برچسب: یادداشت‌های علی

یادداشت‌ها و دیگر محتواهای آموزشیِ کافه کوچینگ، به قلم و تولیدشده توسط علی‌اکبر قزوینی را در این بخش می‌توانید بخوانید.

  • یک خطای بزرگِ کارآفرینان

    امروز در یکی از برنامه‌های صداوسیما، کارشناس محترمی داشت دربارهٔ مزایا و محسّنات و امکانات پیام‌‌رسان‌های داخلی صحبت می‌کرد. جایی از صحبت‌ها، ایشان اشاره کرد که خوب است مردم ببیند که چه جوان‌هایی با چه ذوق و شوق و علاقه‌ای روی این پیام‌رسان‌ها کار می‌کنند و چقدر زحمت می‌کشند و چقدر عرق می‌ریزند (نقل به مضمون). زمانی که این صحبت‌ها را شنیدم، یاد یک خطای بزرگ افتادم که بسیاری از کارآفرین‌ها و کسانی که غرق شغل رؤیایی خود هستند، دچارش می‌شوند.

    آن خطا این است:

    علاقهٔ بیش از حد به محصول یا خدمت خود (و تصورِ اینکه چون من خیلی دارم روی آن وقت می‌گذارم و زحمت می‌کشم، پس مردم هم باید قدر زحمات و تلاش‌های مرا بدانند و این محصول یا خدمت را بخرند.)

    و حاصلِ این تصور چه خواهد بود؟

    سرخوردگی (اگر که تصورات ما درست نباشد و مردم، به هر دلیلی، علاقه به خرید یا استفاده از محصول و خدمت ما نداشته باشند.)

    در خصوص پیام‌‌رسان‌های داخلی، قبلاً نوشته بودم که به‌شخصه چرا ــ دست‌کم در حال حاضر ــ تمایل و علاقه‌ای به استفاده از آنها ندارم. الان هم قرار نیست نظر من با دانستنِ اینکه چه تیمی عاشقانه روی این محصولات عرق می‌ریزند، عوض شود. خب عرق نریزند و زحمت نکشند! کارآفرین حق ندارد بابت زحماتش ــ که بی‌تردید در پی منفعت مادی برای خویش است و این هم اصلاً غیراخلاقی نیست و بلکه کاملاً طبیعی است ــ سرِ مردم و خریدارانِ بالقوه و بالفعل، منّت بگذارد.

    نخستین درسِ فروش، که از استاد بی‌نظیرم محمود معظمی آموخته‌ام، این است: مشتری به دلایلِ خودش می‌خرد!

    کاری کنیم که مشتری به دلایل درستی برای خرید محصول و خدمت ما برسد. و در هر حالی، سر او منّت نگذاریم که حالا که من این همه زحمت کشیده‌ام، تو چرا نمی‌خری؟!

    ▫️علی‌اکبر قزوینی

  • آیا پایان تلگرام، پایانِ دنیاست؟

    آیا پایان تلگرام، پایانِ دنیاست؟

    این روزها مدام در کانال‌های مختلف تلگرامی می‌بینیم و می‌خوانیم پست‌هایی را که به مخاطبان خود اعلام می‌کنند در صورت مسدود شدن تلگرام، برای حفظ ارتباط چه باید کرد. آدم یاد داستان‌های کتاب مقدس می‌افتد. گویی قرار است بلایی، طوفانی، عذابی آسمانی نازل شود و همه در حال وصیت کردن هستند. اما آیا بر فرض در صورت به کار گرفتن شدید‌ترین تمهیدات برای جلوگیری از اتصال ایرانی‌های داخل ایران به تلگرام، دنیا به پایان خواهد رسید؟

    طی چند سال اخیر، اینترنت در ایران تقریباً در تلگرام و اینستاگرام خلاصه شده است. یک علتش آن است که راه آشنایی بسیاری از افراد با اینترنت و اتصال آنها به شبکه جهانی، از طریق این دو اپلیکیشن بوده است. اما اینترنت بسیار فراتر از این دو جزیرهٔ هرچند بزرگ و پرجمعیت است.

    اینترنتِ واقعی را صفحات وب می‌سازند که تودرتو به هم پیوسته‌اند و در موتورهای جست‌وجو هم ثبت (ایندکس) می‌شوند. دست‌کم در حال حاضر، هیچ‌یک از این همه پست‌ها در کانال‌های تلگرامی و صفحات اینستاگرامی، قابل جست‌وجو و یافتن در گوگل نیستند. پس آن که می‌خواهد نقشی از خود در دنیای آنلاین حک کند، به این اپ‌ها اکتفا نمی‌کند و حتماً سایتی برای خویش دست‌وپا می‌کند. و حتماً فراهم کردن فهرست ایمیل و ایمیل مارکتینگ را جدی می‌گیرد.

    و آن که می‌خواهد نقشی از خود در جهان حک کند، به سایت هم ــ که پریدنش به یک باگ در دیتاسنترهای عظیم بند است ــ اکتفا نمی‌کند و کتاب می‌نویسد. خیلی از سایت‌های امروز با تمام اطلاعاتشان، شاید ۱۰۰ سال دیگر نباشند، اما هنوز ما کتاب‌هایی از هزاران سال پیش را در دسترس داریم؛ و کتاب‌های چاپی ما هم برای آیندگان خواهند ماند.

    در این میانه اما کارکرد شبکه‌هایی مثل تلگرام، چیزهای دیگری است و حتی اگر دسترسی به آن مسدود شود، جامعهٔ خلاق و جست‌وجوگر ایرانی راهی دیگر خواهد یافت. در این مسیر فقط انرژی‌ای که می‌توانست صرف ارزش‌آفرینی و پول‌سازی بیشتر و کمک به اقتصاد ایران شود، در جاهای دیگری هرز خواهد رفت. با چنین رویکردی، که همواره هراس و ترس همچون شمشیر داموکلس بالای سر کارآفرین ایرانی پرواز می‌کند، اقتصاد ایران هرگز مثل اقتصاد کانادا که چه عرض کنم، تصویر کمرنگی از اقتصاد کشورهایی امثال ارمنستان هم نخواهد شد.

    در همین زمینه، خواندن این پست زیر از دکتر علیرضا مجیدی را هم پیشنهاد می‌کنم.

    ▫️علی‌اکبر قزوینی

  • چرا از پیام‌رسان‌های داخلی استفاده نمی‌کنم؟

    چرا از پیام‌رسان‌های داخلی استفاده نمی‌کنم؟

    در کانادا، مدتی صحبت روزنامه‌ها روی این بود که چرا ایمیل‌های دولتی کانادا، مثلا ایمیلی که از اتاوا به تورنتو ارسال می‌شود، باید سر راه سری هم به واشنگتن بزند؟ این مسیرهای انتقال اطلاعات، وابسته به معماری شبکه اینترنت است؛ و متخصصان امنیت اطلاعات بر این باور بودند که باید روشی اتخاذ شود که اطلاعات داخلی نهادهای دولتی کانادا، از مسیر یک کشور خارجی عبور نکند.

    این دغدغه را اشخاص هم دارند. کسی دوست ندارد پیام‌هایش از مسیرهایی عبور کند که مشخص نیست توسط چه کسانی رصد می‌شود. تلگرام در این مدت نشان داده که به حریم خصوصی کاربرانش پای‌بند است و تاکنون گزارشی از درز و نشت و رصد پیام‌ها در این نرم‌افزار پیام‌رسان منتشر نشده است.

    استفاده از یک پیام‌رسان داخلی در برابر یک پیام‌رسان غیرایرانی، داستان هزینه-فایده است. زمانی این کار توجیه دارد که پیام‌رسان داخلی، خدمات بهتری ارائه بدهد و بر امنیت اطلاعات و حریم خصوصی کاربرانش، مصرتر باشد. این امر هم نیازمند گذشت زمان و سربلند بیرون آمدن از آزمون‌های واقعی است. اما حتی در آن هنگام نیز، یک شهروند ایرانی ممکن است ترجیح بدهد از پیام‌رسان غیرایرانی استفاده کند. اصلاً چرا باید سلیقهٔ دولتی را بر سلیقهٔ شخصی شهروندان ارجح دانست و به آنها تحمیل کرد؟

    مخابرات آنقدر سرویس MMS را ارائه نداد که روزی به خود آمد و دید رواج نرم‌افزار‌های پیام‌رسان، چنین سرویس پرهزینه و کم‌کارکردی را از دور خارج کرده‌اند. هم‌اکنون نیز اصرار برای خوراندن معجونی با نام پیام‌رسان داخلی که بهتر است «پیام‌رسان دولتی» خوانده شود، بیشتر به دل‌زدگی منجر خواهد شد و چه بهتر است که منابع محدود دولتی، به حمایت از پروژه‌هایی اختصاص یابد که اقبال عمومی را در پی داشته باشد.

    ▫️علی‌اکبر قزوینی

  • «امنیت‌جو» یا «ماجراجو»؟ مسئله این است

    «امنیت‌جو» یا «ماجراجو»؟ مسئله این است

    در داستان کیمیاگر، جایی از یک ذرت‌فروش صحبت می‌شود که دکه‌ای دارد و قصدش این است که سال‌ها کار کند و بعد که پول کافی جمع کرد، یک ماهی به آفریقا برود.

    در مقابل، قهرمان داستان که جوانی است به نام «سانتیاگو»، مشتاق سفر است و همان لحظه هم آماده است آنچه را که تا الان به دست آورده، با یک رؤیا ــ که دستیابی به آن نیازمند سفر به آفریقاست ــ مبادله کند.

    عده‌ای «امنیت‌جو» هستند و عده‌ای هم «ماجراجو». وجود هر کدام هم برای پیشبرد کارهای این دنیا شاید لازم باشد.

    اشکال اینجاست که گاهی به جای تشخیص دادن روحیات اشخاص، می‌خواهیم اشخاص ماجراجو را در چارچوب‌های مشخص محدود کنیم و اشخاص امنیت‌جو را به سمت ماجراهایی هل بدهیم که برای آنها ساخته نشده‌اند.

    سیستم آموزشی دنیا آدم‌های خوشبخت تولید نمی‌کند. آدم‌های کج و کوله و معلول درست می‌کند. نهایت هنرش این است که راه آیندهٔ افراد را در رشته‌های ریاضی یا تجربی یا هنر یا انسانی خلاصه کند و از آنها آدم‌هایی مطیع درست کند که در شابلون‌های محدودِ تفکراتِ خط‌کشی‌شده می‌گنجند.

    این سیستم، تا الان نتوانسته این روحیهٔ «ماجراجویی» یا «امنیت‌جویی» را تشخیص دهد و بر مبنای آن، افراد را به سمت آینده‌ای حرفه‌ای هدایت کند که هم به نفع خودشان خواهد بود و هم به نفع این دنیا.

    سیستم آموزشی را شاید به‌راحتی نتوان عوض کرد، اما حداقل شرکت‌ها می‌توانند موقع استخدام، به جای صرفاً نگاه کردن به رزومهٔ حرفه‌ای (و کلیشه‌ای شخص) و انجام مصاحبه‌های فرمالیته، روحیهٔ او را تشخیص بدهند تا از آدم ماجراجو، یک کارمندِ مطیع و سر وقت بیا ــ سر وقت برو و راضی به حقوق ثابت را انتظار نداشته باشند؛ و برعکس، از فرد امنیت‌جو نخواهند که به جای انجام کارهای روتین، خودش را درگیر ماجراجویی‌های شرکت کند.

    یک مثال ساده‌اش، گماردن یک فرد امنیت‌جو در بخش فروش است؛ از آن اشتباه‌هایی که هم شخص را اذیت می‌کند هم فروش را زمین می‌زند.

    مثال دیگر، استخدام یک مهندس خلاق و مسلط کردن بخش اداری شرکت بر رفت و آمد و ساعات کاری او است؛ به جای اینکه مثلاً در پروژه دخیل شود و از مبلغ آن هم سهم ببرد.

