چند وقت پیش بهبهانۀ گرفتگیِ گوش راست که ناشی از جمع شدن جِرم در آن بهمدت طولانی بود، با آقای دکتری تماس گرفتم که از دو سال پیش به اینسو تماسی با ایشان نداشتم. شمارۀ موبایل ایشان را از همان موقع داشتم که داستانِ دست یافتن به آن طولانی و حوصلهسربر است و ربطی هم به مطلب فعلی ما ندارد. خلاصه، با بوق دوم یا سوم ایشان گوشی را برداشت و وقتی خودم را معرفی کردم و خواستم دلیل تماسم را توضیح بدهم، گفتند: «آقای قزوینی، شما قرار بود دو ماه بعدش بیایید برای ویزیت مجدد!»
اصلاً انتظار نداشتم مرا به یاد داشته باشند چه رسد به این قرار؛ که خودم کامل از خاطر برده بودم! با خنده گفتم که ما تا وقتی به مشکلِ حاد نخوریم انگار یادمان نمیافتد که باید برای بررسی و چکاپی هم شده به دکتر مراجعه کنیم. به هر روی، برای همان روز عصر قراری را تنظیم کردیم که خدمت ایشان بروم.
از همان دو سال پیش یادم بود که این آقای دکتر منشی ندارند و در مطب کوچک خود در ساختمانی نسبتاً قدیمی، بهتنهایی به معاینه و رتقوفتق امور بیماران میپردازند و حتی خودْ برای باز کردن در میآیند و موقع رفتن هم مراجع را تا دمِ در مشایعت و بدرقه میکنند. جزئیات چهرۀ ایشان را از خاطر برده بودم و فقط یادم بود که سیما و رفتار خاصی داشتند که خاکی بودن بهترین توصیفی بود که میتوانستم از آن داشته باشم. و البته در کنار این خاکی بودن، در تخصصشان هم استاد بودند و کاربلد.
استادِ دانشگاه هم بودند و دربارۀ کاربلدیشان همین بس که وقتی دو سال پیش نزد پزشک دیگری رفته و گفته بودم که گوشم بهخاطر جرم بسته شده و احتمالاً نیاز به شستوشو دارد، ایشان ابتدا مرا به بخش شنواییسنجی فرستاد و خلاصه داشت کاری میکرد که کار به جاهای باریک بکشد! او نهتنها کارش را بلد نبود، که با رفتارش نگرانی و اضطراب را هم به بیمار منتقل میکرد؛ درست برعکس این آقای دکترِ عزیز که با گفتار طنّازانه و لبخندِ شیریناش کاری میکرد که مراجعه به مطب دکتر از یک تجربۀ ناخوشایند، تبدیل به تجربهای شود که حتی آدم دوست داشته باشد آن را تکرار کند 🙂
✻✻✻
بیرون از مطب در مترو و خیابان، شلوغی سرِ آدم را میبُرد. اما خسته و کلافه که به مطب رسیدم، یکجور آرامش خاص را احساس کردم که با گذرِ کمی زمان، عمیقتر هم شد. دکتر، بیمار دیگری داشت و از من دعوت کرد که بنشینم و نفسی تازه کنم. یکی از مبلها را تعارف کرد و گفت اینجا خنکتر است.
در حالی که به در و دیوار اتاق کوچک انتظار نگاه میکردم، احساس کردم اینجا در این ساعاتِ مانده به غروب در این روز بهاری و گرم، چقدر با بیرونِ شلوغ و خستهکننده تفاوت دارد. هیچ چیز خاصی در کار نبود، نه با نوشیدنیِ خنکی پذیرایی شدم و نه موسیقیِ آرامی پخش میشد و نه کولر گازی بود یا ساختمانی نوساز. اما آرامشی که آنجا بود، عجیبْ عجیب بود.
دو سه روز بعد هم که برای ادامۀ کار به آنجا مراجعه کردم، باز همان آرامش خاص که آنجا را از دنیای بیرون متمایز میکرد، به من آرامش میداد.
