برای ما، نکوداشتِ سنتهای ایرانی نه امری از سر عادتِ تقویمی یا پاسداشت آیینهایی نوستالژیک، که راهی است برای وصل ماندن به ریشهها. ریشههایی که اگر ناپیدا هم باشند، ما را در طوفانهای زمانه سر پا نگه میدارند. یلدا برای ما یکی از همان لحظههاست؛ شبی که به یادمان میآورد تاریکی، هرقدر هم که بلند باشد، بالاخره به نقطهای میرسد که دیگر نمیتواند ادامه پیدا کند!
یلدا، شبِ تولدِ خورشید است. نه فقط خورشیدِ آسمان، که خورشیدِ درون. شبی که از فردایش، روزها ذرهذره بلندتر میشوند؛ شاید آنقدر نامحسوس که در تقویم زندگیِ روزمره گم شود، اما این امر در حقیقت، آغاز یک حرکت است. حرکتی آرام، پیوسته و برگشتناپذیر به سمت نور.
ما در کافه کوچینگ، به این «حرکتهای آرام» باور داریم. باور داریم که تغییرهای عمیق، اغلب بیهیاهو شروع میشوند. درست مثل یلدا. یک شبِ طولانی، یک مکثِ عمیق، و بعد… روزی که اندکی روشنتر است. شاید هوا هنوز سرد باشد، شاید هنوز سختیها سر جایشان باشند، اما جهت عوض شده است. و گاهی، همین عوض شدنِ جهت کافی است.
یلدا برای ما فقط خوردنِ انار و هندوانه و آجیل نیست؛ نشستن است. با هم. کنار هم. برای قصه گفتن. برای شنیدنِ صداهایی که در شلوغیِ روزها شنیده نمیشوند. یلدا، برای ما «تمرینِ مکث» است، تمرینِ بودن در «اینجا و اکنون»؛ پیش از آنکه دوباره به دویدنهای همیشگی برگردیم.
امشب، در یلدای ۱۴۰۴، طبق رسمی قدیمی به دیوان حافظ تفأل زدیم. نه از سر پیشگویی، بلکه برای گفتوگو با یک زبانِ کهن؛ زبانی که بلد است امید را در دلِ تاریکی زمزمه کند. فال که آمد، این بیت نشست وسط دلمان:
مژده ای دل، که مسیحانفسی میآید که ز انفاس خوشش بوی کسی میآید
لبخند زدیم. نه بهخاطر وعدهٔ معجزهای بیرونی، بلکه چون یادمان افتاد گاهی «مسیحانفس»، همان نَفَسی است که خودِ ما باید تازهاش کنیم. همان امیدی که باید دوباره در سینه بدمیم؛ در خودمان، در رابطههایمان، در کارمان، و در رؤیاهایی که شاید مدتی زیر خاکستر ماندهاند.
یلدا برای ما یادآور این است که امید، همیشه یک اتفاق بزرگ نیست. گاهی فقط یک گفتوگوی صمیمانه است، یک شمعِ روشن، یک بیت شعر، یا حتی پذیرشِ این حقیقت ساده که شب، هرچقدر هم طولانی، آخرش شب است ــ نه سرنوشتی گریزناپذیر ــ و پایانِ هر شبی، طلوع خورشید است!
در کافه کوچینگ، ما یلدا را اینطور میفهمیم: فرصتی برای بازیابی امید. امیدی که نه از انکارِ تاریکی، بلکه از عبورِ آگاهانه از آن زاده میشود. امیدی که با چشمِ باز میبیند، با دلِ گرم میماند، و با قدمهای کوچک اما پیوسته جلو میرود.
یلدا مبارک… به عشقِ خورشیدی که هر روز، حتی اگر نامحسوس، کمی زودتر طلوع میکند! ☀️
در یک گروه دوستانهٔ تلگرامی، یکی از دوستان با ارسال عکس فوق از دفتر ریاستجمهوری آمریکا در کاخ سفید، چنین پرسشی را مطرح کرد:
ایلان ماسک چهجوری برای بچهش انگيزه ايجاد میکنه؟! مثلاً بهش میگه درس بخون تلاش كن كه چی بشه؟! همين الانش توی اين سن باباش پولدارترين فرد دنياست، و داره توی اتاق كار رئيسجمهور آمريكا بازی میکنه!
پرسش خوبی بود، ناشی از مشاهدهای خوب. پرسشهای خوب، همیشه سرنخی هستند برای بهتر کردن زندگی و حرکت در مسیر توسعهٔ فردی، اگر ما به پاسخهای سریع و آماده رضایت ندهیم و اهل تأمل باشیم.
دربارهٔ سؤال دوستم، کمی فکر کردم. و نهایتاً این پاسخ به ذهنم رسید:
میتونه بهش یاد بده و بگه این اتاق و این میز که میبینی، اگه امروز ترامپ پشتش نشسته و تصور میکنه یکی از قدرتمندترین انسانهای روی زمینه، خیلیهای دیگه قبل از او پشتش نشسته بودن. از جرج واشنگتن گرفته تا کندی و ترومن و بوش و نیکسون و کلینتون و…. خیلیها هم دلشون میخواست پشت این میز بشینن اما با همهٔ تلاشی که کردن، نشد.
میتونه بهش یاد بده و بگه هرچند خودِ ایلان الان پول و امکانات زیادی داره، اما الزاماً همیشه ممکنه اوضاع اینطوری نمونه. میتونه از شرکتهای زیادی مثال بزنه که روزی در اوجِ قدرت بودن اما بهخاطر اشتباهاتی که داشتن، از بازار محو شدن.
و میتونه بهش یاد بده و بگه اگر هر نوع امکاناتی در اختیارش قرار گرفت، فقط تا زمانی ارزش داره که داره از اونها، برای خدمتِ واقعی به دیگران1و جهان رو به جای بهتری برای زیستن تبدیل کردن2، استفاده میکنه.
به چنین شکلی، میتونه بچهای سالم و با خودانگارهٔ3 صحیح بار بیاره.
✻✻✻
شما چه پاسخی میتوانید به پرسشِ دوست من بدهید؟ دربارهٔ پاسخی که من دادم، چه نظری دارید؟ پاسخها، دریافتها و دیدگاههای خودتان را اگر اینجا بنویسید، من و سایر مخاطبان وبسایت کافه کوچینگ میتوانیم آن را بخوانیم و همه از هم بیاموزیم 🙂
▫️علیاکبر قزوینی
رابین شارما در کتابِ خواندنی و ارزشمندِ راهبی که فِراریاش را فروخت از مفهوم selflessly servicing the world بهعنوان یکی از ویژگیهای افراد تحولیافته یاد میکند. معنای دقیقِ عبارت یادشده، خدمتِ بدونِ منیّت به جهان است، یعنی همین مفهومِ عرفانی که نفْس در میانه نباشد تا جریانِ برکتِ الهی از طریق شخص، به جهان منتقل شود. میتوان عبارت مذکور را خدمتِ بدونِ منّت هم خواند. ↩︎
جهان را به جای بهتری برای زیستن تبدیل کردن از آرمانهای استاد ارجمندم محمود معظمی است، آرمانی عملی که در هر کار و هر در قدم میتوان انجام داد و بلافاصله اثر آن را بهشکل حالی خوش و رضایتی عمیق در خود دید. ↩︎
همیشه میشود دوباره شروع کرد اگر آدمی در پی رشد و شکوفایی باشد. و برای رشد و شکوفایی، نه دنبال دلیل، که باید در پیِ دل بود. دل، به حقیقتِ غایی جهان متصل است و در این حقیقتِ غایی، هر چیزی در حال رشد و تحول است برای تبدیل شدن به نسخهٔ بهتری از خود. این، رازِ کیمیاگری است و اکسیر آن، عشق است. پس آدمی باید عاشق مسیری باشد که در حال طی آن است.
