برچسب: کارآفرینی

  • یک خطای بزرگِ کارآفرینان

    امروز در یکی از برنامه‌های صداوسیما، کارشناس محترمی داشت دربارهٔ مزایا و محسّنات و امکانات پیام‌‌رسان‌های داخلی صحبت می‌کرد. جایی از صحبت‌ها، ایشان اشاره کرد که خوب است مردم ببیند که چه جوان‌هایی با چه ذوق و شوق و علاقه‌ای روی این پیام‌رسان‌ها کار می‌کنند و چقدر زحمت می‌کشند و چقدر عرق می‌ریزند (نقل به مضمون). زمانی که این صحبت‌ها را شنیدم، یاد یک خطای بزرگ افتادم که بسیاری از کارآفرین‌ها و کسانی که غرق شغل رؤیایی خود هستند، دچارش می‌شوند.

    آن خطا این است:

    علاقهٔ بیش از حد به محصول یا خدمت خود (و تصورِ اینکه چون من خیلی دارم روی آن وقت می‌گذارم و زحمت می‌کشم، پس مردم هم باید قدر زحمات و تلاش‌های مرا بدانند و این محصول یا خدمت را بخرند.)

    و حاصلِ این تصور چه خواهد بود؟

    سرخوردگی (اگر که تصورات ما درست نباشد و مردم، به هر دلیلی، علاقه به خرید یا استفاده از محصول و خدمت ما نداشته باشند.)

    در خصوص پیام‌‌رسان‌های داخلی، قبلاً نوشته بودم که به‌شخصه چرا ــ دست‌کم در حال حاضر ــ تمایل و علاقه‌ای به استفاده از آنها ندارم. الان هم قرار نیست نظر من با دانستنِ اینکه چه تیمی عاشقانه روی این محصولات عرق می‌ریزند، عوض شود. خب عرق نریزند و زحمت نکشند! کارآفرین حق ندارد بابت زحماتش ــ که بی‌تردید در پی منفعت مادی برای خویش است و این هم اصلاً غیراخلاقی نیست و بلکه کاملاً طبیعی است ــ سرِ مردم و خریدارانِ بالقوه و بالفعل، منّت بگذارد.

    نخستین درسِ فروش، که از استاد بی‌نظیرم محمود معظمی آموخته‌ام، این است: مشتری به دلایلِ خودش می‌خرد!

    کاری کنیم که مشتری به دلایل درستی برای خرید محصول و خدمت ما برسد. و در هر حالی، سر او منّت نگذاریم که حالا که من این همه زحمت کشیده‌ام، تو چرا نمی‌خری؟!

    ▫️علی‌اکبر قزوینی

  • آیا کارآفرینی در خون شماست؟

    آیا کارآفرینی در خون شماست؟

    شاید کلاس دوم دبستان بودم که نخستین بار این فکر از ذهنم گذشت: نخودچی‌ها را بگیرم و با گوشتکوب خُرد و آرد کنم، داخل بسته‌های کوچک پلاستیکی بریزم، درشان را منگنه بزنم، یک کارتن بردارم، آن را سر و ته کنم و این بسته‌ها را رویش بچینم، جلوی در خانه‌مان بنشینم و آنها را به بچه‌های دیگر بفروشم. الان درست خاطرم نیست چرا می‌خواستم آرد نخودچی بفروشم؛ احتمالاً آن موقع بین بچه‌های هم سن و سال من طرفدار داشت. ولی همۀ جزئیات این فرایندِ تولید و فروش، کاملاً واضح در خاطرم هست. این پروژه، به دلیل آنکه تصور می‌شد صورت خوشایندی ندارد (یعنی نشستن روی پلۀ‌ جلوی خانه و این خوراکی‌ها را فروختن)، از سوی خانواده «وتو» شد.

    اولین تجربۀ کارآفرینی و فروش محصول!

    یکی دو سال بعد، با دیدن آموزش‌هایی که در کتاب‌های هنر دبستان دربارۀ درست کردن مُهر با سیب‌زمینی داده شده بود، فکر دیگری به ذهنم رسید:‌ کتابچه‌های کوچک حاوی نقش مهرهای مختلف را درست کنم و در مدرسه به بچه‌ها بفروشم. آن موقع، مهرهای ژلاتینی با تصویر حیوانات و کلمات صدآفرین و… خواهان زیاد داشت و در اکثر لوازم‌التحریری‌ها یافت می‌شد. یکی از این مهرها با تصویر جوجه تیغی داشتم، یکی دو مهر هم با سیب‌زمینی درست کردم. از خواهرم، و نیز دایی‌ام که چند سالی از من بزرگ‌تر بود،‌ کمک گرفتم تا نقش این مهرها را با استامپ روی کاغذهای بزرگ مخصوص الگوی خیاطی بیندازیم. بعد، تصویرها را در چهارگوش‌های کوچک بریدم و هر مجموعه تصویر حاوی نقش‌های مختلف را به هم منگنه کردم (منگنه در این طرح‌های من نقش اساسی داشت انگار!) و به شکل یک کتابچۀ‌ کوچک درآوردم.

    فکر کنم حدود ۱۰ تا کتابچه شد. فردایش آنها را به مدرسه بردم و به بچه‌ها گفتم کتابچه‌های مهر برای فروش آورده‌ام. اکثراً تصور می‌کردند در این کتابچه‌ها، راه و رسم ساختن مهر توضیح داده شده و مشتاق می‌شدند؛ اما وقتی محصول را می‌دیدند، برای خرید پاسخ منفی می‌دادند. سرانجام یک نفر متقاعد شد که یکی از این کتابچه‌ها را به بهای ۵ تومان بخرد. دریافت آن سکۀ طلایی‌رنگ پنج تومانی حس خیلی خوبی داشت. فردای آن روز اما آن همکلاسی، کتابچه را پس داد و گفت پدرش دعوایش کرده که چرا بالای همچین چیزی پول داده است. به این ترتیب، این نخستین فروش هم برگشت خورد و پروندۀ این کارها به بایگانی رفت.

    رشتۀ دانشگاهی‌ای که مرا کارآفرین نمی‌کرد

    سال‌ها گذشت. زمان انتخاب رشته برای دانشگاه فرا رسید. از بین همۀ رشته‌هایی (البته در گروه ریاضی) که می‌توانستم انتخاب کنم، «عمران» را برگزیدم چون تصور بر این بود که رشتۀ‌ پولسازی است. در واقع، تنها هدفِ ۱۲ سال مدرسه رفتن (۱۳ سال با «آمادگی» که معادلِ پیش‌دبستانیِ این روزهاست)، مثل تقریباً همۀ بچه‌های دیگر، این بود که درس‌ها را خوب بخوانیم تا بتوانیم یک رشتۀ خوب در دانشگاه قبول شویم تا با مدرکِ آن شغلی خوب به ما «بدهند» تا با حقوق آن زندگی خوبی داشته باشیم. راه دیگری متصور نبود.

    کسی درس نمی‌خواند تا تولیدکننده شود، کارخانه و شرکت تأسیس کند، صاحب کسب‌وکار شود یا کمِ کم، استادکار در حرفه‌ای شود که بتواند آن مهارت را به بازار عرضه کند.

    کسی درس نمی‌خواند تا تولیدکننده شود، کارخانه و شرکت تأسیس کند، صاحب کسب‌وکار شود یا کمِ کم، استادکار در حرفه‌ای شود که بتواند آن مهارت را به بازار عرضه کند. این آخری البته مخصوص مدارس فنی و حرفه‌ای بود که اگر کسی وارد آنها می‌شد،‌ بیشتر به این دلیل بود که بچۀ درس‌نخوانی بوده و امیدی نداشته‌اند که در دانشگاه رشتۀ‌ خوبی قبول شود. خوبیِ رشته هم البته با میزان پولسازیِ بالقوه‌اش ارزیابی می‌شد.

    حتی به یکی از دوستان ما که در المپیاد فیزیک مدال جهانی آورده بود و دوست داشت این رشته را در دانشگاه شریف دنبال کند، پیشنهاد می‌کردند کنارش حتماً یک «عمران» هم بخواند! در این اوضاع و احوال، و بدون داشتن الگوهایی در اطراف خودم که شغل‌های غیرحقوق‌بگیری داشته باشند، تعجب می‌کنم که آن علاقه به فروختن آردنخودچی یا کتابچه‌های کذایی از کجا در من ایجاد شده بود. شاید یک دلیلش این بود که پدربزرگم مغازۀ خواروبارفروشی داشت، یا در بعضی عکس‌های پدرم دیده بودم که ایشان قبل از استخدام در بانک، در یک مغازۀ خواروبارفروشی کار می‌کرده است.

