برچسب: یادداشت‌های مشترک

یادداشت‌ها و دیگر محتواهای آموزشیِ کافه کوچینگ، به قلم و تولیدشده توسط علی‌اکبر قزوینی و آلیس دووار (هوشمند) را در این بخش می‌توانید بخوانید.

  • عیسامسیح، پیامبری که بسیار دوستش داریم…

    عیسامسیح، پیامبری که بسیار دوستش داریم…

    امروز کریسمس است، روز میلاد عیسی، مسیحایی که از مریمِ پاک و مقدس زاده شد. هر بار که نام عیسی برده می‌شود، ما بیش از همه یاد این فراز از انجیل متّی می‌افتیم:

    نزد من آیید ای تمامی زحمتکشان و گران‌باران، که من به شما آسایش خواهم بخشید. یوغ مرا بر دوش گیرید و از من تعلیم یابید، زیرا حلیم و افتاده‌دل هستم، و در جان‌های خویش آسایش خواهید یافت. چرا که یوغ من راحت است و بار من سبک.1

    و این کلمات، انگار روح آدم را آرام می‌کنند، انگار تمام بارهای دلِ آدمی را سبُک می‌کنند. و این دل‌آرامی، ویژگیِ «ولیّ خدا» است که حتی اگر در غیبت هم باشد، در کلماتش و در عطرِ حضورش ظهور می‌یابد.

    ما فکر می‌کنیم پیامِ پیامبرانِ آسمانی و اولیای الهی را آن‌قدر تحریف کرده‌اند که تبدیل شده به تکلیف‌هایی سخت و طاقت‌فرسا؛ و کیست که از انجام وظیفه پشت وظیفه و تکلیف پشت تکلیف لذت ببرد و خواهان آن باشد؟

    ما، با همان رویکردِ کوچینگی و در مسیر خودشناسی، که مبتنی است بر پرسش‌گری، از خودمان می‌پرسیم: «دین، اگر قرار باشد بارِ دنیایی ما را ــ که همین‌طور هم سنگین است ــ سبُک نکند، پس اصلاً کارکردش چیست؟»

    و پرسیدن این سؤالات، که شاید از دیدِ ذهنِ شرطی‌شده و خوگرفته به عادات جمعی «تابو» باشد، راهِ نجات است و همان روزنه‌ای است که نور را به درونِ وجودِ آدمی می‌تاباند.

    و ما، سؤال نمی‌پرسیم از سر لجاجت؛ می‌پرسیم برای دانستن. و می‌دانیم و باور داریم و به‌تجربه دریافته‌ایم که «آن که بپرسد، به او پاسخ داده خواهد شد.»2

    و مهم نیست که سؤال چیست، پاسخ همواره در راه است؛ و چه خوب که آدمی نه «سائل» لقمه‌ای نان، که خواهانِ «نورِ جان» باشد ــ که چون‌که صد آید، نود هم پیش ماست3 و این شکلِ «خواستن»، همان چیزی است که دعای ماه رجب به ما یاد می‌دهد.

    و چه زیباست که امسال، کریسمس و میلاد مبارک حضرت عیسامسیح مصادف شده با نخستین شب جمعهٔ ماه رجب. و این، همان شبی است در این ماهِ پر از خیر و برکت که «شبِ میل و رغبت‌ها» (لیلة الرغائب) خوانده می‌شود. و این دو مناسبت، درست به جمعه‌ای می‌خورند که سالروز عروج روحِ حضرت زرتشت است ــ آن پیامبرِ نیک‌آیینِ ایرانی ــ به آسمان‌ها. و از جمعه گفتیم، هفتمین روز هفته، که قرن‌هاست دلتنگِ یک ظهورِ آسمانی است…

    انگار همه‌چیز دست به دست هم داده‌اند ــ همهٔ نشانه‌های آسمان و زمین و درون و بیرون ــ تا بگویند: «خبری در راه است…» تا مژده بدهند که: «مسیحانفسی می‌آید…!»

