برچسب: مشتری‌مداری

  • مشتری را هیچ‌وقت دست خالی روانه نکنید

    مشتری را هیچ‌وقت دست خالی روانه نکنید

    فروشندگان بزرگ با این مثلِ قدیمی اما واقعی زندگی می‌کنند: «هیچ‌کس دوست ندارد چیزی به او بفروشند؛ بلکه دوست دارد به او کمک کنند.» یک فروشنده چطور می‌تواند به مشتریان خود کمک کند؟

    فروشندۀ نابغه به جای این‌که مشتریان را به شکل اسکناس ببیند، آنها را به شکل انسان‌هایی می‌بیند که مسائلی دارند. و فروشنده، آماده است تا آن مسائل را حل کند. بنابراین گوشی باز برای شنیدن دارد.

    او هوشمندانه می‌تواند مشتری را هدایت کند تا مسائل اصلی خود را مطرح کند، و با مهربانی و قلبی بزرگ، آنها را به‌درستی کمک می‌کند. این‌گونه است که حتی اگر خودش کالا یا خدمت خاصی را نداشته باشد که بتواند مسئلۀ مشتری را حل کند، فروشنده‌های قابل اعتماد دیگری را به او معرفی می‌کند.

    یک فروشندۀ نابغه به‌درستی باور کرده که روزی‌رسان خداست؛ و بنابراین هرچند هوشمندانه در پی درآمد و کسب سود بیشتر است، اما «اضطرابِ درآمد» ندارد و برای به دست آوردن پول، به هر کاری دست نمی‌زند. او می‌داند که هر مشتری، فرستاده‌ای از سوی خداوند است؛ و خوشحال و سپاسگزار است که خداوند آن‌قدر او را دوست داشته که بندگانش را برای حل مسائل‌شان نزد او می‌فرستد.

    تشخیصِ نیازِ مشتری، هنرِ فروشندگانِ نابغه

    یکی از هنرهای فروشندگان نابغه، تشخیص نیاز مشتری و پاسخ درست به این نیاز است. فروشندگان نابغه می‌دانند که یک مشتری که حتی شاید سوالی پیش پا افتاده داشته باشد، بر حسب نیازی و دلیلی به آنها مراجعه کرده و برای همین تلاش می‌کنند آن دلیل را کشف کنند و آن نیاز را برآورده سازند.

    فروشندگان نابغه البته از قانون ۲۰-۸۰ آگاهند و می‌دانند که ارزش همۀ مشتریان برای سیستم کسب‌و‌کار آنها یکسان نیست؛ در عین حال آگاهند که راه دسترسی به مشتریان ۲۰ درصدی، از توجه دقیق و ارزش نهادن به همۀ مشتریان می‌گذرد. چرا که هر مشتری که به سمت آنها روانه شده فرستادۀ خداوند است و آن را که خدا فرستاده، دست خالی نباید فرستاد. دو داستان زیر به روشن‌تر کردن این مطلب بیشتر کمک خواهد کرد.

    جواب سربالا، دل مشتری را می‌شکند

    دوستی تعریف می‌کرد که چند وقت پیش برای درست کردن آینه بغل ماشینِ نه‌چندان گران‌قیمتش، راهی یکی از خیابان‌های معروف پایتخت شده بود که در راسته‌ای از آن، فروشنده‌های لوازم ماشین مستقر هستند. از یکی از آنها، قفل فرمان (که لازم داشت) خرید و دربارۀ تعمیر آینه بغل هم سوال کرد. فروشنده فقط گفت که در اینجا چنین تعمیرکننده‌ای را سراغ ندارد.

    فروشگاه بعدی، پخش ماشین و ملحقات آن را می‌فروخت و دو جوان داخل مغازه پشت کانتر نشسته بودند. در پاسخ به سوال این دوست، آنها حتی زحمت حرف زدن هم به خودشان ندادند و فقط با تکان دادن کلّه القا کردند که چیزی در این مورد نمی‌دانند.

    این دوست تعریف می‌کرد که از رفتار آنها بسیار دل‌آزرده شد. سرانجام، فروشنده‌ای در مغازه‌ای دیگر آدرس داد که برای تعمیر آینۀ بغل باید به کدام خیابان رفت (خیلی هم دور نبود، و بسیار بعید بود که فروشنده‌های دیگر از آن بی‌خبر بوده باشند).

    اینجا به این نکتۀ شاید ساده اما بسیار مهم می‌رسیم: فروش فقط این نیست که مشتری جنسی یا خدماتی را که ما داریم بخواهد و بخرد و در قبالش پول بدهد. فروش یعنی تشخیص و برآورده کردن نیاز مشتری. آن فروشنده‌ای که هدفش را چنین چیزی گذاشته و می‌خواهد به خریدارانش خدمت کند، راه ثروت را هم برای خود باز می‌کند. اما کسی که فرستاده‌های خداوند را از خود می‌راند، فقط در راه کاستن از روزی و ثروت خودش تلاش کرده است.

    به مشتری راه‌حل بدهید

    یک جنبۀ نبوغ در فروش، توجه به ظرافت‌ها و نکته‌های ساده ــ اما موثر‌ ــ است. معمولا اگر خودپردازِ یک بانک امکان خدمات‌دهی نداشته باشد، پیامی روی صفحۀ نمایشگر نقش می‌بنند مبنی بر عذرخواهی از این‌که موقتا این دستگاه قادر به خدمت‌دهی نیست. در واکنش به چنین پیامی، مشتری چه می‌کند؟ احتمالا کمی غرغر، و بعد می‌گردد آن اطراف دستگاه خودپرداز دیگری پیدا کند یا این‌که راهش را می‌کشد و می‌رود تا شاید ساعتی دیگر یا مثلا در راه برگشت به خانه، از همان دستگاه یا یک خودپرداز دیگر استفاده کند.

    اما آیا می‌شود این پیامِ خنثای قطع سرویس و عذرخواهی را کاربردی‌تر کرد و به مشتری طوری پاسخ گفت که احساس کند نیاز او دیده شده و برایش راهی اندیشیده شده است؟ پیامی که چند وقت پیش روی یک خودپرداز دیدم و برایم تازگی داشت، دقیقا دارای همین مشخصات بود. این پیام، خیلی ساده می‌گفت که «دستگاه در حال حاضر قادر به خدمات‌دهی نیست؛ لطفا از یک خودپرداز دیگر استفاده کنید.»

    آیا شما هم چنین تجربه‌هایی دارید؟ این‌که یک فروشنده نیاز شما را به‌درستی تشخیص داده و برایش راه‌حل ارائه کند؟ خود شما در برخورد با مشتریانتان چگونه رفتار می‌کنید؟ خوشحال می‌شوم تجربه‌ها و دیدگاه‌های خود را اینجا بنویسید.

    ▫️علی‌اکبر قزوینی

  • افزایش فروش با یک روش فوق‌العاده عالی و کاربردی: تغییر گفت‌وگوی ذهنی

    افزایش فروش با یک روش فوق‌العاده عالی و کاربردی: تغییر گفت‌وگوی ذهنی

    افزایش فروش همیشه دغدغه صاحبان کسب‌وکار و فروشنده‌ها از هر صنف و نوعی است. مهم نیست شما لباس می‌فروشید، ابزارآلات، محصول آموزشی، کتاب، خدمات اینترنتی و…، در هر صورت، افزایش فروش یکی از خواسته‌ها و دغدغه‌های مهم شماست مخصوصا اگر به دلایل مختلف، فروش نسبت به قبل ــ و آنچه که همیشه معمولِ کسب‌وکار شما بوده است ــ کمتر شده یا به‌اصطلاح دچار رکود شده باشد. در این مقاله، به معرفی و تشریح یک روش عالی و کاربری برای افزایش فروش خواهم پرداخت که همین الان می‌توانید استفاده از آن را شروع کنید!