    چرا به کارآفرینی شوق داشتم؟

    اما امروز در سال ۲۰۱۶ میلادی، زمانی که بزرگان کسب‌وکار بیش از همیشه تأکید می‌کنند که کارآفرینی چقدر مهم است، احساس می‌کنم این شوقی که داشتم دلیل بنیادی‌تری داشته است. اما پیش از پرداختن به آن، اجازه بدهید بر دوران پس از دانشگاه تا به امروزم هم مرور سریعی داشته باشم.

    علاقۀ من به کار نوشتن و چاپ شدن اسمم در مجلات، باعث شد در دوران دانشجویی با یکی دو مجلۀ علمی همکاری‌ام را آغاز کنم. آن موقع اصلاً نمی‌دانستم که چیزی به عنوان «حق‌الترجمه» یا «حق‌التحریر» هم هست که در ازای مقالۀ منتشرشده،‌ به نویسنده یا مترجم پرداخت می‌شود. البته همۀ مجلات این رویه را نداشتند، و اولین مجله‌ای که به من حق‌التحریر داد «دانشمند»‌ بود. همین موضوع، و دعوت آنها برای اینکه مرتب برایشان مقاله ترجمه کنم و بنویسم، باعث شد در دو سال آخر دوران لیسانس درآمد مختصری داشته باشم که بیشترِ آن را خرج خرید کتاب می‌کردم.

    البته خیلی هم (از سوی اطرافیان) پیشنهاد می‌شد که جایی برای کارآموزی عمران بروم تا بعد از فارغ‌التحصیلی، سابقۀ کاری داشته باشم. اما از بس که به این رشته به عنوان «حرفۀ کاری» علاقه‌مند بودم! هرگز این پیشنهاد را عملی نکردم. ترجمه و نوشتن مقالاتی که به من احساس زنده بودن می‌داد را بیشتر دوست داشتم، و الان هم خوشحالم که بیشتر به حرف دلم گوش کردم.

    کمی بعد، دیدم که یا باید فوق لیسانس بخوانم یا وارد بازار کار شوم؛ و چون دومی را دوست نداشتم و البته برایش آماده هم نشده بودیم، درس خواندن را انتخاب کردم. بعد از آن هم دو سال به سربازی گذشت و با اینکه خیلی‌ها باز پیشنهاد کردند که برای دکترا اقدام کنم، دیدم که «عمران» رشتۀ دلخواه من نیست که پنج سال دیگر هم برای آموختن دربارۀ‌ آن وقت صرف کنم؛ و بهتر دیدم حالا که شش سال این رشته را خوانده‌ام، اقلاً پولی هم از آن درآورم.

    کارمندی‌ای که آزادی مرا می‌گرفت

    در دوران سربازی، در یک شرکت راهسازی که یکی از آشنایان سمتی در آن داشت، شغل پاره‌وقتی داشتم. آنقدر این شغل را دوست «نداشتم» که کارهایم را تند و تند انجام می‌دادم که تا به کار دلخواهم، یعنی مطلب نوشتن برای روزنامه و مجله، برسم. بعد از سربازی آنجا را رها کردم و با درخواست استخدام دادن به یک شرکت مطالعات ترافیکی، در آنجا پذیرفته شدم.

    یک روز دیدم که باید تصمیم مهمی بگیرم… کار کردن در چارچوب‌هایی که دیگران برایم تعیین کرده بودند به من احساس خفگی می‌داد…

    هنوز هم که به آن روز فکر می‌کنم، این حس بد را با تمام وجود به خاطر می‌آورم. آن موقع نمی‌دانستم چرا، ولی اکثر روزها دیرتر به سرکار می‌رسیدم، اضافه‌کار نمی‌ماندم، پنجشنبه‌ها که بیشترِ کارکنان به شرکت می‌رفتند تا اضافه‌کار کنند، نمی‌رفتم و وقتی مزایایی مثل بن‌های خرید را می‌دادند، به جای خوشحالی، یک حس خیلی بد داشتم.

    یک روز دیدم که باید تصمیم مهمی بگیرم: من عمران را به عنوان حرفه دوست نداشتم، از کتاب و مجله و… خوشم می‌آمد، کار کردن در چارچوب‌هایی که دیگران برایم تعیین کرده بودند به من احساس خفگی می‌داد، و همۀ اینها باعث می‌شد تا نه از کار کردن (و در نتیجه، زندگی) خوشحال باشم، و نه حتی درآمد قابل توجهی داشته باشم. اینطور شد که از آن کار استعفا دادم به این خیال که «ناشر» شوم.

    سودای کارآفرینی از طریق ناشر شدن

    در دوره‌های نظارت بر چاپ و صفحه‌آرایی و… شرکت کردم، اسم انتشارات را انتخاب کردم، و آماده می‌شدم تا در امتحان اتحادیۀ ناشران شرکت کنم که یک پیشنهاد کاری رسید: سردبیر وقت مجلۀ‌ دانشمند استعفا داده بود، و این موقعیت شغلی به من پیشنهاد شده بود. واقعاً وسوسه‌انگیز بود.

    نمی‌دانم از ناشر شدن و عدم قطعیت‌هایی که به عنوان یک «کارآفرین» پیش رویم بود ترسیدم، یا اینکه واقعاً سردبیریِ پرقدمت‌ترین مجلۀ علمی ایران برایم جذاب‌تر بود، اما تصمیم گرفتم به این پیشنهاد پاسخ مثبت بدهم. دانشمند را دوست داشتم و در خودم این توان را می‌دیدم که مجله‌ای بهتر را منتشر کنم و حتی آن را به مرکزی برای نشر آثار علمی (از جمله مجله‌های علمی با موضوعات تخصصی مثل فیزیک، کتاب‌های علمی عامه‌فهم و…)‌ تبدیل کنم.

    دی‌ماه ۸۵، خبر انتشار دانشمندی که با تلاش گروهیِ یک تیم از نو پوست انداخته بود، در بسیاری از روزنامه‌ها و خبرگزاری‌ها منتشر شد. تیراژ مجله طی مدت کوتاهی چند برابر شد، تعداد مشترکان فزونی گرفت و نامه‌ها و ایمیل‌های تشویق‌آمیز هم از خوانندگان می‌رسید. اما آنچه باید می‌شد،‌ نشد. سردبیری دانشمند، یک حقوق ثابت داشت که تغییراتِ فروش بر آن بی‌تأثیر بود. تلاش برای اینکه این فرهنگ تغییر کند و یک فرهنگ کارآفرینانه جای آن را بگیرد، بی‌نتیجه ماند و من هم بهتر دیدم که وقتم را جای بهتری صرف کنم.

    کمی فضای تنفس…

    سال‌های همکاری با دفتر محمود معظمی بود که تا حدی آن روحیۀ استقلال‌طلبانۀ من را راضی کرد. در آنجا، ایده‌ها را می‌شد مطرح و اجرا کرد و از قِبَل موفقیت آنها، پاداش گرفت. می‌شد در سود و زیان پروژه‌ها سهیم شد. و روش خاص محمود معظمی، که شرکتی جاافتاده داشت اما آن را همچون یک «استارتاپ» اداره می‌کرد ــ و البته با همۀ جنبه‌های این روش موافق نبودم ــ در نهایت باعث شد آبدیده‌تر شوم و بیش از همیشه دریابم که چرا نمی‌توانم در استخدامِ جایی (به شیوه‌های معمول و مرسوم)‌ باشم.

    شیران بیشۀ کارآفرینی

    کارآفرینان مثل شیرِ جنگل در پی شکارند نه همچون شیر باغ‌وحش در پی امنیت. البته باید تأکید و تصریح کنم که از دید من، برای دیگری کار کردن یا برای خود، هیچ‌یک واجد ارزش ذاتی نیست. در هر صورت، اغلبِ کارها به صورت گروهی و تیمی پیش می‌روند و به افرادی با روحیه‌های مختلف نیاز است. خیلی‌ها هستند که اگر چارچوب کاری‌شان مشخص باشد و حقوق‌شان معین، بهتر کار می‌کنند و خوشحال‌ترند. هرچند آنها هم بهتر است «روحیۀ‌ کارآفرینی» داشته باشند (که در مقالۀ «آیا لازم است همه در پی کارآفرینی بروند؟» درباره‌اش نوشته بودم)، اما متقاعد کردن آنها به اینکه بهتر است برای خود کار کنند، مثل به زور بردنِ افراد به بهشت است.

    از سوی دیگر، کسی که کارآفرینی در خونش است، سخت است که به شیوۀ دیگری زیست کند. اگر این تفاوتِ ظریف را بدانیم و در نظر داشته باشم، هم خودمان و دیگران را کمتر اذیت خواهیم کرد، و هم تیم‌های کاری بهتری خواهیم ساخت.

