سال گذشته، یک اکانت یا همان حساب کاربری در «وردپرس» (یکی از پرطرفدارترین سیستمهای مدیریت محتوای وبسایت) ساخته و مبلغی برای آن پرداخت کرده بودم. قصد داشتم به انگلیسی در آن بنویسم، اما پس از نوشتن چند پُست، دیگر فرصتی برای این کار پیش نیامد. اینطور شد که آن را تقریباً فراموش کردم. اما وردپرس فراموش نکرده بود که اکانت من را پس از یک سال، مجدد شارژ کند!
زمانی که چند روز بعد، با مراجعه به تراکنشهای حساب بانکیام از این موضوع باخبر شدم، تعجب کردم که چرا ایمیلی دریافت نکرده بودم (که اطلاع بدهد حساب شما شارژ خواهد شد و اگر مایل نیستید، تمدیدِ اشتراک را لغو کنید). پس از مراجعه به وردپرس، دریافتم که ایمیل دیگری را برای آن اکانت ثبت کرده بودم که تقریباً یک سالی میشد چک نکرده بودم؛ و دیدم که چند بار ایمیلهای یادآوری فرستاده بودند.
با اینکه طبق سیاستهای refund (بازگرداندن پول) وردپرس، منطقاً نمیتوانستم درخواست ریفاند کنم، اما گفتم بگذار حداقل امتحانش کنم. در ایمیلی، موضوع را شرح دادم و نوشتم میدانم که کاستی از سوی من بوده که ایمیلم را چک نکردهام، اما آیا به هر شکلی امکان ریفاند هست؟
پاسخی که دریافت کردم، کمی با ایمیلهای معمول که از سوی کارکنان بخش خدمات مشتریان ارسال میشود فرق داشت. مثلاً از علامت 🙂 در میان نوشتههای آن استفاده شده بود. عنوان شغلیِ فردی هم که پاسخ داده بود، در انتهای ایمیل Happiness Engineer درج شده بود، یعنی «مهندس شادمانی»! به هر روی، برایم نوشتند که ریفاند را انجام خواهند داد. من هم طبیعتاً خوشحال شدم. شاید این عنوان شغلی را بشود با این حساب، «سفیر شادی» ترجمه کرد!
در این پادکست، به مناسبت فردای کریسمس که در کانادا و برخی کشورها با نام Boxing Day تعطیل رسمی است ــ و البته یک نوع تعطیلی خاص که اجناس در آن با تخفیفهای دیوانهوار عرضه میشوند و از این رو یک shopping holiday (تعطیلی مخصوص خرید) است ــ بیشتر از همه، به دو پرسش پرداختهام. پرسشهایی که بهجای پاسخ به آنها، میخواهم از شما دعوت کنم با هم بیشتر دربارهشان تأمل کنیم.
برای شنیدن فایل صوتی این پادکست، دو راه هست که هر کدام را دوست دارید میتوانید انتخاب کنید:
۱. این پادکست را آنلاین، از طریق پخشکنندهٔ صوتی زیر بشنوید:
سلام به شما دوستان عزیز هدفمند و ارزش آفرین علی اکبر قزوینی هستم ۲۶ دسامبر یعنی فردای روز کریسمس در کانادا و بعضی از کشورها تعطیلیای هستش به نام باکسینگ دی و این تعطیل یه تعطیلی خاصی هستش به اصطلاح تعطیلی روز خریده به این معنا که بسیاری از فروشگاهها اجناسشون رو با تخفیفهای خیلی ویژه عرضه میکنند به مشتریان و مشتریان هم بسیار استقبال میکنند از چنین تخفیفهایی و چنین روزی طوری که ممکنه شما ببینید که از ساعت ۵ صبح مشتریان جلوی در فروشگاه صف کشیدن و منتظرند که فروشگاه باز بشه و اون جنسی رو که مد نظرشون هست خریداری بکنند خیلی از اجناس تخفیف های خیلی زیادی میخورند در چنین روزی. اجناسی مثل تلویزیون ممکنه باشه مبلمان ممکنه باشه ظروف ممکنه باشه و البسه تخفیفهایی هستش که معمولاً این مقدار تخفیف در هیچ روز دیگه از سال یا در هیچ زمان دیگری از سال ارائه نمیشه و برای همین خیلیها مترصد هستند و منتظر هستند که روز باکسینگ دی فرا برسه و برن اون اجنسی که مد نظرشون هست رو خریداری بکنند.
و چرا صف وایمیستن چون که معمولاً موجودی اجناسی که با این قیمتهای خیلی کم تخفیف های خیلی زیاد. عرضه شده معمولاً موجودیشون کم هست و اگر که در واقع اون موجودی که فروشگاه در نظر گرفته برای ارائه با تخفیف تموم بشه دیگه بانک قیمت عرضه نخواهند شد کالاها برای همین مشتریها صف وایمیستند تا اینکه مطمئن باشند اون کالا رو با اون قیمت خیلی کم حتما میتونن دریافت بکنند و خب صحنههای جالبی رو آدم میبینه از اینکه به هر حال مشتریان از صبح خیلی زود صف وایستادن جلوی فروشگاه ها حتی گاهی وقتا فروشگاه های که ابزار فروشی هم هستند و بعضی از ابزارها را با تخفیفهای خیلی زیاد عرضه کردن حتی آچار و پیچ گوشتی را شما میبینید که مشتریان از صبح خیلی زود با سبدهای خرید هجوم میارند و میخوان که خریدشون رو انجام بدن.
