از غمهای دنیایی و از غم روزگار چگونه میتوان عبور کرد؟ اگر دل به غم بدهیم، ما را با خود خواهد برد. مطرب داوود دمی، یعنی نوازندهای و خوانندهای با صدایی همچون داوود پیامبر، باید تا در رخت غم آتش بزند. اما این دم داوودی چیست و از آنِ کیست؟
حقیقت این است که ما چنان درگیر ذهنیتهای مسموم خود شدهایم که مدام در هالهای خاکستری از غم و اندوه هستیم و رویاهای خود را از یاد بردهایم و گوش جان ما قادر به شنیدن نغمههای آسمانی و ترانههای داوودی نیست.
گاهی فقط لازم است اندکی آدمی از شهر و آپارتمان و خیابان و فضای ماشینی دور شود، موبایل را به کناری بگذارد، به تماشای درختی بنشیند تا جانش دوباره روشن و گرم شود و بهعینه ببیند که غم چگونه میرود و شادی ــ یک شادی خالص و عمیق ــ جای آن را میگیرد.
ما این را به خودمان بدهکاریم. ما تحقق رویاهایمان را به خودمان بدهکاریم. اگر این بدهیها را با خودمان صاف نکنیم، دم رفتن از این جهان (که برای همه ما ناگزیر است) بد جوری خرمان را خواهد گرفت و ما را در حسرتی عمیق (که خودِ جهنم است) فرو خواهد برد.
در ادامه این پست، پیشنهاد میکنم یکی از شورانگیزترین غزلهای مولانا را بخوانید و آن را با صدای بهشتیِ استاد حسامالدین سراج گوش کنید. جانتان روشن و دلتان گرم!
این کیست این این کیست این این یوسف ثانی است این خضر است و الیاس این مگر یا آب حیوانی است این
این باغ روحانی است این یا بزم یزدانی است این سرمهٔ سپاهانی است این یا نور سبحانی است این
آن جان جان افزاست این یا جنت المأواست این ساقی خوب ماست این یا باده جانی است این
تنگ شکر را ماند این سودای سر را ماند این آن سیمبر را ماند این شادی و آسانی است این
امروز مستیم ای پدر توبه شکستیم ای پدر از قحط رستیم ای پدر امسال ارزانی است این
ای مطرب داووددم آتش بزن در رخت غم بردار بانگ زیر و بم کاین وقت سرخوانی است این
مست و پریشان توام موقوف فرمان توام اسحاق قربان توام این عید قربانی است این
رستیم از خوف و رجا عشق از کجا شرم از کجا ای خاک بر شرم و حیا هنگام پیشانی است این
گلهای سرخ و زرد بین آشوب و بردابرد بین در قعر دریا گرد بین موسی عمرانی است این
هر جسم را جان می کند جان را خدادان می کند داور سلیمان می کند یا حکم دیوانی است این
ای عشق قلماشیت گو از عیش و خوش باشیت گو کس می نداند حرف تو گویی که سریانی است این
خورشید رخشان می رسد مست و خرامان می رسد با گوی و چوگان می رسد سلطان میدانی است این
هر جا یکی گویی بود در حکم چوگان می دود چون گوی شو بیدست و پا هنگام وحدانی است این
گویی شوی بیدست و پا چوگان او پایت شود در پیش سلطان می دوی کاین سیر ربانی است این
آن آب بازآمد به جو بر سنگ زن اکنون سبو سجده کن و چیزی مگو کاین بزم سلطانی است این
***
پیشنهاد میکنم این تصنیف شورانگیز را با هدفون گوش کنید و لذتش را ببرید :
افزایش فروش همیشه دغدغه صاحبان کسبوکار و فروشندهها از هر صنف و نوعی است. مهم نیست شما لباس میفروشید، ابزارآلات، محصول آموزشی، کتاب، خدمات اینترنتی و…، در هر صورت، افزایش فروش یکی از خواستهها و دغدغههای مهم شماست مخصوصا اگر به دلایل مختلف، فروش نسبت به قبل ــ و آنچه که همیشه معمولِ کسبوکار شما بوده است ــ کمتر شده یا بهاصطلاح دچار رکود شده باشد. در این مقاله، به معرفی و تشریح یک روش عالی و کاربری برای افزایش فروش خواهم پرداخت که همین الان میتوانید استفاده از آن را شروع کنید!
وقتی مردم نمیخرند!
اغلب افراد وقتی با این وضعیت رکود مواجه میشوند، معمولا نخستین چیزی که به زبان میآورند این است که «مردم نمیخرند!» طبیعی است که این گفته، در ذهن آنها هم مُدام تکرار میشود.
یعنی وقتی در طول روز میبینند تعداد مراجعان به فروشگاه یا وبسایت یا کسبوکار آنها کمتر از قبل شده، زنگخور کمتر شده است و اتفاقاتی نظیر این، و از میان آنها، تعداد کسانی که در نهایت خرید میکنند نیز خیلی کمتر شده، شروع به یک گفتوگوی مخرّبِ ذهنی با خود میکنند: «مردم نمیخرند!»
این گفتوگو که با خودِ ذهنی صورت میگیرد، وارد چرخهٔ مخربی میشود که به اُفت حال و انرژی میانجامد و این حالِ بد، موجب میشود که کوچکترین تلاشی برای تغییر وضع موجود انجام نشود و حتی همین فروشهای فعلی هم کمتر شود.
چرخه مخربِ ذهنی چطور کسبوکار شما را زمین میزند؟
فرض کنید شما فروشندهای هستید که یک مغازه لباسفروشی کنار یکی از خیابانهای پررفتوآمد دارید. قبلا هر روز افراد زیادی به فروشگاه شما «مراجعه» میکردند و درصد قابل توجهی از آنها هم تبدیل به «خریدار» میشدند. به اصطلاحِ بازاریابی، هم «ترافیک» (traffic) ورودی شما مطلوب بود و هم «نرخ تبدیل» (conversion rate) مربوطه.
اما در وضعیت رکود، مثلا ممکن است ترافیک نصف یا یکچهارم یا حتی کمتر شده باشد (اگر قبلا هر ساعت ۲۰ نفر مراجع میآمد، الان فقط ۴ نفر مراجعه میکنند)، و نرخ تبدیل هم ممکن است از ۲۰ درصد به ۱۰ درصد تقلیل یافته باشد؛ یعنی اگر از ۲۰ نفر قبلی، ۴ نفر در نهایت خرید میکردند، الان از ۵ نفر، فقط ۰/۵ نفر خرید میکنند! (به عبارت دیگر، قبلا هر یک ساعت ۴ نفر خرید میکردند، الان هر دو ساعت فقط ۱ نفر خرید میکند.)
با این حساب، میزان فروش به یکهشتم تقلیل یافته که این امر، روی سود تاثیر میگذارد و حتی ممکن است موجب شود سرپا نگه داشتن کسبوکار دیگر دلیل منطقی نداشته باشد. به این شکل که هزینههای اجارهٔ فروشگاه و پرسنل و برق و…، مساوی یا بیشتر از میزان سود شود. طبیعی است که در چنین شرایطی، یک فروشنده به این نتیجه برسد که «چون مردم نمیخرند، پس من هم ناچارم کارم را تعطیل کنم!»
اما فراموش نکنیم که رسیدن به این نتیجهگیری، درست از همان گفتوگوی ذهنی (با خود و با دیگران) آغاز شد که «مردم نمیخرند!»
بگردیم ریشه کاهش فروش را پیدا کنیم و آب را از سرچشمه درست کنیم!
سعدی در یکی از بیتهای زیبا و پرمعنای خود میفرماید:
سرِ چشمه شاید گرفتن به بیل چو پُر شد نشاید گذشتن به پیل!
یعنی یک جریان آب (اینجا جریانی از گفتوگوی مخرب ذهنی) را که میشد همان ابتدا با بیل در برابرش ایستاد، وقتی قوی و پرزور شود (وارد چرخه مخرب شود) دیگر با فیل هم نمیشود جلویش را گرفت!
اگر در همان نقطهٔ گفتوگوی مخرب ذهنی، جلو آن گرفته نشود، این چرخه مثل بهمن بزرگ و بزرگتر خواهد شد طوری که صاحب کسبوکار ممکن است مجبور شود عذر کارمندانش را بخواهد و کارش را تعطیل کند و حتی مقروض و بدهکار شود.
یک تغییر ساده در جملهبندی، و آغاز رونق مجدد در فروش!
اما چطور میتوان آن گفتوگوی ذهنی را تغییر داد؟ با یک تغییر ساده در جملهبندی و دستور جمله. یعنی جمله را از حالت خبری، به پرسشی تبدیل کردن، و اختیار را از بیرون و عوامل بیرونی برداشتن و تحت سیطرهٔ خود درآوردن.
سادهاش این است؛ جملهٔ «مردم نمیخرند!» را تبدیل کنیم به این: «من چه کار میتوانم کنم که مردم بخرند (و بیشتر بخرند)؟»
«مردم نمیخرند» یک جمله خبری است، اما خبری که لزوما درست نیست. این خبر، صرفا از مشاهدات برآمده اما با احساسات درونی و احتمالا ناخودآگاه جمعی و ناکامیهای گذشته در هم آمیخته شده و مثل کوه سنگین شده است. درستترش این است که گفته شود «خرید مردم کمتر شده است.» بار هیجانی و احساسی این جمله کمتر است و بنابراین، کمتر احتمال دارد که وارد چرخه مخرب شود.
استفاده از منطق و فلسفه برای افزایش فروش!
گام منطقی دیگر این است که با خود بگوییم حالا که خرید مردم کمتر شده است، پس این امر دلایلی دارد. یک سری از آن دلایل در اختیار من نیست، اما یک تعداد از آن در اختیار من است. من همچنان میتوانم کاری کنم که «ترافیک» و «نرخ تبدیل» بیشتر شود. من میتوانم کاری کنم که مشتریان قبلی، باز هم به من مراجعه کنند و بیشتر بخرند. من میتوانم با طراحی و اعمال یک سیاست مرجوعی کالا و بازگشت پول، کاری کنم که ریسکِ خریداران در لحظهٔ نهایی کردنِ خرید و پرداخت پول، کمتر شود (و در نتیجه راحتتر بخرند و آمار فروش در کل افزایش پیدا کند).
میبینید، به همین سادگی میتوان توجه را از عوامل بیرونی و خارج از اختیار خود، به درون و به جایی آورد که من بر آن اختیار دارم.
کاری که همین الان برای افزایش فروش خود میتوانید انجام بدهید
پیشنهاد میکنم اگر به افزایش فروش خود علاقهمندید و دغدغه جدی در این مورد دارید، این پرسش را که «من چه کار میتوانم کنم که مردم بخرند و بیشتر بخرند؟»، روی کاغذ بنویسید (بهتر است در یک دفترچه باشد) و پاسخهای خود را هم بنویسید. میتوانید در نشستهای مختلف به این پرسش و پاسخها بپردازید. خواهید دید که از درون شما چه راهحلهایی خواهد جوشید.
ضمنا میتوانید کلیدواژههای افزایش فروش، آموزش فروش و… را در اینترنت جستوجو کنید و مقالههای مختلف، کتابهای خوب، محصولات و دورههای مرتبط با فروش و مشتریمداری را بیابید و از آنهایی که فکر میکنید میتواند به شما کمک کند، استفاده کنید.
لطفا اینجا بنویسید که همین حالا برای افزایش فروش خود چه اقدامی انجام خواهید داد. تصمیم خود را بنویسید. مثلا بنویسید همین الان سراغ دفتر و قلم میروم برای این پرسش و پاسخها. بنویسید و همین الان متعهد شوید تا ذهن شما بداند که شما در عزم خود برای افزایش فروش، جدی هستید.