    اگر این دو نوع روحیهٔ امنیت‌جویی و ماجراجویی را در خودمان و دیگران به‌درستی تشخیص بدهیم، تیم‌های کاری خیلی بهتری خواهیم داشت و کارهایمان بسیار روان‌تر پیش خواهد رفت. 🙂

    شما چه نظری دارید؟ خوشحال می‌شوم دیدگاه‌های خود را اینجا با من و سایر خوانندگان در میان بگذارید و دیدگاه‌های دوستان دیگر را بخوانید.

    ▫️علی‌اکبر قزوینی

  • پول بیشتر می‌خواهید؟ راهش این نیست!

    پول بیشتر می‌خواهید؟ راهش این نیست!

    می‌خواهید بیشتر پول درآورید؟ کیست که دلش نخواهد! در اینترنت و این ور و آن رو هم پُر است از آموزش‌هایی برای بیشتر پول درآوردن. سکه‌ای روی سکه گذاشتن. حساب بانکی را چاق‌تر کردن. این یکی قول می‌دهد در ۳۰ روز پولدار شوید و آن یکی شما را یک ساله پولدار می‌کند. هدف همه شده پول. پول که باشد، انگار همهٔ مشکلات حل شده است.

    این همه تکنیک برای پولدار شدن. این همه آموزش. اما…

    …اما چرا تعداد کسانی که نتیجه می‌گیرند اینقدر کم است؟

    هزاران نفر در سمینارهای ثروت‌آفرینی شرکت می‌کنند، از سالن سمینار که خارج می‌شوند می‌خواهند تا ابرها اوج بگیرند، قادرند کوه را روی دوششان بگذارند (چه چشم‌هایش بگوید آره و چه نگوید!)، و قول می‌دهند که مثلاً سال دیگر یک میلیارد تومان توی حسابشان دارند.

    چند روزی هم روی ابرها هستند.

    و بعد، ضربه‌های سهمگین زندگی، حتی ضربه که نه، تلنگرهای کوچک هم بادِ آنها را مثل یک بادکنک خالی می‌کند و تلخ‌تر از زمانی می‌شوند که در چنین سمینارهایی شرکت می‌کردند.

    هدف‌های میلیاردی که بماند، حتی برای رساندن خرج و دخل‌های معولی به هم، کاسهٔ چه کنم چه کنم دست می‌گیرند.

    باز یک کتاب دیگر می‌خوانند:

    ــ من می‌توانم شما را ثروتمند کنم.
    ــ بیندیشید و ثروتمند شوید.
    ــ در آنی، ثروت را جذب کنید.

    یک مدت خوشی، و بعد باز هم همان زندگی نکبت و حقوق بخور و نمیر و روزهای سگی. (و این تصورِ نادرست که زندگی همین است و بهتر نخواهد شد.)

    البته این کتاب «بیندیشید و ثروتمند شوید» اثر ناپلئون هیل کتاب خیلی خوب و مهمی است؛ اما اغلبْ با دیدنِ نام این کتاب تصور می‌کنند فقط با فکر کردن به ثروت، می‌شود ثروت را خلق کرد.

    گارانتی، ۱۰۰ درصد!

    ببینید دوستان! بگذارید یک چیزی را رُک و راست، هم از روی تجربه و هم بر مبنای شاگردی بزرگان، به شما بگویم:

    خداوند روزی ما را تضمین کرده است. گارانتی. ۱۰۰ درصد.

    اما این روزی، برای اینکه فرو ریخته شود، نیازمندِ اقدامی از سوی ماست. نیازمند حرکتی از سوی ماست. به قول مولانا، انسان باید سمت محل کسب‌وکارش برود تا روزی به سمت او جریان پیدا کند:

    پس چون در خود طلب دیدی، می‌آی و می‌رو و مگو که در این رفتن چه فایده؟ تو می‌رو، فایده خود ظاهر گردد. رفتنِ مردی سوی دکان، فایده‌اش جز عرض حاجت نیست، حق تعالی روزی می‌دهد؛ که اگر به خانه بنشیند آن دعویِ استغناست، روزی فرو نیاید.

    یعنی خداوند باید حرکت و تلاش و «طلب» تو را ببیند تا روزی‌ات را دستت بدهد.

    یا داستان دیگری که از بوستان سعدی در کتاب‌های درسی خوانده بودیم راجع به فردی که روباهی بی دست و پا را می‌بیند که شیر، برای او خوراک می‌آورد و به تصور اینکه پادشاه عالم اینگونه روزیِ همه را می‌دهد، او هم می‌خواهد بدون حرکت و تلاش و «ارزش‌آفرینی» از خوان کرم الهی بهره‌مند شود:

    یکی روبهی دید بی دست و پای
    فروماند در لطف و صُنع خدای

    که چون زندگانی به سر می‌برد؟
    بدین دست و پای از کجا می‌خورد؟

    در این بود درویشِ شوریده‌رنگ
    که شیری برآمد شُغالی به چنگ

    شغالِ نگون‌بخت را شیر خورد
    بماند آنچه، روباه از آن سیر خورد

    دگر روز باز اتفاق اوفتاد
    که روزی‌رسان قوُتِ روزش بداد

    یقین، مرد را دیده بیننده کرد
    شد و تکیه بر آفریننده کرد

    کز این پس به کُنجی نشینم چو مور
    که روزی نخوردند پیلان به زور

    زنخدان فرو برد چندی به جیب
    که بخشنده، روزی فرستد ز غیب

    نه بیگانه تیمار خوردش نه دوست
    چو چنگش رگ و استخوان ماند و پوست

    چو صبرش نماند از ضعیفی و هوش
    ز دیوار محرابش آمد به گوش:

    «برو شیر درنده باش، ای دغل!
    مینداز خود را چو روباه شل…»

    غرض اینکه روزی هر یک از ما تضمین شده است و تا زمانی که تلاش و حرکتی می‌کنیم، روزیِ ما می‌رسد. پس بابت این قضیه نگران نباشیم. هرچند، از نگرانی برای روزی رها شدن، خودش نیازمند جهد و کوششِ فراوان است. تا این «باور» در ذهن ما حک شود که خداوند ما را وا نخواهد نهاد:

    آن را که منم خرقه، عریان نشود هرگز
    آن را که منم چاره، بی ‌چاره نخواهد شد

    چه چیزی ثروتِ بیشتر را به سوی ما به جریان می‌اندازد؟

    اما اگر حرکت ما برای کسب روزی، هوشمندانه‌تر و به قصد خدمتِ هر چه بیشتر به خلق و بهتر کردن این جهان باشد چه؟ روزی ما بیشتر نمی‌شود؟ البته که می‌شود! و این نخستین قدم برای ثروتمندی حقیقی است: خدمت را با اصول شناخته‌شده و آزمودهٔ کسب ثروت، تجارت و بازاریابی ترکیب کردن.

    ما می‌خواهیم ارزشِ بیشتر بیافرینیم، بیشتر خدمت کنیم و از خداوند بخواهیم آن خوان کرم را چنان برای ما باز کند که واقعاً به استغنای مالی برسیم. که پس از آن اگر کار می‌کنیم، فقط به قصد شوق و خدمت باشد و نه ترس به خاطر پول.

    ما می‌خواهیم ارزشِ بیشتر بیافرینیم، بیشتر خدمت کنیم و از خداوند بخواهیم آن خوان کرم را چنان برای ما باز کند که واقعاً به استغنای مالی برسیم. که پس از آن اگر کار می‌کنیم، فقط به قصد شوق و خدمت باشد و نه ترس به خاطر پول. که اگر تصمیمی می‌گیریم برای زندگی‌مان، سایهٔ ترسناکِ این تصور که پولمان کم است و…، بالای سرمان نباشد. و اینجاست که می‌رویم سراغ آموزش‌های ثروت‌آفرینی. که الحق و الانصاف آموزش‌های خیلی خوبی هم در این زمینه هست.

    اما برای اینکه ما سزاوار زندگی ثروتمندانه شویم (و زندگی ثروتمندانه زمین تا آسمان فرق دارد با این تصویرهای احمقانه از ماشین‌های لوکس و قصرهای کنار دریا، بر این کلمهٔ «احمقانه» هم تأکید می‌کنم که تصور نشود اشتباه لپی بوده است)، بله، برای اینکه ما سزاوار زندگی ثروتمندانه شویم، لازم است «امتحان»‌هایی را از سر بگذرانیم.

    اگر طلب می‌کنی که می‌خواهی به جهان خدمت کنی و جهان را به جایی تبدیل کنی برای بهتر زیستن، باید اول آدمِ این کار شوی. باید نشان دهی که در قصدت استوار هستی. و جهان هستی تو را امتحان می‌کند.

    اینجاست که خیلی‌ها جا می‌زنند.

    می‌ترسند، و با دیدن اولین سختی‌ها، آمال و هدف‌های خود را از یاد می‌برند و ترس از پول (ترس از اینکه برای گذران زندگی، پول کافی نداشته باشند) باعث می‌شود به همان زندگی بخور و نمیر و درآمدهای قطره‌چکانی بچسبند. نمی‌خواهند این «امنیت» را با یک «رؤیا» تاق بزنند.

    نه اینکه «گنج» روزیِ آنها نبوده باشد، نه اینکه زندگی با فراغت مالی برای آنها نبوده باشد یا خدا نخواسته باشد، بلکه برای اینکه آنها خودشان پا پس کشیدند.

    شما بروی دانشگاه و سر امتحان نروی، آیا مدرک به شما می‌دهند؟

    باید تجربه‌هایی را از سر بگذرانی تا تغییر کنی و سزاوار آن چیزی شوی که می‌خواهی.

    مبنای کار این جهان بر «شدن» است

    جهان هستی اینگونه کار می‌کند. دشمن ما نیست، ضد ما نیست، علیه ما نیست؛‌ می‌خواهد ما را آماده کند.

    و تازه، این نکته را درگوشی به شما می‌گویم: ما اگر خوشبخت باشیم، مورد امتحان و ابتلای جهان هستی قرار می‌گیریم. چون ثروتمندی، فقط یک بخش‌اش «پول» است؛ و اگر ما به‌واقع ثروتمند نباشیم، ممکن است یک پولدارِ بدبخت باشیم.

    همهٔ کسانی که با خلق ارزشی در این جهان، ثروتمند شده‌اند، آن امتحان‌ها و بلاها و دروان‌های سختی را از سر گذرانده‌اند. و ثروتی که الان دارند، برایشان «معنا» دارد. احساس می‌کنند زندگی‌شان غنی است. و آنها رهبران کسب‌وکار و الگوهایی برای دیگران می‌شوند.

    پول داشتن، اگر انسان متناسب با آن ارزش خلق نکرده و به این جهان خدمت نکرده باشد، بدجور گریبان آدم را می‌گیرد. حتی کسانی هم پولی به ارث می‌برند یا در لاتاری برنده می‌شوند، تنها در حالتی می‌توانند از این پول در جهت بهتر کردن زندگی‌شان بهره ببرند که شخصیت قوی و مستحکم و شایستهٔ ثروت را در خود ایجاد کرده باشند. یعنی آن امتحان‌ها را سپری کرده باشند و حالا جهان هستی تصمیم گرفته باشد از این راه به آنها پاداش بدهد. البته اینها چون موارد نادری هستند و نمی‌توانند «طرح و برنامه» برای پولدار شدن باشند، پیشنهاد نمی‌کنم به آنها دل ببندید و مثل همیشه، ارزش‌آفرینی مخصوصاً از راه کارآفرینی (یا داشتن روحیهٔ کارآفرینی حتی اگر برای دیگری کار می‌کنید) را توصیه می‌‌کنم.

    الغرض، برسیم به همان سؤال و دغدغهٔ اول.

    می‌دانم شما دوست دارید پولدارتر شوید و به استغنای مالی برسید و این حق شما هم هست و چیزی است که خداوند برای همهٔ ما خواسته است.

    اگر قرار بود صرفاً با سمینارها و کتاب‌های پول‌آفرینی و تکنیک‌های پول درآوردن، به این هدف برسیم، تا حالا رسیده بودیم.

