برچسب: فروش

  • هرگز سعی نکن چیزی را به مردم بفروشی که لازم ندارند

    هرگز سعی نکن چیزی را به مردم بفروشی که لازم ندارند

    احتمالا برای شما هم پیش آمده است، تلفن خانه، دفتر یا همراه شما زنگ می‌خورد و (معمولا) خانمی از آن سوی خط سلام و روزبخیر می‌گوید، ممکن است نام شما را هم بگوید و بعد، بدون این‌که بپرسد الان برای شما زمان مناسبی برای صحبت هست یا اصلا به موضوع صحبت ایشان علاقه دارید، شروع می‌کند (معمولا) با صدایی یکنواخت و خسته‌کننده دربارۀ محصولی (که اصلا برای شما جذابیت ندارد) یک‌ریز حرف زدن.

    ممکن است شما با صبوری به این صحبت چند دقیقه‌ای گوش کنید هرچند حواستان (معمولا) جای دیگری است و ممکن است گوشی را هم با فاصله از گوشتان نگه دارید که این صدای «مونوتُن» و این صحبت غیرجذاب، کمتر خسته‌تان کند.

    آخر سر، خانم بازاریاب تلفنی، مبلغ محصول را می‌گوید و می‌پرسد می‌توانم آن را فلان روز برای شما بفرستم؟ اگر خریدار «نه» گفتن را بلد نباشد، با توجه به این‌که قیمت این نوع محصولات هم عموما زیاد بالا نیست و هزینۀ ارسالشان هم معمولا رایگان است (و حتی برخی‌ها بلیت‌های نیم‌بها یا رایگان برخی مراکز تفریحی را نیز پیشنهاد می‌کنند)، موافقت می‌کند و یکی دو روز بعد محصولی را تحویل می‌گیرد که (معمولا) به آن نیازی ندارد و همواره احساس می‌کند «پولش را دور ریخته و آشغال خریده است». آن بلیت‌های رایگان و نیم‌بها نیز معمولا هرگز استفاده نمی‌شوند. چرا؟ چون اصلا مشتری دنبال آن نبوده و فقط بهانه‌ای از سوی فروشنده بوده تا مقاومت مشتری را در برابرِ پرداختِ پول، کمتر کند.

    از آن سو، فروشنده بشکنی از خوشحالی می‌زند و در ذهنش «پورسانت»اش از این فروش را حساب می‌کند؛ نام و شمارۀ این خریدار را به فهرست تماس‌های بعدی اضافه می‌‌کند و می‌رود سراغ شمارۀ بعدی.

    اما خریداری که این‌طور در فشار و بی‌میلِ خودش آن محصول را خریده، روزی می‌رسد که دیگر به این درخواست‌های فروش «نه» می‌گوید، یا همین‌که شمارۀ آن شرکت را می‌بیند گوشی را برنمی‌دارد یا همان ابتدای صحبت بهانه‌ای می‌آورد و تماس را قطع می‌کند. و فروشنده می‌ماند با مشتریانی که روز به روز کم‌ و کمتر می‌شوند و پورسانت‌هایی که ماه به ماه آب می‌روند. او اگر خیلی هوشمند باشد، از خودش می‌پرسد: «اشکال کارم کجاست؟»

    یاد گرفتن فروش حرفه‌ای، نیازمند آموزش است

    این فروشنده ممکن است اهل اینترنت باشد و کلیدواژه‌هایی مثل «فروش»، «فروشندگی»، «آموزش فروش»، «دوره‌های فروش» و… را در گوگل جست‌وجو کند و وارد مسیر درست آموزش شود. و البته از هم‌اکنون هم اگر نکاتی ریز اما موثر را به‌کار بگیرد، خواهد دید که کیفیت و در ادامه کمیت فروش‌هایش خیلی بهتر خواهد شد؛ مثلا:

    • همان ابتدای مکالمه در یکی دو جملۀ بسیار کوتاه توضیح بدهد که شمارۀ فرد را از کجا دارد و چرا با او تماس گرفته، و سپس بپرسد: «الان برای شما زمان مناسبی هست صبحت کنیم؟»
    • اگر پاسخ مثبت بود، تشکر کند و مکالمه را ادامه بدهد. اگر نه، بپرسد: «می‌توانم بپرسم چه زمانی برای شما مناسب‌تر است؟»
    • ممکن است مشتری بگوید: «فردا»؛ خانم بپرسد: «صبح یا بعدازظهر؟» و همین‌طور با گزینه‌ها پیش برود و ساعتی تعیین کند و آخر سر بگوید: «پس من یادداشت می‌کنم که فلان روز بین ساعت فلان و بهمان با شما تماس می‌گیرم.»
    • همیشه پس از سوال کردن از مشتری و شنیدنِ صبورانۀ پاسخ او، تشکر کند و بعد صحبتش را پی بگیرد.
    • لحن صدا و نوع گفتار، خیلی مهم است. مردم از صدایی که مثل نوارِ ضبط‌شده است و جملاتی کتابی و خسته‌کننده را بی‌اوج و فرود یک‌ریز تکرار می‌کند، خوششان نمی‌آید. باید روی صدا کار کرد و تکنیک‌های فن بیان را برای جذاب کردن مکالمه و درگیر کردن مخاطب، به‌خدمت گرفت. اینها چیزهایی است که ابتدا با آگاهی، و سپس با تمرین و تکرار جا می‌افتد.
    • فروشنده باید حس خوبی از خودش داشته باشد. خودش را دوست داشته باشد. احترام به خود و اعتماد به نفس داشته باشد. ضعف و وارفتگی حتی از پشت تلفن هم منتقل می‌شود و حس بدی در مخاطب ایجاد می‌کند که حتی اگر به خرید هم منجر شود، خریدار از خریدش راضی و خوشحال نخواهد بود. «شخصیت فروشنده» چیزی است که به‌کمک آگاهی و تمرین می‌تواند ساخته شود؛ و دوره‌های آموزشی‌ای نیز هستند که هوشمندانه برای همین منظور طراحی شده‌اند.
    • فروشنده باید محصولی را که می‌فروشد دوست داشته باشد و دلش بخواهد خودش هم از آن استفاده کند. می‌تواند از خودش بپرسد: «اگر این خریدار، همسر من یا مادر من یا پدر من یا دوست من بود، باز هم این محصول را به او می‌فروختم؟»
    • در ادامۀ نکتۀ بالا، فروشنده باید «نیاز» مخاطبش را تشخیص بدهد. او ممکن است بتواند با آموختن چند تکنیک فروشندگی، به هر کسی بفروشد یا به‌اصطلاح جنس را به او قالب کند؛ اما فروشندۀ خوب می‌داند که پایداریِ رابطه با مشتری خیلی مهم‌تر از فروختن یک کالا به اوست. او این نکته را آویزۀ گوشش کرده است: «هرگز سعی نکن چیزی را به مردم بفروشی که لازم ندارند؛ آنها خودشان می‌خرند.»
    • باید اجازه داد مشتری، سوال‌هایش را بپرسد و باید کمکش کرد که کاملا با محصول درگیر شود و اشتهایش نسبت به آن بالا برود. قیمت را معمولا باید در انتها و زمانی گفت که مشتری واقعا تشنۀ خرید محصول شده است. برای ارسال هدیه هم باید دلیل داشت. وقتی مشتری نسبت به خرید محصول بی‌میل است، فشار آوردن به او برای خرید آن با دستاویز هدیه‌ای مثل بلیت و…، غلط اندر غلط است.
    • مشتری شاید محصول را واقعا بخواهد، اما بار اول آن را نخرد. فروشنده‌ای که اعتماد به نفس‌اش کم است، می‌خواهد همان بار اول فروش را نهایی کند. او آن‌قدر از پاسخ «نه» خریدار می‌ترسد و طوری آن پاسخِ نه را «شخصی» تلقی می‌کند که می‌خواهد به هر قیمتی شده، مشتری با خرید محصول موافقت کند. فروشندۀ هوشمند و نابغه اما بلد است در صورت لزوم، چگونه پی‌گیری کند که هم به مقصود برسد و هم به‌اصطلاح «کنه» نشود!
    • همۀ اینها، زمانی که مشتری از قبل درخواست اطلاعات نکرده و شمارۀ او از راه‌های دیگری به دست آمده است، باید بسیار ظریف‌تر رعایت شود تا دلزدگی حاصل نشود. (هرچند، تماس گرفتن با اشخاص وقتی آنها خودشان شمار‌ه‌شان را در اختیار شما نگذاشته‌اند و اصلا خبری از شرکت و محصول شما ندارند، عموما و اصولا کاری غیراخلاقی و نادرست است. برای اطلاع‌رسانی به مشتریانِ بالقوه و گرفتن اطلاعات تماس‌شان از خود آنها، راه‌های خیلی بهتری وجود دارد.)

