برچسب: یادداشت‌های علی

یادداشت‌ها و دیگر محتواهای آموزشیِ کافه کوچینگ، به قلم و تولیدشده توسط علی‌اکبر قزوینی را در این بخش می‌توانید بخوانید.

  • وقتی ترس از منطق قوی‌تر است

    وقتی ترس از منطق قوی‌تر است

    چند روز پیش به «واندرلَند» (Wonderland) یا سرزمین عجایبِ کانادا در تورنتو رفته بودم؛ جایی بزرگ پر از وسایل بازی در مقیاسی بسیار فراتر از شهر بازی که قدیم‌ها نزدیک پارک وی بود. یکی از چیزهایی که دوست داشتم حتماً سوار شوم، ترن هوایی بود که در انگلیسی به آن roller coaster می‌گویند. و یکی از ترن هوایی‌های این واندرلند، در کانادا اولین است و در دنیا هشتمین: از لحاظ ارتفاع (بلندی) و مسافت (یا طویل بودن).

    با گروهی از دوستان بودیم و البته همه از یک میزان شجاعت برخوردار نبودند. برای همین تصمیم گرفتیم با بازی‌های دیگر «دست‌گرمی» کنیم و بعد سراغ این «هیولا» برویم؛ که اتفاقاً هم نامش «لِویاتان» (Leviathan) است که برگرفته از هیولایی دریایی است که در کتاب‌های عهد عتیق به آن اشاره شده است.

    قبل از مواجهه با این هیولا، خودم را خیلی شجاع تصور می‌کردم…

    قبل از مواجهه با این هیولا، خودم را خیلی شجاع تصور می‌کردم؛ طوری که همیشه فکر می‌کردم می‌توانم سراغ «بانجی جامپینگ» یا کایت سواری و امثال اینها بروم. اما زمانی که سوار «لویاتان» شدم همۀ این تصورات به هم ریخت. ترن هوایی سوار بر شیبی حدود ۴۵ درجه، تا ارتفاع ۹۳ متری بالا رفت. وقتی به منظرۀ اطراف نگاه کردم، دلم هُرّی پایین ریخت. کل واندرلند و وسایلش در ابعاد کوچک پیدا بودند، سقف خانه‌ها و ماشین‌های پارک‌شده در پارکینگ را می‌شد دید و همۀ اینها در حالی بود که فقط یک محافظ جلو هر نفر بود (جلو شکم هر نفر) و شانه‌ها و بالاتنه کامل آزاد بود.

    …در آن لحظه، کاملاً احساس می‌کردی که در حال سقوط هستی…

    وقتی ترن هوایی به نوک قله رسید، اوج هیجان بود. ناگاه لویاتان از شیب ۸۰ درجه‌ای (که تقریباً ۹۰ درجه یا کاملاً عمودی به نظر می‌رسید) به سمت پایین سرازیر شد و با سرعت نزدیک به ۱۵۰ کیلومتر در ساعت، ما را به سمت زمین برد. در آن لحظه، کاملاً احساس می‌کردی که در حال سقوط هستی. حتی کامل از صندلی جدا می‌شدی و احساس می‌کردی باید با دست‌هایت محکم میله‌های محافظ را بچسبی تا سقوط نکنی. در آن موقعیت، هر فکری و هر حساب و کتابی کنار رفته بود، کنترل بدن کاملاً به ناهشیار سپرده شده بود، و همه چیز فقط در خدمت «بقا» و زنده ماندن بود. فقط می‌توانستی جیغ بزنی؛ و این جیغ زدن هم کاملاً غیرارادی بود.

    و همۀ‌ اینها در حالی بود که خیلی‌ها دست‌هایشان را آزاد روی هوا گرفته بودند و می‌خندیدند. واقعیت این بود (و می‌دانستی) که همه چیز محاسبه‌شده است و محافظ صندلی با اینکه تمام بدن را نپوشانده،‌ طوری طراحی شده که محال است شخص از صندلی جدا شود و بیرون بیفتد. محکم نگه داشتن میله‌ها فقط یک واکنش روانی بود. اما ذهن منطقی یا هشیار، در آن وضعیت آنقدر قدرت نداشت تا اجازه بدهد بتوانی دست‌هایت را آزاد کنی. واقعاً احساس می‌کردی با آزاد کردن دست‌ها، در یکی از این سقوط‌های آزاد یا گردشِ ترن هوایی در پیچ‌های تندِ مسیر، به بیرون پرتاب خواهی شد!

    خلاصه آن سفر، که تمام‌نشدنی به نظر می‌رسید، بعد از حدود سه و نیم دقیقه و طی بیش از یک و نیم کیلومتر مسافت، به انتها رسید. وقتی از لویاتان پیاده شدم و پایم روی زمینِ سفت قرار گرفت، دو فکر از ذهنم گذشت:

    ۱. غریزۀ بقا در آدمی چقدر قوی است. خیلی قوی‌تر از چیزی که در شرایط عادی و معمولی به فکر انسان می‌رسد. و همین غریزه است که نسل آدمی را طی ده‌ها هزار سال حفظ کرده است. و این غریزه، که تحت کنترل سیستم ناخودآگاهِ بدن است، وقتی انسان در شرایط حاد قرار بگیرد، فکر هشیار را کنار می‌گذارد تا بتواند کار خودش را بکند. برای همین است که اگر ترسْ بیش از حد تحمل فرد شود، این سیستم فرد را بیهوش می‌کند (فکر را خاموش می‌کند) تا بدون دخالت آن بتواند کار خودش را انجام بدهد.

