نویسنده: alialice

  • به شروعِ دوباره فکر کن…!

    به شروعِ دوباره فکر کن…!

    هر گه که دل به عشق دهی، خوش دمی بُوَد…
    ــــ حافظ

    همیشه می‌شود دوباره شروع کرد اگر آدمی در پی رشد و شکوفایی باشد. و برای رشد و شکوفایی، نه دنبال دلیل، که باید در پیِ دل بود. دل، به حقیقتِ غایی جهان متصل است و در این حقیقتِ غایی، هر چیزی در حال رشد و تحول است برای تبدیل شدن به نسخهٔ بهتری از خود. این، رازِ کیمیاگری است و اکسیر آن، عشق است. پس آدمی باید عاشق مسیری باشد که در حال طی آن است. 

    عاشق بودن، به این معنا نیست که چالش و سختی در مسیر نیست: «که عشق آسان نمود اول، ولی افتاد مشکل‌ها…»1 بلکه به این معناست که با اکسیر عشق، می‌توان بر موانع و چالش‌ها چیره شد و پیش رفت. 

    پس هرگاه آدمی در ادامه دادن مسیرْ خود را ناتوان یا کم‌رمق دید، لازم است بنشیند و مرور دوباره‌ای بر اهداف خویش و مسیری که در پیش گرفته، انجام دهد. 

    و در این مرور و بازنگری، خیلی اوقات حضور شخص دیگری که وابستگی‌های ما را به اهداف و مسیر و خیلی از عواملِ دخیلِ دیگر ندارد، می‌تواند بسیار یاریگر باشد. کوچ می‌تواند چنین جایگاهی داشته باشد و نقشی مؤثر را در این دیدار دوباره با خود ایفا کند. 

    ✻✻✻

    عکسی را که در ابتدای این مطلب گذاشته‌ام، چند وقت پیش در کافه‌ای در تهران گرفتم. شروع دوباره اگر با آگاهی و درس گرفتن از مسیرِ آمده باشد، همچون آفتابی بر مسیرِ پیشِ رو می‌تابد و آن را روشن می‌کند.

    شاید این پیامی باشد که شما امروز نیاز داشتید دریافت کنید. اگر دوست داشتید، در بخش دیدگاه‌‌ها تجربه‌های خود را از «شروع دوباره» بنویسید. چه عاملی بیش از همه موجب می‌شود از شروع دوباره هراس داشته باشید، و چه‌چیزی باعث می‌شود علی‌رغم ترس و تردید، پا در راه بگذارید و از نو شروع کنید؟ 

    ▫️علی‌اکبر قزوینی


    1. حافظ، دیوان. ↩︎
  • مراجعم می‌پرسد: «اگر جنگ شود چه؟»

    مراجعم می‌پرسد: «اگر جنگ شود چه؟»

    از راه می‌رسد و پشت میز کافه می‌نشیند. قرار است جلسهٔ کوچینگ دیگری را با هم برگزار کنیم. من یک لاته سفارش می‌دهم و او یک شیکِ شکلات. می‌پرسم: «اوضاع چطور است؟»

    با این سؤال، گویی دست روی دلش گذاشته‌ام. زبان به گلایه باز می‌کند و از اوضاعی می‌گوید که هیچ‌چیزش گویی مطابق میل او پیش نمی‌رود: «واقعاً زندگی در این خاورمیانه هم پدیده‌ای است برای خودش…! اصلاً نمی‌دانی امروز که داری پِلَن می‌چینی، فردا همه‌چیز سر جایش هست یا نه؟» از آشفته بودنِ اوضاع و احتمال وقوع جنگ، نگران است: «یک سال است که هر لحظه می‌گویی نکند بالاخره ایران وارد جنگ شود. این که نشد زندگی…»

    سکوت می‌کنم. مشاهده می‌کنم. سعی می‌کنم به عنوان یک کوچ، در روایتگریِ او مداخله‌گری نکنم و فقط هر جا لازم است، هدایتگری کنم تا خروجی جلسه، یک دستاورد مشخص باشد نه فقط گفت‌وگوهایی برای خالی کردن خویش.

    سکوت کردن برای یک کوچ، گاهی سخت‌ترین کار است و کوچ‌هایی که تجربهٔ کمی دارند، در این لحظات ممکن است دچار هراس شوند و با پیش کشیدن موضوعی یا سؤالی، سعی کنند سکوت را بشکنند. اما یک کوچ باتجربه می‌داند که اگر هوشمندانه به سکوتْ مجالِ بودن بدهد، خودِ مراجعْ سکوت را خواهد شکست و کلامش را ادامه خواهد داد. و عموماً آگاهی‌های باارزشی از دل این سکوت‌ها و تأملات بیرون می‌زند. آگاهی، با سرعت نسبت معکوس دارد. در شتاب و عجله نمی‌توان به آگاهیِ لطیف و ظریف اجازه داد تا خودش را نشان بدهد.

    مراجعِ من از دلِ گلایه‌هایی که از اوضاعِ روز دارد، به نقطه‌های روشنی هم می‌رسد. گویی دو نفر در وجود او هستند: یکی خسته و ناراضی، دیگری فرزانه‌ای که راه‌حل‌ها را در میانهٔ آشفتگی می‌تواند ببیند.

    می‌پرسم: «چطور می‌توانی از وقوع جنگ جلوگیری کنی؟» پاسخ می‌دهد: «واقعاً چنین اتقافات بزرگی دست من نیست که رخ بدهد یا ندهد…» کمی مکث می‌کند و سپس: «همین مبهم بودن است که دل و دماغ را از من می‌گیرد یک‌وقت‌هایی. اگر جنگ بشود، حداقل آدم تکلیفش روشن است. نه خودت از خودت توقع خاصی داری در وضعیت جنگی، نه دیگران! الان متأسفانه ما در وضعیت جنگی هستیم (یعنی روان‌مان در این وضعیت زندگی می‌کند) ولی زندگی بیرونی‌مان ظاهراً سر جایش است. بمب و موشک به جایی نخورده اما وسط کلّهٔ ما خورده! یک‌سری بچه‌زرنگ هم که این وسط فقط دنبال فروش آموزش‌هایشان هستند و به هر قیمتی می‌خواهند القا کنند که فضا برای بیزینس خیلی هم خوب است!»

    می‌پرسم: «دوست داری جنگ بشود؟» چشم‌هایش برقی می‌زند که معنایش را متوجه نمی‌شوم، اما حس غم و شادی را همزمان دارد. می‌گوید: «واقعیتش را بخواهید، کسی که جنگ را دوست ندارد و من هم همین‌طور… یعنی از ما شهروندهای عادی که نه سر پیازیم و نه ته پیاز، کسی مایل به درگیری نظامی نیست… ولی… خب… این وضعیت هم که درست نمی‌شود انگار… شاید اتفاقی مثل جنگ، بالاخره ما را راحت کند!»

    سکوت می‌کنم و اجازه می‌دهم وزن کلمات اندکی در هوا بماند، سپس مثل بارانی اسیدی بر ظرف‌هایی که روی میز در برابرمان قرار دارد، ببارد و با بقایای لاته و شیکِ شکلات آمیخته شود.

    می پرسم: «طعم شیک شکلات چطور بود؟» پاسخ می‌دهد: «شیرینی‌اش کمی زیاد بود. یک‌‌کم دلم را زد.»

    می‌گویم: «بگذار نقطهٔ پایان این جلسه را همین‌جا بگذاریم و کمی در پارکِ کنار کافه قدم بزنیم. پاییز به تهران آمده و شنیدن صدای خش‌خش برگ‌ها زیر پا، تجربهٔ دلچسبی است که نمی‌شود از آن گذشت!»

    در حالی که آمادهٔ خروج از کافه می‌شویم، می‌پرسد: «تا جلسهٔ بعد چه کار کنم؟»

    می‌گویم: «به طعم شیک شکلات و صدای خش‌خش برگ‌ها فکر کن. و افکارت را بر کاغذ یا صفحهٔ لپ‌تاپ بنویس.» مکثی می‌کنم و ادامه می‌دهم: «فرزانهٔ درونِ تو در میان صحبت‌هایت گفت که اتفاقاتی مثل جنگ، دست تو نیست که بتوانی باعث رخ دادن یا رخ ندادنِ آن شوی. در عین حال، به تو یادآوری کرد که رؤیایی داری که نمی‌توانی هر روز برایش قدمی برنداری. تو قدمت را بردار و از فکر نتیجه بیرون بیا. حداقل در این زمان و زمانهٔ خاص، پاداش فقط در همین اقدام است. ممکن است فردا همه‌چیز تمام شده باشد. شاید هم شروعی دوباره برای همه‌چیز باشد. اما امروز را در فکرِ فردای نیامده، هدر نده و لذتِ لحظه و انجامِ کار بامعنایی را که دوست داری، به آینده موکول نکن.»

    از کافه بیرون می‌زنیم و وارد پارک می‌شویم. صدای قارقار کلاغی از بالای درخت‌ها به گوش می‌رسد. مراجعم با شنیدن صدای کلاغ، یاد شعری از خیام می‌افتد:

    امروز تو را دسترس فردا نیست
    واندیشهٔ فردات به جز سودا نیست
    ضایع مکن این دم ار دلت شیدا نیست
    کاین باقی عمر را بها پیدا نیست!

    می‌گویم: «آفرین!» و در حالی که قدم می‌زنیم، اجازه می‌دهم صدای خش‌خش برگ‌های زرد پاییزی در نسیم خنک و ملایم عصرگاهی به صدای کلاغ بپیوندد تا ما نیز مثل آن دخترک خوشحال که در حال یاد گرفتن اسکیت‌بازی است، از دل پاییز به آستانهٔ تولدی دوباره نقب بزنیم. 

    ▫️علی‌اکبر قزوینی

  • وبلاگ: یادداشت‌های یک کوچ

    وبلاگ: یادداشت‌های یک کوچ

    هر کسی کاو دور مانْد از اصل خویش
    باز جوید روزگار وصل خویش

    ــــ مولانا، مثنوی معنوی

    مدتی، و شاید هم مدت‌ها، این مثنوی تأخیر شد 🙂 سال‌های زیادی است که وب‌سایت شخصی دارم و سال‌های زیادی است که نوشته‌ام و می‌نویسم و در رسانه‌ها و پلتفرم‌های مختلف منتشر می‌کنم.