    شاید داریم از امتحان‌ها فرار می‌کنیم.

    شاید گنج‌مان ــ افسانهٔ شخصی‌مان ــ را فراموش کرده‌ایم.

    برای همین است که دورهٔ آنلاین «در جست‌وجوی افسانهٔ شخصی» را طراحی کرده‌ام تا یک بار این سفر را با هم برویم.

    مسیر رسیدن به گنج و افسانهٔ شخصی‌مان را با هم مرور کنیم، سختی‌ها و شیرینی‌های راه را بشناسیم و آنها را در زندگی خود پیاده کنیم.

    ▫️علی‌اکبر قزوینی

  • موفقیت دقیقاً چیست؟ آیا الگوی درستی برای موفقیت انتخاب کرده‌ای؟

    موفقیت دقیقاً چیست؟ آیا الگوی درستی برای موفقیت انتخاب کرده‌ای؟

    موفقیت دقیقاً چیست؟… ۱۰ سال است به مسافرت تفریحی نرفته است. با دوستانش وقت نمی‌گذراند، رمان نمی‌خواند، به زور باید او را به یک تئاتر برد، و تمام ساعات بیداری‌اش را در دفتر کارش صرف می‌کند و هفت روزِ هفته را هم کار می‌کند. در پاسخ به سؤالی دربارۀ این همه صرفِ وقت برای کار و عدم صرفِ وقت برای خودش، می‌گوید: «تصور می‌کنم هنوز خیلی جوانم…» وقتی اینها را می‌خوانم، بیشتر از همیشه نگران می‌شوم که اشخاصی مثل او، به عنوان الگوی موفقیت، ثروت و سخت‌کوشی معرفی شوند؛ در حالی که می‌دانم الگو قرار دادن افرادی نظیر او به صورت فکرنشده، می‌تواند نتایجی فاجعه‌بار داشته باشد. حتماً می‌پرسید چه فاجعه‌ای؟ اجازه بدهید توضیح بدهم.

    خانم الیزابت هولمز، هدفمند و پُرتلاش یا…؟

    با زندگی خانم «الیزابت هولمز» تازه آشنا شده‌ام. سی و سه ساله است و جوان‌ترین بانوی ثروتمندِ خودساخته (یعنی کسی که با دست خودش ثروتمند شده است) در ایالات متحده. مهندسی شیمی خوانده اما درس را نیمه‌کاره در دانشگاه استنفورد رها کرده تا شرکت خودش را تأسیس کند. بیش از ۱۲ سالی می‌شود که شرکت او راه افتاده و از همان ابتدا، یکی از استادانش در دانشگاه نیز با شرکتِ او همراهی می‌کرد تا اینکه پس از مدتی، او هم استادی دانشگاه را کامل رها کرد و به شرکت پیوست.

    خانم هولمز حالا در ابتدای چهارمین دهۀ زندگی‌اش، شرکتی به ارزش بیش از ۹ میلیارد دلار و ثروت خالصی بالغ بر ۴/۷ میلیارد دلار دارد و روی زمینه‌ای کار می‌کند که یادآور داستان‌های علمی-تخیلی است: انجام آزمایش کامل خون، تنها با گرفتن دو قطره خون از نوک انگشت (آن هم بدونِ درد و ترس از سرنگ) و ارسال نمونه برای انجام اتوماتیک آزمایش توسط دستگاه‌های فوق پیشرفته‌ای که نحوۀ کار آنها را کسی نمی‌داند.

    خانم هولمز هدف بزرگی دارد: می‌خواهد بازار جدیدی با عنوان «فناوریِ تندرستی شخصی» را ایجاد و شکوفا کند. بازاری که بالقوه توان میلیاردها دلار درآمدزایی دارد و باعث می‌شود افراد با هر چه بیشتر درگیر شدن در فرایند تندرستی خود، زودتر از بیماری‌های احتمالی آگاه شده و زندگی‌ای سلامت‌تر را سپری کنند.

    او هنگامی که فقط ۹ سال داشت، در نامه‌ای به پدرش نوشته بود: «چیزی که من واقعاً از زندگی می‌خواهم، کشف چیزی نو است؛ چیزی که بشر نمی‌دانست انجام دادنش امکان‌پذیر است.» به نظر می‌رسد او که این روزها و پس از سال‌ها تلاشِ رازدارانه، توجه رسانه‌ها را به خود جلب کرده، در مسیر درستی برای رسیدن به این هدف است. (خانم هولمز عمداً می‌خواست که خودش و شرکتش در معرض توجه نباشند. میزان سرّی نگه‌ داشتن اخبار و فعالیت‌های شرکتش به‌ گونه‌ای است که خیلی‌ها آن را با روش اپل و استیو جابز مقایسه می‌کنند. جالب است که خانم هولمز از لحاظ پوشیدنِ لباس نیز شبیه جابز عمل می‌کند ــ اغلب یک پلوور مشکیِ ساده تن می‌کند ــ و گیاهخوار نیز هست.)

    با این تفاسیر، شاید تصور کنید این مقاله قرار است خانم هولمز را به عنوان یکی از الگوهای موفقیت معرفی کند و از سبک کار و زندگی او، هدفمندی و سخت‌کوشی‌اش تمجید کند. اما من قصد دیگری دارم. 🙂

    آیا مدیر «دوو» آدم موفقی بود؟

    سال‌ها پیش کتابی می‌خواندم به نام «سنگفرش هر خیابان از طلاست». این کتاب را مدیر وقت شرکت کره‌ای «دوو» نوشته و در آن، داستان موفقیت خود و شرکتش و البته سبک کار و زندگی‌اش را شرح داده بود. اگر بگویم این کتاب یکی از بدترین کتاب‌هایی بوده که تاکنون خوانده‌ام، اغراق نکرده‌ام. (بله، هر کتابی خوب نیست؛ یا شاید بهتر بگویم خواندن برخی کتاب‌ها بدون استاد و راهنما، می‌تواند خطرناک باشد.)

    آقای «کیم وو چونگ»، نویسندۀ کتاب، تصویری از ثروتمندی را در برابر من که آن زمان ۱۸ ساله بودم قرار داده بود که تا سال‌ها، همان تصویر و باورهای نادرستِ برخاسته از آن، مرا از ثروت دور نگه داشت. خوب به خاطر دارم که ایشان چطور در آن کتاب شرح داده بود که نسلِ آنها، به جای کار از ساعت ۹ صبح تا ۵ عصر، کار از ۵ صبح تا ۹ شب را جایگزین کرده بودند تا چرخ‌های صنعت کره پیش برود (البته این نیت و قصد بدی نبود). اما در عین حال، ایشان توضیح داده بود که هر صبح صبحانه‌اش را در اتومبیل و حین رفتن به شرکت صرف می‌کند و سال‌هاست که با خانواده‌اش به مسافرت نرفته است.

    آن موقع با خودم گفتم: «اگر قرار است من پولدار و صاحب شرکت باشم اما حتی وقتِ صبحانه خوردن با فراغ بال و وقت گذراندن با خانواده‌ام را نداشته باشم، اینکه اسمش موفقیت و خوشبختی نیست!»

    من آن موقع با خودم گفتم: «اگر قرار است من پولدار و صاحب شرکت باشم اما حتی وقتِ صبحانه خوردن با فراغ بال و وقت گذراندن با خانواده‌ام را نداشته باشم، اینکه اسمش موفقیت و خوشبختی نیست!» متأسفانه، جای تفسیرهایی بر کلمات آقای کیم خالی بود که اگر این کار انجام می‌شد، امکانش بود که از تلاش و تعهد او درس‌های ارزشمند گرفته شود و در عین حال، زندگیِ یک‌بُعدی او موجب ایجاد باورهای نادرست دربارۀ موفقیت و ثروت نشود. سال‌ها گذشت تا کتاب‌های دیگر و شاگردیِ استادان خردمند، آن تصویرهای نادرست را از ذهن من بیرون برد.

    آیا موفقیت یعنی فقط کار و کار و کار؟ آیا تفریح مانع رسیدن به موفقیت است؟

    حالا در دهۀ دوم از قرن بیست و یکم، دربارۀ خانمی ۳۳ ساله می‌خوانم که ۱۰ سال است به مسافرت تفریحی نرفته است. با دوستانش وقت نمی‌گذراند، رمان نمی‌خواند، به زور باید او را به یک تئاتر برد، و تمام ساعات بیداری‌اش را در دفتر کارش صرف می‌کند و هفت روزِ هفته را هم کار می‌کند. او در پاسخ به سؤالی دربارۀ این همه صرفِ وقت برای کار و عدم صرفِ وقت برای خودش (که دغدغۀ پدر و مادرش و حتی همکارانش در هیئت مدیره نیز هست)، می‌گوید: «تصور می‌کنم هنوز خیلی جوانم…»

    وقتی اینها را می‌خوانم، بیشتر از همیشه نگران می‌شوم که اشخاصی مثل او، به عنوان الگوی موفقیت، ثروت و سخت‌کوشی معرفی شوند؛ در حالی که می‌دانم الگو قرار دادن افرادی نظیر او به صورت فکرنشده، می‌تواند نتایجی فاجعه‌بار داشته باشد.

    حتماً می‌پرسید چه فاجعه‌ای؟ اجازه بدهید توضیح بدهم.

    موفقیت فقط یک بُعد ندارد

    انسان موجودی چندبعدی است. در درون هر یک از ما، ساحت‌های مختلفی وجود دارد که اگر هر کدام به اندازۀ کافی مورد توجه قرار نگرفته و ارضا نشوند، چرخ وجود آدمی لنگ خواهد زد. محمود معظمی، استاد در آشتی دادنِ انسان‌ها با خودشان، از تعبیری به نام «چرخ زندگی» استفاده می‌کند.

    او می‌گوید شش جنبۀ مهم و اساسی در هر یک از ما هست که باید به تناسب هم رشد کنند تا شخص بتواند احساس تعادل و خوشبختی در زندگی داشته باشد. این شش بخش عبارتند از:

    1. علایق فردی،
    2. کار،
    3. نقش اجتماعی،
    4. خانواده،
    5. تندرستی، و
    6. معنای زندگی.

    کسی که مدام و تمام‌وقت به بخشِ «کار» می‌پردازد، در واقع تنها به یک‌ششم از نیازهای خود پاسخ داده؛ و دیر یا زود آب و روغن قاطی می‌کند و موتور می‌سوزاند.

    یک فلسوف تراز اول دربارهٔ موفقیت چه می‌گوید؟

    این تعبیر را هم اجازه بدهید که از دکتر مصطفی ملکیان نقل کنم که یکی از فیلسوفان تراز اولِ امروز در ایران هستند. صحبت ایشان دربارۀ درس خواندن است که می‌توان آن را به هر «کار» دیگری تعمیم داد. ایشان می‌گویند:

    «ما اینجا نیامده‌ایم که یک فیلسوف بزرگ شویم و برویم؛ و نیامده‌ایم اینجا ۲۰ تا کتاب بنویسیم و ۲۰۰ تا مقالۀ علمی بنویسیم در ژورنال‌های علمی-فلسفی/علمی-تحقیقی دنیا چاپ کنیم. ما آمده‌ایم اینجا که یک زندگی خوب، خوش و ارزشمند داشته باشیم. من این را دارم از قول کسی می گویم که این را کسی به او نگفته بوده و خودش را به یک معنا از میان برده -یعنی خودم. همیشه اعتدال داشته باشید؛ یعنی حق همۀ ساحت‌های وجودی‌تان را ادا کنید. نگویید چون تمرکز کرده‌ایم روی درس، دیگر به خوابمان توجه نمی‌کنیم، به خوراکمان توجه نمی کنیم، به ورزشمان توجه نمی‌کنیم، به تفرج و گردشمان توجه نمی‌کنیم، از مسافرت چشم می‌پوشیم. اگر حق هر ساحتی از ساحات وجودی‌تان و هر نیازی از نیازهایتان را برطرف نکنید، یک وقتی واقعاً وجودتان پنچر می‌شود و آن وقت کل ماشین‌تان از حرکت می افتد.»

