسیار عالی‌تر است.

    گاهی یک جمله از یک رُمان می‌تواند ایده‌ای به شما بدهد یا مسئله‌ای را برایتان روشن کند که خواندن ده تا کتاب کسب‌وکار آن اثر را ندارد. اگر مجلۀ بیزینسی می‌خوانید، مجلۀ علمی و تاریخی هم بخوانید.

    ۲. سفر بروید؛ به جاهایی جدید که با آن آشنا نیستید. فرهنگ‌ها و آدم‌ها و خوراک‌های جدید را کشف کنید. بگذارید گاه‌گاهی ذهن‌تان از روتین‌هایی که برایش تعریف کرده‌اید، خارج شود.

    ۳. اگر مهندس هستید و عکاسی را دوست دارید، یک دوربین عکاسی بخرید و به ذوق عکاسی‌تان هم برسید. آواز خواندن را دوست دارید؟ پی‌اش را بگیرید. تصور نکنید شخصیت و رفتار شما باید تحت قالبی جا بگیرد که حرفۀ شما را با آن تعریف کرده‌اند.

    ۴. از همسرتان، افراد خانواده‌تان، دوستان‌تان و… نظر بپرسید. آنها می‌توانند نکاتی را در کار شما ببیند که شما (به دلیل دمخور بودن با آن کار و گرفتار شدن در پدیدۀ déformation professionnelle)، قادر به دیدن‌اش نیستید.

    اوریجینال‌هایی که اهل کُپی‌کاری نیستند

    کتاب دومی که در آن شمارۀ نقد کتاب با آن آشنا شدم، نامش Originals است. این واژه را می‌توان «نوآورها» یا «اصیل‌ها» معنا کرد؛ یا همان «اوریجینال‌ها»؛ کسانی که خودشان هستند، کپی‌کار نیستند،‌ و چیز نویی را به جهان عرضه می‌کنند. عنوان توضیحی کتاب از این قرار است: «چگونه آنهایی که خلاف‌آمدِ عادت عمل می‌کنند، جهان را به پیش می‌رانند.»

    اصیل‌ترین متفکران جهان، وارد زمینه‌هایی بسیار دور و متفاوت با حوزه‌ای می‌شوند که خود در آن تخصص دارند. مثلاً برندگان جایزۀ نوبل، «بسیار محتمل‌تر است که به هنر هم بپردازند تا دانشمندانی که در آن حد ممتاز نیستند.»

    نویسندۀ کتاب، «آدام گرنت» است و او نیز هچون خانم کندی، به این نتیجه رسیده که اصیل‌ترین متفکران جهان، وارد زمینه‌هایی بسیار دور و متفاوت با حوزه‌ای می‌شوند که خود در آن تخصص دارند. مثلاً برندگان جایزۀ نوبل، «بسیار محتمل‌تر است که به هنر هم بپردازند تا دانشمندانی که در آن حد ممتاز نیستند.» من که با خواندن این جمله، یاد آلبرت اینشتین و ویولن‌اش افتادم؛ که گفته می‌شود حتی یک بار که برای سخنرانی روی سن رفته بود، به جای صحبت کردن،‌ویلن‌اش را به دست گرفت و شروع به نواختن کرد.

    در حقیقت، مطالعه‌ای که اخیراً انجام شده،‌ مشخص کرده است دانشمندانی که یک آلت موسیقی می‌نوازند، دو برابر بیش از همتایانِ «معمولیِ» خود بختِ بردن جایزۀ نوبل را دارند؛ و حتی اگر اجراکننده‌ای آماتور باشند (در رقص، هنرپیشگی یا شعبده‌بازی) احتمال برنده شدن‌شان ۲۲ درصد بالاتر می‌رود. چنین الگویی، در زمینۀ افراد کارآفرین موفق هم مشاهده شده است.

    آدم‌‌های خلاقی که غیرعادی‌اند

    در کتاب نوآورها، برخی از رفتارهایی که ما آنها را مغایر کارایی می‌دانیم، با صورتی نو معرفی شده‌اند. مثلاً «به تعویق انداختن» را در نظر بگیرید. اکثراً گفته می‌شود اگر ایده‌ای به ذهن رسید، به‌سرعت دست به کار شویم و کاری برای آن انجام بدهیم. اما آقای گرنت در کتابش استدلال می‌کند که همیشه هم اینطور نیست. مثلاً در یک مطالعه، از شرکت‌کنندگان خواسته شد برای استفادۀ تجاری از یک محوطۀ بیکارافتاده در محوطۀ دانشگاه، طرح بدهند. گرنت می‌نویسد: «طرحِ کسانی که کارشان را دیرتر تحویل دادند، ۲۸ درصد خلاقانه‌تر بود.» البته یک مطالعه آنقدرها متقاعدکننده نیست، اما گویا برخی از بزرگ‌ترین افراد تاریخ هم این عادت را داشته‌اند:

    • میکل آنژ، هنرمند ایتالیایی، کار نقاشیِ نمازخانۀ سیستین را سال‌ها به تعویق انداخت؛
    • و مارتین لوتر کینگ، نسخۀ نهایی سخنرانی معروفش «من رویایی دارم» را ساعت ۱۰ شبی نوشت که فردایش باید آن را ایراد می‌کرد.

    گرنت می‌گوید آنهایی که کار را به تعویق می‌اندازند، به ایده‌ها زمان می‌دهند که عمل بیایند و پخته شوند ــ و اگر شما کارآفرین باشید،‌ می‌توانید اشتباهات رقبای خود را در این زمان نظاره کنید و از آنها درس بگیرید. به عنوان نمونه، «آیفونِ» شرکت اپل خیلی دیر به زمرۀ گوشی‌های تلفن همراه پیوست. آهسته حرکت کردن، و آهسته به نتیجه رسیدن، اغلب فضیلتی است برای یک کارآفرین موفق (که می‌تواند او را از درافتادن به اقدام‌های کور و هیجانی نجات دهد).

    کارآفرین موفق چگونه ریسک می‌کند؟

    نکتۀ دیگری که در کتاب آقای گرنت به آن پرداخته شده، و با تصوری که اغلبِ ما از کارآفرینی داریم در تضاد است، این است که کارآفرین موفق کسی نیست که ناگاه ایده‌ای مثل صاعقه به مغزش خطور کند، بلافاصله کارش را رها کند و پی اجرایی کردن آن ایده برود.

    کارآفرین موفق کسی نیست که ناگاه ایده‌ای مثل صاعقه به مغزش خطور کند، بلافاصله کارش را رها کند و پی اجرایی کردن آن ایده برود.

    طبق یافته‌های آقای گرنت، مؤثرترین کارآفرین‌ها کسانی هستند که از ریسکِ (بی‌حساب) بیزارند و از آن دوری می‌کنند. «فیل نایت»، زمانی که در تأسیس شرکت «نایک» مشارکت داشت، شغل روزانه‌اش را حفظ کرده بود؛ این وضعیت را «استیو وازنیاک» هم که به همراه «استیو جابز» اپل را بنیان گذاشت،‌ داشت. حتی «تی. اس. الیوتِ» شاعر هم تا سال‌ها کارمندِ بانک ماند.

    از ریسک دوری کردن و با احتیاط پیش رفتن، به این معناست که شما به «واقعیت» توجه دارید؛ و همین امر احتمال موفق شدن شما را به عنوان یک کارآفرین، بالاتر می‌برد. این نکته‌ای است که من طی سال‌ها کار با محمود معظمی متوجه شدم، که ایشان چطور هر طرح نویی را که به ایشان پیشنهاد می‌شد، حسابی سبک و سنگین می‌کرد، نظر دیگران را می‌پرسید، آن را در مقیاس کوچک اجرا می‌کرد و وقتی موفقیتِ طرح را می‌دید، آن وقت توسعه‌اش می‌داد.

    «آنهایی که تصمیم گرفته‌اند قهرمان عرصۀ نوآوری، خلاقیت و کارآفرینی باشند، همان‌هایی‌اند که جامعۀ بشری را به پیش می‌رانند. پس از سال‌ها صرف وقت برای پژوهش روی ویژگی‌های این اشخاص، شگفت‌زده شدم وقتی دریافتم تجربیات درونی آنها هیچ‌گونه تفاوتی با ما ندارد. آنها همان ترسی را احساس می‌‌کنند که ما، و در برابر همان تردیدهایی قرار می‌گیرند که ما. چیزی که آنها را متمایز می‌کند، این است که با وجود همۀ این ترس‌ها و تردیدها، اقدام می‌کنند.» ــ از کتاب نوآورها: چگونه آنهایی که خلاف‌آمدِ عادت عمل می‌کنند جهان را به پیش می‌رانند، اثرِ آدام گرنت