    …همۀ‌ اینها در حالی بود که خیلی‌ها دست‌هایشان را آزاد روی هوا گرفته بودند و می‌خندیدند…

    ۲. باورهای ما (که در ناخودآگاه جا دارند) چقدر قوی‌تر از منطق و استدلال ما هستند. با اینکه عقل حسابگرِ مبتنی بر منطق و استدلال به من می‌گفت حتی با رها کردن دست‌هایم هم کاملاً در صندلی جا خواهم داشت و امن هستم، و حتی با اینکه سند و گواهِ زندۀ این استدلال را می‌دیدم (کسانی که دو دست خود را با خوشحالی بالا گرفته بودند) اما باز هم ترسِ من که ریشه در تجربه‌های زندگی،‌ حرف‌های دیگران و… داشت، نمی‌گذاشت حتی فکر جدا کردن دست‌هایم از میله‌های محافظ به ذهنم خطور کند.

    و فکر کردم این نکتۀ دوم،‌ چقدر در حیطه‌های دیگر زندگی هم کاربرد دارد. ترس‌هایی که واقعاً ترس نیستند، هراس‌های خودساختۀ ما هستند،‌ اما آنقدر قوی‌اند که نمی‌گذارند حتی با اینکه منطق می‌گوید موفق می‌شویم و با اینکه موفقیت دیگران را هم می‌بینیم، پیش برویم. در جا می‌مانیم چون می‌ترسیم. اقدام نمی‌کنیم چون هراس داریم.

    من از عمد سوار لویاتان شدم چون می‌خواستم بر بزرگ‌ترین هیولای واندرلند غلبه کنم. اقدام کردم و پیروز شدم. به ناخودآگاهم نشان دادم که هراس‌اش بی‌دلیل بوده است. و مطمئنم که بخشی از آن هراس فرو ریخت. شاید باز هم سوار این ترن هوایی شوم. هر بار، بخشی دیگر از آن هراس می‌ریزد تا زمانی که ذهن من باور کند ناامنی‌ای در این قضیه نیست.

    اینجاست که اهمیت این گفتۀ خردمندانه، که از استادم محمود معظمی آموخته‌ام، بیشتر نمایان می‌شود: «نمی‌گویم نترس؛ بترس و اقدام کن!»

    برخی نکات قابل تأمل

    ۱. در این ترن هوایی و خیلی دیگر از وسایل وحشتناکِ واندرلند، کودکان کم‌سن را می‌دیدی که با خوشحالی سوار شده‌اند. این واقعیت نشان می‌داد که چقدر ترس‌های ما بزرگسالان نابجا است؛ و چقدر هراس‌هایی که ناخواسته در دوران کودکی وارد ذهن ناهشیار ما شده، در بزرگسالی هم گریبان‌گیرمان است.

    ۲. شنیده‌ام که ورزش‌هایی مثل بانجی جامپینگ (پرش از ارتقاع در حالی که فقط کابلی محافظ به بدن وصل است) برای مدیران شرکت‌های بزرگ (یا همان CEOها) توصیه می‌شود. پرش ارادی از ارتفاع، واقعاً کار دشواری است؛ انسان باید ریسک کند. و مدیران شرکت‌های بزرگ هم باید ریسک کنند؛ از منطقۀ امن و ده نمک خود خارج شوند تا بتوانند نوآوری کنند. و احتمالاً بانجی جامپینگ و ورزش‌های مشابه، به آنها کمک می‌کند تا بتوانند توان ریسک‌پذیری خود را بالا ببرند.

    ۳. پیش از انجام هر کاری که با هیجان و ترس زیادی همراه است، حتماً باید از سلامت عمومی بدن و کارکرد درست اعضا به‌ویژه قلب مطمئن شد. اگر مشکلاتی در سلامتی دارید یا اگر احساس می‌کنید خیلی می‌ترسید طوری که ممکن است از ترس غش کنید، پیشنهاد می‌کنم حتماً با پزشکان متخصص مشورت کنید.

    ▫️علی‌اکبر قزوینی

  • ۸ نکته برای این‌که چرا بهتر است «کتاب خواندن» را در برنامۀ روزانۀ خود قرار دهید

    ۸ نکته برای این‌که چرا بهتر است «کتاب خواندن» را در برنامۀ روزانۀ خود قرار دهید

    نمی‌دانم رابطۀ شما با کتاب چگونه است، اما در این مطلب قصد دارم شواهد و دلایلی را به شما ارائه کنم تا دریابید چرا بهتر است کتاب خواندن را جزو برنامۀ اصلی روزانه‌تان قرار بدهید.

    پیش از ورود به بخش‌های مختلفی که برای این مقاله در نظر گرفته‌ام، اجازه بدهید این عبارت تاریخی از «فرانسیس بیکن» را نقل کنم که در سال ۱۶۲۵ میلادی نوشته است:

    بعضی از کتاب‌ها را باید چشید، برخی را باید بلعید، و تعداد اندکی را باید جوید و هضم کرد.

    به این معنا که برخی از کتاب‌ها فقط بخش‌هایی‌شان را باید خواند، تعداد دیگری را باید خواند اما نه خیلی کنجکاوانه، و بخش کوچکی را باید کامل و عمیق و بادقت خواند.»