دکتر در حالی که مشغول بیرون آوردن جرمها از درون گوش من بود، به این فکر میکردم که اولاً او چقدر به این کار میآید و به عبارتی گویا لباسِ پزشک بودن بر قامت او درست و اندازه دوخته شده، و در ثانی چقدر باصفا است.
این صفا و این باصفایی، چیزی است که اگر در آدمی باشد، دیگران را ناخودآگاه مثل مغناطیس جذب او میکند و البته بیش و پیش از هر چیزی، آدمِ باصفا خودش احساس خوشایند و عمیقِ آرامش دارد؛ که تا این حس در درون نباشد، در بیرون نمیتواند متجلّی شود.
کم ندیدهایم در هر شغلی از جمله پزشکی که گویی طرف فقط به رفع تکلیف فکر میکند و آدمها را در حکم حساب بانکیای میبیند که هر چه بتوان بیشتر از او بیرون کشید، بهتر. و طُرفه آنکه این نوع افراد عموماً تخصصشان هم میلنگد که معمولاً تخصصِ واقعی و از روی عشق، به تعهد هم منجر میشود و این دو همچون تاروپود در هم تنیدهاند و جداییشان تقریباً ناممکن است.
در حالی که میخواستم از دکتر خداحافظی کنم، ایشان تأکید کردند که مراجعه برای یک ماه بعد را فراموش نکنم و باز با همان طنازی و لبخند شیرین گفتند که «ماه رمضان هم خواهد بود و با هم یک افطاری هم خواهیم زد!» دکتری سالها بزرگتر از من و در کار خودش استاد؛ آنوقت این همه متواضع و رفیق با کسی که دو سه بار بیشتر همدیگر را ندیدهایم. بیخود نگفتهاند که درخت هر چه پربارتر است، افتادهتر میشود… با گذر از چند پله و یک درِ رو به خیابان، آن دنیای آرام دوباره تبدیل به دنیایی مغشوش شد.
✻✻✻
وقتی به صفای دکتر و باصفاییِ مطبش فکر میکردم، جملهای از استاد حسین الهی قمشهای را به خاطر آوردم که از عالم بسمالله گفته بود:
سعادت بزرگی است که انسان از عالم ماده وارد عالم بسمالله شود. بسمالله فقط یک کلمه نیست. اگر انسان به این عالم وارد شود الهی شده و نشانههای آن در سیمای او نمایان میشود.
و باز به خاطر آوردم که کموبیش آدمهایی را میبینم که میتوانم بگویم وارد این عالم شدهاند یا در این عالم رفتوآمد دارند. قرار هم نیست این افراد عالِم دین باشند یا خیلی جور خاصی باشند. مهمترین اثر و نشانهاش این است که آدم در حضور آنها و در معاشرت با آنها، حالش خوب و خوشتر میشود. یکیشان فروشندۀ مغازۀ خواروبارفروشی است که در مسیر رفتن به خانه از او خرید میکنم. شاید بیشتر از ده تا از این مغازهها سر راهم باشند، اما ترجیح میدهم از او خرید کنم حتی با اینکه نزدیکترین مسافت را به خانه ندارد. و حتی شبهایی که خریدی هم ندارم، دوست دارم سلام و علیکی داشته باشیم. عموماً چهرهای متبسم دارد، اخلاقش خوش است و دفعهای نشده که پول کالایی را بپردازم و «خدا برکت بده» را از زبان او نشنوم.
خیلیهای دیگر هم هستند که شاید حشر و نشر با آنها نداشته باشیم اما از طریق آثارشان واردِ عالم شگفتانگیز بسمالله میشویم. یا درستتر بگویم، در تماس با آنها که مراودهای با این عالم دارند، نشئگیِ خوشِ تماس با این عالم را کمی حس میکنیم.
