برچسب: یادداشت‌های علی

یادداشت‌ها و دیگر محتواهای آموزشیِ کافه کوچینگ، به قلم و تولیدشده توسط علی‌اکبر قزوینی را در این بخش می‌توانید بخوانید.

  • آیا چراغ‌قوهٔ درونت را روشن کرده‌ای؟

    آیا چراغ‌قوهٔ درونت را روشن کرده‌ای؟

    در این مقالهٔ صوتی، دربارهٔ این موارد صحبت کرده‌ام:

    • چرا وقتی از این می‌گوییم که «چگونه امکان دارد که حال ما، فارغ از شرایط بیرونی، خوب باشد؟!» در حقیقت صلاحیت پرسیدن این سوال را نداریم؟
    • چرا وجود ما همچون چراغ‌قوه‌ای است که باتری‌های آن مدت‌هاست شارژ نشده‌اند؟
    • اگر باتری‌های درون ما شارژ شود، چه اتفاقی می‌افتد؟
    • چگونه می‌توانیم چراغ‌قوهٔ درونمان را روشن نگه داریم؟
    • و…

    این مقالهٔ صوتی را همین جا گوش کنید:

    دانلود فایل صوتی

    متن پیاده‌شدهٔ فایل صوتی:

    سلام به شما دوستان عزیز هدفمند و ارزش آفرین علی اکبر قزوینی هستم نویسنده و بنیانگذار آکادمی رویاسازی یکی از سوالاتی که خیلی از شما دوستان می‌پرسید این هستش که آیا میشه فارغ از شرایط شاد بود یعنی چطور میشه فارغ از شرایط شاد بود وقتی که دلار نوسان پیدا میکنه قیمتش بالا میره وقتی که فلان کالا گرون میشه وقتی فلان اتفاقاتی میفته که موجب میشه به هر حال سختی و دشواری بر ما حاصل بشه چطور میشه اینها را ندید گرفت و شاد بود و حال خود رو با اتفاقات بیرونی پیوند نزد و در این فایل صوتی می‌خواهم یک مقدار راجع به این موضوع صحبت بکنیم و این موضوع رو تشریح بکنیم در حد مقدورات این فایل صوتی کوتاه.

    ببینید دوستان ذهنی که میپرسه آیا میشه فارغ از شرایط بیرونی شاد بود یا چطور میشه فارغ از اینکه چه اتفاقی داره میفته شاد بود این ذهن صلاحیت پرسیدن این سوال رو نداره چی شد این ذهن صلاحیت پرسیدن این سوال رو نداره چرا. چون در جایگاه غلطی ایستاده چون به تعبیری نابینا هست تصویر رو کامل نمیبینه میگه از هر طرف که رفتم جز وحشتم نی افزود زنهار از این بیابان وین راه بی نهایت این ذهنیه که سالها و سالها و سالها شرطی شده برای اینکه خوشحالی خودش رو از بیرون بجویه از بیرون دنبال کنه به خاطر تربیت به خاطر آموزش به خاطر هم صحبت‌هایی که داشته به خاطر دوستان آشنایان فرهنگ رسانه‌ها. به خاطر همه اینها کاندیشن شده شرطی شده و به شکل غلط شرطی شده انگار کامپیوتری باشه که یک ویروسی مدت‌هاست در اون جا خشک کرده و این ویروس یک سری از عملکردهای این کامپیوتر رو کلاً تحت تاثیر قرار داده این کامپیوتر دیگه به حالت طبیعی رفتار نمیکنه و این رفتار غلط و این رفتار اشتباه رو رفتار طبیعی می‌دونه دوستان خیلی از ما اینو طبیعی میدونیم که خوب آره دلار میره بالا ما باید ناراحت بشیم یا فروش مثلاً کم میشه ما باید ناراحت بشیم فروش زیاد میشه باید خوشحال بشیم. اگه یکی عاشقمون شد خوشحال بشیم اگر کسی ما رو دوست نداشت حالمون بد بشه تماماً مصداق‌های بیرونی مصداق‌های خوشحالی رو تماماً بیرون از خودمون دنبال می‌کنیم تماماً و تماماً برای خوشحالی خودمون در پی اتفاقات بیرونی هستیم در پی تغییری در بیرون هستیم و اون بیرون یه مدتی موقت ما رو خوشحال میکنه یا ناراحت میکنه و این نوسانات کلاً زندگی ما رو وارد ساحتی میکنه که ما هیچ موقع نمیتونیم یک رضایتمندی و خوشحالی عمیق رو تجربه بکنیم.

    اما می‌خوام نگرش این ذهن رو تغییر بدم یعنی اینو ببرم یه جای دیگه‌ای به یه شکل دیگه‌ای به این تصویر نگاه بکنه یه مثال می‌خوام بزنم فرض کنید دوستان عزیز هر کدوم از ما یک چراغ قوه هستیم شما یک چراغ قوه هستید این چراغ قوه برای اینکه نورافشانی بکنه آیا نیازمند چیزی از بیرون هست آیا نیازمنده نوری از بیرون هست نه فقط کافیه که. باتری شارژ داخلش باشه یا اگه باتری شارژی داره این باتری شارژ بشه دیگه بیرون هر چقدر هم تاریک باشه هر چقدر هم ظلمات باشه این از درون شارژه و نورافشانی میکنه نه تنها تاریکی بیرون این چراغ قوه رو تاریک نمیکنه که برعکس نور این چراغ قوه تاریکی رو از میان برمی‌داره روشن میکنه و من و شما هر کدوم یه چراغ قوه هستیم برای اینکه روشن باشیم برای اینکه نورافشان باشیم هیچ نیازی به هیچ عامل بیرونی نداریم تماماً همه چیز در درون ما هست. منتها این باتری از بس که مدت‌ها استفاده نشده تمام شارژش خالی شده دی شارژ شده شاید اصلاً نیازمند تعویض باشه این باتریه اون مواد شیمیایی داخلش ممکنه که فاسد شده باشه ولی به محض اینکه این باتری تعویض بشه به محض اینکه این باتری شارژ بشه بیرون هر اتفاقی بیفته هر چقدر تاریک باشه این دیگه از درون شارژه بدون هیچ عامل بیرونی روشنه نورافشانی می‌کنه و ما می‌تونیم دوباره برگردیم به این سطح و ساحت. می‌تونیم برگردیم به این حالت باتری درونمون رو می‌تونیم وصل کنیم به اون منبع لایزال و تمام نشدنی فراوانی در این عالم هستی و همیشه شارژ باشیم همیشه نورافشان باشیم همیشه حالمون خوب باشه همیشه پر از انگیزه و شور و شوق باشیم جوری که دیگران وقتی ما رو می‌بینند به شوخی بگن چی داری می‌زنی که انقدر تو خوشحالی چی‌کار می‌کنی انقدر انرژی داری چجوری این همه انگیزه داری چطوری این خبرا بر تو تأثیر نمی‌ذاره.

    مثلاً فرض کنید شما یه فروشنده باشید یه کسب و کاری داشته باشید به هر نحوی در کار فروش باشید حتما مشاهده کردید تو این چند ماه به خاطر اینکه در واقع این نوسانات این گرانی‌ها ذهن مردم رو مغشوش کرده طبیعتاً اون انگیزه مردم برای خرید کمتر شده کمتر میان برای خرید دیرتر خرید می‌کنند سخت‌تر متقاعد میشن حالا یا فروشنده‌ای که باتری درون شارژ نیست و مدام وصل به اتفاقات بیرون. چیکار میکنه وقتی میبینه که فروش‌ها کم میشه مشتری‌ها کم میشه متقاعد کردن مردم برای اینکه بخرن سخت‌تر میشه میگه آقا مردم که نمی‌خرن یعنی به خاطر اتفاقات بیرونی یعنی رفتار مشتری‌ها حالش میاد پایین انرژیش کم میشه نمیخرن که فردا صبح دیرتر سر مغازش میره با شوق کمتری با مشتری‌هاش صحبت میکنه اگر قراره بازاریابی انجام بده تبلیغاتی اطلاع رسانی محتوای قراره تولید بکنه اینها رو کمتر میکنه چون میگه آقا من تلاش بکنم اینا که نمیخرن که. اینا که هر کارشون بکنی که انگار مثلاً داری با دیوار صحبت می کنی نتیجتاً چی میشه میفته توی دایره منفی رفتار مشتری اتفاق بیرونی موجب رفتار این میشه این دوتا همدیگر را تقویت می‌کنند و نتیجه‌اش چیه ورشکستگی عدم فروش تعطیل کردن کار به خاطر سودآور نبودن به خاطر ضرررده بودن.

    اما فروشنده‌ای که باتری درون شارژ چراغ قوه ای هست که خودش خودشو روشن میکنه چیکار میکنه میگه آقا دوران سختی شده ذهن مردم مغششه. برای اینکه بخوای اینها رو ترغیب بکنی به خرید و متقاعد بکنی که پول بدن خرید بکنن باید کار بیشتری انجام بدی شاید لازمه تکنیک‌های بازاریابیتو عوض بکنی شاید لازمه بخشی از استراتژیت رو عوض بکنی شاید لازمه بری یه آموزش‌هایی در زمینه فروش ببینی پس ذهن این مدام رو چیکار میکنه مدام روی این کار میکنه که من چه کارهایی میتونم انجام بدم که این مشتری‌ها متقاعد بشن خرید بکنن و اصلاً دیگه فکری که تمرکزش روی اینه که من چه کاری انجام بدم. و تماماً شورمندانه داره این کارها را اجرا میکنه این دیگه سراغ نوسان دلار و قیمت و حرف‌های صد من یه قاضی این و اون نمیره و بعد شما نگاه می‌کنی همون فروشنده اولیه میگه آقا این چیکار می‌کنه که انقدر تو این دوران رکود هم فروش داره همچنان شانس داره خدا بغلش کرده به یه جای وصله چون ذهن اول اصلا صلاحیت نداره اصلا در جایگاهی نیستش که بفهمه آقا این به اتفاقات بیرونی و به رفتار مشتریا وصل نیست این به خودش وصله این از درون شارژه. و این فروشنده دوم وقتی همه این کارها را انجام بده هر کاری که میتونه انجام بده به قول دوست خوبم محمود پیرحیاتی سهم انسانیشو کامل پرداخت بکنه و باز هم رونقی در کسب و کارش نیاد این رو میگیره یک نشانه نشانه ای از عالم بالا که آقا اینجا دیگه برای من نونی نذاشتن باید کسب و کارمو عوض کنم باید راهمو عوض بکنم یعنی حتی در اون حالت هم ناامید نمی‌شه چون به بیرون وصل نیست چون به عالم پایین وصل نیست به عالم بالا وصله.