    اگر شما فروشنده و مخصوصا فروشندۀ تلفنی هستید، دفعۀ بعد سعی کنید این نکات را رعایت کنید. نتیجه‌اش می‌تواند شما را شگفت‌زده کند. و البته، اگر فروشندگی عشق و علاقۀ قلبی شماست و می‌خواهید در کار خود بدرخشید، حتما از همین حالا آموزشِ جدی خود را جدی بگیرید!

    ▫️علی‌اکبر قزوینی

  • مشتری را هیچ‌وقت دست خالی روانه نکنید

    مشتری را هیچ‌وقت دست خالی روانه نکنید

    فروشندگان بزرگ با این مثلِ قدیمی اما واقعی زندگی می‌کنند: «هیچ‌کس دوست ندارد چیزی به او بفروشند؛ بلکه دوست دارد به او کمک کنند.» یک فروشنده چطور می‌تواند به مشتریان خود کمک کند؟

    فروشندۀ نابغه به جای این‌که مشتریان را به شکل اسکناس ببیند، آنها را به شکل انسان‌هایی می‌بیند که مسائلی دارند. و فروشنده، آماده است تا آن مسائل را حل کند. بنابراین گوشی باز برای شنیدن دارد.

    او هوشمندانه می‌تواند مشتری را هدایت کند تا مسائل اصلی خود را مطرح کند، و با مهربانی و قلبی بزرگ، آنها را به‌درستی کمک می‌کند. این‌گونه است که حتی اگر خودش کالا یا خدمت خاصی را نداشته باشد که بتواند مسئلۀ مشتری را حل کند، فروشنده‌های قابل اعتماد دیگری را به او معرفی می‌کند.

    یک فروشندۀ نابغه به‌درستی باور کرده که روزی‌رسان خداست؛ و بنابراین هرچند هوشمندانه در پی درآمد و کسب سود بیشتر است، اما «اضطرابِ درآمد» ندارد و برای به دست آوردن پول، به هر کاری دست نمی‌زند. او می‌داند که هر مشتری، فرستاده‌ای از سوی خداوند است؛ و خوشحال و سپاسگزار است که خداوند آن‌قدر او را دوست داشته که بندگانش را برای حل مسائل‌شان نزد او می‌فرستد.

    تشخیصِ نیازِ مشتری، هنرِ فروشندگانِ نابغه

    یکی از هنرهای فروشندگان نابغه، تشخیص نیاز مشتری و پاسخ درست به این نیاز است. فروشندگان نابغه می‌دانند که یک مشتری که حتی شاید سوالی پیش پا افتاده داشته باشد، بر حسب نیازی و دلیلی به آنها مراجعه کرده و برای همین تلاش می‌کنند آن دلیل را کشف کنند و آن نیاز را برآورده سازند.

    فروشندگان نابغه البته از قانون ۲۰-۸۰ آگاهند و می‌دانند که ارزش همۀ مشتریان برای سیستم کسب‌و‌کار آنها یکسان نیست؛ در عین حال آگاهند که راه دسترسی به مشتریان ۲۰ درصدی، از توجه دقیق و ارزش نهادن به همۀ مشتریان می‌گذرد. چرا که هر مشتری که به سمت آنها روانه شده فرستادۀ خداوند است و آن را که خدا فرستاده، دست خالی نباید فرستاد. دو داستان زیر به روشن‌تر کردن این مطلب بیشتر کمک خواهد کرد.

    جواب سربالا، دل مشتری را می‌شکند

    دوستی تعریف می‌کرد که چند وقت پیش برای درست کردن آینه بغل ماشینِ نه‌چندان گران‌قیمتش، راهی یکی از خیابان‌های معروف پایتخت شده بود که در راسته‌ای از آن، فروشنده‌های لوازم ماشین مستقر هستند. از یکی از آنها، قفل فرمان (که لازم داشت) خرید و دربارۀ تعمیر آینه بغل هم سوال کرد. فروشنده فقط گفت که در اینجا چنین تعمیرکننده‌ای را سراغ ندارد.

    فروشگاه بعدی، پخش ماشین و ملحقات آن را می‌فروخت و دو جوان داخل مغازه پشت کانتر نشسته بودند. در پاسخ به سوال این دوست، آنها حتی زحمت حرف زدن هم به خودشان ندادند و فقط با تکان دادن کلّه القا کردند که چیزی در این مورد نمی‌دانند.