اما این باکسینگ در واقع چی هست دقیقاً؟ باکسینگ دی شاید عنوانش رو بشه در واقع باکسینگ مشت زنی هم ترجمه کرد اما خیلی به این باکسینگ ربطی نداره گویا از کریسمس باکس میادش عنوان این روز و روزی بوده که به اصطلاح حالا هدایایی را افرادی دریافت میکردند اما به هر ترتیبی الان بیشتر تعطیلی هستش که به اصطلاح خیلی مترادف شده با روز خرید و یک شاپینگ هالیدی و اینکه در واقع افراد میان و اجناس رو با تخفیف های خیلی زیاد و قیمت کم خریداری میکن. و مثلاً فرض کنید که در آمریکا حالا این روز به این شکل در واقع بهش نگاه نمیشه و توی آمریکا فردای روز شکرگزاری و تنکس گیوینگ هستش که به عنوان بلک فرایدی معروفه یا حالا میشه جمعه سیاه ترجمهاش کرد هرچند که این ترجمه اصلاً ربطی در واقع به اون عبارت نداره اما به هر حال اون روز روزیه که توی آمریکا اجناس خیلی با تخفیف زیادی عرضه میشن هرچند که اون روز رو در کانادا هم فروشگاهها اجناس رو با تخفیف زیاد عرضه میکنند.
و معمولاً یکی از نکاتی که در چنین تعطیلاتی وجود داره در چنین خریدهایی وجود داره این هستش که معمولاً در حالت عادی شما جنس را از فروشگاه بخری امکان اینکه تحت شرایط جنس رو پس بدی و پول خودت رو پس بگیری یا اینکه جنس رو بخوای تعویض کنی وجود داره اما به خاطر تخفیفهای خیلی زیادی که در روز فرض کنید که باکسینگ دی. به اجناس تعلق میگیره و اینکه موجودی اجناسی که عرضه میشه با اون قیمت محدود هست تقریباً همه فروشگاههایی که توی باکسینگ دی در واقع فروش دارند جنس رو یا کالای فروخته شده رو برای تعویض یا برای اینکه پولش رو پس بدن قبول نمیکنند به اصطلاح در واقع ریترن اند ریفان نداره حالا این موضوع در واقع بازگشت جنس و پس دادن پول مشتری و تعویض جنس موضوعی هستش که توی وبیناری که در نظر دارم به زودی برگزار کنم بهش خواهم پرداخت.
اما من این فایل صوتی رو دارم ضبط میکنم بیشتر برای اینکه چند تا سوال از خودمون بپرسیم در این فایل دنبال جواب نیستم دنبال پرسیدن سوال هستم و میدونیم که پرسیدن سوالهای خوب گاهی وقتها خیلی مهمتر از رسیدن به جواب هستش و میخوام این سوالها رو بپرسم و راجع بهش فکر بکنیم. راجع بهش فکر بکنیم و ببینیم که به چه پاسخهایی برای خودمون خواهیم رسید.
من هر وقت که این مدل خریدها رو میبینم و این مدل تخفیفها رو میبینم و هجوم مشتریها رو میبینم برای اینکه بیان از این تخفیفها استفاده بکنن برای من یک سوالی پیش میادش میگم اون کسانی که دنبال این تخفیفها میان دنبال میکنند این تخفیفها رو توی وب سایتها توی به اصطلاح اون کاتالوگ فروشگاه که اینجا به فلایر معروف هستش و یک حالت روزنامه مانند داره که چاپ شده هست و اجناسی که تخفیف به آنها تعلق گرفته رو در اون کاتالوگ آگهی شده و عکسش و قیمتشون اومده من از خودم میپرسم: «کسانی که دنبال این تخفیف ها هستند و کسانی که این تخفیفها رو طراحی میکنند چه تفاوتی با هم دارند؟»
چرا کسانی برای باکسینگ دی برای بلک فرایدی برای تخفیفهای هفتگی یا به هر حال برای هر مدل فروشهای ویژه دنبال این هستند که طراحی بکنند که چه مدل تخفیفهایی بذارند به چه شکل در واقع بازاریابی بکنند برای این روزهای خاص چطور مشتریها رو جذب بکنند؟ و کسانی که در واقع دنبال این تخفیفها هستند چه کسانی هستند؟ چه تفاوتی بین مدل فکری این دو گروه وجود داره؟ به نظر من این سوال خوبی هستش که بهش فکر بکنیم.