    ۱. چطور کتاب بخوانیم؟

    واقعیت این است که نه در مدرسه و نه در دانشگاه، خواندن را یادِ ما نداده‌اند. خواندن نه به معنای این‌که مثلاً این عبارت را بتوانیم بخوانیم، به این مفهوم که چگونه با یک نوشته تعامل کنیم و مفاهیم آن را بیاموزیم و آنها را درونی و از آنِ خود کنیم. (بگذریم که بسیاری از آثار بزرگ نیز چنان ناخوشایند در کتاب‌های درسی عرضه شده بودند که خیلی‌ها مثل من تازه باید در دهۀ چهارم زندگی، شرینیِ کلام بزرگانی مثل «سعدی» را بچشند.)

    در قرن بیستم، این طرز فکر تقریباً در همه جای جهان از سوی معلمان و کتابداران القا می‌شد که «نوشتن در کتاب یا مارکی و علامتی در آن گذاشتن، آن را کم‌ارزش و آسیب‌دیده می‌کند.» در حالی که یکی از بهترین راه‌های کتابخوانی، خواندنِ همراه با تأمل و حاشیه‌نویسی است.

    در قرن بیستم، این طرز فکر تقریباً در همه جای جهان از سوی معلمان و کتابداران القا می‌شد که «نوشتن در کتاب یا مارکی و علامتی در آن گذاشتن، آن را کم‌ارزش و آسیب‌دیده می‌کند.» در حالی که یکی از بهترین راه‌های کتابخوانی، خواندنِ همراه با تأمل و حاشیه‌نویسی است.

    در مورد یکی از نویسندگان آمریکایی گفته شده اگر دوستانش کتاب‌های او را می‌خواندند بدون این‌که علامتی در آنها بگذارند یا حاشیه‌ای بنویسند، به آنها تذکر می‌داد. او می‌گفت که خواندن کتاب نباید عملی منفعلانه باشد، بلکه باید مثل مکالمه‌ای پرحرارت پیش برود.

    البته پُرواضح است که این شکل از خواندن، بیشتر برای کتاب‌هایی کاربرد دارد که اندیشه را درگیر می‌کنند، وگرنه کتاب‌های داستان یا رمان را می‌توان تا حد زیادی بدون حاشیه‌نویسی پیش برد.

    در مجموع، خواندن باید عملی «گفت‌وگومحور» (با نویسندۀ کتاب) و دارای شکلی «انتقادی» باشد. مطالب را فقط نباید در مغز «دانلود» کرد، نباید تنها رونوشتی از آنها را به ذهن سپرد، حتی اگر گفته‌های کسانی چون مولانا و حافظ یا فلان متفکر و فیلسوف باشد.

    از سوی دیگر، برای اثبات باورها و دانسته‌های خود کتاب نخوانید، بخوانید که شکل‌های دیگرِ نگریستن به جهان و مسائل آن را بیاموزید؛ و با تفکر و یادداشت‌برداری و علامت زدن و…، مطالب را از آنِ خود کنید. به یاد داشته باشید که «کیفی» خواندن بسی مهم‌تر از «کمّی» خواندن (تعداد کتاب‌هایی که می‌خوانید) است. البته، مهارت‌های «تندخوانی» در جای خودش مفید است و خودم در فهرست مهارت‌هایی که می‌خواهم بیاموزم، «تندخوانی» را هم نوشته‌ام.

    ۲. کتاب «بخرید»

    از خرج کردن برای خرید کتاب‌های خوب نهراسید. بدانید که این کار، یک نوع «سرمایه‌گذاری» روی خودتان است. کتاب هم یکی از این امور ضروری است که لازم است در سبد خریدتان بگنجانید. چرا؟

    آیا می‌توانید روزی را بدون خوردن خوراک سر کنید؟ جسم شما برای سالم ماندن و بالیده شدن، خوراک می‌خواهد. روح شما نیز همین‌طور است. کتابِ خوب، به ذهن شما خوراک می‌رساند. نمی‌توانید ذهن و جان خود را از خوراک‌هایی که لازم دارد محروم کنید و انتظار زندگی‌ای خوش داشته باشید.

    بعضی‌ها تند و تند گوشی موبایل خود را عوض می‌کنند، اما به کتاب که می‌رسند دستشان به خرج کردن نمی‌رود. گوشی امسال با گوشی پارسال شاید خیلی فرقی نداشته باشد و بیشترْ ترفندهای بازاریابی در میان است تا شما را به خرید گوشی نو ترغیب کند. خیلی وقت‌ها نیز این گوشی جدید ویژگی‌هایی دارد که اصلاً شاید تا مدت‌ها به کارتان نیاید. اگر بودجۀ محدود دارید، به کتاب بیشتر برسید تا به این امور فرعی.

    ۳. چاپی یا الکترونیک؟

    بیشتر به سلیقۀ شما بستگی دارد. الان سایت‌هایی هستند که تعدادی از کتاب‌های فارسی (حتی کتاب‌های تازه‌انتشاریافته) را به شکل قانونی در قالب الکترونیک عرضه می‌کنند. من به‌شخصه بعد از چند سال تجربه کردنِ کتاب‌های الکترونیک (چه انگلیسی و چه فارسی، و عموما روی آیپد و آیفون)، به این نتیجه رسیده‌ام که بیشتر دلم می‌خواهد کتاب چاپیِ کاغذی بخرم و بخوانم.

    البته در این حالت، یک مشکل پیش می‌آید: جا دادن کتاب‌ها. فضای امروزی خانه‌ها عموما کوچک است و کتاب‌های چاپی به‌سرعت می‌توانند همه جا را پر کنند. یک راه این است که بسیار گزیده و بادقت کتاب‌ها را انتخاب کنید و بخرید، و تا چند کتابی را که تازه خریده‌اید تمام نکرده‌اید، سراغ خرید کتاب‌های جدید نروید. یک راه دیگر هم «وجین کتاب‌ها» است؛ کاری که در کتابخانه‌ها نیز مرسوم است. حتی کتابخانه‌ها نیز فضای محدودی دارند و در جایی که گنجایش ۲۰ هزار جلد کتاب دارد، نمی‌توان ۵۰ هزار جلد کتاب جا داد.

