برچسب: توسعهٔ معنوی

یادداشت‌ها و دیگر محتواهای آموزشیِ کافه کوچینگ در زمینهٔ توسعهٔ معنوی را در این بخش می‌توانید بخوانید.

  • ۱۵+۱ حقیقت درباره پول

    ۱۵+۱ حقیقت درباره پول

    ۱. رسیدن به خیلی چیزها در زندگی، بدون پول شدنی اما بسیار زمان‌بر است. پول، مثل جریانِ خونِ تازه در رگ‌های زندگی است.

    ۲. پول می‌تواند خوشحالی بخرد. اگر پول داری و خوشحال نیستی، بلد نیستی پولت را در جای درست خرج کنی.

    ۳. اگر پول به قدر کافی داری اما فراغ وقت و خاطر برای لذت بردن از پولت نداری، زندگی‌ات یک مشکل اساسی دارد.

    ۴. پول، یکی از مراتب تجلیات قدرت خدا در جهان فیزیکی است. صاحب پول، صاحب مرتبه‌ای از قدرت الهی است.

    ۵. پول، یکی از برکات زندگی است.

    ۶. پول یکی از ستون‌های زندگی شاد و سعادتمند در این دنیاست.

    ۷. با داشتن پول، بسیاری از مشکلات زندگی هرگز رخ نمی‌دهند.

    ۸. تنها چیزی که پول را بی‌برکت می‌کند، تحصیل آن از راه‌های نادرست است.

    ۹. در این جهان، محدویتی برای تحصیل پول نیست. اما اگر زندگی‌ات فاقد اولویت‌بندی باشد و ارزش‌های اصیل‌ات را نشناخته باشی، چاهِ بی‌انتهایِ پول‌خواهی، تو را به درون خود خواهد کشید و اصلی‌ترین عامل ناشادی‌ات خواهد بود.

    ۱۰. پول، پول می‌آورد. این فکت، تضادی با این حقیقت ندارد که فکر خلاق هم پول می‌آورد.

    ۱۱. بخش جذابی از زندگی انسان تازه پس از فراغت مالی آغاز می‌شود.

    ۱۲. رسیدن به فراغت مالی یکی از متعالی‌ترین هدف‌های زندگی است.

    ۱۳. وقتی جیب‌ات و حساب بانکی‌ات پُرِ پول است، آسمان هم آبی‌تر است و گنجشک‌ها هم قشنگ‌تر می‌خوانند 🙂

    ۱۴. آنچه شیران را کند روبه‌مزاج
    احتیاج است احتیاج است احتیاج

    ۱۵. تلاش لزوما موجب پولداری نمی‌شود، اما تلاشی برای تحصیل پول نکردن قطعا موجب بی‌پولی است.

    ۱۵+۱. میزان پولی که وارد زندگی‌ات می‌شود، به باور/تلاش تو و خواست او بستگی دارد. گاهی لازم است دوران‌هایی از بی‌پولی/فشار مالی را تجربه کنی تا به حقیقتی والاتر نائل شوی.

    شما چه مواردی را به ۱+۱۵ حقیقت بالا می‌توانید اضافه کنید؟ اینجا بنویسید…

    ▫️علی‌اکبر قزوینی

  • ۶ راهکار عالی برای خروج از شرایط بحرانی

    ۶ راهکار عالی برای خروج از شرایط بحرانی

    شرایط سخت و دشوار و بحرانی، هرازگاهی ممکن است سر برسند. کنترل برخی سختی‌ها و بحران‌ها از پیش در دستان خود فرد است و می‌تواند کاری کند که آن سختی بر او حادث نشود، گاهی هم از اختیار او خارج است. در هر دو حالت، وقتی انسان در شرایط سخت قرار می‌گیرد، وضعیت با شرایطی که همه چیز عالی و مطابق میل است، تفاوت دارد. در چنین اوقاتی چه نگرشی باید داشت و چه راهکارهایی باید در پیش گرفت تا نه‌تنها سختی‌ها و شداید ما را اذیت نکند، بلکه حتی شکوفا و شکوفاتر هم شویم؟ در ادامه، ۶ نگرش و راهکار عالی که بر اساس مطالعه و تجربه به آنها رسیده‌ام و برای من و هزاران نفر دیگر کار کرده و اثرگذار بوده است را برای شما شرح می‌دهم.

    ۱. پذیرش (عدم مقاومت)

    زمانی که نام پذیرش به میان می‌آید، افراد اغلب احساس می‌کنند معنای آن تسلیم شدن به شکل منفعلانه در برابر حوادث و شرایط بیرونی است. اما معنای واقعی پذیرش، «عدم مقاومت» است. به این معنا که یک وضعیت ذهنی ایده‌آل را در ذهن ترسیم نکرده و توقع نداشته باشیم که همواره زندگی مطابق آن تصویر و تصور پیش برود. آموزش‌های الکن راز و رازگونه، چنین جاهایی کم می‌آورند. چون مدام اشخاص را به تجسم زورکیِ خوشی وامی‌دارند، در حالی که زندگی به این شکل عمل نمی‌کند.

    هر انسانی روی زمین، حوادث و بلاهایی را از سر خواهد گذراند و اگر نگاه کنیم، «خوب بودن» هم هرگز باعث نشده بلایی بر انسانی نازل نشود.

    هر انسانی روی زمین، حوادث و بلاهایی را از سر خواهد گذراند و اگر نگاه کنیم، «خوب بودن» هم هرگز باعث نشده بلایی بر انسانی نازل نشود. پیامبران و بزرگان شاید خیلی بیشتر از مردم عادی در معرض چنین حادثه‌هایی بوده‌اند. به قول آیت‌الله بهجت: «کمتر کسی پیدا می شود که زندگی بر وفق مراد او باشد. هرگونه عیش و نوش دنیا، با هزار تلخی و نیش همراه است! اگر کسی دنیا را این گونه پذیرفت و شناخت، در برابر ناگواری‌ها و بدی‌های همسر و همسایه و… کمتر ناراحت می‌شود؛ زیرا از دنیا بیش از این که خانه بلا است، انتظار نخواهد داشت!»

    مهم این است که زندگی را به این شکل بپذیریم و انتظار غیرواقع‌بینانه نداشته باشیم. وقتی در برابر شرایط بیرونی مقاومت نمی‌کنیم و با آن وارد جنگ ذهنی نمی‌شویم، آن شرایط تمام وزن و اهمیت خود را از دست می‌دهند و زندگی به سمتی پیش می‌رود که اوضاع برای آدمی بهتر شود. یک علتش آن است که در حالت پذیرش و عدم مقاومت، ذهن آزاد می‌شود و می‌تواند از نیروی خلاقهٔ خود برای فکر کردن به راه‌حل استفاده کند.

    مولانا پذیرش و عدم مقاومت را با طنزی ظریف و رندی‌ای خاص، در این بیت عنوان کرده است:

    در کف شیرِ نرِ خونخواره‌ای
    غیر تسلیم و رضا کو چاره‌ای؟!

    ۲. باور

    باور چیست؟ آیا باورها نحوه کارکرد جهان را نمایان می‌کنند، یا نوع نگاه ماست که باورها را می‌سازد و زندگی را هم مطابق همان باورها پیش می‌برد؟

    باورها چیزی نیستند جز فکرهایی که از بس به آنها اندیشیده‌ایم، تبدیل به امری صُلب شده‌اند و یک مسیر عصبی را در مغز ما شکل داده‌اند.

    حقیقت آن است که باورها چیزی نیستند جز فکرهایی که از بس به آنها اندیشیده‌ایم، تبدیل به امری صُلب شده‌اند و یک مسیر عصبی را در مغز ما شکل داده‌اند. اگر من فکر کنم که «می‌توانم» یا فکر کنم که «نمی‌توانم»، هر دوِ‌ اینها فکر هستند و از جنس انرژیِ ناپیدا، و به یک اندازه وزن و اعتبار دارند. اما اگر به یکی از این دو بیشتر فکر کنم و بیشتر اهمیت بدهم، همان را تبدیل به تجربه بیرونی زندگی‌ام خواهم کرد. یعنی اگر باور کرده باشم که می‌توانم، مدام همین را در شرایط مختلف به شکل توانایی ثابت خواهم کرد؛ و اگر باور کرده باشم که نمی‌توانم، باز همان را به شکل ناتوانی و عجز در وضعیت‌های مختلف بروز خواهم داد.

    مسئله اینجاست که بسیاری از باورهای ما از طریق فرهنگ و تربیت و خانواده، آن هم زمانی که ما کنترلی بر ذهن خود نداشته‌ایم، وارد اندیشه ما شده‌اند و ما نادانسته آنها را به عنوان حقایق زندگی پذیرفته‌ایم. برای همین لازم است ابراهیم‌گونه، تبری در دست بگیریم، جهاد اکبری آغاز کنیم و هر چه بُتِ باورهای محدودکننده و مخرب و ضعیف و مریض است را تکه‌تکه کنیم. تنها در این حالت است که آزادی حقیقی را تجربه خواهیم کرد.

    باور داشته باشیم که این جهان، جهانِ شدن است. باور داشته باشیم که خداوند دوست دارد ما ثروتمند باشیم (و البته لزوما معنایش این نیست که همه میلیاردر باشند و در پنت‌هاوس زندگی کنند)، و باور کنیم که ما بسیار تواناتر از آنیم که می‌پنداریم. جهان فیزیکی به دلیل ذاتش، محدودیت‌هایی دارد (مثلا سرعت نور، حد نهایی سرعت در عالم است؛ یا بدن ما تا حد معینی قادر به تحمل فشار و گرما است)، اما در ساحت ذهن، ما نامحدودیم. محدودیت‌ها را از ذهن خود برداریم تا در جهان بیرونی و دنیای دستاوردها، به چیزهایی برسیم که خیلی‌ها آن را ناممکن می‌دانند.