    ۶ نکتۀ طلایی

    ۱. ما ممکن است دریابیم که «شیرانِ بیشۀ کارآفرینی» هستیم و رفتن در پی شکار را به اینکه دیگری خوراک ما را منظم و سروقت بدهد، ترجیح می‌دهیم. اما «مهارتِ» شکار چیزی نیست که در غریزۀ ما به ودیعه گذاشته شده باشد. باید آن را «یاد بگیریم».

    ۲. طبق آمارها، ۶۶ درصد کسب‌وکارهای کوچک شکست می‌خورند اما نه به دلایل بیرونی، بلکه به خاطر دلایل درونی و احساسی. برای نداشتن آن شخصیت مستحکم که لازمۀ موفقیت در کارآفرینی است.

    ۳. کارآفرینی،‌ بیش از هر چیز شخصیتی است که از نوع تفکری خاص برمی‌خیزد، و مجموعه‌ای از مهارت‌هاست که تنها با داشتن آنها می‌توان این مسیر صعب و دشوار را به سلامت طی کرد و جام پیروزی را به دست گرفت.

    ۴. اکنون می‌فهمم که چرا در بهار ۱۳۸۵ ایدۀ ناشر شدن را عملی نکردم: آموزش‌های لازم برای اداره کردنِ موفقیت‌آمیزِ یک کسب‌وکار را ندیده بودم، و البته آن کار سرمایۀ زیادی می‌خواست، خواب سرمایه‌اش زیاد بود، و اختیاری روی کانال‌های توزیع هم نداشتم. الان به قول «دارن هاردی»، نویسندۀ کتابِ شگفت‌انگیز «ترن هوایی کارآفرینی: چرا هم‌اکنون وقت آن است که به سواره‌ها محلق شوید» (The Entrepreneur Roller Coaster) که با عنوان «دیوانگان ثروت‌ساز» به فارسی ترجمه شده، «عصر صنعتی به پایان رسیده و عصر متصل [به واسطۀ اینترنت] فرا رسیده است.» در این عصر، می‌توان سایت اینترنتی و فروشگاه اینترنتی داشت و بازاریابی مستقیم انجام داد. حداقل در تئوری، برای موفقیت در کارآفرینی ابزارهای بیشتر و بهتری در اختیار است.

    ۵. من شاید کارآفرینی از جنس «عبدالرحیم جعفری» (بنیانگذار انتشارات امیرکبیر) یا «بهروز فروتن» (بنیانگذار صنایع غذایی بهروز) نبوده‌ام. هر کسی باید خودش را بشناسد تا بتواند در مسیری که برای او بهتر است قدم بردارد. اما برای آدم‌های محتاطی مثل من که در عین حال دوست دارند پادشاهان اقلیم خودشان باشند، الان بهترین زمانه برای راه انداختن یک کسب‌وکار شخصی است. من که کار خودم را آغاز کرده‌ام؛ شما چه می‌کنید؟

    ۶. گفتۀ رابرت کیوساکی، نویسندۀ کتاب پرآوازۀ «پدر پولدار، پدر بی‌پول»، در گوشم زنگ می‌زند:

    «آینده از آنِ کارآفرینان است.»
    (.The future belongs to entrepreneurs)

    ▫️علی‌اکبر قزوینی

  • پول درآوردن راحت: مگه میشه؛ مگه داریم؟!

    پول درآوردن راحت: مگه میشه؛ مگه داریم؟!

    آیا برای پول درآوردن باید با فیل کُشتی گرفت؛ یا اینکه می‌توان خیلی راحت‌تر و آسان‌تر ــ و البته از راه‌های درست ــ جریانی پیوسته از پول و درآمد ایجاد کرد؟ من معتقدم که می‌شود، و عصر حاضر بهترین زمان برای این کار در طول تاریخی است که تاکنون جهان به خود دیده است. همراه من باشید تا در این مقاله، چشمه‌هایی از این دنیای جدید را با هم سیاحت کنیم.

    یک پارکینگ عجیب در مونترآل کانادا که راحت پول چاپ می‌کرد!

    اجازه بدهید این مقاله را با یک داستان واقعی شروع کنم:

    چند وقت پیش سفری به مونترآل رفته بودم؛ مرکز استانِ کبک در کانادا که فرانسه‌زبان است. در این استان تعصب عجیبی هم به زبان فرانسه وجود دارد طوری که حتی در تابلوهای راهنمایی هم اثری از انگلیسی (که در این زمانه زبانِ بین‌المللی شده است) نیست. و نکتۀ جالب‌تر اینکه به خاطر همین یک استانِ فرانسه‌زبان، همه چیز در جاهای دیگر کانادا (از جمله اعلان‌های داخل اتوبوس، برچسب محصولات و…) دوزبانه است! در این سفر، خودرویی کوچک هم کرایه کرده بودم و زمانی که به قسمت downtown یا مرکز شهر مونترآل رفتم تا دیدنی‌هایش را تماشا کنم، مثل هر مرکز شهر دیگری در جاهای مختلف دنیا، دریافتم که پیدا کردنِ پارکینگ کار راحتی نیست. هرچند قبلاً در گوگل مپ جاهایی را نشان کرده بودم، اما میانه‌های راه گوگل مپ هم از کار افتاد و مجبور شدم مثل زمان‌های ماقبل گوشی‌های هوشمند، از حس‌های خودم کمک بگیرم. به هر روی، با دنبال کردن تابلوهای P که نشانگر وجود پارکینگ بودند، در نهایت به پارگینگی با ظرفیت خالی رسیدم.

    این پارکینگ طبقاتی، در زیرزمینِ یک ساختمان بزرگ قرار داشت و جلوی ورودی پارکینگ، هیچ شخصی نبود. یک دستگاه بود که از شکل و شمایلش حدش زدم باید کارت اعتباری را وارد آن کنم تا نرده بالا برود و گیت ورودی باز شود. درست مثل همه جای دیگرِ مونترآل، توضیحات روی نمایشگر این دستگاه هم به فرانسه بود و با اینکه چند باری کارت اعتباری را داخل شکاف قرار دادم، اتفاقی نیفتاد و نرده بالا نرفت. البته خوشبختانه، در آن زمان ماشینی پشت سر من نبود که بخواهد بی‌تاب شود و بوق بزند؛ هرچند اینجا مردم (چه در حالت عادی در صف‌های فروشگاه‌ها چه پشت فرمان) عموماً شکیبا هستند، و شاید هم اگر کسی پشت سر من بود بهتر می‌شد چون می‌توانستم از او کمک بگیرم. به هر روی، پس از چند باری امتحانِ دستگاه و زدن دکمه‌های مختلف، ناگاه یک کارت مقواییِ پرینت‌شده از آن بیرون آمد و گیت باز شد. وارد شدم و هشت طبقه را به سمت پایین طی کردم تا بالاخره توانستم ماشین را پارک کنم.

    ساعاتی بعد، هنگام خروج از پارکینگ، همه چیز روان‌تر و سریع‌تر پیش رفت. آن کارت مقوایی را داخل دستگاه گذاشتم، کارت اعتباری را وارد کردم، هزینۀ پارکینگ اتوماتیک محاسبه و از کارت اعتباری برداشته شد، رسیدِ پرینت‌شده را تحویل گرفتم و گیت خروجی هم باز شد.

    این مدل پارکینگ‌های فاقد حضور انسان را طی چند روزی که در مونترآل بودم، بارها در جاهای دیگر هم مشاهده کردم. از پارکومترهای کنار خیابان گرفته تا پارکینگ‌های مسطح و طبقاتی در نقاط مختلف. اما از همان ابتدا که وارد آن پارکینگ زیرزمینی شدم، نکته‌ای توجه مرا به خود جلب کرد:

    انگار این پارکینگ‌ها گویی در حکم دستگاه‌های چاپ پول هستند که بدون حضور مستقیم و مستمر انسان، در حال پول درآوردن و درآمدزایی‌ برای صاحبان آنها هستند.

    اگر فقط همان یک پارکینگ در روز آن همه مشتری داشته باشد و همگی هم متوسط همان رقمی را بپردازند که من پرداختم، راحت ماهی چندصدهزار دلار درآمد خواهد داشت. اینجا بود که نکته‌ای دیگر از ذهنم گذشت…

    فناوری، یاورِ ما در پول درآوردن راحت است

    خیلی‌ها، به‌ویژه کسانی که سال‌ها پیش وارد کانادا شده‌اند، معتقدند که برای به دست آوردن یک دلار در این کشور، باید پای فیل را بلند کرد و از زیر آن یک دلار برداشت. منظورشان این است که پول درآوردن در این کشور سخت است. قصد ندارم بگویم که تجربه یا برداشت آنها نادرست است؛ شاید قبلاً اینگونه بوده یا شرایطی که آنها از سر گذرانده‌اند چنین تصوّر و باوری را در ذهن آنها پدید آورده است. اما من یک مثال زنده در برابر خودم می‌دیدم که چطور سیستمی طراحی و ساخته شده که به صورت خودکار در حال درآمدزایی و تولید پول است. و نکتۀ اصلی در این سیستم، حضور زیربناییِ فناوری بود.