    حوالی خرداد ۱۳۹۵ که در تورنتوی کانادا بودم، وب‌سایت شخصی‌ام را با رویکرد آموزشی بر مبنای توسعهٔ فردی و کسب‌وکار متحول کردم و طرحی نو در فرم و محتوا درانداختم. کارها مدتی به همان منوال پیش می‌رفت. اما بالا و پایین‌های زیادی در ادامه رخ داد. هم در زندگی شخصیِ من هم در زندگی جمعیِ ما.

    من همواره علاقه‌مند بودم نوشته‌هایم را در زمینه‌های مختلف از جمله آموزش، در قالبی وبلاگ‌گونه منتشر کنم. «نوشتن» یکی از نقاط قوت من است و هرچند ممکن است عده‌ای معتقد باشند دورهٔ وبلاگ‌نویسی گذشته و صرفاً باید مقالات بهینه‌شده برای موتورهای جست‌وجو با الگوریتم‌های سئو نوشت (که در جای خود درست است)، یا باید سراغ ویدیو و پلتفرم‌هایی مثل یوتیوب و اینستاگرام رفت (که آن هم در جای خود درست است)، یا به تولید و انتشار پادکست روی آورد (که آن نیز در جای خود درست است)، ندای قلب من همواره مرا به سمت نوشتن و وبلاگ‌نویسی در سایت شخصی سوق می‌داد (و می‌دهد). و من مدت‌ها این ندا را به خاطر نظرات دیگران (که در جای خود صاحب‌نظر بودند) نادیده گرفتم که نتیجه‌اش، یک ناخشنودی درونی بود.

    برای همین تصمیم گرفتم سایتی را که می‌خواهم برای حرفه و کسب‌وکار آموزشی‌ام بازطراحی کنم، حول محور یک «وبلاگ» ساماندهی کنم: یادداشت‌های یک کوچ.

    حوالی آذر ۱۴۰۰، وب‌سایت شخصیِ آموزشی‌ام را از دسترس خارج کردم تا آن را برای تغییر و تحولی دوباره آماده کنم. اما تا همین اواخر طول کشید تا اینک در وب‌سایت کافه کوچینگ، که هویتی مستقل از وب‌سایت شخصی‌ام دارد اما از لحاظ نشانیِ وب یکی از زیربخش‌های آن است (https://coaching.alighazvini.com) رویکردهای آموزشی‌ام را پیش ببرم. 

    این سایت، یعنی کافه کوچینگ، که با عنوان توضیحیِ «تحول زندگی و کسب‌وکار شما با راهبری علی‌اکبر قزوینی» اینک در برابر شماست، قرار است جایی باشد که در آن، یاد بگیریم و با آموخته‌های ارزشمند بر مبنای رویکردهای علمی و معتبر جهانی، زندگی و کسب‌وکارمان را بهتر کنیم؛ به امید خدا.

    سایت «کافه کوچینگ» با آدرسِ میان‌بُرِ ghazvinicoach.ir نیز در دسترس است؛ همچنان که به وبلاگ «یادداشت‌های یک کوچ» می‌توان با آدرس میان‌بُرِ ali.ghazvinicoach.ir دسترسی داشت.

    ممنون که همراه هستید و این سایت، نوشته‌ها و آموزش‌های آن را به دیگران هم معرفی می‌کنید. 

    ▫️علی‌اکبر قزوینی

  • کتاب: از عالم بالا تو را صدا می‌زنند

    برای خرید کتاب از عالم بالا تو را صدا می‌زنند لطفاً با مجموعهٔ اهل سخن تماس بگیرید:

    ۰9358800376
    (تلگرام، واتساپ، تماس تلفنی)

    این صحفه در حال به‌روزرسانی است…

  • عالم بسم‌الله

    چند وقت پیش به‌بهانۀ گرفتگیِ گوش راست که ناشی از جمع شدن جِرم در آن به‌مدت طولانی بود، با آقای دکتری تماس گرفتم که از دو سال پیش به این‌سو تماسی با ایشان نداشتم. شمارۀ موبایل ایشان را از همان موقع داشتم که داستانِ دست یافتن به آن طولانی و حوصله‌سربر است و ربطی هم به مطلب فعلی ما ندارد. خلاصه، با بوق دوم یا سوم ایشان گوشی را برداشت و وقتی خودم را معرفی کردم و خواستم دلیل تماسم را توضیح بدهم، گفتند: «آقای قزوینی، شما قرار بود دو ماه بعدش بیایید برای ویزیت مجدد!»

    اصلاً انتظار نداشتم مرا به یاد داشته باشند چه رسد به این قرار؛ که خودم کامل از خاطر برده بودم! با خنده گفتم که ما تا وقتی به مشکلِ حاد نخوریم انگار یادمان نمی‌افتد که باید برای بررسی و چکاپی هم شده به دکتر مراجعه کنیم. به هر روی، برای همان روز عصر قراری را تنظیم کردیم که خدمت ایشان بروم.

    از همان دو سال پیش یادم بود که این آقای دکتر منشی ندارند و در مطب کوچک خود در ساختمانی نسبتاً قدیمی، به‌تنهایی به معاینه و رتق‌و‌فتق امور بیماران می‌پردازند و حتی خودْ برای باز کردن در می‌آیند و موقع رفتن هم مراجع را تا دمِ در مشایعت و بدرقه می‌کنند. جزئیات چهرۀ ایشان را از خاطر برده بودم و فقط یادم بود که سیما و رفتار خاصی داشتند که خاکی بودن بهترین توصیفی بود که می‌توانستم از آن داشته باشم. و البته در کنار این خاکی بودن، در تخصص‌شان هم استاد بودند و کاربلد.

    استادِ دانشگاه هم بودند و دربارۀ کاربلدی‌شان همین بس که وقتی دو سال پیش نزد پزشک دیگری رفته و گفته بودم که گوشم به‌خاطر جرم بسته شده و احتمالاً نیاز به شست‌وشو دارد، ایشان ابتدا مرا به بخش شنوایی‌سنجی فرستاد و خلاصه داشت کاری می‌کرد که کار به جاهای باریک بکشد! او نه‌تنها کارش را بلد نبود، که با رفتارش نگرانی و اضطراب را هم به بیمار منتقل می‌کرد؛ درست برعکس این آقای دکترِ عزیز که با گفتار طنّازانه و لبخندِ شیرین‌اش کاری می‌کرد که مراجعه به مطب دکتر از یک تجربۀ ناخوشایند، تبدیل به تجربه‌ای شود که حتی آدم دوست داشته باشد آن را تکرار کند 🙂

    ✻✻✻

    بیرون از مطب در مترو و خیابان، شلوغی سرِ آدم را می‌بُرد. اما خسته و کلافه که به مطب رسیدم، یک‌جور آرامش خاص را احساس کردم که با گذرِ کمی زمان، عمیق‌تر هم شد. دکتر، بیمار دیگری داشت و از من دعوت کرد که بنشینم و نفسی تازه کنم. یکی از مبل‌ها را تعارف کرد و گفت اینجا خنک‌تر است.

    در حالی که به در و دیوار اتاق کوچک انتظار نگاه می‌کردم، احساس کردم اینجا در این ساعاتِ مانده به غروب در این روز بهاری و گرم، چقدر با بیرونِ شلوغ و خسته‌کننده تفاوت دارد. هیچ چیز خاصی در کار نبود، نه با نوشیدنیِ خنکی پذیرایی شدم و نه موسیقیِ آرامی پخش می‌شد و نه کولر گازی بود یا ساختمانی نوساز. اما آرامشی که آنجا بود، عجیبْ عجیب بود.

    دو سه روز بعد هم که برای ادامۀ کار به آنجا مراجعه کردم، باز همان آرامش خاص که آنجا را از دنیای بیرون متمایز می‌کرد، به من آرامش می‌داد.

    دکتر در حالی که مشغول بیرون آوردن جرم‌ها از درون گوش من بود، به این فکر می‌کردم که اولاً او چقدر به این کار می‌آید و به عبارتی گویا لباسِ پزشک بودن بر قامت او درست و اندازه دوخته شده، و در ثانی چقدر باصفا است.

    این صفا و این باصفایی، چیزی است که اگر در آدمی باشد، دیگران را ناخودآگاه مثل مغناطیس جذب او می‌کند و البته بیش و پیش از هر چیزی، آدمِ باصفا خودش احساس خوشایند و عمیقِ آرامش دارد؛ که تا این حس در درون نباشد، در بیرون نمی‌تواند متجلّی شود.

    کم ندیده‌ایم در هر شغلی از جمله پزشکی که گویی طرف فقط به رفع تکلیف فکر می‌کند و آدم‌ها را در حکم حساب بانکی‌ای می‌بیند که هر چه بتوان بیشتر از او بیرون کشید، بهتر. و طُرفه آنکه این نوع افراد عموماً تخصص‌شان هم می‌لنگد که معمولاً تخصصِ واقعی و از روی عشق، به تعهد هم منجر می‌شود و این دو همچون تاروپود در هم تنیده‌اند و جدایی‌شان تقریباً ناممکن است.

    در حالی که می‌خواستم از دکتر خداحافظی کنم، ایشان تأکید کردند که مراجعه برای یک ماه بعد را فراموش نکنم و باز با همان طنازی و لبخند شیرین گفتند که «ماه رمضان هم خواهد بود و با هم یک افطاری هم خواهیم زد!» دکتری سال‌ها بزرگ‌تر از من و در کار خودش استاد؛ آن‌وقت این همه متواضع و رفیق با کسی که دو سه بار بیشتر همدیگر را ندیده‌ایم. بیخود نگفته‌اند که درخت هر چه پربارتر است، افتاده‌تر می‌شود… با گذر از چند پله و یک درِ رو به خیابان، آن دنیای آرام دوباره تبدیل به دنیایی مغشوش شد.