    آزاد شو از بند خویش
    زنجیر را باور نکن

    اکنون زمان زندگی است
    تاخیر را باور نکن

    خود را ضعیف و کم ندان
    تنها در این عالم ندان

    تو شاهکار خالقی
    تحـقیر را باور نکن

    (مهدی جوینی)

    ۳. ایمان

    ایمان یعنی دل دادن به نادیده. یعنی دل قرص داشتن به نیرویی و ذاتی و چیزی فراتر از هر چیز. ایمان یعنی اینکه می‌دانم همه چیز درست خواهد شد، یعنی می‌دانم یکی هوای مرا دارد. ایمان یعنی این کلمات مولانا:

    آن را که منم خرقه
    عریان نشود هرگز

    وان را که منم چاره
    بی چاره نخواهد شد

    اگر ما احساس درماندگی می‌کنیم و احساس می‌کنیم چاره‌ای نداریم، دلیلش آن است که ایمان نداریم. دلیلش آن است که ایمان‌مان ضعیف شده و به جای آن، به ترس میدان داده‌ایم.

    ترس شکل مقلوب‌شدهٔ ایمان است. ترس یعنی من فکر می‌کنم پشت و پناهی ندارم و تنهایم.

    ترس شکل مقلوب‌شدهٔ ایمان است. ترس یعنی من فکر می‌کنم پشت و پناهی ندارم و تنهایم، و تصور می‌کنم هر آنچه می‌بینم همهٔ آن چیزی است که هست؛ اما ایمان یعنی می‌دانم و یقین دارم که «اوست پناه و پشت من/ تکیه بر این جهان مکن»، و می‌دانم که بسیاری چیزها هست که نمی‌دانم و نمی‌بینم و بر آنها آگاهی ندارم: «الذین یؤمنون بالغیب».

    به قول عیسی مسیح: «ای کم‌ایمانان! چرا هراسانید؟» همهٔ هراس ما و همهٔ اضطراب‌های ما از کمیِ‌ ایمان ماست. ایمان اگر داشته باشیم، تنها یک قدرت می‌بینیم: قدرتِ خدا، و در پناه قدرت مطلقهٔ او به آرامش حقیقیِ قلبی می‌رسیم؛ طوری که هیچ حادثه‌ای نمی‌تواند ما را تکان دهد و مضطرب کند.

    ۴. امید

    حافظ می‌فرماید: «بوی بهبود ز اوضاع جهان می‌شنوم.» اگر ما این بو و این عطر را نمی‌توانیم استشمام کنیم، معنایش آن است که دچار زکامِ روحی شده‌ایم؛ جانِمان سرما خورده است.

    یکی از راه‌های حفظ امیدواری و بالا بردن امیدواری، عادت به شکرگزاریِ روزانه است.

    امیدواری خود از جنس ایمان و در ادامهٔ ایمان است. یعنی اینکه من، در عین واقع‌بینی، با خوش‌بینی به اوضاع و روندهای جهان و زندگی می‌نگرم و یک احساسی در درون من، قوی‌تر از هر وزوز ذهنی و هر سخن سرد بیرونی، می‌گوید که «اوضاع بهتر خواهد شد.»

    امید یعنی اینکه به زندگی خودمان نگاه کنیم و به عینه و با چشم جان ببینیم که بارها امور به شدت و سختی رسیدند و همه چیز به تار مویی بسته بود، اما آن تارِ مو پاره نشد.

    امیدواری، یکی از ویژگی‌های انسان‌های به‌راستی موفق و کسانی است که واجد فضیلت سخت‌جانی هستند. در دوره سخت‌جان‌ها نیز در خصوص امید به شکلی دقیق‌تر و علمی‌تر صحبت می‌کنم و آموزش می‌دهم.

    اما یکی از راه‌های حفظ امیدواری و بالا بردن امیدواری، عادت به شکرگزاریِ روزانه است. آنقدر خوبی‌ها و قشنگی‌های زندگی را ببینید که بدی‌ها فرصت نکنند ذهنِ شما را بدزدند!

    دیدار شد میسر و بوس و کنار هم
    از بخت شکر دارم و از روزگار هم

    زاهد برو که طالع اگر طالع من است
    جامم به دست باشد و زلف نگار هم

    ای دل بشارتی دهم‌ات محتسب نماند
    و از می جهان پُر است و بتِ میگسار هم!

    (حافظ)

    ۵. رویا

    انسان است و رویا. رویا اصلا امری مخصوص و مختص انسان است. کلاغ‌ها و پلنگ‌ها رویا ندارند، حتی عقاب‌ها هم رویا ندارند. عقاب اگر فراتر از ابرها پرواز می‌کند، برای این است که اینگونه آفریده شده و ژن‌های او به این شکل برنامه‌ریزی شده‌اند. آدمی اما می‌تواند چون عقاب باشد، بالاتر از همه ابرهای ترس و تردید و ناکامی، یا می‌تواند چون اردک به زمین بچسبد و برای نرسیدن به رویاهایی خویش آوای غمناک سر بدهد و غر بزند.

    رویا اصلا امری مخصوص و مختص انسان است. کلاغ‌ها و پلنگ‌ها رویا ندارند، حتی عقاب‌ها هم رویا ندارند.

    من و شما، هر یک از ما، تک‌تکِ ما، به این جهان آمده‌ایم تا رویایی را محقق کنیم: رویای خودمان را و افسانه شخصی‌مان را. نیامده‌ایم که صرفا به خور و خواب و شغلی معمولی و زندگی‌ای متوسط و جفت‌گیری و همین کارها، وقت و روزگارمان را سپری کنیم. مولانا در فیه ما فیه، بسیار زیبا این را شرح می‌دهد و از جمله مثال می‌زند که گیی ما شمشیری جواهرنشان داریم که در گنجینهٔ شخصی پادشاهان یافت می‌شود؛ و اگر ما رویایمان را فراموش کرده باشیم، گویی از این شمشیر داریم برای ساطوری کردن گوشت گندیده استفاده می‌کنیم با این توجیه و بهانهٔ ظاهرا عقل‌پسند که: «نمی‌خواهم این شمشیر معطل بماند!» خب این از احمقیِ ماست، و اینجاست که باز باید به قول مولانا گفت: «گردن بزن اندیشه را!»

    حقیقت این است که ما رویای خویش را از یاد برده‌ایم یا از پیگیری آن هراس داریم. می‌ترسیم از جماعت اردک‌ها متمایز شویم و اوج بگیریم. می‌ترسیم مثل جاناتان در کتاب بی‌نظیر «جاناتان مرغ دریایی»، انگشت‌نمای گلّه شویم. اما ما اینجا آمده‌ایم که متمایز شویم. آمده‌ایم که انگشت‌نما شویم. آمده‌ایم که رویای الهی خویش و افسانه شخصی خودمان را محقق کنیم و الگویی و الهام‌بخشی هم برای دیگران باشیم.

    در یک شکل علمی‌تر، می‌توان رویا را «هدف سطح بالا» خواند که در دوره سخت‌جان‌ها، و مخصوصا در خصوص رویای شغلی و یافتن شغل رویایی، در این خصوص آموزش‌ داده‌ام.

    رویا، نشانه انسان بودن ماست؛ و فکر به رویا و شوق به تحقق رویا، خود عاملی و انگیزه‌ای قوی برای برون‌رفت از شرایط سخت و بحرانی است. و اتفاقا جالب اینکه خودِ شرایطِ دشوار، عاملی برای دل دادنِ بیشتر به رویاست که در این خصوص در فایل آموزشی «در شرایط سخت و دشوار چگونه شکوفا شویم؟» بیشتر توضیح داده‌ام.

    من رویایی دارم رویای آزادی
    رویای یک رقص بی‌وقفه از شادی…

    من رویایی دارم از جنس بیداری…
    من رویایی دارم رویای رنگارنگ…

    من رویایی دارم که غیرممکن نیست!

    (یغما گلرویی)

    ۶. اقدام

    اقدام یک پُل است؛ پلی که دنیای نادیده، دنیای فکر و اندیشه و خیال، را به دنیای دیده و دنیای دستاوردها و نتایج وصل می‌کند. بی‌اقدام، هیچ اندیشه‌ای ــ حتی عالی‌ترین اندیشه ــ در جهان محقق نخواهد شد و همچون نطفه‌ای متولدنشده، خواهد مرد و در گورستان از یادها خواهد رفت.

    اغلب انسان‌ها، پایِ اقدام‌شان می‌لنگد. دوست دارند در تخت دراز بکشند و خیال‌هایشان یکی پس از دیگری محقق شوند.

    اقدام قرار نیست آپولو هوا کردن باشد. حتی نوشتن ایده‌های و خیال‌ها و رویاهایی که داریم، خودش اقدام است. خودش یک قدم است، یک گام است. و همین گام‌ها هستند که وقتی در کنار هم و در پی هم قرار می‌گیرند، رویای ما را محقق می‌کنند. در دوره آنلاین «نیلوفر مرداب» که دوست خوبم پیام بهرام‌پور آن را برگزار می‌کند، من هم صحبت‌های مفصلی در خصوص اقدام در شرایط دشوار داشته‌ام که بسیار هم به دل مخاطبان نشسته است.

