برچسب: نقد حال

  • برای زن، زندگی، آزادی

    برای زن، زندگی، آزادی

    امروز که با علی وارد ایستگاه متروی تئاتر شهر شدیم و می‌خواستیم از گیت بلیت‌ها عبور کنیم، صدای مأمور خوش‌برخوردِ ایستگاه را شنیدیم که مرا صدا زد، به گیتی اشاره کرد که خودش جلوی آن ایستاده و باز بود، و یک فرش قرمز هم جلوی آن پهن شده بود. 

    مأمور، واقعاً خوش‌برخورد بود و ادای وظیفه‌شناسی درنمی‌آورد: حالش خوب بود و لبخندش طبیعی. گفت: «امروز مترو برای خانم‌ها رایگان است.»

    یاد بعضی روزهایی افتادم که در همین ایستگاه، دوربین و مأمور می‌گذاشتند برای گرفتن عکس و فیلمِ زنانِ به قولِ خودشان «بی‌حجاب»، و تذکر دادن به آنها. 

    علی گفت: «روح مهسا امینی شاد. واقعاً آن دخترْ معصوم بود و خونش پاک، که بعد از او هیچ‌چیز به عقب برنگشت. همهٔ آنهایی که از جنبش زن زندگی آزادی تا به امروز این مقاومت مدنیِ خشونت‌پرهیز را ادامه داده‌اند، باعث شده‌اند که امروز در زمینهٔ پوشش خانم‌ها، شرایط کاملاً متفاوتی را در ایران ببینیم.»

    صحبت‌های علی را با تمامِ دلم تأیید کردم؛ و همزمان به خودم و همهٔ زنانی نگاه کردم که با پوشش‌های متفاوت، شاهد برخوردی گرم و انسانی از سوی آن مأمور ایستگاه مترو بودیم. 

    وقتی داشتیم به سمت پله‌های برقی می‌رفتیم، صدای همراه با عشق و لبخند مأمور ایستگاه را شنیدم که به خانمی مسن می‌گفت: «مادر، روزت مبارک!»

    آلیس و علی در قطار متروی تهران، روز زن و روز مادر

    در کافهٔ ما، کوچینگ با دغدغه‌های اجتماعی سِرو می‌شود. اینجا همان‌جایی است که کوچینگ از دلِ زندگی می‌‌آید؛ از دغدغه‌های روز، از فرهنگ، از جامعه، از آدم‌ها و از کسب‌وکارها، تا با هم قدمی در جهت توسعه و تحولِ خودمان و ایران برداریم. و همین‌ها، در کنار دغدغه‌های دیگر و البته عشق اصیل و نابی که بین ما (من و علی) در جریان است، طعم کوچینگ را در کافهٔ ما متفاوت می‌کند. 

    اگر دوست دارید با آموزش‌های ما همراه باشید، می‌توانید صفحهٔ اینستاگرام ما را دنبال کنید، در کانال تلگرامی ما عضو شوید، لینکدین ما را دنبال کنید و یا به وب‌سایت ما مراجعه کنید. لینک صفحات ما در شبکه‌های اجتماعی را در این صفحه هم می‌توانید ببینید 😊

    ▫️آلیس دووار (هوشمند)

  • از کوتهی ماست که دیوار بلند است؟

    از کوتهی ماست که دیوار بلند است؟

    احتمالاً مطلع هستید که رییس‌جمهور دیکتاتورمسلکِ ترکیه، یعنی رجب طیب اردوغان که سودای خامِ احیای امپراطوری عثمانی را دارد (زهی خیال باطل!)، در مراسمی تلاش کرد نوروزِ ایرانی را به نام اقوام ترک جا بزند (گویی او نمایندهٔ همهٔ اقوام و ملیت‌های ترک‌زبان است، زهی خیال باطل!) و این آیین کُهنِ ایرانی را به سرقت ببرد (زهی خیالِ باطل!). جالب اینکه این بشر، زیر کلمه‌ای ایستاده بود که همه‌چیزش داد می‌زند فارسی است: نوروز، روزِ نو!1

    دیدم که فردی، جایی در لینکدین و به‌زبان فارسی، حرف‌هایی بی‌اساس در همراهی با موضع اردوغان نوشته بود؛ سخنانی ناروا به این مضمون که اگر سلاطین ترک نبودند، ایرانیانْ تحتِ سلطهٔ اعراب، به عربی حرف زدن ادامه می‌دادند!

    واقعاً دیدنِ این حجم از نابخردی در ترکیب با وقاحت و گستاخی، مرا عصبانی کرد. اما سعی کردم در نهایتِ خویشتنداری، این چند کلمه را زیر آن واژه‌ها بنویسم:

    روزگاری مردی فارسی‌زبان از خراسانِ ایران به قونیه از بلاد روم (در ترکیهٔ کنونی) مهاجرت کرد که پس از دیداری متحول‌کننده با شمسِ «تبریزی»، در ابیاتی از مثنوی معنوی خود سرود:

    ای‌بسا هندو و ترکِ هم‌زبان
    ای‌بسا دو ترک چون بیگانگان
    پس زبان محرمی خود دیگر است
    همدلی از همزبانی بهتر است

    همچنین در بیتی دیگر از مثنویِ خود سرود: 

    ملت عشق از همه دین‌ها جداست
    عاشقان را ملت و مذهب خداست

    کاش همهٔ ما به جوهرهٔ سخنان مولانا برگردیم و ضمن احترام به فرهنگ و زبان و دین و آیین خویش، و پاسداری از آنها، و البته احترام به فرهنگ و زبان و دین و آیین دیگران، از تعصب و جهل و مخصوصاً به زبان آوردن سخنان بی‌پایه دست برداریم.

    ایران، سرزمین همهٔ اقوام است. فارسی هم زبان رسمی‌اش است. هیچ‌کس نمی‌تواند هویت ایران و زبان فارسی را به سرقت ببرد. هزاران سال است که تلاش می‌کنند و نتوانسته‌اند. پس خوب است به سرزمینی که در آن زندگی و به زبانی که با آن صحبت می‌کنید، نهایت احترام را بگذارید و حرف دشمنان این سرزمین و تجزیه‌طلبان را، اینطور پوچ و بی‌اساس و با ژست‌های روشنفکرانه، تکرار نکنید.  

    فرد یادشده، در ادامه دیدگاهی دیگر نوشت به این مضمون:

    وضعیت موجود نتیجهٔ استبداد ۵۴ سالهٔ حکومت فاشیستی پهلوی است. چرا زبان تورکی نباید در مدارس تدریس شود؟ چرا زبان تورکی نباید به‌عنوان یکی از زبان‌های رسمی ایران شناخته شود؟ چرا من به‌زبان مادری‌ام نباید کتاب و مجلات و روزنامه بخوانم یا فیلم و تئاتر و نمایش و کنسرت ببینم؟ من و امثال من روی زبان یا قومیت یا متعلقات دیگر خودمان تعصب نداریم، بلکه روی «حق» حساسیت و غیرت داریم.

    این نکات را در ادامه متذکر شدم:

    شما در دیدگاه نخست خود، حرف مضحکی را مطرح کردید به این مضمون که سلاطین ترک‌زبان، ایرانیان را از سلطهٔ خلفای عرب و سیطرهٔ زبان عربی نجات دادند و پیِ زبان فارسی را ریختند! اگر خودتان کم‌خرد هستید، لطفاً دیگران را کم‌خرد تصور نکنید. اگر سلاطین ترک عُرضه داشتند، زبان ترکی را زبان اصلی ایران می‌کردند، نه فارسی! پس در این مورد، دیگر سخنی نگویید که عِرض خود می‌برید و خودتان را مضحکهٔ دیگران می‌کنید.

    اینجا اما سخنِ دیگری می‌گویید. در خصوص تاریخ دوران پهلوی تخصص ندارم، اما کسی که نسخهٔ یک حکومت را که خدمات زیادی به ایران کرده است (در عین خطاهایی که البته داشته) با به کار بردنِ صرفاً یک واژهٔ «فاشیست» می‌پیچد، نسبتی با خردورزی و انصاف ندارد.

    اما در خصوص دغدغه‌ای که عنوان می‌کنید: «تدریسِ زبانِ مادری» ایرادی ندارد و حق است، اما «تدریس به‌زبان مادری» خیر. نه‌تنها ایرادی ندارد که در مدارس استان‌های ترک‌زبان، زبانِ ترکی هم در کنار فارسی به دانش‌آموزان آموزش داده شود، بلکه این کار بسیار هم پسندیده است. این موضوع در خصوص زبان‌های دیگری که در ایران صحبت می‌شود و گویندگان زیادی دارد هم صادق است. اما اینکه در کنار فارسی، زبان‌های دیگری هم زبان رسمی اعلام شوند، باید در نهادهایی تخصصی ــ سر فرصت و باحوصله و دقت ــ بررسی شود؛ چون موضوع به این سادگی‌ها نیست. اگر مثلاً ترکی و کردی و عربی هم در کنار فارسی زبان رسمی ایران باشند، کارکنان تمام ادارات دولتی باید به تمام این زبان‌ها مسلط باشند و همهٔ خدمات دولتی به همهٔ این زبان‌ها در دسترس باشد.

    اینکه ترک‌زبان‌ها، کردزبان‌ها، عرب‌زبان‌ها و… بتوانند به‌زبان خود کتاب و مجله بخوانند و فیلم و سریال و تئاتر ببینند هم ایرادی ندارد. اما همهٔ اینها باید در سایهٔ زبان فارسی به‌عنوان «زبان مادر و اصلی» باشد؛ نه اینکه این زبان‌های غیراصلی، در بخش‌هایی از کشور تبدیل به زبان اصلی در ادارات و فروشگاه‌ها و تئاتر و سینما و تابلوی مغازه‌ها و… شوند.

    اگر قرار باشد استان‌های ترک‌زبان شبیه ترکیه و آذربایجان باشند، استان‌های کردزبان شبیه کردستان، استان‌های عرب‌زبان شبیه عربستان و امارات و…، شرمنده، «ایران» جای این قرتی‌بازی‌ها نیست. اینجا «ایران» است، جایی که زیر یک پرچم و در یک جغرافیا و با یک زبان (فارسی) که زبان مشترکِ همهٔ اقوام است، همهٔ فرهنگ‌ها و دین‌ها و آیین‌ها و زبان‌های متنوع، با هم در طول تاریخ زندگی کرده‌اند و باز هم زندگی خواهند کرد و به احدی اجازه نخواهند داد به هر اسمی، بخشی از تنِ ایران را از مادر جدا کند. اگر هم در برهه‌هایی از تاریخ به‌خاطر نابخردی و خیانت حاکمان بخش‌هایی از ایران از این سرزمین جدا شده، حداقل ما ــ همهٔ ایرانیانِ دوستدارِ ایران ــ امروز تلاش می‌کنیم که این اتفاق دیگر رخ ندهد.

    ✻✻✻

    من بیش از هر چیزی، بر این باورم که ما همه انسان هستیم و همهٔ این تفاوت‌ها در فرهنگ و زبان و دین و آیین، عَرَضی است. یعنی جوهرهٔ همهٔ ما یکی است2 اما روی این جوهرهٔ واحد، چیزهایی متفاوت سوار شده است. فراتر از این، باور دارم که مرزهای سیاسیِ کشورها، ساختگی و در واقع نوعی قرارداد هستند. همهٔ ما ساکِن کرهٔ زمین هستیم. همهٔ این نزاع‌های کنونی بیهوده است و روزی خواهد رسید که همهٔ مردم، که به آگاهی رسیده‌اند، فارغ از این قراردادها مثل انسان در کنار هم زندگی خواهند کرد و دیگر هیچ جنگی رخ نخواهد داد.

    اما اینها، معنایش این نیست که امروز، در برابرِ متجاوزان به سرزمین بی‌تفاوت باشیم. وطن، ناموس ماست. ایران، میثاق مشترک ما ملت ایران است. به‌قول آن ترانه با صدای علیرضا عصار: «وطن یعنی گذشته، حال، فردا… تمامِ سهمِ یک ملت ز دنیا…» کسی که روی ناموسش غیرت نداشته باشد، به‌معنای دقیقِ کلمه بی‌ناموس است. آدم‌های بی‌وطن، بی‌ریشه هم می‌شوند. اما وطن‌دوستی فرق دارد با پرستشِ وطن. وطن‌دوستی، تعصب و حذف دیگران نیست؛ فضا را برای همه به‌شکلی عادلانه و مُنصفانه فراهم کردن است. اجازهٔ نفس کشیدن به همه دادن است، زیر یک پرچم و در یک جغرافیا.