    این دوست تعریف می‌کرد که از رفتار آنها بسیار دل‌آزرده شد. سرانجام، فروشنده‌ای در مغازه‌ای دیگر آدرس داد که برای تعمیر آینۀ بغل باید به کدام خیابان رفت (خیلی هم دور نبود، و بسیار بعید بود که فروشنده‌های دیگر از آن بی‌خبر بوده باشند).

    اینجا به این نکتۀ شاید ساده اما بسیار مهم می‌رسیم: فروش فقط این نیست که مشتری جنسی یا خدماتی را که ما داریم بخواهد و بخرد و در قبالش پول بدهد. فروش یعنی تشخیص و برآورده کردن نیاز مشتری. آن فروشنده‌ای که هدفش را چنین چیزی گذاشته و می‌خواهد به خریدارانش خدمت کند، راه ثروت را هم برای خود باز می‌کند. اما کسی که فرستاده‌های خداوند را از خود می‌راند، فقط در راه کاستن از روزی و ثروت خودش تلاش کرده است.

    به مشتری راه‌حل بدهید

    یک جنبۀ نبوغ در فروش، توجه به ظرافت‌ها و نکته‌های ساده ــ اما موثر‌ ــ است. معمولا اگر خودپردازِ یک بانک امکان خدمات‌دهی نداشته باشد، پیامی روی صفحۀ نمایشگر نقش می‌بنند مبنی بر عذرخواهی از این‌که موقتا این دستگاه قادر به خدمت‌دهی نیست. در واکنش به چنین پیامی، مشتری چه می‌کند؟ احتمالا کمی غرغر، و بعد می‌گردد آن اطراف دستگاه خودپرداز دیگری پیدا کند یا این‌که راهش را می‌کشد و می‌رود تا شاید ساعتی دیگر یا مثلا در راه برگشت به خانه، از همان دستگاه یا یک خودپرداز دیگر استفاده کند.

    اما آیا می‌شود این پیامِ خنثای قطع سرویس و عذرخواهی را کاربردی‌تر کرد و به مشتری طوری پاسخ گفت که احساس کند نیاز او دیده شده و برایش راهی اندیشیده شده است؟ پیامی که چند وقت پیش روی یک خودپرداز دیدم و برایم تازگی داشت، دقیقا دارای همین مشخصات بود. این پیام، خیلی ساده می‌گفت که «دستگاه در حال حاضر قادر به خدمات‌دهی نیست؛ لطفا از یک خودپرداز دیگر استفاده کنید.»

    آیا شما هم چنین تجربه‌هایی دارید؟ این‌که یک فروشنده نیاز شما را به‌درستی تشخیص داده و برایش راه‌حل ارائه کند؟ خود شما در برخورد با مشتریانتان چگونه رفتار می‌کنید؟ خوشحال می‌شوم تجربه‌ها و دیدگاه‌های خود را اینجا بنویسید.

    ▫️علی‌اکبر قزوینی

  • افزایش فروش با یک روش فوق‌العاده عالی و کاربردی: تغییر گفت‌وگوی ذهنی

    افزایش فروش با یک روش فوق‌العاده عالی و کاربردی: تغییر گفت‌وگوی ذهنی

    افزایش فروش همیشه دغدغه صاحبان کسب‌وکار و فروشنده‌ها از هر صنف و نوعی است. مهم نیست شما لباس می‌فروشید، ابزارآلات، محصول آموزشی، کتاب، خدمات اینترنتی و…، در هر صورت، افزایش فروش یکی از خواسته‌ها و دغدغه‌های مهم شماست مخصوصا اگر به دلایل مختلف، فروش نسبت به قبل ــ و آنچه که همیشه معمولِ کسب‌وکار شما بوده است ــ کمتر شده یا به‌اصطلاح دچار رکود شده باشد. در این مقاله، به معرفی و تشریح یک روش عالی و کاربری برای افزایش فروش خواهم پرداخت که همین الان می‌توانید استفاده از آن را شروع کنید!

    وقتی مردم نمی‌خرند!

    اغلب افراد وقتی با این وضعیت رکود مواجه می‌شوند، معمولا نخستین چیزی که به زبان می‌آورند این است که «مردم نمی‌خرند!» طبیعی است که این گفته، در ذهن آنها هم مُدام تکرار می‌شود.

    یعنی وقتی در طول روز می‌بینند تعداد مراجعان به فروشگاه یا ‌وب‌سایت یا کسب‌وکار آنها کمتر از قبل شده، زنگ‌خور کمتر شده است و اتفاقاتی نظیر این، و از میان آنها، تعداد کسانی که در نهایت خرید می‌کنند نیز خیلی کمتر شده، شروع به یک گفت‌وگوی مخرّبِ ذهنی با خود می‌کنند: «مردم نمی‌خرند!»

    این گفت‌وگو که با خودِ ذهنی صورت می‌گیرد، وارد چرخهٔ مخربی می‌شود که به اُفت حال و انرژی می‌انجامد و این حالِ بد، موجب می‌شود که کوچک‌ترین تلاشی برای تغییر وضع موجود انجام نشود و حتی همین فروش‌های فعلی هم کمتر شود.

    چرخه مخربِ ذهنی چطور کسب‌وکار شما را زمین می‌زند؟

    فرض کنید شما فروشنده‌ای هستید که یک مغازه لباس‌فروشی کنار یکی از خیابان‌های پررفت‌وآمد دارید. قبلا هر روز افراد زیادی به فروشگاه شما «مراجعه» می‌کردند و درصد قابل توجهی از آنها هم تبدیل به «خریدار» می‌شدند. به اصطلاحِ بازاریابی، هم «ترافیک» (traffic) ورودی شما مطلوب بود و هم «نرخ تبدیل» (conversion rate) مربوطه.

    اما در وضعیت رکود، مثلا ممکن است ترافیک نصف یا یک‌چهارم یا حتی کمتر شده باشد (اگر قبلا هر ساعت ۲۰ نفر مراجع می‌آمد، الان فقط ۴ نفر مراجعه می‌کنند)، و نرخ تبدیل هم ممکن است از ۲۰ درصد به ۱۰ درصد تقلیل یافته باشد؛ یعنی اگر از ۲۰ نفر قبلی، ۴ نفر در نهایت خرید می‌کردند، الان از ۵ نفر، فقط ۰/۵ نفر خرید می‌کنند! (به عبارت دیگر، قبلا هر یک ساعت ۴ نفر خرید می‌کردند، الان هر دو ساعت فقط ۱ نفر خرید می‌کند.)

