برای دومین بار، کتاب مردی در تبعید ابدی را تمام کردم؛ داستان زندگیِ ملاصدرای شیرازی را به قلم نادر ابراهیمی.

بار نخست، این کتاب را که به توصیهٔ دوستی عزیز خریده بودم، اواخر دی‌ماه ۱۳۹۹ خواندم و لذت بردم. لذتی چُنان شگرف، که گفتم دست‌کم یک بار دیگر هم باید این کتاب را ــ ورق به ورق ــ بخوانم. چند وقت پیش هم نسخهٔ صوتی آن را از فیدیبو خریدم که البته هنوز گوش نکرده‌ام. اما حدود یک هفته یا ده روز پیش بود که کتاب را میان ستونی از کتاب‌ها که گوشه‌ای از خانه بود یافتم و انگار که عزیزی را دوباره دیده باشم، برداشتمش و بر دیده گذاشتم و دوباره شروع به خواندن آن کردم.

کتاب را نه یک‌نفس، که نفس به نفس خواندم.

گویی در مسیر زندگی ملاصدرا ــ از کودکی تا فراگیری حکمت و دانش نزد بزرگان، تا محاکمه در حضور شاه عباس، تا تبعید و بازگشتِ دوباره و همهٔ بالا و پایین‌ها و خوشی‌ها و چالش‌های «راه» ــ دمادم هم‌نفس و همراه او بودم؛ و البته همراهِ کلماتِ نازنین و خوش‌تراشِ نادر ابراهیمی که کتاب را انگار نه با قلم، که با تمامِ قلبش نوشته است.

امروز، همراه با خوردن صبحانه، بخش پایانی کتاب را خواندم. کلمه به کلمه. اشک به اشک. در این بخش، ملاصدرا از سوی فردی متنفّذ و صاحب‌قدرت در شیراز، به پشتوانهٔ خواست مردمِ دانش‌دوستِ آن دیار، نامه‌ای با مُهر حکومتی دریافت می‌کند که مضمون آن، همراه با پاسداست مقام والای ملاصدرا در عرصهٔ حکمت و دانشمند‌پروری، دعوت از اوست برای بازگشت به شیراز و افتتاحِ مدرسهٔ خان و تدریس در آن مدرسه، کاملاً به دلخواهِ خویش، که «همهٔ محذورات و ممنوعات که در حق شما ایجاد کرده بودند، حال، به حمدالله، از میان رفته است…»

ملاصدرای حالا ۵۱ ساله، که چهارده سالِ گذشته را همراهِ همسر و فرزندان و تعدادی از یاران در روستای کَهَک به تبعید و دوری از موطن و دیار گذرانده است، می‌گرید. فاطمه، همسر او، پسر و دخترانش، فیّاض لاهیجی، فیض کاشانی، کدخدای شریفِ کهک و همگی حاضران هم سخت می‌گریند. من نیز.

و دلیل این اشکِ برآمده از دل، به گمانم چنان آشکار است که توضیح چندانی نیاز ندارد.

آن‌گاه که تو در مسیر تحقق رؤیای خویش و پیش بردن افسانهٔ شخصی‌ات با تمام دل ایستادی و از چالش‌ها و موانعِ مسیر نهراسیدی، وقتی هر جا لازم بود تمامِ تلاش انسانی‌ات را به کار بستی اما نهایتاً ــ و همواره ــ تسلیم ارادهٔ الهی بودی و با «او» درنیفتادی، زمانی می‌رسد که معنای آن‌همه راهِ آمده را می‌فهمی و زمان برگشت به «خانه» فرا می‌رسد. 

و این سفرِ بازگشت، البته که گریهٔ شوق را به همراه دارد.

▫️علی‌اکبر قزوینی