    استاد ملکیان ادامه می‌دهند:

    «من خودم در واقع به خاطر عدم توجه به این نکته خاکسترنشین شدم، به خاطر اینکه توجه نکردم و فقط خواندن و فقط خواندن و نوشتن و یادداشت برداشتن و باز هم خواندن و باز هم نوشتن و دیگر توجه نکردن به اینکه خواب به اندازه نیاز دارم… خوراکم آیا خوراک مناسبی است؟ آیا تفرج دارم؟ گشت و گذاری هم دارم؟ انس با طبیعتم به آن اندازه که نیاز دارم هست یا نه؟ مسافرت می کنم یا نه؟ نشست و برخاست با انسان‌های دیگر دارم یانه؟ هرکدام از اینها یکی از نیازهای ماست. حتماً اعتدال را رعایت کنید.»

    آیا برایان تریسی کار کردنِ بی‌وقفه را تجویز می‌کند؟

    سومین نکته را هم اجازه بدهید از برایان تریسی عنوان کنم؛ کسی که برای شما که در پی موفقیت و شادکامی در زندگی هستید، ناشناخته نیست. ایشان با اینکه ۷۳ سال دارد و همچنان فعال است و آموزش می‌دهد و ارزش می‌آفریند، تأکید می‌کند که پیوسته و بدون استراحت و وقفه کار کردن، آدمی را از پا می‌اندازد. او پیشنهاد می‌کند که هفته‌ای حداقل یک روز، از همۀ امور کاری فارغ شوید و باتری‌های روح و روان‌تان را شارژ کنید.

    بدون رفتن به دل طبیعت، سفر کردن، هم‌نشینی با خانواده و دوستان… و در کل انجام اموری که روح را صیقل می‌دهد، انسان بعید است که بتواند زندگی‌ای خوش و شکوفا داشته باشد.

    بدون رفتن به دل طبیعت، سفر کردن، هم‌نشینی با خانواده و دوستان، فیلمی دیدن، کنسرتی رفتن، داستانی یا شعری خواندن و در کل انجام اموری که روح را صیقل می‌دهد، انسان بعید است که بتواند زندگی‌ای خوش و شکوفا داشته باشد. البته همیشه ممکن است مواردی به اصطلاح «فورس ماژور» روی دهد که نیاز باشد انسان برای مدتی فراغت و استراحت خود را صرفِ کار کند؛ اما اینکه کسی در کلِ ۱۰ سال حتی یک سفر تفریحی هم نرفته باشد، از آن حرف‌هاست! تازه آن هم ۱۰ سالی که در سومین دهۀ زندگی، یعنی از ۲۰ تا ۳۰ سالگی بوده؛ اوجِ جوانی و زمانی که دیگر هرگز باز نخواهد گشت.

    مهم‌ترین نکته که دربارهٔ موفقیت باید بدانید

    خانم هولمز روزی خواهد فهمید که بیش از حد زندگی را جدّی گرفته بود. جوانی خودش را فدای هدفی کرد که هرچند ارزشمند است، اما هرگز نمی‌تواند روزهای از دست رفته و دوستی‌ها و خاطره‌هایی را که می‌توانست شکل بگیرد، به او بازگرداند.

    البته، زندگی خانم هولمز به خودش مربوط است و اصلاً «او» موضوع این مقاله نیست. موضوع این مقاله، «شما» دوست و خوانندۀ عزیز، محترم و دوست‌داشتنی هستی که می‌خواهی به موفقیت‌های بیشتر و ثروتِ بیشتر و یک زندگی شادتر و خوش‌تر برسی. همۀ اینها را نوشتم تا مبادا در دام رسانه‌هایی بیفتی که فقط شهرت و ثروت ظاهری را ترویج می‌کنند و اشخاص را از «اصل موضوع» غافل می‌کنند.

    جملۀ استاد ملکیان را مجدد تکرار می‌کنم:

    ما آمده‌ایم اینجا که یک زندگی خوب، خوش و ارزشمند داشته باشیم.

    پس الگوهایی را برگزین و از هر کسی ویژگی‌هایی را الگوی خودت قرار بده که وقتی ۱۰، ۲۰، ۳۰ سال دیگر یا بیشتر به عقب برگشتی و زندگی‌ات را بررسی کردی، احساس کنی عمری پربار را سپری کرده‌ای و به همۀ نیازهای درونی‌ات و تشنگی‌های وجودی‌ات پاسخ مناسب داده‌ای.

    ▫️علی‌اکبر قزوینی


    شما چقدر با نظرات مطرح‌شده در این مقاله دربارهٔ موفقیت موافقید؟ الگوی شما برای موفقیت چیست و کیست؟ خوشحال می‌شوم دیدگاه‌های خود را اینجا با من و سایر خوانندگان در میان بگذارید و دیدگاه‌های دوستان دیگر را بخوانید.


    می‌توانید این مقاله را  از طریق پخش‌کنندهٔ صوتی زیر بشنوید، یا فایل صوتی آن را دانلود کنید.

  • معنای زندگی: بزرگ‌ترین دغدغهٔ شما در زندگی چیست؟

    معنای زندگی: بزرگ‌ترین دغدغهٔ شما در زندگی چیست؟

    در تعطیلات عید فرصت مغتنمی فراهم شد تا کتاب دنیای سوفی را از ابتدا تا انتها بخوانم. در مقالۀ دیگری نوشته بودم که هر روز زمان کوتاهی را هم شده، مداوم و مرتب به کتاب خواندن اختصاص بدهید. اما این باعث نمی‌شود در زمان‌هایی که مجال و فراغت بیشتری دارید، زمان مطالعۀ خود را بیشتر نکنید. اتفاقاً گاهی اوقات آرامش و دوری از فضای کاری و شهری، موجب می‌شود بیشتر بتوانید در خواندن غرق شوید و دربارۀ مطالب خوانده‌شده تأمل و اندیشه کنید.

    معنای زندگی، دغدغهٔ مشترک همهٔ انسان‌ها

    اما «دنیای سوفی» کتابی است داستانی درباره تاریخ فلسفه، و نیز معنای زندگی، که بسیار خوشخوان و روان نوشته شده و خواننده را به سفری دلپذیر می‌برد و او را با سیر پیشرفت و تکامل فلسفه در مغرب‌زمین آشنا می‌کند. با اینکه شخصیت اصلی کتاب نوجوانی است ۱۴ ساله، و هدفِ اصلی کتاب نیز آموزش فلسفه یا به عبارتی آموزش «تفکر فلسفی» به مخاطبان نوجوان و جوان است، به‌شخصه فکر نمی‌کنم اگر این کتاب را در آن سنین می‌خواندم چیز زیادی دستگیرم می‌شد!

    اما پس از خواندن این کتاب، به این نتیجه رسیدم که شاید یکی از مهم‌ترین کتاب‌هایی بوده که تاکنون خوانده‌ام. گویی تا پیش از خواندن آن، دنیا را از پشتِ لنزی می‌دیدم که تصاویرش «فوکوس» نبود. خواندن این کتاب، آن لنز را چرخاند و تنظیم کرد و تصویری «واضح» (یا دقیق‌تر، کمتر مبهم) از جهان را پیش رویم قرار داد. این است که در همین جا پیشنهاد می‌کنم حتماً «دنیای سوفی» را در برنامۀ مطالعاتی امسال خود قرار بدهید.

    گاهی افرادِ پولداری را می‌بینیم که احساس تهی بودن می‌کنند… برعکس نیز کسانی بسیار اهل معنا هستند اما چون پولِ کافی برای لذت بردن از زندگی ندارند، از زندگی خود ناراضی و ناخشنود هستند.

    فلسفه یا تفکر فلسفی، به پرسش‌های بزرگی می‌پردازد که دغدغۀ مشترکِ همۀ انسان‌هاست. دغدغه‌هایی همیشگی دربارهٔ زندگی و معنای زندگی، در طول تاریخی که بشر خود را شناخته است. محمود معظمی در آموزش‌های ثروتمندی، چرخه‌ای شش‌پَر را ترسیم می‌کند و می گوید اگر پرّه‌های این چرخه همسان و تقریباً هم‌اندازه نباشند، شخص نمی‌تواند «ثروتمندی» را به‌تمامی تجربه، درک و زندگی کند. این بخش‌ها عبارتند از: علایق فردی، نقش اجتماعی، روابط خانوادگی، وضع مادی و کسب‌وکار، تندرستیِ جسم و روان، و معنای زندگی.

    از همین روست که گاهی افرادِ پولداری را می‌بینیم که احساس تهی بودن می‌کنند و با اینکه گویی سر چاهی تمام‌نشدنی از پول ایستاده‌اند، اصلاً نمی‌توانند از زندگی لذت ببرند. برعکس نیز کسانی بسیار اهل معنا هستند و به دریافت‌های بالا و عمیقی از زندگی رسیده‌اند، اما چون پولِ کافی برای لذت بردن از زندگی ندارند یا مثلاً برای علایق شخصی خود، گردش در طبیعت، سفر، رسیدگی به خانواده و… وقت نگذاشته‌اند، از زندگی خود ناراضی و ناخشنود هستند.

    معنای زندگی بخشی مهم از زندگی است

    اما تمرکز این مقاله بر پرّۀ «معنای زندگی» است. انسان می‌پرسد و می‌خواهد به پاسخ برسد. او زمانی که به زندگی و به این همه طلوع و غروب، کار و فراغت، آمدن و رفتن، و زادن و مردن می‌اندیشد، می‌گوید: «ربّنا ما خلقت هذا باطلا» (خداوندا، تو این همه را بیهوده نیافریده‌ای). او «درد»ی را در وجود خود می‌بیند و در پی درمان آن برمی‌آید. همانطور که شاعر می‌فرماید:

    مرد را دردی اگر باشد خوش است.

    مُراد از «مرد» در اینجا همان «انسان» است فارغ از رنگ و نژاد و پیشه و پیشینه و جنسیت. و «درد» همان «پرسش»های عمیقی است که حتی ممکن است شبانگاه خواب را از چشمان او برباید. او ممکن است بیندیشد:

    اگر به حرکت دستی کلاف به انتهایش برسد، پس این تکاپوی خلاقِ بی‌انتها از بهر چیست؟

    یا به بیان دیگر:

    ز کجا آمده‌ام، آمدنم بهر چه بود؟
    به کجا می‌روم آخر، ننمایی وطنم؟

    اندیشیدن به این پرسش‌ها دربارهٔ معنای زندگی و تفکر دربارهٔ این دغدغه‌های عمیق و ازلی، همواره وجود داشته و وجود این همه مکتب فلسفی و نظایر آن نشان می‌دهد که شاید به قول سهراب سپهری:

    کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ
    کار ما شاید این است
    که در افسون گل سرخ شناور باشیم.

    به عبارت دیگر، همواره باید از خود سوالات بزرگ بپرسیم و بدانیم که در سایۀ جست‌وجو برای یافتنِ پاسخی برای آنهاست که دنیای ما (و به تبعِ آن هر چیزی مربوط به ما از جمله کسب‌وکار ما) بزرگ می‌شود.

    استیو جابز هم یک دردمند بود که در پی معنای زندگی می‌گشت

    «استیو جابز» در دنیای تکنولوژی و در «سیلیکون ولی» که مرکز تجمع مهم‌ترین شرکت‌های دنیای تکنولوژی نظیر مایکروسافت، گوگل، یاهو، فیسبوک و… است، از نظر من با همۀ آدم‌های آنجا فرق داشته است. وقتی به دلایل این تفاوت می‌اندیشم، درمی‌یابم که او از جملۀ آن انسان‌های شوریده‌ای بود که دردِ سؤالات بزرگ و یافتن معنایی برای زندگی در درون او بوده و قصدش، بهتر کردن زندگی مردم به سهم خودش، کاستن از رنج‌های آنها و خوش‌تر کردن آنها تا جایی که می‌توانسته. از هیچ شرکتی انتظار نمی‌رفته و نمی‌رود که در متن آگهی تبلیغاتی‌اش، این جملات را به کار ببرد:

    Here’s to the crazy ones. The misfits. The rebels. The troublemakers. The round pegs in the square holes. The ones who see things differently. They’re not fond of rules. And they have no respect for the status quo. You can quote them, disagree with them, glorify or vilify them. About the only thing you can’t do is ignore them. Because they change things. They push the human race forward. And while some may see them as the crazy ones, we see genius. Because the people who are crazy enough to think they can change the world, are the ones who do.