    متأسفانه به‌خاطر فترتِ حاکمانی که روی ناموسِ وطن آن‌چنان که باید و شاید غیرت ندارند، افرادی مثل رییس‌جمهورِ گستاخ ترکیه مراسم‌هایی نظیر آنچه ذکر شد برگزار می‌کنند و گنده‌تر از قامتِ حقیرشان حرف می‌زنند. اینگونه است که فرصت‌طلبانِ داخلی نیز به خودشان اجازهٔ گستاخی می‌دهند. 

    من به‌شخصه تلاش می‌کنم در زمینِ فرهنگ بازی کنم و همچون بزرگانِ این سرزمین، از جمله فردوسی که با سرودنِ شاهنامهٔ خود یک‌تنه کاری کارستان کرد، از ناموسِ ایران دفاع کنم. هر کسی باید زمین بازی (دایرهٔ شایستگی، محدودهٔ اثربخشی) خودش را پیدا کند؛ چه در این زمینه و چه در حیطه‌های دیگر. و این یادداشت را هم با سخنِ فردوسی، این حماسه‌سرای بزرگِ ایران و این پاسدارِ فروتنِ زبان فارسی و فرهنگ ایرانی، به پایان می‌برم:

    چو این نامور‌نامه آمد به بُن
    ز من روی کشور شود پُرسخُن
    از آن پس نمیرم که من زنده‌ام
    که تخم سخن من پراگنده‌ام
    هر آن کس که دارد هُش و رای و دین
    پس از مرگ بر من کند آفرین
    3

    ▫️علی‌اکبر قزوینی


    1. روز نو، روز تازه. روز اوّل فروردین که بزرگ‌ترین جشن ملی و آغاز سال نو ایرانیان است آنگاه که روز و شب برابر گردد. عید. (فرهنگ فارسی معین، نقل از واژه‌نامه) ↩︎
    2. همان سخن مولانا در مثنوی معنوی، در داستان چهار فرد که همگی انگور می‌خواستند ولی هر یک نام آن را به‌زبان خودش می‌بُرد و برای همین بین‌شان اختلاف افتاده بود. تا اینکه حکیم فرزانه‌ای آنها را به مغازهٔ میوه‌فروشی بُرد و انگور را که مقصودِ واحدِ همهٔ آنها بود، نشان‌شان داد. ↩︎
    3. فردوسی، شاهنامه. (نقل از گنجور) ↩︎
  • شاه‌کلیدِ رهایی

    شاه‌کلیدِ رهایی

    به‌جای جُستن کلیدهایی که هیچ قفلی را باز نمی‌کنند، باید در پی شاه‌کلید بود. شاه‌کلید، کلیدی است که همهٔ قفل‌ها را باز می‌کند. این شاه‌کلید، سه حرف دارد.

    در جست‌وجوی شاه‌کلیدِ سه‌حرفی

    این شاه‌کلیدِ سه‌حرفی، نه خدا است و نه شاه. خدا نیست چون در بسیاری اوقات، خدایی که افراد می‌پرستند بیش از آنکه با خدای حقیقیِ یگانه که از جنس عشق است1 نسبتی داشته باشد، یک بُت ذهنی است که  به پیروانش القا می‌کند از دیگران برترند و سایرین همه گمراهانی‌اند که باید راهی جهنم شوند. این خدایانِ ذهن‌ساختهٔ دروغین، جنگ‌های بی‌حاصل می‌افروزند و نه برای «وصل کردن»، که برای «فصل کردن» آمده‌اند.2

    شاه‌کلیدِ سه‌حرفیِ یادشده، شاه هم نیست؛ چون شاهان زیادی در طول تاریخ بوده‌اند که به‌جای برپایی یک حکمرانیِ خوب، بی‌لیاقتی یا سفّاکیِ خود (یا هر دو) را نشان دادند. در بهترین حالت نیز اغلبِ شاهان به‌سمت حکمرانیِ مُطلقه یا همان استبداد پیش رفتند؛ چیزی که در کشور ما یعنی ایران، تبدیل به بیماری‌ای مزمن و کهنه در امر حکمرانی شده و همهٔ تلاش‌ها در طول تاریخ، به‌ویژه پس از انقلابِ مترقیِ مشروطه، نتوانسته قدرت مطلقه را که همواره در قالبِ فردی غیرپاسخگو در رأس حاکمیت متجلی شده است، مهار کند.

    در واقع، امید بستن به اینکه همهٔ قدرت را به کسی بدهی، او را مادام‌العمر در قدرت نگه داری و توقع داشته باشی آدم خوبی بماند و از قدرتِ مطلقهٔ خویش سوءاستفاده نکند، امیدی کاملاً واهی است. این میزان خویشتنداری فقط از انسان کامل ساخته است و در سپهر کنونی سیاست در جهان، هیچ‌کس ــ مطلقاً هیچ‌کس ــ چنین ویژگی‌ای ندارد.

    چرا قدرت، به‌ویژه قدرت مطلقه، افراد را فاسد می‌کند؟

    آزمایش زندان استنفورد، که در سال ۱۹۷۱ توسط فیلیپ زیمباردو3 انجام شد، نشان داد که چگونه افراد عادی می‌توانند با قرار گرفتن در جایگاه قدرت، فاسد شوند. شرکت‌کنندگان در این آزمایش به دو گروهِ نگهبان و زندانی تقسیم شدند، و طولی نکشید که نگهبانان شروع به سوءاستفاده از قدرت خود کردند و رفتار تحقیرآمیز و خشونت‌آمیز نسبت به زندانیان نشان دادند.

    پژوهش‌ها در حیطهٔ مغز نیز نشان داده است که قدرت می‌تواند بر نحوهٔ عملکرد مغز آدمی تأثیر بگذارد. به‌طور خاص، قدرت می‌تواند منجر به کاهش همدلی، افزایش احساسِ استحقاق4 و تغییر در تصمیم‌گیری شود. این تغییرات در عملکرد مغز می‌تواند به توضیح برخی از رفتارهای منفیِ مرتبط با قدرت کمک کند، مانند فساد، سوء‌استفاده از قدرت و خشونت.

    به‌عنوان نمونه، مطالعه‌ای که در سال ۲۰۱۲ در مجلهٔ علوم اعصاب شناختی‌اجتماعی و عاطفی5 منتشر شد، نشان داد که قدرت می‌تواند فعالیت را در مناطقی از مغز که با همدلی مرتبط هستند، کاهش دهد. مطالعه‌ای دیگر که در سال ۲۰۱۴ در نشریهٔ شخصیت و روان‌شناسی اجتماعی6 منتشر شد، نشان داد که قدرت می‌تواند احساس استحقاق را در افراد افزایش دهد. و مطالعه‌ای که در سال ۲۰۱۵ در نشریهٔ علوم اعصاب7 منتشر شد، نشان داد که قدرت می‌تواند نحوهٔ تصمیم‌گیری افراد را تغییر دهد و آنها را به سمت تصمیم‌گیری‌های مخاطره‌آمیزتر سوق دهد.

    با این حساب، تفویض قدرت به افراد به‌شکلی که دیگر خود را مجبور به پاسخگویی در برابر دیگران نبینند، خطایی بزرگ و غیرخردمندانه است. در تمام طول تاریخِ ایران، یا شخصیتی چون شاه در رأس قدرت بوده که او را دارای فرّه ایزدی و لذا وصل به تأییدات و الهاماتِ خداوندی می‌دانستند (و به این شکل، پادشاهیِ او را به سلطنتِ مُطلقه تبدیل می‌کردند)؛ یا فردی چون یک حاکم مذهبی، که او را نیز متصل به الوهیت می‌پنداشتند و هر اندیشه و عمل او را به خدا (همان خدای ذهن‌ساخته) نسبت می‌دادند.

    گویی خدا ــ شاه، خدا ــ سلطان یا خدا ــ حاکم، پنداره‌ای بوده که ذهن جمعی (ذهنِ جمعیِ بیمار) ساخته و ادامه دادنِ این روند، به بیماریِ استبداد در حکمرانی دامن زده و مسیر را به‌سمت درمان و شفا نبُرده است. پس این ذهن جمعی را باید با شاه‌کلید درست، شفا داد؛ و این شفای جمعی زمانی حاصل خواهد شد که هر کس خودش، آن شاه‌کلید را در وجودِ خویش به ظهور برساند.

    آن شاه‌کلید سه‌حرفی چیست؟

     آن شاه‌کلید، خرد است. چرا که حتی خدا را با نورِ خرد می‌توان شناخت، و با همین نور خرد است که می‌توان تشخیص داد چه کسانی با چه نوع تفکر و دیدگاهی می‌توانند رهبران خوبی برای جامعه باشند.

    باشد که ایرانیان، همچون فردوسی که ستایشگر خرد بود8، در آزمون تاریخیِ که پیش روی خود دارند این بار خرد را انتخاب کنند که در این بهترین انتخاب، حالشان هم به بهترین حال متحول خواهد شد و دعای لحظهٔ تحویل سال به استجابت خواهد رسید.9

    خرد چیست و چه ویژگی‌هایی دارد؟

    خرد، از جنس بافته‌های ذهنی نیست. نُشخوارِ گذشته و هراس از آینده نیست. خرد، نور است؛ نورِ آگاهی. 

    برای همین، در خردْ هیجان نیست. شورمندی هست اما خریّت نیست. احترام هست اما از افراد عادی بُت ساختن نیست. خرد، فاصله گرفتن از سطح واقعیت است برای حضور در عمق حقیقت. خرد، از جنس مشاهده است؛ از جنس دیدار. در خرمندی است که چشم دل باز می‌شود. خرد، از جنس سکوت است. و در سکوت، ارتعاشِ نور و آرامش را به هستی فرستادن.

    خرد، طرفداریِ بدون شعار است. خود را به بازی‌های سیاسی آلوده نکردن است. اما خرد، خود را از سیاست کنار کشیدن نیست. خرد، در زمینِ درست بازی کردن است. و چون زمان انتخاب فرا برسد، با خرد است که می‌توان قدمی برداشت که در آینده هم بتوان از آن دفاع کرد.

    خرد، همان فرّه ایزدی10 است. کسی که خرد دارد، شاهِ وجودِ خویش است و چنین شاهی را نمی‌شود به بردگی کشاند. و ملّتی که خردمند شده باشد، تصویر جمعیِ آن شاه را در بیرون، در قالبِ نظام حاکم بر جامعه، متجلّی خواهد کرد. و شاه‌کلید رهایی، همین است.  

    از پسِ این سال‌های بس سیاه
    وقت برگشتن شده، برگشتِ شاه
    شاهِ شاهان، کوروشِ ایران‌زمین
    روحِ پاک و خالصِ این سرزمین
    نور بر ظلمت شود پیروز، هان!
    با امید و عشق از ایران بخوان…
    11

    ▫️علی‌اکبر قزوینی


    1. ملتِ عشق از همه دین‌ها جداست/ عاشقان را ملت و مذهب خداست. (مولانا، مثنوی معنوی) ↩︎
    2. تو برای وصل کردن آمدی/ نی برای فَصل کردن آمدی! (همان) ↩︎
    3. Philip Zimbardo ↩︎
    4. احساس استحقاق (sense of entitlement) به این معناست که فرد در باور خویش، خود را برتر از دیگران می‌داند. لذا خود را محق می‌بیند که با او طور ویژه‌ای رفتار و امتیازات خاصی به او داده شود. ↩︎
    5. Social Cognitive and Affective Neuroscience ↩︎
    6. Journal of Personality and Social Psychology ↩︎
    7. The Journal of Neuroscience ↩︎
    8. خرد بهتر از هر چه ایزد بداد/ ستایش خرد را به از راه داد// خرد رهنمای و خرد دلگشای/ خرد دست گیرد به هر دو سرای… (فردوسی، شاهنامه، آغاز کتاب، ستایش خرد. ادامهٔ سخن فردوسی را اینجا می‌توانید بخوانید.) ↩︎
    9. …حَوِّلْ حَالَنَا إِلَی أَحْسَنِ الْحَالِ/ خدایا! حال ما را به بهترین حال متحوّل بگردان. ↩︎
    10. فَرّه ایزدی یا فرّ کیانی مفهومی است که در تاریخ و ادبیات ایران به آن پرداخته شده است. این مفهوم به‌طور خلاصه به‌معنای نور ایزدی یا نیروی الهی است که به پادشاهان و حاکمان شایسته اعطا می‌شد. باور بر این بود که فرّه ایزدی از جانب اهورامزدا به پادشاه داده می‌شود و او را در ادارهٔ امور کشور و حفظ عدالت یاری می‌کند. در ادبیات فارسی، به‌ویژه در شاهنامهٔ فردوسی، بارها به فرّه ایزدی اشاره شده است. در این اثر حماسی، پادشاهان افسانه‌ای و تاریخی ایران باستان با فرّه ایزدی به قدرت می‌رسند و با مدد آن، به‌عدالت رفتار می‌کنند. ↩︎
    11. ابیات از نگارنده است. ↩︎
  • هر آنچه مرا نکُشد… چه‌کارم می‌کنه؟!