عاشق بودن، به این معنا نیست که چالش و سختی در مسیر نیست: «که عشق آسان نمود اول، ولی افتاد مشکلها…»1 بلکه به این معناست که با اکسیر عشق، میتوان بر موانع و چالشها چیره شد و پیش رفت.
پس هرگاه آدمی در ادامه دادن مسیرْ خود را ناتوان یا کمرمق دید، لازم است بنشیند و مرور دوبارهای بر اهداف خویش و مسیری که در پیش گرفته، انجام دهد.
و در این مرور و بازنگری، خیلی اوقات حضور شخص دیگری که وابستگیهای ما را به اهداف و مسیر و خیلی از عواملِ دخیلِ دیگر ندارد، میتواند بسیار یاریگر باشد. کوچ میتواند چنین جایگاهی داشته باشد و نقشی مؤثر را در این دیدار دوباره با خود ایفا کند.
✻✻✻
عکسی را که در ابتدای این مطلب گذاشتهام، چند وقت پیش در کافهای در تهران گرفتم. شروع دوباره اگر با آگاهی و درس گرفتن از مسیرِ آمده باشد، همچون آفتابی بر مسیرِ پیشِ رو میتابد و آن را روشن میکند.
شاید این پیامی باشد که شما امروز نیاز داشتید دریافت کنید. اگر دوست داشتید، در بخش دیدگاهها تجربههای خود را از «شروع دوباره» بنویسید. چه عاملی بیش از همه موجب میشود از شروع دوباره هراس داشته باشید، و چهچیزی باعث میشود علیرغم ترس و تردید، پا در راه بگذارید و از نو شروع کنید؟
از راه میرسد و پشت میز کافه مینشیند. قرار است جلسهٔ کوچینگ دیگری را با هم برگزار کنیم. من یک لاته سفارش میدهم و او یک شیکِ شکلات. میپرسم: «اوضاع چطور است؟»
با این سؤال، گویی دست روی دلش گذاشتهام. زبان به گلایه باز میکند و از اوضاعی میگوید که هیچچیزش گویی مطابق میل او پیش نمیرود: «واقعاً زندگی در این خاورمیانه هم پدیدهای است برای خودش…! اصلاً نمیدانی امروز که داری پِلَن میچینی، فردا همهچیز سر جایش هست یا نه؟» از آشفته بودنِ اوضاع و احتمال وقوع جنگ، نگران است: «یک سال است که هر لحظه میگویی نکند بالاخره ایران وارد جنگ شود. این که نشد زندگی…»
سکوت میکنم. مشاهده میکنم. سعی میکنم به عنوان یک کوچ، در روایتگریِ او مداخلهگری نکنم و فقط هر جا لازم است، هدایتگری کنم تا خروجی جلسه، یک دستاورد مشخص باشد نه فقط گفتوگوهایی برای خالی کردن خویش.
سکوت کردن برای یک کوچ، گاهی سختترین کار است و کوچهایی که تجربهٔ کمی دارند، در این لحظات ممکن است دچار هراس شوند و با پیش کشیدن موضوعی یا سؤالی، سعی کنند سکوت را بشکنند. اما یک کوچ باتجربه میداند که اگر هوشمندانه به سکوتْ مجالِ بودن بدهد، خودِ مراجعْ سکوت را خواهد شکست و کلامش را ادامه خواهد داد. و عموماً آگاهیهای باارزشی از دل این سکوتها و تأملات بیرون میزند. آگاهی، با سرعت نسبت معکوس دارد. در شتاب و عجله نمیتوان به آگاهیِ لطیف و ظریف اجازه داد تا خودش را نشان بدهد.
مراجعِ من از دلِ گلایههایی که از اوضاعِ روز دارد، به نقطههای روشنی هم میرسد. گویی دو نفر در وجود او هستند: یکی خسته و ناراضی، دیگری فرزانهای که راهحلها را در میانهٔ آشفتگی میتواند ببیند.
میپرسم: «چطور میتوانی از وقوع جنگ جلوگیری کنی؟» پاسخ میدهد: «واقعاً چنین اتقافات بزرگی دست من نیست که رخ بدهد یا ندهد…» کمی مکث میکند و سپس: «همین مبهم بودن است که دل و دماغ را از من میگیرد یکوقتهایی. اگر جنگ بشود، حداقل آدم تکلیفش روشن است. نه خودت از خودت توقع خاصی داری در وضعیت جنگی، نه دیگران! الان متأسفانه ما در وضعیت جنگی هستیم (یعنی روانمان در این وضعیت زندگی میکند) ولی زندگی بیرونیمان ظاهراً سر جایش است. بمب و موشک به جایی نخورده اما وسط کلّهٔ ما خورده! یکسری بچهزرنگ هم که این وسط فقط دنبال فروش آموزشهایشان هستند و به هر قیمتی میخواهند القا کنند که فضا برای بیزینس خیلی هم خوب است!»
میپرسم: «دوست داری جنگ بشود؟» چشمهایش برقی میزند که معنایش را متوجه نمیشوم، اما حس غم و شادی را همزمان دارد. میگوید: «واقعیتش را بخواهید، کسی که جنگ را دوست ندارد و من هم همینطور… یعنی از ما شهروندهای عادی که نه سر پیازیم و نه ته پیاز، کسی مایل به درگیری نظامی نیست… ولی… خب… این وضعیت هم که درست نمیشود انگار… شاید اتفاقی مثل جنگ، بالاخره ما را راحت کند!»
سکوت میکنم و اجازه میدهم وزن کلمات اندکی در هوا بماند، سپس مثل بارانی اسیدی بر ظرفهایی که روی میز در برابرمان قرار دارد، ببارد و با بقایای لاته و شیکِ شکلات آمیخته شود.
می پرسم: «طعم شیک شکلات چطور بود؟» پاسخ میدهد: «شیرینیاش کمی زیاد بود. یککم دلم را زد.»
میگویم: «بگذار نقطهٔ پایان این جلسه را همینجا بگذاریم و کمی در پارکِ کنار کافه قدم بزنیم. پاییز به تهران آمده و شنیدن صدای خشخش برگها زیر پا، تجربهٔ دلچسبی است که نمیشود از آن گذشت!»
در حالی که آمادهٔ خروج از کافه میشویم، میپرسد: «تا جلسهٔ بعد چه کار کنم؟»
میگویم: «به طعم شیک شکلات و صدای خشخش برگها فکر کن. و افکارت را بر کاغذ یا صفحهٔ لپتاپ بنویس.» مکثی میکنم و ادامه میدهم: «فرزانهٔ درونِ تو در میان صحبتهایت گفت که اتفاقاتی مثل جنگ، دست تو نیست که بتوانی باعث رخ دادن یا رخ ندادنِ آن شوی. در عین حال، به تو یادآوری کرد که رؤیایی داری که نمیتوانی هر روز برایش قدمی برنداری. تو قدمت را بردار و از فکر نتیجه بیرون بیا. حداقل در این زمان و زمانهٔ خاص، پاداش فقط در همین اقدام است. ممکن است فردا همهچیز تمام شده باشد. شاید هم شروعی دوباره برای همهچیز باشد. اما امروز را در فکرِ فردای نیامده، هدر نده و لذتِ لحظه و انجامِ کار بامعنایی را که دوست داری، به آینده موکول نکن.»
