امروز در یکی از برنامههای صداوسیما، کارشناس محترمی داشت دربارهٔ مزایا و محسّنات و امکانات پیامرسانهای داخلی صحبت میکرد. جایی از صحبتها، ایشان اشاره کرد که خوب است مردم ببیند که چه جوانهایی با چه ذوق و شوق و علاقهای روی این پیامرسانها کار میکنند و چقدر زحمت میکشند و چقدر عرق میریزند (نقل به مضمون). زمانی که این صحبتها را شنیدم، یاد یک خطای بزرگ افتادم که بسیاری از کارآفرینها و کسانی که غرق شغل رؤیایی خود هستند، دچارش میشوند.
این روزها مدام در کانالهای مختلف تلگرامی میبینیم و میخوانیم پستهایی را که به مخاطبان خود اعلام میکنند در صورت مسدود شدن تلگرام، برای حفظ ارتباط چه باید کرد. آدم یاد داستانهای کتاب مقدس میافتد. گویی قرار است بلایی، طوفانی، عذابی آسمانی نازل شود و همه در حال وصیت کردن هستند. اما آیا بر فرض در صورت به کار گرفتن شدیدترین تمهیدات برای جلوگیری از اتصال ایرانیهای داخل ایران به تلگرام، دنیا به پایان خواهد رسید؟
در کانادا، مدتی صحبت روزنامهها روی این بود که چرا ایمیلهای دولتی کانادا، مثلا ایمیلی که از اتاوا به تورنتو ارسال میشود، باید سر راه سری هم به واشنگتن بزند؟…
در داستان «کیمیاگر»، جایی از یک ذرتفروش صحبت میشود که دکهای دارد و قصدش این است که سالها کار کند و بعد که پول کافی جمع کرد، یک ماهی به آفریقا برود.
در مقابل، قهرمان داستان که جوانی است به نام «سانتیاگو»، مشتاق سفر است و همان لحظه هم آماده است آنچه را که تا الان به دست آورده، با یک رؤیا ــ که دستیابی به آن نیازمند سفر به آفریقاست ــ مبادله کند.
میخواهید بیشتر پول درآورید؟ کیست که دلش نخواهد! در اینترنت و این ور و آن رو هم پُر است از آموزشهایی برای بیشتر پول درآوردن. سکهای روی سکه گذاشتن. حساب بانکی را چاقتر کردن. این یکی قول میدهد در ۳۰ روز پولدار شوید و آن یکی شما را یک ساله پولدار میکند. هدف همه شده پول. پول که باشد، انگار همهٔ مشکلات حل شده است.
موفقیت دقیقاً چیست؟… ۱۰ سال است به مسافرت تفریحی نرفته است. با دوستانش وقت نمیگذراند، رمان نمیخواند، به زور باید او را به یک تئاتر برد، و تمام ساعات بیداریاش را در دفتر کارش صرف میکند و هفت روزِ هفته را هم کار میکند. در پاسخ به سؤالی دربارۀ این همه صرفِ وقت برای کار و عدم صرفِ وقت برای خودش، میگوید: «تصور میکنم هنوز خیلی جوانم…» وقتی اینها را میخوانم، بیشتر از همیشه نگران میشوم که اشخاصی مثل او، به عنوان الگوی موفقیت، ثروت و سختکوشی معرفی شوند؛ در حالی که میدانم الگو قرار دادن افرادی نظیر او به صورت فکرنشده، میتواند نتایجی فاجعهبار داشته باشد. حتماً میپرسید چه فاجعهای؟ اجازه بدهید توضیح بدهم.
انسان دربارهٔ معنای زندگی میپرسد و میخواهد به پاسخ برسد. او زمانی که به زندگی و به این همه طلوع و غروب، کار و فراغت، آمدن و رفتن، و زادن و مردن میاندیشد، میگوید: «ربّنا ما خلقت هذا باطلا» (خداوندا، تو اینهمه را بیهوده نیافریدهای). او «درد»ی را در وجود خود میبیند و در پی درمان آن برمیآید. همانطور که شاعر میفرماید: «مرد را دردی اگر باشد خوش است.»
روزهای اولی که به کانادا آمده بودم، مترصد فرصتی بودم تا اولین کتاب رمان را از فروشگاه اینترنتی آمازون سفارش بدهم. هم سفارش دادن مستقیم از آمازون را دوست داشتم (قبلاً در ایران چند باری از طریق شرکت های واسطه، کتاب سفارش داده بودم)، هم رمان خواندن را، هم اینکه آن کتاب به انگلیسی باشد که بدانم ترجمهاش سالم و بدون حذف و افتادگی است. البته مهمتر از همهٔ اینها این بود که در آن شرایط پر از تغییر و استرس، دلم میخواست به دنیایی غیر از «واقعیت روزمره» پناه ببرم
این اواخر در یک کتابفروشی، نسخهای از کتاب The Secret (یا همان راز) را میدیدم. نسخهای که به مناسبت دهمین سال انتشار این اثر چاپ شده بود. زمان بسیار سریع میگذرد. انگار همین دیروز بود، سال ۲۰۰۶ میلادی، ۱۳۸۵ خورشیدی، که فیلم راز از شبکۀ چهار سیما پخش شد، سپس در قالب دیویدی تصویری به بازار آمد، و بهسرعت…
در این پادکست به این موضوع پرداختهام که تلاش برای ایجاد رضایت مشتری، از طریق پذیرفتن درخواست او برای بازگرداندن کالای خریداریشده و پس دادن پول او، چرا و چگونه آغاز شد و چه مواردی را در این زمینه باید در نظر گرفت.
