ای مطرب داوود دم
آتش بزن در رختِ غم!
از غمهای دنیایی و از غم روزگار چگونه میتوان عبور کرد؟ اگر دل به غم بدهیم، ما را با خود خواهد برد. مطرب داوود دمی، یعنی نوازندهای و خوانندهای با صدایی همچون داوود پیامبر، باید تا در رخت غم آتش بزند. اما این دم داوودی چیست و از آنِ کیست؟
حقیقت این است که ما چنان درگیر ذهنیتهای مسموم خود شدهایم که مدام در هالهای خاکستری از غم و اندوه هستیم و رویاهای خود را از یاد بردهایم و گوش جان ما قادر به شنیدن نغمههای آسمانی و ترانههای داوودی نیست.
گاهی فقط لازم است اندکی آدمی از شهر و آپارتمان و خیابان و فضای ماشینی دور شود، موبایل را به کناری بگذارد، به تماشای درختی بنشیند تا جانش دوباره روشن و گرم شود و بهعینه ببیند که غم چگونه میرود و شادی ــ یک شادی خالص و عمیق ــ جای آن را میگیرد.
ما این را به خودمان بدهکاریم. ما تحقق رویاهایمان را به خودمان بدهکاریم. اگر این بدهیها را با خودمان صاف نکنیم، دم رفتن از این جهان (که برای همه ما ناگزیر است) بد جوری خرمان را خواهد گرفت و ما را در حسرتی عمیق (که خودِ جهنم است) فرو خواهد برد.
در ادامه این پست، پیشنهاد میکنم یکی از شورانگیزترین غزلهای مولانا را بخوانید و آن را با صدای بهشتیِ استاد حسامالدین سراج گوش کنید. جانتان روشن و دلتان گرم!
این کیست این این کیست این این یوسف ثانی است این
خضر است و الیاس این مگر یا آب حیوانی است این
این باغ روحانی است این یا بزم یزدانی است این
سرمهٔ سپاهانی است این یا نور سبحانی است این
آن جان جان افزاست این یا جنت المأواست این
ساقی خوب ماست این یا باده جانی است این
تنگ شکر را ماند این سودای سر را ماند این
آن سیمبر را ماند این شادی و آسانی است این
امروز مستیم ای پدر توبه شکستیم ای پدر
از قحط رستیم ای پدر امسال ارزانی است این
ای مطرب داووددم آتش بزن در رخت غم
بردار بانگ زیر و بم کاین وقت سرخوانی است این
مست و پریشان توام موقوف فرمان توام
اسحاق قربان توام این عید قربانی است این
رستیم از خوف و رجا عشق از کجا شرم از کجا
ای خاک بر شرم و حیا هنگام پیشانی است این
گلهای سرخ و زرد بین آشوب و بردابرد بین
در قعر دریا گرد بین موسی عمرانی است این
هر جسم را جان می کند جان را خدادان می کند
داور سلیمان می کند یا حکم دیوانی است این
ای عشق قلماشیت گو از عیش و خوش باشیت گو
کس می نداند حرف تو گویی که سریانی است این
خورشید رخشان می رسد مست و خرامان می رسد
با گوی و چوگان می رسد سلطان میدانی است این
هر جا یکی گویی بود در حکم چوگان می دود
چون گوی شو بیدست و پا هنگام وحدانی است این
گویی شوی بیدست و پا چوگان او پایت شود
در پیش سلطان می دوی کاین سیر ربانی است این
آن آب بازآمد به جو بر سنگ زن اکنون سبو
سجده کن و چیزی مگو کاین بزم سلطانی است این
***
پیشنهاد میکنم این تصنیف شورانگیز را با هدفون گوش کنید و لذتش را ببرید :
▫️علیاکبر قزوینی