    وقتی مردم نمی‌خرند!

    اغلب افراد وقتی با این وضعیت رکود مواجه می‌شوند، معمولا نخستین چیزی که به زبان می‌آورند این است که «مردم نمی‌خرند!» طبیعی است که این گفته، در ذهن آنها هم مُدام تکرار می‌شود.

    یعنی وقتی در طول روز می‌بینند تعداد مراجعان به فروشگاه یا ‌وب‌سایت یا کسب‌وکار آنها کمتر از قبل شده، زنگ‌خور کمتر شده است و اتفاقاتی نظیر این، و از میان آنها، تعداد کسانی که در نهایت خرید می‌کنند نیز خیلی کمتر شده، شروع به یک گفت‌وگوی مخرّبِ ذهنی با خود می‌کنند: «مردم نمی‌خرند!»

    این گفت‌وگو که با خودِ ذهنی صورت می‌گیرد، وارد چرخهٔ مخربی می‌شود که به اُفت حال و انرژی می‌انجامد و این حالِ بد، موجب می‌شود که کوچک‌ترین تلاشی برای تغییر وضع موجود انجام نشود و حتی همین فروش‌های فعلی هم کمتر شود.

    چرخه مخربِ ذهنی چطور کسب‌وکار شما را زمین می‌زند؟

    فرض کنید شما فروشنده‌ای هستید که یک مغازه لباس‌فروشی کنار یکی از خیابان‌های پررفت‌وآمد دارید. قبلا هر روز افراد زیادی به فروشگاه شما «مراجعه» می‌کردند و درصد قابل توجهی از آنها هم تبدیل به «خریدار» می‌شدند. به اصطلاحِ بازاریابی، هم «ترافیک» (traffic) ورودی شما مطلوب بود و هم «نرخ تبدیل» (conversion rate) مربوطه.

    اما در وضعیت رکود، مثلا ممکن است ترافیک نصف یا یک‌چهارم یا حتی کمتر شده باشد (اگر قبلا هر ساعت ۲۰ نفر مراجع می‌آمد، الان فقط ۴ نفر مراجعه می‌کنند)، و نرخ تبدیل هم ممکن است از ۲۰ درصد به ۱۰ درصد تقلیل یافته باشد؛ یعنی اگر از ۲۰ نفر قبلی، ۴ نفر در نهایت خرید می‌کردند، الان از ۵ نفر، فقط ۰/۵ نفر خرید می‌کنند! (به عبارت دیگر، قبلا هر یک ساعت ۴ نفر خرید می‌کردند، الان هر دو ساعت فقط ۱ نفر خرید می‌کند.)

    با این حساب، میزان فروش به یک‌هشتم تقلیل یافته که این امر، روی سود تاثیر می‌گذارد و حتی ممکن است موجب شود سرپا نگه داشتن کسب‌وکار دیگر دلیل منطقی نداشته باشد. به این شکل که هزینه‌های اجارهٔ فروشگاه و پرسنل و برق و…، مساوی یا بیشتر از میزان سود شود. طبیعی است که در چنین شرایطی، یک فروشنده به این نتیجه برسد که «چون مردم نمی‌خرند، پس من هم ناچارم کارم را تعطیل کنم!»

    اما فراموش نکنیم که رسیدن به این نتیجه‌گیری، درست از همان گفت‌وگوی ذهنی (با خود و با دیگران) آغاز شد که «مردم نمی‌خرند!»

    بگردیم ریشه کاهش فروش را پیدا کنیم و آب را از سرچشمه درست کنیم!

    سعدی در یکی از بیت‌های زیبا و پرمعنای خود می‌فرماید:

    سرِ چشمه شاید گرفتن به بیل
    چو پُر شد نشاید گذشتن به پیل!

    یعنی یک جریان آب (اینجا جریانی از گفت‌وگوی مخرب ذهنی) را که می‌شد همان ابتدا با بیل در برابرش ایستاد، وقتی قوی و پرزور شود (وارد چرخه مخرب شود) دیگر با فیل هم نمی‌شود جلویش را گرفت!

    اگر در همان نقطهٔ گفت‌وگوی مخرب ذهنی، جلو آن گرفته نشود، این چرخه مثل بهمن بزرگ و بزرگ‌تر خواهد شد طوری که صاحب کسب‌وکار ممکن است مجبور شود عذر کارمندانش را بخواهد و کارش را تعطیل کند و حتی مقروض و بدهکار شود.

    یک تغییر ساده در جمله‌بندی، و آغاز رونق مجدد در فروش!

    اما چطور می‌توان آن گفت‌وگوی ذهنی را تغییر داد؟ با یک تغییر ساده در جمله‌بندی و دستور جمله. یعنی جمله را از حالت خبری، به پرسشی تبدیل کردن، و اختیار را از بیرون و عوامل بیرونی برداشتن و تحت سیطرهٔ خود درآوردن.

    ساده‌اش این است؛ جملهٔ «مردم نمی‌خرند!» را تبدیل کنیم به این: «من چه کار می‌توانم کنم که مردم بخرند (و بیشتر بخرند)؟»

    «مردم نمی‌خرند» یک جمله خبری است، اما خبری که لزوما درست نیست. این خبر، صرفا از مشاهدات برآمده اما با احساسات درونی و احتمالا ناخودآگاه جمعی و ناکامی‌های گذشته در هم آمیخته شده و مثل کوه سنگین شده است. درست‌ترش این است که گفته شود «خرید مردم کمتر شده است.» بار هیجانی و احساسی این جمله کمتر است و بنابراین، کمتر احتمال دارد که وارد چرخه مخرب شود.

    استفاده از منطق و فلسفه برای افزایش فروش!

    گام منطقی دیگر این است که با خود بگوییم حالا که خرید مردم کمتر شده است، پس این امر دلایلی دارد. یک سری از آن دلایل در اختیار من نیست، اما یک تعداد از آن در اختیار من است. من همچنان می‌توانم کاری کنم که «ترافیک» و «نرخ تبدیل» بیشتر شود. من می‌توانم کاری کنم که مشتریان قبلی، باز هم به من مراجعه کنند و بیشتر بخرند. من می‌توانم با طراحی و اعمال یک سیاست مرجوعی کالا و بازگشت پول، کاری کنم که ریسکِ خریداران در لحظهٔ نهایی کردنِ خرید و پرداخت پول، کمتر شود (و در نتیجه راحت‌تر بخرند و آمار فروش در کل افزایش پیدا کند).

    می‌بینید، به همین سادگی می‌توان توجه را از عوامل بیرونی و خارج از اختیار خود، به درون و به جایی آورد که من بر آن اختیار دارم.

    کاری که همین الان برای افزایش فروش خود می‌توانید انجام بدهید

    پیشنهاد می‌کنم اگر به افزایش فروش خود علاقه‌مندید و دغدغه جدی در این مورد دارید، این پرسش را که «من چه کار می‌توانم کنم که مردم بخرند و بیشتر بخرند؟»، روی کاغذ بنویسید (بهتر است در یک دفترچه باشد) و پاسخ‌های خود را هم بنویسید. می‌توانید در نشست‌های مختلف به این پرسش و پاسخ‌ها بپردازید. خواهید دید که از درون شما چه راه‌حل‌هایی خواهد جوشید.

    ضمنا می‌توانید کلیدواژه‌های افزایش فروش، آموزش فروش و… را در اینترنت جست‌وجو کنید و مقاله‌های مختلف، کتاب‌های خوب، محصولات و دوره‌های مرتبط با فروش و مشتری‌مداری را بیابید و از آنهایی که فکر می‌کنید می‌تواند به شما کمک کند، استفاده کنید.