    اما مهم است که بدانیم اغلب انسان‌ها، پایِ اقدام‌شان می‌لنگد. دوست دارند در تخت دراز بکشند و خیال‌هایشان یکی پس از دیگری محقق شوند. دوست دارند روی کاناپه جلو تلویزیون بم بدهند و موجودی حساب بانکی‌شان هی بیشتر شود. البته اگر قبلا سیستمی برای این کار، یعنی تولیدِ جریان درآمد، ساخته باشند، می‌توانند خیلی وقت‌ها به این شکل پول درآورند؛ یعنی در خواب و در سفر و در کنسرت و در تفریح و مهمانی و موقع تماشای مسابقه فوتبال و… هم پول درآورند؛ اما برای آن هم قبلا باید اقدامی و اقدام‌هایی کرده باشند.

    اقدام، مامایی است که رویا را می‌زایاند و به دنیا می‌آورد!

    بی اقدام، بهترین رویاها هم فقط یک خیال‌بافیِ صرف است. اقدام، مامایی است که رویا را می‌زایاند و به دنیا می‌آورد! انسان‌های به‌راستی موفق کسانی‌اند که فاصلهٔ میان فکر و اقدامشان بسیار کوتاه است. و همان‌طور که نوشتم، اقدام خیلی وقت‌ها و در گام اول، می‌تواند مکتوب کردن فکرهایی باشد که در ذهن داریم. چون با نوشتن، محتوای ذهن خود را «می‌بینیم» و می‌توانیم آن را سامان بدهیم و بسنجیم و بررسی کنیم.

    وَأَنْ لَیْسَ لِلْإِنْسَانِ إِلَّا مَا سَعَى . وَأَنَّ سَعْیَهُ سَوْفَ یُرَى

    و اینکه براى انسان جز حاصل تلاش او نیست، و [نتیجهٔ] کوشش او به‌زودى دیده خواهد شد.

    (قرآن کریم، سورهٔ نجم، آیات ۳۹-۴۰)

    ▫️علی‌اکبر قزوینی

  • در این هوای گرمِ تب‌زده، عدد نده!

    در این هوای گرمِ تب‌زده، عدد نده!

    امروز هوای تهران گرم بود، به‌شدت گرم. این شدت گرما را بدون هیچ دماسنجی هم می‌شد حس کرد. نوشیدن لیوانی آب‌انار خنک یا ترکیبی از عرقیجات ایرانی همراه با یخ در کافه‌ای در کنار خیابان، فقط برای لحظاتی می‌توانست از شدتِ هُرم گرما کم کند. زیر آفتاب، زیر آفتابِ پرشدتِ تابستانِ تهران در این تیرماه ۹۷، آدم احساس می‌کرد در حال پختن است.

    با این همه، گرما کشنده نبود. بدن می‌توانست خودش را با گرما وفق بدهد و با تعریق و هزارویک واکنش خودکار و ناخودآگاه دیگر، دمای بدن را تنظیم کند… تا اینکه سوار یک تاکسی شدم.

    روی صندلی جلو نشستم. کولر ماشین خاموش بود و خورشید، که از شیشه جلو مستقیم می‌تابید، در ترکیب با صندلی گرم‌شده از داغیِ آفتاب، هوای محیط را هر چه گرم‌تر کرده بود. با این همه اما گرما امری ثانویه بود. ذهنم به چیزهای دیگری مشغول بود که اجازه نمی‌داد به گرمای هوا فکر کنم.

    در همین افکار بودم که ناگاه صدای رادیو، که روشن بود، وارد خودآگاهم شد. گوینده داشت از گرمای بالای ۴۰ درجه‌ای تهران می‌گفت و با کارشناس هواشناسی در خصوص دمای واقعی هوا بحث و جدل می‌کرد. با شنیدن این عددها، احساس کردم هوا گرم‌تر شده… احساس کردم گرما غیرقابل تحمل شده… خواستم خودم دمای هوا را چک کنم. اپلکیشن نمایش اوضاع جوی را روی موبایل باز کردم… و دیدم بله، دمای هوا را ۴۱ درجه نشان می‌دهد. همین عدد، همین دو رقم که نشان می‌داد هوا خیلی گرم‌تر از دمای معمول تهران است، ذهن مرا هم داغ و مضطرب کرد.

    چه اتفاقی افتاده بود؟

    چیزی که رخ داده بود این بود که یک امر عینی یا objective، یعنی تجربهٔ گرما، با مداخلهٔ یک عدد، تبدیل به یک امر ذهنی یا subjective شده و با قیاس و مقایسه‌ای که ذهن از این عدد داشت، گرما تبدیل به هیولایی هولناک شده بود.

    البته، خوشبختانه من بلدم وزوزهای ذهن را خاموش کنم و برای همین اجازه ندادم این موضوع بیشتر از این وارد تجربه‌ام از واقعیت شود و آن را به گند بکشد.

    اما به این فکر کردم که چقدر و در چه جاهایی همین عددها می‌تواند حال ما را خراب کند. امروز در رستورانی با دوست خوبم محمود پیرحیاتی ناهار می‌خوردیم. رستوران پرِ مشتری بود و هر میزی که خالی می‌شد، تقریبا بلافاصله پر می‌شد. ما مسیری را با هم پیاده طی کرده بودیم و در طول مسیر، هر رستورانی که دیدیم، اعم از فست‌فودی یا سنتی و لوکس، از مشتری خالی نبود.

    چند شب پیش هم سمت جاده فشم بودم. موقع برگشت، که ساعت از نیمه شب گذشته بود، تمام مسیر تا ابتدای جاده لواسان تقریبا قفل بود و حتی یک آمبولانس که آژیر می‌کشید، به زحمت توانست راه خود را در آن جادهٔ پیچاپیچ از میان آن همه خودرو باز کند. خودروها، با تعطیل شدن رستوران‌های متعدد آن منطقه، راهی خانه شده بودند؛ رستوران‌هایی که آنها هم پر از مشتری و میزهایی بودند که از پیش رزرو شده بودند.

    همه اینها در روزهایی رخ می‌دهد که دلار سیر صعودی داشته و بازار در نوسان است. اگر صرفا به شبکه‌های اجتماعی و تلویزیونی و سایر رسانه‌ها گوش بسپاریم، تصویری در برابر ما می‌گذارند گویی همه مردم ایران از فقر و بدبختی شبانه‌روز را با نان خشک سر می‌کنند. اما گشتی مختصر در خیابان‌ها، آن تصویر را تعدیل می‌کند.

    یک سوال مهم

    آیا این امر بدان معناست که مشکلی نیست و همه خوش‌اند و حال همه خوب است؟ اصلا! من مخالف خوش‌بینیِ ساده‌لوحانه اما موافق واقع‌بینیِ خوش‌بینانه هستم. در دوره در جست‌وجوی افسانه شخصی از اصطلاح sheeple یا آدم‌ ــ گوسفند بارها استفاده کردم، و لذا نمی‌خواهم شما دوست عزیز را که در حال خواندن این پست هستی، به خوشیِ ببعی‌وار دعوت کنم.

    اما حرف من، که امیدوارم شهید نشود، این است: پول همچنان هست، مردم پول دارند، اما در خرج کردن آن ممکن است محتاط‌تر و ترسوتر شده باشند. خیلی از کسب‌وکارها با افت فروش مواجه شده‌اند، اما اگر مردم هنوز برای خوردن خوب خرج می‌کنند، یعنی در جای دیگر هم اگر احساس کنند خرج کردنِ پولشان ارزش دارد، باز هم پول خرج خواهند کرد. به قول دوستم محمود پیرحیاتی، «مردم در همین شرایط، برای حرف خوب هم پول خرج می‌کنند.»

    ضمنا خرج برای خوراک و رستوران و کافه نشان می‌دهد که خوشبختانه بخش قابل توجهی از مردم، دم را غنیمت می‌شمارند و اجازه نمی‌دهند نوسانات اقتصادی و آیندهٔ مه‌آلود، لذت لحظهٔ حال را از آنها بگیرد.

    حرف آخر

    همهٔ ما که ــ خوشبختانه ــ فاقد ژن خوب هستیم و با عرق جبین و کد یمین پول حلال درمی‌آوریم، از شرایط فعلی دچار رنج و تعب و زحمت و دشواریِ نالازم شده‌ایم. اما در این شرایط، صرفا با گوش سپردن به رسانه‌ها و دل دادن به اعداد، حال خودمان را خراب‌تر نکنیم. در همین اوضاع هم خیلی‌ها از راه درست، و پاسخ دادن به نیازهای مشتری‌ها، پول درمی‌آورند و خوب هم در می‌آورند. دل به عددها ندهیم که آن وقت، باز به‌قول محمود پیرحیاتیِ عزیز، «از مددِ الهی باز خواهیم ماند.»

    ▫️علی‌اکبر قزوینی

  • این عکس برای من هزاران معنا دارد…

    این عکس برای من هزاران معنا دارد…

    نه، اینجا تهران نیست با اینکه تابلوِ «ارز تهران» در زمینه به‌خوبی دیده می‌شود. داستانِ دلار و نوساناتِ آن هم نیست. اینجا تورنتو است در کانادا، شهری آرام و دلپذیر، که امروز در آن یک نفر با یک ونِ سفید، مردم را در پیاده‌رو زیر گرفته و عده‌ای را کشته و جمعی دیگر را مجروح کرده است.