    ✻✻✻

    وقتی به صفای دکتر و باصفاییِ مطبش فکر می‌کردم، جمله‌ای از استاد حسین الهی قمشه‌ای را به خاطر آوردم که از عالم بسم‌الله گفته بود:

    سعادت بزرگی است که انسان از عالم ماده وارد عالم بسم‌الله شود. بسم‌الله فقط یک کلمه نیست. اگر انسان به این عالم وارد شود الهی شده و نشانه‌های آن در سیمای او نمایان می‌شود.

    و باز به خاطر آوردم که کم‌وبیش آدم‌هایی را می‌بینم که می‌توانم بگویم وارد این عالم شده‌اند یا در این عالم رفت‌وآمد دارند. قرار هم نیست این افراد عالِم دین باشند یا خیلی جور خاصی باشند. مهم‌ترین اثر و نشانه‌اش این است که آدم در حضور آنها و در معاشرت با آنها، حالش خوب و خوش‌تر می‌شود. یکی‌شان فروشندۀ مغازۀ خواروبارفروشی است که در مسیر رفتن به خانه از او خرید می‌کنم. شاید بیشتر از ده تا از این مغازه‌ها سر راهم باشند، اما ترجیح می‌دهم از او خرید کنم حتی با این‌که نزدیک‌ترین مسافت را به خانه ندارد. و حتی شب‌هایی که خریدی هم ندارم، دوست دارم سلام و علیکی داشته باشیم. عموماً چهره‌ای متبسم دارد، اخلاقش خوش است و دفعه‌ای نشده که پول کالایی را بپردازم و «خدا برکت بده» را از زبان او نشنوم.

    خیلی‌های دیگر هم هستند که شاید حشر و نشر با آنها نداشته باشیم اما از طریق آثارشان واردِ عالم شگفت‌انگیز بسم‌الله می‌شویم. یا درست‌تر بگویم، در تماس با آنها که مراوده‌ای با این عالم دارند، نشئگیِ خوشِ تماس با این عالم را کمی حس می‌کنیم.

    یک نمونه‌اش همین استاد الهی قمشه‌ای که باز در جایی دیگر فرموده:

    نکته ناسنجیده گفتم دلبرا، معذور دار!/ عشوه‌ای فرمای تا من طبع را موزون کنم. حافظ هر وقت که از کوک می‌افتاده با عشوه کوک می‌شده. عشوه هم همان بسم‌الله است؛ یعنی آن مذکور ــ و نه ذکر ــ در نظرش متجلی می‌شده و کوک می‌شده.

    یا نمونه‌ای دیگر، استاد کریم زمانی که آنقدر با قرآن و کلمات مولانا مأنوس و همدم بوده که خواندن کلماتش حتی از روی کاغذِ روزنامه یا پشت شیشۀ مانیتور هم حال آدم را خوش می‌کند.

    ما عموماً ناخوشیم و ناخوش‌احوال. اما هرازگاهی مصاحبتی و سلام و علیکی با آدم‌های باصفا، حال ما را خوب می‌کند و دمی از این عالم ماده بیرون می‌آورد و به آستانۀ عالم بسم‌الله می‌برد. قدر این لحظه‌های ناب را بدانیم…1

    خوشنویسی «بسم الله الرحمن الرحیم» اثر استاد عظیم هادی‌پور

    عکس ابتدای مطلب: خوشنویسی بسم الله الرحمن الرحیم اثر استاد عظیم هادی‌پور.

    ▫️علی‌اکبر قزوینی


    1. این مقاله در تیرماه ۹۴ برای یک هفته‌نامه نگاشته شد اما هرگز چاپ نشد! ↩︎
  • هر آنچه مرا نکُشد… چه‌کارم می‌کنه؟!

    هر آنچه مرا نکُشد… چه‌کارم می‌کنه؟!

    «هر آنچه مرا نکُشد، قوی‌ترم می‌سازد.» این جمله منسوب به نیچه، فیلسوف مشهور آلمانی است. نمی‌دانم نیچهٔ عزیز و بزرگوار این جمله رو در چه بافتار و زمینه‌ای گفته یا به عبارتی شأن نزول آن چه بوده…

    (البته طبق این صفحه از ویکی‌گفتاورد فارسی، این جمله به شکل کامل «آنچه مرا نکُشد، نیرومندترم می‌سازد؛ این را در مدرسهٔ جَنگِ زندگی آموخته‌ام» توی کتاب «غروب بت‌ها» (نکته پردازی‌ها و خدنگ‌اندازی‌ها، بند ۷) اومده، اما الان هم حالش رو ندارم و هم و قتش رو که برم ته و توی این جمله رو در بیارم؛ خودم دارم اذعان می‌کنم دیگه، چرا می‌زنی؟!)

    …اما …اما از اونجا که این جمله بسیار بسیار در کلاس‌ها و سمینارهای موسوم به «انگیزشی» برای باد کردن ملت استفاده می‌شه، می‌خوام یک مقدار با این جمله کُشتی بگیرم (انشاءالله که ضربه فنی نشم، بگو بشمار!).

    (ولی واقعا جرأتی می‌خواد با جملهٔ جناب نیچه، که هیبت‌اش رو در تصویر پایین تماشا می‌کنید، کشتی بگیری… خوبه بنده‌خدا مُرده، البته باید از مرید‌های چشم و گوش بسته بیشتر ترسید!)

    فردریش نیچه
    فردریش نیچه… ماشاءالله چه هیبتی 🙂

    به هر حال… اما بیایید این جمله رو کمی واکاوی و کالبدشکافی کنیم با عنایت به همون کلاس‌های انگیزشی فوق‌الذکر. معمولا یک آدم خوش‌تیپ و خوش‌صحبت بالای سن می‌آد و می‌گه من فلان بودم و از فلان جا به فلان جا رسیدم و… همون‌طور که نیچه می‌گه: «هر آنچه مرا نکُشد، قوی‌ترم می‌سازد.»

    ملت هم کف می‌کُنن و کف می‌زنن و به هم «های فایو» (بزن قدش) می‌دن و احساس می‌کنن الان دیگه کوه هم جلودار اونها نیست… اما فردا یا حتی چند ساعت بعد یا چند روز بعد (بالاخره بعد از مدت نسبتا کوتاهی)، با یک نیشگون کوچولوی زندگی تمام پُف‌‌شون می‌خوابه و احساسِ له‌شدگی و ناتوانی و استیصال تمام وجودشون رو فرا می‌گیره. (و تو دلشون یا علنی، تمام جد و آباد نیچه خدابیامرز رو جلوی چشمش میارن!)

    علت چیه؟ آیا ایراد از این جمله‌اس؟

    بریم سراغ بخش اول جمله، یعنی «هر آنچه مرا نکُشد…» بله دوستان، هر آنچه مرا نکشد، طبق مشاهدات من، و احتمالا مشاهدات و تجربیات دست‌اول خود شما، لزوما من (منِ نوعی) رو قوی‌تر نمی‌کنه.

    شاید آدم نمیره، اما ممکنه کاملا خرد و خاکشیر بشه. ممکنه کاملا له بشه. ممکنه بره ته چاه افسردگی و دیگه بالا نیاد.

    الکی که نیست، فشارهای زندگیه و روان آدم‌ها هم ممکنه همه به یک اندازه توانا و توانمند و در برابر حوادث تاب‌آور نباشه. اگه مثلا آدم مهارت سخت‌جانی رو نیاموخته باشه، ممکنه جسمش نمیره اما شاید روحش و جانش به مرگی خاموش دچار بشه.

    این جمله چه‌جوری درست میشه؟

    در واقع این جملهٔ «هر آنچه مرا نکُشد، قوی‌ترم می‌سازد» درسته ــ اما بشرطها وشروطها.

    هر آنچه مرا نکُشد، می‌تواند مرا قوی‌تر سازد… به شرط اونکه در کوران حوادث و در این دامگه بلا، «خضر»ی باشه که دست آدمی رو بگیره و راه درست را به او نشان بده.

    قطع این مرحله بی همرهیِ خضر مکن
    ظلمات است بترس از خطر گمراهی (یا گم-راهی؛ یعنی اینکه راهت رو گم کنی)

    واقعیت اینه دوستان که اگه ما در فشارهای زندگی، راه‌بلد نداشته باشیم، با تکرارِ طوطی‌وارِ «هر آنچه مرا نکُشد، قوی‌ترم می‌سازد» خیلی به جایی نخواهیم رسید.

    باید کسی باشه که بعد از اینکه ما این جمله رو گفتیم (و این امید حقیقی در قلب ما روشن شد که می‌تونیم از این بلا و فشار گذر کنیم و واقعا «قو‌ی‌تر» بشیم)، دستِ ما رو بگیره و در این مسیرِ پرفراز و نشیب و پر پیچ و خم، از دل تونل‌های تاریک و از دل ناکامی‌ها و ناامیدی‌ها و یأس‌ها، راهِ برون‌رفت و راهِ نور رو به ما نشون بده.

    از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
    زنهار از این بیابان، وین راهِ بی‌نهایت…

    حالا اون «فرد»،‌ می‌تونه در قالب کتاب‌هایی باشه، در قالب آموزش‌هایی، یا واقعا یک فرد در قالب استاد یا مربی، ما رو کمک کنه که «بینش‌ها» و «نگرش‌ها» (نظام ارزشی و باورها) و «مهارت‌های» لازم رو در خودمون ایجاد کنیم:

    تا حتی اگه تریلی ۱۸ چرخ از وسط زندگی‌مون رد شده و زلزله و طوفان زندگی‌مون رو از هم پاشونده و غلتکِ پاچه‌بُزی هم از رومون رد شده (دوستانی که راه‌سازی خوندن یا کار کردن می‌دونن غلتک پاچه‌بزی چیه!)، باز هم بتونیم خودمون رو از نو بسازیم؛

    و نه‌تنها نذاریم اون حوادث خراشی بر روانِ ما بگذاره، بلکه به وجودی سرشار از عشق و نور تبدیل بشیم که هر آدمی هم در طیف ما قرار می‌گیره، حالش بهتر بشه.