سخن آخر
همانطور که دیدید، دست ماست که بهراحتی با تغییر گفتوگوی ذهنی خود و تبدیل جمله خبریِ یأسآور به یک جمله پرسشیِ انگیزاننده (نه انگیزشی!)، چرخه مخربِ رکود را به چرخه سازندهٔ افزایش فروش تبدیل کنیم. خاطرمان باشد: مردم همیشه میخرند. اگر مردم از ما نمیخرند، یا کالاها و خدماتمان مورد نیازشان نیست، یا آنها را به افراد اشتباهی داریم عرضه میکنیم، یا استراتژیهای بازاریابی و فروش ما کارایی ندارد.
۱. کیفیت سوالهایی که از خودتان میپرسید، تعیینکنندهٔ کیفیت زندگی شماست.
۲. انسانهای بزرگ، پرسشهای بزرگ و عمیق و کلیدی از خود میپرسند.
۳. تمام پیشرفتهای انسانی، ناشی از این بوده که یک روزی، یک جایی، یک نفر یک پرسش خوبی پرسیده بوده است.
۴. کنجکاوی همان پرسشگری است. کودکان جزو کنجکاوترین انسانها هستند و مدام در حال پرسیدناند: این چیه؟ اون چیه؟… ما هم در کودکی اینگونه بودهایم. برای بازیابی روحیهٔ پرسشگری باید در عین بزرگسالی، از نو کودک شویم.
۵. پرسش، قفلهای ذهن ما را میگشاید.
۶. پرسش، از پاسخ مهمتر است. خیلی وقتها پاسخ یکسانی به معنای تنها پاسخ درست وجود ندارد. «من چگونه میتوانم زندگیام را بهتر کنم؟» پرسشی است که به تعداد انسانهای روی زمین، پاسخ دارد. اما اگر از ابتدا سراغ پرسش نرویم و مدام در پی پاسخهای آماده باشیم، چه بسا به جای رویای خودمان، رویای دیگری یا ــ حتی بدتر از آن ــ کابوس دیگران را زندگی کنیم.
۷. فلسفه یعنی دانایی. یعنی عشق به دانستن. و عشق به دانستن از راه پرسشگری در قلب آدم ایجاد میشود.
۸. پرسیدن یعنی اعتراف به اینکه، به قول سهراب سپهری، «چیزهایی هست، که نمیدانم.» و این شجاعانهترین اعترافی است که هر انسانی میتواند نزد خود بکند.
۹. در آموزش، از هر نوعی و در هر مقطعی، تلاش آموزگار و استاد به جای صرفا پاسخ دادن به پرسشهای دانشپذیران، بیشتر باید معطوف به این باشد که کمک کند آنها، «درست پرسیدن» و «سوالات خوب و کلیدی و عمیق پرسیدن» را بیاموزند.
۱۰. پرسش همان چیزی است که باعث میشود ما ترمز دستی بکشیم، کنار جاده بایستیم، استراحتی کنیم و یک فنجان قهوه یا چای بنوشیم و درباره درستیِ مسیری که داریم طی میکنیم، تامل کنیم.
۱۰+۱. تا زمانی که میپرسیم، راهِ پیشرفتِ ما باز است.
شما چه مواردی را میتوانید به حقایق بالا اضافه کنید؟ اینجا بنویسید.
تمرین کردن آیا قرار است که لذتبخش باشد؟ خیلی وقتها ما این تصور را داریم که تمرین باید برای ما لذتبخش و خوشایند باشد، و چون تمرین را انجام میدهیم و میبینیم که بیشتر عرق ریختن و زحمت دارد تا لذت، میگویییم اینکه اصلا نشد ــ و ولش میکنیم.
مثلا هنرجویی که در حال یادگیری نواختن گیتار است، ساعت ها باید بنشیند و گیتار را به شکل خاصی دستش بگیرد و تمرین کند. ممکن است اصلا کمرش تیر بکشد و بدنش اذیت شود، و ممکن است برای گذاشتن انگشتهایش روی سیمها و آکورد گرفتن، به زحمت فراوان بیفتد. ممکن است یک نت را بارها و بارها غلط و بدصدل بزند تا در نهایت درست دربیاید. و همه اینها ممکن است موجب شود کلا عطای تمرین کردن را به لقایش ببخشد و گیتارش را گوشه اتاقش به عنوان دکور بگذارد که خاک بخورد.
اگر این سناریو برای شما هم ــ نه لزوما در زمینه یادگیری گیتار، بلکه هزاران زمینه دیگر، مثلا یادگیری فروش، ایمیل مارکتنیگ، زبان جدید، برنامهنویسی، نوشتن کتاب، راهاندازی کسبوکار و… ــ آشناست، باید بدانید که هدف از تمرین، «سنجشِ پیشرفتِ شما» هست؛ یعنی اینکه چقدر مهارتهایتان در حال بهبود و بهتر شدن است. پس باید به تمرین اینگونه و از این دید، یعنی یک «معیار سنجش» نگاه کرد.
اما اگر برعکس، به تمرین از این دید نگاه بکنیم که «چه احساسی به ما میدهد»، اصلا ممکن است که کلا از تمرین گریزان بشویم. و باید بدانیم که کسب مهارت و تخصص در هر کاری و در هر زمینه ای، سخت و هزینهبر است؛ هزینه به معنای اینکه باید وقت بگذاریم، زحمت بکشیم، عرق بریزیم، حتی پول صرف کنیم تا پیشرفت کنیم.
تمرین، نتیجهبخش است نه لزوما لذتبخش
«تمرین آگاهانه و با تمرکز» (deliberate practice) به شکلی که شرح دادم، عموما کاری است پر زحمت که «لذتبخش» نیست اما «نتیجهبخش» است، و این ما را به جای مهمی میرساند: به همین دلیل، یعنی به دلیلِ پرزحمت بودن و انرژیبر بودنش، حتی قهرمانهای سختجانی که در اوج مهارت حرفهایشان در کلاس جهانی هستند، حداکثر یک ساعت میتوانند پیوسته تمرین آگاهانه انجام بدهند. بعد از این یک ساعت تمرین فشرده و پیوسته، نیاز دارند که یک استراحت داشته باشند؛ و در طول روز کلا ۳ تا ۵ ساعت میتوانند این شکلی تمرین کنند.
پس اگر ما تصور کنیم که روزی ۸ یا ۱۰ ساعت این شکلی تمرین کنیم اصلا خودمان رو فرسوده خواهیم کرد. خیلی از ورزشکارها و نوازندهها بعد از این جلسات تمرینی شدید، چرتی میزنند یا استراحتی میکنند تا اینکه خستگیشان در برود. چون در بعضی از کارها جسم خسته میشود اما این تمرین با تمرکز ۱۰۰ درصدی که گفتم، ذهن را هم خسته میکند و این خستگی ذهنی بیشتر از ما انرژی میگیرد و بیشتر ما را خسته میکند. و در واقع همین خستگی ذهنی هست که تمرین آگاهانه و عامدانه را خیلی پرفشار و خسته کننده می کند.
این خستگی ذهنی را ممکن است شما هم تجربه کرده باشید. من یک زمانی این را خیلی شدید تجربه اش کردم. دبیرستان بودم، فکر می کنم سوم دبیرستان بودم و امتحان المپیاد کامپیوتر بود. دقیق خاطرم نیست چند ساعت بود که ما سر امتحان بودیم، ۳-۴ ساعت یا بیشتر؛ اما بعد از آن که من برگشتم خانه، تا شب یکبند خوابیدم! در واقع انرژی ذهنی که من گذاشتم برای فکر کردن به آن مسائل و حل کردن آنها، چنان مرا خسته کرده بود که ۱۰-۱۲ ساعت خوابیدم تا خستگیاش رفع شود. پس ذهن ما خسته میشود و تمرینی که ما انجام میدهیم، بیشتر از جسمْ ذهن ما را خسته میکند و این خستگی ذهنی نیاز به استراحت برای بازیابی انرژی دارد تا بتوانیم دوباره حرکت کنیم. و طبق تعبیری که در دوره سختجانها استفاده کردهام، نیازمند تجدید انرژی هستیم تا دوباره سوار تردمیل بشویم و بخواهیم که دوباره این فرایند را انجام بدهیم.
تمرین در بازههای کوتاه و مشخص
این موضوع را در ماجرای رسیدن به قطب شمال هم میتوانیم ببینیم که در کتاب رایگان «تنها سختجانها به هدف میرسند» دربارهاش نوشتهام و آنجا بهتفصیل میتوانید بخوانید. خلاصهاش اینکه دو گروه بودند که می خواستند به قطب شمال برسند، یک گروه هر روز فقط یک تعداد کیلومتر مشخصی را حرکت میکردند و بعد از آن حتما استراحت میکردند، اما گروه دیگر تا حدی که میتوانست به خودش فشار میآورد که برود. و در نهایت گروه اول به قطب شمال رسید و توانست برگردد اما گروه دوم هرگز نتوانست برگردد و در راه برگشت تلف شدند، چون خستگی و فرسودگیِ بیش از حد دیگر توان ادامه حرکت را از آنها گرفته بود. پس طی دوزها و بازههای مشخص و پیوسته کار بکنیم و بیشتر از آن مقداری که توان داریم، از خودمان کار نکشیم تا این امر بتواند به طور پیوسته و مستمر ادامه داشته باشد.
یک نکته جالب دیگر هم این است که اجراکنندگان سطح جهانی مثلا بازیگری در سطح جهان یا بازیکن یا نوازندهای در سطح جهانی، وقتی که بازنشسته میشوند دیگر به آن شکل قبلی و به آن شدت و زمان قبلی تمرین نمیکنند. و این موضوع باز هم نشان میدهد که اگر تمرین کردن به این شکل ذاتا خوشایند بود آنها بعد از بازنشستگیِ حرفهای بازهم به آن شکل تمرین ادامه میدادند.
بنابراین خاطرمان باشد که تمرین کردن قرار نیست ذاتا لذتبخش باشد بلکه قرار است نتیجهبخش باشد؛ و اهمیتِ تمرین و آن کیفیتِ تمرین با میزان نتیجهاش سنجیده میشود نه با اینکه چه احساسی نسبت به تمرین داریم.
اهمالکاری یا به تعویق انداختن کارها، شاید بزرگترین عاملی است که موجب میشود زندگی ما در چرخهٔ روزمرّگی گیر کند، و باعث میشود ما دچار روز-مرگی شویم و دستمان از تحقق رویاهایمان کوتاه بماند. برای اهمالکاری و برونرفت از آن، دلایل و راهکارهای زیادی را میتوان عنوان کرد؛ اما احساس میکنم تا زمانی که ما به «ریشه» نپردازیم و مدام در پی و درگیر مصداقها باشم، باز دچار اهمالکاری خواهیم شد.
مُسکن یا درمان ریشهای؟
یعنی مثل این است که سرمان درد میکند و ما به جای اینکه در پی درمان آن، تغییر سبک زندگیمان، بازنگری در شیوه تغذیهمان و در پی گرفتنِ تحرک و ورزش باشیم، مدام با خوردن قرصهای مُسکّن درد را موقتا از یاد ببریم. گاهی مسکنِ ایرانی جواب نمیدهد و میگوییم استامینوفنها و ژلوفنهای ایرانی پُرِ گچ هستند 🙂 میرویم سراغ خارجیها، ادویل و تایلنولِ آمریکایی؛ اما مسکن در نهایت مسکن است. یکی قویتر و اثرگذارتر از آن یکی، اما هیچکدام از آنها قادر به یافتن ریشه و درمان آن نیست.
البته باز هم گاهی مسکن لازم است!
یک نکته مهم را پیش از ادامه بگویم که حتی در صورت یافتن ریشه و درمان آن، باز هم ممکن است گاهی به هر دلیلی دچار سردرد شویم، یا در خصوص موضوع مورد بحث ما، حتی اگر ریشه اهمالکاری را هم یافته آن را برطرف کنیم، باز هم به دلیل طبعِ مغزِ آدمی (که فقط در پی آسایش، حفظ وضع موجود و صرف کمترین انرژی است)، و احیانا مراوده با افراد دیگر که به درجات دچار اهمالکاری هستند، همچنان ممکن است گاه و بیگاه دچار تعلل و سستی در انجام کارها شویم.