    پیشنهاد می‌کنم سالی یک بار کتاب‌های خود را «وجین» کنید: آنهایی را که در سال گذشته سراغشان نرفته‌اید و جزو کتاب‌های مرجع نیستند یا به نوعی برایتان ارزش و خاطرۀ خاصی ندارند، به دیگران ببخشید، به خریداران کتاب‌های دست‌دوم بفروشید، یا به کتابخانه اهدا کنید.

    پیشنهاد می‌کنم سالی یک بار (که بهتر است دم عید نباشد تا با برنامه‌های خانه‌تکانی تداخل پیدا نکند) کتاب‌های خود را «وجین» کنید: آنهایی را که در سال گذشته سراغشان نرفته‌اید و جزو کتاب‌های مرجع نیستند یا به نوعی برایتان ارزش و خاطرۀ خاصی ندارند، به دیگران ببخشید، به خریداران کتاب‌های دست‌دوم بفروشید، یا به کتابخانه اهدا کنید.

    در خصوص کتاب‌های چاپی بگذارید یک نکتۀ مهم را هم بگویم: اشخاص مهمِ دنیای تکنولوژی، ساعات کارِ فرزندان خود با ابزارهای دیجیتال را محدود می‌کنند. خیلی از این بچه‌ها تا سنی خاص، اجازه ندارند مثلا دست به آیپد بزنند. در عوض، به کتابخانه‌ای پر از کتاب‌های چاپی دسترسی دارند. نویسندۀ زندگینامۀ «استیو جابز» تعجب کرده بود وقتی به خانۀ او رفته و بچه‌هایش را موبایل و تبلت به دست ندیده بود. آنها خودشان مُبدعِ این تکنولوژی هستند و از مضرات و خطرهای آن خیلی بهتر از ما آگاهند. نگذارید و نگذاریم ترفندهای بازاریابیِ آنها، ما را چنان بفریبد که تصور کنیم اگر دست فرزند دوساله‌مان آیپد بدهیم و او بتواند با آن تعامل کند، نابغه‌ای را فردا تحویل جامعه خواهیم داد. اگر جامعه‌ای بهتر می‌خواهیم، باید «خواندن» در خانوادۀ ما تبدیل به «فضیلت» شود.

    ۴. با هم کتاب بخوانید

    تا به حال شده دور هم بنشینید و مثلاً پدرِ خانواده به صدای بلند و شمرده کتاب بخواند و همه با لذت گوش کنند و بعد درباره‌اش با هم صحبت کنند؟ از یک نسلِ منقرض‌شده حرف نمی‌زنم، باز هم همان جناب «استیو جابز» چنین برنامه‌ای در خانه‌اش داشت. دور میز بزرگ غذاخوری در آشپزخانه می‌نشستند و از کتاب‌های مختلف در زمینه‌های مختلف می‌خواندند و درباره‌اش همۀ اعضای خانواده تبادل نظر می‌کردند.

    می‌توانید قفسه‌ای را در کتابخانۀ خود، به کتاب‌هایی اختصاص بدهید که مناسبِ بلندخوانی در جمع خانواده هستند. نیز می‌توانید در شرکت و محل کار خود، یک ساعت در هفته دور هم جمع شوید و هر کس از کتابی که در آن هفته خوانده، ۵ دقیقه صحبت کند. می‌دانید چقدر مطلب نو در همین یک ساعت خواهید آموخت؟

    ۵. آهسته و پیوسته بهتر است

    یکی از «بهانه‌ها» برای کتاب نخواندن، نداشتنِ وقت است. خودتان را با این حرف‌ها گول نزنید که مثلاً آخر هفته ۸ ساعت کتاب می‌خوانم یا فلان سفر که رفتم، این کتاب را تمام می‌کنم. مثل اکثر امور دیگر، در اینجا هم «تعادل» بهتر است.

    آهسته و پیوسته بروید، و به خاطر داشته باشید کارهای کوچکی که هر روز انجام می‌دهید، در ساختن زندگی شما تاثیر بیشتری دارند تا کارهای بزرگی که گاهی اوقات انجام می‌دهید. قطعاً روزی نیم ساعت می‌توانید کتاب بخوانید. همین نیم ساعت را هم شده، ترجیحاً در یک زمان مشخص از روز، به کتاب خواندن اختصاص بدهید.

    ۶. به کتابفروشی‌ها سر بزنید

    این روزها اینترنت خیلی از کارها را راحت کرده و فروشگاه‌های اینترنتی زیادی هستند که از آنها می‌توان کتاب خرید. اما در کنار آنها، سر زدن به کتابفروشی‌های واقعی را فراموش نکنید، حتی شده فصلی یک مرتبه. ناگاه کتابی را کشف می‌کنید که در هیچ وبگردی آن را نیافته بودید و در جایی هم معرفی نشده بود (و چه لذتی دارد این کشف!).

    اصلاً حضور در فضای کتابفروشی و بین کتاب‌ها، خودش آرامش‌بخش است. ضمناً، می‌توانید خیلی از کتاب‌هایی را ببینید و لمس کنید و بخش‌هایی‌شان را بخوانید که خریدِ آنها و بردن‌شان به خانه، ضروت ندارد؛ از آنهایی که به قول «بیکن»: «[فقط] باید چشید.»