    لطفا اینجا بنویسید که همین حالا برای افزایش فروش خود چه اقدامی انجام خواهید داد. تصمیم خود را بنویسید. مثلا بنویسید همین الان سراغ دفتر و قلم می‌روم برای این پرسش و پاسخ‌ها. بنویسید و همین الان متعهد شوید تا ذهن شما بداند که شما در عزم خود برای افزایش فروش، جدی هستید.

    سخن آخر

    همان‌طور که دیدید، دست ماست که به‌راحتی با تغییر گفت‌وگوی ذهنی خود و تبدیل جمله خبریِ یأس‌آور به یک جمله پرسشیِ انگیزاننده (نه انگیزشی!)، چرخه مخربِ رکود را به چرخه سازندهٔ افزایش فروش تبدیل کنیم. خاطرمان باشد: مردم همیشه می‌خرند. اگر مردم از ما نمی‌خرند، یا کالاها و خدماتمان مورد نیازشان نیست، یا آنها را به افراد اشتباهی داریم عرضه می‌کنیم، یا استراتژی‌های بازاریابی و فروش ما کارایی ندارد.

    ▫️علی‌اکبر قزوینی

  • واقعا چرا یه نفر باید به رادیو زنگ بزنه بگه آهنگ فلان خواننده رو پخش کنید؟

    واقعا چرا یه نفر باید به رادیو زنگ بزنه بگه آهنگ فلان خواننده رو پخش کنید؟

    در تلگرام پستی را می‌خواندم به این مضمون:

    «واقعا چرا یه نفر باید به رادیو زنگ بزنه بگه آهنگ فلان خواننده رو پخش کنید؟ خب خودت دانلود کن گوش بده!»

    این جمله مرا به فکر فرو برد. واقعا چرا؟ هر کاری که انجام می‌شود، حتما دلیلی دارد، حتی اگر ما از آن دلیل آگاه نباشیم یا آن دلیل، خیلی آشکار و مشهود نباشد.

    در خصوص دلیل این کار، من به این نتیجه رسیدم:

    ۱. چون در آن حالت (یعنی پخش شدن ترانهٔ درخواستی‌اش از رادیو) احساس می‌کند به او توجه شده و خواسته‌اش برآورده شده؛ و همه آدم‌ها نیاز به این توجه و دیده شدن دارند.

    ۲. دوم اینکه پخش شدن اسم او از رادیو، به درخواستش اعتبار می‌دهد (یعنی اعتبار رسانهٔ رادیو به او هم ــ در یک سطحی البته ــ منتقل می‌شود). این را ما در فضای محتوایی اینترنت هم داریم. اگر سایتی با اعتبار بالا به یک مطلب در سایتی دیگر لینک بدهد، اعتبارِ سایت دوم از دید گوگل افزایش خواهد یافت.

    در واقع، دقیق که نگاه کنیم، دلیل این درخواست، خودِ شنیدنِ ترانه نیست؛ که اگر بود، الان با دسترسی به اینترنت نیازی به درخواست پخش آن از رادیو نبود. (طرف با خودش می‌‌گوید «رادیو منو آدم حساب کرد که ترانهٔ درخواستی‌مو پخش کرد.»)

    در کسب‌وکار هم اگر به مشتری اعتبار داده بشود، به او توجه شود، درخواست‌هایش و شکایت‌هایش دیده شود، در شبکه‌های اجتماعیِ فروشنده (بسته به مورد) نام او یا عکس او یا ویدیوی مصاحبه با او منتشر شود… راضی‌تر خواهد بود و بیشتر خرید می‌کنه.

    در کشورداری هم به همین شکل است. یک دلیلِ اینکه در غرب کمتر پیش می‌آید نارضایتی‌ها به شکل خشن در خیابان ابزار شود، این است که مرم حرف خودشان را ــ از زبان خودشان یا روزنامه‌نگاران ــ در رسانه‌ها می‌خوانند و می‌بینند و می‌شنوند.

    شما چه فکر می‌کنید؟ اینجا بنویسید.

    ▫️علی‌اکبر قزوینی

  • یک خطای بزرگِ کارآفرینان

    امروز در یکی از برنامه‌های صداوسیما، کارشناس محترمی داشت دربارهٔ مزایا و محسّنات و امکانات پیام‌‌رسان‌های داخلی صحبت می‌کرد. جایی از صحبت‌ها، ایشان اشاره کرد که خوب است مردم ببیند که چه جوان‌هایی با چه ذوق و شوق و علاقه‌ای روی این پیام‌رسان‌ها کار می‌کنند و چقدر زحمت می‌کشند و چقدر عرق می‌ریزند (نقل به مضمون). زمانی که این صحبت‌ها را شنیدم، یاد یک خطای بزرگ افتادم که بسیاری از کارآفرین‌ها و کسانی که غرق شغل رؤیایی خود هستند، دچارش می‌شوند.

    آن خطا این است:

    علاقهٔ بیش از حد به محصول یا خدمت خود (و تصورِ اینکه چون من خیلی دارم روی آن وقت می‌گذارم و زحمت می‌کشم، پس مردم هم باید قدر زحمات و تلاش‌های مرا بدانند و این محصول یا خدمت را بخرند.)

    و حاصلِ این تصور چه خواهد بود؟

    سرخوردگی (اگر که تصورات ما درست نباشد و مردم، به هر دلیلی، علاقه به خرید یا استفاده از محصول و خدمت ما نداشته باشند.)

    در خصوص پیام‌‌رسان‌های داخلی، قبلاً نوشته بودم که به‌شخصه چرا ــ دست‌کم در حال حاضر ــ تمایل و علاقه‌ای به استفاده از آنها ندارم. الان هم قرار نیست نظر من با دانستنِ اینکه چه تیمی عاشقانه روی این محصولات عرق می‌ریزند، عوض شود. خب عرق نریزند و زحمت نکشند! کارآفرین حق ندارد بابت زحماتش ــ که بی‌تردید در پی منفعت مادی برای خویش است و این هم اصلاً غیراخلاقی نیست و بلکه کاملاً طبیعی است ــ سرِ مردم و خریدارانِ بالقوه و بالفعل، منّت بگذارد.

    نخستین درسِ فروش، که از استاد بی‌نظیرم محمود معظمی آموخته‌ام، این است: مشتری به دلایلِ خودش می‌خرد!

    کاری کنیم که مشتری به دلایل درستی برای خرید محصول و خدمت ما برسد. و در هر حالی، سر او منّت نگذاریم که حالا که من این همه زحمت کشیده‌ام، تو چرا نمی‌خری؟!

    ▫️علی‌اکبر قزوینی

  • وقتی مشتری می‌خواهد کالا را پس بدهد

    وقتی مشتری می‌خواهد کالا را پس بدهد

    در این پادکست به این موضوع پرداخته‌ام که تلاش برای ایجاد رضایت مشتری، از طریق پذیرفتن درخواست او برای بازگرداندن کالای خریداری‌شده و پس دادن پول او، چرا و چگونه آغاز شد و چه مواردی را در این زمینه باید در نظر گرفت.

    تصویر پادکست ــ وقتی مشتری می‌خواهد کالا را پس بدهد

    برای شنیدن فایل صوتی این پادکست، دو راه هست که هر کدام را دوست دارید می‌توانید انتخاب کنید:

    ۱. این پادکست را آنلاین، از طریق پخش‌کنندهٔ صوتی زیر بشنوید:

    ۲. فایل آن را دانلود و گوش کنید (mp3، حجم: ۱۰ مگابایت).