    هر آنچه مرا نکُشد… چه‌کارم می‌کنه؟!

    «هر آنچه مرا نکُشد، قوی‌ترم می‌سازد.» این جمله منسوب به نیچه، فیلسوف مشهور آلمانی است. نمی‌دانم نیچهٔ عزیز و بزرگوار این جمله رو در چه بافتار و زمینه‌ای گفته یا به عبارتی شأن نزول آن چه بوده…

    (البته طبق این صفحه از ویکی‌گفتاورد فارسی، این جمله به شکل کامل «آنچه مرا نکُشد، نیرومندترم می‌سازد؛ این را در مدرسهٔ جَنگِ زندگی آموخته‌ام» توی کتاب «غروب بت‌ها» (نکته پردازی‌ها و خدنگ‌اندازی‌ها، بند ۷) اومده، اما الان هم حالش رو ندارم و هم و قتش رو که برم ته و توی این جمله رو در بیارم؛ خودم دارم اذعان می‌کنم دیگه، چرا می‌زنی؟!)

    …اما …اما از اونجا که این جمله بسیار بسیار در کلاس‌ها و سمینارهای موسوم به «انگیزشی» برای باد کردن ملت استفاده می‌شه، می‌خوام یک مقدار با این جمله کُشتی بگیرم (انشاءالله که ضربه فنی نشم، بگو بشمار!).

    (ولی واقعا جرأتی می‌خواد با جملهٔ جناب نیچه، که هیبت‌اش رو در تصویر پایین تماشا می‌کنید، کشتی بگیری… خوبه بنده‌خدا مُرده، البته باید از مرید‌های چشم و گوش بسته بیشتر ترسید!)

    فردریش نیچه
    فردریش نیچه… ماشاءالله چه هیبتی 🙂

    به هر حال… اما بیایید این جمله رو کمی واکاوی و کالبدشکافی کنیم با عنایت به همون کلاس‌های انگیزشی فوق‌الذکر. معمولا یک آدم خوش‌تیپ و خوش‌صحبت بالای سن می‌آد و می‌گه من فلان بودم و از فلان جا به فلان جا رسیدم و… همون‌طور که نیچه می‌گه: «هر آنچه مرا نکُشد، قوی‌ترم می‌سازد.»

    ملت هم کف می‌کُنن و کف می‌زنن و به هم «های فایو» (بزن قدش) می‌دن و احساس می‌کنن الان دیگه کوه هم جلودار اونها نیست… اما فردا یا حتی چند ساعت بعد یا چند روز بعد (بالاخره بعد از مدت نسبتا کوتاهی)، با یک نیشگون کوچولوی زندگی تمام پُف‌‌شون می‌خوابه و احساسِ له‌شدگی و ناتوانی و استیصال تمام وجودشون رو فرا می‌گیره. (و تو دلشون یا علنی، تمام جد و آباد نیچه خدابیامرز رو جلوی چشمش میارن!)

    علت چیه؟ آیا ایراد از این جمله‌اس؟

    بریم سراغ بخش اول جمله، یعنی «هر آنچه مرا نکُشد…» بله دوستان، هر آنچه مرا نکشد، طبق مشاهدات من، و احتمالا مشاهدات و تجربیات دست‌اول خود شما، لزوما من (منِ نوعی) رو قوی‌تر نمی‌کنه.

    شاید آدم نمیره، اما ممکنه کاملا خرد و خاکشیر بشه. ممکنه کاملا له بشه. ممکنه بره ته چاه افسردگی و دیگه بالا نیاد.

    الکی که نیست، فشارهای زندگیه و روان آدم‌ها هم ممکنه همه به یک اندازه توانا و توانمند و در برابر حوادث تاب‌آور نباشه. اگه مثلا آدم مهارت سخت‌جانی رو نیاموخته باشه، ممکنه جسمش نمیره اما شاید روحش و جانش به مرگی خاموش دچار بشه.

    این جمله چه‌جوری درست میشه؟

    در واقع این جملهٔ «هر آنچه مرا نکُشد، قوی‌ترم می‌سازد» درسته ــ اما بشرطها وشروطها.

    هر آنچه مرا نکُشد، می‌تواند مرا قوی‌تر سازد… به شرط اونکه در کوران حوادث و در این دامگه بلا، «خضر»ی باشه که دست آدمی رو بگیره و راه درست را به او نشان بده.

    قطع این مرحله بی همرهیِ خضر مکن
    ظلمات است بترس از خطر گمراهی (یا گم-راهی؛ یعنی اینکه راهت رو گم کنی)

    واقعیت اینه دوستان که اگه ما در فشارهای زندگی، راه‌بلد نداشته باشیم، با تکرارِ طوطی‌وارِ «هر آنچه مرا نکُشد، قوی‌ترم می‌سازد» خیلی به جایی نخواهیم رسید.

    باید کسی باشه که بعد از اینکه ما این جمله رو گفتیم (و این امید حقیقی در قلب ما روشن شد که می‌تونیم از این بلا و فشار گذر کنیم و واقعا «قو‌ی‌تر» بشیم)، دستِ ما رو بگیره و در این مسیرِ پرفراز و نشیب و پر پیچ و خم، از دل تونل‌های تاریک و از دل ناکامی‌ها و ناامیدی‌ها و یأس‌ها، راهِ برون‌رفت و راهِ نور رو به ما نشون بده.

    از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
    زنهار از این بیابان، وین راهِ بی‌نهایت…

    حالا اون «فرد»،‌ می‌تونه در قالب کتاب‌هایی باشه، در قالب آموزش‌هایی، یا واقعا یک فرد در قالب استاد یا مربی، ما رو کمک کنه که «بینش‌ها» و «نگرش‌ها» (نظام ارزشی و باورها) و «مهارت‌های» لازم رو در خودمون ایجاد کنیم:

    تا حتی اگه تریلی ۱۸ چرخ از وسط زندگی‌مون رد شده و زلزله و طوفان زندگی‌مون رو از هم پاشونده و غلتکِ پاچه‌بُزی هم از رومون رد شده (دوستانی که راه‌سازی خوندن یا کار کردن می‌دونن غلتک پاچه‌بزی چیه!)، باز هم بتونیم خودمون رو از نو بسازیم؛

    و نه‌تنها نذاریم اون حوادث خراشی بر روانِ ما بگذاره، بلکه به وجودی سرشار از عشق و نور تبدیل بشیم که هر آدمی هم در طیف ما قرار می‌گیره، حالش بهتر بشه.

    غلتک پاچه‌پزی
    غلتک پاچه‌پزی… گاهی ممکنه یکی از اینا قششششششنگ از رو آدم رد بشه…

    استاد و مربی حتی ممکنه گاهی ما رو دعوا کنن، ممکنه حرفاشون حال ما رو بد کنه، اما علتش اینکه اونا در حقیقت دارن سیاهی‌های درون ما رو هم می‌زنن و بالا میارن تا از وجود ما خارج بشه. و دیدن اون سیاهی‌ها هست که حال ما رو بد می‌کنه. ولی وقتی اون حجمِ سیاهی از درون ما خارج میشه، بعدش عجیب حالمون خوب می‌شه.

    آره، اینطوریه (و از دل این راهِ سخت و صعبه) که «هر آنچه مرا نکُشد، قوی‌ترم می‌سازد.»

    تصویر استوری اینستاگرام
    «آنچه مرا نکُشد…» را به شکل سوالی در استوری اینستاگرام گذاشته بودم تا مخاطبان، بخش دوم جمله را از نگاه خود تکمیل کنند. بهترین پاسخ رسیده، به نظر من، همین پاسخ بود که خانم فریبا زنوزی (روان‌شناس) نوشته بودند.

    بعدالتحریر:

    گفتنِ جملهٔ «هر آنچه مرا نکُشد، قوی‌ترم می‌سازد» در سمینارها و کلاس‌های انگیزشی، و به هیجان آوردن ملت، ذاتاً ایرادی نداره؛ حداقلش اینه که این جمله در ذهن‌شون حک می‌شه و شاید بالاخره برن دنبال اینکه به مصداق این جمله تبدیل بشن.

    بالاتر هم اگر طنزگونه نقد کردم، بیشتر برای جلب توجه شما و کمی تفریح بود. اما… اما ایراد خیلی از این کلاس‌های انگیزشی اینه که به شما نمیگن اگه قراره «هر آنچه مرا نکُشد، قوی‌ترم می‌سازد» در زندگیِ شما تجلی پیدا کنه، راهش خیلی سخت و دشوار ــ هرچند شدنی ــ هست.

    من به «سطحی بودن» این سمینارها و کلاس‌های انگیزشی همیشه انتقاد داشته و دارم؛ و علتِ اینکه از پسِ این همه کلاس و سمینار جماعتی بیرون نیومده که حالش ــ فارغ از شرایط ــ خوب باشه، همینه که یکی بهشون نگفته اگه می‌خوای واقعا زندگی‌ات تغییر کنه و اگه می‌خوای زندگی‌ات رو و خودت رو «از نو بسازی» (reinvent کُنی)، یه بار باید تا تهِ تهِ ته‌اش، پای «درد» این نوسازی وایسی.

    اما… اما اگه پای دردش وایسادی، و استاد و مربیِ کاربلد و راه‌بلد داشتی، بدون که «نور» در انتظارته… شادیِ حقیقی و گنج…

    ▫️علی‌اکبر قزوینی

  • مهاجرت از ایران آیا کار درستی است؟

    مهاجرت از ایران آیا کار درستی است؟

    من سال ۲۰۱۵ میلادی (۱۳۹۴) از ایران به کانادا مهاجرت کردم و پس از توقفی چندروزه در ونکوور، در تورنتو ساکن شدم. به دلیل اینکه رشته تحصیلی من عمران بوده است، بارها امکان مهاجرت برای ادامه تحصیل یا کار را داشتم، اما چون مهاجرت را امری در راستای تحقق افسانه شخصی و رویاهایم نمی‌دیدم، دست به کار رفتن از ایران نشدم. البته، همیشه دوست داشتم چند سالی هم شده، زندگی در یک کشور خارجی را تجربه کنم و از جمله به شهر نیویورک در آمریکا هم فکر می‌کردم.

    سرانجام، وقتی دیدم تحقق برخی ‌خواسته‌هایم، و از جمله این خواسته‌، از راه مهاجرت به کشوری دیگر آسان‌تر انجام خواهد شد، تصمیم گرفتم از دایره امن خود بیرون بیایم و کاری را بکنم که خیلی‌ها شاید با بالا رفتن سن، در انجام آن تردید کنند.

    در ۳۷ سالگی، امکانی برای مهاجرت از سوی دولت کانادا باز شد که تمام شرایطش را می‌توانستم محقق کنم. با سخت‌جانی و جنگندگی فراوان، و هدفمندی و تمرکز، تمام مدارک را فراهم کردم، کلاس فشردهٔ آیلتس رفتم و امتحان آیلتس دادم، هزینه‌های مختلف را پرداخت کردم، پیگیری‌ها را انجام دادم، مشورت کردم و… حدود یک سال بعد، ویزای مهاجرتی من رسید و برای نخستین بار از مرز چند کشورِ محدودِ اطراف ایران فراتر رفتم و یک جای خیلی خیلی دور از ایران را ــ که رفتن به آنجا رویای خیلی از ایرانی‌هاست ــ تجربه کردم.