پس همانطور که قرصهای مسکن بهاصطلاح over the counter هستند و بدون نسخه فروخته میشوند (و در هر خانهای معمولا پیدا میشوند و اغلب ما هرازگاهی از آنها برای تسکین درد خود استفاده میکنیم)، تکنیکهای مختلف برای رفع اهمالکاری هم همچنان کارایی خود را دارند.
اما شناخت ریشه و تلاش برای درمان آن، احتمال اهمالکاریهای بعدی و تعدد آنها را خیلی کمتر خواهد کرد. بنابراین ارزش دارد که وقت بگذاریم و ریشه اهمالکاری را بشناسیم.
ریشه اصلی اهمالکاری چیست؟
تجربه و مطالعه به من نشان داده که ریشه و اصل و اساس اهمالکاری این است که ما در ناخودآگاه خود و در عمیقترین دهلیزهای ذهنمان میپنداریم «کاری که قرار است برای انجامش خودمان را به زحمت بیندازیم، ارزشاش را ندارد.» این امر مخصوصا برای ما ایرانیها حادتر است. اما چرا؟
ممکن است شما صاحب یک کسبوکار باشید. تلاش فراوان کردهاید تا یک بیزینس مفید و خوب و سودده را راهاندازی کنید و تازه آن را از آب و گل درآوردهاید که میبینید ای دل غافل! دلار سه یا چهار برابر شد و شما باید سه برابرِ قبل زحمت بکشید و تازه سودتان هم از قبل، کمتر شود. طبیعی است که قویترین و سختجانترین و سرسختترین آدمها هم در این وضعیت، شل میشوند.
قرار است با مشتریان تازه تماس بگیری، بازاریابی انجام بدهی، محصولات جدید تولید کنی، برای فروختن و سرویسدهی به مشتریان قبلی کار کنی… اما قیمت دلار و نوسانهای اقتصادی ــ که هیچکدام هم دستِ تو و تقصیرِ تو نبوده است ــ عین شمشیرِ داموکلسی بالای سرت تاب میخورد و امانِ تو را میبُرد. آنقدر بیرمقی که حتی صبح حال نداری از جایت بلند شوی. و در نتیجهٔ این حالِ بد، مدام کارهایی را که میدانی اوضاع مالیات را حداقل در حدی نگه میدارد که اموراتت بگذرد و دست جلو کسی دراز نکنی، به تعویق میاندازی.
میدانی حتی احتمالش هست که برخی کارها، حتی در این شرایط، موجب سود سرشاری برایت شود، میدانی که رقبایت هم دست روی دست گذاشتهاند و نظارهگر اوضاعند، اما باز هم حالش را نداری.
با خودت میگویی اگر نشد چه؟ اگر این همه زحمت کشیدم و باز هم یک زلزله و طوفان و سونامی آمد و تمام زحماتم را عینِ پشگلِ گوسفند شُست و بُرد چه؟ پس اهمال میکاری 🙂 شل و وارفته مینشینی و کارهایت را به تعویق میاندازی.
و میدانی چیست؟ حالت که از قبل خراب بوده، این به تعویق انداختنهای مکرر هم حالت را هر چه بدتر میکند.
اما چاره چیست؟ چطور میشود از این چرخهٔ منحوس بیرون آمد؟
میخواهم یک حقیقت مهم را با شما در میان بگذارم. امیدوارم شش دانگ حواستان جمع باشد و با دقت به ادامه مطلب توجه کنید.
تمام آن حرفها و استدلالهایی که خیلی هم منطقی به نظر میرسند (اینکه زحمت بکشم و باز هم به نتیجه نرسم چه؟… ارزشش را ندارد…)، اینها همه حرفهای «ذهن» شماست. حرفهای خودِ حقیقیِ شما نیست.
ممکن است اعتراض کنید که ذهن من، همان خودِ من است. ممکن است از دکارت وام بگیرید که گفته بود «میاندیشم پس هستم.» اما خبر مهمی باید به شما بدهم: شما اندیشهتان نیستید. شما فکر و ذهنتان نیستید. شما بدونِ اندیشیدن، بدون فکر کردن، هم «هستید». هستی و بودنِ شما بسته و وابسته به فکر و ذهن شما نیست. در حقیقت، شما «ناظر» اندیشههایتان و «آگاه» (aware) به آنها هستید.
…گردن بزن اندیشه را
برای فهم بهتر این موضوع، اینطور تصور کنید که یک کپی از شما، در درون شما وجود دارد. حالا آن نسخهٔ کپی را از درون خودتان بیرون بکشید و کنار خودتان قرار بدهید. اگر در طی روز آگاهانه او را نگاه کنید، متوجه خواهید شد که مدام چانهاش کار میکند. یکریز در حال حرف زدن و غرغر کردن و مزخرفگویی است. گاهی وقتها عصبانی میشود و داد میکشد و میخواهد خرخرهٔ همه را بجود. گاهی سر ذوق و شوق است و میخواهد همهٔ عالم را بغل کند. معمولا تعادل ندارد. و ساکت هم نیست.
غم و شادی برِ عارف چه تفاوت دارد
اما آن خودِ حقیقیِ شما، که شاهد و ناظر بر این خودِ ذهنیِ موهومی و به او «آگاه» است، دچار این نوسانها نمیشود. او فقط هست، و در بودنِ خود شاد است.
مست بگذشت و نظر بر منِ درویش انداخت
تمام تلاش ما باید این باشد که این خودِ حقیقی را از اسارتِ آن خودِ موهومی آزاد کنیم.
بردهٔ ذهن یا اربابِ ذهن؟
اگر ما از دست ذهنمان آزاد و رها باشیم، به جای اینکه ما برده او باشیم و او ارباب ما، ما فرمانده او خواهیم بود و او خدمتگزار امین ما. در چنین وضعیتی، ذهن میشود غول چراغ جادوی ما.
ذهن، قدرتهای بینظیری دارد، به دقت و سرعت میتواند فرمانهای ما را اجرا کند؛ و اگر فرمانهای خوب به او بدهیم، زندگی ما روز به روز بهتر میشود. در آن صورت، از کمند گذشته و آینده هم رها میشویم. به جای اینکه مدام به ناکامیهای گذشته و به ابهامهای آینده فکر کنیم (و اینگونه فکر و ذهنمان را بهواقع «مسموم» کنیم)، کاری را که باید، در لحظهٔ الان (لحظهٔ جاوادنهٔ اکنون یا به قول فلیسوف و الهیدانِ حکیم انگلیسی، سِر آلن واتس، eternal now) انجام میدهیم.
و به شما قول شرف میدهم که انجام کار، انجام کاری که میدانی باید انجامش بدهی، همین الان و بدون در افتادن به دام وسواس و کمالگرایی، حالت را خوب که نه، عاااااااااااااالی میکند!
یک تکنیک کاملا علمی و کاربردی برای درمان ریشهای اهمالکاری
همانطور که پیشتر نوشتم، «ذهنِ» ماست که مانع میتراشد و موجب اهمالکاری ما میشود. ذهن ماست که دشواریها و به نتیجه نرسیدنهای گذشته را برای ما بولد (برجسته) میکند و ما را از ابهامِ آینده میترساند؛ و اینگونه به ما القا میکند که تلاشهایمان ارزشی نخواهد داشت.
برای ساکت کردن ذهن، باید سختجانانه یک روتین (آداب) موثر را در زندگی پیاده کرد. من اسمش را گذاشتهام «حضور در معبد شخصی». این تکنیک اصلا رنگ و بوی مذهبی ندارد و شما باورمند به هر آیینی که باشید، میتوانید آن را انجام بدهید.
حضور در معبد شخصی
روشش این است که هر صبح (بهتر است صبح باشد که هنوز انرژیهای درونی ما با دنیای بیرون ترکیب و مخلوط نشده است)، پس از بیدار شدن و نظافت شخصی و احیانا خوراکی خوردن، آرام در گوشهای بنشینید (بهتر است یک گوشه خاص را انتخاب کنید، مثل یک جور محراب عبادت) و دستکم ۱۵ دقیقه چشمهایتان را ببندید، سکوت کنید و ناظر افکار خود باشید. به نفس کشیدنهای خود، به دم و بازدم خود، توجه کنید. اگر فکرتان خواست به سمتی برود، شما با آن فکر نروید، درگیرش نشوید؛ فقط مثل ابری که در آسمان میگذرد و شما نگاهش میکنید، به فکرهایتان نگاه کنید.
میتوانید پیش از انجام سکوت، تسبیح بزنید و ذکرهای مثبت بگویید (مثل «من خودم را دوست دارم»، «من دوستداشتنی هستم»، «من میتوانم»، «من راهحل هر مسئلهای را در هر حالی پیدا میکنم»، «هر آنچه که برای من پیش میآید خیر است»، «من شاد حقیقی هستم» و…). و میتوانید پس از سکوت، چند خطی کتابهای انگیزشآفرین، دارای بار معنوی، شعرهای خوب و جانفزا و… بخوانید. و میتوانید بعدش بروید ۱۰-۲۰ دقیقهای قدم بزنید و زندگی را، بدون قضاوت، «تماشا کنید». آدمها و گربهها و گلها و درختها و ابر و آسمان و باد و خورشید و… را ببنید، شاهد و ناظر آنها و به وجودشان آگاه باشید؛ درست همانطور که به وجود «ذهن» خود آگاه هستید.
رسانهها تعطیل!
مهم و بسیاااااااااااااااار مهم است که تا پایان این روتین، سراغ گوشی خود، سراغ کامپوتر، سراغ اینترنت و سراغ تلویزیون و خبر و روزنامه و امثال اینها نروید. به شما قول میدهم اگر فقط ۲۱ روز این روتین را انجام بدهید، حالتان چنان عالی خواهد شد که کل روز را به شوق حضور در معبد شخصی خود در صبح فردا طی خواهید کرد 🙂 و البته اثرات خوب این تمرین، از همان چند روز اول نمایان خواهد شد.
آیا وقت میکنم هر صبح این کارها را انجام بدهم؟
ممکن است شما بگویید من صبح که بیدار میشوم، فرصتی برای این کارها ندارم. پاسخ این است که باید زودتر از خواب بیدار شوید. اگر بتوانید ۵ صبح بیدار شوید که عالی است. شرطش این است که شبها زودتر بخوابید و یکی دو ساعت پیش از خواب نیز رسانهها را تعطیل کنید.
به خاطر داشته باشید که اغلبِ آدمهای موفق، صبحهای خیلی زود از خواب برمیخیزند؛ و مهمتر از آن، زمان صبحگاهی خود را صرف اموری ارزشمند و عمیق و معنادار میکنند. اینطور است که وقتی دیگران تازه بیدار شدهاند، آنها بهتعبیری دوش جسمی و جانیِ خود را گرفتهاند و آمادهاند با شوق و انرژی، وارد جریان زندگی شوند
تو ز خویشتن بُرون آ!
اگر تا اینجا مقاله را خوانده باشید، متوجه شدهاید تا حد زیادی دست خود ماست که حال خودمان را خوب نگه داریم و به این شکل، از اهمالکاری و سستی و به تعویق انداختن کارها، در امان بمانیم. وقتی ما به خودمان ــ خود حقیقیمان ــ وصل باشیم، چنان انرژیای خواهیم داشت که اهمالکاری اصلا فرصت عرض اندام پیدا نخواهد کرد.
