در میان ویدیوها و عکسهایی که از نمایشهای اخیر جنسن هوانگ ــ بنیانگذار و مدیرعامل انویدیا ــ دیدهام، بیشتر از همه از آن روباتهای کوچولو خوشم آمده است. همانهایی که جلوی صحنه ایستادهاند و آدم دلش میخواهد یکیشان را بردارد و با خودش ببرد خانه! هوانگ هم کنارشان ایستاده، با همان کت چرمی مشکیِ معروفش، و با علاقه به آنها نگاه میکند.
در کنفرانس جیتیسیِ برلین، که ۲۹ مهر برگزار شد، چهار روبات به نام «اردکهای کوچولو» (Microducks) هم روی صحنه آمدند. این روباتهای فسقلی قرار بود جلوی تماشاگران پشتک بزنند، اما اجرای زندهشان چندان مطابق برنامه پیش نرفت. همین دستوپاچلفتی بودنشان البته به جذابیتشان اضافه میکند. روباتی که هنوز درستوحسابی پشتک زدن بلد نیست، برای من دوستداشتنیتر از روباتی است که قرار است با قیافهای عبوس، قدرت و برتری ماشین را به رخ انسان بکشد.
من از خود جنسن هوانگ هم خوشم میآید به دو دلیل. مدتی است سرمترجمی کتابی دربارهٔ زندگی و کار او را بر عهده دارم و وقتی دربارهٔ مسیر شخصی و حرفهایِ کسی میخوانی، انگار رابطهای نزدیکتر با او پیدا میکنی. این دلیل اول. اما دلیل دوم برمیگردد به علاقهٔ دیرینهام به استیو جابزِ بزرگ و افسانهای؛ و اینکه وقتی نمایشهای اخیر هوانگ را میبینم، احساس میکنم او هم به شیوهٔ خودش و بدون تقلید از جابز، راه جابز را ادامه میدهد.
جابز خوب میدانست که برای علاقهمند کردن مردم به فناوری، نشان دادن قابلیتهای فنی کافی نیست. وقتی در سال ۲۰۰۷ آیفون را معرفی کرد، بخش مهمی از «نمایش» را به تجربهٔ کار کردن با آن اختصاص داد. عکسها را با انگشتانش بزرگ و کوچک میکرد، در اینترنت میگشت و کاری میکرد که تماشاگران دلشان بخواهد آن دستگاه را در دست بگیرند و خودشان امتحانش کنند.
هوانگ با فناوریهایی سروکار دارد که بخش بزرگی از آنها از چشم مردم پنهان است. پردازندههای انویدیا در مراکز داده مشغول انجام محاسباتی هستند که حتی تصور ابعادشان هم آسان نیست. اما وقتی چند روبات روی صحنه راه میروند، حرکت میکنند و گاهی هم از انجام یک کار ساده بازمیمانند، بخشی از حاصل آنهمه مهندسی و محاسبه برای تماشاگران قابلدیدن میشود. هوانگ البته سازندهٔ همهٔ این روباتها نیست. شرکتهای مختلفی آنها را ساختهاند و همین هم بخشی از جذابیت ماجراست: اینکه فناوری انویدیا میتواند زمینهساز اختراعاتی باشد که حتی خود هوانگ هم از دیدنشان هیجانزده میشود.
ویدیوی کوتاه معرفی «اردکها» را دوباره نگاه میکنم. مردی با موهای نقرهای و کت چرمیِ مشکی ــ که گویی همان پلوور یقهاسکیِ مشکی جابز است در فرمی دیگر ــ از دیدن چند روبات کوچولو و فرمان دادن به آنها و تماشای بامزهبازیها و سوتیهایشان ذوق میکند.
و دقیقتر که نگاه میکنم، نه مردی شصتوچندساله، که پسرکی کنجکاو را روی صحنه میبینم که انگار یکی از رؤیاهایش به واقعیت تبدیل شده. باید برگردم سروقت کتابی که سرمترجمیاش را به عهده دارم، و بخشهای دیگری از داستانِ پسربچهای را بخوانم که بخشی از وجود خودم را انگار در او میبینم.
▫️علیاکبر قزوینی