    در خصوص مهاجرت از ایران و مزایا و معایب آن بارها از من سوال شده و می‌شود و در مقاله حاضر می‌کوشم به این سوال بپردازم و دیدگاه‌های خودم را بیان کنم. قطعا آنچه می‌نویسم برآمده از جهان‌بینی و تجربهٔ شخصی من است و می‌تواند محل نقد باشد. بنابراین شما هم این مقاله (و اصولاً هر نوشته و مقاله و کتابی) را با دیدگاه انتقادی بخواهید. در انتهای مقاله هم می‌توانید نظر خود را بنویسید یا سوالات خود را بپرسید. خوانندگان بسیاری پیش از شما نظرات و سوالات خود را نوشته‌اند که خواندن آنها را هم پیشنهاد می‌کنم.


    سرفصل‌های این مقاله از این قرارند:

    • دلیل زندگی
    • آیا رویایی برای خود دارید؟
    • چطور باید رویا داشت؟
    • آیا مهاجرت از ایران می‌تواند رویا باشد؟
    • مهاجرت موفق، و موفقیت در کشور جدید، ساده به دست نمی‌آید
    • آیا خسته شدن از زندگی در ایران، دلیل خوبی برای مهاجرت است؟
    • یک نکته مهم در زمینه خسته شدن از زندگی در ایران
    • آیا مهاجران ایرانی بلدند در کانادا از زندگی لذت ببرند؟
    • ایرانی‌ها در مهاجرت هم چشم‌وهم‌چشمی می‌کنند!
    • چطور می‌توان یک مهاجرت موفق داشت؟
    • چه سنی برای مهاجرت مناسب‌تر است؟
    • چه روشی برای مهاجرت مناسب‌تر است؟
    • اگر مهاجرت را مفید یافتم اما نتوانستم مهاجرت کنم چه؟
    • بالاخره مهاجرت از ایران خوب است یا نه؟
    • سخن آخر

    بگذارید این مقاله را با یک پرسش آغاز کنم:

    آیا شما اگر همین امشب بخوابید و فردا صبح در کانادا بیدار شوید، خوشحال‌تر خواهید بود؟

    پیش از ادامه دادن به خواندنِ ادامهٔ مقاله، لحظه‌ای به این پرسش فکر کنید و پاسختان را به خاطر بسپارید. (چه بهتر که آن را یادداشت کنید و پس از خواندن مقاله، دوباره به پاسخ خود رجوع و آن را ارزیابی کنید. این امر، بسیار به خودشناسی شما کمک خواهد کرد و باعث می‌شود تصمیم‌تان در خصوص مهاجرت هر چه که باشد، بهتر بتوانید آن را بسنجید و با دید روشن‌تری انتخاب خود را انجام بدهید.)

    دلیل زندگی

    اصطلاحی ژاپنی هست به نام «ایکی‌گای» (ikigai). در ویکی‌پدیای فارسی درباره این واژه چنین می‌خوانیم:

    ایکی‌گای (به ژاپنی: 生き甲斐) مفهومی در زبان ژاپنی است که معنای آن «دلیلی برای بودن» است. این مفهوم مشابه عبارت فرانسوی Raison d’être است. بر اساس فرهنگ ژاپنی، هر فرد دارای یک ایکی‌گای است. یافتن ایکی‌گای، نیازمند جست‌وجوی عمیق و طولانی در خود است. در فرهنگ ژاپنی باور این است که یافتن ایکی‌گای، در زندگی فرد قناعت می‌آورد و به زندگی وی معنا می‌دهد.

    ایکی‌گای ترکیب دو واژه ژاپنی است: واژه ایکی (به ژاپنی: 生き) به معنی «زندگی» و «زنده»، و واژه کای (به ژاپنی: 甲斐) ــ که بر اثر تلفظ بعد از واژه قبلی، گای تلفظ می‌شود ــ به معنای اثر، نتیجه، میوه، ارزش، کاربرد، و (در موارد محدود) به معنیِ فایده. ترکیب این دو واژه یعنی «معنایی برای زندگی» (زنده بودن)، چیزی که به زندگی ارزش زندگی کردن را می‌دهد و همچنین دلیلی برای بودن.

    فرهنگ اوکیناوا، ایکی‌گای را به عنوان «دلیلی برای برخاستن در صبح» و به معنی دلیلی برای لذت بردن از زندگی، آموزش می‌دهد. ایکی‌گای به عنوان یکی از دلایلی مطرح است که باعث می‌شود انسان‌ها در برخی مناطق جهان زندگی‌های طولانی داشته باشند.

    آیا رویایی برای خود دارید؟

    رویا، مفهوم بزرگ و فراگیری است که به انسان دلیلی برای هر صبح برخاستن می‌دهد (ایکی‌گای). در ضمن، زندگی او را وارد بُعدی دیگر می‌کند و معنایی عمیق‌تر به آن می‌بخشد (حکمت و معنا)، و قدرت الهیِ خلاقهٔ انسان را به جریان می‌اندازد که خودْ تجربه‌ای از لذت است (لذت).

    خیلی ساده، انسانی که رویایی دارد، خیلی بیش از انسان‌های دیگر که به زندگیِ متوسط و معمول و میان‌مایه و گوسفندوار راضی شده‌اند، از دلیلِ وجودی خود در این جهان آگاه است و چون معنایی را در پس هر چیزی می‌بیند، و در پی افزودن معنایی بر این جهان و زندگی است، خودش هم زندگی بامعناتر و غنی‌تری را تجربه می‌کند.

    در عین حال، از اشکال مختلف لذت آگاه است و می‌تواند از زندگی لذت ببرد، حتی شده در حد خواندن غزلی زیبا و جان‌افزا از حافظ در حالی که جرعه‌جرعه شربت خنکِ سکنجبین را مزه مزه می‌کند.

    چطور باید رویا داشت؟

    شاید درست‌تر آن است که بگوییم چطور باید رویایمان را به خاطر بیاوریم؟ همه ما زمانی از رویای خویش آگاه بوده‌ایم اما دل دادن به سخنان سرد و افسرده‌کننده، و احتمالا تجربه‌های ناکامی که خودمان داشته یا در دیگران دیده‌ایم، زنگار بر دل ما نشانده و باعث شده آینهٔ دل ما کدر شود.

    در تمام دوره در جست‌وجوی افسانه شخصی هدف و تلاش من و دوست خوبم محمود پیرحیاتی این بود که این زنگارها را از دل دانشجویان (در حدی که می‌توانیم) بزداییم تا آن امیدِ از دست رفته بازآید و این حس که «ما در این جهان تنهاییم و فریادرسی نداریم»، با این بینش که «عالم اتفاقی نیست و همه چیز در اتصال است و خدایی فراتر از هر وهم و تصور ما، زندگی را و این جهان را هر لحظه زیر بال و پرِ رحمت خود دارد»، جایگزین شود.

    و همه کسانی که دل به آموزش‌های این دوره دادند و با آن همراهی کردند، این تحول و تبدّل درونی را در ذهن و دل و جان و روح خود تجربه کردند.

    در دوره سخت‌جان‌ها نیز از رویا یا افسانه شخصی، در شکلی مصداقی‌تر، با عنوان «هدف سطح بالا» یاد کرده‌ام. ساختار سلسله‌مراتبیِ اهداف که در این دوره آن را شرح و بسط داده‌ام، نشان می‌دهد که آیا ما رویایی داریم و آیا در مسیر تحقق آن در حرکتیم یا نه.

    و با توجه به این ساختار سلسله‌مراتبی اهداف، می‌خواهم درباره تصمیم به مهاجرت از ایران به شکل علمی‌تر و دقیق‌تری صحبت کنم.

    ساختار سلسله‌مراتبی اهداف
    ساختار سلسله‌مراتبی اهداف. در دوره «سخت‌جان‌ها» درباره این ساختار سلسله‌مراتبی و جزئیات و ریزه‌کاری‌های آن صحبت کرده‌ام.

    آیا مهاجرت از ایران می‌تواند رویا باشد؟

    برخی «رویای» مهاجرت از ایران را دارند. اما مهاجرت از ایران، رویا نیست، هدف سطح بالا هم نیست. چیزی نیست که وقتی آدمی به آن برسد، زندگی‌اش سراسر سرشار از معنا و لذت و غنا شود.

    این امر هم دو دلیل دارد:

    ۱. خودِ مهاجرت و زندگی در کشوری دیگر لزوما چنین ظرفیتی ندارد.

    (یعنی شما هر کجا که باشید، با یک سری چالش‌ها و مسائل مواجه هستید و اگر توانایی حل مسئله را در خود ایجاد و تقویت نکرده باشید، مهارت‌های ارتباطی‌تان ضعیف باشد، هدف‌گذاری بلد نباشید، فروشِ مهارت‌ها و تخصص‌های خود را بلد نباشید، مدیریت مالی در زندگی خود نداشته باشید و…، در کشور جدید هم همان مسائل قدیمی را در شکلی دیگر تجربه خواهید کرد و حالتان در مجموع بد خواهد بود)،

    ۲. مهاجرت، امری نیست که همچون یک قطب‌نما بتوان همواره به سمت آن حرکت کرد.

    (مهاجرت، در نقطه‌ای تمام می‌شود. و هدفی که جایی به پایان می‌رسد،‌ نمی‌تواند یک هدف سطح‌بالا ــ یک رویا ــ باشد.)

    می‌شود با مهاجرتِ خوب و دقیق و حساب‌شده، یک زندگی رویایی برای خود و خانواده خود ساخت. نیز می‌توان مهاجرت را پلی کرد برای رسیدن به رویاها. اما هنوز خیلی صحبت مانده است. ادامه مقاله را از دست ندهید 🙂

    مهاجرت موفق، و موفقیت در کشور جدید، ساده به دست نمی‌آید

    مهاجرت، در واقع، می‌تواند یک هدف سطح پایین یا یک هدف سطح میانی باشد. یعنی خودش غایت و مقصود نیست، بلکه ابزاری و پُلی و پلّه‌ای برای رسیدن به یک هدف سطح‌ بالاتر است.

    با این تفسیر، هر فرد باید ببیند که آیا مهاجرت او را به تحقق رویایش نزدیک‌تر خواهد کرد یا خیر. چون خودِ مهاجرت، هدفی است که تحقق آن دشواری‌های زیادی دارد و موفقیت در سرزمین جدید خود نیازمند سخت‌جانی و گاه ایثارهای فراوان است.

    هر فرد باید ببیند که آیا مهاجرت او را به تحقق رویایش نزدیک‌تر خواهد کرد یا خیر. چون خودِ مهاجرت، هدفی است که تحقق آن دشواری‌های زیادی دارد و موفقیت در سرزمین جدید خود نیازمند سخت‌جانی و گاه ایثارهای فراوان است.

    چند وقت پیش در یک دورهمی دوستانه، درباره مهاجرت از من پرس‌وجو می‌کردند. وقتی برخی از سختی‌های ناگزیر مهاجرت و زندگی در سرزمینی جدید را برای آنها شرح دادم، یکی‌شان خیلی صادقانه گفت: «ترجیح می‌دهم همین‌جا در دفتر خودم پشت میز بنشینم و کمتر [پول] درآورم اما به دلِ این سختی‌ها نروم.»

    طی چند هفته گذشته هم با دو نفر برخورد کردم که هر دو پی‌آر (PR یا اقامت کانادا) را داشتند، اما پس از چند ماه، به ایران برگشته بودند چون نتوانسته بودند با دشواری‌ها و نوسان‌های ناگزیرِ مهاجرت کنار بیایند. شاید ۳ تا ۵ سال، گاهی خیلی کمتر و گاهی خیلی بیشتر، زمان نیاز باشد تا فرد بتواند جامعه مقصد را بهتر بشناسد و از زندگی در آن از جنبه‌های مختلف لذت ببرد.