اگر ما همش دنبال تخفیف همش دنبال پیدا کردن اجناس با کمترین قیمت هستیم همش توی حالا وب سایتها توی ایمیل اینور اونور دنبال این هستیم ببینیم که جنسی کدوم جنس داره با تخفیف عرضه میشه کجا تخفیف بیشتری داره میده اگر بیشتر وقتمون رو به این موضوع داریم سپری میکنیم یه خورده به خودمون بیایم یه خورده بایستیم تحمل بکنیم و ببینیم که آیا به نوعی به بازی گرفته نشدیم توسط کسانی که دارن این تخفیف ها را طراحی میکنند آیا کار مهمتری نداریم که انجام بدیم؟ آیا اگر که ما به کسب و کار خودمون به اون کاری که داریم انجام میدیم خیلی با تمرکز بیشتر بپردازیم و پول بیشتری بتونیم به دست بیاریم آیا قادر نخواهیم بود اجناسی که دوست داریم خریداری بکنیم کالاهایی که دوست داریم خریداری بکنیم خدماتی که دوست داریم استفاده بکنیم؟ آیا اون موقع قادر نخواهیم بودش در هر حالتی و با هر قیمتی که بودش بخریم و استفاده بکنیم و خیلی دنبال تخفیف نباشیم؟
من نمیگم دنبال تخفیف بودن چیز بدی هستش نه اصلا اینطور نیست و خود من هم سعی میکنم اگر جنسی قراره خریداری کنم اون جنس رو با مناسب ترین قیمت پیدا بکنم و بخرم. اما اینکه همش دنبال تخفیف باشیم بخواهیم کله سحر صبح زود بلند شیم بریم صف وایسیم و مثلاً فرض کنید یک تلویزیون رو ۵۰ درصد با تخفیف خریداری بکنیم یه خورده برای من سوال هست یه خورده برای من ثقیل هستش یعنی میگم که اون کسی که داره اون صاحب فروشگاهی که داره این تخفیف رو طراحی میکنه در واقع چرا من مدل فکری اون رو نَرَم پیدا بکنم و مدل فکری اون رو نخوام که در زندگی و کسب و کار خودم پیاده بکنم؟ من بیشتر دنبال اون هستم تا اینکه فقط بخوام دنبال تخفیف باشم و فقط دنبال این باشم ببینم که صاحبان فروشگاهها کی دارن تخفیف میذارن و من برم پولم رو در واقع دو دستی تقدیم اونها بکنم.
و باز سوالی که در همین حیطه به نوعی برای من پیش میادش اینجا فروشگاههای بزرگ رو که ما توی ایران بهش میگیم مرکز خرید یا پاساژ به عنوان مال اینجا میشناسند و من هر موقع که وارد یکی از این مالها یا مراکز خرید میشم و میبینم کسی یا کسانی رو که دارن تِی میکشند کف اون مال رو این سوال در ذهنم پیش میادش که اون کسی که صاحب مال هستش صاحب مرکز خرید هست با این کسی که داره کف زمین در واقع مرکز خرید رو طی میکشه اینها چه فرقی با همدیگه دارند؟ چرا یکی صاحبِ مال شده و یکی تیکشِ کفِ مال؛ چرا؟ به نظر من این هم سوال خوبیه که میتونیم از خودمون بپرسیم.
من همونطوری که خدمتتون عرض کردم در این فایل در این فایل صوتی دنبال این نیستم که به شما بخوام جوابی بدم شاید جواب خیلی سرراستی وجود نداشته باشه اما به نظر من این سوالها خیلی میتونه ذهن ما رو باز بکنه و کمکمون بکنه که یه خورده out of the box یه خورده خارج از چهارچوب فکر بکنیم و ببینیم دقیقا دور و بر ما چی داره میگذره از خودمون بپرسیم اون کسی که داره تخفیفها رو طراحی میکنه با اون کسی که همش دنبال تخفیف گرفتن هستش اینها چه فرقی با همدیگه دارند هر کدوم چطوری فکر میکنند. و کدوم یکی از اینها احتمال اینکه در زندگی از لحاظ مالی موفقتر بشه بیشتره؟ از خودمون بپرسیم و بذاریم که ذهنمون پاسخها رو در برابر ما قرار بده.
من مطمئنم که اگر یک همچین سوالهایی از خودمون بپرسیم و اجازه بدیم که ذهنمون در پی پاسخها بره حتماً خیلی موفق تر خواهیم شد تا اینکه صرفاً و همیشه دنبال این باشیم که حالا بخواهیم تخفیف بگیریم یا اینکه بخوایم اجازه بدیم دیگر به نوعی ذهن ما رو باهاش بازی بکنن و اون. حالا اهدافی که دارند نمیگم اهداف بدی هستش اون کسی که بازاریابی داره انجام میده میخواد به شما کمک بکنه که اون جنس مد نظرتون رو خریداری بکنید اما اگر که ما بتونیم یک همچین سوالهایی از خودمون بپرسیم تأمل بکنیم و صرفاً و به شکل شرطی واکنش نشون ندیم به فروشهای ویژه و تخفیف و امثالهم اون وقت میتونیم موفقتر باشیم و صرفاً بازیچه ترفندهای بازاریابی نباشیم.
خیلی متشکرم از شما که به این فایل صوتی گوش کردید. براتون ایام خوب و خوشی آرزومندم.
سفیر کشور روسیه هنگامی که در یک گالری هنری در ترکیه سخنرانی میکرد، از سوی یکی از کسانی که برای محافظت از او گمارده شده بود، مورد سوء قصد قرار گرفت و جان سپرد. این خبر، واقعاً شوکهکننده بود و رفتار قاتل در برابر دوربینهای رسانهها، به ابعاد ماجرا اضافه کرد. در این پادکست، به این موضوع پرداختهام که آیا اصولاً باید این نوع خبرها را دنبال کرد، چه نوع رفتاری در برابر این نوع اتفاقات مناسبتر است، و چرا فضای مجازی فارسی بهویژه شبکههای اجتماعی، از جوک ساختن برای رویدادها ــ حتی واقعهای چنین تلخ ــ دستبردار نیست و در برابراین مزهپرانیها بهتر است چه واکنشی نشان بدهیم.