    ما عموماً به عالم پایین وصلیم رسانه‌ها به این رسانه‌هایی که سیاهی می‌پراکنند حالا عمداً غیر عمداً هر چیزی مدام تمرکز می‌کنند روی کمبودها رو کاستی‌ها رو کج و کولگی‌ها نه اینکه این‌ها نیست نه اینکه اینها نباید درست بشه اما اینها عامدانه تمرکز می‌کنند رو قسمت بد ماجرا و یه مشت تحلیل صدمن یک غاز. ما به اونا وصلیم به این عالم پایین وصلیم به حرف‌های مردم تو کوچه بازار که آقا نمی‌خرن و رکوده و فلان و منتظر بشینیم ببینیم چی میشه خدا چی میخواد خدا هرچی بخواد تو میخوای چیکار کنی سهم انسانی تو چیه وقتی به عالم پایین وصلی وقتی در زندان ذهن خودت اسیری نشانه‌هارم نمیبینی غر میزنی همش ناشکری ناشادی ولی وقتی به عالم بالا وصلی باتری های درونت شارژه نورافشانی می‌کنی شادی خوشحالی. هر اتفاقی هم که بیفته اونو یه نشانه‌ای میدونی آقا من هر کاری که میشد انجام دادم هر تلاشی که میشد انجام دادم نشد این کار پس این نشانه است که آقا میگه اینجا دیگه وقتتو بیشتر از این نگذار برو یه جای دیگه ما نون تو رو یه جای دیگه گذاشتیم رویای تو یه جای دیگه محقق میشه چقدر تفاوت داره این دوتا طرز نگرش.

    پس دوستان میشه کاملا میشه کاملا امکان پذیره و طبیعی ترین حالت اینه که ما فارغ از اینکه بیرون چه اتفاقی داره میفته از درون شاد باشیم خوشحال باشیم. انرژی داشته باشیم و انگیزه حرکت داشته باشیم نه تنها خودمون حرکت کنیم که دیگران رو هم به حرکت ترغیب بکنیم به شرط اینکه یادمون بیاد ما چراغ قوه ای هستیم که باتری درونمون نیازی نیستش که دیگری شارژش کنه خودمون باید شارژش کنیم هم باتری داریم هم شارژر باتری و شارژر هر دوتا در درون خودمونه و درون ما به عالم بالا وصله دوستان اینا ممکنه که الان که شما می‌شنوید بگید یه سری حرف های قشنگه و خب خیلی هم خوبه ولی حالا ما چیکار کنیم ما که همچنان درگیر این نوسانات و قیمت ها و حال بد و اینجور چیزا هستیم. دوستان اینا فقط حرفای قشنگ نیستش پشتش کارهای عملی نهفته است و پشتش رفتارهایی که دقیقا میتونه در واقع موجب تغییر حال ما بشه موجب نتیجه بخش شدن بشه موجب بشه که واقعاً این باتری درون ما روشن بشه و چراغ قوه ما نورافشان بشه اما باتری که سالهاست شارژ نشده و مواد درونش ممکنه فاسد شده باشه زمان میبره که به اون نقطه برسه و نیازمند کاربلد و راه بلد هست که این باتری دوباره شارژ بشه.

    قطع این مرحله بی همراهی خضر مکن/ ظلمات است بترس از خطر گمراهی. این فارغ از هر تعبیری میگه شما برای اینکه بخوای از یک مسیری عبور بکنی نیازمند استاد و مربی هستی نیازمند راه بلدی نیازمند آموزش گرفتنی به خودت باشه دوباره حالت خراب میشه چهار تا کتاب می‌خونی یه خبر میشنوی دوباره حالت میاد پایین کسی باید باشه که بهت تلنگر بزنه کجا چیکار کنی چه کتابی بخون چه آموزشی بگیر چه رفتارهایی داشته باش. و پیگیریت بکنه که این تثبیت حال در شما اتفاق بیفته این باتری دوباره شارژ بشه خودت نورافشان بشی دیگه نیازی نداشته باشی بری دیگران رو هم نورافشان بکنی ولی تاریکی‌ها رو با نورت روشن بکنی و برای همین منظور من و دوست خوبم جناب محمود پیرحیاتی مربی تحول فردی و نویسنده کتاب فقط آویزان خودت شو دوره چهل میثاق زندگی رو طراحی کردیم و در این دوره دقیقاً ما کمک می‌کنیم که شما باتری درونت مجدد شارژ بشه فارغ از اینکه بیرون چه اتفاقی داره میفته. شارژ باشی فارغ از اینکه بیرون چقدر تاریکه منتظر نباشی یک نفر دیگه بیاد یک منبع نوری بیاره نور درون خودت رو روشن بکنی و نور بتابانی بر این مسیر و بری جلو این دوره به زودی آغاز میشه و خیلی خوشحال میشم که شما دوستان عزیز رو در این دوره ملاقات بکنیم توضیحات بیشتر و در لینکی که پایین همین فایل صوتی ارسال شده میتونید ببینید و همونجا ثبت نام خودتون رو انجام بدید خیلی متشکرم که به این فایل صوتی گوش کردید حال دلتون همیشه خوب علی اکبر قزوینی هستم.

    ▫️علی‌اکبر قزوینی

  • چه فایده برنامه داشته باشیم اما حالمون خوب نباشه؟

    چه فایده برنامه داشته باشیم اما حالمون خوب نباشه؟

    در این مقالهٔ صوتی، دربارهٔ این موارد صحبت کرده‌ام:

    • چرا گاهی خیلی خوب و درست و دقیق برنامه می‌ریزیم اما آن را اجرا نمی‌کنیم؟
    • چرا حالمان این‌قدر نوسان دارد؟
    • چرا بدترین رفیق خودمان هستیم؟
    • چرا حالمان از خودمان به هم می‌خورد و نمی‌توانیم دمی با خودمان خلوت کنیم؟
    • چرا گاهی ابتدای صبح با شنیدن یک خبر نوسان دلار یا فلان اتفاق، تمام بادمان فرومی‌خوابد و دیگر برای کل روز انرژی و شور فعالیت نداریم؟
    • چرا آموزه‌های برایان تریسی، دارن هاردی و امثالهم، برای ما ایرانی‌ها کافی نیست و ما را به سرمنزل مقصود نمی رساند؟
    • چرا گاهی با اینکه می‌دانیم همان ابتدای صبح باید قورباغه را بخوریم، روزها و روزها خوردن آن را به تعویق می‌اندازیم؟
    • چرا تغییرِ حال بسیار سخت اما شدنی است؟

    این مقالهٔ صوتی را همین جا گوش کنید:

    دانلود فایل صوتی

    متن پیاده‌شدهٔ فایل صوتی:

    سلام به شما دوستان عزیز هدفمند و ارزش آفرین علی اکبر قزوینی هستم دوستان عزیز حتماً برای شما هم پیش آمده که خیلی وقتها برنامه‌ای برای روزتون داشتین برنامه‌ای برای زندگیتون داشتین یه هدف‌هایی رو نوشتین یک برنامه‌هایی رو نوشتین اما اونا رو اجرا نکردین شب توی دفترچه تون نوشتین که فردا چه کارایی می‌خواین انجام بدین بیست هشتاد هم کردین اون ۲۰ درصدی ها رو تشخیص دادین اولویت ها را تشخیص دادین اما فردا صبح که شروع کردین به کار و تا آخر شب بعد نگاه کردیم دیدیم که هیچ کدوم از اون کارا انجام نشده انرژیتون کم حالتون خراب چرا تا حالا بهش فکر کردین؟

    برای منم پیش اومده برای منم پیش اومده زیاد هم پیش اومده برنامه رو نوشتم کارهایی رو نوشتم که میدونستم باید انجام بدم میدونستم در هر حال وضعیتی که هستم باید انجام بدم اما حالم بد بوده حالم خراب شده انجامش ندادم دوستان عزیز گاهی وقتا حال ما خراب میشه انرژی ما میاد پایین یه اتفاقی می‌افته معمولاً اتفاق بیرونی. یکی یه حرفی میزنه یه پیامی میرسه یه خبری میاد دلار بالا پایین میشه یه چیزی یه به هر حال اتفاقی میفته هوا اصلا سرد میشه گرم میشه تمام اون پف ما می‌خوابه تمام انرژی ما خالی میشه مثل بادکنکی که پر هوا بوده یه سوزن بهش میزنی خالی میشه یا نخشو باز می‌کنی پت پت پت پت پت تموم بادش خالی میشه اما برعکس گاهی وقتا کسانی رو میبینی و میگه که آقا شما چی میزنی اینقدر حالت خوبه چی میزنی انقدر انرژی داری؟

    یه خورده با همدیگه فکر بکنیم ببینیم که چرا واقعاً ما یه وقتا برنامه‌هایی می‌ریزیم برای زندگیمون برای روزهامون همون برنامه‌ها انجام نمیشه چرا حالمون خراب میشه چرا انرژیمون افت میکنه دلیلش اینه دوستان ما خیلی وصلیم به بیرون اصلاً به درون خودمون وصل نیستیم با اون منبع لایزال و بی پایان انرژی و شور و نشاط وصل نیستیم نخ ذهن ما دست چیزهای بیرون از ماست دیگران دوستان خانواده همکار رسانه‌ها. خبرها دلار توییت ترامپ FATF تصویب شد یا نشد فلان جا چه اتفاقی افتاد حتی گاهی وقتا خبرهایی رو دنبال می‌کنیم در جاهایی که اصلا به ما ربطی نداره اما حال ما رو میاره پایین انرژی ما رو میاره پایین و زمانی که انرژی میاد پایین ما دیگه حالی نداریم برای اینکه اون برنامه رو پیش ببریم.