یک نکته دیگر هم اینکه اگر بارها شکست خوردهاید و احساس میکنید زحماتتان هدر رفته، بدانید و آگاه باشید که این امر فقط برای شما پیش نیامده است. برای خیلیهای دیگر هم پیش آمده و خیلیها هم با سربلندی از این شرایط عبور کرده و به موفقیتهای خیرهکننده رسیدهاند. یکی از آنها، موسس شرکت خودروسازی هوندا در ژاپن است که داستان او را در فایل آموزشی «در شرایط سخت و دشوار چگونه شکوفا شویم؟» تشریح کردهام.
و کلام آخر، بیتی از شعرِ درخشانِ استاد دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی:
ز بُرون کسی نیاید چو به یاریِ تو اینجا تو ز خویشتن بُرون آ، سپهِ تتار بشکن!
پیشنهاد میکنم این شعر زیبا و سراسر شور را با صدای زندهیاد حبیب گوش کنید و لذت ببرید:
با توییتر، از همان اوایل که راه افتاده بود، آشنا بودم. اما هیچ وقت تکلیف خودم را با این شبکه اجتماعی نتوانستم روشن کنم. دقیقا مشخص نبود که چه استفاده مفیدی از آن میتوان کرد.
اوایل، در آن کادر خالی که باید توییت را تایپ کنی، نوشته بود: ?What are you doing یعنی که «در چه کاری؟» خب اینکه برفرض من در حال شام خوردن یا کتاب خواندن باشم چه دخلی به دنیا و دیگران دارد؟
از همان موقع البته، عدهای شروع کردند نک و نال. حرفهایی را که بهتر بود در ذهن خود نگه میداشتند یا روی کاغذ مینوشتند و دور میریختند و به هر ترتیب، حرفهایی نبود که برای دیگران مفید باشد، آوردند نوشتند در توییتر. آن فرمت خاص توییتنویسی و محدودیت تعداد کارکترها هم باعث میشد عدهای پتانسیلهای این شبکه را در جملات قصار نویسی، نادیده بگیرند و به جای خلاقیت، همین حرفهای مفتکی و زرتکی را آنجا خالی کنند.
بعدا توییتر آن عبارت سوالی را به ?What’s happening (چه خبره؟) تغییر داد. این بار هم تغییر عمدهای رخ نداد. عدهای شروع کردند به نوشتن اخبار روز، نک و نال از اخبار روز، یا باز خبر دادند از اخبار کارهای روزانه خودشان که عموما چیز مفیدی در آن نبود.
کمکم، پای رسانهها و بعد سیاستمدارها و سلبریتیها هم به این شبکه باز شد. البته سلبریتیها، به دلیل متنمحور بودن توییتر، کمتر سراغ آن آمدند و اینستاگرام را به گند کشیدند. اما حضور آن همه لینک خبری و تحلیلهای سیاسی و حرفهای صدمن یک غاز، همچنان توییتر را محلی نادلچسب نگه داشته بود.
چند باری سعی کردم نکات انگیزشی و حرفهای مفید در توییتر بنویسم. اما مشتری نداشت. حلقهای از یارانِ همراه و همدل نبود که توییتها را ببیند و بخوانند و لایک کنند و بازنشر کنند و بال پرواز بدهند که به دست خریدارانش برسد.
تا اینکه…
همین اواخر، متوجه کانالی به نام توییتر رشد فردی در تلگرام شدم. یکی از پستهایش را شاهین کلانتری در کانالش فوروراد کرده بود؛ و از آنجا من هم رفتم عضو این کانال جدید شدم. قبلا کانالهای دیگری در تلگرام دیده بودم که خوشمزگیهای ایرانیجماعت (و کاربرانِ همگی مستعارنام) در توییتر را در کانالهایی در تلگرام جمع و بازنشر میکردند، اما این یکی فرق داشت. حرفهایش از آن جنس بود که من میپسندیدم. و دیدم که در توضیحات کانال نوشته شده، توییتهایتان را با هشتگ #توییت_نویس در توییتر منتشر کنید تا در این کانال بازنشر شود.
همان موقع، دستی به سر و روی اکانت خاکگرفتهٔ توییترم کشیدم، و نخستین #توییت_نویس هایم را منتشر کردم.
کانال توییتر رشد فردی، در این لحظه که من دارم این مطلب را مینویسم، بیش از ۲۰۰ عضو دارد و جنبش #توییت_نویس، که به همت شاهین کلانتری، جعفر کریمنژاد و اعضای مدرسه نویسندگی راه افتاده است، هر روز خوانندگان و نویسندگان بیشتری را در توییتر جذب میکند.
اما برای نوشتن و نشر #توییت_نویس قرار نیست کسی عضو جایی باشد. فقط کافی است حرفهایی داشته باشد که ارزش نوشتن و خواندن و بازنشر را داشته باشند. نه از جنس سیاست، نه از جنس روزمرگی، نه از جنس ناله و بدبختی و نه از جنس هر حرف کمارزش دیگری. شما هم اگر میخواهید در زندگی خودتان و دیگران تغییرات مثبتی ایجاد کنید، به این جنبش بپیوندید 🙂
۱. رسیدن به خیلی چیزها در زندگی، بدون پول شدنی اما بسیار زمانبر است. پول، مثل جریانِ خونِ تازه در رگهای زندگی است.
۲. پول میتواند خوشحالی بخرد. اگر پول داری و خوشحال نیستی، بلد نیستی پولت را در جای درست خرج کنی.
۳. اگر پول به قدر کافی داری اما فراغ وقت و خاطر برای لذت بردن از پولت نداری، زندگیات یک مشکل اساسی دارد.
۴. پول، یکی از مراتب تجلیات قدرت خدا در جهان فیزیکی است. صاحب پول، صاحب مرتبهای از قدرت الهی است.
۵. پول، یکی از برکات زندگی است.
۶. پول یکی از ستونهای زندگی شاد و سعادتمند در این دنیاست.
۷. با داشتن پول، بسیاری از مشکلات زندگی هرگز رخ نمیدهند.
۸. تنها چیزی که پول را بیبرکت میکند، تحصیل آن از راههای نادرست است.
۹. در این جهان، محدویتی برای تحصیل پول نیست. اما اگر زندگیات فاقد اولویتبندی باشد و ارزشهای اصیلات را نشناخته باشی، چاهِ بیانتهایِ پولخواهی، تو را به درون خود خواهد کشید و اصلیترین عامل ناشادیات خواهد بود.
۱۰. پول، پول میآورد. این فکت، تضادی با این حقیقت ندارد که فکر خلاق هم پول میآورد.
۱۱. بخش جذابی از زندگی انسان تازه پس از فراغت مالی آغاز میشود.
۱۲. رسیدن به فراغت مالی یکی از متعالیترین هدفهای زندگی است.
۱۳. وقتی جیبات و حساب بانکیات پُرِ پول است، آسمان هم آبیتر است و گنجشکها هم قشنگتر میخوانند 🙂
۱۴. آنچه شیران را کند روبهمزاج احتیاج است احتیاج است احتیاج
۱۵. تلاش لزوما موجب پولداری نمیشود، اما تلاشی برای تحصیل پول نکردن قطعا موجب بیپولی است.
۱۵+۱. میزان پولی که وارد زندگیات میشود، به باور/تلاش تو و خواست او بستگی دارد. گاهی لازم است دورانهایی از بیپولی/فشار مالی را تجربه کنی تا به حقیقتی والاتر نائل شوی.
شما چه مواردی را به ۱+۱۵ حقیقت بالا میتوانید اضافه کنید؟ اینجا بنویسید…
۱. اهمالکاری روح را میخراشد و جان را میفرساید. اهمالکار از خویشتنِ خویش در عذاب است.
۲. اهمالکار در حقیقت عجول است، چون انتظار دارد در نخستین گام به نتیجه برسد. او اهمالکاری میکند تا با واقعیت زندگی رویارو نشود.
۳. اهمالکار ۹۰ دقیقه را تلف میکند و تازه به وقت اضافه که میرسد درمییابد چه فرصتهایی را از دست داده!
۴. اهمالکاری از جملهٔ موجبات ناشادی است.
۵. پادزهر اهمالکاری، فقط و فقط اقدام است.
۶. اهمالکار، در خیال خام آینده، حال را از کف میدهد. اهمالکار همواره میخواهد در آینده به جایی برسد، اما نمیداند رمز رسیدن به هر جایی و هر چیزی در آینده، اقدامی هرچند کوچک و جزئی و ناچیز در لحظهٔ حال است.
۷. اهمالکاری جُرم نیست؛ نوعی عارضه است. و راه درمانش، حضور کامل در لحظهٔ حال و اقدامهای قطرهچکانی است.
۸. گاهی اهمالکاری ناشی از تعدد افکار و برنامهها، و ناتوانی در اولویتبندی آنهاست. قانون ۲۰/۸۰ در این مورد بسیار کمککننده خواهد بود.
۹. اهمالکار، تنبل نیست. انسانی سرشار از ایده و خلاقیت است که در چنبرهٔ وسواس و کمالگرایی گیر افتاده و از راز اقدامهای کوچک بیخبر است.
۱۰. اهمالکاری، زندگی را از لذت تهی میکند.
شما چه مواردی را به ۱۰ حقیقت بالا میتوانید اضافه کنید؟ اینجا بنویسید…
شرایط سخت و دشوار و بحرانی، هرازگاهی ممکن است سر برسند. کنترل برخی سختیها و بحرانها از پیش در دستان خود فرد است و میتواند کاری کند که آن سختی بر او حادث نشود، گاهی هم از اختیار او خارج است. در هر دو حالت، وقتی انسان در شرایط سخت قرار میگیرد، وضعیت با شرایطی که همه چیز عالی و مطابق میل است، تفاوت دارد. در چنین اوقاتی چه نگرشی باید داشت و چه راهکارهایی باید در پیش گرفت تا نهتنها سختیها و شداید ما را اذیت نکند، بلکه حتی شکوفا و شکوفاتر هم شویم؟ در ادامه، ۶ نگرش و راهکار عالی که بر اساس مطالعه و تجربه به آنها رسیدهام و برای من و هزاران نفر دیگر کار کرده و اثرگذار بوده است را برای شما شرح میدهم.
۱. پذیرش (عدم مقاومت)
زمانی که نام پذیرش به میان میآید، افراد اغلب احساس میکنند معنای آن تسلیم شدن به شکل منفعلانه در برابر حوادث و شرایط بیرونی است. اما معنای واقعی پذیرش، «عدم مقاومت» است. به این معنا که یک وضعیت ذهنی ایدهآل را در ذهن ترسیم نکرده و توقع نداشته باشیم که همواره زندگی مطابق آن تصویر و تصور پیش برود. آموزشهای الکن راز و رازگونه، چنین جاهایی کم میآورند. چون مدام اشخاص را به تجسم زورکیِ خوشی وامیدارند، در حالی که زندگی به این شکل عمل نمیکند.
هر انسانی روی زمین، حوادث و بلاهایی را از سر خواهد گذراند و اگر نگاه کنیم، «خوب بودن» هم هرگز باعث نشده بلایی بر انسانی نازل نشود.
هر انسانی روی زمین، حوادث و بلاهایی را از سر خواهد گذراند و اگر نگاه کنیم، «خوب بودن» هم هرگز باعث نشده بلایی بر انسانی نازل نشود. پیامبران و بزرگان شاید خیلی بیشتر از مردم عادی در معرض چنین حادثههایی بودهاند. به قول آیتالله بهجت: «کمتر کسی پیدا می شود که زندگی بر وفق مراد او باشد. هرگونه عیش و نوش دنیا، با هزار تلخی و نیش همراه است! اگر کسی دنیا را این گونه پذیرفت و شناخت، در برابر ناگواریها و بدیهای همسر و همسایه و… کمتر ناراحت میشود؛ زیرا از دنیا بیش از این که خانه بلا است، انتظار نخواهد داشت!»