برای شنیدن فایل صوتی این پادکست، دو راه هست که هر کدام را دوست دارید میتوانید انتخاب کنید:
۱. این پادکست را آنلاین، از طریق پخشکنندهٔ صوتی زیر بشنوید:
سلام به شما دوستان عزیز هدفمند و ارزش آفرین، علی اکبر قزوینی هستم. احتمالاً شما هم خبر رو شنیدید اینکه سفیر روسیه در کشور ترکیه در حالی که در حال صحبت در یک گالری هنری در این کشور بود هدف سوء قصد قرار گرفت و کشته شد این خبر رو که میخوندم دو نکته به ذهنم رسید که علاقهمندم در این فایل صوتی با شما عزیزان در میان بگذارم.
این دو نکته عبارتند از یکی واکنش ما نسبت به خبرهای از این قبیل. که گاهی وقتها کاسه داغتر از آش میشیم و کل زندگیمون رو کاری که داریم انجام میدیم رو کنار میگذاریم و بیش از اندازه دنبال خبرها میریم و نکته دوم واکنشهایی که گاهی وقتها در فضای مجازی فارسی در خصوص این نوع خبرها میبینیم و جوکسازیهای بیاندازه و نامناسب و نابجا که در ادامه این فایل صوتی بیشتر در مورد این دو نکته با شما عزیزان صحبت خواهم.
اما نکته اول. آیا اصلاً لازمه که ما از این نوع خبرها آگاه بشیم یا اینکه نه بهتره که کلاً رادیو رو ببندیم تلویزیون رو خاموش کنیم از روزنامه دور باشیم از سایتهای خبری و از هر نوع ابزار اطلاع رسانی دور باشیم و اصلا برامون مهم نباشه که در دنیای اطراف و پیرامونمون چه داره میگذره من خیلی با این قضیه موافق نیستم که ما کلاً خودمون رو بیخبر نگه داریم چون اتفاقاتی که در دنیای بیرون رخ میده میتونه بر زندگی و کسب و کار ما تاثیرگذار باشه. و اگر ما به موقع از این رویدادها از این اتفاقات با خبر نشیم و نتونیم تصمیم مناسب رو بگیریم نتونیم تحلیل مناسب داشته باشیم ممکنه یکهو در برابر پیامدهای یک رویداد یا اتفاقی قرار بگیریم که ازش ناآگاه بودیم و حالا دیگه کاری براش نمیتونیم انجام بدیم چون خیلی دیر شده بنابراین در دنیایی که امروزه ما توش قرار داریم شاید تقریبا حتی ناممکن هم باشه که اتفاقی بیفته و ما از اون بی خبر بمونیم چون که مخصوصا با ظهور و گسترش وب و شبکه های اجتماعی و ابزارهای اطلاع رسانی که پیوسته و ۲۴ ساعته دارند به ما خبررسانی میکنند اگر خودمون هم بخوایم شاید نتونیم که از خبر بیخبر بمونیم.
اما اینکه چقدر ما دنبال خبر میریم آیا خودمون رو غرق در خبرها میکنیم یا اینکه نه مطلع میشیم و اون سنجش مناسبی که باید رو انجام بدیم تحلیل مناسب رو انجام میدیم و دنبال ارزش آفرینی های بعدی مون میریم این میتونه خیلی تفاوت ایجاد بکنه.
افرادی هستند که وقتی یک همچین خبر هولناکی اتفاق میافته کل کار و زندگیشون رو تعطیل میکنند کسب و کاری داشتن اصلاً جواب مشتری رو نمیدن ایمیلهایی رو که داشتن پاسخ نمیدن محصول قرار بوده روش کار بکنن اون رو میذارن کنار کلاً همه کار و زندگیشون رو تعطیل میکنن و میافتن دنبال خبرها از این سایت به اون سایت از این شبکه اجتماعی به اون شبکه اجتماعی از این روزنامه به اون روزنامه از بی بی سی به voa به من و تو به صدا و سیما و اینور اونور خلاصه میخوان که از هیچ نوع خبر و تحلیلی راجع به اون اتفاق بی نصیب و بیخبر نمونن. اما من داشتم این رو فکر میکردم که الان آقای پوتین چیکار داره میکنه آقای ولادیمیر پوتین رئیس جمهور کشور روسیه هست و سفیر کشور ایشون در ترکیه به قتل رسیده آیا آقای پوتین هم کار و زندگیش رو تعطیل میکنه و میافته فقط دنبال اینکه الان چه اتفاق تازهای در این زمینه افتاد چه خبری رسیده همه رو تعطیل میکنه خواب و خوراکش به هم میریزه؟ من فکر نمیکنم اینطور باشه.