    آیا خسته شدن از زندگی در ایران، دلیل خوبی برای مهاجرت است؟

    برخی مهاجرت می‌کنند چون آنقدر از زندگی در ایران خسته شده‌اند که فقط می‌خواهند از اینجا بروند؛ هر جا شد و به هر شکلی که شد، حتی با دروغ و زیر پا گذاشتن عزت نفس خود، توهین به ملیت خود، یا اعتماد به باندهای قاچاقچیان.

    در این نوع مهاجرت، رویاها عموما می‌میرند و فرد به همان زندگی گوسفندوار خود در کشور دیگر ادامه می‌دهد.

    این افراد معمولا در مهاجرت و زندگی در کشور جدید، موفق نخواهند شد (نوشتم «معمولا» چون همواره استثنا هم وجود دارد). در این روش‌ها، که امکان موفقیت آنها هم پایین است، حتی فرد ممکن است برای همیشه امکان بازگشت به وطن و دیدن سرزمین خود را از دست بدهد (و باید مهاجرت را تجربه کرده باشی تا ببینی عطشِ حتی یک دیدار کوتاه از وطن چقدر می‌تواند شدید باشد)، یا ممکن است با برچسب پناهندگی و رفتن زیر چتر حمایتی یک دولت خارجی، ادامه زندگی بدهد. در این نوع مهاجرت، رویاها عموما می‌میرند و فرد به همان زندگی گوسفندوار خود در کشور دیگر ادامه می‌دهد.

    البته، عده‌ای هم هستند که مثلا به دلیل جنگ نمی‌توانند در کشور خود زندگی کنند و پناهندگی می‌گیرند. مثلا «سمر» (Samer) دندان‌پزشکی اهل سوریه بود که به همراه همسرش، دو پسرش و دخترش، لبنان و اردن را طی کرده بود تا از سوریهٔ جنگ‌زده بگریزد ــ و سرانجام در کانادا استقرار یافته بود.

    یک نکته مهم در زمینه خسته شدن از زندگی در ایران

    در ادامه بخش بالا، در عین حال باید بدانیم که انسان‌ها معمولا به دو دلیل حرکت می‌کنند:

    ۱. رهایی از رنج
    ۲. رسیدن به لذت

    و البته، مورد یکم یعنی رهایی از رنج و دشواری، انگیزه قوی‌تری برای اغلب انسان‌هاست. یعنی مثلا اگر سر شما درد کند، ممکن است زمین و زمان را به هم بدوزید تا قرصی و راهی و روشی برای تسکین سردرد خود پیدا کنید. سردرد شما که تسکین پیدا کند و شما به وضعیت قبلی برگردید، حالتان برای مدتی خوش‌تر خواهد شد، اما معمولا دوباره ملال به سراغ شما خواهد آمد. در واقع، افراد به‌نسبت کمتری هستند که سرشان درد نکند و بخواهند برای خوش‌تر شدن حالشان، کاری کنند.

    خسته شدن از زندگی در ایران می‌تواند عاملی انگیزاننده برای مهاجرت باشد. اما اگر بلد نباشی رسیدن به لذت را در خود ایجاد کنی، در کشور جدید هم دچار ملال و کسالت و حتی خشم و نارضایتی خواهی شد.

    با این تفاسیر، «خسته شدن از زندگی در ایران» (که اصلا حس شدید و قوی آن را نفی نمی‌کنم) می‌تواند عاملی انگیزاننده برای خیلی از مردم باشد تا برای رهایی از این رنج و دشواری، به کشوری دیگر مهاجرت کنند. اما این عزیزان اگر بلد نباشند نیرو گرفتن از انگیزاننده دوم (رسیدن به لذت) را در خود ایجاد کنند، در کشور جدید هم با دیدن مشکلات و مسائل مختلف و نیز رسیدن به روزمرّگی، دچار ملال و کسالت و حتی خشم و نارضایتی خواهند شد. ایرانیان زیادی را می‌شناسم (هم کسانی که کسب‌وکار خودشان را دارند و هم کسانی که در شرکتی و اداره‌ای و جایی مشغول هستند) که در کانادا هم بلد نیستند از زندگی لذت ببرند.

    آیا مهاجران ایرانی بلدند در کانادا از زندگی لذت ببرند؟

    لذت بردن از زندگی فقط این نیست که پنج روز هفته را با نفرت و کسالت کار کنی و ویکندها (آخرهفته‌ها) و لانگ ویکندها (آخر هفته‌های طولانی؛ یعنی یک تعطیلی که جمعه یا دوشنبه است و با دو روزِ شنبه و یکشنبه می‌شود سه روز تعطیلیِ پشت هم) را خوش بگذرانی.

    اگر توانستیم از کار و تفریح با هم لذت ببریم و در پی تحقق رویایی باشیم، آن‌وقت لذت را در بعدی و معنایی دیگر تجربه خواهیم کرد.

    البته خوش بودن و خوش گذراندن بد نیست، خیلی هم خوب است و من هم موافقش هستم. اما اینکه هدفی و رویایی نداشته باشی و صرفا عکس‌های تفریحاتت و سفرهایت به آمریکا و اروپا را در اینستاگرام بگذاری ــ در حالی که خودت در درونت می‌دانی حالت خوب نیست ــ که اسمش «زندگی» نیست. تو اگر توانستی از کار و تفریحت با هم لذت ببری و در پی تحقق رویایی باشی، آن‌وقت لذت را در بعدی و معنایی دیگر تجربه خواهی کرد. کم نیستند کسانی که در ویکندها و مسافرت‌ها هم در حالی که در کنار طبیعت یا داخل هتل ۵ ستاره یا ریزورت تفریحی هستند، دچار ملال می‌شوند و برای رهایی از ملال، گاه به خوردن و نوشیدن افراطی، گاه به کشیدن علف (ماری‌جوانا) و کارهای دیگر… (و گاهی همه با هم) پناه می‌برند.

    آدمی که در ایران بلد نیست مثلا از کتاب خواندن و یاد گرفتن لذت ببرد، به هنری آراسته نیست و هنرجو هم نیست، از سه فضیلت زیبایی، دانایی و نیکویی (سه پایه زندگی خوب و خوش از دیدگاه استاد الهی قمشه‌ای) بی‌بهره است و دغدغه کسب آنها را هم ندارد، این آدم در خارج از ایران چه گُلی به سر خودش خواهد زد؟

    ایرانی‌ها در مهاجرت هم چشم‌وهم‌چشمی می‌کنند!

    ضمنا چشم و هم‌چشمی هم بین ایرانیان گاه در کانادا بیداد می‌کند. اسم یک منطقه از تورنتو را گذاشته‌اند «میدان محسنی» و عده‌ای تمام پز و کلاس‌شان این است که آنجا آپارتمانی بگیرند. خب بندگان خدا، شما اگر از اختلاف طبقاتی در ایران گریزان بودید، اینجا با این همه امکانات خوب برای همه، چرا همان‌ها را بازتولید می‌کنید؟

    یا مثلا این را با دو گوشم از یک دوست معتمد شنیدم که می‌گفت: «طرف در ایران بنز داشت و هر بار که آن را از خانه‌اش بیرون می‌آورد، در خیابان کلی چشم دنبالش بود. اینجا ماشین‌های بهتر از بنز دارد و بیرون که می‌آورد کسی نگاهش نمی‌کند. و همین شده مایهٔ ناراحتی‌اش!» می‌بینید، آدمی به این چیپی و احمقی و کوته‌نظری حالا به واسطه پول یا هر چیز دیگری، تمام لجن‌های وجودش و وجودِ پُر از لجن‌اش را برده کانادا، و البته بیش از همه خودش را اذیت می‌کند. به قول استادم محمود معظمی: «بعضی‌ها وقتی مهاجرت می‌کنند، علاوه بر چمدان‌های لباس‌ها و وسایل، چند چمدان رنجش هم با خود به آن طرف آب می‌برند!»

    گاهی حتی برخی ایرانی‌ها که سال‌هاست کانادا زندگی می‌کنند، به خاطر «ایرانی‌بازیِ» جماعت‌های کم‌ظرفیت و تازه به دوران رسیده، خیلی خوش ندارند در جمع‌های ایرانی (کنسرت‌ها و مهمانی‌ها و…) شرکت کنند. اینکه بیشتر این امر را در ایرانی‌هایی می‌بینیم که مدت‌هاست در خارج زندگی می‌کنند، شاید علتش این باشد که ایرانی‌هایی که خیلی از حضورشان در کانادا نمی‌گذرد، هنوز بیشتر به مراوده با هم‌وطنان و هم‌زبان‌های خود نیاز عاطفی دارند. تازه تورنتو از این جنبه‌ها خیلی شهر خوبی است. یعنی کانادا کلا خیلی کشور خوبی است که مردم از ملیت‌های مختلف در مجموع مهربان و خو‌ش‌برخورد و «نایس» (nice) هستند. رفتار برخی ایرانیان در لس‌آنجلس ضرب‌المثل است و می‌گویند اگر فارسی بخواهی با آنها صحبت کنی، رویشان را می‌کنند آن طرف!

    برخی فروشنده‌های ایرانی هم در کانادا هستند که اصلا فروش و برخورد با مشتری را بلد نیستند!

    برخی فروشنده‌های ایرانی هم در کانادا هستند که اصلا فروش و برخورد با مشتری را بلد نیستند (من شخصا سه مورد را تجربه کرده‌ام که در حد افتضاح بودند!). اینها هم هرگز مهارت‌های خود را در زمینه ارتباط با مشتری ــ با اینکه غرب، مهدِ مشتری‌مداری است ــ آپدیت نکرده‌اند و خیلی‌ها ترجیح می‌دهند از مغازه‌های ایرانی خرید نکنند. ناگفته نماند که رفتارهای این مدلی البته فقط به ایرانی‌ها منحصر نیست و گاه در یک صاحب‌مغازه چینی هم رفتاری ناخوشایند را ممکن است ببینی (که تجربه آن را هم داشته‌ام).

    با تمام این تفاسیر، این رفتارها صفر و یک نیست. ایرانیان مهاجر بسیاری هم هستند که خوش‌برخوردند، مصاحبت با آنها دلپذیر است و چه در دوستی و چه ارتباط به صورت فروشنده و مشتری، از مراوده با آنها لذت می‌بری و یاد می‌گیری. اما خواستم بگویم اینطور نیست که اگر در ایران همه‌جور طیف آدم داریم، در خارج از ایران فقط خوب‌ها را داشته باشیم!

    چطور می‌توان یک مهاجرت موفق داشت؟

    انوشه انصاری
    انوشه انصاری اگر مهاجرت نکرده بود، شاید نمی‌توانست رویای خود ــ سفر به فضا ــ را محقق کند

    اما اگر برای مهاجرت طرح و برنامه و پلنی وجود داشته باشد و فرد جایگاه آن را در سلسله‌مراتبِ اهداف خویش دیده باشد، و این مهاجرت گامی و پله‌ای در راستای تحقق رویای او و افسانه شخصی‌اش باشد، چنین مهاجرتی که قطعا هم از راه قانونی و درست و بدون فریبکاری انجام خواهد شد،‌ می‌تواند ثمرات و برکات زیادی داشته باشد.

    اگر مهاجرت گامی و پله‌ای در راستای تحقق رویا و افسانه شخصی انسان باشد، چنین مهاجرتی که قطعا هم از راه قانونی و درست و بدون فریبکاری انجام خواهد شد،‌ می‌تواند ثمرات و برکات زیادی داشته باشد.

    چه بسیارند افرادی از ملیت‌های مختلف، از جمله ایرانیان، که مهاجرتِ خودشان یا خانواده‌شان به سرزمینی دیگر، موجب شده به موفقیت‌هایی دست پیدا کنند و رویاهایی را محقق سازند که در کشور محل زندگی خود امکان بروز و ظهور نداشتند. مثلا استیو جابز (بنیان‌گذار اپل) و انوشه انصاری (نخسین زن گردشگر فضانورد)، یا دارا خسروشاهی (مدیرعامل کنونی اوبر) از این دسته‌اند.

    در مقابل، عده‌ای نیز هستند که مهاجرت نکردند اما هم رویاهایشان را محقق کردند و هم جهانی شدند؛ مثل عباس کیارستمی که همواره در تهران ماند اما فیلم‌هایش و عکس‌هایش و حرف‌هایش و آموزش‌هایش به سراسر جهان رفتند.