    متن پیاده‌شدهٔ پادکست:

    سلام به شما دوستان عزیز هدفمند و ارزش آفرین علی‌اکبر قزوینی هستم. چند شب پیش برای نوشتن مقاله جدید برای مجله خلاقیت به یکی از کافی شاپ‌های تیم هورتونز رفته بودم یه شب کم و بیش سرد بود و بارون ریزی هم تند می‌بارید و جای شما خالی تو اون هوای قهوه گرم حسابی می‌چسبید تیم هورتونز مجموعه کافی شاپ رستوران زنجیره‌ای پرطرفداری توی کاناداست که به نوعی با هویت این کشورم پیوند خورده یکی از شعارهای تیم هورتونز سرو کردن قهوه همیشه تازه است در واقع اگه بعد از مدت زمانی معین هنوز قهوه داخل قوری باقی مونده باشه دور ریخته و قهوه تازه دم میشه. در مورد دونات‌ها و شیرینی‌ها هم این وضعیت برقرار و بعد از ساعاتی اگه هنوز فروخته نشده باشند بیات محسوب میشن و باید دور ریخته بشن و از نو پخته بشن.

    تیم هورتونز از جمله جاهایی که اگه شما سفارش خودتونو دوست نداشته باشین مثلاً اگه قهوه مطابق انتظار شما نباشه می‌تونید اونو دم پیشخوان ببرید و درخواست کنید یه لیوان قهوه نو به شما بدن. این روشی که تیم هورتونز برای راضی نگه داشتن و خوشحال نگه داشتن مشتری در پیش گرفته جزو سیاست‌های بازگشت محصول پس دادن پول مشتری یا به اصطلاح ریترن اند ریفاند پالیسی می‌گنجه که ارتباط تنگاتنگی هم با مشتری مداری و مشتری نوازی داره اما این نوع رویکرد این نوع روش برای خوشحال نگه داشتن مشتری چطور و از کجا آغاز شد؟

    یک کارآفرین اهل انگلستان که در قرن هجدهم زندگی میکرد مبتکر این کار بود. آقای جوسای وجوود که یه بازاریاب هوشمند و خلاق بود و ابداع بعضی دیگه از استراتژی‌های بازاریابی رو هم بهشون نسبت میدن در کار تولید و فروش محصولات سفالی بود و اولین بار گارانتی رضایت مشتری یا بازگشت پول که به اصطلاح به انگلیسی میشه ستیسفکشن مانی بک گرنتی رو برای محصولاتش استفاده کرد ایشون حتی بعضی از ظروف سفالی نفیسش رو برای ثروتمندهای اروپایی می‌فرستاد بدون اینکه اونها درخواست کرده باشند و در نامه به همراه فاکتور فروش توضیح میداد که اگه مایل به نگه داشتن ظرف هستین پولش رو بپردازید و اگر نه. محصول رو بدون نیاز به پرداخت هزینه ارسال برگردونید. این مدل بازاریابی البته امروزه خیلی پسندیده نیست.

    سیاست مرجوع کردن کالا بازگشت پول زمانی که سفارش‌های پستی یا میل اُردر توی آمریکا در اواخر قرن نوزدهم شروع شد در اونجا هم مورد استفاده قرار گرفت تا مشتری‌ها بتونن با اطمینان بیشتری کالاهای ندیده رو سفارش بدن این سیستم سفارش پستی نیا یا پدربزرگ همین چیزیه که ما امروزه از طریق اینترنت انجام میدیم یعنی مشخصات و عکس کالایی رو توی سایتی می‌بینیم. اونو سفارش میدیم تا برامون ارسال بشه فقط اون موقع به جای صفحه‌های پویای اینترنت که میتونه هر لحظه تغییر کنه و دیدگاه‌های مشتریان دیگر رو هم نمایش بده صفحه‌های مجله و روزنامه یا کاتالوگ اختصاصی برای این کار استفاده میشد و ثبت سفارش هم از طریق تلفن انجام میشد.

    جالبه بدونید که این مدل گارانتی کردن که اگر مشتری راضی نبود کالا رو برگردونه و پولش رو پس بگیره که این روزها بیشتر رواج پیدا کرده تو ایران هم بی سابقه نبوده و من رد اون رو تا زمان رضا شاه گرفتم. تو یکی از آگهی هایی که توی روزنامه‌های اون دوران منتشر شده بود یه پزشک متخصص نوشته بود که اگه ما مریض رو برای مداوا پذیرفتیم و بیماری او معالجه نشد دو برابر وجه پرداختی رو به اون باز می‌گردد .

    اما سوالی که اینجا پیش میاد اینه که چرا یه سیاست مرجوع کردن کالا بازگشته پول امروزه برای هر کسب و کاری ضروریه. حتما شما هم با من هم عقیده‌اید که توی دنیای امروز رقابت بین فروشندگان برای جلب نظر و اعتماد مشتریا بیشتر از هر زمان دیگه‌ای شدت پیدا کرده ما توی قرن بیست و یکم و دوران گسترش شگفت انگیز اینترنت که چهار گوشه جهان رو هر لحظه به هم متصل نگه می‌داره بیشتر از هر زمان دیگه کارآفرین تولید کننده و فروشنده داریم و این فروشندگان لازمه که به روش‌های مختلف و البته به شکل درست و صحیح مشتری رو مطمئن کنند که خرید درستی انجام خواهد داد. یکی از راهها برای ایجاد این اطمینان پذیرفتن درخواست مشتری برای بازگرداندن محصولش و پس دادن پول او هست البته خب گاهی بهتره که فروش شما نهایی باشه و به قول اون جمله معروف کالای فروخته شده به هیچ عنوان تعویض یا پس گرفته نشه اما تو اون حالت هم لازمه که سیاست روشن و صریح و شفاف خودتونو تعریف کرده باشین و مهمتر از همه به اطلاع مشتریان خودتون رسونده باشین هرچقدر مشتری تو خریدش از شما کمتر با ابهام و پرسش های بی پاسخ روبرو باشه با خیالی خیلی راحت‌تر و اطمینان بیشتر از شما خرید می‌کنه.

    اما چرا اکثر فروشنده‌ها پس دادن کالا توسط مشتری رو خوش ندارند و تا حد ممکن در برابر اون مقاومت می‌کنند من خیلی دنبال دلیل این مسئله گشتم و به پاسخ خیلی ساده‌ای رسیدم همونطور که می‌دونید هر کدوم از ما انسان‌ها دو تا ترس بزرگ داریم یکی ترس از شکست و دومی ترس از طرد شدن فروشنده زمانی که میخواد کالاش رو بفروشه می‌ترسه که از مشتری نه بشنوه که یه گونه از همون طرد شدنه و این ترس توی زمان پس دادن کالا هم خودش رو نشون میده. به عبارت دیگه فروشنده احساس میکنه که خود اون از طرف خریدار طرد شده و دست رد به سینه‌اش زده شده ولی مسئله اصلاً این نیست خیلی ساده مشتری فقط از یه محصول به هر دلیلی خوشش نیومده و میخواد اون محصول رو برگردونه اصلا شخص و شخصیت شما به عنوان فروشنده زیر علامت سوال مشتری قرار نگرفته توی فروشنده‌هایی که من با اونا برخورد داشتم و کار باهاشون کردم همین یه تغییر نگرش ساده باعث شده تا دیگه نسبت به این قضیه یعنی بازگرداندن محصول توسط مشتری نظر منفی و مقاومت بی دلیل نداشته باشند و با رغبت بخوان که یه سیاست بازگشت محصول کارآمد و مناسب را برای کسب و کار خودشون طراحی کنند.