آقای پوتین زمانی که موقع ناهار خوردنش هست ناهارشون میخوره کامل هم میخوره استراحتی که باید داشته باشه استراحت خواهد کرد اگر چرتی لازم بزنه چرت میزنه شب استراحت کافی خواهد داشت اگر برنامه ورزشی برای خودش داره پیادهروی هستش نرمشی هست انجام میده چرا این کارها رو انجام میده؟ چون که ایشون باید در بهترین وضعیت سلامت فکری و جسمی باشه تا بتونه بهترین تصمیم رو بگیره. سرنوشت یک ملت به دستان ایشون سپرده شده اگر ایشون بخواد کار و زندگیشو تعطیل بکنه خورد و خوراکش خواب و خوراکش به هم بریزه و کارهایی رو که لازمه انجام بده اگر که از اونها صرف نظر بکنه نمیتونه تصمیم مناسب رو بگیره و واکنش مناسب رو نشون بده.
اما چرا ما گاهی وقتا کاسه داغتر از آش میشیم یه خورده به خودمون نگاه بکنیم و ببینیم که اون اتفاقی که افتاده واقعا چقدر به ما مرتبط هستش چقدر لازمه از اون آگاه بشیم آگاه که شدیم چه کاری باید انجام بدیم آیا باید در تصمیماتی که داریم کسب و کاری که داریم کاری که داریم انجام میدیم آیا باید تغییری ایجاد بکنیم؟ بنویسیم اینها رو و ببینیم که چقدر لازمه که تغییر یا تغییراتی در برنامه خودمون ایجاد بکنیم و اون کارهایی رو که داریم رو بعد از اینکه این تصمیم و تحلیلها رو انجام دادیم ادامشون بدیم اگر که قراره جلسه کاری داشته باشیم و اون جلسه لازمه که انجام بشه انجامش بدیم و اون جلسه رو طبق دستور جلسه پیش ببریم جلسه کاری ما که قراره یه تصمیم مهم در اون بگیریم و داره منابع شرکت ما را صرف میکنه زمان ما رو داره صرف میکنه و هزینه زا برای ما هستش تبدیل نشه به یه جلسه تحلیل سیاسی توسط چند تا آدمی که متخصص حوزه سیاست نیستند. خورد و خوراکمون به هم نریزه استراحتمون به هم نریزه روابطمون با خانواده در واقع تحتالشعاع قرار نگیره.
اینها رو اگر که ما بهش توجه نکنیم اون وقت این خبر که تموم بشه خبر بعدی میاد این اتفاق تموم بشه اتفاق بعدی میاد و ما نگاه میکنیم که زندگی ما به جای اینکه تصمیمات درستی باشه برای بهتر کردن زندگیمون برای بهتر کردن کسب و کارمون مدام شده واکنشهای منفعلانه به این خبر به اون خبر به این رویداد به اون رویداد و پیگیری کردن خبرهایی که ما در برابرشون منفعل هستیم این انفعال چیزی هستش که اگر که متوجهش نباشیم و حواسمون بهش نباشه میتونه که واقعاً زندگی ما رو به شکل بدی تحت تاثیر قرار بده و ما را از رسیدن به برنامه ها و هدف های که داریم باز بداره.
یه نکته دیگه رو در این زمینه بگم و این بخش صحبت رو تموم بکنم. میگن زمانی که چرچیل در انگلستان نخست وزیر بود و زمان جنگ جهانی دوم بود ایشون هفته یک بار میرفتش در دریاچه ماهیگیری میکرد. و به اصطلاح زمانی که در اوج جنگ هم بودش ایشون این کارو ترک نمیکرد و از ایشون میپرسند که چرا شما این کار را رها نمیکنید به هر حال شما نخست وزیر یک مملکت هستی و باید تصمیمهای مهمی بگیری باید در دسترس باشی نمیشه که همینجوری یه روز برای خودت بری و همه چیز رو رها کنی و به ماهیگیری بپردازی و ایشون پاسخ میده که اگر که من این کار رو نکنم نمیتونم تمام اتفاقاتی که رسیده و تمام خبرهایی که رسیده رو تحلیل بکنم. من به یک فضا به یک خلوت نیاز دارم تا بتونم همه اطلاعات همه ورودیهایی را که رسیده تحلیل بکنم و از اینها خروجی مناسب بگیرم تحلیل مناسب داشته باشم.
و حواسمون باشه که در دنیایی که خبرها پیوسته و ۲۴ ساعته و لحظه به لحظه دارن میرسن اگر که متوجه نباشیم ممکنه که در دریای خبرها غرق بشیم و این غرق شدن در دریای خبرها باعث خواهد شد که از اون برنامههایی که در نظر داریم از اون هدفهایی که در نظر داریم بهشون برسیم باز بمونیم و یه روزی به خودمون میایم و میبینیم که دیگرانی بودند که پیشرفت کردن حتی پایین تر از ما بودن پیشرفت کردن رو به جلو حرکت کردن اما ما در همون جا موندیم یا حتی عقب گرد کردیم چرا؟ چون که بیش از حد خودمون رو در خبرها غرق کردیم و به جای اینکه مطلع بشیم، دنبال تحلیلهای مناسب باشیم تصمیمهای مناسب رو بگیریم خلوت کنیم با خودمون و ببینیم که الان ما باید چه کار بکنیم و بنویسیم اون اتفاقاتی که افتاده و تاثیراتش بر ما رو، به جای اینکه این کارو انجام بدیم فقط خبرها رو شاهدش بودیم و ناظرش بودیم و این نمیتونه ما رو موفقتر بکنه.