از کافه بیرون میزنیم و وارد پارک میشویم. صدای قارقار کلاغی از بالای درختها به گوش میرسد. مراجعم با شنیدن صدای کلاغ، یاد شعری از خیام میافتد:
امروز تو را دسترس فردا نیست واندیشهٔ فردات به جز سودا نیست ضایع مکن این دم ار دلت شیدا نیست کاین باقی عمر را بها پیدا نیست!
میگویم: «آفرین!» و در حالی که قدم میزنیم، اجازه میدهم صدای خشخش برگهای زرد پاییزی در نسیم خنک و ملایم عصرگاهی به صدای کلاغ بپیوندد تا ما نیز مثل آن دخترک خوشحال که در حال یاد گرفتن اسکیتبازی است، از دل پاییز به آستانهٔ تولدی دوباره نقب بزنیم.
هر کسی کاو دور مانْد از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش ــــ مولانا، مثنوی معنوی
مدتی، و شاید هم مدتها، این مثنوی تأخیر شد 🙂 سالهای زیادی است که وبسایت شخصی دارم و سالهای زیادی است که نوشتهام و مینویسم و در رسانهها و پلتفرمهای مختلف منتشر میکنم.
حوالی خرداد ۱۳۹۵ که در تورنتوی کانادا بودم، وبسایت شخصیام را با رویکرد آموزشی بر مبنای توسعهٔ فردی و کسبوکار متحول کردم و طرحی نو در فرم و محتوا درانداختم. کارها مدتی به همان منوال پیش میرفت. اما بالا و پایینهای زیادی در ادامه رخ داد. هم در زندگی شخصیِ من هم در زندگی جمعیِ ما.
من همواره علاقهمند بودم نوشتههایم را در زمینههای مختلف از جمله آموزش، در قالبی وبلاگگونه منتشر کنم. «نوشتن» یکی از نقاط قوت من است و هرچند ممکن است عدهای معتقد باشند دورهٔ وبلاگنویسی گذشته و صرفاً باید مقالات بهینهشده برای موتورهای جستوجو با الگوریتمهای سئو نوشت (که در جای خود درست است)، یا باید سراغ ویدیو و پلتفرمهایی مثل یوتیوب و اینستاگرام رفت (که آن هم در جای خود درست است)، یا به تولید و انتشار پادکست روی آورد (که آن نیز در جای خود درست است)، ندای قلب من همواره مرا به سمت نوشتن و وبلاگنویسی در سایت شخصی سوق میداد (و میدهد). و من مدتها این ندا را به خاطر نظرات دیگران (که در جای خود صاحبنظر بودند) نادیده گرفتم که نتیجهاش، یک ناخشنودی درونی بود.
برای همین تصمیم گرفتم سایتی را که میخواهم برای حرفه و کسبوکار آموزشیام بازطراحی کنم، حول محور یک «وبلاگ» ساماندهی کنم: یادداشتهای یک کوچ.
حوالی آذر ۱۴۰۰، وبسایت شخصیِ آموزشیام را از دسترس خارج کردم تا آن را برای تغییر و تحولی دوباره آماده کنم. اما تا همین اواخر طول کشید تا اینک در وبسایتکافه کوچینگ، که هویتی مستقل از وبسایت شخصیام دارد اما از لحاظ نشانیِ وب یکی از زیربخشهای آن است (https://coaching.alighazvini.com) رویکردهای آموزشیام را پیش ببرم.
این سایت، یعنی کافه کوچینگ، که با عنوان توضیحیِ «تحول زندگی و کسبوکار شما با راهبری علیاکبر قزوینی» اینک در برابر شماست، قرار است جایی باشد که در آن، یاد بگیریم و با آموختههای ارزشمند بر مبنای رویکردهای علمی و معتبر جهانی، زندگی و کسبوکارمان را بهتر کنیم؛ به امید خدا.
سایت «کافه کوچینگ» با آدرسِ میانبُرِ ghazvinicoach.ir نیز در دسترس است؛ همچنان که به وبلاگ «یادداشتهای یک کوچ» میتوان با آدرس میانبُرِ ali.ghazvinicoach.ir دسترسی داشت.
ممنون که همراه هستید و این سایت، نوشتهها و آموزشهای آن را به دیگران هم معرفی میکنید.
سلام به شما دوستان عزیز هدفمند و ارزش آفرین علی اکبر قزوینی هستم دوستان عزیز حتماً برای شما هم پیش آمده که خیلی وقتها برنامهای برای روزتون داشتین برنامهای برای زندگیتون داشتین یه هدفهایی رو نوشتین یک برنامههایی رو نوشتین اما اونا رو اجرا نکردین شب توی دفترچه تون نوشتین که فردا چه کارایی میخواین انجام بدین بیست هشتاد هم کردین اون ۲۰ درصدی ها رو تشخیص دادین اولویت ها را تشخیص دادین اما فردا صبح که شروع کردین به کار و تا آخر شب بعد نگاه کردیم دیدیم که هیچ کدوم از اون کارا انجام نشده انرژیتون کم حالتون خراب چرا تا حالا بهش فکر کردین؟
برای منم پیش اومده برای منم پیش اومده زیاد هم پیش اومده برنامه رو نوشتم کارهایی رو نوشتم که میدونستم باید انجام بدم میدونستم در هر حال وضعیتی که هستم باید انجام بدم اما حالم بد بوده حالم خراب شده انجامش ندادم دوستان عزیز گاهی وقتا حال ما خراب میشه انرژی ما میاد پایین یه اتفاقی میافته معمولاً اتفاق بیرونی. یکی یه حرفی میزنه یه پیامی میرسه یه خبری میاد دلار بالا پایین میشه یه چیزی یه به هر حال اتفاقی میفته هوا اصلا سرد میشه گرم میشه تمام اون پف ما میخوابه تمام انرژی ما خالی میشه مثل بادکنکی که پر هوا بوده یه سوزن بهش میزنی خالی میشه یا نخشو باز میکنی پت پت پت پت پت تموم بادش خالی میشه اما برعکس گاهی وقتا کسانی رو میبینی و میگه که آقا شما چی میزنی اینقدر حالت خوبه چی میزنی انقدر انرژی داری؟
یه خورده با همدیگه فکر بکنیم ببینیم که چرا واقعاً ما یه وقتا برنامههایی میریزیم برای زندگیمون برای روزهامون همون برنامهها انجام نمیشه چرا حالمون خراب میشه چرا انرژیمون افت میکنه دلیلش اینه دوستان ما خیلی وصلیم به بیرون اصلاً به درون خودمون وصل نیستیم با اون منبع لایزال و بی پایان انرژی و شور و نشاط وصل نیستیم نخ ذهن ما دست چیزهای بیرون از ماست دیگران دوستان خانواده همکار رسانهها. خبرها دلار توییت ترامپ FATF تصویب شد یا نشد فلان جا چه اتفاقی افتاد حتی گاهی وقتا خبرهایی رو دنبال میکنیم در جاهایی که اصلا به ما ربطی نداره اما حال ما رو میاره پایین انرژی ما رو میاره پایین و زمانی که انرژی میاد پایین ما دیگه حالی نداریم برای اینکه اون برنامه رو پیش ببریم.