    البته خیلی کارها هست که میشه انجام داد تا بازگشت توسط مشتریان کمتر بشه مثلاً هر چقدر بیشتر توی زمان خرید به مشتری اطلاعات بدیم یا اجازه بدیم کالا را از نزدیک لمس و امتحان کنه احتمالش کمتر میشه که مشتری بخواد بعدا کالا رو برگردونه البته مسلمه که روش رو توی فروش کالاهای فیزیکی که از طریق اینترنت فروخته میشن نمیشه به کار بست اما همیشه راه‌هایی برای خلاقیت وجود داره مثلاً آمازون تصویر اسکن شده کتاب‌های چاپی رو می‌ذاره تا مشتری تا حد امکان مثل حضور در کتابفروشی واقعی بتونه کتاب‌ها رو ورق بزنه و با مطالب اون بی واسطه آشنا بشه. همین حالا هم فناوری‌های در دست توسعه و گسترش تا افراد بتونن به صورت مجازی کالاهایی مثل لباس و کفش و عینک و غیره را پیش از سفارش از طریق سایت‌های اینترنتی امتحان کنند.

    اما چه نوع سیاست بازگشت محصول و پس دادن پول مشتری برای شما مناسب‌تره؟ بهتره تا چند روز به مشتری فرصت بدین کالا رو برگردونه؟ آیا کالا باید تو شرایط نو و استفاده نشده بازگردانده بشه یا مشتری میتونه کالای استفاده شده رو هم توی مدت زمان تعیین شده برگردونه و پولشو پس بگیره؟ در مورد محصولات دانلودی مثل کتاب الکترونیک فیلم آموزشی کتاب صوتی یا کلاس‌ها دوره‌های آموزشی چطور چه میزان نرخ بازگشت یا همون تعداد محصولات برگشت داده شده نسبت به کل محصولات فروخته شده قابل قبوله و برای کم کردن اون چه کاری میشه انجام داد؟

    اینا همه پرسش‌هایی که تو این زمینه به ذهن می‌رسه و مجال این پادکست و این فایل صوتی اونقدر نیستش که بشه به همه اینها پرداخت من وبیناری برگزار میکنم یا همون سمینار زنده اینترنتی که توی اون همه این موارد و ریزه کاری‌ها را به صاحبان کسب و کارآفرینان و فروشندگان آموزش میدم اگر شما به هر نحوی در کار فروش هستین صاحب کسب و کار هستید و میتونید برای سیاست‌های فروش خودتون تصمیم گیری و اظهار نظر بکنید پیشنهاد می‌کنم که حتماً تو این وبینار شرکت کنید. متشکرم که به این فایل صوتی گوش کردید خوب خوش و سلامت باشید.

    ▫️علی‌اکبر قزوینی

  • شغل: مسئول ایجاد شادمانی!

    شغل: مسئول ایجاد شادمانی!

    سال گذشته، یک اکانت یا همان حساب کاربری در «وردپرس» (یکی از پرطرفدارترین سیستم‌های مدیریت محتوای وب‌سایت) ساخته و مبلغی برای آن پرداخت کرده بودم. قصد داشتم به انگلیسی در آن بنویسم، اما پس از نوشتن چند پُست، دیگر فرصتی برای این کار پیش نیامد. اینطور شد که آن را تقریباً فراموش کردم. اما وردپرس فراموش نکرده بود که اکانت من را پس از یک سال، مجدد شارژ کند!

    زمانی که چند روز بعد، با مراجعه به تراکنش‌های حساب بانکی‌ام از این موضوع باخبر شدم، تعجب کردم که چرا ایمیلی دریافت نکرده بودم (که اطلاع بدهد حساب شما شارژ خواهد شد و اگر مایل نیستید، تمدیدِ اشتراک را لغو کنید). پس از مراجعه به وردپرس، دریافتم که ایمیل دیگری را برای آن اکانت ثبت کرده بودم که تقریباً یک سالی می‌شد چک نکرده بودم؛ و دیدم که چند بار ایمیل‌های یادآوری فرستاده بودند.

    با اینکه طبق سیاست‌های refund (بازگرداندن پول) وردپرس، منطقاً نمی‌توانستم درخواست ریفاند کنم، اما گفتم بگذار حداقل امتحانش کنم. در ایمیلی، موضوع را شرح دادم و نوشتم می‌دانم که کاستی از سوی من بوده که ایمیلم را چک نکرده‌ام، اما آیا به هر شکلی امکان ریفاند هست؟

    پاسخی که دریافت کردم، کمی با ایمیل‌های معمول که از سوی کارکنان بخش خدمات مشتریان ارسال می‌شود فرق داشت. مثلاً از علامت 🙂 در میان نوشته‌های آن استفاده شده بود. عنوان شغلیِ فردی هم که پاسخ داده بود، در انتهای ایمیل Happiness Engineer درج شده بود، یعنی «مهندس شادمانی»! به هر روی، برایم نوشتند که ریفاند را انجام خواهند داد. من هم طبیعتاً خوشحال شدم. شاید این عنوان شغلی را بشود با این حساب، «سفیر شادی» ترجمه کرد!

    ▫️علی‌اکبر قزوینی

  • مُشت‌زنی، فردای روز کریسمس!

    مُشت‌زنی، فردای روز کریسمس!

    در این پادکست، به مناسبت فردای کریسمس که در کانادا و برخی کشورها با نام Boxing Day تعطیل رسمی است ــ و البته یک نوع تعطیلی خاص که اجناس در آن با تخفیف‌های دیوانه‌وار عرضه می‌شوند و از این رو یک shopping holiday (تعطیلی مخصوص خرید) است ــ بیشتر از همه، به دو پرسش پرداخته‌ام. پرسش‌هایی که به‌جای پاسخ به آنها، می‌خواهم از شما دعوت کنم با هم بیشتر درباره‌شان تأمل کنیم.

    برای شنیدن فایل صوتی این پادکست، دو راه هست که هر کدام را دوست دارید می‌توانید انتخاب کنید:

    ۱. این پادکست را آنلاین، از طریق پخش‌کنندهٔ صوتی زیر بشنوید:

    ۲. فایل آن را دانلود و گوش کنید (mp3، حجم: ۱۱ مگابایت).

    متن پیاده‌شدهٔ پادکست:

    سلام به شما دوستان عزیز هدفمند و ارزش آفرین علی اکبر قزوینی هستم ۲۶ دسامبر یعنی فردای روز کریسمس در کانادا و بعضی از کشورها تعطیلی‌ای هستش به نام باکسینگ دی و این تعطیل یه تعطیلی خاصی هستش به اصطلاح تعطیلی روز خریده به این معنا که بسیاری از فروشگاهها اجناسشون رو با تخفیف‌های خیلی ویژه عرضه می‌کنند به مشتریان و مشتریان هم بسیار استقبال می‌کنند از چنین تخفیف‌هایی و چنین روزی طوری که ممکنه شما ببینید که از ساعت ۵ صبح مشتریان جلوی در فروشگاه صف کشیدن و منتظرند که فروشگاه باز بشه و اون جنسی رو که مد نظرشون هست خریداری بکنند خیلی از اجناس تخفیف های خیلی زیادی میخورند در چنین روزی. اجناسی مثل تلویزیون ممکنه باشه مبلمان ممکنه باشه ظروف ممکنه باشه و البسه تخفیف‌هایی هستش که معمولاً این مقدار تخفیف در هیچ روز دیگه از سال یا در هیچ زمان دیگری از سال ارائه نمیشه و برای همین خیلی‌ها مترصد هستند و منتظر هستند که روز باکسینگ دی فرا برسه و برن اون اجنسی که مد نظرشون هست رو خریداری بکنند.