    پس پیش شرط اینکه برنامه‌های ما محقق بشه اینه که اول حال ما خوب باشه ما انرژی داشته باشیم. شما حالت خوب نباشه سر مغازتم برید سر کسب و کارت بری حال نداری حتی کرکره رو بکشی بالا جواب مشتریا رو بدی چند روز پیش من یه کتابفروشی رفته بودم و میخواستم چند تا کتاب بخرم دیدم دو نفر اون گوشه نشستن از همان در واقع فروشندگان کتاب فروشی دارن راجع به قیمت دلار صحبت میکنن همین حرفایی که همه جا میشنویم و یه بحث خیلی پرشور و جدی. یکی میگفت مردم ایران پول دارن این همه پول میدن این همه میرن مثلا پراید ثبت نام میکنن اون میگفت نه فلان و اینا خلاصه یه بحث بی حاصلی که اصلا داشت سرم درد میگرفت اونور اون خانمی که پشت صندوق بود یا آقای دیگری اومده بود میگفتش که آره راجع به اینکه دزدی انجام شده نمیدونم فلان و اینها و من اصلا سرم داشت گیج میرفت دیگه کتاب از اونجا نخریدم رفته بودم اونجا چند تا کتاب بخرم نخریدم رفتم جای دیگری اون کتاب ها را خریدم اینها با همین رفتارشون با همین حال بدشون که آوردن به اون کسب و کار مشتری می‌پرونن. مشتری میره که بخره از خریدش پشیمون میشه چه برسه به اینکه اینا بخوان مشتری که هنوز دو دل هست در خرید و جذب بکنن.

    خب شما با حال بدت مشتری رو می‌پرونی برکت خدا به سمتت داره میاد داری میپرونیش پرنده هست میخواد بیاد بنشینه اون پرنده آسمانی اون برکت الهی رفتار تو رو میبینه درندگی تو رو می‌بینه عصبانیت تو رو میبینه حال بد حال بدتو میبینه راهشو کج میکنه میره برکت الهی که تمامی که نداره که بی پایان فراوانی که هر لحظه در جریانه. ماییم که در معرض این فراوانی و این برکت خودمونو قرار میدیم یا نمیدیم با اون افکاری که انتخاب می‌کنیم که اینا برمی‌گرده به اون درون ما به اون باورهای عمیق ما سبک بودن ما چون سبکِ بودن فراتر از سبک زندگیه اون being ما اون چه جوری هستیم؟

    ما عموما دوستان از بودن خودمون نا شادادیم وقتی با خودمون خلوت می‌کنیم نمی‌تونیم خیلی در اون خلوت بمونیم چون رفیق خوبی برای خودمون نیستیم خودمون حال خودمونو خوب نمی‌کنیم برای همینه که مدام میریم سراغ چیزای دیگه. تلگرام اینستاگرام تلویزیون خبرها دیگران حرف‌های مزخرف خب وقتی از بودن خودمون ناشادیم وقتی رفیق خوبی برای خودمون نیستیم می‌خوایم به کجا برسیم در زندگی و فکر بکنید که حالا می‌خوایم برنامه‌هارم بریزیم محقق بشه یا نشه وقتی حال خراب باشه شما به این هدف هم برس شما پولت بیشتر بشه شما فلان کسب و کارم راه بنداز شما مهاجرت بکن حتی وقتی حالت خرابه وقتی با خودت رفیق نیستی خودتو دوست نداری حالت از خودت بهم میخوره اینو هر جا ببری همینو داری تکرارش می‌کنی. تو فقط تجربه‌های بیرونی رو عوض کردی مصداق‌های بیرونی رو عوض کردی درونت که هنوز عوض نشده درونت که هنوز پوسیده است از درون خودت که حالت به هم میخوره.

    و دوستان ما چه جوری میتونیم حال خودمون رو خوب بکنیم چیکار کنیم که همیشه حالمون خوب باشه انرژی داشته باشیم و به شما این خبر بد رو بدم که سخت‌ترین کار دنیاست و برای ما ایرانی‌ها سختیش بیشتر هم هست به خاطر تجربه‌های تاریخی پشت سر ما که به هر حال موجب شده که یه جوری احساس کنیم که تلاش های ما عبسه. احساس کنیم که کارای ما به ثمر نمیرسه یه احساس بدحالی ملی کلاً داریم و گاهی وقتا مثلاً می‌بینیم که جناب تریسی آموزش‌هاشون اینجا نقل میشه کپی دست چندم اون و ایشون یک درصد از اون چیزی رو که ما در آن دخیل بودیم و تجربه می‌کنیم تجربه نکرده و خب یه قورباغتو بخور اول صبح بیا قورباغتو بخور تو وقتی حالت بده قورباغه باشه یا نباشه این ولش کن بابا دلار فلان قدر شد این اتفاق افتاد. برای کسب و کارم این مشکل پیش اومد ولمون کن سر جدت یا دوستان دیگر دارن هاردی امثالهم که خب خیلی آموزه‌هاشون عرض کنم به خدمت شما که نقل میشه و نقل محافل هست در حالی که همه اون آموزه‌ها همه اون آموزش‌ها اگر حال شما خوب نباشه کاربردی نداره بیا هزار تا بیست هشتاد کن هزار تا هدف بنویس هزار تا مدیریت زمان انجام بده تا وقتی انرژی نداری زمان اصلا میخوای هدر بدی با خودت دشمنی. برنامه‌ها رو می‌خوای بریزی دور.

    و عرض می‌کنم خدمتتون این دوستانی که آموزش‌هاشون خیلی نقل محافل هست و خیلی در واقع طرفدار داره و خیلی طرفداران پروپا قرص داره برای ما ایرانی خیلی کاربرد نداره که اگر کاربرد داشت این همه آموزه‌هایی که در واقع این همه مدت نقل شده یه تغییر یه عمده‌ای در حال افراد گه‌وگاه می‌بینیم که افراد به اون هدف‌هایی هم که مد نظرشون بوده رسیدن ولی حالشون هنوز خوب نشده چون درون هنوز درست نشده چون اون حالت درونیه هنوز خوب نشده چون طرف هنوز با خودش رفیق نیست از بودن خودش شاد نیست اما در عین اینکه اینکه ما حال خوب داشته باشیم اینکه انرژی فراوان داشته باشیم اینکه دیگران از حال خوب ما مدام به ما بگن چی میزنی که اینقدر حالت خوبه در عین اینکه رسیدن به مرحله سخته اما شدنیه!

    شدنیه به این شرط که ما در عین اینکه آموزه های خوب غرب رو داریم آموزه‌های برایان تریسی دارند هاردی امثالهم رو داریم به خودمون هم مراجعه بکنیم به آموزه‌های اصیل خودمون هم مراجعه بکنیم اینها را بومی بکنیم و بیایم به شکلی ارزش بکنیم و به شکلی پیگیری بکنیم که به شُدن منتهی بشه نه اینکه یک سری محفوظات رو به افراد بدیم بگیم چند تا کتاب بخون چند تا فایل گوش کن بعد همون آش و همون کاسه مهم اینه که این آموزش ها به شدن تبدیل بشه شما تبدیل به چیز دیگری بشوید سبک بودنت عوض بشه نه بیرونت. درونت عوض بشه بیرونتم عوض خواهد شد نمیتونه درون و بیرون در تضاد باشه تو در درون که حالت خوب باشه علی رغم شرایط هر شرایطی که هست اگر حالت خوب باشه جهان بیرونت هم به خاطر قانون‌های تزلزل ناپذیر هستی به سمت بهتر شدن پیش خواهد رفت و خبر خوب اینکه من و دوست خوبم محمود پیر حیاتی در دوره ۴۰ میثاق زندگی دقیقا همین کارو می‌خوایم انجام بدیم این کار سخت اما شدنی رو می‌خوایم انجام بدیم. و در دوره در جست‌وجوی افسانه شخصی هم به نوعی همین کار را انجام دادیم دوستان بسیاری اونجا بودند که در دوره شرکت کردند با خودشون قهر بودن با خدا قهر بودند اون زندگی خانوادگی که داشتن لذت نمی‌تونستن ببرند از بودنشون ناخشنود بودند اما در طی این دوره با خودشون آشتی شدن با خدا آشتی شدن ارتباطشون با فرزندشون با همسرشون با همکارانشون با جهان هستی بهتر شد دیگه اون آدم سابق نیستند پس این کار سخت اما شدنی هستش که ما انجامش دادیم. و به شما دوستان عزیز می‌خوام پیشنهاد بکنم اگر که واقعاً می‌خواید یه کاری برای خودتون انجام بدید اگر که واقعاً می‌خواید زندگیتون متحول بشه اگر که واقعاً می‌خواید برنامه‌ای که می‌ریزید این برنامه انجام بشه فارغ از اینکه نرخ دلار براش چه اتفاقی می‌افته فلان. اتفاقات بیرونی چطور پیش میره ترامپ چه توییتی میکنه و امثالهم اگر فارغ از همه این‌ها می‌خواید که حالتون خوب باشه و برنامه‌هایی که می‌ریزید و واقعاً اجرا بکنید و زندگیتون بهتر بشه روز به روز پیشنهاد می‌کنم که در دوره چهل میثاق زندگی شرکت بکنید و یه تصمیم جدی برای زندگیتون بگیرید یه قدم جدی برای بهتر کردن زندگیتون بردارید و با خودتون رفیق بشید تا از بودن خودتون خوشحال باشین تا بهترین رفیق خودتون باشید. تا نه تنها خودتون انرژی داشته باشین که به دیگران هم انرژی بدین به خانواده به همکاران.

