امروز کریسمس است، روز میلاد عیسی، مسیحایی که از مریمِ پاک و مقدس زاده شد. هر بار که نام عیسی برده میشود، ما بیش از همه یاد این فراز از انجیل متّی میافتیم: نزد من آیید ای تمامی زحمتکشان و گرانباران، که من به شما آسایش خواهم بخشید…
امروز، اولین روز زمستان، یکم دیماه ۱۴۰۴، من و علی پیش از طلوع آفتاب و در وقت سحر، از خواب بیدار شدیم. همانطور که در یادداشتمان برای شب یلدا نوشته بودیم، دلمان بسته به آن خورشیدِ حقیقی بود و هست که تابشِ او، وابسته به گردش زمین و روزگار نیست و اگر قلبمان را بر نورِ او بگشاییم، همواره بر ما میتابد…
برای ما، نکوداشتِ سنتهای ایرانی نه امری از سر عادتِ تقویمی یا پاسداشت آیینهایی نوستالژیک، که راهی است برای وصل ماندن به ریشهها. ریشههایی که اگر ناپیدا هم باشند، ما را در طوفانهای زمانه سر پا نگه میدارند. یلدا برای ما یکی از همان لحظههاست؛ شبی که به یادمان میآورد تاریکی، هرقدر هم که بلند باشد، بالاخره به نقطهای میرسد که دیگر نمیتواند ادامه پیدا کند!
کوچینگ مثل یک سفر است، سفری که ما را از نقطهٔ موجود و وضعیتِ فعلی، به نقطهٔ مطلوب و وضعیتِ دلخواه میبرد. و در این مسیر، کوچ مثل همراهی است که با ظرافت و هنرمندی، و با استفاده از آموزههایی که علمِ کوچینگ در اختیار او قرار داده است، مُراجعِ خودش را راهبری میکند. یکی از دفعاتی که با علی دربارهٔ کوچینگ صحبت میکردیم، او گفت…
از راه میرسد و پشت میز کافه مینشیند. قرار است جلسهٔ کوچینگ دیگری را با هم برگزار کنیم. من یک لاته سفارش میدهم و او یک شیکِ شکلات. میپرسم: «اوضاع چطور است؟»
با این سؤال، گویی دست روی دلش گذاشتهام. زبان به گلایه باز میکند و از اوضاعی میگوید که هیچچیزش گویی مطابق میل او پیش نمیرود…
«هر آنچه مرا نکُشد، قویترم میسازد.» این جمله منسوب به نیچه، فیلسوف مشهور آلمانی است. نمیدانم نیچهٔ عزیز و بزرگوار این جمله رو در چه کانتکستی گفته یا به عبارتی شأن نزول آن چه بوده…
چرا وجود ما همچون چراغ قوهای است که باتریهای آن مدتهاست شارژ نشدهاند؟
چرا گاهی خیلی خوب و درست و دقیق برنامه میریزیم اما آن را اجرا نمیکنیم؟
از غمهای دنیایی و از غم روزگار چگونه میتوان عبور کرد؟ اگر دل به غم بدهیم، ما را با خود خواهد برد. مطرب داوود دمی، یعنی نوازندهای و خوانندهای با صدایی همچون داوود پیامبر، باید تا در رخت غم آتش بزند. اما این دم داوودی چیست و از آنِ کیست؟
اهمالکاری یا به تعویق انداختن کارها، شاید بزرگترین عاملی است که موجب میشود زندگی ما در چرخهٔ روزمرّگی گیر کند، و باعث میشود ما دچار روز-مرگی شویم و دستمان از تحقق رویاهایمان کوتاه بماند. برای اهمالکاری و برونرفت از آن، دلایل و راهکارهای زیادی را میتوان عنوان کرد؛ اما احساس میکنم تا زمانی که ما به «ریشه» نپردازیم و مدام در پی و درگیر مصداقها باشم، باز دچار اهمالکاری خواهیم شد.