    غلتک پاچه‌پزی
    غلتک پاچه‌پزی… گاهی ممکنه یکی از اینا قششششششنگ از رو آدم رد بشه…

    استاد و مربی حتی ممکنه گاهی ما رو دعوا کنن، ممکنه حرفاشون حال ما رو بد کنه، اما علتش اینکه اونا در حقیقت دارن سیاهی‌های درون ما رو هم می‌زنن و بالا میارن تا از وجود ما خارج بشه. و دیدن اون سیاهی‌ها هست که حال ما رو بد می‌کنه. ولی وقتی اون حجمِ سیاهی از درون ما خارج میشه، بعدش عجیب حالمون خوب می‌شه.

    آره، اینطوریه (و از دل این راهِ سخت و صعبه) که «هر آنچه مرا نکُشد، قوی‌ترم می‌سازد.»

    تصویر استوری اینستاگرام
    «آنچه مرا نکُشد…» را به شکل سوالی در استوری اینستاگرام گذاشته بودم تا مخاطبان، بخش دوم جمله را از نگاه خود تکمیل کنند. بهترین پاسخ رسیده، به نظر من، همین پاسخ بود که خانم فریبا زنوزی (روان‌شناس) نوشته بودند.

    بعدالتحریر:

    گفتنِ جملهٔ «هر آنچه مرا نکُشد، قوی‌ترم می‌سازد» در سمینارها و کلاس‌های انگیزشی، و به هیجان آوردن ملت، ذاتاً ایرادی نداره؛ حداقلش اینه که این جمله در ذهن‌شون حک می‌شه و شاید بالاخره برن دنبال اینکه به مصداق این جمله تبدیل بشن.

    بالاتر هم اگر طنزگونه نقد کردم، بیشتر برای جلب توجه شما و کمی تفریح بود. اما… اما ایراد خیلی از این کلاس‌های انگیزشی اینه که به شما نمیگن اگه قراره «هر آنچه مرا نکُشد، قوی‌ترم می‌سازد» در زندگیِ شما تجلی پیدا کنه، راهش خیلی سخت و دشوار ــ هرچند شدنی ــ هست.

    من به «سطحی بودن» این سمینارها و کلاس‌های انگیزشی همیشه انتقاد داشته و دارم؛ و علتِ اینکه از پسِ این همه کلاس و سمینار جماعتی بیرون نیومده که حالش ــ فارغ از شرایط ــ خوب باشه، همینه که یکی بهشون نگفته اگه می‌خوای واقعا زندگی‌ات تغییر کنه و اگه می‌خوای زندگی‌ات رو و خودت رو «از نو بسازی» (reinvent کُنی)، یه بار باید تا تهِ تهِ ته‌اش، پای «درد» این نوسازی وایسی.

    اما… اما اگه پای دردش وایسادی، و استاد و مربیِ کاربلد و راه‌بلد داشتی، بدون که «نور» در انتظارته… شادیِ حقیقی و گنج…

    ▫️علی‌اکبر قزوینی

  • هرگز سعی نکن چیزی را به مردم بفروشی که لازم ندارند

    هرگز سعی نکن چیزی را به مردم بفروشی که لازم ندارند

    احتمالا برای شما هم پیش آمده است، تلفن خانه، دفتر یا همراه شما زنگ می‌خورد و (معمولا) خانمی از آن سوی خط سلام و روزبخیر می‌گوید، ممکن است نام شما را هم بگوید و بعد، بدون این‌که بپرسد الان برای شما زمان مناسبی برای صحبت هست یا اصلا به موضوع صحبت ایشان علاقه دارید، شروع می‌کند (معمولا) با صدایی یکنواخت و خسته‌کننده دربارۀ محصولی (که اصلا برای شما جذابیت ندارد) یک‌ریز حرف زدن.

    ممکن است شما با صبوری به این صحبت چند دقیقه‌ای گوش کنید هرچند حواستان (معمولا) جای دیگری است و ممکن است گوشی را هم با فاصله از گوشتان نگه دارید که این صدای «مونوتُن» و این صحبت غیرجذاب، کمتر خسته‌تان کند.

    آخر سر، خانم بازاریاب تلفنی، مبلغ محصول را می‌گوید و می‌پرسد می‌توانم آن را فلان روز برای شما بفرستم؟ اگر خریدار «نه» گفتن را بلد نباشد، با توجه به این‌که قیمت این نوع محصولات هم عموما زیاد بالا نیست و هزینۀ ارسالشان هم معمولا رایگان است (و حتی برخی‌ها بلیت‌های نیم‌بها یا رایگان برخی مراکز تفریحی را نیز پیشنهاد می‌کنند)، موافقت می‌کند و یکی دو روز بعد محصولی را تحویل می‌گیرد که (معمولا) به آن نیازی ندارد و همواره احساس می‌کند «پولش را دور ریخته و آشغال خریده است». آن بلیت‌های رایگان و نیم‌بها نیز معمولا هرگز استفاده نمی‌شوند. چرا؟ چون اصلا مشتری دنبال آن نبوده و فقط بهانه‌ای از سوی فروشنده بوده تا مقاومت مشتری را در برابرِ پرداختِ پول، کمتر کند.

    از آن سو، فروشنده بشکنی از خوشحالی می‌زند و در ذهنش «پورسانت»اش از این فروش را حساب می‌کند؛ نام و شمارۀ این خریدار را به فهرست تماس‌های بعدی اضافه می‌‌کند و می‌رود سراغ شمارۀ بعدی.

    اما خریداری که این‌طور در فشار و بی‌میلِ خودش آن محصول را خریده، روزی می‌رسد که دیگر به این درخواست‌های فروش «نه» می‌گوید، یا همین‌که شمارۀ آن شرکت را می‌بیند گوشی را برنمی‌دارد یا همان ابتدای صحبت بهانه‌ای می‌آورد و تماس را قطع می‌کند. و فروشنده می‌ماند با مشتریانی که روز به روز کم‌ و کمتر می‌شوند و پورسانت‌هایی که ماه به ماه آب می‌روند. او اگر خیلی هوشمند باشد، از خودش می‌پرسد: «اشکال کارم کجاست؟»

    یاد گرفتن فروش حرفه‌ای، نیازمند آموزش است

    این فروشنده ممکن است اهل اینترنت باشد و کلیدواژه‌هایی مثل «فروش»، «فروشندگی»، «آموزش فروش»، «دوره‌های فروش» و… را در گوگل جست‌وجو کند و وارد مسیر درست آموزش شود. و البته از هم‌اکنون هم اگر نکاتی ریز اما موثر را به‌کار بگیرد، خواهد دید که کیفیت و در ادامه کمیت فروش‌هایش خیلی بهتر خواهد شد؛ مثلا:

    • همان ابتدای مکالمه در یکی دو جملۀ بسیار کوتاه توضیح بدهد که شمارۀ فرد را از کجا دارد و چرا با او تماس گرفته، و سپس بپرسد: «الان برای شما زمان مناسبی هست صبحت کنیم؟»
    • اگر پاسخ مثبت بود، تشکر کند و مکالمه را ادامه بدهد. اگر نه، بپرسد: «می‌توانم بپرسم چه زمانی برای شما مناسب‌تر است؟»
    • ممکن است مشتری بگوید: «فردا»؛ خانم بپرسد: «صبح یا بعدازظهر؟» و همین‌طور با گزینه‌ها پیش برود و ساعتی تعیین کند و آخر سر بگوید: «پس من یادداشت می‌کنم که فلان روز بین ساعت فلان و بهمان با شما تماس می‌گیرم.»
    • همیشه پس از سوال کردن از مشتری و شنیدنِ صبورانۀ پاسخ او، تشکر کند و بعد صحبتش را پی بگیرد.
    • لحن صدا و نوع گفتار، خیلی مهم است. مردم از صدایی که مثل نوارِ ضبط‌شده است و جملاتی کتابی و خسته‌کننده را بی‌اوج و فرود یک‌ریز تکرار می‌کند، خوششان نمی‌آید. باید روی صدا کار کرد و تکنیک‌های فن بیان را برای جذاب کردن مکالمه و درگیر کردن مخاطب، به‌خدمت گرفت. اینها چیزهایی است که ابتدا با آگاهی، و سپس با تمرین و تکرار جا می‌افتد.
    • فروشنده باید حس خوبی از خودش داشته باشد. خودش را دوست داشته باشد. احترام به خود و اعتماد به نفس داشته باشد. ضعف و وارفتگی حتی از پشت تلفن هم منتقل می‌شود و حس بدی در مخاطب ایجاد می‌کند که حتی اگر به خرید هم منجر شود، خریدار از خریدش راضی و خوشحال نخواهد بود. «شخصیت فروشنده» چیزی است که به‌کمک آگاهی و تمرین می‌تواند ساخته شود؛ و دوره‌های آموزشی‌ای نیز هستند که هوشمندانه برای همین منظور طراحی شده‌اند.
    • فروشنده باید محصولی را که می‌فروشد دوست داشته باشد و دلش بخواهد خودش هم از آن استفاده کند. می‌تواند از خودش بپرسد: «اگر این خریدار، همسر من یا مادر من یا پدر من یا دوست من بود، باز هم این محصول را به او می‌فروختم؟»
    • در ادامۀ نکتۀ بالا، فروشنده باید «نیاز» مخاطبش را تشخیص بدهد. او ممکن است بتواند با آموختن چند تکنیک فروشندگی، به هر کسی بفروشد یا به‌اصطلاح جنس را به او قالب کند؛ اما فروشندۀ خوب می‌داند که پایداریِ رابطه با مشتری خیلی مهم‌تر از فروختن یک کالا به اوست. او این نکته را آویزۀ گوشش کرده است: «هرگز سعی نکن چیزی را به مردم بفروشی که لازم ندارند؛ آنها خودشان می‌خرند.»
    • باید اجازه داد مشتری، سوال‌هایش را بپرسد و باید کمکش کرد که کاملا با محصول درگیر شود و اشتهایش نسبت به آن بالا برود. قیمت را معمولا باید در انتها و زمانی گفت که مشتری واقعا تشنۀ خرید محصول شده است. برای ارسال هدیه هم باید دلیل داشت. وقتی مشتری نسبت به خرید محصول بی‌میل است، فشار آوردن به او برای خرید آن با دستاویز هدیه‌ای مثل بلیت و…، غلط اندر غلط است.
    • مشتری شاید محصول را واقعا بخواهد، اما بار اول آن را نخرد. فروشنده‌ای که اعتماد به نفس‌اش کم است، می‌خواهد همان بار اول فروش را نهایی کند. او آن‌قدر از پاسخ «نه» خریدار می‌ترسد و طوری آن پاسخِ نه را «شخصی» تلقی می‌کند که می‌خواهد به هر قیمتی شده، مشتری با خرید محصول موافقت کند. فروشندۀ هوشمند و نابغه اما بلد است در صورت لزوم، چگونه پی‌گیری کند که هم به مقصود برسد و هم به‌اصطلاح «کنه» نشود!
    • همۀ اینها، زمانی که مشتری از قبل درخواست اطلاعات نکرده و شمارۀ او از راه‌های دیگری به دست آمده است، باید بسیار ظریف‌تر رعایت شود تا دلزدگی حاصل نشود. (هرچند، تماس گرفتن با اشخاص وقتی آنها خودشان شمار‌ه‌شان را در اختیار شما نگذاشته‌اند و اصلا خبری از شرکت و محصول شما ندارند، عموما و اصولا کاری غیراخلاقی و نادرست است. برای اطلاع‌رسانی به مشتریانِ بالقوه و گرفتن اطلاعات تماس‌شان از خود آنها، راه‌های خیلی بهتری وجود دارد.)

