از راه میرسد و پشت میز کافه مینشیند. قرار است جلسهٔ کوچینگ دیگری را با هم برگزار کنیم. من یک لاته سفارش میدهم و او یک شیکِ شکلات. میپرسم: «اوضاع چطور است؟»
با این سؤال، گویی دست روی دلش گذاشتهام. زبان به گلایه باز میکند و از اوضاعی میگوید که هیچچیزش گویی مطابق میل او پیش نمیرود: «واقعاً زندگی در این خاورمیانه هم پدیدهای است برای خودش…! اصلاً نمیدانی امروز که داری پِلَن میچینی، فردا همهچیز سر جایش هست یا نه؟» از آشفته بودنِ اوضاع و احتمال وقوع جنگ، نگران است: «یک سال است که هر لحظه میگویی نکند بالاخره ایران وارد جنگ شود. این که نشد زندگی…»
سکوت میکنم. مشاهده میکنم. سعی میکنم به عنوان یک کوچ، در روایتگریِ او مداخلهگری نکنم و فقط هر جا لازم است، هدایتگری کنم تا خروجی جلسه، یک دستاورد مشخص باشد نه فقط گفتوگوهایی برای خالی کردن خویش.
سکوت کردن برای یک کوچ، گاهی سختترین کار است و کوچهایی که تجربهٔ کمی دارند، در این لحظات ممکن است دچار هراس شوند و با پیش کشیدن موضوعی یا سؤالی، سعی کنند سکوت را بشکنند. اما یک کوچ باتجربه میداند که اگر هوشمندانه به سکوتْ مجالِ بودن بدهد، خودِ مراجعْ سکوت را خواهد شکست و کلامش را ادامه خواهد داد. و عموماً آگاهیهای باارزشی از دل این سکوتها و تأملات بیرون میزند. آگاهی، با سرعت نسبت معکوس دارد. در شتاب و عجله نمیتوان به آگاهیِ لطیف و ظریف اجازه داد تا خودش را نشان بدهد.
مراجعِ من از دلِ گلایههایی که از اوضاعِ روز دارد، به نقطههای روشنی هم میرسد. گویی دو نفر در وجود او هستند: یکی خسته و ناراضی، دیگری فرزانهای که راهحلها را در میانهٔ آشفتگی میتواند ببیند.
میپرسم: «چطور میتوانی از وقوع جنگ جلوگیری کنی؟» پاسخ میدهد: «واقعاً چنین اتقافات بزرگی دست من نیست که رخ بدهد یا ندهد…» کمی مکث میکند و سپس: «همین مبهم بودن است که دل و دماغ را از من میگیرد یکوقتهایی. اگر جنگ بشود، حداقل آدم تکلیفش روشن است. نه خودت از خودت توقع خاصی داری در وضعیت جنگی، نه دیگران! الان متأسفانه ما در وضعیت جنگی هستیم (یعنی روانمان در این وضعیت زندگی میکند) ولی زندگی بیرونیمان ظاهراً سر جایش است. بمب و موشک به جایی نخورده اما وسط کلّهٔ ما خورده! یکسری بچهزرنگ هم که این وسط فقط دنبال فروش آموزشهایشان هستند و به هر قیمتی میخواهند القا کنند که فضا برای بیزینس خیلی هم خوب است!»
میپرسم: «دوست داری جنگ بشود؟» چشمهایش برقی میزند که معنایش را متوجه نمیشوم، اما حس غم و شادی را همزمان دارد. میگوید: «واقعیتش را بخواهید، کسی که جنگ را دوست ندارد و من هم همینطور… یعنی از ما شهروندهای عادی که نه سر پیازیم و نه ته پیاز، کسی مایل به درگیری نظامی نیست… ولی… خب… این وضعیت هم که درست نمیشود انگار… شاید اتفاقی مثل جنگ، بالاخره ما را راحت کند!»
سکوت میکنم و اجازه میدهم وزن کلمات اندکی در هوا بماند، سپس مثل بارانی اسیدی بر ظرفهایی که روی میز در برابرمان قرار دارد، ببارد و با بقایای لاته و شیکِ شکلات آمیخته شود.
می پرسم: «طعم شیک شکلات چطور بود؟» پاسخ میدهد: «شیرینیاش کمی زیاد بود. یککم دلم را زد.»
میگویم: «بگذار نقطهٔ پایان این جلسه را همینجا بگذاریم و کمی در پارکِ کنار کافه قدم بزنیم. پاییز به تهران آمده و شنیدن صدای خشخش برگها زیر پا، تجربهٔ دلچسبی است که نمیشود از آن گذشت!»
در حالی که آمادهٔ خروج از کافه میشویم، میپرسد: «تا جلسهٔ بعد چه کار کنم؟»
میگویم: «به طعم شیک شکلات و صدای خشخش برگها فکر کن. و افکارت را بر کاغذ یا صفحهٔ لپتاپ بنویس.» مکثی میکنم و ادامه میدهم: «فرزانهٔ درونِ تو در میان صحبتهایت گفت که اتفاقاتی مثل جنگ، دست تو نیست که بتوانی باعث رخ دادن یا رخ ندادنِ آن شوی. در عین حال، به تو یادآوری کرد که رؤیایی داری که نمیتوانی هر روز برایش قدمی برنداری. تو قدمت را بردار و از فکر نتیجه بیرون بیا. حداقل در این زمان و زمانهٔ خاص، پاداش فقط در همین اقدام است. ممکن است فردا همهچیز تمام شده باشد. شاید هم شروعی دوباره برای همهچیز باشد. اما امروز را در فکرِ فردای نیامده، هدر نده و لذتِ لحظه و انجامِ کار بامعنایی را که دوست داری، به آینده موکول نکن.»
از کافه بیرون میزنیم و وارد پارک میشویم. صدای قارقار کلاغی از بالای درختها به گوش میرسد. مراجعم با شنیدن صدای کلاغ، یاد شعری از خیام میافتد:
امروز تو را دسترس فردا نیست
واندیشهٔ فردات به جز سودا نیست
ضایع مکن این دم ار دلت شیدا نیست
کاین باقی عمر را بها پیدا نیست!
میگویم: «آفرین!» و در حالی که قدم میزنیم، اجازه میدهم صدای خشخش برگهای زرد پاییزی در نسیم خنک و ملایم عصرگاهی به صدای کلاغ بپیوندد تا ما نیز مثل آن دخترک خوشحال که در حال یاد گرفتن اسکیتبازی است، از دل پاییز به آستانهٔ تولدی دوباره نقب بزنیم.
▫️علیاکبر قزوینی