    من یک مثال زنده در برابر خودم می‌دیدم که چطور سیستمی طراحی و ساخته شده که به صورت خودکار در حال درآمدزایی و تولید پول است. و نکتۀ اصلی در این سیستم، حضور زیربناییِ فناوری بود.

    با استفاده از چندین فناوریِ گوناگون بود که صدور کارت پارکینگ، بالا و پایین رفتن گیت‌ها، استفاده از کارت اعتبای و دریافت وجه می‌توانست بدون حضور هرگونه نیروی انسانی انجام شود. و فناوری، که روز به روز در حال پیشرفت و گسترده‌تر شدن است، در خیلی از حیطه‌های دیگر هم انقلاب ایجاد کرده و امکان درآمدزاییِ بیشتر و آسان‌تر را با زحمت و نیروی انسان کمتر، امکان‌پذیر ساخته است.

    قبل از پرداختن به ادامۀ مقاله، این نکته را بنویسم که عده‌ای ممکن است بگویند مالک این پارکینگ یا مواردی مشابه آن، در ابتدا پول زیادی داشته‌اند که توانسته‌اند چنین تسهیلاتی را برپا کنند و سپس از آن سود مالی ببرند؛ و برای خیلی‌ها چنین چیزی مهیا نیست. در پاسخ باید بگویم که مثال پارکینگ، فقط برای این است که توجه ما به این واقعیت جلب شود که این جهان، جهان فراوانی است؛ پول هست و راه‌های ساده برای پول درآوردن و ایجاد درآمد پایدار با زحمت کم هم وجود دارد. تنها کافی است این واقعیت و این امکانات نوین را باور کنیم تا بتوانیم از آنها برای پیش‌برد بهتر کسب‌وکار خود استفاده کنیم.

    یکی از فناوری‌هایی که روز به روز در حال پیشرفت است و به‌کارگیری آن می‌تواند کسب‌وکار ما را متحول کند، «اینترنت»‌ است.

    تا چند سال پیش، اینترنت را بیشتر کسانی استفاده می‌کردند که خورۀ کامپیوتر بودند؛ و فرهنگ خرید از اینترنت هم تا این حد گسترده نشده بود. امروزه حتی کالاهای غیرفیزیکی هم در اینترنت برای فروش عرضه می‌شوند و استقبال از آنها هم بسیار قابل توجه است. از آلبوم‌های موسیقی که به شکل دانلودی ارائه می‌شوند گرفته تا کتاب‌های الکترونیک، فایل‌های صوتی و تصویریِ آموزشی، دوره‌های آنلاین و….

    به‌ویژه وقتی کالایی برای دانلود عرضه می‌شود، با سیستمی مشابه همان پارکینگ مواجه هستیم. قبلاً زیرساخت‌های لازم برای سفارش دادن، پرداخت، ارسال فاکتور و دانلود فراهم شده؛ و همۀ اینها در کنار هم موجب می‌شود حتی زمانی که صاحب سایت خواب است یا از تعطیلات لذت می‌برد، فروش ادامه داشته باشد. آیا بدون اینترنت می‌شد تصور کرد که کلِ فرایند فروش/خرید به صورت خودکار انجام شود؟ و آیا بدون این شبکۀ ارتباطی، بستری برای عرضۀ محتوا در قالب‌های دیجیتال می‌توانست فراهم شود که بلافاصله مشتری بتواند به آنها دسترسی داشته باشد و منتظر پُست و ارسال آموزش‌ها از طریق سی‌دی و… نماند؟

    راحت پول درآوردن نیازمند بالاترین درجۀ انضباط شخصی است

    گاهی که از پول درآوردن راحت و آسان صحبت می‌شود، تصور افراد به این سمت می‌رود که فقط با لم دادن روی کاناپه و فکر کردن به پول می‌شود پول درآورد؛ و بعد از آن هم فقط باید سوار لامبورگینی شد و دوردور کرد و خوش گذراند. اما نکتۀ جالب و مهم این است که تا فرد نتواند بر خودش مدیریت داشته و عادت‌های خوب در خودش ایجاد کند، پول درآوردن راحت خواب و خیالی بیش نیست. طی این چند نکته که در ادامه می‌نویسم، سعی می‌کنم این مفهوم را بیشتر توضیح بدهم:

    ۱. راه‌اندازی یا setup هر سیستمی برای ایجادِ درآمدِ خودکار و پایدار،‌ نیازمند صرف زمان و هزینه و البته سخت‌جانی است. چه قرار باشد پارکینگِ اتوماتیک ساخته شود چه وب‌سایتی برای فروش محصولات، نمی‌توان انتظار داشت یک‌شبه همه چیز روبراه و فراهم شود،‌ مشتریان از راه برسند و از همان ابتدا روزانه درآمد زیادی حاصل شود. این فرایند، بیشتر مثل درست کردن باغستانی از درختان میوه است که ممکن است ابتدا فقط زحمت و هزینه به چشم بیاید، اما زمانی که میوه‌دهی آغاز شود، آن وقت می‌توان در سایه‌سار درخت‌ها آرمید و از میوه‌ها لذت برد.

    ۲. باز درست همچون باغی از درختان میوه، که نیازمند رسیدگی مرتب است و فصل‌های مختلف را از سر می‌گذراند،‌ یک کسب‌وکارِ خودکار هم رسیدگی می‌خواهد. اینطور نیست که فقط یک بار کار را راه بیندازیم و بعد فقط ورود پول به حساب بانکی را تماشا کنیم. مثلاً در مورد پارکینگ، سیستم‌‌های کامپیوتری و مکانیکی نیازمند بازرسی و رسیدگی مرتب هستند تا همواره در بهترین وضعیت کار کنند. همچنین برای موقعیت‌های اضطراری (آتش‌سوزی، ورود افراد متفرقه، گیر کردن خودرو در مسیرهای داخل پارکنیگ و…)،‌ باید پیش‌بینی‌های لازم انجام شده باشد. در مورد وب‌سایت نیز ارتباط مستمر با مخاطبان، پاسخگویی به ایمیل‌ها، ارائۀ مقالات و محصولات جدید، رسیدگی به وب‌سایت و به‌روز نگه داشتن آن، مشتری‌مداری و…، بخش‌هایی ضروری از کسب‌وکار هستند که لازم است مستمر انجام شوند تا بتوان از درآمد پیوسته و روزافزون لذت برد. این تصور که فقط بنشینیم و پول از آسمان برایمان بریزد، نه‌تنها کودکانه است، که با ذات انسان هم که بدونِ حرکت و تلاش و دست و پنجه نرم کردن با چالش‌ها دچار خمودی و کسالت می‌شود، در تضاد است.

    ۳. شاید زمانی پول درآوردن سخت‌تر از امروز بوده. شاید زمانی واقعاً باید پای فیل را بلند می‌کردی تا از زیر آن یک دلار بیرون بکشی. ولی آن زمان، اگر می‌خواستی با مشتری‌ات در تماس باشی، باید مثلاً خبرنامۀ چاپی درست می‌کردی و پولِ پُست می‌دادی و آخر سر هم نمی‌دانستی چند نفر این خبرنامه را خوانده‌اند یا کدام بخش‌هایش برایشان جالب‌تر بوده است. در حالی که در عصر اینترنت، می‌توان مثلاً از طریق ایمیل به‌راحتی (و با هزینۀ‌ خیلی کمتر) با مخاطبان و مشتریان در ارتباط بود و رفتار و نحوۀ تعامل آنها را نیز تحلیل کرد. فناوری قطعاً تسهیلات بیشتری نیز طی سال‌های آینده به ارمغان خواهد آورد و افق‌های جدیدی را در برابر همۀ ما خواهد گشود. چه بهتر که از این امکانات جدید استفاده کنیم و در زمانه‌ای که تغییرات شتابناک‌تر از همیشه شده است، از راه خدمت‌رسانی صحیح، سریع‌تر به موفقیت‌های مالی (که یکی از زیربناهای داشتن زندگی‌ای بهتر است) برسیم.