مهم این است که زندگی را به این شکل بپذیریم و انتظار غیرواقعبینانه نداشته باشیم. وقتی در برابر شرایط بیرونی مقاومت نمیکنیم و با آن وارد جنگ ذهنی نمیشویم، آن شرایط تمام وزن و اهمیت خود را از دست میدهند و زندگی به سمتی پیش میرود که اوضاع برای آدمی بهتر شود. یک علتش آن است که در حالت پذیرش و عدم مقاومت، ذهن آزاد میشود و میتواند از نیروی خلاقهٔ خود برای فکر کردن به راهحل استفاده کند.
مولانا پذیرش و عدم مقاومت را با طنزی ظریف و رندیای خاص، در این بیت عنوان کرده است:
در کف شیرِ نرِ خونخوارهای غیر تسلیم و رضا کو چارهای؟!
۲. باور
باور چیست؟ آیا باورها نحوه کارکرد جهان را نمایان میکنند، یا نوع نگاه ماست که باورها را میسازد و زندگی را هم مطابق همان باورها پیش میبرد؟
باورها چیزی نیستند جز فکرهایی که از بس به آنها اندیشیدهایم، تبدیل به امری صُلب شدهاند و یک مسیر عصبی را در مغز ما شکل دادهاند.
حقیقت آن است که باورها چیزی نیستند جز فکرهایی که از بس به آنها اندیشیدهایم، تبدیل به امری صُلب شدهاند و یک مسیر عصبی را در مغز ما شکل دادهاند. اگر من فکر کنم که «میتوانم» یا فکر کنم که «نمیتوانم»، هر دوِ اینها فکر هستند و از جنس انرژیِ ناپیدا، و به یک اندازه وزن و اعتبار دارند. اما اگر به یکی از این دو بیشتر فکر کنم و بیشتر اهمیت بدهم، همان را تبدیل به تجربه بیرونی زندگیام خواهم کرد. یعنی اگر باور کرده باشم که میتوانم، مدام همین را در شرایط مختلف به شکل توانایی ثابت خواهم کرد؛ و اگر باور کرده باشم که نمیتوانم، باز همان را به شکل ناتوانی و عجز در وضعیتهای مختلف بروز خواهم داد.
مسئله اینجاست که بسیاری از باورهای ما از طریق فرهنگ و تربیت و خانواده، آن هم زمانی که ما کنترلی بر ذهن خود نداشتهایم، وارد اندیشه ما شدهاند و ما نادانسته آنها را به عنوان حقایق زندگی پذیرفتهایم. برای همین لازم است ابراهیمگونه، تبری در دست بگیریم، جهاد اکبری آغاز کنیم و هر چه بُتِ باورهای محدودکننده و مخرب و ضعیف و مریض است را تکهتکه کنیم. تنها در این حالت است که آزادی حقیقی را تجربه خواهیم کرد.
باور داشته باشیم که این جهان، جهانِ شدن است. باور داشته باشیم که خداوند دوست دارد ما ثروتمند باشیم (و البته لزوما معنایش این نیست که همه میلیاردر باشند و در پنتهاوس زندگی کنند)، و باور کنیم که ما بسیار تواناتر از آنیم که میپنداریم. جهان فیزیکی به دلیل ذاتش، محدودیتهایی دارد (مثلا سرعت نور، حد نهایی سرعت در عالم است؛ یا بدن ما تا حد معینی قادر به تحمل فشار و گرما است)، اما در ساحت ذهن، ما نامحدودیم. محدودیتها را از ذهن خود برداریم تا در جهان بیرونی و دنیای دستاوردها، به چیزهایی برسیم که خیلیها آن را ناممکن میدانند.
آزاد شو از بند خویش زنجیر را باور نکن
اکنون زمان زندگی است تاخیر را باور نکن
خود را ضعیف و کم ندان تنها در این عالم ندان
تو شاهکار خالقی تحـقیر را باور نکن
(مهدی جوینی)
۳. ایمان
ایمان یعنی دل دادن به نادیده. یعنی دل قرص داشتن به نیرویی و ذاتی و چیزی فراتر از هر چیز. ایمان یعنی اینکه میدانم همه چیز درست خواهد شد، یعنی میدانم یکی هوای مرا دارد. ایمان یعنی این کلمات مولانا:
آن را که منم خرقه عریان نشود هرگز
وان را که منم چاره بی چاره نخواهد شد
اگر ما احساس درماندگی میکنیم و احساس میکنیم چارهای نداریم، دلیلش آن است که ایمان نداریم. دلیلش آن است که ایمانمان ضعیف شده و به جای آن، به ترس میدان دادهایم.
ترس شکل مقلوبشدهٔ ایمان است. ترس یعنی من فکر میکنم پشت و پناهی ندارم و تنهایم.
ترس شکل مقلوبشدهٔ ایمان است. ترس یعنی من فکر میکنم پشت و پناهی ندارم و تنهایم، و تصور میکنم هر آنچه میبینم همهٔ آن چیزی است که هست؛ اما ایمان یعنی میدانم و یقین دارم که «اوست پناه و پشت من/ تکیه بر این جهان مکن»، و میدانم که بسیاری چیزها هست که نمیدانم و نمیبینم و بر آنها آگاهی ندارم: «الذین یؤمنون بالغیب».
به قول عیسی مسیح: «ای کمایمانان! چرا هراسانید؟» همهٔ هراس ما و همهٔ اضطرابهای ما از کمیِ ایمان ماست. ایمان اگر داشته باشیم، تنها یک قدرت میبینیم: قدرتِ خدا، و در پناه قدرت مطلقهٔ او به آرامش حقیقیِ قلبی میرسیم؛ طوری که هیچ حادثهای نمیتواند ما را تکان دهد و مضطرب کند.
۴. امید
حافظ میفرماید: «بوی بهبود ز اوضاع جهان میشنوم.» اگر ما این بو و این عطر را نمیتوانیم استشمام کنیم، معنایش آن است که دچار زکامِ روحی شدهایم؛ جانِمان سرما خورده است.
یکی از راههای حفظ امیدواری و بالا بردن امیدواری، عادت به شکرگزاریِ روزانه است.
امیدواری خود از جنس ایمان و در ادامهٔ ایمان است. یعنی اینکه من، در عین واقعبینی، با خوشبینی به اوضاع و روندهای جهان و زندگی مینگرم و یک احساسی در درون من، قویتر از هر وزوز ذهنی و هر سخن سرد بیرونی، میگوید که «اوضاع بهتر خواهد شد.»
امید یعنی اینکه به زندگی خودمان نگاه کنیم و به عینه و با چشم جان ببینیم که بارها امور به شدت و سختی رسیدند و همه چیز به تار مویی بسته بود، اما آن تارِ مو پاره نشد.
امیدواری، یکی از ویژگیهای انسانهای بهراستی موفق و کسانی است که واجد فضیلت سختجانی هستند. در دوره سختجانها نیز در خصوص امید به شکلی دقیقتر و علمیتر صحبت میکنم و آموزش میدهم.
اما یکی از راههای حفظ امیدواری و بالا بردن امیدواری، عادت به شکرگزاریِ روزانه است. آنقدر خوبیها و قشنگیهای زندگی را ببینید که بدیها فرصت نکنند ذهنِ شما را بدزدند!
دیدار شد میسر و بوس و کنار هم از بخت شکر دارم و از روزگار هم
زاهد برو که طالع اگر طالع من است جامم به دست باشد و زلف نگار هم
ای دل بشارتی دهمات محتسب نماند و از می جهان پُر است و بتِ میگسار هم!
(حافظ)
۵. رویا
انسان است و رویا. رویا اصلا امری مخصوص و مختص انسان است. کلاغها و پلنگها رویا ندارند، حتی عقابها هم رویا ندارند. عقاب اگر فراتر از ابرها پرواز میکند، برای این است که اینگونه آفریده شده و ژنهای او به این شکل برنامهریزی شدهاند. آدمی اما میتواند چون عقاب باشد، بالاتر از همه ابرهای ترس و تردید و ناکامی، یا میتواند چون اردک به زمین بچسبد و برای نرسیدن به رویاهایی خویش آوای غمناک سر بدهد و غر بزند.
رویا اصلا امری مخصوص و مختص انسان است. کلاغها و پلنگها رویا ندارند، حتی عقابها هم رویا ندارند.
من و شما، هر یک از ما، تکتکِ ما، به این جهان آمدهایم تا رویایی را محقق کنیم: رویای خودمان را و افسانه شخصیمان را. نیامدهایم که صرفا به خور و خواب و شغلی معمولی و زندگیای متوسط و جفتگیری و همین کارها، وقت و روزگارمان را سپری کنیم. مولانا در فیه ما فیه، بسیار زیبا این را شرح میدهد و از جمله مثال میزند که گیی ما شمشیری جواهرنشان داریم که در گنجینهٔ شخصی پادشاهان یافت میشود؛ و اگر ما رویایمان را فراموش کرده باشیم، گویی از این شمشیر داریم برای ساطوری کردن گوشت گندیده استفاده میکنیم با این توجیه و بهانهٔ ظاهرا عقلپسند که: «نمیخواهم این شمشیر معطل بماند!» خب این از احمقیِ ماست، و اینجاست که باز باید به قول مولانا گفت: «گردن بزن اندیشه را!»
حقیقت این است که ما رویای خویش را از یاد بردهایم یا از پیگیری آن هراس داریم. میترسیم از جماعت اردکها متمایز شویم و اوج بگیریم. میترسیم مثل جاناتان در کتاب بینظیر «جاناتان مرغ دریایی»، انگشتنمای گلّه شویم. اما ما اینجا آمدهایم که متمایز شویم. آمدهایم که انگشتنما شویم. آمدهایم که رویای الهی خویش و افسانه شخصی خودمان را محقق کنیم و الگویی و الهامبخشی هم برای دیگران باشیم.
در یک شکل علمیتر، میتوان رویا را «هدف سطح بالا» خواند که در دوره سختجانها، و مخصوصا در خصوص رویای شغلی و یافتن شغل رویایی، در این خصوص آموزش دادهام.
رویا، نشانه انسان بودن ماست؛ و فکر به رویا و شوق به تحقق رویا، خود عاملی و انگیزهای قوی برای برونرفت از شرایط سخت و بحرانی است. و اتفاقا جالب اینکه خودِ شرایطِ دشوار، عاملی برای دل دادنِ بیشتر به رویاست که در این خصوص در فایل آموزشی «در شرایط سخت و دشوار چگونه شکوفا شویم؟» بیشتر توضیح دادهام.
من رویایی دارم رویای آزادی رویای یک رقص بیوقفه از شادی…
من رویایی دارم از جنس بیداری… من رویایی دارم رویای رنگارنگ…
من رویایی دارم که غیرممکن نیست!
(یغما گلرویی)
۶. اقدام
اقدام یک پُل است؛ پلی که دنیای نادیده، دنیای فکر و اندیشه و خیال، را به دنیای دیده و دنیای دستاوردها و نتایج وصل میکند. بیاقدام، هیچ اندیشهای ــ حتی عالیترین اندیشه ــ در جهان محقق نخواهد شد و همچون نطفهای متولدنشده، خواهد مرد و در گورستان از یادها خواهد رفت.
اغلب انسانها، پایِ اقدامشان میلنگد. دوست دارند در تخت دراز بکشند و خیالهایشان یکی پس از دیگری محقق شوند.
اقدام قرار نیست آپولو هوا کردن باشد. حتی نوشتن ایدههای و خیالها و رویاهایی که داریم، خودش اقدام است. خودش یک قدم است، یک گام است. و همین گامها هستند که وقتی در کنار هم و در پی هم قرار میگیرند، رویای ما را محقق میکنند. در دوره آنلاین «نیلوفر مرداب» که دوست خوبم پیام بهرامپور آن را برگزار میکند، من هم صحبتهای مفصلی در خصوص اقدام در شرایط دشوار داشتهام که بسیار هم به دل مخاطبان نشسته است.