    ۷. کتاب هدیه بدهید

    سلایق افراد را بشناسید و متناسب با آن، کتاب هدیه بدهید. به کارمندان و همکاران خود، به خانواده و عزیزان و دوستان خود، به بچه‌هایی که به آنها هدیه و عیدی می‌دهید، به جای چیزهایی که همه می‌دهند، کتابی بدهید که می‌تواند شما را یک عمر در خاطرِ آنها ماندگار کند و اصلاً شاید زندگی‌شان را به شکل مثبت تغییر بدهد.

    کتاب خواندن، کتابِ خوب خواندن، و کتاب‌ها را خوب خواندن، زندگی شما را از پایه تغییر می‌دهد؛ پایه‌ای که روی آن می‌توانید بهترین زندگی را بنا کنید.

    ۸. نکتۀ آخر

    خیلی کارها هست که انجام دادن و ندادن‌شان فرق خاصی با هم ندارد و اثر بزرگی بر زندگی ما نمی‌گذارد (چه بسا انجام ندادن‌شان بهتر است؛ مثل بیش از حد پای تلویزیون نشستن یا وبگردی‌های بی‌هدف داشتن). اما اگر کتاب نخوانید، خیلی چیزها هست که از به دست آوردن‌شان محروم خواهید ماند.

    عمر شما که بزرگ‌ترین سرمایۀ شماست، می‌تواند صرف اموری ارزشمندتر شود. کتاب خواندن، کتابِ خوب خواندن، و کتاب‌ها را خوب خواندن، زندگی شما را از پایه تغییر می‌دهد؛ پایه‌ای که روی آن می‌توانید بهترین زندگی را بنا کنید. شما می‌توانید تحوّل ایجاد کنید و شروع آن هم از خودتان است. لطفاً شروع کنید!

    » در همین زمینه، خواندن این مقاله را هم پیشنهاد می‌کنم: داستان و رمان خواندن چگونه به خودشناسی و توسعهٔ فردی شما کمک می‌کند؟

    ▫️علی‌اکبر قزوینی

  • ناشران چگونه می‌توانند در نمایشگاه کتاب، بیشتر بفروشند؟

    ناشران چگونه می‌توانند در نمایشگاه کتاب، بیشتر بفروشند؟

    وقتی بلندگوی قطار مترو اعلام می‌کند که به ایستگاه مصلّی رسیده‌ایم و درها باز می‌شوند، انبوهی از جمعیت از قطار بیرون می‌آیند و ردّشان را اگر پی بگیری، می‌بینی که تابلوهای «به طرف نمایشگاه کتاب» را دنبال می‌کنند تا در نهایت سر از محوطۀ مصلای تهران درآورند که در اردیبهشتی دیگر، میزبان بزرگ‌ترین و شاید مهم‌ترین رویداد فرهنگی در ایران است.

    حتی در سال‌هایی هم که برخلاف امسال، نمایشگاه کتاب فاقد حضور برخی از ناشرانِ تأثیرگذار و جریان‌ساز و کتاب‌هایی متنوع و شوق‌برانگیز بود، کسی که به نمایشگاه کتاب می‌رفت اذعان می‌کرد که جمعیت فراوانی در ۱۰ روزۀ برگزاری نمایشگاه از این محل بازدید می‌کنند.

    این نمایشگاه از لحاظ تعداد افرادی که در هر لحظه در آن حضور دارند، آن‌قدر بزرگ و مهم هست که صدها یا شاید هزاران نفر فقط در کار نظارت بر امنیت آن هستند تا کسانی که به نمایشگاه می‌آیند (از پیران گرفته تا کودکان خردسال و حتی نوزادها) با احساس آرامش و خاطری آسوده در میان کتاب‌ها قدم بزنند و شُش‌های خود را از فرهنگ پُر کنند و مست شوند.

    ترافیک یعنی مشتری!

    نمایشگاه کتاب آن زمان که در شمال بزرگراه چمران بود ترافیک سنگینی را بر این ناحیه تحمیل می‌کرد و هرچند شاید فضای بهتری برای گشتن داشت، اما تهران و تهرانی‌های گذرنده از آن معبرِ ترافیکی را برای چندین روز عاصی می‌کرد. جای جدید نمایشگاه نیز هرچند برای این کار مناسب نیست، اما راه‌حلی موقت است تا هم این نمایشگاه بتواند برگزار شود و هم از لحاظ دسترسی (قطارهای مترو) راحت‌تر باشد و فشار ترافیکی کمتری را بر شهر وارد آورد.

    اما عجیب‌ترین نکته یا بنیادین‌ترین پرسش این است که چرا اصولاً چند میلیون انسان از سراسر ایران در این ده روزه رنجِ آمدن به نمایشگاهی در فضایی نه چندان مناسب با غرفه‌های تنگِ چسبیده به هم و فضای گرم و شلوغ را به جان می‌خرند؟ و با این حال چرا کسب‌وکارِ کتاب در کشور ما همچنان ضعیف و نحیف است و اصلاً در شأن کشوری نیست که به قول دکتر «محمدعلی اسلامی ندوشن» مهم‌ترین ویژ‌گی‌اش «فرهنگی بودن»اش است؟ این مقاله، می‌کوشد پاسخی برای این پرسش‌ها بیابد.