    با این حساب، میزان فروش به یک‌هشتم تقلیل یافته که این امر، روی سود تاثیر می‌گذارد و حتی ممکن است موجب شود سرپا نگه داشتن کسب‌وکار دیگر دلیل منطقی نداشته باشد. به این شکل که هزینه‌های اجارهٔ فروشگاه و پرسنل و برق و…، مساوی یا بیشتر از میزان سود شود. طبیعی است که در چنین شرایطی، یک فروشنده به این نتیجه برسد که «چون مردم نمی‌خرند، پس من هم ناچارم کارم را تعطیل کنم!»

    اما فراموش نکنیم که رسیدن به این نتیجه‌گیری، درست از همان گفت‌وگوی ذهنی (با خود و با دیگران) آغاز شد که «مردم نمی‌خرند!»

    بگردیم ریشه کاهش فروش را پیدا کنیم و آب را از سرچشمه درست کنیم!

    سعدی در یکی از بیت‌های زیبا و پرمعنای خود می‌فرماید:

    سرِ چشمه شاید گرفتن به بیل
    چو پُر شد نشاید گذشتن به پیل!

    یعنی یک جریان آب (اینجا جریانی از گفت‌وگوی مخرب ذهنی) را که می‌شد همان ابتدا با بیل در برابرش ایستاد، وقتی قوی و پرزور شود (وارد چرخه مخرب شود) دیگر با فیل هم نمی‌شود جلویش را گرفت!

    اگر در همان نقطهٔ گفت‌وگوی مخرب ذهنی، جلو آن گرفته نشود، این چرخه مثل بهمن بزرگ و بزرگ‌تر خواهد شد طوری که صاحب کسب‌وکار ممکن است مجبور شود عذر کارمندانش را بخواهد و کارش را تعطیل کند و حتی مقروض و بدهکار شود.

    یک تغییر ساده در جمله‌بندی، و آغاز رونق مجدد در فروش!

    اما چطور می‌توان آن گفت‌وگوی ذهنی را تغییر داد؟ با یک تغییر ساده در جمله‌بندی و دستور جمله. یعنی جمله را از حالت خبری، به پرسشی تبدیل کردن، و اختیار را از بیرون و عوامل بیرونی برداشتن و تحت سیطرهٔ خود درآوردن.

    ساده‌اش این است؛ جملهٔ «مردم نمی‌خرند!» را تبدیل کنیم به این: «من چه کار می‌توانم کنم که مردم بخرند (و بیشتر بخرند)؟»

    «مردم نمی‌خرند» یک جمله خبری است، اما خبری که لزوما درست نیست. این خبر، صرفا از مشاهدات برآمده اما با احساسات درونی و احتمالا ناخودآگاه جمعی و ناکامی‌های گذشته در هم آمیخته شده و مثل کوه سنگین شده است. درست‌ترش این است که گفته شود «خرید مردم کمتر شده است.» بار هیجانی و احساسی این جمله کمتر است و بنابراین، کمتر احتمال دارد که وارد چرخه مخرب شود.

    استفاده از منطق و فلسفه برای افزایش فروش!

    گام منطقی دیگر این است که با خود بگوییم حالا که خرید مردم کمتر شده است، پس این امر دلایلی دارد. یک سری از آن دلایل در اختیار من نیست، اما یک تعداد از آن در اختیار من است. من همچنان می‌توانم کاری کنم که «ترافیک» و «نرخ تبدیل» بیشتر شود. من می‌توانم کاری کنم که مشتریان قبلی، باز هم به من مراجعه کنند و بیشتر بخرند. من می‌توانم با طراحی و اعمال یک سیاست مرجوعی کالا و بازگشت پول، کاری کنم که ریسکِ خریداران در لحظهٔ نهایی کردنِ خرید و پرداخت پول، کمتر شود (و در نتیجه راحت‌تر بخرند و آمار فروش در کل افزایش پیدا کند).

    می‌بینید، به همین سادگی می‌توان توجه را از عوامل بیرونی و خارج از اختیار خود، به درون و به جایی آورد که من بر آن اختیار دارم.

    کاری که همین الان برای افزایش فروش خود می‌توانید انجام بدهید

    پیشنهاد می‌کنم اگر به افزایش فروش خود علاقه‌مندید و دغدغه جدی در این مورد دارید، این پرسش را که «من چه کار می‌توانم کنم که مردم بخرند و بیشتر بخرند؟»، روی کاغذ بنویسید (بهتر است در یک دفترچه باشد) و پاسخ‌های خود را هم بنویسید. می‌توانید در نشست‌های مختلف به این پرسش و پاسخ‌ها بپردازید. خواهید دید که از درون شما چه راه‌حل‌هایی خواهد جوشید.

    ضمنا می‌توانید کلیدواژه‌های افزایش فروش، آموزش فروش و… را در اینترنت جست‌وجو کنید و مقاله‌های مختلف، کتاب‌های خوب، محصولات و دوره‌های مرتبط با فروش و مشتری‌مداری را بیابید و از آنهایی که فکر می‌کنید می‌تواند به شما کمک کند، استفاده کنید.

    لطفا اینجا بنویسید که همین حالا برای افزایش فروش خود چه اقدامی انجام خواهید داد. تصمیم خود را بنویسید. مثلا بنویسید همین الان سراغ دفتر و قلم می‌روم برای این پرسش و پاسخ‌ها. بنویسید و همین الان متعهد شوید تا ذهن شما بداند که شما در عزم خود برای افزایش فروش، جدی هستید.

    سخن آخر

    همان‌طور که دیدید، دست ماست که به‌راحتی با تغییر گفت‌وگوی ذهنی خود و تبدیل جمله خبریِ یأس‌آور به یک جمله پرسشیِ انگیزاننده (نه انگیزشی!)، چرخه مخربِ رکود را به چرخه سازندهٔ افزایش فروش تبدیل کنیم. خاطرمان باشد: مردم همیشه می‌خرند. اگر مردم از ما نمی‌خرند، یا کالاها و خدماتمان مورد نیازشان نیست، یا آنها را به افراد اشتباهی داریم عرضه می‌کنیم، یا استراتژی‌های بازاریابی و فروش ما کارایی ندارد.

    ▫️علی‌اکبر قزوینی

  • مُشت‌زنی، فردای روز کریسمس!

    مُشت‌زنی، فردای روز کریسمس!