    شما برای پول درآوردن همین حالا چه کار می‌توانید بکنید؟

    مثال‌هایی که در این مقاله آمد،‌ فقط یکی دو نمونه از کاربردهای فناوری بود که می‌تواند کسب‌وکارها را متحول کند و با کمترین زحمت (نسبت به روش‌های قدیمی یا موجود)، درآمدهای پایدار و مستمر بسازد. شما با کمی خلاقیت و جست‌وجو، می‌توانید روش‌های دیگر را هم بیابید که به همین راحتی، البته با پیش‌شرط‌های گفته‌شده، می‌توانند فرایند پول درآوردن را برای شما آسان‌تر، سریع‌تر و خوشایندتر کنند.

    اما اگر شما می‌خواهید وارد جریان پول درآوردن شوید، پیشنهاد می‌کنم کتاب الکترونیک رایگان «لقمه کردن فیل» را دانلود و مطالعه کنید. در این کتاب، به روش‌ها و عادت‌هایی پرداخته‌ام که زیربنای ساختن یک کسب‌وکار شخصی است که می‌تواند جریان پول‌سازی را برای شما ایجاد کند.

    ▫️علی‌اکبر قزوینی

  • آیا لازم است همه در پی کارآفرینی بروند؟

    آیا لازم است همه در پی کارآفرینی بروند؟

    چند وقت پیش پیامی از یک دوست عزیز دریافت کردم که در آن، دربارۀ موضوع مهم کارآفرینی یا کارمندی نوشته بود. این دوست، که همکلاسی دوران دبیرستان من است، در زمینۀ کارآفرینی یکی از موفق‌هاست؛ از آنهایی که با خواندن کتاب و دریافت آموزش‌های مختلف در قالب سمینار و… خودش را به‌روز نگه می‌دارد و پیشرفت می‌کند. در واقع دیدار حضوری ما پس از مدت‌ها، چند سال پیش در یکی از همایش‌های آقای ژان بقوسیان رخ داد.

    این دوست عزیز در پیام خود نوشته بود:

    الان در بسیاری از مقالات شروع به بدگویی از کارمندی شده و این که کارآفرینی مزایای بسیاری دارد. اجازه بده به عنوان کسی که به جز دو سال از عمر ۲۱ سالۀ کاری‌اش، باقی را تقریباً کارفرما بوده با شما و دوستانی که اینطور فکر می‌کنند موافق نباشم.» و ادامه داده بود: «کارآفرینی فقط سود مالی نیست. کارآفرینی دنیایی مسئولیت است که متأسفانه در این نوع مقالات به آن توجه نشده و نتیجه‌اش ایجاد شرکت‌هایی است که می‌آیند و می‌روند و  ورشکست می‌شوند و فقط بازار را خراب و غیر قابل‌اعتماد می‌کنند؛ چه برای مشتریان و چه برای کارمندان. چرا که حق و حقوق کارمندان و وظایفی که در برابر مشتریان دارند را انجام نمی‌دهند و این باعث ایجاد جوّ بی‌اعتمادی و فشار روز افزون در بازار کار شده است.

    ایشان در ادامه نوشته بود:

    مطلب دوم این است که این طرز تفکر باعث شده امروزه بسیاری از شرکت‌ها تجزیه و یا حتی نابود بشوند، چرا که مفهوم کار تیمی در حال از بین رفتن است و هر کسی فکر می‌کند خودش یک مجموعه راه بیندازد. همین امر، در بُعد کلان، به جای این‌که شرکت‌های بزرگی مثل آنچه در کانادا و آمریکا یا حتی چین هستند را شکل بدهد، باعث ایجاد شرکت‌های کوچکی شده که به‌راحتی آسیب‌پذیر هستند. به عبارت دیگر ما داریم غول‌ها را تبدیل به انبوهی از کوتوله‌ها می‌کنیم و قدرتشان را از بین می‌بریم؛ چرا که هر کسی می‌خواهد کارفرما بشود و کارمند نباشد. در حالی که به جای این امر، شاید شایسته باشد که روی مفهوم کار کردن و ارزشِ زحمت کشیدن تبلیغ شود.

    و ادامه داده بود:

    الان مُد شده که در هر مقاله ۱۰ بار تکرار می‌کنند سخت کار نکنید یا ساعت زیادی کار نکنید. متأسفانه این امر توهّمی را در جامعه ما ایجاد کرده که عبارتی مثلِ کار مال خر است و… از آن ایجاد شده است. ضمناً حداقل در یک مجموعۀ خصوصی، یعنی شرکت خودم، میزان معلومات و کارایی هر فرد ملاک تعیینِ حقوق اولیه شخص است. در واقع من در یک واحد و در پست مشابه شخصی را دارم که یک میلیون تومان می‌گیرد و شخص دیگری که دو برابر او. علتش، میزان مسئولیت‌پذیری، آموزش‌پذیری، سواد و تجربه و فاکتورهایی از این دست هست.

    این دوست عزیز به مقاله‌ای که قبلاً با عنوان «بهترین راه افزایش درآمد برای شما چیست؟» نوشته بودم اشاره داشت؛ و ادامه داده بود:

    لذا اگرچه شاید هنوز به این پیشرفت نائل نشدیم که دقیقاً مطابق پیشنهادت از روی درآمدی که کارمندان [برای شرکت] ایجاد می‌کنند، پرداختِ [حقوق به آنها محاسبه و] انجام شود، اما اینکه فکر کنیم فاکتورهایی که گفتم در دریافتی اشخاص ــ حداقل در بخش خصوصی ــ بی‌تأثیر هست تصور درستی نیست. و علتِ اینکه به دریافت درآمد از عملکرد مستقیم شخص نرسیدیم این است که متأسفانه فاکتور شفاف و استانداردی از اینکه در یک کارِ تیمی هر شخص چقدر سهم از نتیجه دارد، نداریم. یک محصول تولید می‌شود و فروش می‌رود: چقدر از این حاصلِ کارِ تیم تولید هست؟ چقدر زحمت تیم فروش؟ و چقدر زحمت تیم خدمات، که با جلب رضایت مشتریان این جریان را زنده نگه می‌دارند؟ باور کنی یا نه، این یکی از بزرگ‌ترین دغدغه‌ها هست که هنوز راهی برایش پیدا نکرده‌ام…

    ایشان در ادامه برایم نوشته بود:

    خلاصه ببخشید سرت را درد آوردم، اما به عنوان کسی که دائماً مقالاتی را می‌خوانم و در حد توانم در سمینارهای مختلف شرکت می‌کنم، این درد دل‌ها مدت‌ها روی دلم مانده بود. واقعاً شما به جای من، کار عاقلانه‌ای هست هزینه کنم و کارمندهایم را بفرستم سیمناری که به آنها گفته شود “اشتباه کردی [که کارمند شدی]! کارت را ول کن برو برای خودت کار کن”؛ به جای اینکه به آنها بگویند “وقتی تو بهتر باشی و بهتر کار کنی، مجموعه‌ات پیشرفت می‌کند و تو هم سهم خودت را از این پیشرفت می‌گیری.” واقعاً کار کردن در یک شرکت معتبر که درآمد بالایی دارد (و طبیعتاً می‌تواند پرداخت بهتری به کارکنانش داشته باشد) بهتر است، یا اینکه آدم برود و یک شرکت کوچک بزند و خودش را درگیر هزار دردسر از دارایی و بیمه و شهرداری و مسائل قانونی و غیرقانونی از جمله همین [سروکله زدن با] کارمندها بکند؟

    این دوست عزیز نوشته بود:

    آیا ژاپن با تعدّد کارفرماهایش پیشرفت کرد یا با کیفیت بالای کارمندهایش؟ احتمالاً می‌دانی در ژاپن تعویض شرکت و کارفرما خیلی زشت تلقی می‌شود. به نظرت کشورِ ما، که کارمندها هر سال یک کارفرما انتخاب می‌کنند یا مدام می‌روند شرکت می‌زنند و نابود می‌شوند، پیشرفت بیشتری داشته است یا آنها؟

    ایشان سخن خود را اینگونه به پایان برده بود:

    در نهایت چون افرادی مثل شما به قول معروف تریبون دارید و صحبت می‌کنید، فکر می‌کنم قدری به این مسائل هم فکر کنید بد نیست. من شخصاً حاضرم شرکت خودم را در یک شرکت بزرگ ادغام کنم واز این راه پیشرفت کنم، ولو اینکه خودم دیگر کارفرما نباشم؛  واین راهی است که شرکت‌های بزرگِ دنیا می‌روند. شرکت‌ها را می‌خرند یا در هم ادغام می‌کنند. اما در ایران هر روز شرکت‌ها تجزیه و ضعیف‌تر می‌شوند چون همه فکر می‌کنند اگر خودم یک شرکت مجزّا بزنم میلیاردر می‌شوم…

    در پاسخ به ایشان، ابتدا تشکر کردم که مقالات را می‌خوانند و وقت گذاشته ومشروح نظرات خود را نوشته‌اند. برایشان نوشتم که بالای ۸۰ درصد با دیدگاه‌های ایشان موافقم؛ و اتفاقاً زمانی قصد داشتم مقاله‌ای با این عنوان بنویسم که «مگر ما چند تا استیو جابز لازم داریم؟»، و در آن این نگرش را نقد کنم که انتظار دارد هر کسی در پی کارآفرینی برود. اما چون پاسخ به ایشان در آن مختصر نمی‌گنجید، تصمیم گرفتم در قالب مقاله‌ای مستقل به آن بپردازم که همین است که هم‌اکنون در برابر شماست.