اما مهم است که بدانیم اغلب انسانها، پایِ اقدامشان میلنگد. دوست دارند در تخت دراز بکشند و خیالهایشان یکی پس از دیگری محقق شوند. دوست دارند روی کاناپه جلو تلویزیون بم بدهند و موجودی حساب بانکیشان هی بیشتر شود. البته اگر قبلا سیستمی برای این کار، یعنی تولیدِ جریان درآمد، ساخته باشند، میتوانند خیلی وقتها به این شکل پول درآورند؛ یعنی در خواب و در سفر و در کنسرت و در تفریح و مهمانی و موقع تماشای مسابقه فوتبال و… هم پول درآورند؛ اما برای آن هم قبلا باید اقدامی و اقدامهایی کرده باشند.
اقدام، مامایی است که رویا را میزایاند و به دنیا میآورد!
بی اقدام، بهترین رویاها هم فقط یک خیالبافیِ صرف است. اقدام، مامایی است که رویا را میزایاند و به دنیا میآورد! انسانهای بهراستی موفق کسانیاند که فاصلهٔ میان فکر و اقدامشان بسیار کوتاه است. و همانطور که نوشتم، اقدام خیلی وقتها و در گام اول، میتواند مکتوب کردن فکرهایی باشد که در ذهن داریم. چون با نوشتن، محتوای ذهن خود را «میبینیم» و میتوانیم آن را سامان بدهیم و بسنجیم و بررسی کنیم.
من سال ۲۰۱۵ میلادی (۱۳۹۴) از ایران به کانادا مهاجرت کردم و پس از توقفی چندروزه در ونکوور، در تورنتو ساکن شدم. به دلیل اینکه رشته تحصیلی من عمران بوده است، بارها امکان مهاجرت برای ادامه تحصیل یا کار را داشتم، اما چون مهاجرت را امری در راستای تحقق افسانه شخصی و رویاهایم نمیدیدم، دست به کار رفتن از ایران نشدم. البته، همیشه دوست داشتم چند سالی هم شده، زندگی در یک کشور خارجی را تجربه کنم و از جمله به شهر نیویورک در آمریکا هم فکر میکردم.
سرانجام، وقتی دیدم تحقق برخی خواستههایم، و از جمله این خواسته، از راه مهاجرت به کشوری دیگر آسانتر انجام خواهد شد، تصمیم گرفتم از دایره امن خود بیرون بیایم و کاری را بکنم که خیلیها شاید با بالا رفتن سن، در انجام آن تردید کنند.
در ۳۷ سالگی، امکانی برای مهاجرت از سوی دولت کانادا باز شد که تمام شرایطش را میتوانستم محقق کنم. با سختجانی و جنگندگی فراوان، و هدفمندی و تمرکز، تمام مدارک را فراهم کردم، کلاس فشردهٔ آیلتس رفتم و امتحان آیلتس دادم، هزینههای مختلف را پرداخت کردم، پیگیریها را انجام دادم، مشورت کردم و… حدود یک سال بعد، ویزای مهاجرتی من رسید و برای نخستین بار از مرز چند کشورِ محدودِ اطراف ایران فراتر رفتم و یک جای خیلی خیلی دور از ایران را ــ که رفتن به آنجا رویای خیلی از ایرانیهاست ــ تجربه کردم.
در خصوص مهاجرت از ایران و مزایا و معایب آن بارها از من سوال شده و میشود و در مقاله حاضر میکوشم به این سوال بپردازم و دیدگاههای خودم را بیان کنم. قطعا آنچه مینویسم برآمده از جهانبینی و تجربهٔ شخصی من است و میتواند محل نقد باشد. بنابراین شما هم این مقاله (و اصولاً هر نوشته و مقاله و کتابی) را با دیدگاه انتقادی بخواهید. در انتهای مقاله هم میتوانید نظر خود را بنویسید یا سوالات خود را بپرسید. خوانندگان بسیاری پیش از شما نظرات و سوالات خود را نوشتهاند که خواندن آنها را هم پیشنهاد میکنم.
سرفصلهای این مقاله از این قرارند:
دلیل زندگی
آیا رویایی برای خود دارید؟
چطور باید رویا داشت؟
آیا مهاجرت از ایران میتواند رویا باشد؟
مهاجرت موفق، و موفقیت در کشور جدید، ساده به دست نمیآید
آیا خسته شدن از زندگی در ایران، دلیل خوبی برای مهاجرت است؟
یک نکته مهم در زمینه خسته شدن از زندگی در ایران
آیا مهاجران ایرانی بلدند در کانادا از زندگی لذت ببرند؟
ایرانیها در مهاجرت هم چشموهمچشمی میکنند!
چطور میتوان یک مهاجرت موفق داشت؟
چه سنی برای مهاجرت مناسبتر است؟
چه روشی برای مهاجرت مناسبتر است؟
اگر مهاجرت را مفید یافتم اما نتوانستم مهاجرت کنم چه؟
بالاخره مهاجرت از ایران خوب است یا نه؟
سخن آخر
بگذارید این مقاله را با یک پرسش آغاز کنم:
آیا شما اگر همین امشب بخوابید و فردا صبح در کانادا بیدار شوید، خوشحالتر خواهید بود؟
پیش از ادامه دادن به خواندنِ ادامهٔ مقاله، لحظهای به این پرسش فکر کنید و پاسختان را به خاطر بسپارید. (چه بهتر که آن را یادداشت کنید و پس از خواندن مقاله، دوباره به پاسخ خود رجوع و آن را ارزیابی کنید. این امر، بسیار به خودشناسی شما کمک خواهد کرد و باعث میشود تصمیمتان در خصوص مهاجرت هر چه که باشد، بهتر بتوانید آن را بسنجید و با دید روشنتری انتخاب خود را انجام بدهید.)
دلیل زندگی
اصطلاحی ژاپنی هست به نام «ایکیگای» (ikigai). در ویکیپدیای فارسی درباره این واژه چنین میخوانیم:
ایکیگای (به ژاپنی: 生き甲斐) مفهومی در زبان ژاپنی است که معنای آن «دلیلی برای بودن» است. این مفهوم مشابه عبارت فرانسوی Raison d’être است. بر اساس فرهنگ ژاپنی، هر فرد دارای یک ایکیگای است. یافتن ایکیگای، نیازمند جستوجوی عمیق و طولانی در خود است. در فرهنگ ژاپنی باور این است که یافتن ایکیگای، در زندگی فرد قناعت میآورد و به زندگی وی معنا میدهد.
ایکیگای ترکیب دو واژه ژاپنی است: واژه ایکی (به ژاپنی: 生き) به معنی «زندگی» و «زنده»، و واژه کای (به ژاپنی: 甲斐) ــ که بر اثر تلفظ بعد از واژه قبلی، گای تلفظ میشود ــ به معنای اثر، نتیجه، میوه، ارزش، کاربرد، و (در موارد محدود) به معنیِ فایده. ترکیب این دو واژه یعنی «معنایی برای زندگی» (زنده بودن)، چیزی که به زندگی ارزش زندگی کردن را میدهد و همچنین دلیلی برای بودن.
فرهنگ اوکیناوا، ایکیگای را به عنوان «دلیلی برای برخاستن در صبح» و به معنی دلیلی برای لذت بردن از زندگی، آموزش میدهد. ایکیگای به عنوان یکی از دلایلی مطرح است که باعث میشود انسانها در برخی مناطق جهان زندگیهای طولانی داشته باشند.
آیا رویایی برای خود دارید؟
رویا، مفهوم بزرگ و فراگیری است که به انسان دلیلی برای هر صبح برخاستن میدهد (ایکیگای). در ضمن، زندگی او را وارد بُعدی دیگر میکند و معنایی عمیقتر به آن میبخشد (حکمت و معنا)، و قدرت الهیِ خلاقهٔ انسان را به جریان میاندازد که خودْ تجربهای از لذت است (لذت).
خیلی ساده، انسانی که رویایی دارد، خیلی بیش از انسانهای دیگر که به زندگیِ متوسط و معمول و میانمایه و گوسفندوار راضی شدهاند، از دلیلِ وجودی خود در این جهان آگاه است و چون معنایی را در پس هر چیزی میبیند، و در پی افزودن معنایی بر این جهان و زندگی است، خودش هم زندگی بامعناتر و غنیتری را تجربه میکند.
در عین حال، از اشکال مختلف لذت آگاه است و میتواند از زندگی لذت ببرد، حتی شده در حد خواندن غزلی زیبا و جانافزا از حافظ در حالی که جرعهجرعه شربت خنکِ سکنجبین را مزه مزه میکند.
چطور باید رویا داشت؟
شاید درستتر آن است که بگوییم چطور باید رویایمان را به خاطر بیاوریم؟ همه ما زمانی از رویای خویش آگاه بودهایم اما دل دادن به سخنان سرد و افسردهکننده، و احتمالا تجربههای ناکامی که خودمان داشته یا در دیگران دیدهایم، زنگار بر دل ما نشانده و باعث شده آینهٔ دل ما کدر شود.
در تمام دوره در جستوجوی افسانه شخصی هدف و تلاش من و دوست خوبم محمود پیرحیاتی این بود که این زنگارها را از دل دانشجویان (در حدی که میتوانیم) بزداییم تا آن امیدِ از دست رفته بازآید و این حس که «ما در این جهان تنهاییم و فریادرسی نداریم»، با این بینش که «عالم اتفاقی نیست و همه چیز در اتصال است و خدایی فراتر از هر وهم و تصور ما، زندگی را و این جهان را هر لحظه زیر بال و پرِ رحمت خود دارد»، جایگزین شود.
و همه کسانی که دل به آموزشهای این دوره دادند و با آن همراهی کردند، این تحول و تبدّل درونی را در ذهن و دل و جان و روح خود تجربه کردند.
در دوره سختجانها نیز از رویا یا افسانه شخصی، در شکلی مصداقیتر، با عنوان «هدف سطح بالا» یاد کردهام. ساختار سلسلهمراتبیِ اهداف که در این دوره آن را شرح و بسط دادهام، نشان میدهد که آیا ما رویایی داریم و آیا در مسیر تحقق آن در حرکتیم یا نه.
و با توجه به این ساختار سلسلهمراتبی اهداف، میخواهم درباره تصمیم به مهاجرت از ایران به شکل علمیتر و دقیقتری صحبت کنم.
ساختار سلسلهمراتبی اهداف. در دوره «سختجانها» درباره این ساختار سلسلهمراتبی و جزئیات و ریزهکاریهای آن صحبت کردهام.
آیا مهاجرت از ایران میتواند رویا باشد؟
برخی «رویای» مهاجرت از ایران را دارند. اما مهاجرت از ایران، رویا نیست، هدف سطح بالا هم نیست. چیزی نیست که وقتی آدمی به آن برسد، زندگیاش سراسر سرشار از معنا و لذت و غنا شود.
این امر هم دو دلیل دارد:
۱. خودِ مهاجرت و زندگی در کشوری دیگر لزوما چنین ظرفیتی ندارد.
(یعنی شما هر کجا که باشید، با یک سری چالشها و مسائل مواجه هستید و اگر توانایی حل مسئله را در خود ایجاد و تقویت نکرده باشید، مهارتهای ارتباطیتان ضعیف باشد، هدفگذاری بلد نباشید، فروشِ مهارتها و تخصصهای خود را بلد نباشید، مدیریت مالی در زندگی خود نداشته باشید و…، در کشور جدید هم همان مسائل قدیمی را در شکلی دیگر تجربه خواهید کرد و حالتان در مجموع بد خواهد بود)،
۲. مهاجرت، امری نیست که همچون یک قطبنما بتوان همواره به سمت آن حرکت کرد.
(مهاجرت، در نقطهای تمام میشود. و هدفی که جایی به پایان میرسد، نمیتواند یک هدف سطحبالا ــ یک رویا ــ باشد.)