پس پیش شرط اینکه برنامههای ما محقق بشه اینه که اول حال ما خوب باشه ما انرژی داشته باشیم. شما حالت خوب نباشه سر مغازتم برید سر کسب و کارت بری حال نداری حتی کرکره رو بکشی بالا جواب مشتریا رو بدی چند روز پیش من یه کتابفروشی رفته بودم و میخواستم چند تا کتاب بخرم دیدم دو نفر اون گوشه نشستن از همان در واقع فروشندگان کتاب فروشی دارن راجع به قیمت دلار صحبت میکنن همین حرفایی که همه جا میشنویم و یه بحث خیلی پرشور و جدی. یکی میگفت مردم ایران پول دارن این همه پول میدن این همه میرن مثلا پراید ثبت نام میکنن اون میگفت نه فلان و اینا خلاصه یه بحث بی حاصلی که اصلا داشت سرم درد میگرفت اونور اون خانمی که پشت صندوق بود یا آقای دیگری اومده بود میگفتش که آره راجع به اینکه دزدی انجام شده نمیدونم فلان و اینها و من اصلا سرم داشت گیج میرفت دیگه کتاب از اونجا نخریدم رفته بودم اونجا چند تا کتاب بخرم نخریدم رفتم جای دیگری اون کتاب ها را خریدم اینها با همین رفتارشون با همین حال بدشون که آوردن به اون کسب و کار مشتری میپرونن. مشتری میره که بخره از خریدش پشیمون میشه چه برسه به اینکه اینا بخوان مشتری که هنوز دو دل هست در خرید و جذب بکنن.
خب شما با حال بدت مشتری رو میپرونی برکت خدا به سمتت داره میاد داری میپرونیش پرنده هست میخواد بیاد بنشینه اون پرنده آسمانی اون برکت الهی رفتار تو رو میبینه درندگی تو رو میبینه عصبانیت تو رو میبینه حال بد حال بدتو میبینه راهشو کج میکنه میره برکت الهی که تمامی که نداره که بی پایان فراوانی که هر لحظه در جریانه. ماییم که در معرض این فراوانی و این برکت خودمونو قرار میدیم یا نمیدیم با اون افکاری که انتخاب میکنیم که اینا برمیگرده به اون درون ما به اون باورهای عمیق ما سبک بودن ما چون سبکِ بودن فراتر از سبک زندگیه اون being ما اون چه جوری هستیم؟
ما عموما دوستان از بودن خودمون نا شادادیم وقتی با خودمون خلوت میکنیم نمیتونیم خیلی در اون خلوت بمونیم چون رفیق خوبی برای خودمون نیستیم خودمون حال خودمونو خوب نمیکنیم برای همینه که مدام میریم سراغ چیزای دیگه. تلگرام اینستاگرام تلویزیون خبرها دیگران حرفهای مزخرف خب وقتی از بودن خودمون ناشادیم وقتی رفیق خوبی برای خودمون نیستیم میخوایم به کجا برسیم در زندگی و فکر بکنید که حالا میخوایم برنامههارم بریزیم محقق بشه یا نشه وقتی حال خراب باشه شما به این هدف هم برس شما پولت بیشتر بشه شما فلان کسب و کارم راه بنداز شما مهاجرت بکن حتی وقتی حالت خرابه وقتی با خودت رفیق نیستی خودتو دوست نداری حالت از خودت بهم میخوره اینو هر جا ببری همینو داری تکرارش میکنی. تو فقط تجربههای بیرونی رو عوض کردی مصداقهای بیرونی رو عوض کردی درونت که هنوز عوض نشده درونت که هنوز پوسیده است از درون خودت که حالت به هم میخوره.
و دوستان ما چه جوری میتونیم حال خودمون رو خوب بکنیم چیکار کنیم که همیشه حالمون خوب باشه انرژی داشته باشیم و به شما این خبر بد رو بدم که سختترین کار دنیاست و برای ما ایرانیها سختیش بیشتر هم هست به خاطر تجربههای تاریخی پشت سر ما که به هر حال موجب شده که یه جوری احساس کنیم که تلاش های ما عبسه. احساس کنیم که کارای ما به ثمر نمیرسه یه احساس بدحالی ملی کلاً داریم و گاهی وقتا مثلاً میبینیم که جناب تریسی آموزشهاشون اینجا نقل میشه کپی دست چندم اون و ایشون یک درصد از اون چیزی رو که ما در آن دخیل بودیم و تجربه میکنیم تجربه نکرده و خب یه قورباغتو بخور اول صبح بیا قورباغتو بخور تو وقتی حالت بده قورباغه باشه یا نباشه این ولش کن بابا دلار فلان قدر شد این اتفاق افتاد. برای کسب و کارم این مشکل پیش اومد ولمون کن سر جدت یا دوستان دیگر دارن هاردی امثالهم که خب خیلی آموزههاشون عرض کنم به خدمت شما که نقل میشه و نقل محافل هست در حالی که همه اون آموزهها همه اون آموزشها اگر حال شما خوب نباشه کاربردی نداره بیا هزار تا بیست هشتاد کن هزار تا هدف بنویس هزار تا مدیریت زمان انجام بده تا وقتی انرژی نداری زمان اصلا میخوای هدر بدی با خودت دشمنی. برنامهها رو میخوای بریزی دور.
و عرض میکنم خدمتتون این دوستانی که آموزشهاشون خیلی نقل محافل هست و خیلی در واقع طرفدار داره و خیلی طرفداران پروپا قرص داره برای ما ایرانی خیلی کاربرد نداره که اگر کاربرد داشت این همه آموزههایی که در واقع این همه مدت نقل شده یه تغییر یه عمدهای در حال افراد گهوگاه میبینیم که افراد به اون هدفهایی هم که مد نظرشون بوده رسیدن ولی حالشون هنوز خوب نشده چون درون هنوز درست نشده چون اون حالت درونیه هنوز خوب نشده چون طرف هنوز با خودش رفیق نیست از بودن خودش شاد نیست اما در عین اینکه اینکه ما حال خوب داشته باشیم اینکه انرژی فراوان داشته باشیم اینکه دیگران از حال خوب ما مدام به ما بگن چی میزنی که اینقدر حالت خوبه در عین اینکه رسیدن به مرحله سخته اما شدنیه!
شدنیه به این شرط که ما در عین اینکه آموزه های خوب غرب رو داریم آموزههای برایان تریسی دارند هاردی امثالهم رو داریم به خودمون هم مراجعه بکنیم به آموزههای اصیل خودمون هم مراجعه بکنیم اینها را بومی بکنیم و بیایم به شکلی ارزش بکنیم و به شکلی پیگیری بکنیم که به شُدن منتهی بشه نه اینکه یک سری محفوظات رو به افراد بدیم بگیم چند تا کتاب بخون چند تا فایل گوش کن بعد همون آش و همون کاسه مهم اینه که این آموزش ها به شدن تبدیل بشه شما تبدیل به چیز دیگری بشوید سبک بودنت عوض بشه نه بیرونت. درونت عوض بشه بیرونتم عوض خواهد شد نمیتونه درون و بیرون در تضاد باشه تو در درون که حالت خوب باشه علی رغم شرایط هر شرایطی که هست اگر حالت خوب باشه جهان بیرونت هم به خاطر قانونهای تزلزل ناپذیر هستی به سمت بهتر شدن پیش خواهد رفت و خبر خوب اینکه من و دوست خوبم محمود پیر حیاتی در دوره ۴۰ میثاق زندگی دقیقا همین کارو میخوایم انجام بدیم این کار سخت اما شدنی رو میخوایم انجام بدیم. و در دوره در جستوجوی افسانه شخصی هم به نوعی همین کار را انجام دادیم دوستان بسیاری اونجا بودند که در دوره شرکت کردند با خودشون قهر بودن با خدا قهر بودند اون زندگی خانوادگی که داشتن لذت نمیتونستن ببرند از بودنشون ناخشنود بودند اما در طی این دوره با خودشون آشتی شدن با خدا آشتی شدن ارتباطشون با فرزندشون با همسرشون با همکارانشون با جهان هستی بهتر شد دیگه اون آدم سابق نیستند پس این کار سخت اما شدنی هستش که ما انجامش دادیم. و به شما دوستان عزیز میخوام پیشنهاد بکنم اگر که واقعاً میخواید یه کاری برای خودتون انجام بدید اگر که واقعاً میخواید زندگیتون متحول بشه اگر که واقعاً میخواید برنامهای که میریزید این برنامه انجام بشه فارغ از اینکه نرخ دلار براش چه اتفاقی میافته فلان. اتفاقات بیرونی چطور پیش میره ترامپ چه توییتی میکنه و امثالهم اگر فارغ از همه اینها میخواید که حالتون خوب باشه و برنامههایی که میریزید و واقعاً اجرا بکنید و زندگیتون بهتر بشه روز به روز پیشنهاد میکنم که در دوره چهل میثاق زندگی شرکت بکنید و یه تصمیم جدی برای زندگیتون بگیرید یه قدم جدی برای بهتر کردن زندگیتون بردارید و با خودتون رفیق بشید تا از بودن خودتون خوشحال باشین تا بهترین رفیق خودتون باشید. تا نه تنها خودتون انرژی داشته باشین که به دیگران هم انرژی بدین به خانواده به همکاران.