    که به نظر من اگر قرار باشد عصارۀ آن به زبان پارسیِ قابل‌فهم ترجمه شود، چنین چیزی خواهد بود:

    برای شیدایان. شوریدگان. سوته‌دلان. رندان. نظربازان و عافیت‌سوزان. برای میخوارگان و سرگشتگان.
    برای آنان که در خراباتِ مغان نور خدا می‌بینند.
    برای مستان و مستانه‌ها.
    برای شیفتگان و دیوانگان.
    برای مجنونان.
    برای آنان که محتسب و شحنه و زاهد را به هیچ می‌انگارند.
    برای آنان که اندر دل آتش می‌روند و پروانه می‌شوند.
    برای آنان که هم خویش را بیگانه می‌کنند و هم خانه را ویرانه.

    استیو جابز آنقدر دردمند بود که می‌دانست تکنولوژی پاسخ دردهای بشر نیست و در یکی از آخرین همایش‌های ارائه محصولات اپل، جملاتی را به این مضمون بیان کرد. با این همه، او احتمالاً هر روز با این خواست و پرسش بزرگ از خواب برمی‌خاست که «جهان را به جای بهتری برای زیستن تبدیل کند.»

    میراثِ او در اپل آنقدر زنده است که «تیم کوک»، جانشینِ فعلی او در اپل، در یکی از جدیدترین مصاحبه‌هایش گفته که برای اغلب شرکت‌ها ارقام و فروش بالا و… مهم است، اما اینها هیچ وقت برای اپل در اولویت نبوده است. آنها هرگز نمی‌خواهند به بهای ارائه یک محصول ناکامل یا کم‌کیفیت، در بازارْ اول باشند. آنها نه نخستین پخش‌کنندۀ قابل حمل موسیقی را ابداع کردند، نه نخستین گوشی هوشمند تلفن همراه، نه نخستین تبلت و نه نخستین ساعت هوشمند. اما در همۀ این عرصه‌ها شاید بتوان گفت بهترین‌ها را عرضه کردند طوری که سایرین به‌سرعت به الگوبرداری و کپی‌ کردن از آنها روی آوردند.

    دردِ بی‌دردی علاجش آتش است

    چند وقت پیش در سایت مجله خلاقیت مطلبی را دربارۀ جوانی کم‌سن‌وسال خواندم که در آمریکا زندگی می‌کند و جوان‌ترین میلیاردر جهان است. در تمام سطرهای این مطلب، نکته‌ای را ندیدم که نشان دهد این فرد دغدغه و درد و پرسش‌هایی عمیق داشته باشد. از خانواده‌ای ثروتمند بوده که همواره هر چه خواسته (حتی خودرو بی‌ام‌و!) برایش فراهم بوده.

    با خودم اندیشیدم این آدم (گیریم با معیارهای این دنیا هر چقدر هم موفق و پولدار) چه حرفی برای من و امثال من دارد؟ کجای زندگی و طرز فکر او برایم الهامبخش است؟ جالب بود که دیدم دیدگاه‌های مخاطبان پای آن مطلب نیز همگی منفی است و به عبارتی، کسی از خواندن آن مطلب حس خوبی پیدا نکرده بود.

    به گمانم کسی که به معنای زندگی می‌اندیشد و نگاهی فلسفی به زندگی دارد، شاید همیشه خوشحال نباشد، اما خوشبخت است.

    آن پرسش‌های بزرگی که نوشتم و با خواندن کتاب «دنیای سوفی» برایم پررنگ‌تر شدند، شاید مرا از حبابِ خوشی‌های الکی بیرون بیاورد. به گمانم کسی که به معنای زندگی می‌اندیشد و نگاهی فلسفی به زندگی دارد، شاید همیشه خوشحال نباشد، اما خوشبخت است. و اگر زمینه‌های مساعدی داشته باشد، می‌تواند این پرسش‌ها و دردها و دغدغه‌‌ها دربارهٔ معنای زندگی را در قالب هنر و ابداع و کنجکاوی‌های علمی، به پاسخ‌هایی برساند.

    آیا «نیما» اگر دردی از درون نداشت می‌توانست چنین شعر خیال‌انگیزی بسراید:

    شباهنگام
    در آن دم که برجا درّه‌ها چون مرده‌ماران خفتگان‌اند
    در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
    گرَم یاد آوری یا نه، من از یادت نمی‌کاهم
    تو را من چشم در راهم.

    آیا «عطار» اگر از جماعت شوریدگان و دردمندان نبود می‌سرود:

    به دریایی درافتادم که پایانش نمی‌بینم
    به دردی مبتلا گشتم که درمانش نمی‌بینم.

    آیا «نیوتن» و «اینشتین» از روی خوشی و هوس‌های موقتی عمری را صرف کشف قوانین عالم فیزیکی کردند؟ و آیا اگر «استیو جابز» دغدغه‌های بزرگ نداشت، می توانست اپل را پس از اینکه به ورطۀ ورشکستگی افتاده بود، این‌چنین شکوفا کند و چنین محصولات دوست‌داشتنی‌ای خلق کند؟

    نکته‌های این مقاله را می‌خواهم اینگونه خلاصه کنم

    «عناوینی مثل جوان‌ترین میلیاردر دنیا یا مشهورترین کارآفرین و نظایر آن، در بازۀ زندگیِ کوتاهی که هر یک از ما بر این سیاره داریم، اصلاً اهمیتی ندارند. مهم‌تر از همه آن است که به دنیای درون خود بروید، دردها و پرسش‌ها را بیابید، و در زندگی خود پی یافتن پاسخ برای این پرسش‌های عمیق باشید. آن‌وقت است که هر کاری در سایۀ آن بکنید، هم برای خودتان مفیدتر خواهد بود و هم برای دنیا.»

    راستی، برخی از پرسش‌هایی که با خواندن «دنیای سوفی» در ذهنم شکل گرفت، مرا به سمت کتابی سوق داد که تازه خریده‌ام و می خواهم خواندن آن را آغاز کنم: «روان‌درمانی اگزیستانسیال». دربارۀ این کتاب نوشته شده: «هر کس که آن را بخواند، عمیقاً تحت تأثیر قرار می‌گیرد و خردمندتر می‌شود؛ انگار چندین ساعت به گفت‌وگو با کسی نشسته که عزمش را برای عبور از ژرف‌ترین مشکلات بشری جزم کرده است. داستایفسکی، تولستوی، کافکا، سارتر، کامو و بسیاری دیگر با نویسنده هم‌آوا شده‌اند تا از دلواپسی‌های غایی بشر بگویند.»

    و کلام آخر

    «تو ای خوانندۀ عزیز! اگر دردی و دردهایی داری، اگر پرسش‌هایی بزرگ ذهنت را ناآرام کرده‌اند، اگر دربارهٔ معنای زندگی می‌اندیشی، اگر از وضعیت فعلی خود راضی نیستی و چشم به قله‌های بلند داری، دردهایت را قدر بدان، و بدان که همان‌ها گنج تو هستند: با این همه این رنجِ شما، گنجِ شما باد…»

    ▫️علی‌اکبر قزوینی


    شما دربارهٔ نکات مطرح‌شده در این مقاله چه نظری دارید؟ خوشحال می‌شوم دیدگاه‌های خود را اینجا با من و سایر خوانندگان در میان بگذارید و دیدگاه‌های دوستان دیگر را بخوانید.


    می‌توانید این مقاله را  از طریق پخش‌کنندهٔ صوتی زیر بشنوید، یا فایل صوتی آن را دانلود کنید.

  • داستان و رمان خواندن چگونه به خودشناسی و توسعهٔ فردی شما کمک می‌کند؟

    داستان و رمان خواندن چگونه به خودشناسی و توسعهٔ فردی شما کمک می‌کند؟

    روزهای اولی که به کانادا آمده بودم، مترصد فرصتی بودم تا اولین کتاب رمان را از فروشگاه اینترنتی آمازون سفارش بدهم. هم سفارش دادن مستقیم از آمازون را دوست داشتم (قبلاً در ایران چند باری از طریق شرکت های واسطه، کتاب سفارش داده بودم)، هم رمان خواندن را، هم اینکه آن کتاب به انگلیسی باشد که بدانم ترجمه‌اش سالم و بدون حذف و افتادگی است. البته مهم‌تر از همهٔ اینها این بود که در آن شرایط پر از تغییر و استرس، دلم می‌خواست به دنیایی غیر از «واقعیت روزمره» پناه ببرم و برای ساعاتی هم شده، در فضای خیالی داستان غرق شوم. پیش‌تر نسخه الکترونیک رمان «1Q84» از نویسندهٔ ژاپنی «هاروکی موراکامی» را خوانده و از آن لذت برده بودم. برای همین رمان جدید او را (این بار نسخهٔ چاپی) سفارش دادم که ترجمهٔ عنوانش می‌شود «سوکورو تازاکی بی‌رنگ و سال‌های زیارتش». هرچند به نظرم این کتاب به اندازهٔ رمان قبلی او قوی نبود، اما همچنان کمک می‌کرد تا با گریزی آگاهانه از دنیای واقعی، دنیاهای دیگری را تجربه کنم. رمان خواندن در آن زمان، همچون دارویی مسکّن برای آرام‌تر کردن روح بود ــ که البته اثرات ناخوشایند جانبی هم نداشت!

    گریز به دنیای داستان

    این گریز از دنیای واقعی، نخستین بار نبود که رخ می‌داد. خاطرم هست رمان «کوری» را، اثر «ژوزه ساراماگو» نویسندهٔ پرتغالی که برندهٔ جایزهٔ نوبل شد، در دوران دانشگاه و شب‌هایی که امتحان داشتم، سه شب پیاپی خواندم و هرچند الان آن درس‌های دانشگاه و امتحان‌ها را از خاطر برده‌ام، اما طعم دلچسب آن کتابخوانیِ سه‌شبه هنوز زیر زبانم هست. بارها با داستان‌های «بورخس» وارد عالم خیال شدم، از «صد سال تنهاییِ» مارکز به حیرت آمدم، با «سووشونِ» سیمین دانشور وارد تاریخی ازدست‌رفته شدم، و همچنان هم با رمان‌ها و داستان‌های جدیدی که کشف می‌کنم مرتب پیوند خودم را با دنیای خیال برقرار نگه می‌دارم.

    فکر می‌کنم نخستین بار از طریق مجله کیهان بچه‌ها به داستان خواندن علاقه‌مند شدم. این مجلهٔ هفتگی، بلااستثنا در هر شمار‌ه‌اش داستان چاپ می‌کرد و موضوع بعضی از آنها و اسم نویسنده‌هایشان را هنوز به خاطر دارم. متأسفانه در مدرسه آن همه درس‌های مختلف داشتیم و ذهن‌مان از انبوهِ مطالبِ مختلف و اغلب غیرکاربردی انباشته می‌شد، اما زنگی برای داستان‌خوانی و صحبت دربارهٔ داستان و خیال‌پردازی نداشتیم. معلمی نبود که اهمیت داستان خواندن را به ما یادآور شود، کتاب‌های خوب را معرفی کند، و از نحوهٔ داستان و رمان خواندن بگوید. این جمله را که نوشتم، یاد کتاب‌های زنده‌یاد «مهدی آذریزدی» افتادم: «قصه های خوب برای بچه‌های خوب»؛ که مجموعهٔ داستان‌های مثنوی اش را که جلدی صورتی‌رنگ داشت، بارها در دوران دبستان خوانده بودم و از همان طریق بود که با اثر بزرگ مولانا آشنا شدم.