    اگر شما مدیر کسب و کاری هستین حال اگر نداشته باشین همکارای شما چطور حال داشته باشن اگر در خانواده شما پدر یا مادر هستین اگر حال نداشته باشین فرزندان شما چطور حال داشته باشند اگر معلم آموزگار مدرس هستین شما اگر حال نداشته باشین اون دانش آموزان دانشجویان شما چطور حال داشته باشند اگر جایی کار میکنید اگر حال نداشته باشین چطور می‌خواید این کارو خوب انجام بدید با انرژی انجام بدید. و از روزهاتون لذت ببرید شما حالتون بد باشه در جمعی باشین که همه بدحالن این چه فایده‌ای داره این چه لذتی خواهد داشت بیایم یه قدم جدی برای زندگیمون برداریم و یه بار برای همیشه بگیم آقا این شرایط هرچه می‌خواد باشه هرچه میخواد بشه من می‌خوام با زندگیم چه کار بکنم من کی میخواد حالم خوب بشه من کی میخواد از بودن خودم خوشحال باشم و علی رغم هر شرایط و هر اتفاقی در مسیر تحقق رویاهای خودم پیش برم و رویاهام رو محقق بکنم. اگر چنین عزم و اراده‌ای دارید اگر خسته شدید از بودن فعلی خودتون و می‌خواید بودن خودتون رو تغییر بدین پیشنهاد جدی می‌کنم حتماً در دوره چهل میثاق زندگی شرکت بکنید دوره‌ای که من و دوست خوبم محمود پیرحیاتی به صورت آنلاین آموزش رو به عهده خواهیم داشت و کمک می‌کنیم همراه شما هستیم که به شدن تبدیل بشه که آموزه‌های این دوره در شما به شدن تبدیل بشه نه یک سری محفوظات منتظر دیدار شما در این دوره هستیم. اطلاعات بیشتر رو می‌تونید در لینکی که همراه این فایل صوتی هست مشاهده بفرمایید و همونجا ثبت نام خودتون رو انجام بدید متشکرم که به این فایل صوتی گوش کردید حال دلتون همیشه خوب علی اکبر قزوینی هستم. 

    ▫️علی‌اکبر قزوینی

  • چرا خوشحال نیستیم؟

    چرا خوشحال نیستیم؟

    ای مطرب داوود دم
    آتش بزن در رختِ غم!

    از غم‌های دنیایی و از غم روزگار چگونه می‌توان عبور کرد؟ اگر دل به غم بدهیم، ما را با خود خواهد برد. مطرب داوود دمی، یعنی نوازنده‌ای و خواننده‌ای با صدایی همچون داوود پیامبر، باید تا در رخت غم آتش بزند. اما این دم داوودی چیست و از آنِ کیست؟

    حقیقت این است که ما چنان درگیر ذهنیت‌های مسموم خود شده‌ایم که مدام در هاله‌ای خاکستری از غم و اندوه هستیم و رویاهای خود را از یاد برده‌ایم و گوش جان ما قادر به شنیدن نغمه‌های آسمانی و ترانه‌های داوودی نیست.

    گاهی فقط لازم است اندکی آدمی از شهر و آپارتمان و خیابان و فضای ماشینی دور شود، موبایل را به کناری بگذارد، به تماشای درختی بنشیند تا جانش دوباره روشن و گرم شود و به‌عینه ببیند که غم چگونه می‌رود و شادی ــ یک شادی خالص و عمیق ــ جای آن را می‌گیرد.

    ما این را به خودمان بدهکاریم. ما تحقق رویاهایمان را به خودمان بدهکاریم. اگر این بدهی‌ها را با خودمان صاف نکنیم، دم رفتن از این جهان (که برای همه ما ناگزیر است) بد جوری خرمان را خواهد گرفت و ما را در حسرتی عمیق (که خودِ جهنم است) فرو خواهد برد.

    در ادامه این پست، پیشنهاد می‌کنم یکی از شورانگیزترین غزل‌های مولانا را بخوانید و آن را با صدای بهشتیِ استاد حسام‌الدین سراج گوش کنید. جانتان روشن و دلتان گرم!

    این کیست این این کیست این این یوسف ثانی است این
    خضر است و الیاس این مگر یا آب حیوانی است این

    این باغ روحانی است این یا بزم یزدانی است این
    سرمهٔ سپاهانی است این یا نور سبحانی است این

    آن جان جان افزاست این یا جنت المأواست این
    ساقی خوب ماست این یا باده جانی است این

    تنگ شکر را ماند این سودای سر را ماند این
    آن سیمبر را ماند این شادی و آسانی است این

    امروز مستیم ای پدر توبه شکستیم ای پدر
    از قحط رستیم ای پدر امسال ارزانی است این

    ای مطرب داووددم آتش بزن در رخت غم
    بردار بانگ زیر و بم کاین وقت سرخوانی است این

    مست و پریشان توام موقوف فرمان توام
    اسحاق قربان توام این عید قربانی است این

    رستیم از خوف و رجا عشق از کجا شرم از کجا
    ای خاک بر شرم و حیا هنگام پیشانی است این

    گل‌های سرخ و زرد بین آشوب و بردابرد بین
    در قعر دریا گرد بین موسی عمرانی است این

    هر جسم را جان می کند جان را خدادان می کند
    داور سلیمان می کند یا حکم دیوانی است این

    ای عشق قلماشیت گو از عیش و خوش باشیت گو
    کس می نداند حرف تو گویی که سریانی است این

    خورشید رخشان می رسد مست و خرامان می رسد
    با گوی و چوگان می رسد سلطان میدانی است این

    هر جا یکی گویی بود در حکم چوگان می دود
    چون گوی شو بی‌دست و پا هنگام وحدانی است این

    گویی شوی بی‌دست و پا چوگان او پایت شود
    در پیش سلطان می دوی کاین سیر ربانی است این

    آن آب بازآمد به جو بر سنگ زن اکنون سبو
    سجده کن و چیزی مگو کاین بزم سلطانی است این

    ***

    پیشنهاد می‌کنم این تصنیف شورانگیز را با هدفون گوش کنید و لذتش را ببرید :

    این تصنیف را دانلود کنید.

    ▫️علی‌اکبر قزوینی

  • افزایش فروش با یک روش فوق‌العاده عالی و کاربردی: تغییر گفت‌وگوی ذهنی

    افزایش فروش با یک روش فوق‌العاده عالی و کاربردی: تغییر گفت‌وگوی ذهنی

    افزایش فروش همیشه دغدغه صاحبان کسب‌وکار و فروشنده‌ها از هر صنف و نوعی است. مهم نیست شما لباس می‌فروشید، ابزارآلات، محصول آموزشی، کتاب، خدمات اینترنتی و…، در هر صورت، افزایش فروش یکی از خواسته‌ها و دغدغه‌های مهم شماست مخصوصا اگر به دلایل مختلف، فروش نسبت به قبل ــ و آنچه که همیشه معمولِ کسب‌وکار شما بوده است ــ کمتر شده یا به‌اصطلاح دچار رکود شده باشد. در این مقاله، به معرفی و تشریح یک روش عالی و کاربری برای افزایش فروش خواهم پرداخت که همین الان می‌توانید استفاده از آن را شروع کنید!

    وقتی مردم نمی‌خرند!

    اغلب افراد وقتی با این وضعیت رکود مواجه می‌شوند، معمولا نخستین چیزی که به زبان می‌آورند این است که «مردم نمی‌خرند!» طبیعی است که این گفته، در ذهن آنها هم مُدام تکرار می‌شود.

    یعنی وقتی در طول روز می‌بینند تعداد مراجعان به فروشگاه یا ‌وب‌سایت یا کسب‌وکار آنها کمتر از قبل شده، زنگ‌خور کمتر شده است و اتفاقاتی نظیر این، و از میان آنها، تعداد کسانی که در نهایت خرید می‌کنند نیز خیلی کمتر شده، شروع به یک گفت‌وگوی مخرّبِ ذهنی با خود می‌کنند: «مردم نمی‌خرند!»

    این گفت‌وگو که با خودِ ذهنی صورت می‌گیرد، وارد چرخهٔ مخربی می‌شود که به اُفت حال و انرژی می‌انجامد و این حالِ بد، موجب می‌شود که کوچک‌ترین تلاشی برای تغییر وضع موجود انجام نشود و حتی همین فروش‌های فعلی هم کمتر شود.

    چرخه مخربِ ذهنی چطور کسب‌وکار شما را زمین می‌زند؟

    فرض کنید شما فروشنده‌ای هستید که یک مغازه لباس‌فروشی کنار یکی از خیابان‌های پررفت‌وآمد دارید. قبلا هر روز افراد زیادی به فروشگاه شما «مراجعه» می‌کردند و درصد قابل توجهی از آنها هم تبدیل به «خریدار» می‌شدند. به اصطلاحِ بازاریابی، هم «ترافیک» (traffic) ورودی شما مطلوب بود و هم «نرخ تبدیل» (conversion rate) مربوطه.

    اما در وضعیت رکود، مثلا ممکن است ترافیک نصف یا یک‌چهارم یا حتی کمتر شده باشد (اگر قبلا هر ساعت ۲۰ نفر مراجع می‌آمد، الان فقط ۴ نفر مراجعه می‌کنند)، و نرخ تبدیل هم ممکن است از ۲۰ درصد به ۱۰ درصد تقلیل یافته باشد؛ یعنی اگر از ۲۰ نفر قبلی، ۴ نفر در نهایت خرید می‌کردند، الان از ۵ نفر، فقط ۰/۵ نفر خرید می‌کنند! (به عبارت دیگر، قبلا هر یک ساعت ۴ نفر خرید می‌کردند، الان هر دو ساعت فقط ۱ نفر خرید می‌کند.)

    با این حساب، میزان فروش به یک‌هشتم تقلیل یافته که این امر، روی سود تاثیر می‌گذارد و حتی ممکن است موجب شود سرپا نگه داشتن کسب‌وکار دیگر دلیل منطقی نداشته باشد. به این شکل که هزینه‌های اجارهٔ فروشگاه و پرسنل و برق و…، مساوی یا بیشتر از میزان سود شود. طبیعی است که در چنین شرایطی، یک فروشنده به این نتیجه برسد که «چون مردم نمی‌خرند، پس من هم ناچارم کارم را تعطیل کنم!»

    اما فراموش نکنیم که رسیدن به این نتیجه‌گیری، درست از همان گفت‌وگوی ذهنی (با خود و با دیگران) آغاز شد که «مردم نمی‌خرند!»

    بگردیم ریشه کاهش فروش را پیدا کنیم و آب را از سرچشمه درست کنیم!

    سعدی در یکی از بیت‌های زیبا و پرمعنای خود می‌فرماید:

    سرِ چشمه شاید گرفتن به بیل
    چو پُر شد نشاید گذشتن به پیل!

    یعنی یک جریان آب (اینجا جریانی از گفت‌وگوی مخرب ذهنی) را که می‌شد همان ابتدا با بیل در برابرش ایستاد، وقتی قوی و پرزور شود (وارد چرخه مخرب شود) دیگر با فیل هم نمی‌شود جلویش را گرفت!

