کارآفرینی یا کارمندی؟ این سؤالی است که این روزها خیلی از ما از خودمان میپرسیم. واقعیت این است که دنیا تغییر کرده؛ و بهویژه معنا و مفهوم کارمندی دیگر آن چیزی نیست که حتی ۱۰ سال پیش بود. این مقاله، این تغییرات ظریف و در عین حال عمیق را تشریح میکند و به شما کمک میکند دید بهتری دربارۀ رویکرد پرطرفدار «کارآفرینی» پیدا کنید.
با اینکه در کتاب الکترونیک «لقمه کردن فیل» (لقمۀ ۳۴) بر این نکته تأکید کردهام که یادگیری و تسلط بر تایپ ۱۰ انگشتی فارسی و لاتین چقدر مهم است، چطور کارهایمان را سریعتر و بهتر پیش میبرد و زمان زیادی را هم برای ما ذخیره میکند، باید اعتراف کنم که هنوز خودم بر این شیوۀ تایپ مسلط نیستم و هر بار که میخواستم این مهارت را تمرین کنم، آن را پشت گوش میانداختم.
واقعیت این است که کارآفرین بودن را نادرست به ما نشان دادهاند. فکر میکنیم برای کارآفرینی، باید حتماً ریسکهای عجیب و غریب بکنیم، چند بار ورشسکت شویم، حسابی بالا و پایین شویم و دنیا تابمان بدهد تا بشود به ما گفت «کارآفرین». اما حتی برخی از بزرگترین کارآفرینان دنیا ــ مثل بیل گیتس ــ هم احتیاطهای لازم را لحاظ میکردند: بیگدار به آب نمیزدند و کلهخری پیش نمیرفتند. این مقاله، دربارۀ این موضوع، و همچنین «خلاقیت» که ارتباطی تنگاتنک با کارآرفرینی دارد صحبت میکند، و سه کتاب ارزشمند را که میتواند به کار شما بیاید معرفی میکند.
پرداخت دستمزد بر اساس تعداد ساعاتی که یک نفر کار کرده است، معمولترین روش برای محاسبۀ حقوق است. اما این روش، که شاید زمانی پاسخی خوب برای شرایط و نیازهای جامعه بوده است، در عصر حاضر روزبهروز بیشتر کارایی خود را از دست میدهد. اگر میخواهید ثروتمند شوید، لازم است تفکر خود را در خصوص «دریافت دستمزد ساعتی» تغییر بدهید. این مقاله، رویکردی تازه را به شما معرفی میکند.
چند روز پیش به «واندرلَند» (Wonderland) یا سرزمین عجایبِ کانادا در تورنتو رفته بودم؛ جایی بزرگ پر از وسایل بازی در مقیاسی بسیار فراتر از شهر بازی که قدیمها نزدیک پارک وی بود. یکی از چیزهایی که دوست داشتم حتماً سوار شوم، ترن هوایی بود که در انگلیسی به آن roller coaster میگویند. و یکی از ترن هواییهای این واندرلند، در کانادا اولین است و در دنیا هشتمین: از لحاظ ارتفاع (بلندی) و مسافت (یا طویل بودن).
نمیدانم رابطۀ شما با کتاب چگونه است، اما در این مطلب قصد دارم شواهد و دلایلی را به شما ارائه کنم تا دریابید چرا بهتر است کتاب خواندن را جزو برنامۀ اصلی روزانهتان قرار بدهید.
وقتی بلندگوی قطار مترو اعلام میکند که به ایستگاه مصلّی رسیدهایم و درها باز میشوند، انبوهی از جمعیت از قطار بیرون میآیند و ردّشان را اگر پی بگیری، میبینی که تابلوهای «به طرف نمایشگاه کتاب» را دنبال میکنند تا در نهایت سر از محوطۀ مصلای تهران درآورند که در اردیبهشتی دیگر، میزبان بزرگترین و شاید مهمترین رویداد فرهنگی در ایران است.
مجلۀ «کتاب هفته خبر» ــ که اسم غریبی هم دارد ــ هفتهنامه است و چند هفتهای است که منتشر میشود. مدتهاست کمتر مجله میخرم، و روزنامه هم تقریبا اصلا نمیخرم….
بامداد پس از اینکه از خواب برخاسته و دست و رو شستهام، لیوان شیر را داخل مایکروفر میگذارم تا داغ شود. در دو دقیقهای که تا داغ شدن شیر مانده، تسبیحام را برمیدارم و ذکر «من خودم را دوست دارم» را میگویم. با تمام کردن صدمین دانۀ تسبیح، بوق مایکروفر هم به نشانۀ تمام شدن کارش به صدا در میآید.
۸ آذر ۱۳۷۶ را یادتان هست؟ کمی فکر کنید… هرچند ۱۵ سال گذشته، اما هنوز یادآوریاش لذتبخش است. یک اتفاق ورزشی بود. در یک روز شنبه. یک روز شنبۀ شاد….