    عباس کیارستمی
    عباس کیارستمی مهاجرت نکرد، در ایران ماند، رویاهایش را محقق کرد و جهانی شد

    چه سنی برای مهاجرت مناسب‌تر است؟

    مهاجرت سن خاصی ندارد و مهاجران جدید را از هر سن و سالی می‌توان در کانادا مشاهده کرد. گاهی یک خانوادهٔ کامل مهاجرت می‌کنند (مثلا پدر و مادر میان‌سال هستند و فرزندان در سنین دبستان و گاهی مقاطع بالاتر).

    مهاجرت در هر صورت برای همه نوساناتی دارد. آن که سن بالاتری دارد باید از موقعیت شغلی و اجتماعی خود دل بکند و خیلی چیزها را از صفر و گاهی زیر صفر در کشور جدید آغاز کند. افراد کم‌سن‌تر هم برای دوستان خود و خیلی از اعضای خانواده، از جمله پدربزرگ و مادربزرگ، دلتنگ خواهند شد.

    در هر صورت، اگر افراد «ذهنیت رشد» (Growth mindset) داشته باشند ــ که در خصوص آن در دوره سخت‌جان‌ها صحبت کرده‌ام ــ و بخواهند عضوی فعال از جامعه جدید شوند و در آن به موفقیت برسند، می‌توانند پس از گذر از نوسان‌های عاطفی و مالی و اجتماعی اولیه، در نهایت خودشان را پیدا کنند.

    مهاجرت برای همه نوساناتی دارد. اگر افراد «ذهنیت رشد» داشته باشند و بخواهند عضوی فعال از جامعه جدید شوند و در آن به موفقیت برسند، می‌توانند پس از گذر از نوسان‌های عاطفی و مالی و اجتماعی اولیه، در نهایت خودشان را پیدا کنند.

    البته اگر افراد سودای کارآفرینی داشته باشند و بخواهند کسب‌وکاری را در کشور مقصد راه‌اندازی کنند، و پول چندانی هم نداشته باشند، هر چه در سن کمتری مهاجرت کرده باشند احتمال موفقیت آنها بالاتر خواهد بود. من در مقاله دیگری نوشته بودم که بهترین جای دنیا برای پول درآوردن، ایران است. اما این روزها با سقوط ارزش ریال و مشکلات و دشواری‌های زیادی که از هر سو برای کارآفرینان ایجاد شده است، دیگر خیلی بر آن نظر استوار نیستم. من فکر می‌کنم حتی اگر یک کارآفرین قرار است در ایران کار و ارزش‌آفرینی کند، بهتر است اقامت یک کشور دیگر را هم داشته باشد تا حداقل از لحاظ مسافرت برای شرکت در همایش‌ها و رویدادها و ارتباط با کارآفرینان و سرمایه‌گذاران خارجی، نیز مبادلات مالی (داشتن حساب در بانک‌های معتبر، کارت‌های اعتباری و امثالهم)، خیلی دست و پایش بسته نباشد.

    راستی، مهاجرت فرزندان به‌تنهایی در سنین پایین‌تر از ۲۲ سال را توصیه نمی‌کنم. یعنی اگر قرار است فرزند خود را تک و تنها برای ادامه تحصیل به خارج از کشور بفرستید، بهتر است تا لیسانس در ایران بماند و برای تحصیل در مقاطع فوق‌لیسانس و بالاتر به خارج از کشور برود. البته اگر همراه هم (کل خانواده) مهاجرت کنید که البته قضیه فرق می‌کند و بالاتر درباره‌اش نوشتم.

    چه روشی برای مهاجرت مناسب‌تر است؟

    بسته به کشوری که می‌خواهید به آنجا مهاجرت کنید، روش‌های مختلفی برای مهاجرت وجود دارد. ممکن است کسی برای ادامه تحصیل به یک کشور خارجی برود (که البته ممکن است پس از اتمام تحصیل نتواند اقامت بگیرد)، ممکن است به عنوان نیروی متخصص مهاجرت کند، به عنوان کارآفرین، سرمایه‌گذار، یا مثلا ممکن است کسی همسرش اقامت خارج از کشور را دارد و او را با روش‌های حمایتی (Sponsorship) نزد خود می‌برد. چنین روش‌هایی را برای مهاجرت پدر و مادرها هم می‌توان استفاده کرد.

    خیلی مهم است که با اطلاعات کامل و با چشم باز مهاجرت کنید. برای همین از کانال‌های معتبر کسب اطلاعات کنید تا احیانا افراد سودجو، سر شما کلاه نگذارند.

    اما به دلیل تنوع و تعدد کشورها، نیز تعدد و تنوع برنامه‌های مهاجرتی، و اینکه ممکن است پیوسته این برنامه‌ها در حال تغییر باشند (مثلا برنامه‌ای که من با آن در سال ۲۰۱۴ اقدام کردم، الان دیگر وجود ندارد)، لازم است با مشاوران مهاجرتیِ مجرّب مشورت کنید و البته وب‌سایت کشور مقصد را هم دقیق مطالعه کنید. مثلا برای کانادا، همه جور اطلاعات لازم را می‌توانید در وب‌سایت وزارت مهاجرت و شهروندی کانادا (انگلیسی) بیابید.

    خیلی مهم است که با اطلاعات کامل و با چشم باز مهاجرت کنید. برای همین از کانال‌های معتبر کسب اطلاعات کنید تا احیانا افراد سودجو، سر شما کلاه نگذارند.

    اگر مهاجرت را مفید یافتم اما نتوانستم مهاجرت کنم چه؟

    ممکن است شما به این نتیجه برسید که مهاجرت، گامی مفید برای تحقق رویایتان است. اما علی‌رغم همه گونه تلاش، موفق به مهاجرت نشوید. همان‌طور که پیش‌تر نوشتم، مهاجرت خودش رویا نیست و یک هدف سطح پایین یا سطح میانی است. اهداف سطح پایین و سطح میانی را، طبق آموزش‌های دوره سخت‌جان‌ها، می‌توان با اهداف دیگری جایگزین کرد. چون اینها در حکم پله هستند، و اگر یک پله مسدود باشد، می‌توان از پلهٔ دیگری استفاده کرد. اگر مهاجرت ناممکن است، معنایش این نیست که تحقق رویای شما ناممکن است.

    ضمنا، در این زمینه، توکل بر خدا و اینکه حتما خواست او این بوده که مهاجرت رخ ندهد، در پذیرش این مسئله بسیار کمک‌کننده خواهد بود. اگر شما هر تلاش ممکن را (در حدی که می‌توانید) برای رسیدن به یک هدف انجام بدهید و آن هدف محقق نشود، یعنی اینکه صلاح و حمکت الهی (و نفع شما) در عدم تحقق آن بوده است. خداوند خود فرموده است: «چه بسیار چیزها که دوست‌شان دارید و به ضرر شماست، و چه بسیار چیزها که دوست‌شان ندارید و خیر شما در آن است.» برای اینکه به این بینش برسید، باید ذهن خود را از سخن‌های سرد وحرف‌های صدمن یک غاز اکثریت جامعه خالی کنید.

    در عین حال، اینکه الان موفق به مهاجرت نشده‌اید، معنایش این نیست که هرگز نخواهید توانست مهاجرت کنید. ممکن است در آینده روشی دیگر و برنامه‌ای دیگر باز شود که شما شرایط اقدام را داشته باشید. مهم این است که در هر حال، رویای خود را فراموش نکنید و هر روز، هر جایی و در هر جغرافیایی که هستید، گامی برای آن بردارید.

    بالاخره مهاجرت از ایران خوب است یا نه؟

    در پاسخ به این پرسش که «آیا مهاجرت خوب است و کار درستی است یا نه؟»، یک پاسخ یکسان و مشخص وجود ندارد. افزون بر اینکه ارزش‌گذاری مهاجرت به شکل «خوب» یا «بد» درست نیست، هر فرد برای خودش باید این پرسش را بپرسد، و اگر خانواده‌ای دارد (همسر و فرزندان) از آنها هم بخواهد به این پرسش فکر کنند.

    در واقع، هر فرد باید این پرسش را اینگونه از خود بپرسد: «آیا مهاجرت، رسیدنِ مرا به رویاهایم آسان‌تر و سریع‌تر می‌سازد یا خیر؟»، یا: «آیا مهاجرت در راستای تحقق رویاهای من هست یا خیر؟» تنها در این صورت است که می‌توان فارغ از تصمیمات صرفا احساسی، به شیوه‌ای مستدل و عقلانی و بر مبنای منافع بلندمدت، به این پرسش پاسخ داد.

    در عین حال فرد ممکن است بخواهد با مهاجرت، کمک کند تا فرزندانش راحت‌تر رویای خود را تحقق بخشند. البته من ایثار به این شکل را توصیه نمی‌کنم، چون خود فرد (یا زن و شوهر) هم باید بتوانند از مهاجرت منفعت و لذت ببرند، وگرنه به احتمال زیاد منت‌اش را ــ خواسته یا ناخواسته ــ سر فرزندانشان خواهند گذاشت.

    در نهایت اگر نتیجه بر این شد که مهاجرت یکی از اهداف سطح پایین یا میانی است که می‌تواند هدف سطح بالا (رویا) را محقق کند، آن وقت می‌توان برای دستیابی به هدفِ مهاجرت، به کسب اطلاعات پرداخت و برنامه‌ریزی کرد و دست به اقدام زد.

    سخن آخر

    آنچه من در این مقاله نوشتم، دید من و دیدگاه من به مهاجرت بوده که تجربه‌های شخصی من هم در آن دخیل بوده است؛ و قطعا دیدی جامع به موضوع گستردهٔ مهاجرت نیست. پس لطفا مقاله را با این نگاه بخوانید و از خواندن مقاله‌ها و مطالب دیگر در این زمینه خود را بی‌نیاز ندانید. و در همین راستا، خوشحال می‌شوم شما هم پرسش‌ها و دیدگاه‌های خود را پایین همین مطلب بنویسید تا بتوانیم این موضوع را از زاویه‌های مختلف ببینیم و جمع‌بندی و چشم‌انداز بهتری در خصوص موضوع مهم مهاجرت حاصل شود.

    ▫️علی‌اکبر قزوینی

  • در این هوای گرمِ تب‌زده، عدد نده!

    در این هوای گرمِ تب‌زده، عدد نده!

    امروز هوای تهران گرم بود، به‌شدت گرم. این شدت گرما را بدون هیچ دماسنجی هم می‌شد حس کرد. نوشیدن لیوانی آب‌انار خنک یا ترکیبی از عرقیجات ایرانی همراه با یخ در کافه‌ای در کنار خیابان، فقط برای لحظاتی می‌توانست از شدتِ هُرم گرما کم کند. زیر آفتاب، زیر آفتابِ پرشدتِ تابستانِ تهران در این تیرماه ۹۷، آدم احساس می‌کرد در حال پختن است.

    با این همه، گرما کشنده نبود. بدن می‌توانست خودش را با گرما وفق بدهد و با تعریق و هزارویک واکنش خودکار و ناخودآگاه دیگر، دمای بدن را تنظیم کند… تا اینکه سوار یک تاکسی شدم.

    روی صندلی جلو نشستم. کولر ماشین خاموش بود و خورشید، که از شیشه جلو مستقیم می‌تابید، در ترکیب با صندلی گرم‌شده از داغیِ آفتاب، هوای محیط را هر چه گرم‌تر کرده بود. با این همه اما گرما امری ثانویه بود. ذهنم به چیزهای دیگری مشغول بود که اجازه نمی‌داد به گرمای هوا فکر کنم.

    در همین افکار بودم که ناگاه صدای رادیو، که روشن بود، وارد خودآگاهم شد. گوینده داشت از گرمای بالای ۴۰ درجه‌ای تهران می‌گفت و با کارشناس هواشناسی در خصوص دمای واقعی هوا بحث و جدل می‌کرد. با شنیدن این عددها، احساس کردم هوا گرم‌تر شده… احساس کردم گرما غیرقابل تحمل شده… خواستم خودم دمای هوا را چک کنم. اپلکیشن نمایش اوضاع جوی را روی موبایل باز کردم… و دیدم بله، دمای هوا را ۴۱ درجه نشان می‌دهد. همین عدد، همین دو رقم که نشان می‌داد هوا خیلی گرم‌تر از دمای معمول تهران است، ذهن مرا هم داغ و مضطرب کرد.