    اگر شما فروشنده و مخصوصا فروشندۀ تلفنی هستید، دفعۀ بعد سعی کنید این نکات را رعایت کنید. نتیجه‌اش می‌تواند شما را شگفت‌زده کند. و البته، اگر فروشندگی عشق و علاقۀ قلبی شماست و می‌خواهید در کار خود بدرخشید، حتما از همین حالا آموزشِ جدی خود را جدی بگیرید!

    ▫️علی‌اکبر قزوینی

  • مشتری را هیچ‌وقت دست خالی روانه نکنید

    مشتری را هیچ‌وقت دست خالی روانه نکنید

    فروشندگان بزرگ با این مثلِ قدیمی اما واقعی زندگی می‌کنند: «هیچ‌کس دوست ندارد چیزی به او بفروشند؛ بلکه دوست دارد به او کمک کنند.» یک فروشنده چطور می‌تواند به مشتریان خود کمک کند؟

    فروشندۀ نابغه به جای این‌که مشتریان را به شکل اسکناس ببیند، آنها را به شکل انسان‌هایی می‌بیند که مسائلی دارند. و فروشنده، آماده است تا آن مسائل را حل کند. بنابراین گوشی باز برای شنیدن دارد.

    او هوشمندانه می‌تواند مشتری را هدایت کند تا مسائل اصلی خود را مطرح کند، و با مهربانی و قلبی بزرگ، آنها را به‌درستی کمک می‌کند. این‌گونه است که حتی اگر خودش کالا یا خدمت خاصی را نداشته باشد که بتواند مسئلۀ مشتری را حل کند، فروشنده‌های قابل اعتماد دیگری را به او معرفی می‌کند.

    یک فروشندۀ نابغه به‌درستی باور کرده که روزی‌رسان خداست؛ و بنابراین هرچند هوشمندانه در پی درآمد و کسب سود بیشتر است، اما «اضطرابِ درآمد» ندارد و برای به دست آوردن پول، به هر کاری دست نمی‌زند. او می‌داند که هر مشتری، فرستاده‌ای از سوی خداوند است؛ و خوشحال و سپاسگزار است که خداوند آن‌قدر او را دوست داشته که بندگانش را برای حل مسائل‌شان نزد او می‌فرستد.

    تشخیصِ نیازِ مشتری، هنرِ فروشندگانِ نابغه

    یکی از هنرهای فروشندگان نابغه، تشخیص نیاز مشتری و پاسخ درست به این نیاز است. فروشندگان نابغه می‌دانند که یک مشتری که حتی شاید سوالی پیش پا افتاده داشته باشد، بر حسب نیازی و دلیلی به آنها مراجعه کرده و برای همین تلاش می‌کنند آن دلیل را کشف کنند و آن نیاز را برآورده سازند.

    فروشندگان نابغه البته از قانون ۲۰-۸۰ آگاهند و می‌دانند که ارزش همۀ مشتریان برای سیستم کسب‌و‌کار آنها یکسان نیست؛ در عین حال آگاهند که راه دسترسی به مشتریان ۲۰ درصدی، از توجه دقیق و ارزش نهادن به همۀ مشتریان می‌گذرد. چرا که هر مشتری که به سمت آنها روانه شده فرستادۀ خداوند است و آن را که خدا فرستاده، دست خالی نباید فرستاد. دو داستان زیر به روشن‌تر کردن این مطلب بیشتر کمک خواهد کرد.

    جواب سربالا، دل مشتری را می‌شکند

    دوستی تعریف می‌کرد که چند وقت پیش برای درست کردن آینه بغل ماشینِ نه‌چندان گران‌قیمتش، راهی یکی از خیابان‌های معروف پایتخت شده بود که در راسته‌ای از آن، فروشنده‌های لوازم ماشین مستقر هستند. از یکی از آنها، قفل فرمان (که لازم داشت) خرید و دربارۀ تعمیر آینه بغل هم سوال کرد. فروشنده فقط گفت که در اینجا چنین تعمیرکننده‌ای را سراغ ندارد.

    فروشگاه بعدی، پخش ماشین و ملحقات آن را می‌فروخت و دو جوان داخل مغازه پشت کانتر نشسته بودند. در پاسخ به سوال این دوست، آنها حتی زحمت حرف زدن هم به خودشان ندادند و فقط با تکان دادن کلّه القا کردند که چیزی در این مورد نمی‌دانند.

    این دوست تعریف می‌کرد که از رفتار آنها بسیار دل‌آزرده شد. سرانجام، فروشنده‌ای در مغازه‌ای دیگر آدرس داد که برای تعمیر آینۀ بغل باید به کدام خیابان رفت (خیلی هم دور نبود، و بسیار بعید بود که فروشنده‌های دیگر از آن بی‌خبر بوده باشند).

    اینجا به این نکتۀ شاید ساده اما بسیار مهم می‌رسیم: فروش فقط این نیست که مشتری جنسی یا خدماتی را که ما داریم بخواهد و بخرد و در قبالش پول بدهد. فروش یعنی تشخیص و برآورده کردن نیاز مشتری. آن فروشنده‌ای که هدفش را چنین چیزی گذاشته و می‌خواهد به خریدارانش خدمت کند، راه ثروت را هم برای خود باز می‌کند. اما کسی که فرستاده‌های خداوند را از خود می‌راند، فقط در راه کاستن از روزی و ثروت خودش تلاش کرده است.

    به مشتری راه‌حل بدهید

    یک جنبۀ نبوغ در فروش، توجه به ظرافت‌ها و نکته‌های ساده ــ اما موثر‌ ــ است. معمولا اگر خودپردازِ یک بانک امکان خدمات‌دهی نداشته باشد، پیامی روی صفحۀ نمایشگر نقش می‌بنند مبنی بر عذرخواهی از این‌که موقتا این دستگاه قادر به خدمت‌دهی نیست. در واکنش به چنین پیامی، مشتری چه می‌کند؟ احتمالا کمی غرغر، و بعد می‌گردد آن اطراف دستگاه خودپرداز دیگری پیدا کند یا این‌که راهش را می‌کشد و می‌رود تا شاید ساعتی دیگر یا مثلا در راه برگشت به خانه، از همان دستگاه یا یک خودپرداز دیگر استفاده کند.

    اما آیا می‌شود این پیامِ خنثای قطع سرویس و عذرخواهی را کاربردی‌تر کرد و به مشتری طوری پاسخ گفت که احساس کند نیاز او دیده شده و برایش راهی اندیشیده شده است؟ پیامی که چند وقت پیش روی یک خودپرداز دیدم و برایم تازگی داشت، دقیقا دارای همین مشخصات بود. این پیام، خیلی ساده می‌گفت که «دستگاه در حال حاضر قادر به خدمات‌دهی نیست؛ لطفا از یک خودپرداز دیگر استفاده کنید.»

    آیا شما هم چنین تجربه‌هایی دارید؟ این‌که یک فروشنده نیاز شما را به‌درستی تشخیص داده و برایش راه‌حل ارائه کند؟ خود شما در برخورد با مشتریانتان چگونه رفتار می‌کنید؟ خوشحال می‌شوم تجربه‌ها و دیدگاه‌های خود را اینجا بنویسید.

    ▫️علی‌اکبر قزوینی

  • آیا چراغ‌قوهٔ درونت را روشن کرده‌ای؟

    آیا چراغ‌قوهٔ درونت را روشن کرده‌ای؟

    در این مقالهٔ صوتی، دربارهٔ این موارد صحبت کرده‌ام:

    • چرا وقتی از این می‌گوییم که «چگونه امکان دارد که حال ما، فارغ از شرایط بیرونی، خوب باشد؟!» در حقیقت صلاحیت پرسیدن این سوال را نداریم؟
    • چرا وجود ما همچون چراغ‌قوه‌ای است که باتری‌های آن مدت‌هاست شارژ نشده‌اند؟
    • اگر باتری‌های درون ما شارژ شود، چه اتفاقی می‌افتد؟
    • چگونه می‌توانیم چراغ‌قوهٔ درونمان را روشن نگه داریم؟
    • و…

    این مقالهٔ صوتی را همین جا گوش کنید:

    دانلود فایل صوتی

    متن پیاده‌شدهٔ فایل صوتی:

    سلام به شما دوستان عزیز هدفمند و ارزش آفرین علی اکبر قزوینی هستم نویسنده و بنیانگذار آکادمی رویاسازی یکی از سوالاتی که خیلی از شما دوستان می‌پرسید این هستش که آیا میشه فارغ از شرایط شاد بود یعنی چطور میشه فارغ از شرایط شاد بود وقتی که دلار نوسان پیدا میکنه قیمتش بالا میره وقتی که فلان کالا گرون میشه وقتی فلان اتفاقاتی میفته که موجب میشه به هر حال سختی و دشواری بر ما حاصل بشه چطور میشه اینها را ندید گرفت و شاد بود و حال خود رو با اتفاقات بیرونی پیوند نزد و در این فایل صوتی می‌خواهم یک مقدار راجع به این موضوع صحبت بکنیم و این موضوع رو تشریح بکنیم در حد مقدورات این فایل صوتی کوتاه.