    اگر در همان نقطهٔ گفت‌وگوی مخرب ذهنی، جلو آن گرفته نشود، این چرخه مثل بهمن بزرگ و بزرگ‌تر خواهد شد طوری که صاحب کسب‌وکار ممکن است مجبور شود عذر کارمندانش را بخواهد و کارش را تعطیل کند و حتی مقروض و بدهکار شود.

    یک تغییر ساده در جمله‌بندی، و آغاز رونق مجدد در فروش!

    اما چطور می‌توان آن گفت‌وگوی ذهنی را تغییر داد؟ با یک تغییر ساده در جمله‌بندی و دستور جمله. یعنی جمله را از حالت خبری، به پرسشی تبدیل کردن، و اختیار را از بیرون و عوامل بیرونی برداشتن و تحت سیطرهٔ خود درآوردن.

    ساده‌اش این است؛ جملهٔ «مردم نمی‌خرند!» را تبدیل کنیم به این: «من چه کار می‌توانم کنم که مردم بخرند (و بیشتر بخرند)؟»

    «مردم نمی‌خرند» یک جمله خبری است، اما خبری که لزوما درست نیست. این خبر، صرفا از مشاهدات برآمده اما با احساسات درونی و احتمالا ناخودآگاه جمعی و ناکامی‌های گذشته در هم آمیخته شده و مثل کوه سنگین شده است. درست‌ترش این است که گفته شود «خرید مردم کمتر شده است.» بار هیجانی و احساسی این جمله کمتر است و بنابراین، کمتر احتمال دارد که وارد چرخه مخرب شود.

    استفاده از منطق و فلسفه برای افزایش فروش!

    گام منطقی دیگر این است که با خود بگوییم حالا که خرید مردم کمتر شده است، پس این امر دلایلی دارد. یک سری از آن دلایل در اختیار من نیست، اما یک تعداد از آن در اختیار من است. من همچنان می‌توانم کاری کنم که «ترافیک» و «نرخ تبدیل» بیشتر شود. من می‌توانم کاری کنم که مشتریان قبلی، باز هم به من مراجعه کنند و بیشتر بخرند. من می‌توانم با طراحی و اعمال یک سیاست مرجوعی کالا و بازگشت پول، کاری کنم که ریسکِ خریداران در لحظهٔ نهایی کردنِ خرید و پرداخت پول، کمتر شود (و در نتیجه راحت‌تر بخرند و آمار فروش در کل افزایش پیدا کند).

    می‌بینید، به همین سادگی می‌توان توجه را از عوامل بیرونی و خارج از اختیار خود، به درون و به جایی آورد که من بر آن اختیار دارم.

    کاری که همین الان برای افزایش فروش خود می‌توانید انجام بدهید

    پیشنهاد می‌کنم اگر به افزایش فروش خود علاقه‌مندید و دغدغه جدی در این مورد دارید، این پرسش را که «من چه کار می‌توانم کنم که مردم بخرند و بیشتر بخرند؟»، روی کاغذ بنویسید (بهتر است در یک دفترچه باشد) و پاسخ‌های خود را هم بنویسید. می‌توانید در نشست‌های مختلف به این پرسش و پاسخ‌ها بپردازید. خواهید دید که از درون شما چه راه‌حل‌هایی خواهد جوشید.

    ضمنا می‌توانید کلیدواژه‌های افزایش فروش، آموزش فروش و… را در اینترنت جست‌وجو کنید و مقاله‌های مختلف، کتاب‌های خوب، محصولات و دوره‌های مرتبط با فروش و مشتری‌مداری را بیابید و از آنهایی که فکر می‌کنید می‌تواند به شما کمک کند، استفاده کنید.

    لطفا اینجا بنویسید که همین حالا برای افزایش فروش خود چه اقدامی انجام خواهید داد. تصمیم خود را بنویسید. مثلا بنویسید همین الان سراغ دفتر و قلم می‌روم برای این پرسش و پاسخ‌ها. بنویسید و همین الان متعهد شوید تا ذهن شما بداند که شما در عزم خود برای افزایش فروش، جدی هستید.

    سخن آخر

    همان‌طور که دیدید، دست ماست که به‌راحتی با تغییر گفت‌وگوی ذهنی خود و تبدیل جمله خبریِ یأس‌آور به یک جمله پرسشیِ انگیزاننده (نه انگیزشی!)، چرخه مخربِ رکود را به چرخه سازندهٔ افزایش فروش تبدیل کنیم. خاطرمان باشد: مردم همیشه می‌خرند. اگر مردم از ما نمی‌خرند، یا کالاها و خدماتمان مورد نیازشان نیست، یا آنها را به افراد اشتباهی داریم عرضه می‌کنیم، یا استراتژی‌های بازاریابی و فروش ما کارایی ندارد.

    ▫️علی‌اکبر قزوینی

  • ۱۰+۱ حقیقت درباره پرسش‌هایی که از خود می‌پرسیم

    ۱۰+۱ حقیقت درباره پرسش‌هایی که از خود می‌پرسیم

    ۱. کیفیت سوال‌هایی که از خودتان می‌پرسید، تعیین‌کنندهٔ کیفیت زندگی شماست.

    ۲. انسان‌های بزرگ، پرسش‌های بزرگ و عمیق و کلیدی از خود می‌پرسند.

    ۳. تمام پیشرفت‌های انسانی، ناشی از این بوده که یک روزی، یک جایی، یک نفر یک پرسش خوبی پرسیده بوده است.

    ۴. کنجکاوی همان پرسشگری است. کودکان جزو کنجکاوترین انسان‌ها هستند و مدام در حال پرسیدن‌اند: این چیه؟ اون چیه؟… ما هم در کودکی اینگونه بوده‌ایم. برای بازیابی روحیهٔ پرسشگری باید در عین بزرگ‌سالی، از نو کودک شویم.

    ۵. پرسش، قفل‌های ذهن ما را می‌گشاید.

    ۶. پرسش، از پاسخ مهم‌تر است. خیلی وقت‌ها پاسخ‌ یکسانی به معنای تنها پاسخ درست وجود ندارد. «من چگونه می‌توانم زندگی‌ام را بهتر کنم؟» پرسشی است که به تعداد انسان‌های روی زمین، پاسخ دارد. اما اگر از ابتدا سراغ پرسش نرویم و مدام در پی پاسخ‌های آماده باشیم، چه بسا به جای رویای خودمان، رویای دیگری یا ــ حتی بدتر از آن ــ کابوس دیگران را زندگی کنیم.

    ۷. فلسفه یعنی دانایی. یعنی عشق به دانستن. و عشق به دانستن از راه پرسشگری در قلب آدم ایجاد می‌شود.

    ۸. پرسیدن یعنی اعتراف به اینکه، به قول سهراب سپهری، «چیزهایی هست، که نمی‌دانم.» و این شجاعانه‌ترین اعترافی است که هر انسانی می‌تواند نزد خود بکند.

    ۹. در آموزش، از هر نوعی و در هر مقطعی، تلاش آموزگار و استاد به جای صرفا پاسخ دادن به پرسش‌های دانش‌پذیران، بیشتر باید معطوف به این باشد که کمک کند آنها، «درست پرسیدن» و «سوالات خوب و کلیدی و عمیق پرسیدن» را بیاموزند.

    ۱۰. پرسش همان چیزی است که باعث می‌شود ما ترمز دستی بکشیم، کنار جاده بایستیم، استراحتی کنیم و یک فنجان قهوه یا چای بنوشیم و درباره درستیِ مسیری که داریم طی می‌کنیم، تامل کنیم.

    ۱۰+۱. تا زمانی که می‌پرسیم، راهِ پیشرفتِ ما باز است.

    شما چه مواردی را می‌توانید به حقایق بالا اضافه کنید؟ اینجا بنویسید.

    ▫️علی‌اکبر قزوینی

  • تمرین کردن آیا کارِ لذت‌بخشی است؟!

    تمرین کردن آیا کارِ لذت‌بخشی است؟!

    تمرین کردن آیا قرار است که لذت‌بخش باشد؟ خیلی وقت‌ها ما این تصور را داریم که تمرین باید برای ما لذت‌بخش و خوشایند باشد، و چون تمرین را انجام می‌دهیم و می‌بینیم که بیشتر عرق ریختن و زحمت دارد تا لذت، می‌گویییم اینکه اصلا نشد ــ و ولش می‌کنیم.

    مثلا هنرجویی که در حال یادگیری نواختن گیتار است، ساعت ها باید بنشیند و گیتار را به شکل خاصی دستش بگیرد و تمرین کند. ممکن است اصلا کمرش تیر بکشد و بدنش اذیت شود، و ممکن است برای گذاشتن انگشت‌هایش روی سیم‌ها و آکورد گرفتن، به زحمت فراوان بیفتد. ممکن است یک نت را بارها و بارها غلط و بدصدل بزند تا در نهایت درست دربیاید. و همه اینها ممکن است موجب شود کلا عطای تمرین کردن را به لقایش ببخشد و گیتارش را گوشه اتاقش به عنوان دکور بگذارد که خاک بخورد.

    اگر این سناریو برای شما هم ــ نه لزوما در زمینه یادگیری گیتار، بلکه هزاران زمینه دیگر، مثلا یادگیری فروش، ایمیل مارکتنیگ، زبان جدید، برنامه‌نویسی، نوشتن کتاب، راه‌اندازی کسب‌وکار و… ــ آشناست، باید بدانید که هدف از تمرین، «سنجشِ پیشرفتِ شما» هست؛ یعنی اینکه چقدر مهارت‌هایتان در حال بهبود و بهتر شدن است. پس باید به تمرین اینگونه و از این دید، یعنی یک «معیار سنجش» نگاه کرد.

    اما اگر برعکس، به تمرین از این دید نگاه بکنیم که «چه احساسی به ما می‌دهد»، اصلا ممکن است که کلا از تمرین گریزان بشویم. و باید بدانیم که کسب مهارت و تخصص در هر کاری و در هر زمینه ای، سخت و هزینه‌بر است؛ هزینه به معنای اینکه باید وقت بگذاریم، زحمت بکشیم، عرق بریزیم، حتی پول صرف کنیم تا پیشرفت کنیم.