    اما من با این خبر و با این عکس‌ها یک ارتباط شخصی دارم چون محل حادثه، تنها چندصد متر با محل زندگی من فاصله دارد؛ جایی که بارها پیاده از آن گذر کرده‌ام و یکی از تقاطع‌های مشهور و پرجنب‌وجوشِ تورنتو است.

    و با خودم فکر می‌کنم، اگر من در زمان حادثه آنجا بودم، چه اتفاقی ممکن بود بیفتد؟ می‌اندیشم که زندگی، زندگیِ هیچ‌کس را از هیچ لحاظ گارانتی نکرده است. هر لحظه ممکن است به هر دلیلی، زندگی ما به پایان برسد یا وارد مسیر دیگری شود. زلزله‌ها…

    و به یاد می‌آورم که در کتاب پرمغز و خواندنیِ راهبی که فراری‌اش را فروخت، که پارسال انگلیسیِ آن را در اتوبوس‌ها و کافه‌های تورنتو تمام کردم، با این ذهنیت آدم‌های موفق آشنا شدم: Deathbed mentality، یعنی نگرشِ «بستر مرگ».

    نه اینکه بخواهیم مدام به مرگ و نیستی فکر کنیم و کام‌مان را تلخ کنیم، بلکه مثلاً هر صبح، هنگام سکوت در معبد شخصی‌مان، لحظاتی به این فکر کنیم که اگر امروز آخرین روز زندگی‌مان باشد، آن را چطور سپری می‌کنیم.

    من بارها و بارها این نگرش را در ابتدای صبح زندگی کرده‌ام. پیشنهاد می‌کنم شما هم امتحان کنید. چشمِ جانِ آدم خیلی باز می‌شود.

    …اما هنوز، وقتی عکس‌های اتفاق تورنتو را نگاه می‌کنم که از رگ گردن به من نزدیک‌تر بود، عرق سردی بر تمام بدنم می‌نشیند. زندگی در یک لحظه می‌تواند وارد مسیری دیگر شود. قدرِ زندگی و قدرِ لحظه‌های زندگی را بدانیم… می‌دانیم؟

    ▫️علی‌اکبر قزوینی

  • پول بیشتر می‌خواهید؟ راهش این نیست!

    پول بیشتر می‌خواهید؟ راهش این نیست!

    می‌خواهید بیشتر پول درآورید؟ کیست که دلش نخواهد! در اینترنت و این ور و آن رو هم پُر است از آموزش‌هایی برای بیشتر پول درآوردن. سکه‌ای روی سکه گذاشتن. حساب بانکی را چاق‌تر کردن. این یکی قول می‌دهد در ۳۰ روز پولدار شوید و آن یکی شما را یک ساله پولدار می‌کند. هدف همه شده پول. پول که باشد، انگار همهٔ مشکلات حل شده است.

    این همه تکنیک برای پولدار شدن. این همه آموزش. اما…

    …اما چرا تعداد کسانی که نتیجه می‌گیرند اینقدر کم است؟

    هزاران نفر در سمینارهای ثروت‌آفرینی شرکت می‌کنند، از سالن سمینار که خارج می‌شوند می‌خواهند تا ابرها اوج بگیرند، قادرند کوه را روی دوششان بگذارند (چه چشم‌هایش بگوید آره و چه نگوید!)، و قول می‌دهند که مثلاً سال دیگر یک میلیارد تومان توی حسابشان دارند.

    چند روزی هم روی ابرها هستند.

    و بعد، ضربه‌های سهمگین زندگی، حتی ضربه که نه، تلنگرهای کوچک هم بادِ آنها را مثل یک بادکنک خالی می‌کند و تلخ‌تر از زمانی می‌شوند که در چنین سمینارهایی شرکت می‌کردند.

    هدف‌های میلیاردی که بماند، حتی برای رساندن خرج و دخل‌های معولی به هم، کاسهٔ چه کنم چه کنم دست می‌گیرند.

    باز یک کتاب دیگر می‌خوانند:

    ــ من می‌توانم شما را ثروتمند کنم.
    ــ بیندیشید و ثروتمند شوید.
    ــ در آنی، ثروت را جذب کنید.

    یک مدت خوشی، و بعد باز هم همان زندگی نکبت و حقوق بخور و نمیر و روزهای سگی. (و این تصورِ نادرست که زندگی همین است و بهتر نخواهد شد.)

    البته این کتاب «بیندیشید و ثروتمند شوید» اثر ناپلئون هیل کتاب خیلی خوب و مهمی است؛ اما اغلبْ با دیدنِ نام این کتاب تصور می‌کنند فقط با فکر کردن به ثروت، می‌شود ثروت را خلق کرد.

    گارانتی، ۱۰۰ درصد!

    ببینید دوستان! بگذارید یک چیزی را رُک و راست، هم از روی تجربه و هم بر مبنای شاگردی بزرگان، به شما بگویم:

    خداوند روزی ما را تضمین کرده است. گارانتی. ۱۰۰ درصد.

    اما این روزی، برای اینکه فرو ریخته شود، نیازمندِ اقدامی از سوی ماست. نیازمند حرکتی از سوی ماست. به قول مولانا، انسان باید سمت محل کسب‌وکارش برود تا روزی به سمت او جریان پیدا کند:

    پس چون در خود طلب دیدی، می‌آی و می‌رو و مگو که در این رفتن چه فایده؟ تو می‌رو، فایده خود ظاهر گردد. رفتنِ مردی سوی دکان، فایده‌اش جز عرض حاجت نیست، حق تعالی روزی می‌دهد؛ که اگر به خانه بنشیند آن دعویِ استغناست، روزی فرو نیاید.

    یعنی خداوند باید حرکت و تلاش و «طلب» تو را ببیند تا روزی‌ات را دستت بدهد.

    یا داستان دیگری که از بوستان سعدی در کتاب‌های درسی خوانده بودیم راجع به فردی که روباهی بی دست و پا را می‌بیند که شیر، برای او خوراک می‌آورد و به تصور اینکه پادشاه عالم اینگونه روزیِ همه را می‌دهد، او هم می‌خواهد بدون حرکت و تلاش و «ارزش‌آفرینی» از خوان کرم الهی بهره‌مند شود:

    یکی روبهی دید بی دست و پای
    فروماند در لطف و صُنع خدای

    که چون زندگانی به سر می‌برد؟
    بدین دست و پای از کجا می‌خورد؟

    در این بود درویشِ شوریده‌رنگ
    که شیری برآمد شُغالی به چنگ

    شغالِ نگون‌بخت را شیر خورد
    بماند آنچه، روباه از آن سیر خورد

    دگر روز باز اتفاق اوفتاد
    که روزی‌رسان قوُتِ روزش بداد

    یقین، مرد را دیده بیننده کرد
    شد و تکیه بر آفریننده کرد

    کز این پس به کُنجی نشینم چو مور
    که روزی نخوردند پیلان به زور

    زنخدان فرو برد چندی به جیب
    که بخشنده، روزی فرستد ز غیب

    نه بیگانه تیمار خوردش نه دوست
    چو چنگش رگ و استخوان ماند و پوست

    چو صبرش نماند از ضعیفی و هوش
    ز دیوار محرابش آمد به گوش:

    «برو شیر درنده باش، ای دغل!
    مینداز خود را چو روباه شل…»

    غرض اینکه روزی هر یک از ما تضمین شده است و تا زمانی که تلاش و حرکتی می‌کنیم، روزیِ ما می‌رسد. پس بابت این قضیه نگران نباشیم. هرچند، از نگرانی برای روزی رها شدن، خودش نیازمند جهد و کوششِ فراوان است. تا این «باور» در ذهن ما حک شود که خداوند ما را وا نخواهد نهاد:

    آن را که منم خرقه، عریان نشود هرگز
    آن را که منم چاره، بی ‌چاره نخواهد شد

    چه چیزی ثروتِ بیشتر را به سوی ما به جریان می‌اندازد؟

    اما اگر حرکت ما برای کسب روزی، هوشمندانه‌تر و به قصد خدمتِ هر چه بیشتر به خلق و بهتر کردن این جهان باشد چه؟ روزی ما بیشتر نمی‌شود؟ البته که می‌شود! و این نخستین قدم برای ثروتمندی حقیقی است: خدمت را با اصول شناخته‌شده و آزمودهٔ کسب ثروت، تجارت و بازاریابی ترکیب کردن.

    ما می‌خواهیم ارزشِ بیشتر بیافرینیم، بیشتر خدمت کنیم و از خداوند بخواهیم آن خوان کرم را چنان برای ما باز کند که واقعاً به استغنای مالی برسیم. که پس از آن اگر کار می‌کنیم، فقط به قصد شوق و خدمت باشد و نه ترس به خاطر پول.

    ما می‌خواهیم ارزشِ بیشتر بیافرینیم، بیشتر خدمت کنیم و از خداوند بخواهیم آن خوان کرم را چنان برای ما باز کند که واقعاً به استغنای مالی برسیم. که پس از آن اگر کار می‌کنیم، فقط به قصد شوق و خدمت باشد و نه ترس به خاطر پول. که اگر تصمیمی می‌گیریم برای زندگی‌مان، سایهٔ ترسناکِ این تصور که پولمان کم است و…، بالای سرمان نباشد. و اینجاست که می‌رویم سراغ آموزش‌های ثروت‌آفرینی. که الحق و الانصاف آموزش‌های خیلی خوبی هم در این زمینه هست.