    داستان چیزی فراتر از سرگرمی است

    مولانا هم در «مثنویِ» خودش، بیش از هر چیزی داستان گفته است. نکته‌هایی را که می‌خواسته در ذهن و دل مخاطب بنشاند، در قالب حکایت‌های خواندنی ریخته تا هم خواندن آنها خوشایندتر باشد، هم با درگیر کردن ذهن مخاطب و حساس کردن او نسبت به عملکردها و سرنوشت شخصیت‌های داستان، حرف‌هایش را در ذهن مخاطب ماندگار کند. حتی به کتاب‌های آسمانی هم که نگاه کنیم، درمی‌یابیم که خداوند هم بارها و بارها از قصه و حکایت، چه به صورت داستان‌های واقعی و چه در قالب تمثیل، استفاده کرده است.

    حتی به کتاب‌های آسمانی هم که نگاه کنیم، درمی‌یابیم که خداوند هم بارها و بارها از قصه و حکایت، چه به صورت داستان‌های واقعی و چه در قالب تمثیل، استفاده کرده است.

    یادم است زمانی مقاله‌ای می‌خواندم که اشاره کرده بود داستان‌گویی و هنرِ آفریدنِ قصه، یکی از پایه‌های تمدن انسانی و از جمله ویژگی‌هایی است که انسان را از سایر جاندارانی که می شناسیم، متمایز کرده است. قصه‌گویی، از عهد باستان در جوامع انسانی وجود داشته و از داستان‌هایی که کنار آتش گفته می‌شد تا قصه‌های زیر کرسی و انواع و اقسام قالب‌های داستان‌گویی در دنیای امروز، قصه و داستان یار و همراهِ همیشگی آدمی بوده است.

    چرا داستان خواندن، اتلاف وقت نیست؟

    با این همه، در دنیای امروز و به‌ویژه در فرهنگ‌هایی مثل کشور ما، خواندن داستان، کتابِ رُمان دست گرفتن و وقت صرف کردن برای قصه خواندن، عموماً امری بیهوده، مُخلِّ کارایی و بی‌فایده شمرده می‌شود. افراد خیلی بخواهند هنر کنند، در زمینهٔ رشتهٔ کاری‌شان کتاب می‌خوانند. گاهی هم فیلم تماشا می‌کنند، خیلی کمتر از آن به دیدن تئاتر می‌روند، و باقیِ وقت خود را پای شوهای تلویزیونی و اخبار روز و سایت‌های اینترنتی و کانال‌های تلگرامی و عکس‌های ایستاگرام صرف می‌کنند. نسبت که بخواهیم بگیریم، معدودند کسانی که دغدغهٔ پیدا کردن و خواندن رمان‌ها و مجموعه داستان‌های خوب را داشته باشند، نویسنده‌های خوب و خوش‌قلم ایرانی و خارجی را بشناسند، برای خریدن کتاب‌های رمان و داستان پول خرج کنند، و این کتاب‌ها را به مناسبت‌های مختلف (از جمله عید نوروز که در پیش داریم) به عزیزان خود هدیه بدهند.

    آیا تا به حال دیده اید که یک مدیر شرکت، همکاران خود را به خواندن رمان و داستان تشویق کند؟ البته قرار نیست در زمان کاریِ شرکت، رمان و داستان خوانده شود؛ اما خارج از آن، مثلاً در خانه و در مسیر رفت و آمد، چطور؟ طبیعی است که وقتی خودِ مدیران و صاحبان کسب‌و‌کار اهل مطالعهٔ آثار داستانی نباشند، دیگران را هم نمی‌توانند به این کار توصیه کنند. افزون بر دلایل مختلف دیگر، شاید یکی از دلایلی که انسان‌های عملگرا و نتیجه‌محور (که کارآفرینان، مدیران و صاحبان کسب‌وکار هم علی‌القاعده در این دایره می‌گنجند) خواندن رمان و داستان را خوش ندارند و آن را نوعی اتلاف وقت و انرژیِ مفید می دانند، این است که تصور نادرستی از «شخص نویسنده» دارند.

    «نویسنده» بودن هم انضباط شخصی و روحیهٔ کارآفرینی می‌خواهد

    نویسنده، در آن تصویرِ نوعی و کلیشه‌ای که در ذهن اغلب ما نقش بسته است، آدمی است فارغ از مناسبات دنیای کار که برای خودش در کافه‌ها می‌نشیند و بی‌توجه به مهلت تحویل کار و با آزادی عمل کامل، قهوه‌ای می‌نوشد و سیگاری دود می‌کند و کاغذ سیاه می‌کند (یا کلمات را بر صفحهٔ لپ‌تاپ می نشاند). پندار عامه این است که نویسنده آدمی است نامنظم که صبح‌ها دیر از خواب بیدار می‌شود، برنامه‌ای برای روزهایش ندارد و شب ها هم تا دیروقت بیدار است. ممکن است نویسنده‌های این مدلی هم داشته باشیم، اما آنها کسانی‌اند که بیشتر در «توهم نویسندگی» هستند. شاید داستانکی یا کتابی هم نوشته و در حلقه‌ای دوستانه با امثال خودشان نشست و برخاست داشته باشند، اما قادر به اثرگذاری بر دنیای پیرامون خود نبوده‌اند.

    نویسندگی هم شغلی و کاری است که مثل هر حرفهٔ دیگری، برای موفقیت در آن باید زحمت کشید و عرق ریخت و آموخت و اقدام کرد و خسته شد و شکست خورد و دوباره پیش رفت و پیش رفت و پیش رفت تا به نتیجه رسید. «استفن کینگ» که نویسنده‌ای مشهور در سطح جهانی است، می‌گوید که هر روز باید چندهزار کلمه بنویسد. یا همان موراکامی که در ابتدای مقاله اشاره کردم، هر روز چند ساعت مدام می‌نویسد. فقط تصور کنید که در تنهایی نوشتن و خیال پرداختن، بدون اینکه آن نوشته‌های هر روزه تبدیل به پست تلگرامی و فیسبوکی شوند و لایک بگیرند، چه کار سختی می تواند باشد!

    سرگذشت جالب این مقاله!

    نسخهٔ اولیهٔ این مقاله روی آیپد و در یکی از کافی‌شاپ‌های تیم هورتونز در شهر تورنتو نوشته شد. بازخوانی و ویراستاری آن روی لپ‌تاپ مک در تهران انجام شد و نسخهٔ نهایی آن، از طریق تلگرام برای حسین یاغچی سردبیر مجلهٔ خلاقیت ارسال شد تا در شمارهٔ ویژهٔ نوروز ۱۳۹۶ این مجله، منتشر شود. بازخوانی مجدد این مقاله و آماده‌سازی آن برای انتشار در سایت، در تورنتو، روی مک و در خانه‌ای انجام شد که تازه به آن اسباب‌کشی کرده‌ایم و هنوز خیلی از وسایل سر جای خودشان نیستند.

    بله، این مقاله دور جهان را گشته و هم‌اینک در برابر شماست! سپاسگزارم که آن را می‌خوانید و امیدوارم برایتان حسابی مفید و کابردی باشد.

    اجازه بدهید باقی حرف‌ها را در چند نکته خلاصه کنم و این مقاله را به پایان برسانم:

    ۱. کسانی هم که رمان خواندن را دوست دارند، «نداشتنِ وقت» را برای نخواندن آن بهانه می‌کنند. اما جالب است بدانید که «باراک اوباما» طی هشت سال ریاست‌جمهوری‌اش، کتاب و رمان خواندن را تعطیل نکرد. به جایگاه سیاسی او کاری ندارم، هدفم این است که نشان دهم اگر انسان «دغدغهٔ» انجام کاری را داشته و بداند که مثل نان شب برایش واجب است، حتماً برای انجامش وقت هم پیدا می‌کند و آن را در برنامه‌اش می‌گنجاند.

    اوباما در مصاحبه ای پس از پایان دوران ریاست جمهوری‌اش گفته بود: «ضروری است که رُمانی در ایام ریاست‌جمهوری دست بگیری، برای اینکه اغلبِ مطالبی که می‌خواندم گزارش‌های توجیهی، پیشنهاد‌ها و قراردادها بود… داستان پلی بین آدم‌هاست. به نظرم آدم را تقویت می‌کند و مفید است. گاه‌گداری که خواسته‌ام از خودم فاصله بگیرم و به دنیایی دیگر بروم، داستان می‌خوانم.»

    ۲. کارآفرین‌ها و فروشندگان در ظاهر «محصول» یا «خدمت» می فروشند. اما آنها در اصل در کار فروش «داستان» هستند؛ داستان‌هایی که نشان می‌دهد آن محصول یا خدمت، چطور می‌تواند نیازهای مشتری را رفع و مسائل او را حل کند.

    کارآفرین‌ها و فروشندگان در ظاهر «محصول» یا «خدمت» می فروشند. اما آنها در اصل در کار فروش «داستان» هستند.

    فروشندگان خوب، بدون اینکه در وادی دروغ‌گویی بیفتند، می‌توانند داستان‌های خوبی برای جلب نظر و متقاعد کردن مشتری بگویند. و برای خوب داستان گفتن، باید داستان‌های خوب خواند. مرتب هم خواند. ذهن ما زمانی خوب کار می‌کند که پیوسته با مطالب خوب تغذیه شود. با هر روز فقط در وب و شبکه‌های اجتماعی سر کردن و رمان نخواندن، حتی اگر کتاب‌های مربوط به کسب‌و‌کار هم خوانده شوند، آن چشمهٔ داستان‌گویی ممکن است بخشکد و فروش محصول و خدمات سخت‌تر ‌شود.

    فقط لحظه‌ای به خاطر بیاورید که چطور استیو جابز با برپا کردن نمایش و داستان‌گویی روی صحنه، کاری می‌کرد که اکثر مخاطبان عاشق محصولات اپل شوند. همین یک ویژگی را جانشیان او در اپل ندارند و تا اینجا هم بیشتر روی میراث باقی‌مانده از جابز جلو رفته‌اند.

    ۳. این مقاله زمانی در وب‌سایت منتشر می‌شود که تعطیلات نوروز را در پیش داریم. این هنگام از سال، با کُند شدن سایر امور و تا حدی فراغت یافتن از کارهای روتینِ روزمره، یکی از بهترین زمان‌هاست که کتاب داستانی دست بگیرید، با داستان و رمان آشتی کنید و و در دنیای خیالیِ آفریدهٔ نویسنده غرق شوید و دنیاهایی نو را کشف کنید.

    یکی از بهترین رمان‌هایی که طی سال گذشته خواندم، کتابی از نویسندهٔ کانادایی «یان مارتل» بود. (که احتمالاً فیلم «زندگی پی» را که بر اساس رمان دیگری از او ساخته شده بود، دیده‌اید. همان که پسری در میانهٔ اقیانوس، با یک ببر در قایق سر می‌کند.) رمانی که من خواندم، اثر جدید او با عنوان «کوه‌های بلند پرتغال» است. عجیب این کتاب را دوست داشتم و بر من اثر گذاشت. بسیار انسانی بود و خواندن آن بارها و بارها احساس‌هایی را در من بیدار می‌کرد که اصلاً نمی‌دانستم وجود دارند.

    یادم است یک بار که در اتوبوس داشتم آن را می‌خواندم، چنان گُر گرفتم که دلم می‌خواست پیاده شوم و ساعت‌ها در پیاده‌روهای پوشیده از برف تورنتو قدم بزنم. یک رمان خوب، چنین کاری با آدم می کند. وقتی آن را به پایان می‌رسانید، دیگر انسان قبلی نیستید. احساس می‌کنید زندگی را در ابعاد تازه‌ای تجربه می‌کنید، و احساس می‌کنید زندگی و آدم‌ها را بهتر می‌فهمید.