اگر شما مدیر کسب و کاری هستین حال اگر نداشته باشین همکارای شما چطور حال داشته باشن اگر در خانواده شما پدر یا مادر هستین اگر حال نداشته باشین فرزندان شما چطور حال داشته باشند اگر معلم آموزگار مدرس هستین شما اگر حال نداشته باشین اون دانش آموزان دانشجویان شما چطور حال داشته باشند اگر جایی کار میکنید اگر حال نداشته باشین چطور میخواید این کارو خوب انجام بدید با انرژی انجام بدید. و از روزهاتون لذت ببرید شما حالتون بد باشه در جمعی باشین که همه بدحالن این چه فایدهای داره این چه لذتی خواهد داشت بیایم یه قدم جدی برای زندگیمون برداریم و یه بار برای همیشه بگیم آقا این شرایط هرچه میخواد باشه هرچه میخواد بشه من میخوام با زندگیم چه کار بکنم من کی میخواد حالم خوب بشه من کی میخواد از بودن خودم خوشحال باشم و علی رغم هر شرایط و هر اتفاقی در مسیر تحقق رویاهای خودم پیش برم و رویاهام رو محقق بکنم. اگر چنین عزم و ارادهای دارید اگر خسته شدید از بودن فعلی خودتون و میخواید بودن خودتون رو تغییر بدین پیشنهاد جدی میکنم حتماً در دوره چهل میثاق زندگی شرکت بکنید دورهای که من و دوست خوبم محمود پیرحیاتی به صورت آنلاین آموزش رو به عهده خواهیم داشت و کمک میکنیم همراه شما هستیم که به شدن تبدیل بشه که آموزههای این دوره در شما به شدن تبدیل بشه نه یک سری محفوظات منتظر دیدار شما در این دوره هستیم. اطلاعات بیشتر رو میتونید در لینکی که همراه این فایل صوتی هست مشاهده بفرمایید و همونجا ثبت نام خودتون رو انجام بدید متشکرم که به این فایل صوتی گوش کردید حال دلتون همیشه خوب علی اکبر قزوینی هستم.
تمرین کردن آیا قرار است که لذتبخش باشد؟ خیلی وقتها ما این تصور را داریم که تمرین باید برای ما لذتبخش و خوشایند باشد، و چون تمرین را انجام میدهیم و میبینیم که بیشتر عرق ریختن و زحمت دارد تا لذت، میگویییم اینکه اصلا نشد ــ و ولش میکنیم.
مثلا هنرجویی که در حال یادگیری نواختن گیتار است، ساعت ها باید بنشیند و گیتار را به شکل خاصی دستش بگیرد و تمرین کند. ممکن است اصلا کمرش تیر بکشد و بدنش اذیت شود، و ممکن است برای گذاشتن انگشتهایش روی سیمها و آکورد گرفتن، به زحمت فراوان بیفتد. ممکن است یک نت را بارها و بارها غلط و بدصدل بزند تا در نهایت درست دربیاید. و همه اینها ممکن است موجب شود کلا عطای تمرین کردن را به لقایش ببخشد و گیتارش را گوشه اتاقش به عنوان دکور بگذارد که خاک بخورد.
اگر این سناریو برای شما هم ــ نه لزوما در زمینه یادگیری گیتار، بلکه هزاران زمینه دیگر، مثلا یادگیری فروش، ایمیل مارکتنیگ، زبان جدید، برنامهنویسی، نوشتن کتاب، راهاندازی کسبوکار و… ــ آشناست، باید بدانید که هدف از تمرین، «سنجشِ پیشرفتِ شما» هست؛ یعنی اینکه چقدر مهارتهایتان در حال بهبود و بهتر شدن است. پس باید به تمرین اینگونه و از این دید، یعنی یک «معیار سنجش» نگاه کرد.
اما اگر برعکس، به تمرین از این دید نگاه بکنیم که «چه احساسی به ما میدهد»، اصلا ممکن است که کلا از تمرین گریزان بشویم. و باید بدانیم که کسب مهارت و تخصص در هر کاری و در هر زمینه ای، سخت و هزینهبر است؛ هزینه به معنای اینکه باید وقت بگذاریم، زحمت بکشیم، عرق بریزیم، حتی پول صرف کنیم تا پیشرفت کنیم.
تمرین، نتیجهبخش است نه لزوما لذتبخش
«تمرین آگاهانه و با تمرکز» (deliberate practice) به شکلی که شرح دادم، عموما کاری است پر زحمت که «لذتبخش» نیست اما «نتیجهبخش» است، و این ما را به جای مهمی میرساند: به همین دلیل، یعنی به دلیلِ پرزحمت بودن و انرژیبر بودنش، حتی قهرمانهای سختجانی که در اوج مهارت حرفهایشان در کلاس جهانی هستند، حداکثر یک ساعت میتوانند پیوسته تمرین آگاهانه انجام بدهند. بعد از این یک ساعت تمرین فشرده و پیوسته، نیاز دارند که یک استراحت داشته باشند؛ و در طول روز کلا ۳ تا ۵ ساعت میتوانند این شکلی تمرین کنند.
پس اگر ما تصور کنیم که روزی ۸ یا ۱۰ ساعت این شکلی تمرین کنیم اصلا خودمان رو فرسوده خواهیم کرد. خیلی از ورزشکارها و نوازندهها بعد از این جلسات تمرینی شدید، چرتی میزنند یا استراحتی میکنند تا اینکه خستگیشان در برود. چون در بعضی از کارها جسم خسته میشود اما این تمرین با تمرکز ۱۰۰ درصدی که گفتم، ذهن را هم خسته میکند و این خستگی ذهنی بیشتر از ما انرژی میگیرد و بیشتر ما را خسته میکند. و در واقع همین خستگی ذهنی هست که تمرین آگاهانه و عامدانه را خیلی پرفشار و خسته کننده می کند.
این خستگی ذهنی را ممکن است شما هم تجربه کرده باشید. من یک زمانی این را خیلی شدید تجربه اش کردم. دبیرستان بودم، فکر می کنم سوم دبیرستان بودم و امتحان المپیاد کامپیوتر بود. دقیق خاطرم نیست چند ساعت بود که ما سر امتحان بودیم، ۳-۴ ساعت یا بیشتر؛ اما بعد از آن که من برگشتم خانه، تا شب یکبند خوابیدم! در واقع انرژی ذهنی که من گذاشتم برای فکر کردن به آن مسائل و حل کردن آنها، چنان مرا خسته کرده بود که ۱۰-۱۲ ساعت خوابیدم تا خستگیاش رفع شود. پس ذهن ما خسته میشود و تمرینی که ما انجام میدهیم، بیشتر از جسمْ ذهن ما را خسته میکند و این خستگی ذهنی نیاز به استراحت برای بازیابی انرژی دارد تا بتوانیم دوباره حرکت کنیم. و طبق تعبیری که در دوره سختجانها استفاده کردهام، نیازمند تجدید انرژی هستیم تا دوباره سوار تردمیل بشویم و بخواهیم که دوباره این فرایند را انجام بدهیم.