    و چرا صف وایمیستن چون که معمولاً موجودی اجناسی که با این قیمت‌های خیلی کم تخفیف های خیلی زیاد. عرضه شده معمولاً موجودیشون کم هست و اگر که در واقع اون موجودی که فروشگاه در نظر گرفته برای ارائه با تخفیف تموم بشه دیگه بانک قیمت عرضه نخواهند شد کالاها برای همین مشتری‌ها صف وایمیستند تا اینکه مطمئن باشند اون کالا رو با اون قیمت خیلی کم حتما میتونن دریافت بکنند و خب صحنه‌های جالبی رو آدم می‌بینه از اینکه به هر حال مشتریان از صبح خیلی زود صف وایستادن جلوی فروشگاه ها حتی گاهی وقتا فروشگاه های که ابزار فروشی هم هستند و بعضی از ابزارها را با تخفیف‌های خیلی زیاد عرضه کردن حتی آچار و پیچ گوشتی را شما می‌بینید که مشتریان از صبح خیلی زود با سبدهای خرید هجوم میارند و می‌خوان که خریدشون رو انجام بدن.

    اما این باکسینگ در واقع چی هست دقیقاً؟ باکسینگ دی شاید عنوانش رو بشه در واقع باکسینگ مشت زنی هم ترجمه کرد اما خیلی به این باکسینگ ربطی نداره گویا از کریسمس باکس میادش عنوان این روز و روزی بوده که به اصطلاح حالا هدایایی را افرادی دریافت می‌کردند اما به هر ترتیبی الان بیشتر تعطیلی هستش که به اصطلاح خیلی مترادف شده با روز خرید و یک شاپینگ هالیدی و اینکه در واقع افراد میان و اجناس رو با تخفیف های خیلی زیاد و قیمت کم خریداری میکن. و مثلاً فرض کنید که در آمریکا حالا این روز به این شکل در واقع بهش نگاه نمیشه و توی آمریکا فردای روز شکرگزاری و تنکس گیوینگ هستش که به عنوان بلک فرایدی معروفه یا حالا میشه جمعه سیاه ترجمه‌اش کرد هرچند که این ترجمه اصلاً ربطی در واقع به اون عبارت نداره اما به هر حال اون روز روزیه که توی آمریکا اجناس خیلی با تخفیف زیادی عرضه میشن هرچند که اون روز رو در کانادا هم فروشگاه‌ها اجناس رو با تخفیف زیاد عرضه می‌کنند.

    و معمولاً یکی از نکاتی که در چنین تعطیلاتی وجود داره در چنین خریدهایی وجود داره این هستش که معمولاً در حالت عادی شما جنس را از فروشگاه بخری امکان اینکه تحت شرایط جنس رو پس بدی و پول خودت رو پس بگیری یا اینکه جنس رو بخوای تعویض کنی وجود داره اما به خاطر تخفیف‌های خیلی زیادی که در روز فرض کنید که باکسینگ دی. به اجناس تعلق میگیره و اینکه موجودی اجناسی که عرضه میشه با اون قیمت محدود هست تقریباً همه فروشگاه‌هایی که توی باکسینگ دی در واقع فروش دارند جنس رو یا کالای فروخته شده رو برای تعویض یا برای اینکه پولش رو پس بدن قبول نمی‌کنند به اصطلاح در واقع ریترن اند ریفان نداره حالا این موضوع در واقع بازگشت جنس و پس دادن پول مشتری و تعویض جنس موضوعی هستش که توی وبیناری که در نظر دارم به زودی برگزار کنم بهش خواهم پرداخت.

    اما من این فایل صوتی رو دارم ضبط می‌کنم بیشتر برای اینکه چند تا سوال از خودمون بپرسیم در این فایل دنبال جواب نیستم دنبال پرسیدن سوال هستم و می‌دونیم که پرسیدن سوال‌های خوب گاهی وقت‌ها خیلی مهمتر از رسیدن به جواب هستش و می‌خوام این سوال‌ها رو بپرسم و راجع بهش فکر بکنیم. راجع بهش فکر بکنیم و ببینیم که به چه پاسخ‌هایی برای خودمون خواهیم رسید.

    من هر وقت که این مدل خریدها رو میبینم و این مدل تخفیف‌ها رو می‌بینم و هجوم مشتری‌ها رو می‌بینم برای اینکه بیان از این تخفیف‌ها استفاده بکنن برای من یک سوالی پیش میادش میگم اون کسانی که دنبال این تخفیف‌ها میان دنبال می‌کنند این تخفیف‌ها رو توی وب سایت‌ها توی به اصطلاح اون کاتالوگ فروشگاه که اینجا به فلایر معروف هستش و یک حالت روزنامه مانند داره که چاپ شده هست و اجناسی که تخفیف به آنها تعلق گرفته رو در اون کاتالوگ آگهی شده و عکسش و قیمتشون اومده من از خودم می‌پرسم: «کسانی که دنبال این تخفیف ها هستند و کسانی که این تخفیف‌ها رو طراحی می‌کنند چه تفاوتی با هم دارند؟»

    چرا کسانی برای باکسینگ دی برای بلک فرایدی برای تخفیف‌های هفتگی یا به هر حال برای هر مدل فروش‌های ویژه دنبال این هستند که طراحی بکنند که چه مدل تخفیف‌هایی بذارند به چه شکل در واقع بازاریابی بکنند برای این روزهای خاص چطور مشتری‌ها رو جذب بکنند؟ و کسانی که در واقع دنبال این تخفیف‌ها هستند چه کسانی هستند؟ چه تفاوتی بین مدل فکری این دو گروه وجود داره؟ به نظر من این سوال خوبی هستش که بهش فکر بکنیم.

    اگر ما همش دنبال تخفیف همش دنبال پیدا کردن اجناس با کمترین قیمت هستیم همش توی حالا وب سایت‌ها توی ایمیل اینور اونور دنبال این هستیم ببینیم که جنسی کدوم جنس داره با تخفیف عرضه میشه کجا تخفیف بیشتری داره میده اگر بیشتر وقتمون رو به این موضوع داریم سپری می‌کنیم یه خورده به خودمون بیایم یه خورده بایستیم تحمل بکنیم و ببینیم که آیا به نوعی به بازی گرفته نشدیم توسط کسانی که دارن این تخفیف ها را طراحی می‌کنند آیا کار مهمتری نداریم که انجام بدیم؟ آیا اگر که ما به کسب و کار خودمون به اون کاری که داریم انجام میدیم خیلی با تمرکز بیشتر بپردازیم و پول بیشتری بتونیم به دست بیاریم آیا قادر نخواهیم بود اجناسی که دوست داریم خریداری بکنیم کالاهایی که دوست داریم خریداری بکنیم خدماتی که دوست داریم استفاده بکنیم؟ آیا اون موقع قادر نخواهیم بودش در هر حالتی و با هر قیمتی که بودش بخریم و استفاده بکنیم و خیلی دنبال تخفیف نباشیم؟ 

    من نمیگم دنبال تخفیف بودن چیز بدی هستش نه اصلا اینطور نیست و خود من هم سعی می‌کنم اگر جنسی قراره خریداری کنم اون جنس رو با مناسب ترین قیمت پیدا بکنم و بخرم. اما اینکه همش دنبال تخفیف باشیم بخواهیم کله سحر صبح زود بلند شیم بریم صف وایسیم و مثلاً فرض کنید یک تلویزیون رو ۵۰ درصد با تخفیف خریداری بکنیم یه خورده برای من سوال هست یه خورده برای من ثقیل هستش یعنی میگم که اون کسی که داره اون صاحب فروشگاهی که داره این تخفیف رو طراحی میکنه در واقع چرا من مدل فکری اون رو نَرَم پیدا بکنم و مدل فکری اون رو نخوام که در زندگی و کسب و کار خودم پیاده بکنم؟ من بیشتر دنبال اون هستم تا اینکه فقط بخوام دنبال تخفیف باشم و فقط دنبال این باشم ببینم که صاحبان فروشگاه‌ها کی دارن تخفیف می‌ذارن و من برم پولم رو در واقع دو دستی تقدیم اونها بکنم.