    ▫️علی‌اکبر قزوینی

  • راز (The Secret): آیا اصلاً رازی در کار هست؟

    راز (The Secret): آیا اصلاً رازی در کار هست؟

    این اواخر در یک کتابفروشی، نسخه‌ای از کتاب The Secret (یا همان راز) را می‌دیدم. نسخه‌ای که به مناسبت دهمین سال انتشار این اثر چاپ شده بود. زمان بسیار سریع می‌گذرد. انگار همین دیروز بود، سال ۲۰۰۶ میلادی، ۱۳۸۵ خورشیدی، که فیلم راز از شبکۀ چهار سیما پخش شد، سپس در قالب دی‌وی‌دی تصویری به بازار آمد، و به‌سرعت کتاب نوشته‌شده بر اساس فیلم با ترجمه‌های متعدد منتشر شد. نه‌تنها در ایران، که در سطح جهان هم راز یک جریان را ایجاد کرد. جریانی که بیش از هر چیز، در زمینهٔ امور مالی این تصور یا بهتر بگویم «توهم» را ایجاد می‌کرد که صرفاً با نشستن و فکر کردن و تجسم کردن و حس خوب داشتن و تصاویر چک‌ها با رقم‌های درشت را در برابر دید و در کیف پول قرار دادن، درهای آسمان باز می‌شود و جریانی آبشاری از پول به سمت ما سرازیر می‌شود. باید اعتراف کنم که من هم یکی از این «متوهمان» بودم.

    با آن همه ابزارهای جادوییِ راز، چیزی که در زندگی واقعی رخ می‌داد گاهی کوچک‌ترین شباهتی به وعده‌های فیلم و کتاب راز نداشت. فروش آنها در تیراژ‌های میلیونی و منتشر شدن به ده‌ها زبان زندۀ دنیا، گویا فقط سازندگان آن فیلم و نویسندۀ کتاب راز، خانم راندا برن، را قرار بود ثروتمند کند. طی یک سال بعد از مواجهۀ من با فیلم و کتاب راز، یکی از بدترین دوره‌های مالی در زندگی‌ام را پشت سر گذاشتم.

    در جایی که کار می‌کردم و وعده‌های مالی جذابی قرار بود عملی شود، همه چیز برعکس شد و حتی همان حقوق اندک را هم چند ماه یک بار پرداخت می‌کردند. یکی از همان حقوق‌های جمع‌شده طی چند ماه هم که تازه در قالب تراول‌چک‌های نو وارد کیف من شده بود، یک روز بعد دزدیده شد و روزها پیگیری توسط پلیس هم به نتیجه‌ای نرسید و فقط به اعصاب‌خردی بیشتر منتهی شد.

    در میانۀ همۀ اینها، چند میلیونی را هم که تازه در حساب استقلال مالی‌ام پس‌انداز کرده بودم، برای خرید دوربین و لنز و سفری به قونیه صرف کردم. آن راز که قرار بود مرا وارد شاهراه ثروت کند و کاری کند که دیگر دغدغۀ مالی نداشته باشم،‌ بدجور توزرد از آب درآمده بود.

    یک پرسش مهم

    یادم هست در آن احوالات، سؤالی از خودم پرسیدم:

    «چرا با اینکه این همه تجسم مثبت انجام دادم، ذکرهای مثبت به زبان آوردم، جمله‌های تأکیدی نوشتم، تصویر چک با رقم‌های درشت برای خودم درست کردم، و بازی‌های مالی انجام دادم (مثل اینکه هر روز به صورت خیالی مبلغی را به حساب خودم می‌ریختم و لازم بود تا آخر شب کل آن مبلغ را خرج کنم؛ و این تمرین‌ها را درست و جدی هم انجام می‌دادم)، نتیجۀ کار چنین آزاردهنده و کاملاً ضدّ چیزی بود که قرار بود اتفاق بیفتد؟»

    به این باور رسیده‌ام که تعلیمات بازارپسند راز اگر هر چیزی نداشته باشد، دست‌کم یک نکته‌اش درست است و آن، این جمله است که در کتاب‌های آسمانی هم به اشکال مختلف آمده است:

    درخواست کنید تا مورد اجابت قرار گیرد.

    راز ــ تصویر روی جلد کتاب Ask and It Is Given

    به عبارت درست‌تر، «سؤال کنید» تا پاسخ به شما نشان داده شود. تا به حال نشده سؤالی کنم و به پاسخ نرسم، یا اینکه آن سؤال مرا به سؤال‌های بهتری رهنمون نشود که در نهایت می‌دانم به پاسخ‌های ارزشمندی خواهند رسید. اما پاسخی برای سؤالِ آن سال را در کتاب «Ask and It Is Given» (که بعداً به فارسی هم ترجمه شد) یافتم؛ و آن پاسخ این بود:

    وقتی باورهای ما درست نشده باشند، و ما شروع به عمل کنیم، مثل این است که قایقی را در رودخانه‌ای خروشان به حرکت درآورده‌ایم که سطح آن، پُر از الوار و بریده‌های درختان است.

    و تصور کنید برای آن قایق که روی امواج سرکش سوار است، در برخورد با الوارها چه اتفاقی خواهد افتاد!

    باورها… امان از این باورها…

    اما با این باورهای لامصب چه باید کرد؟ ده سال است که به انحاء مختلف می‌شنوم و می‌خوانم که باورها همه چیز هستند و برای راه دادن موفقیت و ثروت و نعمت به زندگی باید باورها را عوض کرد. فلانی که تا دیروز درگیر دیو اعتیاد بوده، امروز پولش از پارو بالا می‌رود و سوار ماشین‌های میلیاردی می‌شود، و وقتی از استادی می‌پرسی که او چگونه به این وضعیت رسیده است، پاسخ می‌شنوی که باورهایش را عوض کرده و غول خفتۀ درونش را بیدار کرده است.

    اگر او توانسته، پس چرا این همه آدم تحصلیکرده و با پشتکار و تلاشگر و سرشار از ایده هنوز لنگِ یک قران دوزارشان هستند؟ چرا از لحاظ مالی هنوز لک و لک می‌کنند؟ گروه دومی آنقدر تعدادشان زیاد و امثال اولی‌ها آنقدر کم‌تعداد هستند که آدم شک کند. مگر می‌شود این باغی که این همه بیل زده شده، هنوز تبدیل به باغستانی پر از میوه‌های آبدار نشده باشد؟ واقعاً همۀ این کسانی که چند میلیارد تومان برایشان پولِ خُرد است، فقط باورهایشان را عوض کرده‌اند؟ قرص جادویی خورده‌اند؟ توهم زده‌اند؟ دستشان با خدا در یک کاسه است؟ نه، من نمی‌توانم این پاسخِ زیادی ساده و بازاری را باور کنم.

    پاسخ دیگری، که بهتر و متقاعد‌کننده‌تر است، دارد برای من آشکار می‌شود. پاسخی که می‌دانم شما هم مثل من، احتمالاً دوست ندارید بشنوید. چون ربطی به فقط نشستن و تجسم کردن و باورها را عوض کردن و از این دست جینگولک‌بازی‌ها ندارد. این پاسخ، به عرق جبین ربط دارد. به زمین خوردن ربط دارد؛ با صورت به زمین خوردن، اما باز هم بلند شدن، خاک و خون را از چهره پاک کردن، لبخندی زدن و دست در دست خدا گذاشتن، و باز پیش رفتن.

    بله، در این جهان رازی هست

    بله، در این جهان رازی هست، اما نه آن راز بازاری خانم برن. راز این است که تا من و شما «سودجویی» و «جست‌وجوی کم‌زحمت‌ترین راه» (به معنای انتظارِ رسیدن به خواسته‌ها بدون پرداختن بهای آنها، آن هم بهای کامل، آن هم پیش از رسیدن به خواسته‌ها) را کنار نگذاریم، به هیچ موفقیت درست و درمان و پایداری نخواهیم رسید:

    • دقیقاً به خاطر همین دو عامل است که شارلاتان‌ها و مدرس‌های قلابی همچنان با آموزش‌های دوزاریِ «ثروتمند شدن سریع»، حتی در کشورهای جهان اول، مردم را جذب می‌کنند.
    • برای همین است که افراد وقتی ایده‌ای دارند و کاری را شروع می‌کنند، تا کمی به جاهای سخت می‌رسند ولش می‌کنند و فکر می‌کنند بهتر است سراغ یک کار دیگر بروند که آسان‌تر به پول برسند. (این ماجرا را جایی می‌خواندم که حرف اصلی‌اش به این نکته ربط دارد. فردی نوشته بود که کسی از او خواسته بود راه‌های «هک کردن» را یادش بدهد. آن فرد گفته بود باشد، باید از مبانی برنامه‌نویسی کامپیوتر آغاز کنیم. پاسخ شنیده بود که نه، من برنامه‌نویسی نمی‌خواهم یاد بگیرم، فقط می‌خواهم یادم بدهی چطور سیستم‌های کامپیوتری را هک کنم!)
    • به خاطر «سودجویی» و «جست‌وجوی کم‌زحمت‌ترین راه» است که خرید بلیت‌های «لاتاری»، اصلی‌ترین روش اکثر مردم در آمریکا و کانادا برای پولدار شدن است.

    اگر کسی امروز مثل آب خوردن پول درمی‌آورد (اگر از راه درست در حال کسب پول است)، شک نکنید که بارها جهان هستی توی پوزش زده است، احساس کرده به انتهای خط رسیده، درد را با تمام وجودش حس کرده، اما باز هم بلند شده و با امید ادامه داده است. شک نکنید.

    چند راز مهم

    ۱. مطمئن‌ترین و آزموده‌ترین راه پولسازی در دنیای امروز، کارآفرینی است. چیزهایی مثل برنده شدن در لاتاری، بردن جایزۀ مسابقه، پول به ارث بردن، تصور پول پارو کردن تنها با شرکت در یک کارگاه کسب ثروت و امثال اینها، «راه و طرح و روش» نیستند. امیدهای واهی هستند. آیا می‌خواهید یکی از مهم‌ترین بخش‌های زندگی‌تان را روی امیدهای واهی بنا کنید؟

    تصور پول پارو کردن تنها با شرکت در یک کارگاه کسب ثروت و امثال اینها، «راه و طرح و روش» نیستند. امیدهای واهی هستند.

    همۀ این ابزارهای «رازگونه» زمانی مؤثر است که کاری کنیم، و بدانیم که موفقیت را تنها زمانی می‌توان در آغوش کشید که بهای آن را کامل و پیش از به دست آوردن موفقیت، پرداخته باشیم. بهایی که گاهی اشک ریختن در شب‌های تار، اما باز با توکل به خدا بلند شدن، اشک‌ها را پاک کردن، و ادامه دادن در مسیری است که مقصدش را هنوز نمی‌توان دید.

    ۲. «باور» مهم است. بدون اصلاح باورهای بازدارنده، بدون ایجاد باورهای درست، باز هم نمی‌توان به موفقیت جامع و کامل رسید. اما این باور که بنشینیم و فقط باورهایمان را درست کنیم و آن‌وقت پول پارو کنیم، خودش از آن باورهای غلط است. تا راه نیفتیم، تا زمین نخوریم، تا به همه چیز شک نکنیم و تا به این باور نرسیم که رسیدن به موفقیت و ثروت راه میان‌بر ندارد، تنها دور خودمان پرسه خواهیم زد و حسرت‌خورِ موفقیت‌های دیگران خواهیم بود.

    ۳. پاسخ بهتری برای آن سؤالِ ده سال پیشم را (چرا با اینکه این همه تجسم مثبت انجام دادم و…، نتیجۀ کار چنین آزاردهنده و کاملاً ضدّ چیزی بود که قرار بود اتفاق بیفتد؟) در کتاب بی‌نظیر «The Power of Self-Discipline»، اثر برایان تریسی (که به نظرم بهترین کتاب این استادِ جهانی است و به فارسی هم ترجمه شده)،‌ یافتم. او می‌نویسد:

    قانونی هست به نام «نتایج بی‌منطق»، که بنا بر آن، یک عملِ کوتاه‌مدت که هدفش دستیابی به لذت فوری است، ممکن است پیامدهای بی‌ربط یا حتی متضاد با چیزی داشته باشد که عمل، به قصد دستیابی به آن انجام شده است.