    بازار مرکزی بهتر است یا توزیع فراگیر؟

    من و شما اگر شیر و پنیر بخواهیم، هرگز راهمان را به سمت بازار اصلی شهرمان دور نمی‌کنیم تا با کلی پیاده‌روی و خستگی، بطری‌ای شیر و بسته‌ای پنیر بخریم. تقریباً در هر محله‌ای، ده‌ها بقّالی و سوپرمارکت هستند که اشخاص می‌توانند مایحتاج خوراکی خود را از آنها خریداری کنند.

    اما اگر کتاب بخواهیم چه؟ شاید بگویید مگر کتاب شیر و پنیر است که هر روز به آن نیاز داشته باشیم؟ و پاسخ این است که اگر چشم‌هایمان را می‌بندیم و درمی‌یابیم جایی که بتوان نامش را «کتابفروشی» گذاشت در اطرافمان چقدر اندک است و اصولاً از بامداد تا شامگاه چقدر کم از کتاب می‌بینیم و می‌خوانیم و می‌شنویم، دقیقاً دلیلش این است که افراد زیادی تصور می‌کنند کتاب کالایی است که نیازِ مبرم به آن وجود ندارد و خوراک و نان و میوه نیست که اگر به فرد نرسد، اتفاقی هولناک برایش بیفتد.

    برای اکثر افراد، بودجه گذاشتن برای خرید کتاب تنها زمانی روی می‌دهد که ده‌ها خرج کوچک و بزرگ دیگر را انجام داده‌اند (و بسیاری‌شان نالازم) تا آنچه را که از بودجۀ امور ضروری مانده، به کتاب اختصاص ‌دهند. روشِ درست‌تر این است که کتاب را باید یکی از ضروریاتِ زندگی تلقی کرد که وجودش و حضورش و بهره بردنِ روزانه از آن، مثل صبحانه و ناهار و شام ضروری است و بنابراین آنچه از «بودجۀ ضروریات» (که پس از امور مهمی مثل خوراک و پوشاک و آموزش و کتاب) می‌ماند را می‌توان صرف امور کمتر ضروری مثل عوض کردن مبلمان، خرید یک جفت کفش اضافه، ارتقای مدل ماشین، خرید تلویزیون خمیده به جای تلویزیون تخت! و نظایر آن کرد.

    اما چرا مردمی که در روزهای عادی کمتر کتاب می‌خرند، خریدهایشان در روزهای نمایشگاه آنقدر هست که همۀ ناشران روی آن حساب ویژه‌ای باز می‌کنند؟ این تناقض (پارادوکس) را چگونه می‌توان توضیح داد؟

    در زندگی روزمره چقدر کتاب «می‌بینیم»؟

    اجازه بدهید دست به دامان شعری معروف شوم که حتماً شنیده‌اید: «از دل برود هر آن که از دیده برفت.» این کتابِ عزیز و نازنین در روزهای عادیِ زندگیِ ما دقیقاً در کجای دیدگان ما قرار دارد که بخواهیم راه به دلمان ببرد؟ آیا اگر کسی واقعاً عاشق و دلباختۀ کتاب نباشد، در یک روز عادی ساعت‌ها وقت صرفِ جست‌وجوی کتاب در سایت‌های اینترنتی یا کتابفروشی‌های عادی می‌کند؟

    کتابْ کمتر در برابر دیدگان ماست، نشریات کتابی ما بسیار نحیف، خنثی یا بیش از حد دنبال مخاطب خاص هستند (فقط برای نمونه، ضمیمۀ کتاب روزنامۀ معتبر نیویورک تایمز که شاید روی کلِّ بازار کتاب آمریکا اثر می‌گذارد، نشان می‌دهد که می‌توان مخاطب عام هم داشت و مبتذل نشد؛ و در ادامۀ همین صحبت باید اشاره کرد که در ایران «نقد حرفه‌ای کتاب» عملاً نداریم و جایزه‌های کتابی بیشتر محفلی هستند تا برآمده از نظرات کارشناسی)، بر دیوارها و بیلبوردهای شهرهای ما تقریباً اثری از کتاب نیست، و رسانۀ ملی که تمام اتفاقات کم‌اهمیت یک مسابقۀ دست چندم فوتبال را واکاوی می‌کند، رویکردی به کتاب دارد که نشان می‌دهد این زمینۀ فرهنگی جزو دغدغه‌هایش نیست.

    آیا پس باید تعجب کنیم که چرا کمتر کسی از آدم‌های عادی جامعه خبردار می‌شود که کتابفروشی طهوری ــ که بیش از نیم‌ قرن کنار خیابان انقلاب جماعتی را با کتاب آشنا کرده و فقط به عنوان نمونه شعرهای سهراب سپهری را به دست صدها هزار نفر رسانده ــ در آستانۀ تعطیلی است؟

    آیا باید از دولت انتظار داشته باشیم فروش کتاب را بالاتر ببرد؟!

    اما اگر ایجاد تسهیلات و معافیت‌های مالیاتی، کاستن از هزینه‌های پستی ارسال کتاب، دادن وام‌های بلندمدت با بهره‌های کم به ناشران و کتابفروشان، تخفیف برای تبلیغات کتاب و مهم‌تر از همه فراهم آوردن فضایی که خلاقیت و اندیشه ــ با در نظر گرفتن همۀ ملاحظات جامعۀ ایران ــ بتواند آزادانه ارائه شود (و اینجا که بحثِ کتاب است، در قالب کلمات به دست مخاطبان خود برسد)، وظیفۀ دولت باشد، پیدا کردن مشتری و حفظ مشتری و ترغیب او به خرید و خریدهای بیشتر، وظیفۀ فروشندۀ کتاب است. و نمایشگاه کتاب تهران فرصتی است بی‌نظیر برای مشتری‌یابی که دیدم ناشران عزیز (که آن روزها در نقش فروشندۀ بی‌واسطه عمل می‌کنند) چطور آن را نمی‌بینند و از این فرصت بهره نمی‌برند.