    چه اتفاقی افتاده بود؟

    چیزی که رخ داده بود این بود که یک امر عینی یا objective، یعنی تجربهٔ گرما، با مداخلهٔ یک عدد، تبدیل به یک امر ذهنی یا subjective شده و با قیاس و مقایسه‌ای که ذهن از این عدد داشت، گرما تبدیل به هیولایی هولناک شده بود.

    البته، خوشبختانه من بلدم وزوزهای ذهن را خاموش کنم و برای همین اجازه ندادم این موضوع بیشتر از این وارد تجربه‌ام از واقعیت شود و آن را به گند بکشد.

    اما به این فکر کردم که چقدر و در چه جاهایی همین عددها می‌تواند حال ما را خراب کند. امروز در رستورانی با دوست خوبم محمود پیرحیاتی ناهار می‌خوردیم. رستوران پرِ مشتری بود و هر میزی که خالی می‌شد، تقریبا بلافاصله پر می‌شد. ما مسیری را با هم پیاده طی کرده بودیم و در طول مسیر، هر رستورانی که دیدیم، اعم از فست‌فودی یا سنتی و لوکس، از مشتری خالی نبود.

    چند شب پیش هم سمت جاده فشم بودم. موقع برگشت، که ساعت از نیمه شب گذشته بود، تمام مسیر تا ابتدای جاده لواسان تقریبا قفل بود و حتی یک آمبولانس که آژیر می‌کشید، به زحمت توانست راه خود را در آن جادهٔ پیچاپیچ از میان آن همه خودرو باز کند. خودروها، با تعطیل شدن رستوران‌های متعدد آن منطقه، راهی خانه شده بودند؛ رستوران‌هایی که آنها هم پر از مشتری و میزهایی بودند که از پیش رزرو شده بودند.

    همه اینها در روزهایی رخ می‌دهد که دلار سیر صعودی داشته و بازار در نوسان است. اگر صرفا به شبکه‌های اجتماعی و تلویزیونی و سایر رسانه‌ها گوش بسپاریم، تصویری در برابر ما می‌گذارند گویی همه مردم ایران از فقر و بدبختی شبانه‌روز را با نان خشک سر می‌کنند. اما گشتی مختصر در خیابان‌ها، آن تصویر را تعدیل می‌کند.

    یک سوال مهم

    آیا این امر بدان معناست که مشکلی نیست و همه خوش‌اند و حال همه خوب است؟ اصلا! من مخالف خوش‌بینیِ ساده‌لوحانه اما موافق واقع‌بینیِ خوش‌بینانه هستم. در دوره در جست‌وجوی افسانه شخصی از اصطلاح sheeple یا آدم‌ ــ گوسفند بارها استفاده کردم، و لذا نمی‌خواهم شما دوست عزیز را که در حال خواندن این پست هستی، به خوشیِ ببعی‌وار دعوت کنم.

    اما حرف من، که امیدوارم شهید نشود، این است: پول همچنان هست، مردم پول دارند، اما در خرج کردن آن ممکن است محتاط‌تر و ترسوتر شده باشند. خیلی از کسب‌وکارها با افت فروش مواجه شده‌اند، اما اگر مردم هنوز برای خوردن خوب خرج می‌کنند، یعنی در جای دیگر هم اگر احساس کنند خرج کردنِ پولشان ارزش دارد، باز هم پول خرج خواهند کرد. به قول دوستم محمود پیرحیاتی، «مردم در همین شرایط، برای حرف خوب هم پول خرج می‌کنند.»

    ضمنا خرج برای خوراک و رستوران و کافه نشان می‌دهد که خوشبختانه بخش قابل توجهی از مردم، دم را غنیمت می‌شمارند و اجازه نمی‌دهند نوسانات اقتصادی و آیندهٔ مه‌آلود، لذت لحظهٔ حال را از آنها بگیرد.

    حرف آخر

    همهٔ ما که ــ خوشبختانه ــ فاقد ژن خوب هستیم و با عرق جبین و کد یمین پول حلال درمی‌آوریم، از شرایط فعلی دچار رنج و تعب و زحمت و دشواریِ نالازم شده‌ایم. اما در این شرایط، صرفا با گوش سپردن به رسانه‌ها و دل دادن به اعداد، حال خودمان را خراب‌تر نکنیم. در همین اوضاع هم خیلی‌ها از راه درست، و پاسخ دادن به نیازهای مشتری‌ها، پول درمی‌آورند و خوب هم در می‌آورند. دل به عددها ندهیم که آن وقت، باز به‌قول محمود پیرحیاتیِ عزیز، «از مددِ الهی باز خواهیم ماند.»

    ▫️علی‌اکبر قزوینی

  • واقعا چرا یه نفر باید به رادیو زنگ بزنه بگه آهنگ فلان خواننده رو پخش کنید؟

    واقعا چرا یه نفر باید به رادیو زنگ بزنه بگه آهنگ فلان خواننده رو پخش کنید؟

    در تلگرام پستی را می‌خواندم به این مضمون:

    «واقعا چرا یه نفر باید به رادیو زنگ بزنه بگه آهنگ فلان خواننده رو پخش کنید؟ خب خودت دانلود کن گوش بده!»

    این جمله مرا به فکر فرو برد. واقعا چرا؟ هر کاری که انجام می‌شود، حتما دلیلی دارد، حتی اگر ما از آن دلیل آگاه نباشیم یا آن دلیل، خیلی آشکار و مشهود نباشد.

    در خصوص دلیل این کار، من به این نتیجه رسیدم:

    ۱. چون در آن حالت (یعنی پخش شدن ترانهٔ درخواستی‌اش از رادیو) احساس می‌کند به او توجه شده و خواسته‌اش برآورده شده؛ و همه آدم‌ها نیاز به این توجه و دیده شدن دارند.

    ۲. دوم اینکه پخش شدن اسم او از رادیو، به درخواستش اعتبار می‌دهد (یعنی اعتبار رسانهٔ رادیو به او هم ــ در یک سطحی البته ــ منتقل می‌شود). این را ما در فضای محتوایی اینترنت هم داریم. اگر سایتی با اعتبار بالا به یک مطلب در سایتی دیگر لینک بدهد، اعتبارِ سایت دوم از دید گوگل افزایش خواهد یافت.

    در واقع، دقیق که نگاه کنیم، دلیل این درخواست، خودِ شنیدنِ ترانه نیست؛ که اگر بود، الان با دسترسی به اینترنت نیازی به درخواست پخش آن از رادیو نبود. (طرف با خودش می‌‌گوید «رادیو منو آدم حساب کرد که ترانهٔ درخواستی‌مو پخش کرد.»)

    در کسب‌وکار هم اگر به مشتری اعتبار داده بشود، به او توجه شود، درخواست‌هایش و شکایت‌هایش دیده شود، در شبکه‌های اجتماعیِ فروشنده (بسته به مورد) نام او یا عکس او یا ویدیوی مصاحبه با او منتشر شود… راضی‌تر خواهد بود و بیشتر خرید می‌کنه.

    در کشورداری هم به همین شکل است. یک دلیلِ اینکه در غرب کمتر پیش می‌آید نارضایتی‌ها به شکل خشن در خیابان ابزار شود، این است که مرم حرف خودشان را ــ از زبان خودشان یا روزنامه‌نگاران ــ در رسانه‌ها می‌خوانند و می‌بینند و می‌شنوند.

    شما چه فکر می‌کنید؟ اینجا بنویسید.

    ▫️علی‌اکبر قزوینی

  • آیا پایان تلگرام، پایانِ دنیاست؟

    آیا پایان تلگرام، پایانِ دنیاست؟

    این روزها مدام در کانال‌های مختلف تلگرامی می‌بینیم و می‌خوانیم پست‌هایی را که به مخاطبان خود اعلام می‌کنند در صورت مسدود شدن تلگرام، برای حفظ ارتباط چه باید کرد. آدم یاد داستان‌های کتاب مقدس می‌افتد. گویی قرار است بلایی، طوفانی، عذابی آسمانی نازل شود و همه در حال وصیت کردن هستند. اما آیا بر فرض در صورت به کار گرفتن شدید‌ترین تمهیدات برای جلوگیری از اتصال ایرانی‌های داخل ایران به تلگرام، دنیا به پایان خواهد رسید؟

    طی چند سال اخیر، اینترنت در ایران تقریباً در تلگرام و اینستاگرام خلاصه شده است. یک علتش آن است که راه آشنایی بسیاری از افراد با اینترنت و اتصال آنها به شبکه جهانی، از طریق این دو اپلیکیشن بوده است. اما اینترنت بسیار فراتر از این دو جزیرهٔ هرچند بزرگ و پرجمعیت است.

    اینترنتِ واقعی را صفحات وب می‌سازند که تودرتو به هم پیوسته‌اند و در موتورهای جست‌وجو هم ثبت (ایندکس) می‌شوند. دست‌کم در حال حاضر، هیچ‌یک از این همه پست‌ها در کانال‌های تلگرامی و صفحات اینستاگرامی، قابل جست‌وجو و یافتن در گوگل نیستند. پس آن که می‌خواهد نقشی از خود در دنیای آنلاین حک کند، به این اپ‌ها اکتفا نمی‌کند و حتماً سایتی برای خویش دست‌وپا می‌کند. و حتماً فراهم کردن فهرست ایمیل و ایمیل مارکتینگ را جدی می‌گیرد.

    و آن که می‌خواهد نقشی از خود در جهان حک کند، به سایت هم ــ که پریدنش به یک باگ در دیتاسنترهای عظیم بند است ــ اکتفا نمی‌کند و کتاب می‌نویسد. خیلی از سایت‌های امروز با تمام اطلاعاتشان، شاید ۱۰۰ سال دیگر نباشند، اما هنوز ما کتاب‌هایی از هزاران سال پیش را در دسترس داریم؛ و کتاب‌های چاپی ما هم برای آیندگان خواهند ماند.

    در این میانه اما کارکرد شبکه‌هایی مثل تلگرام، چیزهای دیگری است و حتی اگر دسترسی به آن مسدود شود، جامعهٔ خلاق و جست‌وجوگر ایرانی راهی دیگر خواهد یافت. در این مسیر فقط انرژی‌ای که می‌توانست صرف ارزش‌آفرینی و پول‌سازی بیشتر و کمک به اقتصاد ایران شود، در جاهای دیگری هرز خواهد رفت. با چنین رویکردی، که همواره هراس و ترس همچون شمشیر داموکلس بالای سر کارآفرین ایرانی پرواز می‌کند، اقتصاد ایران هرگز مثل اقتصاد کانادا که چه عرض کنم، تصویر کمرنگی از اقتصاد کشورهایی امثال ارمنستان هم نخواهد شد.

    در همین زمینه، خواندن این پست زیر از دکتر علیرضا مجیدی را هم پیشنهاد می‌کنم.

    ▫️علی‌اکبر قزوینی

  • چرا از پیام‌رسان‌های داخلی استفاده نمی‌کنم؟

    چرا از پیام‌رسان‌های داخلی استفاده نمی‌کنم؟

    در کانادا، مدتی صحبت روزنامه‌ها روی این بود که چرا ایمیل‌های دولتی کانادا، مثلا ایمیلی که از اتاوا به تورنتو ارسال می‌شود، باید سر راه سری هم به واشنگتن بزند؟ این مسیرهای انتقال اطلاعات، وابسته به معماری شبکه اینترنت است؛ و متخصصان امنیت اطلاعات بر این باور بودند که باید روشی اتخاذ شود که اطلاعات داخلی نهادهای دولتی کانادا، از مسیر یک کشور خارجی عبور نکند.

    این دغدغه را اشخاص هم دارند. کسی دوست ندارد پیام‌هایش از مسیرهایی عبور کند که مشخص نیست توسط چه کسانی رصد می‌شود. تلگرام در این مدت نشان داده که به حریم خصوصی کاربرانش پای‌بند است و تاکنون گزارشی از درز و نشت و رصد پیام‌ها در این نرم‌افزار پیام‌رسان منتشر نشده است.