    شاید کسی این کلمات را بخواند و بگوید این دیدگاه‌های التقاطی و این حرف‌های قروقاطی چه معنایی دارد؟! چرا از مسیح و کریسمس پُل می‌زنید به ماه رجب و زرتشت و… امرِ ظهور…!

    ولی این نگاه، از ذهن‌هایی می‌آید که مدام بین همه‌چیز خط می‌کشند و چُنان مرزبندی‌های سفت‌وسختی دارند که وحدتِ بنیادیِ چیزها را در عین کثرتِ ظاهری، نمی‌بینند.

    ما باورمند به قرآنی هستیم که بین هیچ‌یک از پیامبران و کتاب‌های آسمانی فرق نمی‌گذارد. و پیرو رسولی هستیم که در ادامهٔ راهِ همهٔ پیامبرانِ پیشین آمد تا پیام مهر و رحمتِ الهی را جهان‌گستر کند. و منتظرِ آن ولیّ الهی هستیم که آمدنش را همهٔ ادیان وعده داده‌اند ــ آن «مسیحامَهدی» که عطرِ محمدی دارد و حُسنِ علوی.

    امروز کریسمس است و کتاب‌هایی که از سخنان و سنت عیسی به یادگار مانده، نامشان «انجیل» است؛ و انجیل یعنی بشارت، یعنی مژده.

    و چه مژده‌ای بالاتر و قشنگ‌تر از اینکه انسانی از جنس نور، بشری مثل ما اما در عینِ حضور، می‌آید که او نیز چون عیسی، چون محمد و چون همهٔ اولیای حقیقی الهی ندای عام در خواهد داد و خواهد گفت:

    نزد من آیید ای تمامی زحمتکشان و گران‌باران، که من به شما آسایش خواهم بخشید!

    ذهنِ اسیر در ماتریکس، این واقعه را بسیار دور می‌بیند؛ و ما بسیار نزدیک.4

    و ما چشم‌انتظار روزی هستیم که سر بر شانه‌های «ولیِّ خدا» بگذاریم، با اشک شوق پاهای مبارک او را شست‌وشو دهیم، بارِ گرانِ ذهن را در آغوش او بر زمین بگذاریم، در محضرش بنشینیم و از کلماتش نور بنوشیم و آنگاه، دست در دست او، چهرهٔ زمین را به نور بیاراییم.

    باشد که آن روز و آن واقعهٔ مبارک5 را ببینیم. آمین.

    ▫️علی‌اکبر قزوینی و آلیس دووار (هوشمند)


    1. کتاب مقدس، عهد جدید، انجیل متّی ۱۱: ۲۸-۳۰ ↩︎
    2. بخواهید، که به شما داده خواهد شد؛ بجویید، که خواهید یافت؛ بکوبید، که در به رویتان گشوده خواهد شد. زیرا هر که بخواهد، به دست آوَرَد و هر که بجوید، یابد و هر که بکوبد، در به رویش گشوده شود. (کتاب مقدس، عهد جدید، انجیل متّی ۷: ۷-۸) ↩︎
    3. برگرفته از این ابیات در مثنوی معنوی:
      از دِرَم‌ها نام شاهان بَرکَنند
      نام احمد تا ابد بر می‌زنند
      نام احمد نام جمله‌یْ انبیاست
      چون‌که صد آمد نود هم پیش ماست! ↩︎
    4. إِنَّهُمْ يَرَوْنَهُ بَعِيدًا * وَنَرَاهُ قَرِيبًا (معارج: ۶-۷؛ همچنین در فرازی از «دعای عهد» نیز آمده است.) ↩︎
    5. إِذَا وَقَعَتِ الْوَاقِعَةُ * لَيْسَ لِوَقْعَتِهَا كَاذِبَةٌ/ آنگاه که آن واقعه رخ دهد * که رخ دادنش دروغین نیست…! (واقعه: ۱-۲) ↩︎
  • یلدا، شب تولدِ خورشید ــ و بازیابیِ امید

    یلدا، شب تولدِ خورشید ــ و بازیابیِ امید

    برای ما، نکوداشتِ سنت‌های ایرانی نه امری از سر عادتِ تقویمی یا پاسداشت آیین‌هایی نوستالژیک، که راهی است برای وصل ماندن به ریشه‌ها. ریشه‌هایی که اگر ناپیدا هم باشند، ما را در طوفان‌های زمانه سر پا نگه می‌دارند. یلدا برای ما یکی از همان لحظه‌هاست؛ شبی که به یادمان می‌آورد تاریکی، هرقدر هم که بلند باشد، بالاخره به نقطه‌ای می‌رسد که دیگر نمی‌تواند ادامه پیدا کند!