    در این پادکست، به مناسبت فردای کریسمس که در کانادا و برخی کشورها با نام Boxing Day تعطیل رسمی است ــ و البته یک نوع تعطیلی خاص که اجناس در آن با تخفیف‌های دیوانه‌وار عرضه می‌شوند و از این رو یک shopping holiday (تعطیلی مخصوص خرید) است ــ بیشتر از همه، به دو پرسش پرداخته‌ام. پرسش‌هایی که به‌جای پاسخ به آنها، می‌خواهم از شما دعوت کنم با هم بیشتر درباره‌شان تأمل کنیم.

    برای شنیدن فایل صوتی این پادکست، دو راه هست که هر کدام را دوست دارید می‌توانید انتخاب کنید:

    ۱. این پادکست را آنلاین، از طریق پخش‌کنندهٔ صوتی زیر بشنوید:

    ۲. فایل آن را دانلود و گوش کنید (mp3، حجم: ۱۱ مگابایت).

    متن پیاده‌شدهٔ پادکست:

    سلام به شما دوستان عزیز هدفمند و ارزش آفرین علی اکبر قزوینی هستم ۲۶ دسامبر یعنی فردای روز کریسمس در کانادا و بعضی از کشورها تعطیلی‌ای هستش به نام باکسینگ دی و این تعطیل یه تعطیلی خاصی هستش به اصطلاح تعطیلی روز خریده به این معنا که بسیاری از فروشگاهها اجناسشون رو با تخفیف‌های خیلی ویژه عرضه می‌کنند به مشتریان و مشتریان هم بسیار استقبال می‌کنند از چنین تخفیف‌هایی و چنین روزی طوری که ممکنه شما ببینید که از ساعت ۵ صبح مشتریان جلوی در فروشگاه صف کشیدن و منتظرند که فروشگاه باز بشه و اون جنسی رو که مد نظرشون هست خریداری بکنند خیلی از اجناس تخفیف های خیلی زیادی میخورند در چنین روزی. اجناسی مثل تلویزیون ممکنه باشه مبلمان ممکنه باشه ظروف ممکنه باشه و البسه تخفیف‌هایی هستش که معمولاً این مقدار تخفیف در هیچ روز دیگه از سال یا در هیچ زمان دیگری از سال ارائه نمیشه و برای همین خیلی‌ها مترصد هستند و منتظر هستند که روز باکسینگ دی فرا برسه و برن اون اجنسی که مد نظرشون هست رو خریداری بکنند.

    و چرا صف وایمیستن چون که معمولاً موجودی اجناسی که با این قیمت‌های خیلی کم تخفیف های خیلی زیاد. عرضه شده معمولاً موجودیشون کم هست و اگر که در واقع اون موجودی که فروشگاه در نظر گرفته برای ارائه با تخفیف تموم بشه دیگه بانک قیمت عرضه نخواهند شد کالاها برای همین مشتری‌ها صف وایمیستند تا اینکه مطمئن باشند اون کالا رو با اون قیمت خیلی کم حتما میتونن دریافت بکنند و خب صحنه‌های جالبی رو آدم می‌بینه از اینکه به هر حال مشتریان از صبح خیلی زود صف وایستادن جلوی فروشگاه ها حتی گاهی وقتا فروشگاه های که ابزار فروشی هم هستند و بعضی از ابزارها را با تخفیف‌های خیلی زیاد عرضه کردن حتی آچار و پیچ گوشتی را شما می‌بینید که مشتریان از صبح خیلی زود با سبدهای خرید هجوم میارند و می‌خوان که خریدشون رو انجام بدن.

    اما این باکسینگ در واقع چی هست دقیقاً؟ باکسینگ دی شاید عنوانش رو بشه در واقع باکسینگ مشت زنی هم ترجمه کرد اما خیلی به این باکسینگ ربطی نداره گویا از کریسمس باکس میادش عنوان این روز و روزی بوده که به اصطلاح حالا هدایایی را افرادی دریافت می‌کردند اما به هر ترتیبی الان بیشتر تعطیلی هستش که به اصطلاح خیلی مترادف شده با روز خرید و یک شاپینگ هالیدی و اینکه در واقع افراد میان و اجناس رو با تخفیف های خیلی زیاد و قیمت کم خریداری میکن. و مثلاً فرض کنید که در آمریکا حالا این روز به این شکل در واقع بهش نگاه نمیشه و توی آمریکا فردای روز شکرگزاری و تنکس گیوینگ هستش که به عنوان بلک فرایدی معروفه یا حالا میشه جمعه سیاه ترجمه‌اش کرد هرچند که این ترجمه اصلاً ربطی در واقع به اون عبارت نداره اما به هر حال اون روز روزیه که توی آمریکا اجناس خیلی با تخفیف زیادی عرضه میشن هرچند که اون روز رو در کانادا هم فروشگاه‌ها اجناس رو با تخفیف زیاد عرضه می‌کنند.

    و معمولاً یکی از نکاتی که در چنین تعطیلاتی وجود داره در چنین خریدهایی وجود داره این هستش که معمولاً در حالت عادی شما جنس را از فروشگاه بخری امکان اینکه تحت شرایط جنس رو پس بدی و پول خودت رو پس بگیری یا اینکه جنس رو بخوای تعویض کنی وجود داره اما به خاطر تخفیف‌های خیلی زیادی که در روز فرض کنید که باکسینگ دی. به اجناس تعلق میگیره و اینکه موجودی اجناسی که عرضه میشه با اون قیمت محدود هست تقریباً همه فروشگاه‌هایی که توی باکسینگ دی در واقع فروش دارند جنس رو یا کالای فروخته شده رو برای تعویض یا برای اینکه پولش رو پس بدن قبول نمی‌کنند به اصطلاح در واقع ریترن اند ریفان نداره حالا این موضوع در واقع بازگشت جنس و پس دادن پول مشتری و تعویض جنس موضوعی هستش که توی وبیناری که در نظر دارم به زودی برگزار کنم بهش خواهم پرداخت.

    اما من این فایل صوتی رو دارم ضبط می‌کنم بیشتر برای اینکه چند تا سوال از خودمون بپرسیم در این فایل دنبال جواب نیستم دنبال پرسیدن سوال هستم و می‌دونیم که پرسیدن سوال‌های خوب گاهی وقت‌ها خیلی مهمتر از رسیدن به جواب هستش و می‌خوام این سوال‌ها رو بپرسم و راجع بهش فکر بکنیم. راجع بهش فکر بکنیم و ببینیم که به چه پاسخ‌هایی برای خودمون خواهیم رسید.