    استفاده از یک پیام‌رسان داخلی در برابر یک پیام‌رسان غیرایرانی، داستان هزینه-فایده است. زمانی این کار توجیه دارد که پیام‌رسان داخلی، خدمات بهتری ارائه بدهد و بر امنیت اطلاعات و حریم خصوصی کاربرانش، مصرتر باشد. این امر هم نیازمند گذشت زمان و سربلند بیرون آمدن از آزمون‌های واقعی است. اما حتی در آن هنگام نیز، یک شهروند ایرانی ممکن است ترجیح بدهد از پیام‌رسان غیرایرانی استفاده کند. اصلاً چرا باید سلیقهٔ دولتی را بر سلیقهٔ شخصی شهروندان ارجح دانست و به آنها تحمیل کرد؟

    مخابرات آنقدر سرویس MMS را ارائه نداد که روزی به خود آمد و دید رواج نرم‌افزار‌های پیام‌رسان، چنین سرویس پرهزینه و کم‌کارکردی را از دور خارج کرده‌اند. هم‌اکنون نیز اصرار برای خوراندن معجونی با نام پیام‌رسان داخلی که بهتر است «پیام‌رسان دولتی» خوانده شود، بیشتر به دل‌زدگی منجر خواهد شد و چه بهتر است که منابع محدود دولتی، به حمایت از پروژه‌هایی اختصاص یابد که اقبال عمومی را در پی داشته باشد.

    ▫️علی‌اکبر قزوینی

  • بحث همیشگیِ دلار، تورّم، تحریم و…: چه می‌توان کرد؟

    بحث همیشگیِ دلار، تورّم، تحریم و…: چه می‌توان کرد؟

    خبر را حتماً شنیده‌اید. اینکه سنای آمریکا تحریم‌ها علیه ایران را برای ده سال دیگر تمدید کرد. حالا بحث‌های دوستانه و دورهمی و خانوادگی و دفاتر کار و غیره پر می‌شود از تحلیل‌های سیاسی راجع به تحریم و قیمت دلار و اینکه چه خواهد شد و اوه اوه اوه!

    تبریک می‌گویم؛ اگر جزو این جمع هستید، این ده سال را هم مثل همۀ ده سال‌های گذشتۀ زندگی‌تان سپری خواهید کرد. نه پیشرفتی، نه تحولی، نه اثرگذاری‌ای، نه حرکتی. کما فی السابق. فکرهای قدیمی، رفتارهای همیشگی، نتایج معمولی. یک زندگی متوسط. یک متوسط‌الحالی و میان‌مایگی (mediocrity) رنج‌آور.

    دیگرانی هم هستند که این خبر را می‌شنوند، اثر آن را بر زندگی و کسب‌وکارشان تحلیل می‌کنند، اگر لازم است در برنامه‌ها و روش‌هایشان تغییراتی ایجاد می‌کنند، سپس به دفاتر کار و اتاق‌های مطالعه و کنج خلوت‌های خود می‌روند، کتاب می‌خوانند، فکر می‌کنند، اندیشه‌هایشان را روی کاغذ می‌آورند، نیازهای مردم را می‌سنجند، محصولات و خدماتی برای رفع و پاسخ به آن نیازها طراحی می‌کنند، آن محصولات و خدمات را می‌فروشند، پول می‌سازند، رشد می‌کنند، جلو می‌روند، حرکت می‌کنند؛ و آن وقت دیگران می‌گویند «فلانی عجب شانسی دارد!»

    در این زمینه، توجه به چند نکته هم کمک‌کننده است:

    ۱. خداوند که پادشاه عالم است و کسی است که «لایمکن الفرار من حکومته» (از گسترۀ فرمانروایی‌اش نمی‌توان خارج شد) و «هو الحی الذی لایموت» (زنده‌ای است که نمی‌میرد) قوی‌تر است یا نوسانات دلار و سنای آمریکا و غیره و ذلک؟ خوب است یک امروز سنگ‌هایمان را با خودمان وابکنیم و ببینیم با خدا چند چند هستیم. ایمان که فقط به حرف نیست. مؤمن بودن یعنی اینکه خداوند را تنها قادر مطلق دانستن که به اشاره‌ای «کن فیکون» می‌کند (شرایط را تغییر می‌دهد) و همواره هر رویدادی را برای ما تبدیل به «خیر» می‌کند. پیشنهاد می‌کنم «هر آنچه که برای من پیش می‌آید خیر است» را به یکی از ذکرهای روزانه‌تان تبدیل کنید. نیز فراموش نکنید که پادشاه عالم در کتاب آسمانی‌اش فرموده «بسا چیزها هست که از آن کراهت دارید اما خیر شما در آن است، و بسیار است چیزهایی که میل به آنها دارید اما به صلاح شما نیست.» صدای خداوند را بشنویم که ندا می‌دهد «ای کسانی که [به حرف] ایمان آورده‌اید، [به دل و به عمل] ایمان بیاورید.» همین خداوند است که می‌فرماید «الا بذکر الله تطمئن القلوب» (آگاه باشید که تنها با یاد خدا دل‌ها آرام می‌گیرد) و «من یتوکل علی الله فهو حسبه» (کسی که بر خدا توکل کند همان برایش کافی است). آیا می‌شود انسان دستش در دست خداوند و پشت‌گرم به حمایت او باشد و باز از مخلوقات او بترسد و قدرت آنها را بر خود، برتر از قدرت خداوند بداند؟

    ۲. دلار که بالا می‌رود، می‌شنوی «شنیده‌ای دلار شده فلان رقم…؟ وای حالا چی میشه؟…» مگر همین چند سال پیش نبود که شبی خوابیدیم و صبح بیدار شدیم و دلار سه برابر و ارزش پول ملی یک‌سوم شده بود؟ خیلی سخت بود، خیلی رنج کشیدیم، خیلی اذیت شدیم، اما یاد گرفتیم با دلارِ چندبرابر شده زندگی کنیم. انسان موجود عجیبی است. قدرت خود را برای تطابق با شرایط دست‌کم نگیرید. و بدانید که در همین شرایط، خیلی‌ها بیشتر از همیشه رشد کردند. مگر هشت سال جنگ را پشت سر نگذاشتیم؟ مگر سختی‌ها و مرارت‌های دیگری را متحمل نشدیم؟ کاش این سختی‌ها و مرارت‌ها نبود و نباشد، اما در هر حال، زندگی جریان دارد و ترس از اتفاقی که نیفتاده، هولناک‌تر از خود آن اتفاق است. انسان‌های موفق، به جای ترس، شرایط و اتفاقات را پیش‌بینی و برآورد می‌کنند و برایش برنامه می‌ریزند. شاید دلار بشود ۵۰۰۰ تومان. شما چه برنامه‌ای برای آن وضعیت دارید؟ کسب‌وکار شما برای آن وضعیت آماده است؟ طرح و برنامه داشته باشید، آن وقت ترس خود به خود کنار می‌رود.

    من دهانم را باز نکرده‌ام که فقط حرف بزنم. از روی تجربۀ شخصی می‌گویم. همان سالی که دلار سه برابر شد، برخی از بزرگ‌ترین کارهای زندگی‌ام (از جمله ازدواج) را انجام دادم. همراه پدرم خانه‌مان را کوبیدیم و ساختیم. وقتی زندگی حمله کرد، به جای کوچیدن به گوشه‌ای امن، به جنگ زندگی رفتم. لباس رزم پوشیدم و وارد نبرد شدم. طوفان آمد و گذشت، اما من آدم آبدیده‌تری شدم. و همان تجربه‌ها کمک کرده که سختی‌های زندگی در یک کشور جدید را هم تا اینجا تاب بیاورم.

    به قول حافظ:

    غلط گفتم که این طوفان، به صد گوهر نمی‌ارزد.

    سال ۹۱ که دلار سه برابر شد، با دفتر محمود معظمی همکاری داشتم. میان آن همه اتفاقات بیرونی که در اختیار ما نبود، یکی از همکاران دفتر هم که نقش مهمی در فروش دورۀ «نوابغ فروش» داشت، استعفا داد. یعنی گل بود و به سبزه نیز آراسته شد. چه باید می‌کردیم؟ اگر دفتر درآمد نداشت، ما هم درآمدی نداشتیم. اگر نمی‌فروختیم، پولی در بساط نبود. محمود معظمی به ما «حقوق» نمی‌داد. سهم ما از درآمدی که برای مؤسسه ساخته بودیم را به ما می‌داد. به پیشنهاد محمود معظمی، همۀ ما همکاران دفتر، لیست افراد پیش‌ثبت‌نامی و علاقه‌مندان به دورۀ نوابغ فروش را جلویمان گذاشتیم، گوشی تلفن را برداشتیم و شروع کردیم به زنگ زدن و فروختن. من که تا آن زمان تجربۀ فروش تلفنی نداشتم، با همۀ موانع درونی‌ام برای اینکه نخواهم زنگ بزنم (چون ممکن است پاسخ «نه» بشنوم) مقابله کردم و به ده‌ها نفر زنگ زدم. هر کدام را چند بار پیگیری کردم. به چندین ثبت‌نامیِ قطعی رسیدم. و آن ماه بیشترین درآمد را طی کل سال‌های کاری‌ام تا آن موقع، به دست آوردم. طی ماه‌های بعد، با گسترش دادن وب‌سایت و فروش اینترنتی و…، این درآمد هر ماه بیشتر و بیشتر شد و نه‌تنها آن سه برابر شدن دلار و افزایش هزینه‌های زندگی را پوشش داد، بلکه می‌توانستم همچنان به آموزش و سرمایه‌گذاری روی خودم، سفر و لذت بردن از زندگی، و پس‌انداز کردن هم برسم. دلار ممکن است هر چند برابر شود، آن دست من و شما نیست؛ اما درآمدی که می‌توانیم بسازیم تا حد زیادی دست من و شماست.

    ۳. باز از محمود معظمی، این بزرگمردی که از او بسیار آموخته‌ام مثال می‌زنم. تیرماه ۱۳۸۸ قرار بود همایشی پنج‌روزه در کلاردشت برگزار شود. خیلی‌ها از قبل ثبت‌نام کرده بودند. اما بعد، آن جریاناتِ بعد از انتخابات ریاست جمهوری پیش آمد. خیلی‌ها ثبت‌نام خود را کنسل کردند. فکر کنم خود من هم به آقای معظمی پیشنهاد کردم بهتر است این همایش را فعلاً برگزار نکنند. همۀ مردم حواسشان جای دیگری بود. در آن وضعیت، چه جای کلاردشت آمدن بود برای شرکت در همایش موفقیت؟ اما محمود معظمی که برای کسب‌وکار و زندگی‌اش برنامه و هدف داشت و دارد، ثابت‌قدم ایستاد و گفت با هر تعداد ثبت‌نامی، این همایش را برگزار می‌کند. نتیجه اینکه ظرفیت همایش پر شد، ۵ روز در کلاردشتِ زیبا به بهترین شکل برگزار شد، و بسیاری از کسانی که از آن همایش بیرون آمدند هم‌اکنون جزو موفق‌ترین صاحبان کسب‌وکار در ایران هستند. چرا؟ چون محمود معظمی اختیار زندگی‌اش را دست عوامل بیرونی نداده بود. به معنایی که در بالا (نکتۀ شمارۀ ۱) نوشتم، محمود معظمی یکی از مؤمن‌ترین انسان‌هایی است که شناخته‌ام.

    ۴. غُر زدن خیلی راحت است. می‌توان برای عدم موفقیت خود، ترامپ و سنا و قیمت دلار و فروش نفت و خیلی چیزهای دیگر را ردیف کرد و تقصیر را گردن آنها انداخت. شما دنبال پیشرفت هستید یا یافتن مقصر؟ تصمیم بگیرید. دقیقاً در همین شرایط، خیلی‌ها دارند بیشتر از همیشه پول می‌سازند. چون دارند روی خودشان سرمایه‌گذاری می‌کنند و اصول آزمودۀ کسب‌وکار را اجرا می‌کنند. شما دوست دارید جزو کدام دسته باشد: بهانه‌گیرها یا موفق‌ها؟

    ▫️علی‌اکبر قزوینی