برای ما، نکوداشتِ سنت‌های ایرانی نه امری از سر عادتِ تقویمی یا پاسداشت آیین‌هایی نوستالژیک، که راهی است برای وصل ماندن به ریشه‌ها. ریشه‌هایی که اگر ناپیدا هم باشند، ما را در طوفان‌های زمانه سر پا نگه می‌دارند. یلدا برای ما یکی از همان لحظه‌هاست؛ شبی که به یادمان می‌آورد تاریکی، هرقدر هم که بلند باشد، بالاخره به نقطه‌ای می‌رسد که دیگر نمی‌تواند ادامه پیدا کند!

یلدا، شبِ تولدِ خورشید است. نه فقط خورشیدِ آسمان، که خورشیدِ درون. شبی که از فردایش، روزها ذره‌ذره بلندتر می‌شوند؛ شاید آن‌قدر نامحسوس که در تقویم زندگیِ روزمره گم شود، اما این امر در حقیقت، آغاز یک حرکت است. حرکتی آرام، پیوسته و برگشت‌ناپذیر به سمت نور.

ما در کافه کوچینگ، به این «حرکت‌های آرام» باور داریم. باور داریم که تغییرهای عمیق، اغلب بی‌هیاهو شروع می‌شوند. درست مثل یلدا. یک شبِ طولانی، یک مکثِ عمیق، و بعد… روزی که اندکی روشن‌تر است. شاید هوا هنوز سرد باشد، شاید هنوز سختی‌ها سر جایشان باشند، اما جهت عوض شده است. و گاهی، همین عوض شدنِ جهت کافی است.

یلدا برای ما فقط خوردنِ انار و هندوانه و آجیل نیست؛ نشستن است. با هم. کنار هم. برای قصه گفتن. برای شنیدنِ صداهایی که در شلوغیِ روزها شنیده نمی‌شوند. یلدا، برای ما «تمرینِ مکث» است، تمرینِ بودن در «اینجا و اکنون»؛ پیش از آنکه دوباره به دویدن‌های همیشگی برگردیم.

امشب، در یلدای ۱۴۰۴، طبق رسمی قدیمی به دیوان حافظ تفأل زدیم. نه از سر پیش‌گویی، بلکه برای گفت‌وگو با یک زبانِ کهن؛ زبانی که بلد است امید را در دلِ تاریکی زمزمه کند. فال که آمد، این بیت نشست وسط دل‌مان:

مژده ای دل، که مسیحانفسی می‌آید
که ز انفاس خوشش بوی کسی می‌آید

لبخند زدیم. نه به‌خاطر وعدهٔ معجزه‌ای بیرونی، بلکه چون یادمان افتاد گاهی «مسیحانفس»، همان نَفَسی است که خودِ ما باید تازه‌اش کنیم. همان امیدی که باید دوباره در سینه بدمیم؛ در خودمان، در رابطه‌هایمان، در کارمان، و در رؤیاهایی که شاید مدتی زیر خاکستر مانده‌اند.

یلدا برای ما یادآور این است که امید، همیشه یک اتفاق بزرگ نیست. گاهی فقط یک گفت‌وگوی صمیمانه است، یک شمعِ روشن، یک بیت شعر، یا حتی پذیرشِ این حقیقت ساده که شب، هرچقدر هم طولانی، آخرش شب است ــ نه سرنوشتی گریزناپذیر ــ و پایانِ هر شبی، طلوع خورشید است!

در کافه کوچینگ، ما یلدا را این‌طور می‌فهمیم: فرصتی برای بازیابی امید. امیدی که نه از انکارِ تاریکی، بلکه از عبورِ آگاهانه از آن زاده می‌شود. امیدی که با چشمِ باز می‌بیند، با دلِ گرم می‌ماند، و با قدم‌های کوچک اما پیوسته جلو می‌رود.

علی و آلیس در خانهٔ خودشان در نیاوران، تهران، در شب یلدای ۱۴۰۴

یلدا مبارک… به عشقِ خورشیدی که هر روز، حتی اگر نامحسوس، کمی زودتر طلوع می‌کند! ☀️

▫️علی‌اکبر قزوینی و آلیس دووار (هوشمند)