یک نمونهاش همین استاد الهی قمشهای که باز در جایی دیگر فرموده:
نکته ناسنجیده گفتم دلبرا، معذور دار!/ عشوهای فرمای تا من طبع را موزون کنم. حافظ هر وقت که از کوک میافتاده با عشوه کوک میشده. عشوه هم همان بسمالله است؛ یعنی آن مذکور ــ و نه ذکر ــ در نظرش متجلی میشده و کوک میشده.
یا نمونهای دیگر، استاد کریم زمانی که آنقدر با قرآن و کلمات مولانا مأنوس و همدم بوده که خواندن کلماتش حتی از روی کاغذِ روزنامه یا پشت شیشۀ مانیتور هم حال آدم را خوش میکند.
ما عموماً ناخوشیم و ناخوشاحوال. اما هرازگاهی مصاحبتی و سلام و علیکی با آدمهای باصفا، حال ما را خوب میکند و دمی از این عالم ماده بیرون میآورد و به آستانۀ عالم بسمالله میبرد. قدر این لحظههای ناب را بدانیم…1

عکس ابتدای مطلب: خوشنویسی بسم الله الرحمن الرحیم اثر استاد عظیم هادیپور.
▫️علیاکبر قزوینی
- این مقاله در تیرماه ۹۴ برای یک هفتهنامه نگاشته شد اما هرگز چاپ نشد! ↩︎

سلام،
کتاب بسیار مفید لقمه کردن فیل موجب شد، با وب سایتتان آشنا شوم.
حالا هر روز به سایتتان سر می زنم و از مطالب بسیار ارزنده و مفیدتان لذت می برم و اکنون مطلب بسیار زیبای بسم الله واقعا لذت بخش که نه، بلکه الهام بخش و امیدبخش است.
از تلاش و زحمت هایتان در این باره بسیار تشکر و سپاسگزارم. با آرزوی سلامتی و موفقیت روزافزون.
سلام. خوشحالم از حضور شما در سایت و خوشحالم که مطالب را دوست داشتهاید. از اینکه مطالب «عالم بسمالله» هم چنین حسی در شما ایجاد کرده، بسیار خوشحالم و خدا را شکر میکنم. پیشنهاد میکنم مطالب مرا در اینستاگرام و تلگرام هم دنبال کنید:
https://instagram.com/ghazvini.coach
https://t.me/AliGhzvn
شاد و پیروز باشید
سلام
شما هم بوی بسم الله می دهید.
زمانی که دیدم در کارگاه رفع خجولی آقای بهرام پور مانند یک شاگرد متواضعانه نشسته بودید به دلم نشستید.
تواضع و فروتنی تان مستدام
موفق باشید و رستگار
سلام. ممنونم از حسن نظر شما 🙂 کلا الحمدلله
درود بر جناب قزوینی عزیز
شما خودتان از آن ادمها ناب و بسم الله هستید.
وقتی مطالبتون میخونم یا صدای نافذتون میشنوم آرامشی عجیب عجیبی پیدا میکنم. کاش شرایط مالیم اجازه میداد افتخار این پیدا میکردم که شما مربی و کوچ زندگیم میشدید تا درست زیستن یاد بگیرم
درود بر شما. ممنونم از لطفتان… انشاءالله که شرایط مهیا شود.
سلام و علیکی با آدمهای باصفا، حال ما را خوب میکند و دمی از این عالم ماده بیرون میآورد و به آستانۀ عالم بسمالله میبرد شما هم یکی از همان آدم های معنوی و با صفا هستید خدا آدم هایی مثل را سر راه ما قرار دهد که ماهم بهرمندشویم
سپاس از شما سرکار خانم شیرازی.
شما هم بوی خوش بسم الله را می دهید آقا. خدای رحمان رحیم به عطرهای خاص و عامش، جان و دلتان را بیش از پیش معطر کند الهی.
ممنونم از لطف و محبت شما سرکار خانم عبادی.