    وقتی از کارآفرینی صحبت می‌کنیم دقیقاً دربارۀ چه چیزی صحبت می‌کنیم؟

    صحبت‌های دوست من نادرست نیست؛ اما فکر کنم اینجا ما به یک روشنگری و به یک تعریف تازه در خصوص تمایز میان کارآفرینی یا کارمندی نیاز داریم. در واقع مثل این است که مفهوم‌های یکسانی در سر ماست اما با واژه‌های متفاوتی آنها را بیان می‌کنیم. مثل آن داستان مثنوی که چهار نفر می‌خواستند انگور بخرند اما چون هر کدام نام آن را به زبان خودش می‌گفت، فکر می‌کردند هر کسی دنبال یک خوراک متفاوت است.

    اگر بخواهم با خودم و شما صادق و صریح باشم، باید بگویم که «کارمندی» به آن معنا که می‌شناختیم دورانش تمام شده است.

    اگر بخواهم با خودم و شما صادق و صریح باشم، باید بگویم که «کارمندی» به آن معنا که می‌شناختیم دورانش تمام شده است. در معنای قبلی، کارمند کسی بود که بی توجه به این که منابع درآمدی شرکت چیست و نقش او در ایجاد آن درآمد چقدر است، بدون پرسیدن از خودش که حضور او چقدر موجب هزینه برای شرکت است و چرا نام او باید در لیست حقوق باشد، فقط انتظار داشت که در ازای صرف زمان در شرکت، زدن ساعت حضور و غیاب و بیشتر ماندن به عنوان اضافه‌کاری، از حقوق و مزایا و مرخصی و… برخوردار باشد. اما آن دوران دیگر تمام شده است. دورانِ شرکت‌ها/سازمان‌ها/ادارت/مؤسساتِ بزرگی که قادر بودند سال‌ها دوام بیاورند و هزاران کارمند خود را تا پس از دوران بازنشستگی حمایت کنند، تمام شده است.

    اجازه بدهید یک داستان واقعی برایتان تعریف کنم:

    اینجا در کانادا، یک آقای ایرانی که مدرک دکترا دارد، حدود ۱۵ سال در یک شرکت کار می‌کرد و بالای ۱۵۰ هزار دلار در سال درآمد داشت. یک روز، بدون هیچ توضیحی، از ایشان خواستند که دیگر سر کار نرود. در اصطلاحِ اینجا، او مشمول layoff یا تعدیل شده بود. ایشان با آن مدرک و سابقه،‌ نیز عادت به کار کردن برای یک جا با حقوق بالا، دیگر به‌سختی می‌توانست سراغ شغل‌ها یا شرکت‌های دیگری برود که یا حقوق کمتری می‌دادند یا شرایط کاریِ آنها دلخواه او نبود؛ و خیلی از جاها هم با دیدن رزومۀ پُروپیمانِ ایشان، اصلاً از او برای مصاحبه دعوت نمی‌کردند. به عبارت بهتر، اگر جایی به او حقوق ندهد، خودش بلد نیست پول بیاورد. اکنون زندگی آنها با درآمد همسرش می‌گذرد که چند سال پیش یک مهد کودک کوچک برای خودش تأسیس کرده بود.

    در دنیای امروز، نه کارفرمایان و نه کارمندان نمی‌توانند برای همکاری بلندمدت روی هم حساب کنند؛ دوران بازنشستگی که پیشکش.

    نمونۀ این افراد در غرب کم نیستند و به قول مؤسس وب‌سایت «لینکدین» (شبکۀ اجتماعیِ افراد حرفه‌ای)، «در دنیای امروز، کار وضعیتی شناور و موقتی پیدا کرده است.» به این معنا که نه کارفرمایان و نه کارمندان، نمی‌توانند برای همکاری بلندمدت روی هم حساب کنند؛ دوران بازنشستگی که پیشکش. یک دلیلِ مهمِ این امر، سرعت و شتاب بالای تغییرات در عصر حاضر است؛ که البته یکی از نکات بسیار مثبت‌اش این است که باعث شده فرصت‌های پول‌سازی بیش از همیشه به روی همۀ افراد باز شود.

    می‌خواهم این مقاله را اینطور به پایان ببرم که کارآفرینی یا کارفرما بودن و برای خود کار کردن، لزوماً به این معنا نیست که شخص تک و تنها برای خودش شرکتی بزند و کسب‌وکاری برپا کند. این فقط یک معنای کارآفرینی است. در معنای عام و کلی‌تر، کارآفرینی به معنای داشتن مهارت‌هایی است که دیگران حاضرند برایش پول پرداخت کنند.

    اگر ما این مهارت‌ها را داشته باشم و هنرِ فروشِ آنها را هم بلد باشیم، به معنای واقعی کلمه کارآفرین هستیم؛ حداقل برای شخص خودمان بلدیم کار جور کنیم. آن وقت اگر با شرکتی هم مذاکره کنیم که این مهارت‌ها چقدر می‌تواند به سود آنها باشد و ما در قبالش چه مزایایی (در قالب حقوق و…) می‌خواهیم، این رویکرد زمین تا آسمان فرق دارد با اینکه فکر کنیم: «خُب آن شرکت ما را استخدام کرده و ما هم موظفیم یک سری ساعات را پر کنیم و شرکت هم مسئول تأمین حقوق مالی ماست!»

    مفهوم کار، کارمندی و کارآفرینی، مثل خیلی چیزهای دیگر در این عصر، در حال تحول و ارتقا یافتن است. ما در یک دوران گذار هستیم و هرچند شاید ندانیم آینده دقیقاً چه شکلی است، اما می‌توانیم مطمئن باشیم که با تفکر و رفتار قرن بیستمی، در این دوران سخت خواهد بود که بتوانیم گلیم خود را (از لحاظ تأمین نیازهای مالیِ زندگی‌مان) از آب بیرون بکشیم.

    ▫️علی‌اکبر قزوینی

  • آیا می‌شود بدون ریسک کردن، یک کارآفرین موفق و خلاق باشیم؟

    آیا می‌شود بدون ریسک کردن، یک کارآفرین موفق و خلاق باشیم؟

    یک کارآفرین موفق و خلاق چه کسی است، چگونه تعریف می‌شود و چه خصوصیاتی دارد؟ در فوریۀ ۲۰۱۶ که ضمیمۀ نقد کتاب «نیویورک تایمز» را می‌خواندم، با دو کتاب جالب آشنا شدم که ایده‌های خوبی دربارۀ نوآوری، خلاقیت و کارآفرینی دارند. نام یکی از کتاب‌ها Inventology است که می‌شود ترجمه‌اش کرد به «نوآوری‌شناسی». عنوان توضیحی کتاب از این قرار است: «چگونه رویای چیزهایی را بپرورانیم که جهان را تغییر می‌دهند.» نویسندۀ کتاب، خانم «پیگن کندی»، با ده‌ها مخترع گفت‌وگو کرده و دریافته است که دستاوردهای آنها اغلب با عنصری از «شانس» (یا همان بخت و اقبال) همراه بوده است؛ البته شانس از نوعی که به قول «لوئی پاستور»، دانشمندِ کاشفِ نقشِ میکروب‌ها در بروز بیماری‌ها، «به نفعِ ذهنِ آماده است.»

    نویسندۀ کتابِ نوآوری‌شناسی معتقد است
    که نوآورها و مخترعان، اغلب انسان‌هایی
    بحرالعلوم هستند.

    نالۀ گیتاری که خوشایند بود

    یکی از داستان‌های واقعیِ این کتاب، دربارۀ تکنیسینی است که در دهۀ ۱۹۷۰ میلادی، صدایی جدید را برای گیتار الکتریک کشف کرد و بر مبنای آن، پدالی ساخت که به‌سرعت ده‌ها هزار عدد از آن به فروش رفت و گروه‌های مشهورِ موسیقی راک آن را در اجراهای خود استفاده کردند. ماجرا از این قرار بود که آقای «اسکات برنهام» برای شرکتی کار می‌کرد که سیم و وسایل جانبی گیتار می‌ساخت. یک روز که او در حال لحیم‌کاری قطعات بود، یک مقاومتِ اشتباهی را به تخته مدار لحیم کرد. حاصل، همان نالۀ غریبی بود که از گیتار برخاست و آقای برنهام بلافاصلۀ آیندۀ درخشانِ آن را تشخیص داد. چرا؟ چون او در زمینۀ‌ کاری‌اش متخصص بود و قصد داشت در اوقات فراغتش روی یک پدال جدید برای گیتار الکتریک کار کند. اینجاست که شانس و اتفاق ــ که می‌توانست برای شخص دیگری لعنت فرستادن و حرص خوردن (به خاطر لحیم‌کاری اشتباه) را به همره داشته باشد ــ برای او جرقۀ الهام شد؛ و البته پول فراوانی را هم به ارمغان آورد.