    اما برای اینکه ما سزاوار زندگی ثروتمندانه شویم (و زندگی ثروتمندانه زمین تا آسمان فرق دارد با این تصویرهای احمقانه از ماشین‌های لوکس و قصرهای کنار دریا، بر این کلمهٔ «احمقانه» هم تأکید می‌کنم که تصور نشود اشتباه لپی بوده است)، بله، برای اینکه ما سزاوار زندگی ثروتمندانه شویم، لازم است «امتحان»‌هایی را از سر بگذرانیم.

    اگر طلب می‌کنی که می‌خواهی به جهان خدمت کنی و جهان را به جایی تبدیل کنی برای بهتر زیستن، باید اول آدمِ این کار شوی. باید نشان دهی که در قصدت استوار هستی. و جهان هستی تو را امتحان می‌کند.

    اینجاست که خیلی‌ها جا می‌زنند.

    می‌ترسند، و با دیدن اولین سختی‌ها، آمال و هدف‌های خود را از یاد می‌برند و ترس از پول (ترس از اینکه برای گذران زندگی، پول کافی نداشته باشند) باعث می‌شود به همان زندگی بخور و نمیر و درآمدهای قطره‌چکانی بچسبند. نمی‌خواهند این «امنیت» را با یک «رؤیا» تاق بزنند.

    نه اینکه «گنج» روزیِ آنها نبوده باشد، نه اینکه زندگی با فراغت مالی برای آنها نبوده باشد یا خدا نخواسته باشد، بلکه برای اینکه آنها خودشان پا پس کشیدند.

    شما بروی دانشگاه و سر امتحان نروی، آیا مدرک به شما می‌دهند؟

    باید تجربه‌هایی را از سر بگذرانی تا تغییر کنی و سزاوار آن چیزی شوی که می‌خواهی.

    مبنای کار این جهان بر «شدن» است

    جهان هستی اینگونه کار می‌کند. دشمن ما نیست، ضد ما نیست، علیه ما نیست؛‌ می‌خواهد ما را آماده کند.

    و تازه، این نکته را درگوشی به شما می‌گویم: ما اگر خوشبخت باشیم، مورد امتحان و ابتلای جهان هستی قرار می‌گیریم. چون ثروتمندی، فقط یک بخش‌اش «پول» است؛ و اگر ما به‌واقع ثروتمند نباشیم، ممکن است یک پولدارِ بدبخت باشیم.

    همهٔ کسانی که با خلق ارزشی در این جهان، ثروتمند شده‌اند، آن امتحان‌ها و بلاها و دروان‌های سختی را از سر گذرانده‌اند. و ثروتی که الان دارند، برایشان «معنا» دارد. احساس می‌کنند زندگی‌شان غنی است. و آنها رهبران کسب‌وکار و الگوهایی برای دیگران می‌شوند.

    پول داشتن، اگر انسان متناسب با آن ارزش خلق نکرده و به این جهان خدمت نکرده باشد، بدجور گریبان آدم را می‌گیرد. حتی کسانی هم پولی به ارث می‌برند یا در لاتاری برنده می‌شوند، تنها در حالتی می‌توانند از این پول در جهت بهتر کردن زندگی‌شان بهره ببرند که شخصیت قوی و مستحکم و شایستهٔ ثروت را در خود ایجاد کرده باشند. یعنی آن امتحان‌ها را سپری کرده باشند و حالا جهان هستی تصمیم گرفته باشد از این راه به آنها پاداش بدهد. البته اینها چون موارد نادری هستند و نمی‌توانند «طرح و برنامه» برای پولدار شدن باشند، پیشنهاد نمی‌کنم به آنها دل ببندید و مثل همیشه، ارزش‌آفرینی مخصوصاً از راه کارآفرینی (یا داشتن روحیهٔ کارآفرینی حتی اگر برای دیگری کار می‌کنید) را توصیه می‌‌کنم.

    الغرض، برسیم به همان سؤال و دغدغهٔ اول.

    می‌دانم شما دوست دارید پولدارتر شوید و به استغنای مالی برسید و این حق شما هم هست و چیزی است که خداوند برای همهٔ ما خواسته است.

    اگر قرار بود صرفاً با سمینارها و کتاب‌های پول‌آفرینی و تکنیک‌های پول درآوردن، به این هدف برسیم، تا حالا رسیده بودیم.

    شاید داریم از امتحان‌ها فرار می‌کنیم.

    شاید گنج‌مان ــ افسانهٔ شخصی‌مان ــ را فراموش کرده‌ایم.

    برای همین است که دورهٔ آنلاین «در جست‌وجوی افسانهٔ شخصی» را طراحی کرده‌ام تا یک بار این سفر را با هم برویم.

    مسیر رسیدن به گنج و افسانهٔ شخصی‌مان را با هم مرور کنیم، سختی‌ها و شیرینی‌های راه را بشناسیم و آنها را در زندگی خود پیاده کنیم.

    ▫️علی‌اکبر قزوینی

  • معنای زندگی: بزرگ‌ترین دغدغهٔ شما در زندگی چیست؟

    معنای زندگی: بزرگ‌ترین دغدغهٔ شما در زندگی چیست؟

    در تعطیلات عید فرصت مغتنمی فراهم شد تا کتاب دنیای سوفی را از ابتدا تا انتها بخوانم. در مقالۀ دیگری نوشته بودم که هر روز زمان کوتاهی را هم شده، مداوم و مرتب به کتاب خواندن اختصاص بدهید. اما این باعث نمی‌شود در زمان‌هایی که مجال و فراغت بیشتری دارید، زمان مطالعۀ خود را بیشتر نکنید. اتفاقاً گاهی اوقات آرامش و دوری از فضای کاری و شهری، موجب می‌شود بیشتر بتوانید در خواندن غرق شوید و دربارۀ مطالب خوانده‌شده تأمل و اندیشه کنید.

    معنای زندگی، دغدغهٔ مشترک همهٔ انسان‌ها

    اما «دنیای سوفی» کتابی است داستانی درباره تاریخ فلسفه، و نیز معنای زندگی، که بسیار خوشخوان و روان نوشته شده و خواننده را به سفری دلپذیر می‌برد و او را با سیر پیشرفت و تکامل فلسفه در مغرب‌زمین آشنا می‌کند. با اینکه شخصیت اصلی کتاب نوجوانی است ۱۴ ساله، و هدفِ اصلی کتاب نیز آموزش فلسفه یا به عبارتی آموزش «تفکر فلسفی» به مخاطبان نوجوان و جوان است، به‌شخصه فکر نمی‌کنم اگر این کتاب را در آن سنین می‌خواندم چیز زیادی دستگیرم می‌شد!

    اما پس از خواندن این کتاب، به این نتیجه رسیدم که شاید یکی از مهم‌ترین کتاب‌هایی بوده که تاکنون خوانده‌ام. گویی تا پیش از خواندن آن، دنیا را از پشتِ لنزی می‌دیدم که تصاویرش «فوکوس» نبود. خواندن این کتاب، آن لنز را چرخاند و تنظیم کرد و تصویری «واضح» (یا دقیق‌تر، کمتر مبهم) از جهان را پیش رویم قرار داد. این است که در همین جا پیشنهاد می‌کنم حتماً «دنیای سوفی» را در برنامۀ مطالعاتی امسال خود قرار بدهید.

    گاهی افرادِ پولداری را می‌بینیم که احساس تهی بودن می‌کنند… برعکس نیز کسانی بسیار اهل معنا هستند اما چون پولِ کافی برای لذت بردن از زندگی ندارند، از زندگی خود ناراضی و ناخشنود هستند.

    فلسفه یا تفکر فلسفی، به پرسش‌های بزرگی می‌پردازد که دغدغۀ مشترکِ همۀ انسان‌هاست. دغدغه‌هایی همیشگی دربارهٔ زندگی و معنای زندگی، در طول تاریخی که بشر خود را شناخته است. محمود معظمی در آموزش‌های ثروتمندی، چرخه‌ای شش‌پَر را ترسیم می‌کند و می گوید اگر پرّه‌های این چرخه همسان و تقریباً هم‌اندازه نباشند، شخص نمی‌تواند «ثروتمندی» را به‌تمامی تجربه، درک و زندگی کند. این بخش‌ها عبارتند از: علایق فردی، نقش اجتماعی، روابط خانوادگی، وضع مادی و کسب‌وکار، تندرستیِ جسم و روان، و معنای زندگی.

    از همین روست که گاهی افرادِ پولداری را می‌بینیم که احساس تهی بودن می‌کنند و با اینکه گویی سر چاهی تمام‌نشدنی از پول ایستاده‌اند، اصلاً نمی‌توانند از زندگی لذت ببرند. برعکس نیز کسانی بسیار اهل معنا هستند و به دریافت‌های بالا و عمیقی از زندگی رسیده‌اند، اما چون پولِ کافی برای لذت بردن از زندگی ندارند یا مثلاً برای علایق شخصی خود، گردش در طبیعت، سفر، رسیدگی به خانواده و… وقت نگذاشته‌اند، از زندگی خود ناراضی و ناخشنود هستند.

    معنای زندگی بخشی مهم از زندگی است

    اما تمرکز این مقاله بر پرّۀ «معنای زندگی» است. انسان می‌پرسد و می‌خواهد به پاسخ برسد. او زمانی که به زندگی و به این همه طلوع و غروب، کار و فراغت، آمدن و رفتن، و زادن و مردن می‌اندیشد، می‌گوید: «ربّنا ما خلقت هذا باطلا» (خداوندا، تو این همه را بیهوده نیافریده‌ای). او «درد»ی را در وجود خود می‌بیند و در پی درمان آن برمی‌آید. همانطور که شاعر می‌فرماید:

    مرد را دردی اگر باشد خوش است.