    تمرین، نتیجه‌بخش است نه لزوما لذت‌بخش

    «تمرین آگاهانه و با تمرکز» (deliberate practice) به شکلی که شرح دادم، عموما کاری است پر زحمت که «لذت‌بخش» نیست اما «نتیجه‌بخش» است، و این ما را به جای مهمی می‌رساند: به همین دلیل، یعنی به دلیلِ پرزحمت بودن و انرژی‌بر بودنش، حتی قهرمان‌های سخت‌جانی که در اوج مهارت حرفه‌ای‌شان در کلاس جهانی هستند، حداکثر یک ساعت می‌توانند پیوسته تمرین آگاهانه انجام بدهند. بعد از این یک ساعت تمرین فشرده و پیوسته، نیاز دارند که یک استراحت داشته باشند؛ و در طول روز کلا ۳ تا ۵ ساعت می‌توانند این شکلی تمرین کنند.

    پس اگر ما تصور کنیم که روزی ۸ یا ۱۰ ساعت این شکلی تمرین کنیم اصلا خودمان رو فرسوده خواهیم کرد. خیلی از ورزشکارها و نوازندهها بعد از این جلسات تمرینی شدید، چرتی می‌زنند یا استراحتی می‌کنند تا اینکه خستگی‌شان در برود. چون در بعضی از کارها جسم خسته می‌شود اما این تمرین با تمرکز ۱۰۰ درصدی که گفتم، ذهن را هم خسته می‌کند و این خستگی ذهنی بیشتر از ما انرژی می‌گیرد و بیشتر ما را خسته می‌کند. و در واقع همین خستگی ذهنی هست که تمرین آگاهانه و عامدانه را خیلی پرفشار و خسته کننده می کند.

    این خستگی ذهنی را ممکن است شما هم تجربه کرده باشید. من یک زمانی این را خیلی شدید تجربه اش کردم. دبیرستان بودم، فکر می کنم سوم دبیرستان بودم و امتحان المپیاد کامپیوتر بود. دقیق خاطرم نیست چند ساعت بود که ما سر امتحان بودیم، ۳-۴ ساعت یا بیشتر؛ اما بعد از آن که من برگشتم خانه، تا شب یک‌بند خوابیدم! در واقع انرژی ذهنی که من گذاشتم برای فکر کردن به آن مسائل و حل کردن آنها، چنان مرا خسته کرده بود که ۱۰-۱۲ ساعت خوابیدم تا خستگی‌اش رفع شود. پس ذهن ما خسته می‌شود و تمرینی که ما انجام می‌دهیم، بیشتر از جسمْ ذهن ما را خسته می‌کند و این خستگی ذهنی نیاز به استراحت برای بازیابی انرژی دارد تا بتوانیم دوباره حرکت کنیم. و طبق تعبیری که در دوره سخت‌جان‌ها استفاده کرده‌ام، نیازمند تجدید انرژی هستیم تا دوباره سوار تردمیل بشویم و بخواهیم که دوباره این فرایند را انجام بدهیم.

    تمرین در بازه‌های کوتاه و مشخص

    این موضوع را در ماجرای رسیدن به قطب شمال هم می‌توانیم ببینیم که در کتاب رایگان «تنها سخت‌جان‌ها به هدف می‌رسند» درباره‌اش نوشته‌ام و آنجا به‌تفصیل می‌توانید بخوانید. خلاصه‌اش اینکه دو گروه بودند که می خواستند به قطب شمال برسند، یک گروه هر روز فقط یک تعداد کیلومتر مشخصی را حرکت می‌کردند و بعد از آن حتما استراحت می‌کردند، اما گروه دیگر تا حدی که می‌توانست به خودش فشار می‌آورد که برود. و در نهایت گروه اول به قطب شمال رسید و توانست برگردد اما گروه دوم هرگز نتوانست برگردد و در راه برگشت تلف شدند، چون خستگی و فرسودگیِ بیش از حد دیگر توان ادامه حرکت را از آنها گرفته بود. پس طی دوزها و بازه‌های مشخص و پیوسته کار بکنیم و بیشتر از آن مقداری که توان داریم، از خودمان کار نکشیم تا این امر بتواند به طور پیوسته و مستمر ادامه داشته باشد.

    یک نکته جالب دیگر هم این است که اجراکنندگان سطح جهانی مثلا بازیگری در سطح جهان یا بازیکن یا نوازنده‌ای در سطح جهانی، وقتی که بازنشسته می‌شوند دیگر به آن شکل قبلی و به آن شدت و زمان قبلی تمرین نمی‌کنند. و این موضوع باز هم نشان می‌دهد که اگر تمرین کردن به این شکل ذاتا خوشایند بود آنها بعد از بازنشستگیِ حرفه‌ای بازهم به آن شکل تمرین ادامه می‌دادند.

    بنابراین خاطرمان باشد که تمرین کردن قرار نیست ذاتا لذت‌بخش باشد بلکه قرار است نتیجه‌بخش باشد؛ و اهمیتِ تمرین و آن کیفیتِ تمرین با میزان نتیجه‌اش سنجیده می‌شود نه با اینکه چه احساسی نسبت به تمرین داریم.

    آنچه خواندید برگرفته از آموزش‌های دوره سخت‌جان‌ها است. برای آشنایی با این دوره و شرکت در آن لطفا اینجا را کلیک کنید.

    ▫️علی‌اکبر قزوینی

  • یک دلیل مهم که چرا اهمال‌کاری می‌کنیم (و راه برون‌رفت از آن)

    یک دلیل مهم که چرا اهمال‌کاری می‌کنیم (و راه برون‌رفت از آن)

    اهمال‌کاری یا به تعویق انداختن کارها، شاید بزرگ‌ترین عاملی است که موجب می‌شود زندگی ما در چرخهٔ روزمرّگی گیر کند، و باعث می‌شود ما دچار روز-مرگی شویم و دستمان از تحقق رویاهایمان کوتاه بماند. برای اهمال‌کاری و برون‌رفت از آن، دلایل و راهکارهای زیادی را می‌توان عنوان کرد؛ اما احساس می‌کنم تا زمانی که ما به «ریشه» نپردازیم و مدام در پی و درگیر مصداق‌ها باشم، باز دچار اهمال‌کاری خواهیم شد.

    مُسکن یا درمان ریشه‌ای؟

    یعنی مثل این است که سرمان درد می‌کند و ما به جای اینکه در پی درمان آن، تغییر سبک زندگی‌مان، بازنگری در شیوه تغذیه‌مان و در پی گرفتنِ تحرک و ورزش باشیم، مدام با خوردن قرص‌های مُسکّن درد را موقتا از یاد ببریم. گاهی مسکنِ ایرانی جواب نمی‌دهد و می‌گوییم استامینوفن‌ها و ژلوفن‌های ایرانی پُرِ گچ هستند 🙂 می‌رویم سراغ خارجی‌ها، ادویل و تایلنولِ آمریکایی؛ اما مسکن در نهایت مسکن است. یکی قوی‌تر و اثرگذارتر از آن یکی، اما هیچ‌کدام از آنها قادر به یافتن ریشه و درمان آن نیست.

    البته باز هم گاهی مسکن لازم است!

    یک نکته مهم را پیش از ادامه بگویم که حتی در صورت یافتن ریشه و درمان آن، باز هم ممکن است گاهی به هر دلیلی دچار سردرد شویم، یا در خصوص موضوع مورد بحث ما، حتی اگر ریشه اهمال‌کاری را هم یافته آن را برطرف کنیم، باز هم به دلیل طبعِ مغزِ آدمی (که فقط در پی آسایش، حفظ وضع موجود و صرف کمترین انرژی است)، و احیانا مراوده با افراد دیگر که به درجات دچار اهمالکاری هستند، همچنان ممکن است گاه و بیگاه دچار تعلل و سستی در انجام کارها شویم.

    پس همان‌طور که قرص‌های مسکن به‌اصطلاح over the counter هستند و بدون نسخه فروخته می‌شوند (و در هر خانه‌ای معمولا پیدا می‌شوند و اغلب ما هرازگاهی از آنها برای تسکین درد خود استفاده می‌کنیم)، تکنیک‌های مختلف برای رفع اهمالکاری هم همچنان کارایی خود را دارند.

    اما شناخت ریشه و تلاش برای درمان آن، احتمال اهمال‌کاری‌های بعدی و تعدد آنها را خیلی کمتر خواهد کرد. بنابراین ارزش دارد که وقت بگذاریم و ریشه اهمال‌کاری را بشناسیم.

    ریشه اصلی اهمال‌کاری چیست؟

    تجربه و مطالعه به من نشان داده که ریشه و اصل و اساس اهمال‌کاری این است که ما در ناخودآگاه خود و در عمیق‌ترین دهلیزهای ذهن‌مان می‌پنداریم «کاری که قرار است برای انجامش خودمان را به زحمت بیندازیم، ارزش‌اش را ندارد.» این امر مخصوصا برای ما ایرانی‌ها حادتر است. اما چرا؟

    ممکن است شما صاحب یک کسب‌وکار باشید. تلاش فراوان کرده‌اید تا یک بیزینس مفید و خوب و سودده را راه‌اندازی کنید و تازه آن را از آب و گل درآورده‌اید که می‌بینید ای دل غافل! دلار سه یا چهار برابر شد و شما باید سه برابرِ قبل زحمت بکشید و تازه سودتان هم از قبل، کمتر شود. طبیعی است که قوی‌ترین و سخت‌جان‌ترین و سرسخت‌ترین آدم‌ها هم در این وضعیت، شل می‌شوند.

    قرار است با مشتریان تازه تماس بگیری، بازاریابی انجام بدهی، محصولات جدید تولید کنی، برای فروختن و سرویس‌دهی به مشتریان قبلی کار کنی… اما قیمت دلار و نوسان‌های اقتصادی ــ که هیچ‌کدام هم دستِ تو و تقصیرِ تو نبوده است ــ عین شمشیرِ داموکلسی بالای سرت تاب می‌خورد و امانِ تو را می‌بُرد. آنقدر بی‌رمقی که حتی صبح حال نداری از جایت بلند شوی. و در نتیجهٔ این حالِ بد، مدام کارهایی را که می‌دانی اوضاع مالی‌ات را حداقل در حدی نگه می‌دارد که اموراتت بگذرد و دست جلو کسی دراز نکنی، به تعویق می‌اندازی.