    یلدا، شبِ تولدِ خورشید است. نه فقط خورشیدِ آسمان، که خورشیدِ درون. شبی که از فردایش، روزها ذره‌ذره بلندتر می‌شوند؛ شاید آن‌قدر نامحسوس که در تقویم زندگیِ روزمره گم شود، اما این امر در حقیقت، آغاز یک حرکت است. حرکتی آرام، پیوسته و برگشت‌ناپذیر به سمت نور.

    ما در کافه کوچینگ، به این «حرکت‌های آرام» باور داریم. باور داریم که تغییرهای عمیق، اغلب بی‌هیاهو شروع می‌شوند. درست مثل یلدا. یک شبِ طولانی، یک مکثِ عمیق، و بعد… روزی که اندکی روشن‌تر است. شاید هوا هنوز سرد باشد، شاید هنوز سختی‌ها سر جایشان باشند، اما جهت عوض شده است. و گاهی، همین عوض شدنِ جهت کافی است.

    یلدا برای ما فقط خوردنِ انار و هندوانه و آجیل نیست؛ نشستن است. با هم. کنار هم. برای قصه گفتن. برای شنیدنِ صداهایی که در شلوغیِ روزها شنیده نمی‌شوند. یلدا، برای ما «تمرینِ مکث» است، تمرینِ بودن در «اینجا و اکنون»؛ پیش از آنکه دوباره به دویدن‌های همیشگی برگردیم.

    امشب، در یلدای ۱۴۰۴، طبق رسمی قدیمی به دیوان حافظ تفأل زدیم. نه از سر پیش‌گویی، بلکه برای گفت‌وگو با یک زبانِ کهن؛ زبانی که بلد است امید را در دلِ تاریکی زمزمه کند. فال که آمد، این بیت نشست وسط دل‌مان:

    مژده ای دل، که مسیحانفسی می‌آید
    که ز انفاس خوشش بوی کسی می‌آید

    لبخند زدیم. نه به‌خاطر وعدهٔ معجزه‌ای بیرونی، بلکه چون یادمان افتاد گاهی «مسیحانفس»، همان نَفَسی است که خودِ ما باید تازه‌اش کنیم. همان امیدی که باید دوباره در سینه بدمیم؛ در خودمان، در رابطه‌هایمان، در کارمان، و در رؤیاهایی که شاید مدتی زیر خاکستر مانده‌اند.

    یلدا برای ما یادآور این است که امید، همیشه یک اتفاق بزرگ نیست. گاهی فقط یک گفت‌وگوی صمیمانه است، یک شمعِ روشن، یک بیت شعر، یا حتی پذیرشِ این حقیقت ساده که شب، هرچقدر هم طولانی، آخرش شب است ــ نه سرنوشتی گریزناپذیر ــ و پایانِ هر شبی، طلوع خورشید است!

    در کافه کوچینگ، ما یلدا را این‌طور می‌فهمیم: فرصتی برای بازیابی امید. امیدی که نه از انکارِ تاریکی، بلکه از عبورِ آگاهانه از آن زاده می‌شود. امیدی که با چشمِ باز می‌بیند، با دلِ گرم می‌ماند، و با قدم‌های کوچک اما پیوسته جلو می‌رود.

    علی و آلیس در خانهٔ خودشان در نیاوران، تهران، در شب یلدای ۱۴۰۴

    یلدا مبارک… به عشقِ خورشیدی که هر روز، حتی اگر نامحسوس، کمی زودتر طلوع می‌کند! ☀️

    ▫️علی‌اکبر قزوینی و آلیس دووار (هوشمند)