    ببینید دوستان ذهنی که میپرسه آیا میشه فارغ از شرایط بیرونی شاد بود یا چطور میشه فارغ از اینکه چه اتفاقی داره میفته شاد بود این ذهن صلاحیت پرسیدن این سوال رو نداره چی شد این ذهن صلاحیت پرسیدن این سوال رو نداره چرا. چون در جایگاه غلطی ایستاده چون به تعبیری نابینا هست تصویر رو کامل نمیبینه میگه از هر طرف که رفتم جز وحشتم نی افزود زنهار از این بیابان وین راه بی نهایت این ذهنیه که سالها و سالها و سالها شرطی شده برای اینکه خوشحالی خودش رو از بیرون بجویه از بیرون دنبال کنه به خاطر تربیت به خاطر آموزش به خاطر هم صحبت‌هایی که داشته به خاطر دوستان آشنایان فرهنگ رسانه‌ها. به خاطر همه اینها کاندیشن شده شرطی شده و به شکل غلط شرطی شده انگار کامپیوتری باشه که یک ویروسی مدت‌هاست در اون جا خشک کرده و این ویروس یک سری از عملکردهای این کامپیوتر رو کلاً تحت تاثیر قرار داده این کامپیوتر دیگه به حالت طبیعی رفتار نمیکنه و این رفتار غلط و این رفتار اشتباه رو رفتار طبیعی می‌دونه دوستان خیلی از ما اینو طبیعی میدونیم که خوب آره دلار میره بالا ما باید ناراحت بشیم یا فروش مثلاً کم میشه ما باید ناراحت بشیم فروش زیاد میشه باید خوشحال بشیم. اگه یکی عاشقمون شد خوشحال بشیم اگر کسی ما رو دوست نداشت حالمون بد بشه تماماً مصداق‌های بیرونی مصداق‌های خوشحالی رو تماماً بیرون از خودمون دنبال می‌کنیم تماماً و تماماً برای خوشحالی خودمون در پی اتفاقات بیرونی هستیم در پی تغییری در بیرون هستیم و اون بیرون یه مدتی موقت ما رو خوشحال میکنه یا ناراحت میکنه و این نوسانات کلاً زندگی ما رو وارد ساحتی میکنه که ما هیچ موقع نمیتونیم یک رضایتمندی و خوشحالی عمیق رو تجربه بکنیم.

    اما می‌خوام نگرش این ذهن رو تغییر بدم یعنی اینو ببرم یه جای دیگه‌ای به یه شکل دیگه‌ای به این تصویر نگاه بکنه یه مثال می‌خوام بزنم فرض کنید دوستان عزیز هر کدوم از ما یک چراغ قوه هستیم شما یک چراغ قوه هستید این چراغ قوه برای اینکه نورافشانی بکنه آیا نیازمند چیزی از بیرون هست آیا نیازمنده نوری از بیرون هست نه فقط کافیه که. باتری شارژ داخلش باشه یا اگه باتری شارژی داره این باتری شارژ بشه دیگه بیرون هر چقدر هم تاریک باشه هر چقدر هم ظلمات باشه این از درون شارژه و نورافشانی میکنه نه تنها تاریکی بیرون این چراغ قوه رو تاریک نمیکنه که برعکس نور این چراغ قوه تاریکی رو از میان برمی‌داره روشن میکنه و من و شما هر کدوم یه چراغ قوه هستیم برای اینکه روشن باشیم برای اینکه نورافشان باشیم هیچ نیازی به هیچ عامل بیرونی نداریم تماماً همه چیز در درون ما هست. منتها این باتری از بس که مدت‌ها استفاده نشده تمام شارژش خالی شده دی شارژ شده شاید اصلاً نیازمند تعویض باشه این باتریه اون مواد شیمیایی داخلش ممکنه که فاسد شده باشه ولی به محض اینکه این باتری تعویض بشه به محض اینکه این باتری شارژ بشه بیرون هر اتفاقی بیفته هر چقدر تاریک باشه این دیگه از درون شارژه بدون هیچ عامل بیرونی روشنه نورافشانی می‌کنه و ما می‌تونیم دوباره برگردیم به این سطح و ساحت. می‌تونیم برگردیم به این حالت باتری درونمون رو می‌تونیم وصل کنیم به اون منبع لایزال و تمام نشدنی فراوانی در این عالم هستی و همیشه شارژ باشیم همیشه نورافشان باشیم همیشه حالمون خوب باشه همیشه پر از انگیزه و شور و شوق باشیم جوری که دیگران وقتی ما رو می‌بینند به شوخی بگن چی داری می‌زنی که انقدر تو خوشحالی چی‌کار می‌کنی انقدر انرژی داری چجوری این همه انگیزه داری چطوری این خبرا بر تو تأثیر نمی‌ذاره.

    مثلاً فرض کنید شما یه فروشنده باشید یه کسب و کاری داشته باشید به هر نحوی در کار فروش باشید حتما مشاهده کردید تو این چند ماه به خاطر اینکه در واقع این نوسانات این گرانی‌ها ذهن مردم رو مغشوش کرده طبیعتاً اون انگیزه مردم برای خرید کمتر شده کمتر میان برای خرید دیرتر خرید می‌کنند سخت‌تر متقاعد میشن حالا یا فروشنده‌ای که باتری درون شارژ نیست و مدام وصل به اتفاقات بیرون. چیکار میکنه وقتی میبینه که فروش‌ها کم میشه مشتری‌ها کم میشه متقاعد کردن مردم برای اینکه بخرن سخت‌تر میشه میگه آقا مردم که نمی‌خرن یعنی به خاطر اتفاقات بیرونی یعنی رفتار مشتری‌ها حالش میاد پایین انرژیش کم میشه نمیخرن که فردا صبح دیرتر سر مغازش میره با شوق کمتری با مشتری‌هاش صحبت میکنه اگر قراره بازاریابی انجام بده تبلیغاتی اطلاع رسانی محتوای قراره تولید بکنه اینها رو کمتر میکنه چون میگه آقا من تلاش بکنم اینا که نمیخرن که. اینا که هر کارشون بکنی که انگار مثلاً داری با دیوار صحبت می کنی نتیجتاً چی میشه میفته توی دایره منفی رفتار مشتری اتفاق بیرونی موجب رفتار این میشه این دوتا همدیگر را تقویت می‌کنند و نتیجه‌اش چیه ورشکستگی عدم فروش تعطیل کردن کار به خاطر سودآور نبودن به خاطر ضرررده بودن.

    اما فروشنده‌ای که باتری درون شارژ چراغ قوه ای هست که خودش خودشو روشن میکنه چیکار میکنه میگه آقا دوران سختی شده ذهن مردم مغششه. برای اینکه بخوای اینها رو ترغیب بکنی به خرید و متقاعد بکنی که پول بدن خرید بکنن باید کار بیشتری انجام بدی شاید لازمه تکنیک‌های بازاریابیتو عوض بکنی شاید لازمه بخشی از استراتژیت رو عوض بکنی شاید لازمه بری یه آموزش‌هایی در زمینه فروش ببینی پس ذهن این مدام رو چیکار میکنه مدام روی این کار میکنه که من چه کارهایی میتونم انجام بدم که این مشتری‌ها متقاعد بشن خرید بکنن و اصلاً دیگه فکری که تمرکزش روی اینه که من چه کاری انجام بدم. و تماماً شورمندانه داره این کارها را اجرا میکنه این دیگه سراغ نوسان دلار و قیمت و حرف‌های صد من یه قاضی این و اون نمیره و بعد شما نگاه می‌کنی همون فروشنده اولیه میگه آقا این چیکار می‌کنه که انقدر تو این دوران رکود هم فروش داره همچنان شانس داره خدا بغلش کرده به یه جای وصله چون ذهن اول اصلا صلاحیت نداره اصلا در جایگاهی نیستش که بفهمه آقا این به اتفاقات بیرونی و به رفتار مشتریا وصل نیست این به خودش وصله این از درون شارژه. و این فروشنده دوم وقتی همه این کارها را انجام بده هر کاری که میتونه انجام بده به قول دوست خوبم محمود پیرحیاتی سهم انسانیشو کامل پرداخت بکنه و باز هم رونقی در کسب و کارش نیاد این رو میگیره یک نشانه نشانه ای از عالم بالا که آقا اینجا دیگه برای من نونی نذاشتن باید کسب و کارمو عوض کنم باید راهمو عوض بکنم یعنی حتی در اون حالت هم ناامید نمی‌شه چون به بیرون وصل نیست چون به عالم پایین وصل نیست به عالم بالا وصله.

    ما عموماً به عالم پایین وصلیم رسانه‌ها به این رسانه‌هایی که سیاهی می‌پراکنند حالا عمداً غیر عمداً هر چیزی مدام تمرکز می‌کنند روی کمبودها رو کاستی‌ها رو کج و کولگی‌ها نه اینکه این‌ها نیست نه اینکه اینها نباید درست بشه اما اینها عامدانه تمرکز می‌کنند رو قسمت بد ماجرا و یه مشت تحلیل صدمن یک غاز. ما به اونا وصلیم به این عالم پایین وصلیم به حرف‌های مردم تو کوچه بازار که آقا نمی‌خرن و رکوده و فلان و منتظر بشینیم ببینیم چی میشه خدا چی میخواد خدا هرچی بخواد تو میخوای چیکار کنی سهم انسانی تو چیه وقتی به عالم پایین وصلی وقتی در زندان ذهن خودت اسیری نشانه‌هارم نمیبینی غر میزنی همش ناشکری ناشادی ولی وقتی به عالم بالا وصلی باتری های درونت شارژه نورافشانی می‌کنی شادی خوشحالی. هر اتفاقی هم که بیفته اونو یه نشانه‌ای میدونی آقا من هر کاری که میشد انجام دادم هر تلاشی که میشد انجام دادم نشد این کار پس این نشانه است که آقا میگه اینجا دیگه وقتتو بیشتر از این نگذار برو یه جای دیگه ما نون تو رو یه جای دیگه گذاشتیم رویای تو یه جای دیگه محقق میشه چقدر تفاوت داره این دوتا طرز نگرش.