تمرین در بازههای کوتاه و مشخص
این موضوع را در ماجرای رسیدن به قطب شمال هم میتوانیم ببینیم که در کتاب رایگان «تنها سختجانها به هدف میرسند» دربارهاش نوشتهام و آنجا بهتفصیل میتوانید بخوانید. خلاصهاش اینکه دو گروه بودند که می خواستند به قطب شمال برسند، یک گروه هر روز فقط یک تعداد کیلومتر مشخصی را حرکت میکردند و بعد از آن حتما استراحت میکردند، اما گروه دیگر تا حدی که میتوانست به خودش فشار میآورد که برود. و در نهایت گروه اول به قطب شمال رسید و توانست برگردد اما گروه دوم هرگز نتوانست برگردد و در راه برگشت تلف شدند، چون خستگی و فرسودگیِ بیش از حد دیگر توان ادامه حرکت را از آنها گرفته بود. پس طی دوزها و بازههای مشخص و پیوسته کار بکنیم و بیشتر از آن مقداری که توان داریم، از خودمان کار نکشیم تا این امر بتواند به طور پیوسته و مستمر ادامه داشته باشد.
یک نکته جالب دیگر هم این است که اجراکنندگان سطح جهانی مثلا بازیگری در سطح جهان یا بازیکن یا نوازندهای در سطح جهانی، وقتی که بازنشسته میشوند دیگر به آن شکل قبلی و به آن شدت و زمان قبلی تمرین نمیکنند. و این موضوع باز هم نشان میدهد که اگر تمرین کردن به این شکل ذاتا خوشایند بود آنها بعد از بازنشستگیِ حرفهای بازهم به آن شکل تمرین ادامه میدادند.
بنابراین خاطرمان باشد که تمرین کردن قرار نیست ذاتا لذتبخش باشد بلکه قرار است نتیجهبخش باشد؛ و اهمیتِ تمرین و آن کیفیتِ تمرین با میزان نتیجهاش سنجیده میشود نه با اینکه چه احساسی نسبت به تمرین داریم.
اهمالکاری یا به تعویق انداختن کارها، شاید بزرگترین عاملی است که موجب میشود زندگی ما در چرخهٔ روزمرّگی گیر کند، و باعث میشود ما دچار روز-مرگی شویم و دستمان از تحقق رویاهایمان کوتاه بماند. برای اهمالکاری و برونرفت از آن، دلایل و راهکارهای زیادی را میتوان عنوان کرد؛ اما احساس میکنم تا زمانی که ما به «ریشه» نپردازیم و مدام در پی و درگیر مصداقها باشم، باز دچار اهمالکاری خواهیم شد.
مُسکن یا درمان ریشهای؟
یعنی مثل این است که سرمان درد میکند و ما به جای اینکه در پی درمان آن، تغییر سبک زندگیمان، بازنگری در شیوه تغذیهمان و در پی گرفتنِ تحرک و ورزش باشیم، مدام با خوردن قرصهای مُسکّن درد را موقتا از یاد ببریم. گاهی مسکنِ ایرانی جواب نمیدهد و میگوییم استامینوفنها و ژلوفنهای ایرانی پُرِ گچ هستند 🙂 میرویم سراغ خارجیها، ادویل و تایلنولِ آمریکایی؛ اما مسکن در نهایت مسکن است. یکی قویتر و اثرگذارتر از آن یکی، اما هیچکدام از آنها قادر به یافتن ریشه و درمان آن نیست.
البته باز هم گاهی مسکن لازم است!
یک نکته مهم را پیش از ادامه بگویم که حتی در صورت یافتن ریشه و درمان آن، باز هم ممکن است گاهی به هر دلیلی دچار سردرد شویم، یا در خصوص موضوع مورد بحث ما، حتی اگر ریشه اهمالکاری را هم یافته آن را برطرف کنیم، باز هم به دلیل طبعِ مغزِ آدمی (که فقط در پی آسایش، حفظ وضع موجود و صرف کمترین انرژی است)، و احیانا مراوده با افراد دیگر که به درجات دچار اهمالکاری هستند، همچنان ممکن است گاه و بیگاه دچار تعلل و سستی در انجام کارها شویم.
پس همانطور که قرصهای مسکن بهاصطلاح over the counter هستند و بدون نسخه فروخته میشوند (و در هر خانهای معمولا پیدا میشوند و اغلب ما هرازگاهی از آنها برای تسکین درد خود استفاده میکنیم)، تکنیکهای مختلف برای رفع اهمالکاری هم همچنان کارایی خود را دارند.
اما شناخت ریشه و تلاش برای درمان آن، احتمال اهمالکاریهای بعدی و تعدد آنها را خیلی کمتر خواهد کرد. بنابراین ارزش دارد که وقت بگذاریم و ریشه اهمالکاری را بشناسیم.
ریشه اصلی اهمالکاری چیست؟
تجربه و مطالعه به من نشان داده که ریشه و اصل و اساس اهمالکاری این است که ما در ناخودآگاه خود و در عمیقترین دهلیزهای ذهنمان میپنداریم «کاری که قرار است برای انجامش خودمان را به زحمت بیندازیم، ارزشاش را ندارد.» این امر مخصوصا برای ما ایرانیها حادتر است. اما چرا؟
ممکن است شما صاحب یک کسبوکار باشید. تلاش فراوان کردهاید تا یک بیزینس مفید و خوب و سودده را راهاندازی کنید و تازه آن را از آب و گل درآوردهاید که میبینید ای دل غافل! دلار سه یا چهار برابر شد و شما باید سه برابرِ قبل زحمت بکشید و تازه سودتان هم از قبل، کمتر شود. طبیعی است که قویترین و سختجانترین و سرسختترین آدمها هم در این وضعیت، شل میشوند.
قرار است با مشتریان تازه تماس بگیری، بازاریابی انجام بدهی، محصولات جدید تولید کنی، برای فروختن و سرویسدهی به مشتریان قبلی کار کنی… اما قیمت دلار و نوسانهای اقتصادی ــ که هیچکدام هم دستِ تو و تقصیرِ تو نبوده است ــ عین شمشیرِ داموکلسی بالای سرت تاب میخورد و امانِ تو را میبُرد. آنقدر بیرمقی که حتی صبح حال نداری از جایت بلند شوی. و در نتیجهٔ این حالِ بد، مدام کارهایی را که میدانی اوضاع مالیات را حداقل در حدی نگه میدارد که اموراتت بگذرد و دست جلو کسی دراز نکنی، به تعویق میاندازی.
میدانی حتی احتمالش هست که برخی کارها، حتی در این شرایط، موجب سود سرشاری برایت شود، میدانی که رقبایت هم دست روی دست گذاشتهاند و نظارهگر اوضاعند، اما باز هم حالش را نداری.
با خودت میگویی اگر نشد چه؟ اگر این همه زحمت کشیدم و باز هم یک زلزله و طوفان و سونامی آمد و تمام زحماتم را عینِ پشگلِ گوسفند شُست و بُرد چه؟ پس اهمال میکاری 🙂 شل و وارفته مینشینی و کارهایت را به تعویق میاندازی.