میشود با مهاجرتِ خوب و دقیق و حسابشده، یک زندگی رویایی برای خود و خانواده خود ساخت. نیز میتوان مهاجرت را پلی کرد برای رسیدن به رویاها. اما هنوز خیلی صحبت مانده است. ادامه مقاله را از دست ندهید 🙂
مهاجرت موفق، و موفقیت در کشور جدید، ساده به دست نمیآید
مهاجرت، در واقع، میتواند یک هدف سطح پایین یا یک هدف سطح میانی باشد. یعنی خودش غایت و مقصود نیست، بلکه ابزاری و پُلی و پلّهای برای رسیدن به یک هدف سطح بالاتر است.
با این تفسیر، هر فرد باید ببیند که آیا مهاجرت او را به تحقق رویایش نزدیکتر خواهد کرد یا خیر. چون خودِ مهاجرت، هدفی است که تحقق آن دشواریهای زیادی دارد و موفقیت در سرزمین جدید خود نیازمند سختجانی و گاه ایثارهای فراوان است.
هر فرد باید ببیند که آیا مهاجرت او را به تحقق رویایش نزدیکتر خواهد کرد یا خیر. چون خودِ مهاجرت، هدفی است که تحقق آن دشواریهای زیادی دارد و موفقیت در سرزمین جدید خود نیازمند سختجانی و گاه ایثارهای فراوان است.
چند وقت پیش در یک دورهمی دوستانه، درباره مهاجرت از من پرسوجو میکردند. وقتی برخی از سختیهای ناگزیر مهاجرت و زندگی در سرزمینی جدید را برای آنها شرح دادم، یکیشان خیلی صادقانه گفت: «ترجیح میدهم همینجا در دفتر خودم پشت میز بنشینم و کمتر [پول] درآورم اما به دلِ این سختیها نروم.»
طی چند هفته گذشته هم با دو نفر برخورد کردم که هر دو پیآر (PR یا اقامت کانادا) را داشتند، اما پس از چند ماه، به ایران برگشته بودند چون نتوانسته بودند با دشواریها و نوسانهای ناگزیرِ مهاجرت کنار بیایند. شاید ۳ تا ۵ سال، گاهی خیلی کمتر و گاهی خیلی بیشتر، زمان نیاز باشد تا فرد بتواند جامعه مقصد را بهتر بشناسد و از زندگی در آن از جنبههای مختلف لذت ببرد.
آیا خسته شدن از زندگی در ایران، دلیل خوبی برای مهاجرت است؟
برخی مهاجرت میکنند چون آنقدر از زندگی در ایران خسته شدهاند که فقط میخواهند از اینجا بروند؛ هر جا شد و به هر شکلی که شد، حتی با دروغ و زیر پا گذاشتن عزت نفس خود، توهین به ملیت خود، یا اعتماد به باندهای قاچاقچیان.
در این نوع مهاجرت، رویاها عموما میمیرند و فرد به همان زندگی گوسفندوار خود در کشور دیگر ادامه میدهد.
این افراد معمولا در مهاجرت و زندگی در کشور جدید، موفق نخواهند شد (نوشتم «معمولا» چون همواره استثنا هم وجود دارد). در این روشها، که امکان موفقیت آنها هم پایین است، حتی فرد ممکن است برای همیشه امکان بازگشت به وطن و دیدن سرزمین خود را از دست بدهد (و باید مهاجرت را تجربه کرده باشی تا ببینی عطشِ حتی یک دیدار کوتاه از وطن چقدر میتواند شدید باشد)، یا ممکن است با برچسب پناهندگی و رفتن زیر چتر حمایتی یک دولت خارجی، ادامه زندگی بدهد. در این نوع مهاجرت، رویاها عموما میمیرند و فرد به همان زندگی گوسفندوار خود در کشور دیگر ادامه میدهد.
البته، عدهای هم هستند که مثلا به دلیل جنگ نمیتوانند در کشور خود زندگی کنند و پناهندگی میگیرند. مثلا «سمر» (Samer) دندانپزشکی اهل سوریه بود که به همراه همسرش، دو پسرش و دخترش، لبنان و اردن را طی کرده بود تا از سوریهٔ جنگزده بگریزد ــ و سرانجام در کانادا استقرار یافته بود.
یک نکته مهم در زمینه خسته شدن از زندگی در ایران
در ادامه بخش بالا، در عین حال باید بدانیم که انسانها معمولا به دو دلیل حرکت میکنند:
۱. رهایی از رنج ۲. رسیدن به لذت
و البته، مورد یکم یعنی رهایی از رنج و دشواری، انگیزه قویتری برای اغلب انسانهاست. یعنی مثلا اگر سر شما درد کند، ممکن است زمین و زمان را به هم بدوزید تا قرصی و راهی و روشی برای تسکین سردرد خود پیدا کنید. سردرد شما که تسکین پیدا کند و شما به وضعیت قبلی برگردید، حالتان برای مدتی خوشتر خواهد شد، اما معمولا دوباره ملال به سراغ شما خواهد آمد. در واقع، افراد بهنسبت کمتری هستند که سرشان درد نکند و بخواهند برای خوشتر شدن حالشان، کاری کنند.
خسته شدن از زندگی در ایران میتواند عاملی انگیزاننده برای مهاجرت باشد. اما اگر بلد نباشی رسیدن به لذت را در خود ایجاد کنی، در کشور جدید هم دچار ملال و کسالت و حتی خشم و نارضایتی خواهی شد.
با این تفاسیر، «خسته شدن از زندگی در ایران» (که اصلا حس شدید و قوی آن را نفی نمیکنم) میتواند عاملی انگیزاننده برای خیلی از مردم باشد تا برای رهایی از این رنج و دشواری، به کشوری دیگر مهاجرت کنند. اما این عزیزان اگر بلد نباشند نیرو گرفتن از انگیزاننده دوم (رسیدن به لذت) را در خود ایجاد کنند، در کشور جدید هم با دیدن مشکلات و مسائل مختلف و نیز رسیدن به روزمرّگی، دچار ملال و کسالت و حتی خشم و نارضایتی خواهند شد. ایرانیان زیادی را میشناسم (هم کسانی که کسبوکار خودشان را دارند و هم کسانی که در شرکتی و ادارهای و جایی مشغول هستند) که در کانادا هم بلد نیستند از زندگی لذت ببرند.
آیا مهاجران ایرانی بلدند در کانادا از زندگی لذت ببرند؟
لذت بردن از زندگی فقط این نیست که پنج روز هفته را با نفرت و کسالت کار کنی و ویکندها (آخرهفتهها) و لانگ ویکندها (آخر هفتههای طولانی؛ یعنی یک تعطیلی که جمعه یا دوشنبه است و با دو روزِ شنبه و یکشنبه میشود سه روز تعطیلیِ پشت هم) را خوش بگذرانی.
اگر توانستیم از کار و تفریح با هم لذت ببریم و در پی تحقق رویایی باشیم، آنوقت لذت را در بعدی و معنایی دیگر تجربه خواهیم کرد.
البته خوش بودن و خوش گذراندن بد نیست، خیلی هم خوب است و من هم موافقش هستم. اما اینکه هدفی و رویایی نداشته باشی و صرفا عکسهای تفریحاتت و سفرهایت به آمریکا و اروپا را در اینستاگرام بگذاری ــ در حالی که خودت در درونت میدانی حالت خوب نیست ــ که اسمش «زندگی» نیست. تو اگر توانستی از کار و تفریحت با هم لذت ببری و در پی تحقق رویایی باشی، آنوقت لذت را در بعدی و معنایی دیگر تجربه خواهی کرد. کم نیستند کسانی که در ویکندها و مسافرتها هم در حالی که در کنار طبیعت یا داخل هتل ۵ ستاره یا ریزورت تفریحی هستند، دچار ملال میشوند و برای رهایی از ملال، گاه به خوردن و نوشیدن افراطی، گاه به کشیدن علف (ماریجوانا) و کارهای دیگر… (و گاهی همه با هم) پناه میبرند.
آدمی که در ایران بلد نیست مثلا از کتاب خواندن و یاد گرفتن لذت ببرد، به هنری آراسته نیست و هنرجو هم نیست، از سه فضیلت زیبایی، دانایی و نیکویی (سه پایه زندگی خوب و خوش از دیدگاه استاد الهی قمشهای) بیبهره است و دغدغه کسب آنها را هم ندارد، این آدم در خارج از ایران چه گُلی به سر خودش خواهد زد؟
ایرانیها در مهاجرت هم چشموهمچشمی میکنند!
ضمنا چشم و همچشمی هم بین ایرانیان گاه در کانادا بیداد میکند. اسم یک منطقه از تورنتو را گذاشتهاند «میدان محسنی» و عدهای تمام پز و کلاسشان این است که آنجا آپارتمانی بگیرند. خب بندگان خدا، شما اگر از اختلاف طبقاتی در ایران گریزان بودید، اینجا با این همه امکانات خوب برای همه، چرا همانها را بازتولید میکنید؟
یا مثلا این را با دو گوشم از یک دوست معتمد شنیدم که میگفت: «طرف در ایران بنز داشت و هر بار که آن را از خانهاش بیرون میآورد، در خیابان کلی چشم دنبالش بود. اینجا ماشینهای بهتر از بنز دارد و بیرون که میآورد کسی نگاهش نمیکند. و همین شده مایهٔ ناراحتیاش!» میبینید، آدمی به این چیپی و احمقی و کوتهنظری حالا به واسطه پول یا هر چیز دیگری، تمام لجنهای وجودش و وجودِ پُر از لجناش را برده کانادا، و البته بیش از همه خودش را اذیت میکند. به قول استادم محمود معظمی: «بعضیها وقتی مهاجرت میکنند، علاوه بر چمدانهای لباسها و وسایل، چند چمدان رنجش هم با خود به آن طرف آب میبرند!»
گاهی حتی برخی ایرانیها که سالهاست کانادا زندگی میکنند، به خاطر «ایرانیبازیِ» جماعتهای کمظرفیت و تازه به دوران رسیده، خیلی خوش ندارند در جمعهای ایرانی (کنسرتها و مهمانیها و…) شرکت کنند. اینکه بیشتر این امر را در ایرانیهایی میبینیم که مدتهاست در خارج زندگی میکنند، شاید علتش این باشد که ایرانیهایی که خیلی از حضورشان در کانادا نمیگذرد، هنوز بیشتر به مراوده با هموطنان و همزبانهای خود نیاز عاطفی دارند. تازه تورنتو از این جنبهها خیلی شهر خوبی است. یعنی کانادا کلا خیلی کشور خوبی است که مردم از ملیتهای مختلف در مجموع مهربان و خوشبرخورد و «نایس» (nice) هستند. رفتار برخی ایرانیان در لسآنجلس ضربالمثل است و میگویند اگر فارسی بخواهی با آنها صحبت کنی، رویشان را میکنند آن طرف!
برخی فروشندههای ایرانی هم در کانادا هستند که اصلا فروش و برخورد با مشتری را بلد نیستند!
برخی فروشندههای ایرانی هم در کانادا هستند که اصلا فروش و برخورد با مشتری را بلد نیستند (من شخصا سه مورد را تجربه کردهام که در حد افتضاح بودند!). اینها هم هرگز مهارتهای خود را در زمینه ارتباط با مشتری ــ با اینکه غرب، مهدِ مشتریمداری است ــ آپدیت نکردهاند و خیلیها ترجیح میدهند از مغازههای ایرانی خرید نکنند. ناگفته نماند که رفتارهای این مدلی البته فقط به ایرانیها منحصر نیست و گاه در یک صاحبمغازه چینی هم رفتاری ناخوشایند را ممکن است ببینی (که تجربه آن را هم داشتهام).