اما نکته دوم درباره این خبر. عموما این اواخر مخصوصاً این یکی دو سال اخیر هر اتفاقی که میافته در فضای وب فارسی در شبکههای اجتماعی پر میشه از جوک و تصویرهای خندهدار و خوشمزگیهایی که به اون خبر مرتبط هست و نمیدونم حالا کسانی خیلی بیکار هستند یا خیلی خودشون رو خوشمزه میدونن که هر اتفاق با ربط و بی ربط رو تبدیل میکنن به جوک و خوشمزه بازی و اصلاً نگاه نمیکنند که این اتفاقی که افتاده جا داره که تبدیل به چیزی بشه برای خنده دستمایه بشه برای خنده یا اینکه آیا اگر مثلاً اتفاقی هستش که حالا یک زمینه طنز هم میتونه داشته باشه آیا دیگه بیش از اندازه نشده اون دست انداختنش و به اصطلاح جوک از اون درست کردن؟
ما اینجا با واقعهای روبرو هستیم که یک انسان در اون جونشو از دست داده کاری ندارم که این انسان جایگاه سیاسیش چی بوده این انسان به هر حال نماینده یک مملکت بوده نماینده مملکت روسیه بوده و این انسان خودش عزیزان و خانواده داره اینها الان داغدار هستند و اینکه ما بیایم تصویر های مربوط به این واقعه رو تبدیل به جوک بکنیم یا هی شروع کنیم از این اتفاقی که افتاده جوک درست بکنیم کار هوشمندانه ای نمیتونه باشه.
اما من احساس میکنم که حالا کسانی که اینها را تولید میکنند اونقدر مقصر نیستند که ما کسانی که اینها را مصرف میکنیم و اینها را به اصطلاح به اشتراک میذاریم یا share میکنیم تقصیر ما بیشتر میتونه باشه شما فکر کنید که کسی داره لجن درست میکنه و این لجن رو برای فروش عرضه میکنه. شاید جز لجن درست کردن چیز دیگهای بلد نیست. اما اگر ما بریم این لجن را از ایشون بخریم و بخوریم بر ما بر عقل ما باید خرده گرفت. در مورد خوراک جسمی، ما خیلی راحت میتونیم تشخیص بدیم که آیا این غذایی که داریم میخوریم غذای خوبی هست یا نیست عطر و بوی اون غذا و ظاهر غذا خیلی میتونه به ما کمک بکنه که تشخیص بدیم چون غریزه ما تربیت شده برای این قضیه که بتونیم غذای خوب رو از غذای بد تشخیص بدیم و اگر هم گاهی اون غریزه ما فریب بخوره و یک غذای نامناسبی بخوریم به شکل در واقع بالا آوردن و رودل کردن اون مواد مسموم رو میریزیم بیرون.
اما در خصوص خوراک های فکری ما اینقدر وسواس نداریم انقدر با دقت نگاه نمیکنیم که چه خوراکی داریم به ذهنمون وارد میکنیم و چه خوراکی رو داریم دست به دست به دیگران میرسونیم. یک اتفاقی مثل قتل یک انسان یک فاجعه هولناک شبیه این نمیتونه و نباید دستمایه خنده و مسخره بازی باشه یه سری همونجوری که خدمتتون عرض کردم احساس میکنن خیلی دلقکن خیلی خوشمزه هستند باشه کار خودشون انجام بدن اما اینکه ما بیایم مصرف کننده تولیدات فکری مسموم اونها باشیم و این مواد سمی و مواد رودل آورنده رو بیایم به اشتراک بزاریم دست به دست بکنیم این کار خیلی قشنگ و ارزشمندی نمیتونه باشه و من پیشنهاد میکنم ما بیایم ببینیم که در قبال هر خوراک فکری هر مطلبی هر عکسی هر موسیقی هر چیزی که به هر حال میتونه خوراک فکری ما باشه بیایم اینو نگاه بکنیم ببینیم که این خوراک ارزشمندی هست؟ اگر هم ناخودآگاه در برابرش قرار گرفتیم اگر دیدیم خوراک خوبی نیستش اون خوراک رو بذاریم کنار حداقل اینکه دیگه مصرف کننده اش نباشیم و در اختیار دیگران قرارش ندیم.
اگر هر کدوم از ما بیایم این کارو انجام بدیم اون کسانی هم که تولید کننده این در واقع خوراک هستند وقتی ببینند که بازاری برای عرضه و مصرف خوراکشون وجود نداره احتمالاً دست از این کار خواهند برداشت.
به هر حال مطالب زرد مطالب سطحی و مطالب سخیف رو شاید واقعاً نشه حذفش کرد. اما اگر که ما مصرف کنندگان، ما کسانی که مخاطب بالقوه مطالب هستیم، ما هوشیارتر و ما هوشمندتر باشیم و هر مطلبی رو مصرف نکنیم این خودش کمک میکنه که اون فضایی که برای اطلاع رسانی وجود داره حالا چه فضای وب هست چه هر فضای دیگهای فضای سالمتر و فضای درستتری بشه.
من پیشنهاد میکنم که نسبت به خوراکهای فکری که داریم مصرف میکنیم خیلی با دقت تر خیلی هوشمندانه تر برخورد بکنیم و هر چیزی رو مصرف نکنیم.
خیلی متشکرم که به این فایل صوتی گوش کردین. پیشنهاد میکنم برای استفاده از مطالب آموزشی بیشتر به وب سایت من مراجعه بکنید. اوقات خوب و خوشی رو براتون آرزومندم.
