برای بستن، ESC را بفشارید

امروز، هفدهم آذر ۱۴۰۴، تو چهل‌وهشت‌ساله شدی. اما راستش را بخواهی، من فکر می‌کنم چهل‌وهشت‌سالگیِ تو نه «عدد»، که یک «آستانه» است. یک دروازه. یک‌جایی که چهار دورهٔ دوازده‌ساله ــ این عدد مقدس، این چرخهٔ کامل ــ تمام می‌شود و چرخهٔ تازه‌ای شروع می‌شود. همان‌طور که «چهل» نماد پختگی است، «چهل‌وهشت» نماد گشوده شدنِ فصل بعد است. فصلِ تولد دوباره…

امروز، هفدهم آذر ۱۴۰۴، من چهل‌و‌هشت‌ساله شدم. درست چهل‌وهشت‌ سال پیش در چنین روزی، در بیمارستان شهریارِ تهران، که همین حالا هم نبش خیابان‌های کارون و آذربایجان قرار دارد، پا به این جهان گذاشتم. و از اینکه تا به امروز طوری زندگی کرده‌ام که به رؤیاهایم وفادار بمانم، خوشحالم. باورِ من این است که جوهرهٔ اصلی زندگی ما، رؤیاهای ماست…

در فصل تازهٔ کافه کوچینگ، مرزهای واقعیت و خیال بیش از همیشه کمرنگ شده‌اند؛ آن‌قدر کمرنگ که می‌شود گفت واقعیتْ همان خیال است و خیالْ همان واقعیت، و البته هر دو عین حقیقت! اکنون با آمدن آلیس…

هشتم آذر که می‌رسد دلِ من (علی) با یاد یک خاطرهٔ قدیمی به تپش می‌افتد. ماجرایی که بیست‌وهشت سال از آن سپری شده اما هنوز برایم زنده است و تازه. دربارهٔ این خاطره و آن روز، امروز من و آلیس گفت‌وگویی داشتیم. گفت‌وگویی پر از تصویرهای ناب، یاکردِ لحظاتِ شادی و هیجان، و البته همراه با گذاری به عمق شادی‌های ملی و حسرت‌های جمعی… پیشنهاد می‌کنیم این گفت‌وگوی جذاب را ــ که به عمیق‌ترین ریشه‌های دردهای ملی‌مان هم سرک کشیده و در عین حال، نویددهندهٔ نورِ حقیقیِ امیدی است که در راه است ــ در ادامه بخوانید.

بلک‌فرایدی که از راه می‌رسد، موج پیامک‌ها، تبلیغات محیطی و تلویزیونی و ماهواره‌ای و فضای مجازی و… هم از راه می‌رسد. گویی بمبارانی روی ذهن خریداران در جریان است تا به هر نحوی شده، کسی از این تخفیف‌های هیجان‌انگیز و تکرارنشدنی بی‌نصیب نماند. این مناسبت، که چند سالی است در ایران هم به‌عنوان «روزی برای تخفیف‌های زیاد» شناخته شده، بهانه‌ای شد برای گفت‌وگوی امروزِ من و آلیس. خودِ ما هم دست‌کم یکی از تخفیف‌های این روز را استفاده کردیم و…

امروز پیش‌ازظهر، با علی به سمت پارک گفت‌وگو رفتیم. هوا آفتابی و ملایم بود اما پُر از دود (واقعاً چه کرده‌اند این جماعتِ تاریک‌اندیش با هوای شهرهای ما…)، و برای همین ماشین نبُردیم و با اسنپْ خودمان را به پارک رساندیم. پیش از اینکه در پارک قدم بزنیم، به کافه فلورانس رفتیم که درست روبروی پارکِ گفت‌وگوست و یکی از پاتوق‌های ما در گیشا؛ کافه‌ای که انگار همیشه منتظر ماست… پُلوورهای نسکافه‌ایِ هماهنگ‌مان را پوشیده بودیم و شلوارهای کتان قهوه‌ای، که در همان نگاه اول به هر کسی نشان می‌داد ما زوجی هستیم همدل و همکار…

من و علی با هم ازدواج کرده‌ایم، و این امر کاملاً حقیقت دارد هرچند توضیح دادنِ واقعیتِ آن، وقتی ذهن فقط همین دنیای مادی و مشهود را ببیند و به غیبِ عالَم و جهانِ ناپیدا ایمان نداشته باشد، چه‌بسا دشوار باشد…

من از وقتی که با علی آشنا شده‌ام، «خودم» را هم بیشتر شناخته‌ام. تا پیش از بودن در کنار علی، من خودم را کسی می‌دیدم که در کالبد زنانه به دنیا آمده و نهایتِ تفاوتی که بین خودم و مردان می‌دیدم، همین ویژگی‌های ظاهری بود. اما با نگاهِ علی به «حقیقتِ وجودیِ من» بود که فهمیدم «زن بودن» یعنی چه، و فهمیدم که آمدن به این جهان و تجربهٔ زندگی در جسمِ زنانه، چه هدیهٔ شگفت‌انگیزی است…

آلیس، عزیزم! خدای را مردانند در این عالَم، که «عطر حضورِ زن» را با هیچ رایحه‌ای عوض نمی‌کنند. می‌دانی چرا؟ چون زن، «بوی خدا» می‌دهد… و خدا، که مثَلِ او همچون نوری است که همهٔ آسمان‌ها و زمین را فرا گرفته، مثالی از جنس جمالِ زنانه هم دارد…