    مُراد از «مرد» در اینجا همان «انسان» است فارغ از رنگ و نژاد و پیشه و پیشینه و جنسیت. و «درد» همان «پرسش»های عمیقی است که حتی ممکن است شبانگاه خواب را از چشمان او برباید. او ممکن است بیندیشد:

    اگر به حرکت دستی کلاف به انتهایش برسد، پس این تکاپوی خلاقِ بی‌انتها از بهر چیست؟

    یا به بیان دیگر:

    ز کجا آمده‌ام، آمدنم بهر چه بود؟
    به کجا می‌روم آخر، ننمایی وطنم؟

    اندیشیدن به این پرسش‌ها دربارهٔ معنای زندگی و تفکر دربارهٔ این دغدغه‌های عمیق و ازلی، همواره وجود داشته و وجود این همه مکتب فلسفی و نظایر آن نشان می‌دهد که شاید به قول سهراب سپهری:

    کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ
    کار ما شاید این است
    که در افسون گل سرخ شناور باشیم.

    به عبارت دیگر، همواره باید از خود سوالات بزرگ بپرسیم و بدانیم که در سایۀ جست‌وجو برای یافتنِ پاسخی برای آنهاست که دنیای ما (و به تبعِ آن هر چیزی مربوط به ما از جمله کسب‌وکار ما) بزرگ می‌شود.

    استیو جابز هم یک دردمند بود که در پی معنای زندگی می‌گشت

    «استیو جابز» در دنیای تکنولوژی و در «سیلیکون ولی» که مرکز تجمع مهم‌ترین شرکت‌های دنیای تکنولوژی نظیر مایکروسافت، گوگل، یاهو، فیسبوک و… است، از نظر من با همۀ آدم‌های آنجا فرق داشته است. وقتی به دلایل این تفاوت می‌اندیشم، درمی‌یابم که او از جملۀ آن انسان‌های شوریده‌ای بود که دردِ سؤالات بزرگ و یافتن معنایی برای زندگی در درون او بوده و قصدش، بهتر کردن زندگی مردم به سهم خودش، کاستن از رنج‌های آنها و خوش‌تر کردن آنها تا جایی که می‌توانسته. از هیچ شرکتی انتظار نمی‌رفته و نمی‌رود که در متن آگهی تبلیغاتی‌اش، این جملات را به کار ببرد:

    Here’s to the crazy ones. The misfits. The rebels. The troublemakers. The round pegs in the square holes. The ones who see things differently. They’re not fond of rules. And they have no respect for the status quo. You can quote them, disagree with them, glorify or vilify them. About the only thing you can’t do is ignore them. Because they change things. They push the human race forward. And while some may see them as the crazy ones, we see genius. Because the people who are crazy enough to think they can change the world, are the ones who do.

    که به نظر من اگر قرار باشد عصارۀ آن به زبان پارسیِ قابل‌فهم ترجمه شود، چنین چیزی خواهد بود:

    برای شیدایان. شوریدگان. سوته‌دلان. رندان. نظربازان و عافیت‌سوزان. برای میخوارگان و سرگشتگان.
    برای آنان که در خراباتِ مغان نور خدا می‌بینند.
    برای مستان و مستانه‌ها.
    برای شیفتگان و دیوانگان.
    برای مجنونان.
    برای آنان که محتسب و شحنه و زاهد را به هیچ می‌انگارند.
    برای آنان که اندر دل آتش می‌روند و پروانه می‌شوند.
    برای آنان که هم خویش را بیگانه می‌کنند و هم خانه را ویرانه.

    استیو جابز آنقدر دردمند بود که می‌دانست تکنولوژی پاسخ دردهای بشر نیست و در یکی از آخرین همایش‌های ارائه محصولات اپل، جملاتی را به این مضمون بیان کرد. با این همه، او احتمالاً هر روز با این خواست و پرسش بزرگ از خواب برمی‌خاست که «جهان را به جای بهتری برای زیستن تبدیل کند.»

    میراثِ او در اپل آنقدر زنده است که «تیم کوک»، جانشینِ فعلی او در اپل، در یکی از جدیدترین مصاحبه‌هایش گفته که برای اغلب شرکت‌ها ارقام و فروش بالا و… مهم است، اما اینها هیچ وقت برای اپل در اولویت نبوده است. آنها هرگز نمی‌خواهند به بهای ارائه یک محصول ناکامل یا کم‌کیفیت، در بازارْ اول باشند. آنها نه نخستین پخش‌کنندۀ قابل حمل موسیقی را ابداع کردند، نه نخستین گوشی هوشمند تلفن همراه، نه نخستین تبلت و نه نخستین ساعت هوشمند. اما در همۀ این عرصه‌ها شاید بتوان گفت بهترین‌ها را عرضه کردند طوری که سایرین به‌سرعت به الگوبرداری و کپی‌ کردن از آنها روی آوردند.

    دردِ بی‌دردی علاجش آتش است

    چند وقت پیش در سایت مجله خلاقیت مطلبی را دربارۀ جوانی کم‌سن‌وسال خواندم که در آمریکا زندگی می‌کند و جوان‌ترین میلیاردر جهان است. در تمام سطرهای این مطلب، نکته‌ای را ندیدم که نشان دهد این فرد دغدغه و درد و پرسش‌هایی عمیق داشته باشد. از خانواده‌ای ثروتمند بوده که همواره هر چه خواسته (حتی خودرو بی‌ام‌و!) برایش فراهم بوده.

    با خودم اندیشیدم این آدم (گیریم با معیارهای این دنیا هر چقدر هم موفق و پولدار) چه حرفی برای من و امثال من دارد؟ کجای زندگی و طرز فکر او برایم الهامبخش است؟ جالب بود که دیدم دیدگاه‌های مخاطبان پای آن مطلب نیز همگی منفی است و به عبارتی، کسی از خواندن آن مطلب حس خوبی پیدا نکرده بود.

    به گمانم کسی که به معنای زندگی می‌اندیشد و نگاهی فلسفی به زندگی دارد، شاید همیشه خوشحال نباشد، اما خوشبخت است.

    آن پرسش‌های بزرگی که نوشتم و با خواندن کتاب «دنیای سوفی» برایم پررنگ‌تر شدند، شاید مرا از حبابِ خوشی‌های الکی بیرون بیاورد. به گمانم کسی که به معنای زندگی می‌اندیشد و نگاهی فلسفی به زندگی دارد، شاید همیشه خوشحال نباشد، اما خوشبخت است. و اگر زمینه‌های مساعدی داشته باشد، می‌تواند این پرسش‌ها و دردها و دغدغه‌‌ها دربارهٔ معنای زندگی را در قالب هنر و ابداع و کنجکاوی‌های علمی، به پاسخ‌هایی برساند.

    آیا «نیما» اگر دردی از درون نداشت می‌توانست چنین شعر خیال‌انگیزی بسراید:

    شباهنگام
    در آن دم که برجا درّه‌ها چون مرده‌ماران خفتگان‌اند
    در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
    گرَم یاد آوری یا نه، من از یادت نمی‌کاهم
    تو را من چشم در راهم.

    آیا «عطار» اگر از جماعت شوریدگان و دردمندان نبود می‌سرود:

    به دریایی درافتادم که پایانش نمی‌بینم
    به دردی مبتلا گشتم که درمانش نمی‌بینم.

    آیا «نیوتن» و «اینشتین» از روی خوشی و هوس‌های موقتی عمری را صرف کشف قوانین عالم فیزیکی کردند؟ و آیا اگر «استیو جابز» دغدغه‌های بزرگ نداشت، می توانست اپل را پس از اینکه به ورطۀ ورشکستگی افتاده بود، این‌چنین شکوفا کند و چنین محصولات دوست‌داشتنی‌ای خلق کند؟

    نکته‌های این مقاله را می‌خواهم اینگونه خلاصه کنم

    «عناوینی مثل جوان‌ترین میلیاردر دنیا یا مشهورترین کارآفرین و نظایر آن، در بازۀ زندگیِ کوتاهی که هر یک از ما بر این سیاره داریم، اصلاً اهمیتی ندارند. مهم‌تر از همه آن است که به دنیای درون خود بروید، دردها و پرسش‌ها را بیابید، و در زندگی خود پی یافتن پاسخ برای این پرسش‌های عمیق باشید. آن‌وقت است که هر کاری در سایۀ آن بکنید، هم برای خودتان مفیدتر خواهد بود و هم برای دنیا.»

    راستی، برخی از پرسش‌هایی که با خواندن «دنیای سوفی» در ذهنم شکل گرفت، مرا به سمت کتابی سوق داد که تازه خریده‌ام و می خواهم خواندن آن را آغاز کنم: «روان‌درمانی اگزیستانسیال». دربارۀ این کتاب نوشته شده: «هر کس که آن را بخواند، عمیقاً تحت تأثیر قرار می‌گیرد و خردمندتر می‌شود؛ انگار چندین ساعت به گفت‌وگو با کسی نشسته که عزمش را برای عبور از ژرف‌ترین مشکلات بشری جزم کرده است. داستایفسکی، تولستوی، کافکا، سارتر، کامو و بسیاری دیگر با نویسنده هم‌آوا شده‌اند تا از دلواپسی‌های غایی بشر بگویند.»