    من طی حدود دو ساعت، تعداد قابل توجهی کتاب از ناشرهای مختلف خریدم. شاید اگر پشت مانیتور بودم و بارها و بارها کتاب‌های سبد خریدم و قیمت نهایی آنها را بررسی می‌کردم، این همه کتاب را یکجا نمی‌خریدم. اما حتی یکی از ناشران عزیز و محترم پیشنهاد نداد که مثلاً شماره موبایل یا ایمیل‌ام را ثبت کند تا بعداً از طریق رسانه‌های نوین و پربازده‌ای مثل پیامک و ایمیل، با من در ارتباط باشد.

    مثل من، بسیاری در صف خرید کتاب مخصوصاً در غرفۀ ناشرهای بزرگ و مهم بودند. افزون بر آنها، جمعیت فراوانی از مقابل غرفه‌ها گذر می‌کردند یا داخل آن گشتی می‌زدند بی‌آن‌که چیزی بخرند. آیا یک ناشرِ خلاق که ذهنیتِ فروش دارد، نمی‌توانست بر تابلویی بنویسد که فلان عدد را همین حالا به فلان شماره پیامک کنید و منتظر هدیۀ ما باشید؟ هدیه می‌توانست یک کد تخفیف ویژه باشد، لینک دانلود فهرست کتاب‌های آن ناشر (با فرمت PDF)، یا هر چیز دیگری که با تفکر «خارج از چهارچوب» می‌توان به آن رسید.

    این شماره‌های موبایل دست ناشر می‌ماند و آیا ناشران عزیز ما می‌دانند که CRM یا به زبان ساده «داشتن فهرستی از مشتریان بالقوه»، بزرگ‌ترین داراییِ کسب‌وکار آنهاست؟ آیا اگر بدانند «آمازون» به همین بهانه (یعنی فروش کتاب) اطلاعات مشتریان را (قطعاً به میل خود آنها) جمع‌آوری کرد و حالا یکی از بزرگ‌ترین فروشگاه‌های دنیا شده است، در روش‌های سنّتی خود تجدیدنظر نخواهند کرد؟ (در غرفۀ یکی از ناشران، برگه‌هایی برای ثبت اطلاعات بود. اما خودکاری کنار برگه‌ها نبود! و اصلاً در آن ازدحام و با دست‌های پُر نمی‌شد لحظه‌ای پشت میز ایستاد و برگه را پر کرد.)

    این مقاله را با یک نکتۀ شگفت‌انگیز دیگر به پایان می‌برم: شهردار تهران در اختتامیۀ نمایشگاه اعلام کرد که گردش مالی حوزۀ کتاب در کل کشور حدود ۸۰۰ میلیارد تومان در سال است. با توجه به مواردی که در این مقاله برشمرده شد، می‌توان گفت شاید نیمی (و حتی بیشتر) از فروش کتاب در ایران، در همین ۱۰ روزِ نمایشگاه اتفاق می‌افتد. جایی که مشتری، هزاران مانع را پشت سر گذاشته تا با پای خودش به سراغ کتاب بیاید. اگر این مشتریِ حاضر و آماده را که روزی چند میلیارد تومان پول خرج می‌کند نتوانیم جذب نکنیم، دیگر تقصیرش را گردن هیچ کسی نمی‌توان انداخت.

    ▫️علی‌اکبر قزوینی

  • اول صبح را چطور آغاز کنیم که تا پایان شب سرشار از انرژی باشیم؟

    اول صبح را چطور آغاز کنیم که تا پایان شب سرشار از انرژی باشیم؟

    صبح‌هنگام، پس از اینکه از خواب برخاسته و دست و رو شسته‌ام، لیوان شیر را داخل مایکروفر می‌گذارم تا داغ شود. در دو دقیقه‌ای که تا داغ شدن شیر مانده، تسبیح‌ام را برمی‌دارم و ذکر «من خودم را دوست دارم» را می‌گویم. با تمام کردن صدمین دانۀ تسبیح، بوق مایکروفر هم به نشانۀ تمام شدن کارش به صدا در می‌آید. لیوان شیر را بیرون می‌آورم، شیشۀ نسکافه را از داخل کابینت برمی‌دارم و قدری روی شیر می‌ریزم، و سپس قاشقی عسل به آن اضافه می‌کنم. آن را هم می‌زنم و سپس، تا داغی‌ِ این شیرعسل‌نسکافه به‌حدی برسد که قابل خوردن باشد، تسبیح را برمی‌دارم و ادامۀ ذکرهای مثبتم را می‌گویم. آخرین ذکر تسبیح، با یک دور گفتنِ «خدایا متشکرم» به پایان می‌رسد و حالا می‌توانم از نوشیدن معجونِ تلخ و شیرینی که داغی‌ای دلچسب دارد، لذت ببرم. پس از تمام کردن آن، دو انتخاب در برابر من روی میزِ میانۀ اتاق خودنمایی می‌کند.

    سمت چپ، آیپد است و دنیای بی‌انتهای اینترنت و ایمیل‌هایی که از دیشب منتظر خوانده شدن هستند، و سمت راست کتابی است که تازه خریده‌ام و صفحاتی از ابتدای آن را روزهای پیش خوانده‌ام. نامش پنج اقلیم حضور است؛ نوشتۀ داریوش شایگان، و بحثی است دربارۀ شاعرانگی ایرانیان با پرداختن به پنج شاعر بزرگ ایرانی: فردوسی، خیام، مولانا، سعدی و حافظ.