و میدانی چیست؟ حالت که از قبل خراب بوده، این به تعویق انداختنهای مکرر هم حالت را هر چه بدتر میکند.
اما چاره چیست؟ چطور میشود از این چرخهٔ منحوس بیرون آمد؟
میخواهم یک حقیقت مهم را با شما در میان بگذارم. امیدوارم شش دانگ حواستان جمع باشد و با دقت به ادامه مطلب توجه کنید.
تمام آن حرفها و استدلالهایی که خیلی هم منطقی به نظر میرسند (اینکه زحمت بکشم و باز هم به نتیجه نرسم چه؟… ارزشش را ندارد…)، اینها همه حرفهای «ذهن» شماست. حرفهای خودِ حقیقیِ شما نیست.
ممکن است اعتراض کنید که ذهن من، همان خودِ من است. ممکن است از دکارت وام بگیرید که گفته بود «میاندیشم پس هستم.» اما خبر مهمی باید به شما بدهم: شما اندیشهتان نیستید. شما فکر و ذهنتان نیستید. شما بدونِ اندیشیدن، بدون فکر کردن، هم «هستید». هستی و بودنِ شما بسته و وابسته به فکر و ذهن شما نیست. در حقیقت، شما «ناظر» اندیشههایتان و «آگاه» (aware) به آنها هستید.
…گردن بزن اندیشه را
برای فهم بهتر این موضوع، اینطور تصور کنید که یک کپی از شما، در درون شما وجود دارد. حالا آن نسخهٔ کپی را از درون خودتان بیرون بکشید و کنار خودتان قرار بدهید. اگر در طی روز آگاهانه او را نگاه کنید، متوجه خواهید شد که مدام چانهاش کار میکند. یکریز در حال حرف زدن و غرغر کردن و مزخرفگویی است. گاهی وقتها عصبانی میشود و داد میکشد و میخواهد خرخرهٔ همه را بجود. گاهی سر ذوق و شوق است و میخواهد همهٔ عالم را بغل کند. معمولا تعادل ندارد. و ساکت هم نیست.
غم و شادی برِ عارف چه تفاوت دارد
اما آن خودِ حقیقیِ شما، که شاهد و ناظر بر این خودِ ذهنیِ موهومی و به او «آگاه» است، دچار این نوسانها نمیشود. او فقط هست، و در بودنِ خود شاد است.
مست بگذشت و نظر بر منِ درویش انداخت
تمام تلاش ما باید این باشد که این خودِ حقیقی را از اسارتِ آن خودِ موهومی آزاد کنیم.
بردهٔ ذهن یا اربابِ ذهن؟
اگر ما از دست ذهنمان آزاد و رها باشیم، به جای اینکه ما برده او باشیم و او ارباب ما، ما فرمانده او خواهیم بود و او خدمتگزار امین ما. در چنین وضعیتی، ذهن میشود غول چراغ جادوی ما.
ذهن، قدرتهای بینظیری دارد، به دقت و سرعت میتواند فرمانهای ما را اجرا کند؛ و اگر فرمانهای خوب به او بدهیم، زندگی ما روز به روز بهتر میشود. در آن صورت، از کمند گذشته و آینده هم رها میشویم. به جای اینکه مدام به ناکامیهای گذشته و به ابهامهای آینده فکر کنیم (و اینگونه فکر و ذهنمان را بهواقع «مسموم» کنیم)، کاری را که باید، در لحظهٔ الان (لحظهٔ جاوادنهٔ اکنون یا به قول فلیسوف و الهیدانِ حکیم انگلیسی، سِر آلن واتس، eternal now) انجام میدهیم.
و به شما قول شرف میدهم که انجام کار، انجام کاری که میدانی باید انجامش بدهی، همین الان و بدون در افتادن به دام وسواس و کمالگرایی، حالت را خوب که نه، عاااااااااااااالی میکند!
یک تکنیک کاملا علمی و کاربردی برای درمان ریشهای اهمالکاری
همانطور که پیشتر نوشتم، «ذهنِ» ماست که مانع میتراشد و موجب اهمالکاری ما میشود. ذهن ماست که دشواریها و به نتیجه نرسیدنهای گذشته را برای ما بولد (برجسته) میکند و ما را از ابهامِ آینده میترساند؛ و اینگونه به ما القا میکند که تلاشهایمان ارزشی نخواهد داشت.
برای ساکت کردن ذهن، باید سختجانانه یک روتین (آداب) موثر را در زندگی پیاده کرد. من اسمش را گذاشتهام «حضور در معبد شخصی». این تکنیک اصلا رنگ و بوی مذهبی ندارد و شما باورمند به هر آیینی که باشید، میتوانید آن را انجام بدهید.
حضور در معبد شخصی
روشش این است که هر صبح (بهتر است صبح باشد که هنوز انرژیهای درونی ما با دنیای بیرون ترکیب و مخلوط نشده است)، پس از بیدار شدن و نظافت شخصی و احیانا خوراکی خوردن، آرام در گوشهای بنشینید (بهتر است یک گوشه خاص را انتخاب کنید، مثل یک جور محراب عبادت) و دستکم ۱۵ دقیقه چشمهایتان را ببندید، سکوت کنید و ناظر افکار خود باشید. به نفس کشیدنهای خود، به دم و بازدم خود، توجه کنید. اگر فکرتان خواست به سمتی برود، شما با آن فکر نروید، درگیرش نشوید؛ فقط مثل ابری که در آسمان میگذرد و شما نگاهش میکنید، به فکرهایتان نگاه کنید.
میتوانید پیش از انجام سکوت، تسبیح بزنید و ذکرهای مثبت بگویید (مثل «من خودم را دوست دارم»، «من دوستداشتنی هستم»، «من میتوانم»، «من راهحل هر مسئلهای را در هر حالی پیدا میکنم»، «هر آنچه که برای من پیش میآید خیر است»، «من شاد حقیقی هستم» و…). و میتوانید پس از سکوت، چند خطی کتابهای انگیزشآفرین، دارای بار معنوی، شعرهای خوب و جانفزا و… بخوانید. و میتوانید بعدش بروید ۱۰-۲۰ دقیقهای قدم بزنید و زندگی را، بدون قضاوت، «تماشا کنید». آدمها و گربهها و گلها و درختها و ابر و آسمان و باد و خورشید و… را ببنید، شاهد و ناظر آنها و به وجودشان آگاه باشید؛ درست همانطور که به وجود «ذهن» خود آگاه هستید.
رسانهها تعطیل!
مهم و بسیاااااااااااااااار مهم است که تا پایان این روتین، سراغ گوشی خود، سراغ کامپوتر، سراغ اینترنت و سراغ تلویزیون و خبر و روزنامه و امثال اینها نروید. به شما قول میدهم اگر فقط ۲۱ روز این روتین را انجام بدهید، حالتان چنان عالی خواهد شد که کل روز را به شوق حضور در معبد شخصی خود در صبح فردا طی خواهید کرد 🙂 و البته اثرات خوب این تمرین، از همان چند روز اول نمایان خواهد شد.
آیا وقت میکنم هر صبح این کارها را انجام بدهم؟
ممکن است شما بگویید من صبح که بیدار میشوم، فرصتی برای این کارها ندارم. پاسخ این است که باید زودتر از خواب بیدار شوید. اگر بتوانید ۵ صبح بیدار شوید که عالی است. شرطش این است که شبها زودتر بخوابید و یکی دو ساعت پیش از خواب نیز رسانهها را تعطیل کنید.