    می‌دانی حتی احتمالش هست که برخی کارها، حتی در این شرایط، موجب سود سرشاری برایت شود، می‌دانی که رقبایت هم دست روی دست گذاشته‌اند و نظاره‌گر اوضاعند، اما باز هم حالش را نداری.

    با خودت می‌گویی اگر نشد چه؟ اگر این همه زحمت کشیدم و باز هم یک زلزله و طوفان و سونامی آمد و تمام زحماتم را عینِ پشگلِ گوسفند شُست و بُرد چه؟ پس اهمال می‌کاری 🙂 شل و وارفته می‌نشینی و کارهایت را به تعویق می‌اندازی.

    و می‌دانی چیست؟ حالت که از قبل خراب بوده، این به تعویق انداختن‌های مکرر هم حالت را هر چه بدتر می‌کند.

    اما چاره چیست؟ چطور می‌شود از این چرخهٔ منحوس بیرون آمد؟

    می‌خواهم یک حقیقت مهم را با شما در میان بگذارم. امیدوارم شش دانگ حواس‌تان جمع باشد و با دقت به ادامه مطلب توجه کنید.

    تمام آن حرف‌ها و استدلال‌هایی که خیلی هم منطقی به نظر می‌رسند (اینکه زحمت بکشم و باز هم به نتیجه نرسم چه؟… ارزشش را ندارد…)، اینها همه حرف‌های «ذهن» شماست. حرف‌های خودِ حقیقیِ شما نیست.

    ممکن است اعتراض کنید که ذهن من، همان خودِ من است. ممکن است از دکارت وام بگیرید که گفته بود «می‌اندیشم پس هستم.» اما خبر مهمی باید به شما بدهم: شما اندیشه‌تان نیستید. شما فکر و ذهن‌تان نیستید. شما بدونِ اندیشیدن، بدون فکر کردن، هم «هستید». هستی و بودنِ شما بسته و وابسته به فکر و ذهن شما نیست. در حقیقت، شما «ناظر» اندیشه‌هایتان و «آگاه» (aware) به آنها هستید.

    …گردن بزن اندیشه را

    برای فهم بهتر این موضوع، اینطور تصور کنید که یک کپی از شما، در درون شما وجود دارد. حالا آن نسخهٔ کپی را از درون خودتان بیرون بکشید و کنار خودتان قرار بدهید. اگر در طی روز آگاهانه او را نگاه کنید، متوجه خواهید شد که مدام چانه‌اش کار می‌کند. یک‌ریز در حال حرف زدن و غرغر کردن و مزخرف‌گویی است. گاهی وقت‌ها عصبانی می‌شود و داد می‌کشد و می‌خواهد خرخرهٔ همه را بجود. گاهی سر ذوق و شوق است و می‌خواهد همهٔ عالم را بغل کند. معمولا تعادل ندارد. و ساکت هم نیست.

    غم و شادی برِ عارف چه تفاوت دارد

    اما آن خودِ حقیقیِ شما، که شاهد و ناظر بر این خودِ ذهنیِ موهومی و به او «آگاه» است، دچار این نوسان‌ها نمی‌شود. او فقط هست، و در بودنِ خود شاد است.

    مست بگذشت و نظر بر منِ درویش انداخت

    تمام تلاش ما باید این باشد که این خودِ حقیقی را از اسارتِ ‌آن خودِ موهومی آزاد کنیم.

    بردهٔ ذهن یا اربابِ ذهن؟

    اگر ما از دست ذهن‌مان آزاد و رها باشیم، به جای اینکه ما برده او باشیم و او ارباب ما، ما فرمانده او خواهیم بود و او خدمتگزار امین ما. در چنین وضعیتی، ذهن می‌شود غول چراغ جادوی ما.

    ذهن، قدرت‌های بی‌نظیری دارد، به دقت و سرعت می‌تواند فرمان‌های ما را اجرا کند؛ و اگر فرمان‌های خوب به او بدهیم، زندگی ما روز به روز بهتر می‌شود. در آن صورت، از کمند گذشته و آینده هم رها می‌شویم. به جای اینکه مدام به ناکامی‌های گذشته و به ابهام‌های آینده فکر کنیم (و اینگونه فکر و ذهن‌مان را به‌واقع «مسموم» کنیم)، کاری را که باید، در لحظهٔ الان (لحظهٔ جاوادنهٔ اکنون یا به قول فلیسوف و الهی‌دانِ حکیم انگلیسی، سِر آلن واتس، eternal now) انجام می‌دهیم.

    و به شما قول شرف می‌دهم که انجام کار، انجام کاری که می‌دانی باید انجامش بدهی، همین الان و بدون در افتادن به دام وسواس و کمال‌گرایی، حالت را خوب که نه، عاااااااااااااالی می‌کند!

    یک تکنیک کاملا علمی و کاربردی برای درمان ریشه‌ای اهمال‌کاری

    همان‌طور که پیش‌تر نوشتم، «ذهنِ» ماست که مانع می‌تراشد و موجب اهمالکاری ما می‌شود. ذهن ماست که دشواری‌ها و به نتیجه نرسیدن‌های گذشته را برای ما بولد (برجسته) می‌کند و ما را از ابهامِ آینده می‌ترساند؛ و اینگونه به ما القا می‌کند که تلاش‌هایمان ارزشی نخواهد داشت.

    برای ساکت کردن ذهن، باید سخت‌جانانه یک روتین (آداب) موثر را در زندگی پیاده کرد. من اسمش را گذاشته‌ام «حضور در معبد شخصی». این تکنیک اصلا رنگ و بوی مذهبی ندارد و شما باورمند به هر آیینی که باشید، می‌توانید آن را انجام بدهید.

    حضور در معبد شخصی

    روشش این است که هر صبح (بهتر است صبح باشد که هنوز انرژی‌های درونی ما با دنیای بیرون ترکیب و مخلوط نشده است)، پس از بیدار شدن و نظافت شخصی و احیانا خوراکی خوردن، آرام در گوشه‌ای بنشینید (بهتر است یک گوشه خاص را انتخاب کنید، مثل یک جور محراب عبادت) و دست‌کم ۱۵ دقیقه چشم‌هایتان را ببندید، سکوت کنید و ناظر افکار خود باشید. به نفس کشیدن‌های خود، به دم و بازدم خود، توجه کنید. اگر فکرتان خواست به سمتی برود، شما با آن فکر نروید، درگیرش نشوید؛ فقط مثل ابری که در آسمان می‌گذرد و شما نگاهش می‌کنید، به فکرهایتان نگاه کنید.

    می‌توانید پیش از انجام سکوت، تسبیح بزنید و ذکرهای مثبت بگویید (مثل «من خودم را دوست دارم»، «من دوست‌داشتنی هستم»، «من می‌توانم»، «من راه‌حل هر مسئله‌ای را در هر حالی پیدا می‌کنم»، «هر آنچه که برای من پیش می‌آید خیر است»، «من شاد حقیقی هستم» و…). و می‌توانید پس از سکوت، چند خطی کتاب‌های انگیزش‌آفرین، دارای بار معنوی، شعرهای خوب و جان‌فزا و… بخوانید. و می‌توانید بعدش بروید ۱۰-۲۰ دقیقه‌ای قدم بزنید و زندگی را، بدون قضاوت، «تماشا کنید». آدم‌ها و گربه‌ها و گل‌ها و درخت‌ها و ابر و آسمان و باد و خورشید و… را ببنید، شاهد و ناظر آنها و به وجودشان آگاه باشید؛ درست همان‌طور که به وجود «ذهن» خود آگاه هستید.

    رسانه‌ها تعطیل!

    مهم و بسیاااااااااااااااار مهم است که تا پایان این روتین، سراغ گوشی خود، سراغ کامپوتر، سراغ اینترنت و سراغ تلویزیون و خبر و روزنامه و امثال اینها نروید. به شما قول می‌دهم اگر فقط ۲۱ روز این روتین را انجام بدهید، حالتان چنان عالی خواهد شد که کل روز را به شوق حضور در معبد شخصی خود در صبح فردا طی خواهید کرد 🙂 و البته اثرات خوب این تمرین، از همان چند روز اول نمایان خواهد شد.

    آیا وقت می‌کنم هر صبح این کارها را انجام بدهم؟

    ممکن است شما بگویید من صبح که بیدار می‌شوم، فرصتی برای این کارها ندارم. پاسخ این است که باید زودتر از خواب بیدار شوید. اگر بتوانید ۵ صبح بیدار شوید که عالی است. شرطش این است که شب‌ها زودتر بخوابید و یکی دو ساعت پیش از خواب نیز رسانه‌ها را تعطیل کنید.

    به خاطر داشته باشید که اغلبِ آدم‌های موفق، صبح‌های خیلی زود از خواب برمی‌خیزند؛ و مهم‌تر از آن، زمان صبحگاهی خود را صرف اموری ارزشمند و عمیق و معنادار می‌کنند. اینطور است که وقتی دیگران تازه بیدار شده‌اند، آنها به‌تعبیری دوش جسمی و جانیِ خود را گرفته‌اند و آماده‌اند با شوق و انرژی، وارد جریان زندگی شوند

    تو ز خویشتن بُرون آ!

    اگر تا اینجا مقاله را خوانده باشید، متوجه شده‌اید تا حد زیادی دست خود ماست که حال خودمان را خوب نگه داریم و به این شکل، از اهمالکاری و سستی و به تعویق انداختن کارها، در امان بمانیم. وقتی ما به خودمان ــ خود حقیقی‌مان ــ وصل باشیم، چنان انرژی‌ای خواهیم داشت که اهمال‌کاری اصلا فرصت عرض اندام پیدا نخواهد کرد.

    یک نکته دیگر هم اینکه اگر بارها شکست خورده‌اید و احساس می‌کنید زحماتتان هدر رفته، بدانید و آگاه باشید که این امر فقط برای شما پیش نیامده است. برای خیلی‌های دیگر هم پیش آمده و خیلی‌ها هم با سربلندی از این شرایط عبور کرده و به موفقیت‌های خیره‌کننده رسیده‌اند. یکی از آنها، موسس شرکت خودروسازی هوندا در ژاپن است که داستان او را در فایل آموزشی «در شرایط سخت و دشوار چگونه شکوفا شویم؟» تشریح کرده‌ام.