    من هر وقت که این مدل خریدها رو میبینم و این مدل تخفیف‌ها رو می‌بینم و هجوم مشتری‌ها رو می‌بینم برای اینکه بیان از این تخفیف‌ها استفاده بکنن برای من یک سوالی پیش میادش میگم اون کسانی که دنبال این تخفیف‌ها میان دنبال می‌کنند این تخفیف‌ها رو توی وب سایت‌ها توی به اصطلاح اون کاتالوگ فروشگاه که اینجا به فلایر معروف هستش و یک حالت روزنامه مانند داره که چاپ شده هست و اجناسی که تخفیف به آنها تعلق گرفته رو در اون کاتالوگ آگهی شده و عکسش و قیمتشون اومده من از خودم می‌پرسم: «کسانی که دنبال این تخفیف ها هستند و کسانی که این تخفیف‌ها رو طراحی می‌کنند چه تفاوتی با هم دارند؟»

    چرا کسانی برای باکسینگ دی برای بلک فرایدی برای تخفیف‌های هفتگی یا به هر حال برای هر مدل فروش‌های ویژه دنبال این هستند که طراحی بکنند که چه مدل تخفیف‌هایی بذارند به چه شکل در واقع بازاریابی بکنند برای این روزهای خاص چطور مشتری‌ها رو جذب بکنند؟ و کسانی که در واقع دنبال این تخفیف‌ها هستند چه کسانی هستند؟ چه تفاوتی بین مدل فکری این دو گروه وجود داره؟ به نظر من این سوال خوبی هستش که بهش فکر بکنیم.

    اگر ما همش دنبال تخفیف همش دنبال پیدا کردن اجناس با کمترین قیمت هستیم همش توی حالا وب سایت‌ها توی ایمیل اینور اونور دنبال این هستیم ببینیم که جنسی کدوم جنس داره با تخفیف عرضه میشه کجا تخفیف بیشتری داره میده اگر بیشتر وقتمون رو به این موضوع داریم سپری می‌کنیم یه خورده به خودمون بیایم یه خورده بایستیم تحمل بکنیم و ببینیم که آیا به نوعی به بازی گرفته نشدیم توسط کسانی که دارن این تخفیف ها را طراحی می‌کنند آیا کار مهمتری نداریم که انجام بدیم؟ آیا اگر که ما به کسب و کار خودمون به اون کاری که داریم انجام میدیم خیلی با تمرکز بیشتر بپردازیم و پول بیشتری بتونیم به دست بیاریم آیا قادر نخواهیم بود اجناسی که دوست داریم خریداری بکنیم کالاهایی که دوست داریم خریداری بکنیم خدماتی که دوست داریم استفاده بکنیم؟ آیا اون موقع قادر نخواهیم بودش در هر حالتی و با هر قیمتی که بودش بخریم و استفاده بکنیم و خیلی دنبال تخفیف نباشیم؟ 

    من نمیگم دنبال تخفیف بودن چیز بدی هستش نه اصلا اینطور نیست و خود من هم سعی می‌کنم اگر جنسی قراره خریداری کنم اون جنس رو با مناسب ترین قیمت پیدا بکنم و بخرم. اما اینکه همش دنبال تخفیف باشیم بخواهیم کله سحر صبح زود بلند شیم بریم صف وایسیم و مثلاً فرض کنید یک تلویزیون رو ۵۰ درصد با تخفیف خریداری بکنیم یه خورده برای من سوال هست یه خورده برای من ثقیل هستش یعنی میگم که اون کسی که داره اون صاحب فروشگاهی که داره این تخفیف رو طراحی میکنه در واقع چرا من مدل فکری اون رو نَرَم پیدا بکنم و مدل فکری اون رو نخوام که در زندگی و کسب و کار خودم پیاده بکنم؟ من بیشتر دنبال اون هستم تا اینکه فقط بخوام دنبال تخفیف باشم و فقط دنبال این باشم ببینم که صاحبان فروشگاه‌ها کی دارن تخفیف می‌ذارن و من برم پولم رو در واقع دو دستی تقدیم اونها بکنم.

    و باز سوالی که در همین حیطه به نوعی برای من پیش میادش اینجا فروشگاه‌های بزرگ رو که ما توی ایران بهش می‌گیم مرکز خرید یا پاساژ به عنوان مال اینجا میشناسند و من هر موقع که وارد یکی از این مال‌ها یا مراکز خرید میشم و میبینم کسی یا کسانی رو که دارن تِی می‌کشند کف اون مال رو این سوال در ذهنم پیش میادش که اون کسی که صاحب مال هستش صاحب مرکز خرید هست با این کسی که داره کف زمین در واقع مرکز خرید رو طی میکشه اینها چه فرقی با همدیگه دارند؟ چرا یکی صاحبِ مال شده و یکی تی‌کشِ کفِ مال؛ چرا؟ به نظر من این هم سوال خوبیه که می‌تونیم از خودمون بپرسیم.

    من همونطوری که خدمتتون عرض کردم در این فایل در این فایل صوتی دنبال این نیستم که به شما بخوام جوابی بدم شاید جواب خیلی سرراستی وجود نداشته باشه اما به نظر من این سوال‌ها خیلی می‌تونه ذهن ما رو باز بکنه و کمکمون بکنه که یه خورده out of the box یه خورده خارج از چهارچوب فکر بکنیم و ببینیم دقیقا دور و بر ما چی داره میگذره از خودمون بپرسیم اون کسی که داره تخفیف‌ها رو طراحی میکنه با اون کسی که همش دنبال تخفیف گرفتن هستش این‌ها چه فرقی با همدیگه دارند هر کدوم چطوری فکر می‌کنند. و کدوم یکی از این‌ها احتمال اینکه در زندگی از لحاظ مالی موفق‌تر بشه بیشتره؟ از خودمون بپرسیم و بذاریم که ذهنمون پاسخ‌ها رو در برابر ما قرار بده.

    من مطمئنم که اگر یک همچین سوال‌هایی از خودمون بپرسیم و اجازه بدیم که ذهنمون در پی پاسخ‌ها بره حتماً خیلی موفق تر خواهیم شد تا اینکه صرفاً و همیشه دنبال این باشیم که حالا بخواهیم تخفیف بگیریم یا اینکه بخوایم اجازه بدیم دیگر به نوعی ذهن ما رو باهاش بازی بکنن و اون. حالا اهدافی که دارند نمیگم اهداف بدی هستش اون کسی که بازاریابی داره انجام میده میخواد به شما کمک بکنه که اون جنس مد نظرتون رو خریداری بکنید اما اگر که ما بتونیم یک همچین سوال‌هایی از خودمون بپرسیم تأمل بکنیم و صرفاً و به شکل شرطی واکنش نشون ندیم به فروش‌های ویژه و تخفیف و امثالهم اون وقت می‌تونیم موفق‌تر باشیم و صرفاً بازیچه ترفندهای بازاریابی نباشیم.