    و کلام آخر

    «تو ای خوانندۀ عزیز! اگر دردی و دردهایی داری، اگر پرسش‌هایی بزرگ ذهنت را ناآرام کرده‌اند، اگر دربارهٔ معنای زندگی می‌اندیشی، اگر از وضعیت فعلی خود راضی نیستی و چشم به قله‌های بلند داری، دردهایت را قدر بدان، و بدان که همان‌ها گنج تو هستند: با این همه این رنجِ شما، گنجِ شما باد…»

    ▫️علی‌اکبر قزوینی


    شما دربارهٔ نکات مطرح‌شده در این مقاله چه نظری دارید؟ خوشحال می‌شوم دیدگاه‌های خود را اینجا با من و سایر خوانندگان در میان بگذارید و دیدگاه‌های دوستان دیگر را بخوانید.


    می‌توانید این مقاله را  از طریق پخش‌کنندهٔ صوتی زیر بشنوید، یا فایل صوتی آن را دانلود کنید.

  • بحث همیشگیِ دلار، تورّم، تحریم و…: چه می‌توان کرد؟

    بحث همیشگیِ دلار، تورّم، تحریم و…: چه می‌توان کرد؟

    خبر را حتماً شنیده‌اید. اینکه سنای آمریکا تحریم‌ها علیه ایران را برای ده سال دیگر تمدید کرد. حالا بحث‌های دوستانه و دورهمی و خانوادگی و دفاتر کار و غیره پر می‌شود از تحلیل‌های سیاسی راجع به تحریم و قیمت دلار و اینکه چه خواهد شد و اوه اوه اوه!

    تبریک می‌گویم؛ اگر جزو این جمع هستید، این ده سال را هم مثل همۀ ده سال‌های گذشتۀ زندگی‌تان سپری خواهید کرد. نه پیشرفتی، نه تحولی، نه اثرگذاری‌ای، نه حرکتی. کما فی السابق. فکرهای قدیمی، رفتارهای همیشگی، نتایج معمولی. یک زندگی متوسط. یک متوسط‌الحالی و میان‌مایگی (mediocrity) رنج‌آور.

    دیگرانی هم هستند که این خبر را می‌شنوند، اثر آن را بر زندگی و کسب‌وکارشان تحلیل می‌کنند، اگر لازم است در برنامه‌ها و روش‌هایشان تغییراتی ایجاد می‌کنند، سپس به دفاتر کار و اتاق‌های مطالعه و کنج خلوت‌های خود می‌روند، کتاب می‌خوانند، فکر می‌کنند، اندیشه‌هایشان را روی کاغذ می‌آورند، نیازهای مردم را می‌سنجند، محصولات و خدماتی برای رفع و پاسخ به آن نیازها طراحی می‌کنند، آن محصولات و خدمات را می‌فروشند، پول می‌سازند، رشد می‌کنند، جلو می‌روند، حرکت می‌کنند؛ و آن وقت دیگران می‌گویند «فلانی عجب شانسی دارد!»

    در این زمینه، توجه به چند نکته هم کمک‌کننده است:

    ۱. خداوند که پادشاه عالم است و کسی است که «لایمکن الفرار من حکومته» (از گسترۀ فرمانروایی‌اش نمی‌توان خارج شد) و «هو الحی الذی لایموت» (زنده‌ای است که نمی‌میرد) قوی‌تر است یا نوسانات دلار و سنای آمریکا و غیره و ذلک؟ خوب است یک امروز سنگ‌هایمان را با خودمان وابکنیم و ببینیم با خدا چند چند هستیم. ایمان که فقط به حرف نیست. مؤمن بودن یعنی اینکه خداوند را تنها قادر مطلق دانستن که به اشاره‌ای «کن فیکون» می‌کند (شرایط را تغییر می‌دهد) و همواره هر رویدادی را برای ما تبدیل به «خیر» می‌کند. پیشنهاد می‌کنم «هر آنچه که برای من پیش می‌آید خیر است» را به یکی از ذکرهای روزانه‌تان تبدیل کنید. نیز فراموش نکنید که پادشاه عالم در کتاب آسمانی‌اش فرموده «بسا چیزها هست که از آن کراهت دارید اما خیر شما در آن است، و بسیار است چیزهایی که میل به آنها دارید اما به صلاح شما نیست.» صدای خداوند را بشنویم که ندا می‌دهد «ای کسانی که [به حرف] ایمان آورده‌اید، [به دل و به عمل] ایمان بیاورید.» همین خداوند است که می‌فرماید «الا بذکر الله تطمئن القلوب» (آگاه باشید که تنها با یاد خدا دل‌ها آرام می‌گیرد) و «من یتوکل علی الله فهو حسبه» (کسی که بر خدا توکل کند همان برایش کافی است). آیا می‌شود انسان دستش در دست خداوند و پشت‌گرم به حمایت او باشد و باز از مخلوقات او بترسد و قدرت آنها را بر خود، برتر از قدرت خداوند بداند؟

    ۲. دلار که بالا می‌رود، می‌شنوی «شنیده‌ای دلار شده فلان رقم…؟ وای حالا چی میشه؟…» مگر همین چند سال پیش نبود که شبی خوابیدیم و صبح بیدار شدیم و دلار سه برابر و ارزش پول ملی یک‌سوم شده بود؟ خیلی سخت بود، خیلی رنج کشیدیم، خیلی اذیت شدیم، اما یاد گرفتیم با دلارِ چندبرابر شده زندگی کنیم. انسان موجود عجیبی است. قدرت خود را برای تطابق با شرایط دست‌کم نگیرید. و بدانید که در همین شرایط، خیلی‌ها بیشتر از همیشه رشد کردند. مگر هشت سال جنگ را پشت سر نگذاشتیم؟ مگر سختی‌ها و مرارت‌های دیگری را متحمل نشدیم؟ کاش این سختی‌ها و مرارت‌ها نبود و نباشد، اما در هر حال، زندگی جریان دارد و ترس از اتفاقی که نیفتاده، هولناک‌تر از خود آن اتفاق است. انسان‌های موفق، به جای ترس، شرایط و اتفاقات را پیش‌بینی و برآورد می‌کنند و برایش برنامه می‌ریزند. شاید دلار بشود ۵۰۰۰ تومان. شما چه برنامه‌ای برای آن وضعیت دارید؟ کسب‌وکار شما برای آن وضعیت آماده است؟ طرح و برنامه داشته باشید، آن وقت ترس خود به خود کنار می‌رود.

    من دهانم را باز نکرده‌ام که فقط حرف بزنم. از روی تجربۀ شخصی می‌گویم. همان سالی که دلار سه برابر شد، برخی از بزرگ‌ترین کارهای زندگی‌ام (از جمله ازدواج) را انجام دادم. همراه پدرم خانه‌مان را کوبیدیم و ساختیم. وقتی زندگی حمله کرد، به جای کوچیدن به گوشه‌ای امن، به جنگ زندگی رفتم. لباس رزم پوشیدم و وارد نبرد شدم. طوفان آمد و گذشت، اما من آدم آبدیده‌تری شدم. و همان تجربه‌ها کمک کرده که سختی‌های زندگی در یک کشور جدید را هم تا اینجا تاب بیاورم.

    به قول حافظ:

    غلط گفتم که این طوفان، به صد گوهر نمی‌ارزد.

    سال ۹۱ که دلار سه برابر شد، با دفتر محمود معظمی همکاری داشتم. میان آن همه اتفاقات بیرونی که در اختیار ما نبود، یکی از همکاران دفتر هم که نقش مهمی در فروش دورۀ «نوابغ فروش» داشت، استعفا داد. یعنی گل بود و به سبزه نیز آراسته شد. چه باید می‌کردیم؟ اگر دفتر درآمد نداشت، ما هم درآمدی نداشتیم. اگر نمی‌فروختیم، پولی در بساط نبود. محمود معظمی به ما «حقوق» نمی‌داد. سهم ما از درآمدی که برای مؤسسه ساخته بودیم را به ما می‌داد. به پیشنهاد محمود معظمی، همۀ ما همکاران دفتر، لیست افراد پیش‌ثبت‌نامی و علاقه‌مندان به دورۀ نوابغ فروش را جلویمان گذاشتیم، گوشی تلفن را برداشتیم و شروع کردیم به زنگ زدن و فروختن. من که تا آن زمان تجربۀ فروش تلفنی نداشتم، با همۀ موانع درونی‌ام برای اینکه نخواهم زنگ بزنم (چون ممکن است پاسخ «نه» بشنوم) مقابله کردم و به ده‌ها نفر زنگ زدم. هر کدام را چند بار پیگیری کردم. به چندین ثبت‌نامیِ قطعی رسیدم. و آن ماه بیشترین درآمد را طی کل سال‌های کاری‌ام تا آن موقع، به دست آوردم. طی ماه‌های بعد، با گسترش دادن وب‌سایت و فروش اینترنتی و…، این درآمد هر ماه بیشتر و بیشتر شد و نه‌تنها آن سه برابر شدن دلار و افزایش هزینه‌های زندگی را پوشش داد، بلکه می‌توانستم همچنان به آموزش و سرمایه‌گذاری روی خودم، سفر و لذت بردن از زندگی، و پس‌انداز کردن هم برسم. دلار ممکن است هر چند برابر شود، آن دست من و شما نیست؛ اما درآمدی که می‌توانیم بسازیم تا حد زیادی دست من و شماست.