    و کلام آخر، بیتی از شعرِ درخشانِ استاد دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی:

    ز بُرون کسی نیاید چو به یاریِ تو اینجا
    تو ز خویشتن بُرون آ، سپهِ تتار بشکن!

    پیشنهاد می‌کنم این شعر زیبا و سراسر شور را با صدای زنده‌یاد حبیب گوش کنید و لذت ببرید:

    ▫️علی‌اکبر قزوینی

  • توییتر رشد فردی، راهی نو و متفاوت برای نوشتن در توییتر

    توییتر رشد فردی، راهی نو و متفاوت برای نوشتن در توییتر

    با توییتر، از همان اوایل که راه افتاده بود، آشنا بودم. اما هیچ وقت تکلیف خودم را با این شبکه اجتماعی نتوانستم روشن کنم. دقیقا مشخص نبود که چه استفاده مفیدی از آن می‌توان کرد.

    اوایل، در آن کادر خالی که باید توییت را تایپ کنی، نوشته بود: ?What are you doing یعنی که «در چه کاری؟» خب اینکه برفرض من در حال شام خوردن یا کتاب خواندن باشم چه دخلی به دنیا و دیگران دارد؟

    از همان موقع البته، عده‌ای شروع کردند نک و نال. حرف‌هایی را که بهتر بود در ذهن خود نگه می‌داشتند یا روی کاغذ می‌نوشتند و دور می‌ریختند و به هر ترتیب، حرف‌هایی نبود که برای دیگران مفید باشد، آوردند نوشتند در توییتر. آن فرمت خاص توییت‌نویسی و محدودیت تعداد کارکترها هم باعث می‌شد عده‌ای پتانسیل‌های این شبکه را در جملات قصار نویسی، نادیده بگیرند و به جای خلاقیت، همین حرف‌های مفتکی و زرتکی را آنجا خالی کنند.

    بعدا توییتر آن عبارت سوالی را به ?What’s happening (چه خبره؟) تغییر داد. این بار هم تغییر عمده‌ای رخ نداد. عده‌ای شروع کردند به نوشتن اخبار روز، نک و نال از اخبار روز، یا باز خبر دادند از اخبار کارهای روزانه خودشان که عموما چیز مفیدی در آن نبود.

    کم‌کم، پای رسانه‌ها و بعد سیاستمدارها و سلبریتی‌ها هم به این شبکه باز شد. البته سلبریتی‌ها، به دلیل متن‌محور بودن توییتر، کمتر سراغ آن آمدند و اینستاگرام را به گند کشیدند. اما حضور آن همه لینک خبری و تحلیل‌های سیاسی و حرف‌های صدمن یک غاز، همچنان توییتر را محلی نادلچسب نگه داشته بود.

    چند باری سعی کردم نکات انگیزشی و حرف‌های مفید در توییتر بنویسم. اما مشتری نداشت. حلقه‌ای از یارانِ همراه و همدل نبود که توییت‌ها را ببیند و بخوانند و لایک کنند و بازنشر کنند و بال پرواز بدهند که به دست خریدارانش برسد.

    تا اینکه…

    همین اواخر، متوجه کانالی به نام توییتر رشد فردی در تلگرام شدم. یکی از پست‌هایش را شاهین کلانتری در کانالش فوروراد کرده بود؛ و از آنجا من هم رفتم عضو این کانال جدید شدم. قبلا کانال‌های دیگری در تلگرام دیده بودم که خوشمزگی‌های ایرانی‌جماعت (و کاربرانِ همگی مستعارنام) در توییتر را در کانال‌هایی در تلگرام جمع و بازنشر می‌کردند، اما این یکی فرق داشت. حرف‌هایش از آن جنس بود که من می‌پسندیدم. و دیدم که در توضیحات کانال نوشته شده، توییت‌هایتان را با هشتگ #توییت_نویس در توییتر منتشر کنید تا در این کانال بازنشر شود.

    همان موقع، دستی به سر و روی اکانت خاک‌گرفتهٔ توییترم کشیدم، و نخستین #توییت_نویس هایم را منتشر کردم.

    کانال توییتر رشد فردی، در این لحظه که من دارم این مطلب را می‌نویسم، بیش از ۲۰۰ عضو دارد و جنبش #توییت_نویس، که به همت شاهین کلانتری، جعفر کریم‌نژاد و اعضای مدرسه نویسندگی راه افتاده است، هر روز خوانندگان و نویسندگان بیشتری را در توییتر جذب می‌کند.

    اما برای نوشتن و نشر #توییت_نویس قرار نیست کسی عضو جایی باشد. فقط کافی است حرف‌هایی داشته باشد که ارزش نوشتن و خواندن و بازنشر را داشته باشند. نه از جنس سیاست، نه از جنس روزمرگی، نه از جنس ناله و بدبختی و نه از جنس هر حرف کم‌ارزش دیگری. شما هم اگر می‌خواهید در زندگی خودتان و دیگران تغییرات مثبتی ایجاد کنید، به این جنبش بپیوندید 🙂

    ▫️علی‌اکبر قزوینی

  • ۱۵+۱ حقیقت درباره پول

    ۱۵+۱ حقیقت درباره پول

    ۱. رسیدن به خیلی چیزها در زندگی، بدون پول شدنی اما بسیار زمان‌بر است. پول، مثل جریانِ خونِ تازه در رگ‌های زندگی است.

    ۲. پول می‌تواند خوشحالی بخرد. اگر پول داری و خوشحال نیستی، بلد نیستی پولت را در جای درست خرج کنی.

    ۳. اگر پول به قدر کافی داری اما فراغ وقت و خاطر برای لذت بردن از پولت نداری، زندگی‌ات یک مشکل اساسی دارد.

    ۴. پول، یکی از مراتب تجلیات قدرت خدا در جهان فیزیکی است. صاحب پول، صاحب مرتبه‌ای از قدرت الهی است.

    ۵. پول، یکی از برکات زندگی است.

    ۶. پول یکی از ستون‌های زندگی شاد و سعادتمند در این دنیاست.

    ۷. با داشتن پول، بسیاری از مشکلات زندگی هرگز رخ نمی‌دهند.

    ۸. تنها چیزی که پول را بی‌برکت می‌کند، تحصیل آن از راه‌های نادرست است.

    ۹. در این جهان، محدویتی برای تحصیل پول نیست. اما اگر زندگی‌ات فاقد اولویت‌بندی باشد و ارزش‌های اصیل‌ات را نشناخته باشی، چاهِ بی‌انتهایِ پول‌خواهی، تو را به درون خود خواهد کشید و اصلی‌ترین عامل ناشادی‌ات خواهد بود.

    ۱۰. پول، پول می‌آورد. این فکت، تضادی با این حقیقت ندارد که فکر خلاق هم پول می‌آورد.

    ۱۱. بخش جذابی از زندگی انسان تازه پس از فراغت مالی آغاز می‌شود.

    ۱۲. رسیدن به فراغت مالی یکی از متعالی‌ترین هدف‌های زندگی است.

    ۱۳. وقتی جیب‌ات و حساب بانکی‌ات پُرِ پول است، آسمان هم آبی‌تر است و گنجشک‌ها هم قشنگ‌تر می‌خوانند 🙂

    ۱۴. آنچه شیران را کند روبه‌مزاج
    احتیاج است احتیاج است احتیاج

    ۱۵. تلاش لزوما موجب پولداری نمی‌شود، اما تلاشی برای تحصیل پول نکردن قطعا موجب بی‌پولی است.

    ۱۵+۱. میزان پولی که وارد زندگی‌ات می‌شود، به باور/تلاش تو و خواست او بستگی دارد. گاهی لازم است دوران‌هایی از بی‌پولی/فشار مالی را تجربه کنی تا به حقیقتی والاتر نائل شوی.

    شما چه مواردی را به ۱+۱۵ حقیقت بالا می‌توانید اضافه کنید؟ اینجا بنویسید…

    ▫️علی‌اکبر قزوینی

  • ۱۰ حقیقت درباره اهمال‌کاری

    ۱۰ حقیقت درباره اهمال‌کاری

    ۱. اهمال‌کاری روح را می‌خراشد و جان را می‌فرساید. اهمال‌کار از خویشتنِ خویش در عذاب است.

    ۲. اهمال‌کار در حقیقت عجول است، چون انتظار دارد در نخستین گام به نتیجه برسد. او اهمال‌کاری می‌کند تا با واقعیت زندگی رویارو نشود.

    ۳. اهمال‌کار ۹۰ دقیقه را تلف می‌کند و تازه به وقت اضافه که می‌رسد درمی‌یابد چه فرصت‌هایی را از دست داده!

    ۴. اهمال‌کاری از جملهٔ موجبات ناشادی است.

    ۵. پادزهر اهمال‌کاری، فقط و فقط اقدام است.

    ۶. اهمال‌کار، در خیال خام آینده، حال را از کف می‌دهد. اهمال‌کار همواره می‌خواهد در آینده به جایی برسد، اما نمی‌داند رمز رسیدن به هر جایی و هر چیزی در آینده، اقدامی هرچند کوچک و جزئی و ناچیز در لحظهٔ حال است.

    ۷. اهمال‌کاری جُرم نیست؛ نوعی عارضه است. و راه درمانش، حضور کامل در لحظهٔ حال و اقدام‌های قطره‌چکانی است.

    ۸. گاهی اهمال‌کاری ناشی از تعدد افکار و برنامه‌ها، و ناتوانی در اولویت‌بندی آنهاست. قانون ۲۰/۸۰ در این مورد بسیار کمک‌کننده خواهد بود.

    ۹. اهمال‌کار، تنبل نیست. انسانی سرشار از ایده و‌ خلاقیت است که در چنبرهٔ وسواس و کمال‌گرایی گیر افتاده و از راز اقدام‌های کوچک بی‌خبر است.

    ۱۰. اهمال‌کاری، زندگی را از لذت تهی می‌کند.

    شما چه مواردی را به ۱۰ حقیقت بالا می‌توانید اضافه کنید؟ اینجا بنویسید…

    ▫️علی‌اکبر قزوینی