    دنیای اینترنت که مثل یک فست‌فود لقمه‌های سریع و سبُک به من می‌دهد، وسوسه‌ام می‌کند که آیپد را بردارم و ببینم در این دنیا چه خبر است. فرشتۀ سمت راست اما می‌گوید…

    دنیای اینترنت که مثل یک فست‌فود لقمه‌های سریع و سبُک به من می‌دهد، وسوسه‌ام می‌کند که آیپد را بردارم و ببینم در این دنیا چه خبر است. فرشتۀ سمت راست اما می‌گوید در این ابتدای بامداد که ذهنم شفاف است و تازه یک نوشیدنی دلچسب خورده‌ام، کتاب را بردارم و روحم را پالایش کنم که شاید در شلوغیِ زندگی شهری، تا شب دیگر فرصتی یا حالی برای کتاب دست گرفتن و خواندن نداشته باشم.

    روز اول وسوسۀ اینترنت، جاذبۀ ایمیل‌های خوانده‌نشده و صفحات رنگارنگ وب بر من غلبه می‌کند. به خودم که می‌آیم، بیش از نیم ساعت گذشته است و من از این ایمیل به آن ایمیل و از این لینک به آن‌یکی رفته‌ام و دنیای پر از کثرتِ اینترنت که همچون خیابانی شلوغ و پر از سروصداست، ذهنم را پر کرده اما احساس می‌کنم چیزی باارزش در این پُریِ ذهن وجود ندارد. در حالی که آمادۀ خروج از خانه می‌شوم، جلدِ نیلیِ خوش‌رنگِ پنج اقلیم حضور را با حسرت نگاه می‌کنم و افسوس می‌خوردم که افسونِ اینترنت در همین ابتدای صبح وسوسه‌ام کرد و مرا از غرق شدن در مطالبی عمیق و روح‌افزا باز داشت.

    روز بعد، باز هم می‌خواهم به وسوسۀ فرشتۀ سمت چپ گوش کنم: «حالا یک چرخی در اینترنت می‌زنم و بعد چند ورقی از کتاب را می‌خوانم…» اما فرشتۀ سمت راست نهیب می‌زند که برداشتن آیپد همان و از دست رفتنِ فرصتِ نابِ ابتدای صبح همان.

    این بار، بر وسوسۀ درونی‌ام غالب می‌شوم و کتاب را برمی‌دارم. دقایقی خواندن از دنیای شاعرانگی و چشیدن شعرهایی از شاعران بزرگ ایرانی، روحم را شاداب می‌کند و آتش جانم را شعله‌ور می‌سازد. از درون گرمیِ دلچسبی را حس می‌کنم، و حس می‌کنم به حضور روح جهان آگاه شده‌ام.

    با خوشی‌ای هر چه تمام‌تر خانه را ترک می‌کنم و در مسیر رسیدن تا دفتر کار، شنیدنِ موسیقی‌ای زیبا با نوای طرب‌انگیز تنبور هر چه بیشتر حضور روح جهان را برایم محسوس می‌کند. امروز عالی خواهد شد چون من تصمیم گرفته‌ام روزی عالی را بسازم، و از ابتدای بامداد با تصمیمی درست و اقدامی هم‌جهت، وارد این مسیر شده‌ام.

    ابتدای صبح زمان مقدسی است. زمانی است که پیش از ورود به جریانِ ناگزیرِ زندگی، می‌توان دمی را با خود خلوت کرد. می‌توان به روح جهان متصل شد.

    دوستی می‌گفت چند روزی است که در مسیر خانه تا محل کار و بالعکس، روی آیفون‌اش بازی‌های جنگی و خشن انجام می‌دهد؛ با اسلحۀ دوربین‌دار از روی بام، آدم‌ها را در خیابان هدف می‌گیرد، وسط دریا به شکار کوسه‌های خونخوار می‌رود… می‌گفت ذهنش آشفته است؛ برخلاف ماه‌های پیش که کتاب‌های صوتی انگیزشی گوش می‌کرد و آرامشِ دل و ذهن داشت. می‌گفت ما با همین کارهای کوچک، می‌توانیم روزمان ــ و زندگی‌مان ــ را عالی یا معمولی کنیم. روزی خوب بسازیم یا روزی پر از دغدغه و آشفتگی. می‌گفت تصمیم گرفته‌ام باز هم کتاب‌های صوتی الهام‌بخش و آموزشی را مخصوصاً در آغاز روز گوش کنم.

    ابتدای صبح زمان مقدسی است. بی‌دلیل نیست که در دین هم این زمان برای نیایش آفریدگار اختصاص داده شده است. زمانی است که پیش از ورود به جریانِ ناگزیرِ زندگی، می‌توان دمی را با خود خلوت کرد. می‌توان به روح جهان متصل شد.

    آدم‌های موفق برای صبحگاهشان و برای زمانی که هنوز کارشان آغاز نشده است، برنامه دارند. آنها در آن هنگام، از خلوتِ خود و از لحظه‌های نابِ بودن لذت می‌برند.

    نمی‌دانم بهترین گزینه در آغاز هر صبح برای شما چیست، اما این را می‌دانم که چک کردن ایمیل‌ها هرگز جزو آنها نخواهد بود 🙂

    ▫️علی‌اکبر قزوینی