    مثلاً شما ممکن است سرمایه‌گذاریِ زمانی، مالی یا احساسی زیادی انجام داده باشید تا در نتیجۀ آن، بسیار خوشحال‌‌تر شوید (مثل شرکت در یک کارگاه آموزشی). اما چون «بدون تفکر دقیق» عمل کرده‌اید یا «مشق‌هایتان را درست انجام نداده‌اید»، پیامدهای رفتار شما آنقدر بد و ناخوشایند شده که اگر کلاً هیچ کاری نمی‌کردید، این نتایج آزاردهنده در زندگی‌تان پدیدار نمی‌شد. قبول دارم که قانونِ خرکی و بی‌منطقی است؛ اما نگران نباشید، همه از این تجربه‌ها، آن هم بیش از یک بار، داشته‌اند. مهم این است که زمانی بالاخره به خود بیاییم و رفتار درست را در پیش بگیریم.

    ▫️علی‌اکبر قزوینی

  • وقتی مشتری می‌خواهد کالا را پس بدهد

    وقتی مشتری می‌خواهد کالا را پس بدهد

    در این پادکست به این موضوع پرداخته‌ام که تلاش برای ایجاد رضایت مشتری، از طریق پذیرفتن درخواست او برای بازگرداندن کالای خریداری‌شده و پس دادن پول او، چرا و چگونه آغاز شد و چه مواردی را در این زمینه باید در نظر گرفت.

    تصویر پادکست ــ وقتی مشتری می‌خواهد کالا را پس بدهد

    برای شنیدن فایل صوتی این پادکست، دو راه هست که هر کدام را دوست دارید می‌توانید انتخاب کنید:

    ۱. این پادکست را آنلاین، از طریق پخش‌کنندهٔ صوتی زیر بشنوید:

    ۲. فایل آن را دانلود و گوش کنید (mp3، حجم: ۱۰ مگابایت).

    متن پیاده‌شدهٔ پادکست:

    سلام به شما دوستان عزیز هدفمند و ارزش آفرین علی‌اکبر قزوینی هستم. چند شب پیش برای نوشتن مقاله جدید برای مجله خلاقیت به یکی از کافی شاپ‌های تیم هورتونز رفته بودم یه شب کم و بیش سرد بود و بارون ریزی هم تند می‌بارید و جای شما خالی تو اون هوای قهوه گرم حسابی می‌چسبید تیم هورتونز مجموعه کافی شاپ رستوران زنجیره‌ای پرطرفداری توی کاناداست که به نوعی با هویت این کشورم پیوند خورده یکی از شعارهای تیم هورتونز سرو کردن قهوه همیشه تازه است در واقع اگه بعد از مدت زمانی معین هنوز قهوه داخل قوری باقی مونده باشه دور ریخته و قهوه تازه دم میشه. در مورد دونات‌ها و شیرینی‌ها هم این وضعیت برقرار و بعد از ساعاتی اگه هنوز فروخته نشده باشند بیات محسوب میشن و باید دور ریخته بشن و از نو پخته بشن.

    تیم هورتونز از جمله جاهایی که اگه شما سفارش خودتونو دوست نداشته باشین مثلاً اگه قهوه مطابق انتظار شما نباشه می‌تونید اونو دم پیشخوان ببرید و درخواست کنید یه لیوان قهوه نو به شما بدن. این روشی که تیم هورتونز برای راضی نگه داشتن و خوشحال نگه داشتن مشتری در پیش گرفته جزو سیاست‌های بازگشت محصول پس دادن پول مشتری یا به اصطلاح ریترن اند ریفاند پالیسی می‌گنجه که ارتباط تنگاتنگی هم با مشتری مداری و مشتری نوازی داره اما این نوع رویکرد این نوع روش برای خوشحال نگه داشتن مشتری چطور و از کجا آغاز شد؟

    یک کارآفرین اهل انگلستان که در قرن هجدهم زندگی میکرد مبتکر این کار بود. آقای جوسای وجوود که یه بازاریاب هوشمند و خلاق بود و ابداع بعضی دیگه از استراتژی‌های بازاریابی رو هم بهشون نسبت میدن در کار تولید و فروش محصولات سفالی بود و اولین بار گارانتی رضایت مشتری یا بازگشت پول که به اصطلاح به انگلیسی میشه ستیسفکشن مانی بک گرنتی رو برای محصولاتش استفاده کرد ایشون حتی بعضی از ظروف سفالی نفیسش رو برای ثروتمندهای اروپایی می‌فرستاد بدون اینکه اونها درخواست کرده باشند و در نامه به همراه فاکتور فروش توضیح میداد که اگه مایل به نگه داشتن ظرف هستین پولش رو بپردازید و اگر نه. محصول رو بدون نیاز به پرداخت هزینه ارسال برگردونید. این مدل بازاریابی البته امروزه خیلی پسندیده نیست.

    سیاست مرجوع کردن کالا بازگشت پول زمانی که سفارش‌های پستی یا میل اُردر توی آمریکا در اواخر قرن نوزدهم شروع شد در اونجا هم مورد استفاده قرار گرفت تا مشتری‌ها بتونن با اطمینان بیشتری کالاهای ندیده رو سفارش بدن این سیستم سفارش پستی نیا یا پدربزرگ همین چیزیه که ما امروزه از طریق اینترنت انجام میدیم یعنی مشخصات و عکس کالایی رو توی سایتی می‌بینیم. اونو سفارش میدیم تا برامون ارسال بشه فقط اون موقع به جای صفحه‌های پویای اینترنت که میتونه هر لحظه تغییر کنه و دیدگاه‌های مشتریان دیگر رو هم نمایش بده صفحه‌های مجله و روزنامه یا کاتالوگ اختصاصی برای این کار استفاده میشد و ثبت سفارش هم از طریق تلفن انجام میشد.

    جالبه بدونید که این مدل گارانتی کردن که اگر مشتری راضی نبود کالا رو برگردونه و پولش رو پس بگیره که این روزها بیشتر رواج پیدا کرده تو ایران هم بی سابقه نبوده و من رد اون رو تا زمان رضا شاه گرفتم. تو یکی از آگهی هایی که توی روزنامه‌های اون دوران منتشر شده بود یه پزشک متخصص نوشته بود که اگه ما مریض رو برای مداوا پذیرفتیم و بیماری او معالجه نشد دو برابر وجه پرداختی رو به اون باز می‌گردد .

    اما سوالی که اینجا پیش میاد اینه که چرا یه سیاست مرجوع کردن کالا بازگشته پول امروزه برای هر کسب و کاری ضروریه. حتما شما هم با من هم عقیده‌اید که توی دنیای امروز رقابت بین فروشندگان برای جلب نظر و اعتماد مشتریا بیشتر از هر زمان دیگه‌ای شدت پیدا کرده ما توی قرن بیست و یکم و دوران گسترش شگفت انگیز اینترنت که چهار گوشه جهان رو هر لحظه به هم متصل نگه می‌داره بیشتر از هر زمان دیگه کارآفرین تولید کننده و فروشنده داریم و این فروشندگان لازمه که به روش‌های مختلف و البته به شکل درست و صحیح مشتری رو مطمئن کنند که خرید درستی انجام خواهد داد. یکی از راهها برای ایجاد این اطمینان پذیرفتن درخواست مشتری برای بازگرداندن محصولش و پس دادن پول او هست البته خب گاهی بهتره که فروش شما نهایی باشه و به قول اون جمله معروف کالای فروخته شده به هیچ عنوان تعویض یا پس گرفته نشه اما تو اون حالت هم لازمه که سیاست روشن و صریح و شفاف خودتونو تعریف کرده باشین و مهمتر از همه به اطلاع مشتریان خودتون رسونده باشین هرچقدر مشتری تو خریدش از شما کمتر با ابهام و پرسش های بی پاسخ روبرو باشه با خیالی خیلی راحت‌تر و اطمینان بیشتر از شما خرید می‌کنه.

    اما چرا اکثر فروشنده‌ها پس دادن کالا توسط مشتری رو خوش ندارند و تا حد ممکن در برابر اون مقاومت می‌کنند من خیلی دنبال دلیل این مسئله گشتم و به پاسخ خیلی ساده‌ای رسیدم همونطور که می‌دونید هر کدوم از ما انسان‌ها دو تا ترس بزرگ داریم یکی ترس از شکست و دومی ترس از طرد شدن فروشنده زمانی که میخواد کالاش رو بفروشه می‌ترسه که از مشتری نه بشنوه که یه گونه از همون طرد شدنه و این ترس توی زمان پس دادن کالا هم خودش رو نشون میده. به عبارت دیگه فروشنده احساس میکنه که خود اون از طرف خریدار طرد شده و دست رد به سینه‌اش زده شده ولی مسئله اصلاً این نیست خیلی ساده مشتری فقط از یه محصول به هر دلیلی خوشش نیومده و میخواد اون محصول رو برگردونه اصلا شخص و شخصیت شما به عنوان فروشنده زیر علامت سوال مشتری قرار نگرفته توی فروشنده‌هایی که من با اونا برخورد داشتم و کار باهاشون کردم همین یه تغییر نگرش ساده باعث شده تا دیگه نسبت به این قضیه یعنی بازگرداندن محصول توسط مشتری نظر منفی و مقاومت بی دلیل نداشته باشند و با رغبت بخوان که یه سیاست بازگشت محصول کارآمد و مناسب را برای کسب و کار خودشون طراحی کنند.

    البته خیلی کارها هست که میشه انجام داد تا بازگشت توسط مشتریان کمتر بشه مثلاً هر چقدر بیشتر توی زمان خرید به مشتری اطلاعات بدیم یا اجازه بدیم کالا را از نزدیک لمس و امتحان کنه احتمالش کمتر میشه که مشتری بخواد بعدا کالا رو برگردونه البته مسلمه که روش رو توی فروش کالاهای فیزیکی که از طریق اینترنت فروخته میشن نمیشه به کار بست اما همیشه راه‌هایی برای خلاقیت وجود داره مثلاً آمازون تصویر اسکن شده کتاب‌های چاپی رو می‌ذاره تا مشتری تا حد امکان مثل حضور در کتابفروشی واقعی بتونه کتاب‌ها رو ورق بزنه و با مطالب اون بی واسطه آشنا بشه. همین حالا هم فناوری‌های در دست توسعه و گسترش تا افراد بتونن به صورت مجازی کالاهایی مثل لباس و کفش و عینک و غیره را پیش از سفارش از طریق سایت‌های اینترنتی امتحان کنند.

    اما چه نوع سیاست بازگشت محصول و پس دادن پول مشتری برای شما مناسب‌تره؟ بهتره تا چند روز به مشتری فرصت بدین کالا رو برگردونه؟ آیا کالا باید تو شرایط نو و استفاده نشده بازگردانده بشه یا مشتری میتونه کالای استفاده شده رو هم توی مدت زمان تعیین شده برگردونه و پولشو پس بگیره؟ در مورد محصولات دانلودی مثل کتاب الکترونیک فیلم آموزشی کتاب صوتی یا کلاس‌ها دوره‌های آموزشی چطور چه میزان نرخ بازگشت یا همون تعداد محصولات برگشت داده شده نسبت به کل محصولات فروخته شده قابل قبوله و برای کم کردن اون چه کاری میشه انجام داد؟

    اینا همه پرسش‌هایی که تو این زمینه به ذهن می‌رسه و مجال این پادکست و این فایل صوتی اونقدر نیستش که بشه به همه اینها پرداخت من وبیناری برگزار میکنم یا همون سمینار زنده اینترنتی که توی اون همه این موارد و ریزه کاری‌ها را به صاحبان کسب و کارآفرینان و فروشندگان آموزش میدم اگر شما به هر نحوی در کار فروش هستین صاحب کسب و کار هستید و میتونید برای سیاست‌های فروش خودتون تصمیم گیری و اظهار نظر بکنید پیشنهاد می‌کنم که حتماً تو این وبینار شرکت کنید. متشکرم که به این فایل صوتی گوش کردید خوب خوش و سلامت باشید.

    ▫️علی‌اکبر قزوینی