    خیلی متشکرم از شما که به این فایل صوتی گوش کردید. براتون ایام خوب و خوشی آرزومندم.

    ▫️علی‌اکبر قزوینی

  • ناشران چگونه می‌توانند در نمایشگاه کتاب، بیشتر بفروشند؟

    ناشران چگونه می‌توانند در نمایشگاه کتاب، بیشتر بفروشند؟

    وقتی بلندگوی قطار مترو اعلام می‌کند که به ایستگاه مصلّی رسیده‌ایم و درها باز می‌شوند، انبوهی از جمعیت از قطار بیرون می‌آیند و ردّشان را اگر پی بگیری، می‌بینی که تابلوهای «به طرف نمایشگاه کتاب» را دنبال می‌کنند تا در نهایت سر از محوطۀ مصلای تهران درآورند که در اردیبهشتی دیگر، میزبان بزرگ‌ترین و شاید مهم‌ترین رویداد فرهنگی در ایران است.

    حتی در سال‌هایی هم که برخلاف امسال، نمایشگاه کتاب فاقد حضور برخی از ناشرانِ تأثیرگذار و جریان‌ساز و کتاب‌هایی متنوع و شوق‌برانگیز بود، کسی که به نمایشگاه کتاب می‌رفت اذعان می‌کرد که جمعیت فراوانی در ۱۰ روزۀ برگزاری نمایشگاه از این محل بازدید می‌کنند.

    این نمایشگاه از لحاظ تعداد افرادی که در هر لحظه در آن حضور دارند، آن‌قدر بزرگ و مهم هست که صدها یا شاید هزاران نفر فقط در کار نظارت بر امنیت آن هستند تا کسانی که به نمایشگاه می‌آیند (از پیران گرفته تا کودکان خردسال و حتی نوزادها) با احساس آرامش و خاطری آسوده در میان کتاب‌ها قدم بزنند و شُش‌های خود را از فرهنگ پُر کنند و مست شوند.

    ترافیک یعنی مشتری!

    نمایشگاه کتاب آن زمان که در شمال بزرگراه چمران بود ترافیک سنگینی را بر این ناحیه تحمیل می‌کرد و هرچند شاید فضای بهتری برای گشتن داشت، اما تهران و تهرانی‌های گذرنده از آن معبرِ ترافیکی را برای چندین روز عاصی می‌کرد. جای جدید نمایشگاه نیز هرچند برای این کار مناسب نیست، اما راه‌حلی موقت است تا هم این نمایشگاه بتواند برگزار شود و هم از لحاظ دسترسی (قطارهای مترو) راحت‌تر باشد و فشار ترافیکی کمتری را بر شهر وارد آورد.

    اما عجیب‌ترین نکته یا بنیادین‌ترین پرسش این است که چرا اصولاً چند میلیون انسان از سراسر ایران در این ده روزه رنجِ آمدن به نمایشگاهی در فضایی نه چندان مناسب با غرفه‌های تنگِ چسبیده به هم و فضای گرم و شلوغ را به جان می‌خرند؟ و با این حال چرا کسب‌وکارِ کتاب در کشور ما همچنان ضعیف و نحیف است و اصلاً در شأن کشوری نیست که به قول دکتر «محمدعلی اسلامی ندوشن» مهم‌ترین ویژ‌گی‌اش «فرهنگی بودن»اش است؟ این مقاله، می‌کوشد پاسخی برای این پرسش‌ها بیابد.

    بازار مرکزی بهتر است یا توزیع فراگیر؟

    من و شما اگر شیر و پنیر بخواهیم، هرگز راهمان را به سمت بازار اصلی شهرمان دور نمی‌کنیم تا با کلی پیاده‌روی و خستگی، بطری‌ای شیر و بسته‌ای پنیر بخریم. تقریباً در هر محله‌ای، ده‌ها بقّالی و سوپرمارکت هستند که اشخاص می‌توانند مایحتاج خوراکی خود را از آنها خریداری کنند.

    اما اگر کتاب بخواهیم چه؟ شاید بگویید مگر کتاب شیر و پنیر است که هر روز به آن نیاز داشته باشیم؟ و پاسخ این است که اگر چشم‌هایمان را می‌بندیم و درمی‌یابیم جایی که بتوان نامش را «کتابفروشی» گذاشت در اطرافمان چقدر اندک است و اصولاً از بامداد تا شامگاه چقدر کم از کتاب می‌بینیم و می‌خوانیم و می‌شنویم، دقیقاً دلیلش این است که افراد زیادی تصور می‌کنند کتاب کالایی است که نیازِ مبرم به آن وجود ندارد و خوراک و نان و میوه نیست که اگر به فرد نرسد، اتفاقی هولناک برایش بیفتد.

    برای اکثر افراد، بودجه گذاشتن برای خرید کتاب تنها زمانی روی می‌دهد که ده‌ها خرج کوچک و بزرگ دیگر را انجام داده‌اند (و بسیاری‌شان نالازم) تا آنچه را که از بودجۀ امور ضروری مانده، به کتاب اختصاص ‌دهند. روشِ درست‌تر این است که کتاب را باید یکی از ضروریاتِ زندگی تلقی کرد که وجودش و حضورش و بهره بردنِ روزانه از آن، مثل صبحانه و ناهار و شام ضروری است و بنابراین آنچه از «بودجۀ ضروریات» (که پس از امور مهمی مثل خوراک و پوشاک و آموزش و کتاب) می‌ماند را می‌توان صرف امور کمتر ضروری مثل عوض کردن مبلمان، خرید یک جفت کفش اضافه، ارتقای مدل ماشین، خرید تلویزیون خمیده به جای تلویزیون تخت! و نظایر آن کرد.