شاید کلاس دوم دبستان بودم که نخستین بار این فکر از ذهنم گذشت: نخودچیها را بگیرم و با گوشتکوب خُرد و آرد کنم، داخل بستههای کوچک پلاستیکی بریزم، درشان را منگنه بزنم، یک کارتن بردارم، آن را سر و ته کنم و این بستهها را رویش بچینم، جلوی در خانهمان بنشینم و آنها را به بچههای دیگر بفروشم. الان درست خاطرم نیست چرا میخواستم آرد نخودچی بفروشم؛ احتمالاً آن موقع بین بچههای هم سن و سال من طرفدار داشت. ولی همۀ جزئیات این فرایندِ تولید و فروش، کاملاً واضح در خاطرم هست. این پروژه، به دلیل آنکه تصور میشد صورت خوشایندی ندارد (یعنی نشستن روی پلۀ جلوی خانه و این خوراکیها را فروختن)، از سوی خانواده «وتو» شد.
اولین تجربۀ کارآفرینی و فروش محصول!
یکی دو سال بعد، با دیدن آموزشهایی که در کتابهای هنر دبستان دربارۀ درست کردن مُهر با سیبزمینی داده شده بود، فکر دیگری به ذهنم رسید: کتابچههای کوچک حاوی نقش مهرهای مختلف را درست کنم و در مدرسه به بچهها بفروشم. آن موقع، مهرهای ژلاتینی با تصویر حیوانات و کلمات صدآفرین و… خواهان زیاد داشت و در اکثر لوازمالتحریریها یافت میشد. یکی از این مهرها با تصویر جوجه تیغی داشتم، یکی دو مهر هم با سیبزمینی درست کردم. از خواهرم، و نیز داییام که چند سالی از من بزرگتر بود، کمک گرفتم تا نقش این مهرها را با استامپ روی کاغذهای بزرگ مخصوص الگوی خیاطی بیندازیم. بعد، تصویرها را در چهارگوشهای کوچک بریدم و هر مجموعه تصویر حاوی نقشهای مختلف را به هم منگنه کردم (منگنه در این طرحهای من نقش اساسی داشت انگار!) و به شکل یک کتابچۀ کوچک درآوردم.
فکر کنم حدود ۱۰ تا کتابچه شد. فردایش آنها را به مدرسه بردم و به بچهها گفتم کتابچههای مهر برای فروش آوردهام. اکثراً تصور میکردند در این کتابچهها، راه و رسم ساختن مهر توضیح داده شده و مشتاق میشدند؛ اما وقتی محصول را میدیدند، برای خرید پاسخ منفی میدادند. سرانجام یک نفر متقاعد شد که یکی از این کتابچهها را به بهای ۵ تومان بخرد. دریافت آن سکۀ طلاییرنگ پنج تومانی حس خیلی خوبی داشت. فردای آن روز اما آن همکلاسی، کتابچه را پس داد و گفت پدرش دعوایش کرده که چرا بالای همچین چیزی پول داده است. به این ترتیب، این نخستین فروش هم برگشت خورد و پروندۀ این کارها به بایگانی رفت.
رشتۀ دانشگاهیای که مرا کارآفرین نمیکرد
سالها گذشت. زمان انتخاب رشته برای دانشگاه فرا رسید. از بین همۀ رشتههایی (البته در گروه ریاضی) که میتوانستم انتخاب کنم، «عمران» را برگزیدم چون تصور بر این بود که رشتۀ پولسازی است. در واقع، تنها هدفِ ۱۲ سال مدرسه رفتن (۱۳ سال با «آمادگی» که معادلِ پیشدبستانیِ این روزهاست)، مثل تقریباً همۀ بچههای دیگر، این بود که درسها را خوب بخوانیم تا بتوانیم یک رشتۀ خوب در دانشگاه قبول شویم تا با مدرکِ آن شغلی خوب به ما «بدهند» تا با حقوق آن زندگی خوبی داشته باشیم. راه دیگری متصور نبود.
کسی درس نمیخواند تا تولیدکننده شود، کارخانه و شرکت تأسیس کند، صاحب کسبوکار شود یا کمِ کم، استادکار در حرفهای شود که بتواند آن مهارت را به بازار عرضه کند.
کسی درس نمیخواند تا تولیدکننده شود، کارخانه و شرکت تأسیس کند، صاحب کسبوکار شود یا کمِ کم، استادکار در حرفهای شود که بتواند آن مهارت را به بازار عرضه کند. این آخری البته مخصوص مدارس فنی و حرفهای بود که اگر کسی وارد آنها میشد، بیشتر به این دلیل بود که بچۀ درسنخوانی بوده و امیدی نداشتهاند که در دانشگاه رشتۀ خوبی قبول شود. خوبیِ رشته هم البته با میزان پولسازیِ بالقوهاش ارزیابی میشد.
حتی به یکی از دوستان ما که در المپیاد فیزیک مدال جهانی آورده بود و دوست داشت این رشته را در دانشگاه شریف دنبال کند، پیشنهاد میکردند کنارش حتماً یک «عمران» هم بخواند! در این اوضاع و احوال، و بدون داشتن الگوهایی در اطراف خودم که شغلهای غیرحقوقبگیری داشته باشند، تعجب میکنم که آن علاقه به فروختن آردنخودچی یا کتابچههای کذایی از کجا در من ایجاد شده بود. شاید یک دلیلش این بود که پدربزرگم مغازۀ خواروبارفروشی داشت، یا در بعضی عکسهای پدرم دیده بودم که ایشان قبل از استخدام در بانک، در یک مغازۀ خواروبارفروشی کار میکرده است.