    ۳. باز از محمود معظمی، این بزرگمردی که از او بسیار آموخته‌ام مثال می‌زنم. تیرماه ۱۳۸۸ قرار بود همایشی پنج‌روزه در کلاردشت برگزار شود. خیلی‌ها از قبل ثبت‌نام کرده بودند. اما بعد، آن جریاناتِ بعد از انتخابات ریاست جمهوری پیش آمد. خیلی‌ها ثبت‌نام خود را کنسل کردند. فکر کنم خود من هم به آقای معظمی پیشنهاد کردم بهتر است این همایش را فعلاً برگزار نکنند. همۀ مردم حواسشان جای دیگری بود. در آن وضعیت، چه جای کلاردشت آمدن بود برای شرکت در همایش موفقیت؟ اما محمود معظمی که برای کسب‌وکار و زندگی‌اش برنامه و هدف داشت و دارد، ثابت‌قدم ایستاد و گفت با هر تعداد ثبت‌نامی، این همایش را برگزار می‌کند. نتیجه اینکه ظرفیت همایش پر شد، ۵ روز در کلاردشتِ زیبا به بهترین شکل برگزار شد، و بسیاری از کسانی که از آن همایش بیرون آمدند هم‌اکنون جزو موفق‌ترین صاحبان کسب‌وکار در ایران هستند. چرا؟ چون محمود معظمی اختیار زندگی‌اش را دست عوامل بیرونی نداده بود. به معنایی که در بالا (نکتۀ شمارۀ ۱) نوشتم، محمود معظمی یکی از مؤمن‌ترین انسان‌هایی است که شناخته‌ام.

    ۴. غُر زدن خیلی راحت است. می‌توان برای عدم موفقیت خود، ترامپ و سنا و قیمت دلار و فروش نفت و خیلی چیزهای دیگر را ردیف کرد و تقصیر را گردن آنها انداخت. شما دنبال پیشرفت هستید یا یافتن مقصر؟ تصمیم بگیرید. دقیقاً در همین شرایط، خیلی‌ها دارند بیشتر از همیشه پول می‌سازند. چون دارند روی خودشان سرمایه‌گذاری می‌کنند و اصول آزمودۀ کسب‌وکار را اجرا می‌کنند. شما دوست دارید جزو کدام دسته باشد: بهانه‌گیرها یا موفق‌ها؟

    ▫️علی‌اکبر قزوینی

  • اول صبح را چطور آغاز کنیم که تا پایان شب سرشار از انرژی باشیم؟

    اول صبح را چطور آغاز کنیم که تا پایان شب سرشار از انرژی باشیم؟

    صبح‌هنگام، پس از اینکه از خواب برخاسته و دست و رو شسته‌ام، لیوان شیر را داخل مایکروفر می‌گذارم تا داغ شود. در دو دقیقه‌ای که تا داغ شدن شیر مانده، تسبیح‌ام را برمی‌دارم و ذکر «من خودم را دوست دارم» را می‌گویم. با تمام کردن صدمین دانۀ تسبیح، بوق مایکروفر هم به نشانۀ تمام شدن کارش به صدا در می‌آید. لیوان شیر را بیرون می‌آورم، شیشۀ نسکافه را از داخل کابینت برمی‌دارم و قدری روی شیر می‌ریزم، و سپس قاشقی عسل به آن اضافه می‌کنم. آن را هم می‌زنم و سپس، تا داغی‌ِ این شیرعسل‌نسکافه به‌حدی برسد که قابل خوردن باشد، تسبیح را برمی‌دارم و ادامۀ ذکرهای مثبتم را می‌گویم. آخرین ذکر تسبیح، با یک دور گفتنِ «خدایا متشکرم» به پایان می‌رسد و حالا می‌توانم از نوشیدن معجونِ تلخ و شیرینی که داغی‌ای دلچسب دارد، لذت ببرم. پس از تمام کردن آن، دو انتخاب در برابر من روی میزِ میانۀ اتاق خودنمایی می‌کند.

    سمت چپ، آیپد است و دنیای بی‌انتهای اینترنت و ایمیل‌هایی که از دیشب منتظر خوانده شدن هستند، و سمت راست کتابی است که تازه خریده‌ام و صفحاتی از ابتدای آن را روزهای پیش خوانده‌ام. نامش پنج اقلیم حضور است؛ نوشتۀ داریوش شایگان، و بحثی است دربارۀ شاعرانگی ایرانیان با پرداختن به پنج شاعر بزرگ ایرانی: فردوسی، خیام، مولانا، سعدی و حافظ.

    دنیای اینترنت که مثل یک فست‌فود لقمه‌های سریع و سبُک به من می‌دهد، وسوسه‌ام می‌کند که آیپد را بردارم و ببینم در این دنیا چه خبر است. فرشتۀ سمت راست اما می‌گوید…

    دنیای اینترنت که مثل یک فست‌فود لقمه‌های سریع و سبُک به من می‌دهد، وسوسه‌ام می‌کند که آیپد را بردارم و ببینم در این دنیا چه خبر است. فرشتۀ سمت راست اما می‌گوید در این ابتدای بامداد که ذهنم شفاف است و تازه یک نوشیدنی دلچسب خورده‌ام، کتاب را بردارم و روحم را پالایش کنم که شاید در شلوغیِ زندگی شهری، تا شب دیگر فرصتی یا حالی برای کتاب دست گرفتن و خواندن نداشته باشم.

    روز اول وسوسۀ اینترنت، جاذبۀ ایمیل‌های خوانده‌نشده و صفحات رنگارنگ وب بر من غلبه می‌کند. به خودم که می‌آیم، بیش از نیم ساعت گذشته است و من از این ایمیل به آن ایمیل و از این لینک به آن‌یکی رفته‌ام و دنیای پر از کثرتِ اینترنت که همچون خیابانی شلوغ و پر از سروصداست، ذهنم را پر کرده اما احساس می‌کنم چیزی باارزش در این پُریِ ذهن وجود ندارد. در حالی که آمادۀ خروج از خانه می‌شوم، جلدِ نیلیِ خوش‌رنگِ پنج اقلیم حضور را با حسرت نگاه می‌کنم و افسوس می‌خوردم که افسونِ اینترنت در همین ابتدای صبح وسوسه‌ام کرد و مرا از غرق شدن در مطالبی عمیق و روح‌افزا باز داشت.

    روز بعد، باز هم می‌خواهم به وسوسۀ فرشتۀ سمت چپ گوش کنم: «حالا یک چرخی در اینترنت می‌زنم و بعد چند ورقی از کتاب را می‌خوانم…» اما فرشتۀ سمت راست نهیب می‌زند که برداشتن آیپد همان و از دست رفتنِ فرصتِ نابِ ابتدای صبح همان.

    این بار، بر وسوسۀ درونی‌ام غالب می‌شوم و کتاب را برمی‌دارم. دقایقی خواندن از دنیای شاعرانگی و چشیدن شعرهایی از شاعران بزرگ ایرانی، روحم را شاداب می‌کند و آتش جانم را شعله‌ور می‌سازد. از درون گرمیِ دلچسبی را حس می‌کنم، و حس می‌کنم به حضور روح جهان آگاه شده‌ام.

    با خوشی‌ای هر چه تمام‌تر خانه را ترک می‌کنم و در مسیر رسیدن تا دفتر کار، شنیدنِ موسیقی‌ای زیبا با نوای طرب‌انگیز تنبور هر چه بیشتر حضور روح جهان را برایم محسوس می‌کند. امروز عالی خواهد شد چون من تصمیم گرفته‌ام روزی عالی را بسازم، و از ابتدای بامداد با تصمیمی درست و اقدامی هم‌جهت، وارد این مسیر شده‌ام.

    ابتدای صبح زمان مقدسی است. زمانی است که پیش از ورود به جریانِ ناگزیرِ زندگی، می‌توان دمی را با خود خلوت کرد. می‌توان به روح جهان متصل شد.

    دوستی می‌گفت چند روزی است که در مسیر خانه تا محل کار و بالعکس، روی آیفون‌اش بازی‌های جنگی و خشن انجام می‌دهد؛ با اسلحۀ دوربین‌دار از روی بام، آدم‌ها را در خیابان هدف می‌گیرد، وسط دریا به شکار کوسه‌های خونخوار می‌رود… می‌گفت ذهنش آشفته است؛ برخلاف ماه‌های پیش که کتاب‌های صوتی انگیزشی گوش می‌کرد و آرامشِ دل و ذهن داشت. می‌گفت ما با همین کارهای کوچک، می‌توانیم روزمان ــ و زندگی‌مان ــ را عالی یا معمولی کنیم. روزی خوب بسازیم یا روزی پر از دغدغه و آشفتگی. می‌گفت تصمیم گرفته‌ام باز هم کتاب‌های صوتی الهام‌بخش و آموزشی را مخصوصاً در آغاز روز گوش کنم.

    ابتدای صبح زمان مقدسی است. بی‌دلیل نیست که در دین هم این زمان برای نیایش آفریدگار اختصاص داده شده است. زمانی است که پیش از ورود به جریانِ ناگزیرِ زندگی، می‌توان دمی را با خود خلوت کرد. می‌توان به روح جهان متصل شد.

    آدم‌های موفق برای صبحگاهشان و برای زمانی که هنوز کارشان آغاز نشده است، برنامه دارند. آنها در آن هنگام، از خلوتِ خود و از لحظه‌های نابِ بودن لذت می‌برند.

    نمی‌دانم بهترین گزینه در آغاز هر صبح برای شما چیست، اما این را می‌دانم که چک کردن ایمیل‌ها هرگز جزو آنها نخواهد بود 🙂

    ▫️علی‌اکبر قزوینی