    و باز سوالی که در همین حیطه به نوعی برای من پیش میادش اینجا فروشگاه‌های بزرگ رو که ما توی ایران بهش می‌گیم مرکز خرید یا پاساژ به عنوان مال اینجا میشناسند و من هر موقع که وارد یکی از این مال‌ها یا مراکز خرید میشم و میبینم کسی یا کسانی رو که دارن تِی می‌کشند کف اون مال رو این سوال در ذهنم پیش میادش که اون کسی که صاحب مال هستش صاحب مرکز خرید هست با این کسی که داره کف زمین در واقع مرکز خرید رو طی میکشه اینها چه فرقی با همدیگه دارند؟ چرا یکی صاحبِ مال شده و یکی تی‌کشِ کفِ مال؛ چرا؟ به نظر من این هم سوال خوبیه که می‌تونیم از خودمون بپرسیم.

    من همونطوری که خدمتتون عرض کردم در این فایل در این فایل صوتی دنبال این نیستم که به شما بخوام جوابی بدم شاید جواب خیلی سرراستی وجود نداشته باشه اما به نظر من این سوال‌ها خیلی می‌تونه ذهن ما رو باز بکنه و کمکمون بکنه که یه خورده out of the box یه خورده خارج از چهارچوب فکر بکنیم و ببینیم دقیقا دور و بر ما چی داره میگذره از خودمون بپرسیم اون کسی که داره تخفیف‌ها رو طراحی میکنه با اون کسی که همش دنبال تخفیف گرفتن هستش این‌ها چه فرقی با همدیگه دارند هر کدوم چطوری فکر می‌کنند. و کدوم یکی از این‌ها احتمال اینکه در زندگی از لحاظ مالی موفق‌تر بشه بیشتره؟ از خودمون بپرسیم و بذاریم که ذهنمون پاسخ‌ها رو در برابر ما قرار بده.

    من مطمئنم که اگر یک همچین سوال‌هایی از خودمون بپرسیم و اجازه بدیم که ذهنمون در پی پاسخ‌ها بره حتماً خیلی موفق تر خواهیم شد تا اینکه صرفاً و همیشه دنبال این باشیم که حالا بخواهیم تخفیف بگیریم یا اینکه بخوایم اجازه بدیم دیگر به نوعی ذهن ما رو باهاش بازی بکنن و اون. حالا اهدافی که دارند نمیگم اهداف بدی هستش اون کسی که بازاریابی داره انجام میده میخواد به شما کمک بکنه که اون جنس مد نظرتون رو خریداری بکنید اما اگر که ما بتونیم یک همچین سوال‌هایی از خودمون بپرسیم تأمل بکنیم و صرفاً و به شکل شرطی واکنش نشون ندیم به فروش‌های ویژه و تخفیف و امثالهم اون وقت می‌تونیم موفق‌تر باشیم و صرفاً بازیچه ترفندهای بازاریابی نباشیم.

    خیلی متشکرم از شما که به این فایل صوتی گوش کردید. براتون ایام خوب و خوشی آرزومندم.

    ▫️علی‌اکبر قزوینی

  • ناشران چگونه می‌توانند در نمایشگاه کتاب، بیشتر بفروشند؟

    ناشران چگونه می‌توانند در نمایشگاه کتاب، بیشتر بفروشند؟

    وقتی بلندگوی قطار مترو اعلام می‌کند که به ایستگاه مصلّی رسیده‌ایم و درها باز می‌شوند، انبوهی از جمعیت از قطار بیرون می‌آیند و ردّشان را اگر پی بگیری، می‌بینی که تابلوهای «به طرف نمایشگاه کتاب» را دنبال می‌کنند تا در نهایت سر از محوطۀ مصلای تهران درآورند که در اردیبهشتی دیگر، میزبان بزرگ‌ترین و شاید مهم‌ترین رویداد فرهنگی در ایران است.

    حتی در سال‌هایی هم که برخلاف امسال، نمایشگاه کتاب فاقد حضور برخی از ناشرانِ تأثیرگذار و جریان‌ساز و کتاب‌هایی متنوع و شوق‌برانگیز بود، کسی که به نمایشگاه کتاب می‌رفت اذعان می‌کرد که جمعیت فراوانی در ۱۰ روزۀ برگزاری نمایشگاه از این محل بازدید می‌کنند.

    این نمایشگاه از لحاظ تعداد افرادی که در هر لحظه در آن حضور دارند، آن‌قدر بزرگ و مهم هست که صدها یا شاید هزاران نفر فقط در کار نظارت بر امنیت آن هستند تا کسانی که به نمایشگاه می‌آیند (از پیران گرفته تا کودکان خردسال و حتی نوزادها) با احساس آرامش و خاطری آسوده در میان کتاب‌ها قدم بزنند و شُش‌های خود را از فرهنگ پُر کنند و مست شوند.

    ترافیک یعنی مشتری!

    نمایشگاه کتاب آن زمان که در شمال بزرگراه چمران بود ترافیک سنگینی را بر این ناحیه تحمیل می‌کرد و هرچند شاید فضای بهتری برای گشتن داشت، اما تهران و تهرانی‌های گذرنده از آن معبرِ ترافیکی را برای چندین روز عاصی می‌کرد. جای جدید نمایشگاه نیز هرچند برای این کار مناسب نیست، اما راه‌حلی موقت است تا هم این نمایشگاه بتواند برگزار شود و هم از لحاظ دسترسی (قطارهای مترو) راحت‌تر باشد و فشار ترافیکی کمتری را بر شهر وارد آورد.

    اما عجیب‌ترین نکته یا بنیادین‌ترین پرسش این است که چرا اصولاً چند میلیون انسان از سراسر ایران در این ده روزه رنجِ آمدن به نمایشگاهی در فضایی نه چندان مناسب با غرفه‌های تنگِ چسبیده به هم و فضای گرم و شلوغ را به جان می‌خرند؟ و با این حال چرا کسب‌وکارِ کتاب در کشور ما همچنان ضعیف و نحیف است و اصلاً در شأن کشوری نیست که به قول دکتر «محمدعلی اسلامی ندوشن» مهم‌ترین ویژ‌گی‌اش «فرهنگی بودن»اش است؟ این مقاله، می‌کوشد پاسخی برای این پرسش‌ها بیابد.

    بازار مرکزی بهتر است یا توزیع فراگیر؟

    من و شما اگر شیر و پنیر بخواهیم، هرگز راهمان را به سمت بازار اصلی شهرمان دور نمی‌کنیم تا با کلی پیاده‌روی و خستگی، بطری‌ای شیر و بسته‌ای پنیر بخریم. تقریباً در هر محله‌ای، ده‌ها بقّالی و سوپرمارکت هستند که اشخاص می‌توانند مایحتاج خوراکی خود را از آنها خریداری کنند.

    اما اگر کتاب بخواهیم چه؟ شاید بگویید مگر کتاب شیر و پنیر است که هر روز به آن نیاز داشته باشیم؟ و پاسخ این است که اگر چشم‌هایمان را می‌بندیم و درمی‌یابیم جایی که بتوان نامش را «کتابفروشی» گذاشت در اطرافمان چقدر اندک است و اصولاً از بامداد تا شامگاه چقدر کم از کتاب می‌بینیم و می‌خوانیم و می‌شنویم، دقیقاً دلیلش این است که افراد زیادی تصور می‌کنند کتاب کالایی است که نیازِ مبرم به آن وجود ندارد و خوراک و نان و میوه نیست که اگر به فرد نرسد، اتفاقی هولناک برایش بیفتد.