    اما چرا مردمی که در روزهای عادی کمتر کتاب می‌خرند، خریدهایشان در روزهای نمایشگاه آنقدر هست که همۀ ناشران روی آن حساب ویژه‌ای باز می‌کنند؟ این تناقض (پارادوکس) را چگونه می‌توان توضیح داد؟

    در زندگی روزمره چقدر کتاب «می‌بینیم»؟

    اجازه بدهید دست به دامان شعری معروف شوم که حتماً شنیده‌اید: «از دل برود هر آن که از دیده برفت.» این کتابِ عزیز و نازنین در روزهای عادیِ زندگیِ ما دقیقاً در کجای دیدگان ما قرار دارد که بخواهیم راه به دلمان ببرد؟ آیا اگر کسی واقعاً عاشق و دلباختۀ کتاب نباشد، در یک روز عادی ساعت‌ها وقت صرفِ جست‌وجوی کتاب در سایت‌های اینترنتی یا کتابفروشی‌های عادی می‌کند؟

    کتابْ کمتر در برابر دیدگان ماست، نشریات کتابی ما بسیار نحیف، خنثی یا بیش از حد دنبال مخاطب خاص هستند (فقط برای نمونه، ضمیمۀ کتاب روزنامۀ معتبر نیویورک تایمز که شاید روی کلِّ بازار کتاب آمریکا اثر می‌گذارد، نشان می‌دهد که می‌توان مخاطب عام هم داشت و مبتذل نشد؛ و در ادامۀ همین صحبت باید اشاره کرد که در ایران «نقد حرفه‌ای کتاب» عملاً نداریم و جایزه‌های کتابی بیشتر محفلی هستند تا برآمده از نظرات کارشناسی)، بر دیوارها و بیلبوردهای شهرهای ما تقریباً اثری از کتاب نیست، و رسانۀ ملی که تمام اتفاقات کم‌اهمیت یک مسابقۀ دست چندم فوتبال را واکاوی می‌کند، رویکردی به کتاب دارد که نشان می‌دهد این زمینۀ فرهنگی جزو دغدغه‌هایش نیست.

    آیا پس باید تعجب کنیم که چرا کمتر کسی از آدم‌های عادی جامعه خبردار می‌شود که کتابفروشی طهوری ــ که بیش از نیم‌ قرن کنار خیابان انقلاب جماعتی را با کتاب آشنا کرده و فقط به عنوان نمونه شعرهای سهراب سپهری را به دست صدها هزار نفر رسانده ــ در آستانۀ تعطیلی است؟

    آیا باید از دولت انتظار داشته باشیم فروش کتاب را بالاتر ببرد؟!

    اما اگر ایجاد تسهیلات و معافیت‌های مالیاتی، کاستن از هزینه‌های پستی ارسال کتاب، دادن وام‌های بلندمدت با بهره‌های کم به ناشران و کتابفروشان، تخفیف برای تبلیغات کتاب و مهم‌تر از همه فراهم آوردن فضایی که خلاقیت و اندیشه ــ با در نظر گرفتن همۀ ملاحظات جامعۀ ایران ــ بتواند آزادانه ارائه شود (و اینجا که بحثِ کتاب است، در قالب کلمات به دست مخاطبان خود برسد)، وظیفۀ دولت باشد، پیدا کردن مشتری و حفظ مشتری و ترغیب او به خرید و خریدهای بیشتر، وظیفۀ فروشندۀ کتاب است. و نمایشگاه کتاب تهران فرصتی است بی‌نظیر برای مشتری‌یابی که دیدم ناشران عزیز (که آن روزها در نقش فروشندۀ بی‌واسطه عمل می‌کنند) چطور آن را نمی‌بینند و از این فرصت بهره نمی‌برند.

    من طی حدود دو ساعت، تعداد قابل توجهی کتاب از ناشرهای مختلف خریدم. شاید اگر پشت مانیتور بودم و بارها و بارها کتاب‌های سبد خریدم و قیمت نهایی آنها را بررسی می‌کردم، این همه کتاب را یکجا نمی‌خریدم. اما حتی یکی از ناشران عزیز و محترم پیشنهاد نداد که مثلاً شماره موبایل یا ایمیل‌ام را ثبت کند تا بعداً از طریق رسانه‌های نوین و پربازده‌ای مثل پیامک و ایمیل، با من در ارتباط باشد.

    مثل من، بسیاری در صف خرید کتاب مخصوصاً در غرفۀ ناشرهای بزرگ و مهم بودند. افزون بر آنها، جمعیت فراوانی از مقابل غرفه‌ها گذر می‌کردند یا داخل آن گشتی می‌زدند بی‌آن‌که چیزی بخرند. آیا یک ناشرِ خلاق که ذهنیتِ فروش دارد، نمی‌توانست بر تابلویی بنویسد که فلان عدد را همین حالا به فلان شماره پیامک کنید و منتظر هدیۀ ما باشید؟ هدیه می‌توانست یک کد تخفیف ویژه باشد، لینک دانلود فهرست کتاب‌های آن ناشر (با فرمت PDF)، یا هر چیز دیگری که با تفکر «خارج از چهارچوب» می‌توان به آن رسید.

    این شماره‌های موبایل دست ناشر می‌ماند و آیا ناشران عزیز ما می‌دانند که CRM یا به زبان ساده «داشتن فهرستی از مشتریان بالقوه»، بزرگ‌ترین داراییِ کسب‌وکار آنهاست؟ آیا اگر بدانند «آمازون» به همین بهانه (یعنی فروش کتاب) اطلاعات مشتریان را (قطعاً به میل خود آنها) جمع‌آوری کرد و حالا یکی از بزرگ‌ترین فروشگاه‌های دنیا شده است، در روش‌های سنّتی خود تجدیدنظر نخواهند کرد؟ (در غرفۀ یکی از ناشران، برگه‌هایی برای ثبت اطلاعات بود. اما خودکاری کنار برگه‌ها نبود! و اصلاً در آن ازدحام و با دست‌های پُر نمی‌شد لحظه‌ای پشت میز ایستاد و برگه را پر کرد.)

    این مقاله را با یک نکتۀ شگفت‌انگیز دیگر به پایان می‌برم: شهردار تهران در اختتامیۀ نمایشگاه اعلام کرد که گردش مالی حوزۀ کتاب در کل کشور حدود ۸۰۰ میلیارد تومان در سال است. با توجه به مواردی که در این مقاله برشمرده شد، می‌توان گفت شاید نیمی (و حتی بیشتر) از فروش کتاب در ایران، در همین ۱۰ روزِ نمایشگاه اتفاق می‌افتد. جایی که مشتری، هزاران مانع را پشت سر گذاشته تا با پای خودش به سراغ کتاب بیاید. اگر این مشتریِ حاضر و آماده را که روزی چند میلیارد تومان پول خرج می‌کند نتوانیم جذب نکنیم، دیگر تقصیرش را گردن هیچ کسی نمی‌توان انداخت.

    ▫️علی‌اکبر قزوینی