    نویسندۀ کتابِ نوآوری‌شناسی معتقد است که نوآورها و مخترعان، اغلب انسان‌هایی بحرالعلوم هستند، به این معنا که در حیطه‌های مختلف سرک می‌کشند، و بسته به شانس، طرح قبلی یا ویژگی‌های غیرعادی شخصیتی‌شان، موفق می‌شوند ارتباطی میان چندین زمینۀ مختلف برقرار کنند. در یکی از فصل‌های کتاب، او دربارۀ وب‌سایت InnoCentive می‌نویسد؛ جایی که شرکت‌های مختلف، مسائل غیرقابل حل‌شان را مطرح می‌کنند و جایزه‌ای برای فرد یا افرادی در نظر می‌گیرند که بتوانند آنها را حل کنند. از قرار، اغلبِ کسانی که موفق به حل مسائل می‌شوند، افرادی‌اند که زمینۀ حرفه‌ای و کاری‌شان نامرتبط با آن مسئله است.

    راه‌حلی که از اقیانوس آمد

    به عنوان نمونه، یک شرکت غذایی در حال تولید یک محلول خوراکی بود اما هر کاری می‌کرد، رنگ آن درست از آب درنمی‌آمد. کسی راه حل مسئله را یافت که کارش اصلاً ربطی به صنایع غذایی نداشت: یک دانشمند علوم دریایی، که مورد مشابهی را در آب‌های اقیانوس مشاهده کرده و (به درستی) تشخیص داده بود که این رنگِ نادرست، ناشی از حضور آهن است. او یک آخر هفته را برای نوشتن و ارسال راه حل خود صرف کرد و جایزۀ ۲۵.۰۰۰ دلاریِ شرکت را برد. نوشِ جانش!

    اما چرا افرادِ بیرون از زمینۀ کاری گاهی وقت‌ها پاسخ را بهتر و سریع‌تر از کسانی می‌یابند که کل روزهایشان را با آن کار سپری می‌کنند؟ چون به گفتۀ کندی، وقتی ما داخل یک زمینۀ‌ کاری هستیم، دچار پدیدۀ déformation professionnelle می‌شویم: عبارتی فرانسوی که به تفکرِ جمعیِ صنعتی اشاره دارد: ما به روش‌های فکریِ حوزۀ کاری‌مان «عادت می‌کنیم». نوآورهایی که کندی در کتابش به آنها می‌پردازد، همگی در بیش از یک شاخه اطلاعات و مهارت دارند.

    نکاتی که من از خلاصۀ مطالب این کتاب دربارۀ ویژگی‌های یک کارآفرین موفق و خلاق می‌گیرم و می‌توانم با شما دوستان عزیز سهیم شوم این است:

    ۱. خودتان را به چند مجله و کتاب‌هایی با موضوعات خاص محدود نکنید. در زمینه‌های دیگر هم مطالعه کنید. گاهی یک جمله از یک رُمان می‌تواند ایده‌ای به شما بدهد یا مسئله‌ای را برایتان روشن کند که خواندن ده تا کتاب کسب‌وکار آن اثر را ندارد. اگر مجلۀ بیزینسی می‌خوانید، مجلۀ علمی و تاریخی هم بخوانید. البته همواره مراقب «سرریز اطلاعات» باشید، یعنی آن‌قدر غرق خواندن مطالب متفاوت نشوید که ذهن‌تان مسموم شود و از اقدام باز بمانید. خواندن و اقدام کردن در کنار هم، ترکیبی بسیار عالی‌تر است.

    گاهی یک جمله از یک رُمان می‌تواند ایده‌ای به شما بدهد یا مسئله‌ای را برایتان روشن کند که خواندن ده تا کتاب کسب‌وکار آن اثر را ندارد. اگر مجلۀ بیزینسی می‌خوانید، مجلۀ علمی و تاریخی هم بخوانید.

    ۲. سفر بروید؛ به جاهایی جدید که با آن آشنا نیستید. فرهنگ‌ها و آدم‌ها و خوراک‌های جدید را کشف کنید. بگذارید گاه‌گاهی ذهن‌تان از روتین‌هایی که برایش تعریف کرده‌اید، خارج شود.

    ۳. اگر مهندس هستید و عکاسی را دوست دارید، یک دوربین عکاسی بخرید و به ذوق عکاسی‌تان هم برسید. آواز خواندن را دوست دارید؟ پی‌اش را بگیرید. تصور نکنید شخصیت و رفتار شما باید تحت قالبی جا بگیرد که حرفۀ شما را با آن تعریف کرده‌اند.

    ۴. از همسرتان، افراد خانواده‌تان، دوستان‌تان و… نظر بپرسید. آنها می‌توانند نکاتی را در کار شما ببیند که شما (به دلیل دمخور بودن با آن کار و گرفتار شدن در پدیدۀ déformation professionnelle)، قادر به دیدن‌اش نیستید.

    اوریجینال‌هایی که اهل کُپی‌کاری نیستند

    کتاب دومی که در آن شمارۀ نقد کتاب با آن آشنا شدم، نامش Originals است. این واژه را می‌توان «نوآورها» یا «اصیل‌ها» معنا کرد؛ یا همان «اوریجینال‌ها»؛ کسانی که خودشان هستند، کپی‌کار نیستند،‌ و چیز نویی را به جهان عرضه می‌کنند. عنوان توضیحی کتاب از این قرار است: «چگونه آنهایی که خلاف‌آمدِ عادت عمل می‌کنند، جهان را به پیش می‌رانند.»

    اصیل‌ترین متفکران جهان، وارد زمینه‌هایی بسیار دور و متفاوت با حوزه‌ای می‌شوند که خود در آن تخصص دارند. مثلاً برندگان جایزۀ نوبل، «بسیار محتمل‌تر است که به هنر هم بپردازند تا دانشمندانی که در آن حد ممتاز نیستند.»

    نویسندۀ کتاب، «آدام گرنت» است و او نیز هچون خانم کندی، به این نتیجه رسیده که اصیل‌ترین متفکران جهان، وارد زمینه‌هایی بسیار دور و متفاوت با حوزه‌ای می‌شوند که خود در آن تخصص دارند. مثلاً برندگان جایزۀ نوبل، «بسیار محتمل‌تر است که به هنر هم بپردازند تا دانشمندانی که در آن حد ممتاز نیستند.» من که با خواندن این جمله، یاد آلبرت اینشتین و ویولن‌اش افتادم؛ که گفته می‌شود حتی یک بار که برای سخنرانی روی سن رفته بود، به جای صحبت کردن،‌ویلن‌اش را به دست گرفت و شروع به نواختن کرد.

    در حقیقت، مطالعه‌ای که اخیراً انجام شده،‌ مشخص کرده است دانشمندانی که یک آلت موسیقی می‌نوازند، دو برابر بیش از همتایانِ «معمولیِ» خود بختِ بردن جایزۀ نوبل را دارند؛ و حتی اگر اجراکننده‌ای آماتور باشند (در رقص، هنرپیشگی یا شعبده‌بازی) احتمال برنده شدن‌شان ۲۲ درصد بالاتر می‌رود. چنین الگویی، در زمینۀ افراد کارآفرین موفق هم مشاهده شده است.

    آدم‌‌های خلاقی که غیرعادی‌اند

    در کتاب نوآورها، برخی از رفتارهایی که ما آنها را مغایر کارایی می‌دانیم، با صورتی نو معرفی شده‌اند. مثلاً «به تعویق انداختن» را در نظر بگیرید. اکثراً گفته می‌شود اگر ایده‌ای به ذهن رسید، به‌سرعت دست به کار شویم و کاری برای آن انجام بدهیم. اما آقای گرنت در کتابش استدلال می‌کند که همیشه هم اینطور نیست. مثلاً در یک مطالعه، از شرکت‌کنندگان خواسته شد برای استفادۀ تجاری از یک محوطۀ بیکارافتاده در محوطۀ دانشگاه، طرح بدهند. گرنت می‌نویسد: «طرحِ کسانی که کارشان را دیرتر تحویل دادند، ۲۸ درصد خلاقانه‌تر بود.» البته یک مطالعه آنقدرها متقاعدکننده نیست، اما گویا برخی از بزرگ‌ترین افراد تاریخ هم این عادت را داشته‌اند:

    • میکل آنژ، هنرمند ایتالیایی، کار نقاشیِ نمازخانۀ سیستین را سال‌ها به تعویق انداخت؛
    • و مارتین لوتر کینگ، نسخۀ نهایی سخنرانی معروفش «من رویایی دارم» را ساعت ۱۰ شبی نوشت که فردایش باید آن را ایراد می‌کرد.