    من هم پس از سال‌ها تجربه و تلاش، و مطالعۀ مطالبی نو طی چند ماه گذشته، اکنون در آستانۀ‌ چهل سالگی به کارآفرینیِ پاره‌وقت معتقد هستم و بر این باورم که می‌توان (و باید) شغل فعلی را که ممرِّ درآمد است، حفظ کرد، کارآفرینی را در کنار آن آغاز کرد و پله‌پله پیش برد و وقتی به نتیجۀ دلخواه رسیدیم، آن‌‌وقت تمام‌‌وقت به زمینه‌ای بپردازیم که کارآفرینی را در آن شروع کرده‌ایم. بدبختی، ورشکستگی، چک دست این و آن داشتن، زندان رفتن و… نباید سرنوشت کسی باشد که به قصد خدمت و بهتر کردن زندگی خودش و دیگران، واردِ وادیِ کارآفرینی می‌شود و می‌خواهد یک کارآفرین موفق و خلاق باشد.

    وقتی متوجه شدم که ژان بقوسیان به‌تازگی کتاب جدیدی را دقیقاً با چنین موضوعی ترجمه و منتشر کرده، بسیار خوشحال شدم. نام این کتاب تبدیل رویا به ثروت است و عنوان توضیحی‌اش از این قرار: «کارآفرین‌های محتاط چگونه بدون انجام ریسک‌های بزرگ، ثروتمند می‌شوند؟» او دربارۀ علت ترجمۀ این کتاب، چنین نوشته است:

    درباره کارآفرینی و موفقیت در کسب‌و‌کار کتاب‌های زیادی وجود دارد. مشکل آنجاست که نویسندگان این کتاب‌ها خودشان کارآفرینان موفقی نبوده‌اند. شاید در بهترین حالت یک کسب‌و‌کار راه‌اندازی کرده‌اند و سپس کتابی نوشته‌اند، یعنی در زمینه‌های مختلف تجربه ندارند. گروهی دیگر آمده‌اند و شرکت‌های موفقی مثل گوگل و مایکروسافت را بررسی کرده‌اند تا رازهای موفقیت در کسب‌و‌کار را بیایند. ولی برای بسیاری از کارآفرینانِ تازه‌کار و کسب‌و‌کارهای کوچک، فایده‌ای ندارند که بخواهند از گوگل و… الگو بگیرند چون نه بودجه شرکت‌های بزرگ را دارند و نه نیروی انسانی کافی.

    وقتی این کتاب را خواندم بلافاصله به این نتیجه رسیدم که کتاب را ترجمه کنم. دیدگاه‌های نویسنده کتاب بسیار به من نزدیک بود. نویسنده اعتقادی به انجام ریسک‌های بزرگ و بی‌حساب ندارد. همچنین نکته‌ای که سال‌ها آموزش داده‌ام را به خوبی توضیح می‌دهد: برای موفقیت در کسب‌و‌کار دنبال ایده‌های بسیار جدید و رویایی نباشید. اجرای قویِ یک ایده بسیار مهم‌تر و تعیین‌کننده‌تر است.

    شاید بهترین کتابی که یک کارآفرین ایرانی در شرایط فعلی می‌تواند بخواند و اجرا کند این کتاب باشد. البته اگر هنوز کارمند هستید و می‌خواهید وارد دنیای کارآفرینی شوید خواندن این کتاب برایتان الزامی است.

    کتاب تبدیل رویا به ثروت

    نکتۀ آخر: در این مقاله ایده‌های مختلفی را از سه کتاب و تجربه‌های شخصی خودم نقل کردم. این مقاله، به دلیل ذات مقاله بودنش که کوتاه است، آنقدر جامع و کامل نیست که بتواند مبنایی برای تصمیم‌گیری‌های جدی شما باشد. مثلاً گاهی ممکن است اقدام سریع، خیلی بهتر از به تعویق انداختن باشد. یا «بی‌حساب»‌ بودن یا نبودنِ ریسک، نکته‌ای است که خودش نیاز به بررسی مفصل و تعمّق دارد. برای همین است که پیشنهاد می‌کنم اگر می‌توانید، هر سه کتابی را که اینجا معرفی کردم بخوانید. اما اگر به کتاب‌های Inventology و Originals دسترسی ندارید، کتاب تبدیل رویا به ثروت قطعاً نقطۀ شروعی بسیار خوب برای شما دوست عزیزی می‌تواند باشد که رویای راه‌اندازی کسب‌وکار شخصی و تبدیل شدن به یک کارآفرین موفق،‌ به وجدتان می‌آورد و از درون سرشارتان می‌کند.

    ▫️علی‌اکبر قزوینی