از راه میرسد و پشت میز کافه مینشیند. قرار است جلسهٔ کوچینگ دیگری را با هم برگزار کنیم. من یک لاته سفارش میدهم و او یک شیکِ شکلات. میپرسم: «اوضاع چطور است؟»
با این سؤال، گویی دست روی دلش گذاشتهام. زبان به گلایه باز میکند و از اوضاعی میگوید که هیچچیزش گویی مطابق میل او پیش نمیرود…
تصمیم گرفتم سایتی را که میخواهم برای حرفه و کسبوکار آموزشیام بازطراحی کنم، حول محور یک «وبلاگ» ساماندهی کنم: یادداشتهای یک کوچ.
این سایت، یعنی کافه کوچینگ، که با عنوان توضیحیِ «تحول زندگی و کسبوکار شما با راهبری علیاکبر قزوینی» اینک در برابر شماست، قرار است جایی باشد که در آن، یاد بگیریم و با آموختههای ارزشمند بر مبنای رویکردهای علمی و معتبر جهانی، زندگی و کسبوکارمان را بهتر کنیم.
برای خرید کتاب از عالم بالا تو را صدا میزنند لطفاً با مجموعهٔ اهل سخن تماس بگیرید:…
«هر آنچه مرا نکُشد، قویترم میسازد.» این جمله منسوب به نیچه، فیلسوف مشهور آلمانی است. نمیدانم نیچهٔ عزیز و بزرگوار این جمله رو در چه کانتکستی گفته یا به عبارتی شأن نزول آن چه بوده…
احتمالا برای شما هم پیش آمده است، تلفن خانه، دفتر یا همراه شما زنگ میخورد و (معمولا) خانمی از آن سوی خط سلام و روزبخیر میگوید، ممکن است نام شما را هم بگوید و بعد، بدون اینکه بپرسد الان برای شما زمان مناسبی برای صحبت هست یا اصلا به موضوع صحبت ایشان علاقه دارید، شروع میکند (معمولا) با صدایی یکنواخت و خستهکننده دربارۀ محصولی (که اصلا برای شما جذابیت ندارد) یکریز حرف زدن.
فروشندگان بزرگ با این مثلِ قدیمی اما واقعی زندگی میکنند: «هیچکس دوست ندارد چیزی به او بفروشند؛ بلکه دوست دارد به او کمک کنند.» یک فروشنده چطور میتواند به مشتریان خود کمک کند؟
چرا وجود ما همچون چراغ قوهای است که باتریهای آن مدتهاست شارژ نشدهاند؟
چرا گاهی خیلی خوب و درست و دقیق برنامه میریزیم اما آن را اجرا نمیکنیم؟
از غمهای دنیایی و از غم روزگار چگونه میتوان عبور کرد؟ اگر دل به غم بدهیم، ما را با خود خواهد برد. مطرب داوود دمی، یعنی نوازندهای و خوانندهای با صدایی همچون داوود پیامبر، باید تا در رخت غم آتش بزند. اما این دم داوودی چیست و از آنِ کیست؟