    پس دوستان میشه کاملا میشه کاملا امکان پذیره و طبیعی ترین حالت اینه که ما فارغ از اینکه بیرون چه اتفاقی داره میفته از درون شاد باشیم خوشحال باشیم. انرژی داشته باشیم و انگیزه حرکت داشته باشیم نه تنها خودمون حرکت کنیم که دیگران رو هم به حرکت ترغیب بکنیم به شرط اینکه یادمون بیاد ما چراغ قوه ای هستیم که باتری درونمون نیازی نیستش که دیگری شارژش کنه خودمون باید شارژش کنیم هم باتری داریم هم شارژر باتری و شارژر هر دوتا در درون خودمونه و درون ما به عالم بالا وصله دوستان اینا ممکنه که الان که شما می‌شنوید بگید یه سری حرف های قشنگه و خب خیلی هم خوبه ولی حالا ما چیکار کنیم ما که همچنان درگیر این نوسانات و قیمت ها و حال بد و اینجور چیزا هستیم. دوستان اینا فقط حرفای قشنگ نیستش پشتش کارهای عملی نهفته است و پشتش رفتارهایی که دقیقا میتونه در واقع موجب تغییر حال ما بشه موجب نتیجه بخش شدن بشه موجب بشه که واقعاً این باتری درون ما روشن بشه و چراغ قوه ما نورافشان بشه اما باتری که سالهاست شارژ نشده و مواد درونش ممکنه فاسد شده باشه زمان میبره که به اون نقطه برسه و نیازمند کاربلد و راه بلد هست که این باتری دوباره شارژ بشه.

    قطع این مرحله بی همراهی خضر مکن/ ظلمات است بترس از خطر گمراهی. این فارغ از هر تعبیری میگه شما برای اینکه بخوای از یک مسیری عبور بکنی نیازمند استاد و مربی هستی نیازمند راه بلدی نیازمند آموزش گرفتنی به خودت باشه دوباره حالت خراب میشه چهار تا کتاب می‌خونی یه خبر میشنوی دوباره حالت میاد پایین کسی باید باشه که بهت تلنگر بزنه کجا چیکار کنی چه کتابی بخون چه آموزشی بگیر چه رفتارهایی داشته باش. و پیگیریت بکنه که این تثبیت حال در شما اتفاق بیفته این باتری دوباره شارژ بشه خودت نورافشان بشی دیگه نیازی نداشته باشی بری دیگران رو هم نورافشان بکنی ولی تاریکی‌ها رو با نورت روشن بکنی و برای همین منظور من و دوست خوبم جناب محمود پیرحیاتی مربی تحول فردی و نویسنده کتاب فقط آویزان خودت شو دوره چهل میثاق زندگی رو طراحی کردیم و در این دوره دقیقاً ما کمک می‌کنیم که شما باتری درونت مجدد شارژ بشه فارغ از اینکه بیرون چه اتفاقی داره میفته. شارژ باشی فارغ از اینکه بیرون چقدر تاریکه منتظر نباشی یک نفر دیگه بیاد یک منبع نوری بیاره نور درون خودت رو روشن بکنی و نور بتابانی بر این مسیر و بری جلو این دوره به زودی آغاز میشه و خیلی خوشحال میشم که شما دوستان عزیز رو در این دوره ملاقات بکنیم توضیحات بیشتر و در لینکی که پایین همین فایل صوتی ارسال شده میتونید ببینید و همونجا ثبت نام خودتون رو انجام بدید خیلی متشکرم که به این فایل صوتی گوش کردید حال دلتون همیشه خوب علی اکبر قزوینی هستم.

    ▫️علی‌اکبر قزوینی

  • چه فایده برنامه داشته باشیم اما حالمون خوب نباشه؟

    چه فایده برنامه داشته باشیم اما حالمون خوب نباشه؟

    در این مقالهٔ صوتی، دربارهٔ این موارد صحبت کرده‌ام:

    • چرا گاهی خیلی خوب و درست و دقیق برنامه می‌ریزیم اما آن را اجرا نمی‌کنیم؟
    • چرا حالمان این‌قدر نوسان دارد؟
    • چرا بدترین رفیق خودمان هستیم؟
    • چرا حالمان از خودمان به هم می‌خورد و نمی‌توانیم دمی با خودمان خلوت کنیم؟
    • چرا گاهی ابتدای صبح با شنیدن یک خبر نوسان دلار یا فلان اتفاق، تمام بادمان فرومی‌خوابد و دیگر برای کل روز انرژی و شور فعالیت نداریم؟
    • چرا آموزه‌های برایان تریسی، دارن هاردی و امثالهم، برای ما ایرانی‌ها کافی نیست و ما را به سرمنزل مقصود نمی رساند؟
    • چرا گاهی با اینکه می‌دانیم همان ابتدای صبح باید قورباغه را بخوریم، روزها و روزها خوردن آن را به تعویق می‌اندازیم؟
    • چرا تغییرِ حال بسیار سخت اما شدنی است؟

    این مقالهٔ صوتی را همین جا گوش کنید:

    دانلود فایل صوتی

    متن پیاده‌شدهٔ فایل صوتی:

    سلام به شما دوستان عزیز هدفمند و ارزش آفرین علی اکبر قزوینی هستم دوستان عزیز حتماً برای شما هم پیش آمده که خیلی وقتها برنامه‌ای برای روزتون داشتین برنامه‌ای برای زندگیتون داشتین یه هدف‌هایی رو نوشتین یک برنامه‌هایی رو نوشتین اما اونا رو اجرا نکردین شب توی دفترچه تون نوشتین که فردا چه کارایی می‌خواین انجام بدین بیست هشتاد هم کردین اون ۲۰ درصدی ها رو تشخیص دادین اولویت ها را تشخیص دادین اما فردا صبح که شروع کردین به کار و تا آخر شب بعد نگاه کردیم دیدیم که هیچ کدوم از اون کارا انجام نشده انرژیتون کم حالتون خراب چرا تا حالا بهش فکر کردین؟

    برای منم پیش اومده برای منم پیش اومده زیاد هم پیش اومده برنامه رو نوشتم کارهایی رو نوشتم که میدونستم باید انجام بدم میدونستم در هر حال وضعیتی که هستم باید انجام بدم اما حالم بد بوده حالم خراب شده انجامش ندادم دوستان عزیز گاهی وقتا حال ما خراب میشه انرژی ما میاد پایین یه اتفاقی می‌افته معمولاً اتفاق بیرونی. یکی یه حرفی میزنه یه پیامی میرسه یه خبری میاد دلار بالا پایین میشه یه چیزی یه به هر حال اتفاقی میفته هوا اصلا سرد میشه گرم میشه تمام اون پف ما می‌خوابه تمام انرژی ما خالی میشه مثل بادکنکی که پر هوا بوده یه سوزن بهش میزنی خالی میشه یا نخشو باز می‌کنی پت پت پت پت پت تموم بادش خالی میشه اما برعکس گاهی وقتا کسانی رو میبینی و میگه که آقا شما چی میزنی اینقدر حالت خوبه چی میزنی انقدر انرژی داری؟

    یه خورده با همدیگه فکر بکنیم ببینیم که چرا واقعاً ما یه وقتا برنامه‌هایی می‌ریزیم برای زندگیمون برای روزهامون همون برنامه‌ها انجام نمیشه چرا حالمون خراب میشه چرا انرژیمون افت میکنه دلیلش اینه دوستان ما خیلی وصلیم به بیرون اصلاً به درون خودمون وصل نیستیم با اون منبع لایزال و بی پایان انرژی و شور و نشاط وصل نیستیم نخ ذهن ما دست چیزهای بیرون از ماست دیگران دوستان خانواده همکار رسانه‌ها. خبرها دلار توییت ترامپ FATF تصویب شد یا نشد فلان جا چه اتفاقی افتاد حتی گاهی وقتا خبرهایی رو دنبال می‌کنیم در جاهایی که اصلا به ما ربطی نداره اما حال ما رو میاره پایین انرژی ما رو میاره پایین و زمانی که انرژی میاد پایین ما دیگه حالی نداریم برای اینکه اون برنامه رو پیش ببریم.

    پس پیش شرط اینکه برنامه‌های ما محقق بشه اینه که اول حال ما خوب باشه ما انرژی داشته باشیم. شما حالت خوب نباشه سر مغازتم برید سر کسب و کارت بری حال نداری حتی کرکره رو بکشی بالا جواب مشتریا رو بدی چند روز پیش من یه کتابفروشی رفته بودم و میخواستم چند تا کتاب بخرم دیدم دو نفر اون گوشه نشستن از همان در واقع فروشندگان کتاب فروشی دارن راجع به قیمت دلار صحبت میکنن همین حرفایی که همه جا میشنویم و یه بحث خیلی پرشور و جدی. یکی میگفت مردم ایران پول دارن این همه پول میدن این همه میرن مثلا پراید ثبت نام میکنن اون میگفت نه فلان و اینا خلاصه یه بحث بی حاصلی که اصلا داشت سرم درد میگرفت اونور اون خانمی که پشت صندوق بود یا آقای دیگری اومده بود میگفتش که آره راجع به اینکه دزدی انجام شده نمیدونم فلان و اینها و من اصلا سرم داشت گیج میرفت دیگه کتاب از اونجا نخریدم رفته بودم اونجا چند تا کتاب بخرم نخریدم رفتم جای دیگری اون کتاب ها را خریدم اینها با همین رفتارشون با همین حال بدشون که آوردن به اون کسب و کار مشتری می‌پرونن. مشتری میره که بخره از خریدش پشیمون میشه چه برسه به اینکه اینا بخوان مشتری که هنوز دو دل هست در خرید و جذب بکنن.