به خاطر داشته باشید که اغلبِ آدمهای موفق، صبحهای خیلی زود از خواب برمیخیزند؛ و مهمتر از آن، زمان صبحگاهی خود را صرف اموری ارزشمند و عمیق و معنادار میکنند. اینطور است که وقتی دیگران تازه بیدار شدهاند، آنها بهتعبیری دوش جسمی و جانیِ خود را گرفتهاند و آمادهاند با شوق و انرژی، وارد جریان زندگی شوند
تو ز خویشتن بُرون آ!
اگر تا اینجا مقاله را خوانده باشید، متوجه شدهاید تا حد زیادی دست خود ماست که حال خودمان را خوب نگه داریم و به این شکل، از اهمالکاری و سستی و به تعویق انداختن کارها، در امان بمانیم. وقتی ما به خودمان ــ خود حقیقیمان ــ وصل باشیم، چنان انرژیای خواهیم داشت که اهمالکاری اصلا فرصت عرض اندام پیدا نخواهد کرد.
یک نکته دیگر هم اینکه اگر بارها شکست خوردهاید و احساس میکنید زحماتتان هدر رفته، بدانید و آگاه باشید که این امر فقط برای شما پیش نیامده است. برای خیلیهای دیگر هم پیش آمده و خیلیها هم با سربلندی از این شرایط عبور کرده و به موفقیتهای خیرهکننده رسیدهاند. یکی از آنها، موسس شرکت خودروسازی هوندا در ژاپن است که داستان او را در فایل آموزشی «در شرایط سخت و دشوار چگونه شکوفا شویم؟» تشریح کردهام.
و کلام آخر، بیتی از شعرِ درخشانِ استاد دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی:
ز بُرون کسی نیاید چو به یاریِ تو اینجا تو ز خویشتن بُرون آ، سپهِ تتار بشکن!
پیشنهاد میکنم این شعر زیبا و سراسر شور را با صدای زندهیاد حبیب گوش کنید و لذت ببرید:
با توییتر، از همان اوایل که راه افتاده بود، آشنا بودم. اما هیچ وقت تکلیف خودم را با این شبکه اجتماعی نتوانستم روشن کنم. دقیقا مشخص نبود که چه استفاده مفیدی از آن میتوان کرد.
اوایل، در آن کادر خالی که باید توییت را تایپ کنی، نوشته بود: ?What are you doing یعنی که «در چه کاری؟» خب اینکه برفرض من در حال شام خوردن یا کتاب خواندن باشم چه دخلی به دنیا و دیگران دارد؟
از همان موقع البته، عدهای شروع کردند نک و نال. حرفهایی را که بهتر بود در ذهن خود نگه میداشتند یا روی کاغذ مینوشتند و دور میریختند و به هر ترتیب، حرفهایی نبود که برای دیگران مفید باشد، آوردند نوشتند در توییتر. آن فرمت خاص توییتنویسی و محدودیت تعداد کارکترها هم باعث میشد عدهای پتانسیلهای این شبکه را در جملات قصار نویسی، نادیده بگیرند و به جای خلاقیت، همین حرفهای مفتکی و زرتکی را آنجا خالی کنند.
بعدا توییتر آن عبارت سوالی را به ?What’s happening (چه خبره؟) تغییر داد. این بار هم تغییر عمدهای رخ نداد. عدهای شروع کردند به نوشتن اخبار روز، نک و نال از اخبار روز، یا باز خبر دادند از اخبار کارهای روزانه خودشان که عموما چیز مفیدی در آن نبود.
کمکم، پای رسانهها و بعد سیاستمدارها و سلبریتیها هم به این شبکه باز شد. البته سلبریتیها، به دلیل متنمحور بودن توییتر، کمتر سراغ آن آمدند و اینستاگرام را به گند کشیدند. اما حضور آن همه لینک خبری و تحلیلهای سیاسی و حرفهای صدمن یک غاز، همچنان توییتر را محلی نادلچسب نگه داشته بود.
چند باری سعی کردم نکات انگیزشی و حرفهای مفید در توییتر بنویسم. اما مشتری نداشت. حلقهای از یارانِ همراه و همدل نبود که توییتها را ببیند و بخوانند و لایک کنند و بازنشر کنند و بال پرواز بدهند که به دست خریدارانش برسد.
تا اینکه…
همین اواخر، متوجه کانالی به نام توییتر رشد فردی در تلگرام شدم. یکی از پستهایش را شاهین کلانتری در کانالش فوروراد کرده بود؛ و از آنجا من هم رفتم عضو این کانال جدید شدم. قبلا کانالهای دیگری در تلگرام دیده بودم که خوشمزگیهای ایرانیجماعت (و کاربرانِ همگی مستعارنام) در توییتر را در کانالهایی در تلگرام جمع و بازنشر میکردند، اما این یکی فرق داشت. حرفهایش از آن جنس بود که من میپسندیدم. و دیدم که در توضیحات کانال نوشته شده، توییتهایتان را با هشتگ #توییت_نویس در توییتر منتشر کنید تا در این کانال بازنشر شود.
همان موقع، دستی به سر و روی اکانت خاکگرفتهٔ توییترم کشیدم، و نخستین #توییت_نویس هایم را منتشر کردم.
کانال توییتر رشد فردی، در این لحظه که من دارم این مطلب را مینویسم، بیش از ۲۰۰ عضو دارد و جنبش #توییت_نویس، که به همت شاهین کلانتری، جعفر کریمنژاد و اعضای مدرسه نویسندگی راه افتاده است، هر روز خوانندگان و نویسندگان بیشتری را در توییتر جذب میکند.
اما برای نوشتن و نشر #توییت_نویس قرار نیست کسی عضو جایی باشد. فقط کافی است حرفهایی داشته باشد که ارزش نوشتن و خواندن و بازنشر را داشته باشند. نه از جنس سیاست، نه از جنس روزمرگی، نه از جنس ناله و بدبختی و نه از جنس هر حرف کمارزش دیگری. شما هم اگر میخواهید در زندگی خودتان و دیگران تغییرات مثبتی ایجاد کنید، به این جنبش بپیوندید 🙂
۱. اهمالکاری روح را میخراشد و جان را میفرساید. اهمالکار از خویشتنِ خویش در عذاب است.
۲. اهمالکار در حقیقت عجول است، چون انتظار دارد در نخستین گام به نتیجه برسد. او اهمالکاری میکند تا با واقعیت زندگی رویارو نشود.
۳. اهمالکار ۹۰ دقیقه را تلف میکند و تازه به وقت اضافه که میرسد درمییابد چه فرصتهایی را از دست داده!
۴. اهمالکاری از جملهٔ موجبات ناشادی است.
۵. پادزهر اهمالکاری، فقط و فقط اقدام است.
۶. اهمالکار، در خیال خام آینده، حال را از کف میدهد. اهمالکار همواره میخواهد در آینده به جایی برسد، اما نمیداند رمز رسیدن به هر جایی و هر چیزی در آینده، اقدامی هرچند کوچک و جزئی و ناچیز در لحظهٔ حال است.
۷. اهمالکاری جُرم نیست؛ نوعی عارضه است. و راه درمانش، حضور کامل در لحظهٔ حال و اقدامهای قطرهچکانی است.
۸. گاهی اهمالکاری ناشی از تعدد افکار و برنامهها، و ناتوانی در اولویتبندی آنهاست. قانون ۲۰/۸۰ در این مورد بسیار کمککننده خواهد بود.
۹. اهمالکار، تنبل نیست. انسانی سرشار از ایده و خلاقیت است که در چنبرهٔ وسواس و کمالگرایی گیر افتاده و از راز اقدامهای کوچک بیخبر است.
۱۰. اهمالکاری، زندگی را از لذت تهی میکند.
شما چه مواردی را به ۱۰ حقیقت بالا میتوانید اضافه کنید؟ اینجا بنویسید…