با تمام این تفاسیر، این رفتارها صفر و یک نیست. ایرانیان مهاجر بسیاری هم هستند که خوشبرخوردند، مصاحبت با آنها دلپذیر است و چه در دوستی و چه ارتباط به صورت فروشنده و مشتری، از مراوده با آنها لذت میبری و یاد میگیری. اما خواستم بگویم اینطور نیست که اگر در ایران همهجور طیف آدم داریم، در خارج از ایران فقط خوبها را داشته باشیم!
چطور میتوان یک مهاجرت موفق داشت؟
انوشه انصاری اگر مهاجرت نکرده بود، شاید نمیتوانست رویای خود ــ سفر به فضا ــ را محقق کند
اما اگر برای مهاجرت طرح و برنامه و پلنی وجود داشته باشد و فرد جایگاه آن را در سلسلهمراتبِ اهداف خویش دیده باشد، و این مهاجرت گامی و پلهای در راستای تحقق رویای او و افسانه شخصیاش باشد، چنین مهاجرتی که قطعا هم از راه قانونی و درست و بدون فریبکاری انجام خواهد شد، میتواند ثمرات و برکات زیادی داشته باشد.
اگر مهاجرت گامی و پلهای در راستای تحقق رویا و افسانه شخصی انسان باشد، چنین مهاجرتی که قطعا هم از راه قانونی و درست و بدون فریبکاری انجام خواهد شد، میتواند ثمرات و برکات زیادی داشته باشد.
چه بسیارند افرادی از ملیتهای مختلف، از جمله ایرانیان، که مهاجرتِ خودشان یا خانوادهشان به سرزمینی دیگر، موجب شده به موفقیتهایی دست پیدا کنند و رویاهایی را محقق سازند که در کشور محل زندگی خود امکان بروز و ظهور نداشتند. مثلا استیو جابز (بنیانگذار اپل) و انوشه انصاری (نخسین زن گردشگر فضانورد)، یا دارا خسروشاهی (مدیرعامل کنونی اوبر) از این دستهاند.
در مقابل، عدهای نیز هستند که مهاجرت نکردند اما هم رویاهایشان را محقق کردند و هم جهانی شدند؛ مثل عباس کیارستمی که همواره در تهران ماند اما فیلمهایش و عکسهایش و حرفهایش و آموزشهایش به سراسر جهان رفتند.
عباس کیارستمی مهاجرت نکرد، در ایران ماند، رویاهایش را محقق کرد و جهانی شد
چه سنی برای مهاجرت مناسبتر است؟
مهاجرت سن خاصی ندارد و مهاجران جدید را از هر سن و سالی میتوان در کانادا مشاهده کرد. گاهی یک خانوادهٔ کامل مهاجرت میکنند (مثلا پدر و مادر میانسال هستند و فرزندان در سنین دبستان و گاهی مقاطع بالاتر).
مهاجرت در هر صورت برای همه نوساناتی دارد. آن که سن بالاتری دارد باید از موقعیت شغلی و اجتماعی خود دل بکند و خیلی چیزها را از صفر و گاهی زیر صفر در کشور جدید آغاز کند. افراد کمسنتر هم برای دوستان خود و خیلی از اعضای خانواده، از جمله پدربزرگ و مادربزرگ، دلتنگ خواهند شد.
در هر صورت، اگر افراد «ذهنیت رشد» (Growth mindset) داشته باشند ــ که در خصوص آن در دوره سختجانها صحبت کردهام ــ و بخواهند عضوی فعال از جامعه جدید شوند و در آن به موفقیت برسند، میتوانند پس از گذر از نوسانهای عاطفی و مالی و اجتماعی اولیه، در نهایت خودشان را پیدا کنند.
مهاجرت برای همه نوساناتی دارد. اگر افراد «ذهنیت رشد» داشته باشند و بخواهند عضوی فعال از جامعه جدید شوند و در آن به موفقیت برسند، میتوانند پس از گذر از نوسانهای عاطفی و مالی و اجتماعی اولیه، در نهایت خودشان را پیدا کنند.
البته اگر افراد سودای کارآفرینی داشته باشند و بخواهند کسبوکاری را در کشور مقصد راهاندازی کنند، و پول چندانی هم نداشته باشند، هر چه در سن کمتری مهاجرت کرده باشند احتمال موفقیت آنها بالاتر خواهد بود. من در مقاله دیگری نوشته بودم که بهترین جای دنیا برای پول درآوردن، ایران است. اما این روزها با سقوط ارزش ریال و مشکلات و دشواریهای زیادی که از هر سو برای کارآفرینان ایجاد شده است، دیگر خیلی بر آن نظر استوار نیستم. من فکر میکنم حتی اگر یک کارآفرین قرار است در ایران کار و ارزشآفرینی کند، بهتر است اقامت یک کشور دیگر را هم داشته باشد تا حداقل از لحاظ مسافرت برای شرکت در همایشها و رویدادها و ارتباط با کارآفرینان و سرمایهگذاران خارجی، نیز مبادلات مالی (داشتن حساب در بانکهای معتبر، کارتهای اعتباری و امثالهم)، خیلی دست و پایش بسته نباشد.
راستی، مهاجرت فرزندان بهتنهایی در سنین پایینتر از ۲۲ سال را توصیه نمیکنم. یعنی اگر قرار است فرزند خود را تک و تنها برای ادامه تحصیل به خارج از کشور بفرستید، بهتر است تا لیسانس در ایران بماند و برای تحصیل در مقاطع فوقلیسانس و بالاتر به خارج از کشور برود. البته اگر همراه هم (کل خانواده) مهاجرت کنید که البته قضیه فرق میکند و بالاتر دربارهاش نوشتم.
چه روشی برای مهاجرت مناسبتر است؟
بسته به کشوری که میخواهید به آنجا مهاجرت کنید، روشهای مختلفی برای مهاجرت وجود دارد. ممکن است کسی برای ادامه تحصیل به یک کشور خارجی برود (که البته ممکن است پس از اتمام تحصیل نتواند اقامت بگیرد)، ممکن است به عنوان نیروی متخصص مهاجرت کند، به عنوان کارآفرین، سرمایهگذار، یا مثلا ممکن است کسی همسرش اقامت خارج از کشور را دارد و او را با روشهای حمایتی (Sponsorship) نزد خود میبرد. چنین روشهایی را برای مهاجرت پدر و مادرها هم میتوان استفاده کرد.
خیلی مهم است که با اطلاعات کامل و با چشم باز مهاجرت کنید. برای همین از کانالهای معتبر کسب اطلاعات کنید تا احیانا افراد سودجو، سر شما کلاه نگذارند.
اما به دلیل تنوع و تعدد کشورها، نیز تعدد و تنوع برنامههای مهاجرتی، و اینکه ممکن است پیوسته این برنامهها در حال تغییر باشند (مثلا برنامهای که من با آن در سال ۲۰۱۴ اقدام کردم، الان دیگر وجود ندارد)، لازم است با مشاوران مهاجرتیِ مجرّب مشورت کنید و البته وبسایت کشور مقصد را هم دقیق مطالعه کنید. مثلا برای کانادا، همه جور اطلاعات لازم را میتوانید در وبسایت وزارت مهاجرت و شهروندی کانادا (انگلیسی) بیابید.
خیلی مهم است که با اطلاعات کامل و با چشم باز مهاجرت کنید. برای همین از کانالهای معتبر کسب اطلاعات کنید تا احیانا افراد سودجو، سر شما کلاه نگذارند.
اگر مهاجرت را مفید یافتم اما نتوانستم مهاجرت کنم چه؟
ممکن است شما به این نتیجه برسید که مهاجرت، گامی مفید برای تحقق رویایتان است. اما علیرغم همه گونه تلاش، موفق به مهاجرت نشوید. همانطور که پیشتر نوشتم، مهاجرت خودش رویا نیست و یک هدف سطح پایین یا سطح میانی است. اهداف سطح پایین و سطح میانی را، طبق آموزشهای دوره سختجانها، میتوان با اهداف دیگری جایگزین کرد. چون اینها در حکم پله هستند، و اگر یک پله مسدود باشد، میتوان از پلهٔ دیگری استفاده کرد. اگر مهاجرت ناممکن است، معنایش این نیست که تحقق رویای شما ناممکن است.
ضمنا، در این زمینه، توکل بر خدا و اینکه حتما خواست او این بوده که مهاجرت رخ ندهد، در پذیرش این مسئله بسیار کمککننده خواهد بود. اگر شما هر تلاش ممکن را (در حدی که میتوانید) برای رسیدن به یک هدف انجام بدهید و آن هدف محقق نشود، یعنی اینکه صلاح و حمکت الهی (و نفع شما) در عدم تحقق آن بوده است. خداوند خود فرموده است: «چه بسیار چیزها که دوستشان دارید و به ضرر شماست، و چه بسیار چیزها که دوستشان ندارید و خیر شما در آن است.» برای اینکه به این بینش برسید، باید ذهن خود را از سخنهای سرد وحرفهای صدمن یک غاز اکثریت جامعه خالی کنید.
در عین حال، اینکه الان موفق به مهاجرت نشدهاید، معنایش این نیست که هرگز نخواهید توانست مهاجرت کنید. ممکن است در آینده روشی دیگر و برنامهای دیگر باز شود که شما شرایط اقدام را داشته باشید. مهم این است که در هر حال، رویای خود را فراموش نکنید و هر روز، هر جایی و در هر جغرافیایی که هستید، گامی برای آن بردارید.
بالاخره مهاجرت از ایران خوب است یا نه؟
در پاسخ به این پرسش که «آیا مهاجرت خوب است و کار درستی است یا نه؟»، یک پاسخ یکسان و مشخص وجود ندارد. افزون بر اینکه ارزشگذاری مهاجرت به شکل «خوب» یا «بد» درست نیست، هر فرد برای خودش باید این پرسش را بپرسد، و اگر خانوادهای دارد (همسر و فرزندان) از آنها هم بخواهد به این پرسش فکر کنند.
در واقع، هر فرد باید این پرسش را اینگونه از خود بپرسد: «آیا مهاجرت، رسیدنِ مرا به رویاهایم آسانتر و سریعتر میسازد یا خیر؟»، یا: «آیا مهاجرت در راستای تحقق رویاهای من هست یا خیر؟» تنها در این صورت است که میتوان فارغ از تصمیمات صرفا احساسی، به شیوهای مستدل و عقلانی و بر مبنای منافع بلندمدت، به این پرسش پاسخ داد.
در عین حال فرد ممکن است بخواهد با مهاجرت، کمک کند تا فرزندانش راحتتر رویای خود را تحقق بخشند. البته من ایثار به این شکل را توصیه نمیکنم، چون خود فرد (یا زن و شوهر) هم باید بتوانند از مهاجرت منفعت و لذت ببرند، وگرنه به احتمال زیاد منتاش را ــ خواسته یا ناخواسته ــ سر فرزندانشان خواهند گذاشت.
در نهایت اگر نتیجه بر این شد که مهاجرت یکی از اهداف سطح پایین یا میانی است که میتواند هدف سطح بالا (رویا) را محقق کند، آن وقت میتوان برای دستیابی به هدفِ مهاجرت، به کسب اطلاعات پرداخت و برنامهریزی کرد و دست به اقدام زد.
سخن آخر
آنچه من در این مقاله نوشتم، دید من و دیدگاه من به مهاجرت بوده که تجربههای شخصی من هم در آن دخیل بوده است؛ و قطعا دیدی جامع به موضوع گستردهٔ مهاجرت نیست. پس لطفا مقاله را با این نگاه بخوانید و از خواندن مقالهها و مطالب دیگر در این زمینه خود را بینیاز ندانید. و در همین راستا، خوشحال میشوم شما هم پرسشها و دیدگاههای خود را پایین همین مطلب بنویسید تا بتوانیم این موضوع را از زاویههای مختلف ببینیم و جمعبندی و چشمانداز بهتری در خصوص موضوع مهم مهاجرت حاصل شود.