برای بستن، ESC را بفشارید

در «کافه کوچینگ»، ما کوچینگ را با طعم عشق و آگاهی عرضه می‌کنیم 👩‍💻👨‍💻💖
اینجا ما ــ علی‌اکبر قزوینی و آلیس دووار (هوشمند) ــ همراه و همدل با هم، بر شکل دادن و گسترش رویکردی انسانی، عاشقانه و آگاهی‌محور به کوچینگ تمرکز داریم؛ رویکردی برآمده از دلِ زندگی واقعی، از پرسش‌های روز، از فرهنگ، جامعه، انسان‌ها و کسب‌وکارها. امیدمان این است که با هم، قدمی هرچند کوچک اما پیوسته، در مسیر توسعه و تحولِ فردی و جمعی ــ برای خودمان، ایران و کل جهان ــ برداریم. دربارهٔ ما و کافه کوچینگ بیشتر بخوانید!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تازه‌ترین یادداشت‌ها و آموزش‌های کافه کوچینگ:

همیشه می‌شود دوباره شروع کرد اگر آدمی در پی رشد و شکوفایی باشد. و برای رشد و شکوفایی، نه دنبال دلیل، که باید در پیِ دل بود. دل، به حقیقتِ غایی جهان متصل است و در این حقیقتِ غایی، هر چیز در حال رشد و تحول است برای تبدیل شدن به نسخهٔ بهتری از خود. این، رازِ کیمیاگری است و اکسیر آن، عشق است. پس آدمی باید عاشق مسیری باشد که در حال طی آن است. 

از راه می‌رسد و پشت میز کافه می‌نشیند. قرار است جلسهٔ کوچینگ دیگری را با هم برگزار کنیم. من یک لاته سفارش می‌دهم و او یک شیکِ شکلات. می‌پرسم: «اوضاع چطور است؟»

با این سؤال، گویی دست روی دلش گذاشته‌ام. زبان به گلایه باز می‌کند و از اوضاعی می‌گوید که هیچ‌چیزش گویی مطابق میل او پیش نمی‌رود…

تصمیم گرفتم سایتی را که می‌خواهم برای حرفه و کسب‌وکار آموزشی‌ام بازطراحی کنم، حول محور یک «وبلاگ» ساماندهی کنم: یادداشت‌های یک کوچ.

این سایت، یعنی کافه کوچینگ، که با عنوان توضیحیِ «تحول زندگی و کسب‌وکار شما با راهبری علی‌اکبر قزوینی» اینک در برابر شماست، قرار است جایی باشد که در آن، یاد بگیریم و با آموخته‌های ارزشمند بر مبنای رویکردهای علمی و معتبر جهانی، زندگی و کسب‌وکارمان را بهتر کنیم.

چند وقت پیش به‌بهانۀ گرفتگیِ گوش راست که ناشی از جمع شدن جِرم در آن به‌مدت طولانی بود، با آقای دکتری تماس گرفتم که از دو سال پیش به این‌سو تماسی با ایشان نداشتم. شمارۀ موبایل ایشان را از همان موقع داشتم که داستانِ دست یافتن به آن طولانی و حوصله‌سربر است و ربطی هم به مطلب فعلی ما ندارد. خلاصه، با بوق دوم یا سوم ایشان گوشی را برداشت و وقتی خودم را معرفی کردم و خواستم دلیل تماسم را توضیح بدهم، گفتند: «آقای قزوینی، شما قرار بود دو ماه بعدش بیایید برای ویزیت مجدد!»

«هر آنچه مرا نکُشد، قوی‌ترم می‌سازد.» این جمله منسوب به نیچه، فیلسوف مشهور آلمانی است. نمی‌دانم نیچهٔ عزیز و بزرگوار این جمله رو در چه کانتکستی گفته یا به عبارتی شأن نزول آن چه بوده…

احتمالا برای شما هم پیش آمده است، تلفن خانه، دفتر یا همراه شما زنگ می‌خورد و (معمولا) خانمی از آن سوی خط سلام و روزبخیر می‌گوید، ممکن است نام شما را هم بگوید و بعد، بدون این‌که بپرسد الان برای شما زمان مناسبی برای صحبت هست یا اصلا به موضوع صحبت ایشان علاقه دارید، شروع می‌کند (معمولا) با صدایی یکنواخت و خسته‌کننده دربارۀ محصولی (که اصلا برای شما جذابیت ندارد) یک‌ریز حرف زدن.

فروشندگان بزرگ با این مثلِ قدیمی اما واقعی زندگی می‌کنند: «هیچ‌کس دوست ندارد چیزی به او بفروشند؛ بلکه دوست دارد به او کمک کنند.» یک فروشنده چطور می‌تواند به مشتریان خود کمک کند؟