    گرنت می‌گوید آنهایی که کار را به تعویق می‌اندازند، به ایده‌ها زمان می‌دهند که عمل بیایند و پخته شوند ــ و اگر شما کارآفرین باشید،‌ می‌توانید اشتباهات رقبای خود را در این زمان نظاره کنید و از آنها درس بگیرید. به عنوان نمونه، «آیفونِ» شرکت اپل خیلی دیر به زمرۀ گوشی‌های تلفن همراه پیوست. آهسته حرکت کردن، و آهسته به نتیجه رسیدن، اغلب فضیلتی است برای یک کارآفرین موفق (که می‌تواند او را از درافتادن به اقدام‌های کور و هیجانی نجات دهد).

    کارآفرین موفق چگونه ریسک می‌کند؟

    نکتۀ دیگری که در کتاب آقای گرنت به آن پرداخته شده، و با تصوری که اغلبِ ما از کارآفرینی داریم در تضاد است، این است که کارآفرین موفق کسی نیست که ناگاه ایده‌ای مثل صاعقه به مغزش خطور کند، بلافاصله کارش را رها کند و پی اجرایی کردن آن ایده برود.

    کارآفرین موفق کسی نیست که ناگاه ایده‌ای مثل صاعقه به مغزش خطور کند، بلافاصله کارش را رها کند و پی اجرایی کردن آن ایده برود.

    طبق یافته‌های آقای گرنت، مؤثرترین کارآفرین‌ها کسانی هستند که از ریسکِ (بی‌حساب) بیزارند و از آن دوری می‌کنند. «فیل نایت»، زمانی که در تأسیس شرکت «نایک» مشارکت داشت، شغل روزانه‌اش را حفظ کرده بود؛ این وضعیت را «استیو وازنیاک» هم که به همراه «استیو جابز» اپل را بنیان گذاشت،‌ داشت. حتی «تی. اس. الیوتِ» شاعر هم تا سال‌ها کارمندِ بانک ماند.

    از ریسک دوری کردن و با احتیاط پیش رفتن، به این معناست که شما به «واقعیت» توجه دارید؛ و همین امر احتمال موفق شدن شما را به عنوان یک کارآفرین، بالاتر می‌برد. این نکته‌ای است که من طی سال‌ها کار با محمود معظمی متوجه شدم، که ایشان چطور هر طرح نویی را که به ایشان پیشنهاد می‌شد، حسابی سبک و سنگین می‌کرد، نظر دیگران را می‌پرسید، آن را در مقیاس کوچک اجرا می‌کرد و وقتی موفقیتِ طرح را می‌دید، آن وقت توسعه‌اش می‌داد.

    «آنهایی که تصمیم گرفته‌اند قهرمان عرصۀ نوآوری، خلاقیت و کارآفرینی باشند، همان‌هایی‌اند که جامعۀ بشری را به پیش می‌رانند. پس از سال‌ها صرف وقت برای پژوهش روی ویژگی‌های این اشخاص، شگفت‌زده شدم وقتی دریافتم تجربیات درونی آنها هیچ‌گونه تفاوتی با ما ندارد. آنها همان ترسی را احساس می‌‌کنند که ما، و در برابر همان تردیدهایی قرار می‌گیرند که ما. چیزی که آنها را متمایز می‌کند، این است که با وجود همۀ این ترس‌ها و تردیدها، اقدام می‌کنند.» ــ از کتاب نوآورها: چگونه آنهایی که خلاف‌آمدِ عادت عمل می‌کنند جهان را به پیش می‌رانند، اثرِ آدام گرنت

    من هم پس از سال‌ها تجربه و تلاش، و مطالعۀ مطالبی نو طی چند ماه گذشته، اکنون در آستانۀ‌ چهل سالگی به کارآفرینیِ پاره‌وقت معتقد هستم و بر این باورم که می‌توان (و باید) شغل فعلی را که ممرِّ درآمد است، حفظ کرد، کارآفرینی را در کنار آن آغاز کرد و پله‌پله پیش برد و وقتی به نتیجۀ دلخواه رسیدیم، آن‌‌وقت تمام‌‌وقت به زمینه‌ای بپردازیم که کارآفرینی را در آن شروع کرده‌ایم. بدبختی، ورشکستگی، چک دست این و آن داشتن، زندان رفتن و… نباید سرنوشت کسی باشد که به قصد خدمت و بهتر کردن زندگی خودش و دیگران، واردِ وادیِ کارآفرینی می‌شود و می‌خواهد یک کارآفرین موفق و خلاق باشد.

    وقتی متوجه شدم که ژان بقوسیان به‌تازگی کتاب جدیدی را دقیقاً با چنین موضوعی ترجمه و منتشر کرده، بسیار خوشحال شدم. نام این کتاب تبدیل رویا به ثروت است و عنوان توضیحی‌اش از این قرار: «کارآفرین‌های محتاط چگونه بدون انجام ریسک‌های بزرگ، ثروتمند می‌شوند؟» او دربارۀ علت ترجمۀ این کتاب، چنین نوشته است:

    درباره کارآفرینی و موفقیت در کسب‌و‌کار کتاب‌های زیادی وجود دارد. مشکل آنجاست که نویسندگان این کتاب‌ها خودشان کارآفرینان موفقی نبوده‌اند. شاید در بهترین حالت یک کسب‌و‌کار راه‌اندازی کرده‌اند و سپس کتابی نوشته‌اند، یعنی در زمینه‌های مختلف تجربه ندارند. گروهی دیگر آمده‌اند و شرکت‌های موفقی مثل گوگل و مایکروسافت را بررسی کرده‌اند تا رازهای موفقیت در کسب‌و‌کار را بیایند. ولی برای بسیاری از کارآفرینانِ تازه‌کار و کسب‌و‌کارهای کوچک، فایده‌ای ندارند که بخواهند از گوگل و… الگو بگیرند چون نه بودجه شرکت‌های بزرگ را دارند و نه نیروی انسانی کافی.

    وقتی این کتاب را خواندم بلافاصله به این نتیجه رسیدم که کتاب را ترجمه کنم. دیدگاه‌های نویسنده کتاب بسیار به من نزدیک بود. نویسنده اعتقادی به انجام ریسک‌های بزرگ و بی‌حساب ندارد. همچنین نکته‌ای که سال‌ها آموزش داده‌ام را به خوبی توضیح می‌دهد: برای موفقیت در کسب‌و‌کار دنبال ایده‌های بسیار جدید و رویایی نباشید. اجرای قویِ یک ایده بسیار مهم‌تر و تعیین‌کننده‌تر است.

    شاید بهترین کتابی که یک کارآفرین ایرانی در شرایط فعلی می‌تواند بخواند و اجرا کند این کتاب باشد. البته اگر هنوز کارمند هستید و می‌خواهید وارد دنیای کارآفرینی شوید خواندن این کتاب برایتان الزامی است.

    کتاب تبدیل رویا به ثروت

    نکتۀ آخر: در این مقاله ایده‌های مختلفی را از سه کتاب و تجربه‌های شخصی خودم نقل کردم. این مقاله، به دلیل ذات مقاله بودنش که کوتاه است، آنقدر جامع و کامل نیست که بتواند مبنایی برای تصمیم‌گیری‌های جدی شما باشد. مثلاً گاهی ممکن است اقدام سریع، خیلی بهتر از به تعویق انداختن باشد. یا «بی‌حساب»‌ بودن یا نبودنِ ریسک، نکته‌ای است که خودش نیاز به بررسی مفصل و تعمّق دارد. برای همین است که پیشنهاد می‌کنم اگر می‌توانید، هر سه کتابی را که اینجا معرفی کردم بخوانید. اما اگر به کتاب‌های Inventology و Originals دسترسی ندارید، کتاب تبدیل رویا به ثروت قطعاً نقطۀ شروعی بسیار خوب برای شما دوست عزیزی می‌تواند باشد که رویای راه‌اندازی کسب‌وکار شخصی و تبدیل شدن به یک کارآفرین موفق،‌ به وجدتان می‌آورد و از درون سرشارتان می‌کند.

    ▫️علی‌اکبر قزوینی