    خب شما با حال بدت مشتری رو می‌پرونی برکت خدا به سمتت داره میاد داری میپرونیش پرنده هست میخواد بیاد بنشینه اون پرنده آسمانی اون برکت الهی رفتار تو رو میبینه درندگی تو رو می‌بینه عصبانیت تو رو میبینه حال بد حال بدتو میبینه راهشو کج میکنه میره برکت الهی که تمامی که نداره که بی پایان فراوانی که هر لحظه در جریانه. ماییم که در معرض این فراوانی و این برکت خودمونو قرار میدیم یا نمیدیم با اون افکاری که انتخاب می‌کنیم که اینا برمی‌گرده به اون درون ما به اون باورهای عمیق ما سبک بودن ما چون سبکِ بودن فراتر از سبک زندگیه اون being ما اون چه جوری هستیم؟

    ما عموما دوستان از بودن خودمون نا شادادیم وقتی با خودمون خلوت می‌کنیم نمی‌تونیم خیلی در اون خلوت بمونیم چون رفیق خوبی برای خودمون نیستیم خودمون حال خودمونو خوب نمی‌کنیم برای همینه که مدام میریم سراغ چیزای دیگه. تلگرام اینستاگرام تلویزیون خبرها دیگران حرف‌های مزخرف خب وقتی از بودن خودمون ناشادیم وقتی رفیق خوبی برای خودمون نیستیم می‌خوایم به کجا برسیم در زندگی و فکر بکنید که حالا می‌خوایم برنامه‌هارم بریزیم محقق بشه یا نشه وقتی حال خراب باشه شما به این هدف هم برس شما پولت بیشتر بشه شما فلان کسب و کارم راه بنداز شما مهاجرت بکن حتی وقتی حالت خرابه وقتی با خودت رفیق نیستی خودتو دوست نداری حالت از خودت بهم میخوره اینو هر جا ببری همینو داری تکرارش می‌کنی. تو فقط تجربه‌های بیرونی رو عوض کردی مصداق‌های بیرونی رو عوض کردی درونت که هنوز عوض نشده درونت که هنوز پوسیده است از درون خودت که حالت به هم میخوره.

    و دوستان ما چه جوری میتونیم حال خودمون رو خوب بکنیم چیکار کنیم که همیشه حالمون خوب باشه انرژی داشته باشیم و به شما این خبر بد رو بدم که سخت‌ترین کار دنیاست و برای ما ایرانی‌ها سختیش بیشتر هم هست به خاطر تجربه‌های تاریخی پشت سر ما که به هر حال موجب شده که یه جوری احساس کنیم که تلاش های ما عبسه. احساس کنیم که کارای ما به ثمر نمیرسه یه احساس بدحالی ملی کلاً داریم و گاهی وقتا مثلاً می‌بینیم که جناب تریسی آموزش‌هاشون اینجا نقل میشه کپی دست چندم اون و ایشون یک درصد از اون چیزی رو که ما در آن دخیل بودیم و تجربه می‌کنیم تجربه نکرده و خب یه قورباغتو بخور اول صبح بیا قورباغتو بخور تو وقتی حالت بده قورباغه باشه یا نباشه این ولش کن بابا دلار فلان قدر شد این اتفاق افتاد. برای کسب و کارم این مشکل پیش اومد ولمون کن سر جدت یا دوستان دیگر دارن هاردی امثالهم که خب خیلی آموزه‌هاشون عرض کنم به خدمت شما که نقل میشه و نقل محافل هست در حالی که همه اون آموزه‌ها همه اون آموزش‌ها اگر حال شما خوب نباشه کاربردی نداره بیا هزار تا بیست هشتاد کن هزار تا هدف بنویس هزار تا مدیریت زمان انجام بده تا وقتی انرژی نداری زمان اصلا میخوای هدر بدی با خودت دشمنی. برنامه‌ها رو می‌خوای بریزی دور.

    و عرض می‌کنم خدمتتون این دوستانی که آموزش‌هاشون خیلی نقل محافل هست و خیلی در واقع طرفدار داره و خیلی طرفداران پروپا قرص داره برای ما ایرانی خیلی کاربرد نداره که اگر کاربرد داشت این همه آموزه‌هایی که در واقع این همه مدت نقل شده یه تغییر یه عمده‌ای در حال افراد گه‌وگاه می‌بینیم که افراد به اون هدف‌هایی هم که مد نظرشون بوده رسیدن ولی حالشون هنوز خوب نشده چون درون هنوز درست نشده چون اون حالت درونیه هنوز خوب نشده چون طرف هنوز با خودش رفیق نیست از بودن خودش شاد نیست اما در عین اینکه اینکه ما حال خوب داشته باشیم اینکه انرژی فراوان داشته باشیم اینکه دیگران از حال خوب ما مدام به ما بگن چی میزنی که اینقدر حالت خوبه در عین اینکه رسیدن به مرحله سخته اما شدنیه!

    شدنیه به این شرط که ما در عین اینکه آموزه های خوب غرب رو داریم آموزه‌های برایان تریسی دارند هاردی امثالهم رو داریم به خودمون هم مراجعه بکنیم به آموزه‌های اصیل خودمون هم مراجعه بکنیم اینها را بومی بکنیم و بیایم به شکلی ارزش بکنیم و به شکلی پیگیری بکنیم که به شُدن منتهی بشه نه اینکه یک سری محفوظات رو به افراد بدیم بگیم چند تا کتاب بخون چند تا فایل گوش کن بعد همون آش و همون کاسه مهم اینه که این آموزش ها به شدن تبدیل بشه شما تبدیل به چیز دیگری بشوید سبک بودنت عوض بشه نه بیرونت. درونت عوض بشه بیرونتم عوض خواهد شد نمیتونه درون و بیرون در تضاد باشه تو در درون که حالت خوب باشه علی رغم شرایط هر شرایطی که هست اگر حالت خوب باشه جهان بیرونت هم به خاطر قانون‌های تزلزل ناپذیر هستی به سمت بهتر شدن پیش خواهد رفت و خبر خوب اینکه من و دوست خوبم محمود پیر حیاتی در دوره ۴۰ میثاق زندگی دقیقا همین کارو می‌خوایم انجام بدیم این کار سخت اما شدنی رو می‌خوایم انجام بدیم. و در دوره در جست‌وجوی افسانه شخصی هم به نوعی همین کار را انجام دادیم دوستان بسیاری اونجا بودند که در دوره شرکت کردند با خودشون قهر بودن با خدا قهر بودند اون زندگی خانوادگی که داشتن لذت نمی‌تونستن ببرند از بودنشون ناخشنود بودند اما در طی این دوره با خودشون آشتی شدن با خدا آشتی شدن ارتباطشون با فرزندشون با همسرشون با همکارانشون با جهان هستی بهتر شد دیگه اون آدم سابق نیستند پس این کار سخت اما شدنی هستش که ما انجامش دادیم. و به شما دوستان عزیز می‌خوام پیشنهاد بکنم اگر که واقعاً می‌خواید یه کاری برای خودتون انجام بدید اگر که واقعاً می‌خواید زندگیتون متحول بشه اگر که واقعاً می‌خواید برنامه‌ای که می‌ریزید این برنامه انجام بشه فارغ از اینکه نرخ دلار براش چه اتفاقی می‌افته فلان. اتفاقات بیرونی چطور پیش میره ترامپ چه توییتی میکنه و امثالهم اگر فارغ از همه این‌ها می‌خواید که حالتون خوب باشه و برنامه‌هایی که می‌ریزید و واقعاً اجرا بکنید و زندگیتون بهتر بشه روز به روز پیشنهاد می‌کنم که در دوره چهل میثاق زندگی شرکت بکنید و یه تصمیم جدی برای زندگیتون بگیرید یه قدم جدی برای بهتر کردن زندگیتون بردارید و با خودتون رفیق بشید تا از بودن خودتون خوشحال باشین تا بهترین رفیق خودتون باشید. تا نه تنها خودتون انرژی داشته باشین که به دیگران هم انرژی بدین به خانواده به همکاران.

    اگر شما مدیر کسب و کاری هستین حال اگر نداشته باشین همکارای شما چطور حال داشته باشن اگر در خانواده شما پدر یا مادر هستین اگر حال نداشته باشین فرزندان شما چطور حال داشته باشند اگر معلم آموزگار مدرس هستین شما اگر حال نداشته باشین اون دانش آموزان دانشجویان شما چطور حال داشته باشند اگر جایی کار میکنید اگر حال نداشته باشین چطور می‌خواید این کارو خوب انجام بدید با انرژی انجام بدید. و از روزهاتون لذت ببرید شما حالتون بد باشه در جمعی باشین که همه بدحالن این چه فایده‌ای داره این چه لذتی خواهد داشت بیایم یه قدم جدی برای زندگیمون برداریم و یه بار برای همیشه بگیم آقا این شرایط هرچه می‌خواد باشه هرچه میخواد بشه من می‌خوام با زندگیم چه کار بکنم من کی میخواد حالم خوب بشه من کی میخواد از بودن خودم خوشحال باشم و علی رغم هر شرایط و هر اتفاقی در مسیر تحقق رویاهای خودم پیش برم و رویاهام رو محقق بکنم. اگر چنین عزم و اراده‌ای دارید اگر خسته شدید از بودن فعلی خودتون و می‌خواید بودن خودتون رو تغییر بدین پیشنهاد جدی می‌کنم حتماً در دوره چهل میثاق زندگی شرکت بکنید دوره‌ای که من و دوست خوبم محمود پیرحیاتی به صورت آنلاین آموزش رو به عهده خواهیم داشت و کمک می‌کنیم همراه شما هستیم که به شدن تبدیل بشه که آموزه‌های این دوره در شما به شدن تبدیل بشه نه یک سری محفوظات منتظر دیدار شما در این دوره هستیم. اطلاعات بیشتر رو می‌تونید در لینکی که همراه این فایل صوتی هست مشاهده بفرمایید و همونجا ثبت نام خودتون رو انجام بدید متشکرم که به این فایل صوتی گوش کردید حال دلتون همیشه خوب علی اکبر قزوینی هستم. 

    ▫️علی‌اکبر قزوینی