    برای اکثر افراد، بودجه گذاشتن برای خرید کتاب تنها زمانی روی می‌دهد که ده‌ها خرج کوچک و بزرگ دیگر را انجام داده‌اند (و بسیاری‌شان نالازم) تا آنچه را که از بودجۀ امور ضروری مانده، به کتاب اختصاص ‌دهند. روشِ درست‌تر این است که کتاب را باید یکی از ضروریاتِ زندگی تلقی کرد که وجودش و حضورش و بهره بردنِ روزانه از آن، مثل صبحانه و ناهار و شام ضروری است و بنابراین آنچه از «بودجۀ ضروریات» (که پس از امور مهمی مثل خوراک و پوشاک و آموزش و کتاب) می‌ماند را می‌توان صرف امور کمتر ضروری مثل عوض کردن مبلمان، خرید یک جفت کفش اضافه، ارتقای مدل ماشین، خرید تلویزیون خمیده به جای تلویزیون تخت! و نظایر آن کرد.

    اما چرا مردمی که در روزهای عادی کمتر کتاب می‌خرند، خریدهایشان در روزهای نمایشگاه آنقدر هست که همۀ ناشران روی آن حساب ویژه‌ای باز می‌کنند؟ این تناقض (پارادوکس) را چگونه می‌توان توضیح داد؟

    در زندگی روزمره چقدر کتاب «می‌بینیم»؟

    اجازه بدهید دست به دامان شعری معروف شوم که حتماً شنیده‌اید: «از دل برود هر آن که از دیده برفت.» این کتابِ عزیز و نازنین در روزهای عادیِ زندگیِ ما دقیقاً در کجای دیدگان ما قرار دارد که بخواهیم راه به دلمان ببرد؟ آیا اگر کسی واقعاً عاشق و دلباختۀ کتاب نباشد، در یک روز عادی ساعت‌ها وقت صرفِ جست‌وجوی کتاب در سایت‌های اینترنتی یا کتابفروشی‌های عادی می‌کند؟

    کتابْ کمتر در برابر دیدگان ماست، نشریات کتابی ما بسیار نحیف، خنثی یا بیش از حد دنبال مخاطب خاص هستند (فقط برای نمونه، ضمیمۀ کتاب روزنامۀ معتبر نیویورک تایمز که شاید روی کلِّ بازار کتاب آمریکا اثر می‌گذارد، نشان می‌دهد که می‌توان مخاطب عام هم داشت و مبتذل نشد؛ و در ادامۀ همین صحبت باید اشاره کرد که در ایران «نقد حرفه‌ای کتاب» عملاً نداریم و جایزه‌های کتابی بیشتر محفلی هستند تا برآمده از نظرات کارشناسی)، بر دیوارها و بیلبوردهای شهرهای ما تقریباً اثری از کتاب نیست، و رسانۀ ملی که تمام اتفاقات کم‌اهمیت یک مسابقۀ دست چندم فوتبال را واکاوی می‌کند، رویکردی به کتاب دارد که نشان می‌دهد این زمینۀ فرهنگی جزو دغدغه‌هایش نیست.

    آیا پس باید تعجب کنیم که چرا کمتر کسی از آدم‌های عادی جامعه خبردار می‌شود که کتابفروشی طهوری ــ که بیش از نیم‌ قرن کنار خیابان انقلاب جماعتی را با کتاب آشنا کرده و فقط به عنوان نمونه شعرهای سهراب سپهری را به دست صدها هزار نفر رسانده ــ در آستانۀ تعطیلی است؟

    آیا باید از دولت انتظار داشته باشیم فروش کتاب را بالاتر ببرد؟!

    اما اگر ایجاد تسهیلات و معافیت‌های مالیاتی، کاستن از هزینه‌های پستی ارسال کتاب، دادن وام‌های بلندمدت با بهره‌های کم به ناشران و کتابفروشان، تخفیف برای تبلیغات کتاب و مهم‌تر از همه فراهم آوردن فضایی که خلاقیت و اندیشه ــ با در نظر گرفتن همۀ ملاحظات جامعۀ ایران ــ بتواند آزادانه ارائه شود (و اینجا که بحثِ کتاب است، در قالب کلمات به دست مخاطبان خود برسد)، وظیفۀ دولت باشد، پیدا کردن مشتری و حفظ مشتری و ترغیب او به خرید و خریدهای بیشتر، وظیفۀ فروشندۀ کتاب است. و نمایشگاه کتاب تهران فرصتی است بی‌نظیر برای مشتری‌یابی که دیدم ناشران عزیز (که آن روزها در نقش فروشندۀ بی‌واسطه عمل می‌کنند) چطور آن را نمی‌بینند و از این فرصت بهره نمی‌برند.

    من طی حدود دو ساعت، تعداد قابل توجهی کتاب از ناشرهای مختلف خریدم. شاید اگر پشت مانیتور بودم و بارها و بارها کتاب‌های سبد خریدم و قیمت نهایی آنها را بررسی می‌کردم، این همه کتاب را یکجا نمی‌خریدم. اما حتی یکی از ناشران عزیز و محترم پیشنهاد نداد که مثلاً شماره موبایل یا ایمیل‌ام را ثبت کند تا بعداً از طریق رسانه‌های نوین و پربازده‌ای مثل پیامک و ایمیل، با من در ارتباط باشد.

    مثل من، بسیاری در صف خرید کتاب مخصوصاً در غرفۀ ناشرهای بزرگ و مهم بودند. افزون بر آنها، جمعیت فراوانی از مقابل غرفه‌ها گذر می‌کردند یا داخل آن گشتی می‌زدند بی‌آن‌که چیزی بخرند. آیا یک ناشرِ خلاق که ذهنیتِ فروش دارد، نمی‌توانست بر تابلویی بنویسد که فلان عدد را همین حالا به فلان شماره پیامک کنید و منتظر هدیۀ ما باشید؟ هدیه می‌توانست یک کد تخفیف ویژه باشد، لینک دانلود فهرست کتاب‌های آن ناشر (با فرمت PDF)، یا هر چیز دیگری که با تفکر «خارج از چهارچوب» می‌توان به آن رسید.

    این شماره‌های موبایل دست ناشر می‌ماند و آیا ناشران عزیز ما می‌دانند که CRM یا به زبان ساده «داشتن فهرستی از مشتریان بالقوه»، بزرگ‌ترین داراییِ کسب‌وکار آنهاست؟ آیا اگر بدانند «آمازون» به همین بهانه (یعنی فروش کتاب) اطلاعات مشتریان را (قطعاً به میل خود آنها) جمع‌آوری کرد و حالا یکی از بزرگ‌ترین فروشگاه‌های دنیا شده است، در روش‌های سنّتی خود تجدیدنظر نخواهند کرد؟ (در غرفۀ یکی از ناشران، برگه‌هایی برای ثبت اطلاعات بود. اما خودکاری کنار برگه‌ها نبود! و اصلاً در آن ازدحام و با دست‌های پُر نمی‌شد لحظه‌ای پشت میز ایستاد و برگه را پر کرد.)

    این مقاله را با یک نکتۀ شگفت‌انگیز دیگر به پایان می‌برم: شهردار تهران در اختتامیۀ نمایشگاه اعلام کرد که گردش مالی حوزۀ کتاب در کل کشور حدود ۸۰۰ میلیارد تومان در سال است. با توجه به مواردی که در این مقاله برشمرده شد، می‌توان گفت شاید نیمی (و حتی بیشتر) از فروش کتاب در ایران، در همین ۱۰ روزِ نمایشگاه اتفاق می‌افتد. جایی که مشتری، هزاران مانع را پشت سر گذاشته تا با پای خودش به سراغ کتاب بیاید. اگر این مشتریِ حاضر و آماده را که روزی چند میلیارد تومان پول خرج می‌کند نتوانیم جذب نکنیم، دیگر تقصیرش را گردن هیچ کسی نمی‌توان انداخت.

    ▫️علی‌اکبر قزوینی