چرا به کارآفرینی شوق داشتم؟
اما امروز در سال ۲۰۱۶ میلادی، زمانی که بزرگان کسبوکار بیش از همیشه تأکید میکنند که کارآفرینی چقدر مهم است، احساس میکنم این شوقی که داشتم دلیل بنیادیتری داشته است. اما پیش از پرداختن به آن، اجازه بدهید بر دوران پس از دانشگاه تا به امروزم هم مرور سریعی داشته باشم.
علاقۀ من به کار نوشتن و چاپ شدن اسمم در مجلات، باعث شد در دوران دانشجویی با یکی دو مجلۀ علمی همکاریام را آغاز کنم. آن موقع اصلاً نمیدانستم که چیزی به عنوان «حقالترجمه» یا «حقالتحریر» هم هست که در ازای مقالۀ منتشرشده، به نویسنده یا مترجم پرداخت میشود. البته همۀ مجلات این رویه را نداشتند، و اولین مجلهای که به من حقالتحریر داد «دانشمند» بود. همین موضوع، و دعوت آنها برای اینکه مرتب برایشان مقاله ترجمه کنم و بنویسم، باعث شد در دو سال آخر دوران لیسانس درآمد مختصری داشته باشم که بیشترِ آن را خرج خرید کتاب میکردم.
البته خیلی هم (از سوی اطرافیان) پیشنهاد میشد که جایی برای کارآموزی عمران بروم تا بعد از فارغالتحصیلی، سابقۀ کاری داشته باشم. اما از بس که به این رشته به عنوان «حرفۀ کاری» علاقهمند بودم! هرگز این پیشنهاد را عملی نکردم. ترجمه و نوشتن مقالاتی که به من احساس زنده بودن میداد را بیشتر دوست داشتم، و الان هم خوشحالم که بیشتر به حرف دلم گوش کردم.
کمی بعد، دیدم که یا باید فوق لیسانس بخوانم یا وارد بازار کار شوم؛ و چون دومی را دوست نداشتم و البته برایش آماده هم نشده بودیم، درس خواندن را انتخاب کردم. بعد از آن هم دو سال به سربازی گذشت و با اینکه خیلیها باز پیشنهاد کردند که برای دکترا اقدام کنم، دیدم که «عمران» رشتۀ دلخواه من نیست که پنج سال دیگر هم برای آموختن دربارۀ آن وقت صرف کنم؛ و بهتر دیدم حالا که شش سال این رشته را خواندهام، اقلاً پولی هم از آن درآورم.
کارمندیای که آزادی مرا میگرفت
در دوران سربازی، در یک شرکت راهسازی که یکی از آشنایان سمتی در آن داشت، شغل پارهوقتی داشتم. آنقدر این شغل را دوست «نداشتم» که کارهایم را تند و تند انجام میدادم که تا به کار دلخواهم، یعنی مطلب نوشتن برای روزنامه و مجله، برسم. بعد از سربازی آنجا را رها کردم و با درخواست استخدام دادن به یک شرکت مطالعات ترافیکی، در آنجا پذیرفته شدم.
یک روز دیدم که باید تصمیم مهمی بگیرم… کار کردن در چارچوبهایی که دیگران برایم تعیین کرده بودند به من احساس خفگی میداد…
هنوز هم که به آن روز فکر میکنم، این حس بد را با تمام وجود به خاطر میآورم. آن موقع نمیدانستم چرا، ولی اکثر روزها دیرتر به سرکار میرسیدم، اضافهکار نمیماندم، پنجشنبهها که بیشترِ کارکنان به شرکت میرفتند تا اضافهکار کنند، نمیرفتم و وقتی مزایایی مثل بنهای خرید را میدادند، به جای خوشحالی، یک حس خیلی بد داشتم.
یک روز دیدم که باید تصمیم مهمی بگیرم: من عمران را به عنوان حرفه دوست نداشتم، از کتاب و مجله و… خوشم میآمد، کار کردن در چارچوبهایی که دیگران برایم تعیین کرده بودند به من احساس خفگی میداد، و همۀ اینها باعث میشد تا نه از کار کردن (و در نتیجه، زندگی) خوشحال باشم، و نه حتی درآمد قابل توجهی داشته باشم. اینطور شد که از آن کار استعفا دادم به این خیال که «ناشر» شوم.
سودای کارآفرینی از طریق ناشر شدن
در دورههای نظارت بر چاپ و صفحهآرایی و… شرکت کردم، اسم انتشارات را انتخاب کردم، و آماده میشدم تا در امتحان اتحادیۀ ناشران شرکت کنم که یک پیشنهاد کاری رسید: سردبیر وقت مجلۀ دانشمند استعفا داده بود، و این موقعیت شغلی به من پیشنهاد شده بود. واقعاً وسوسهانگیز بود.
نمیدانم از ناشر شدن و عدم قطعیتهایی که به عنوان یک «کارآفرین» پیش رویم بود ترسیدم، یا اینکه واقعاً سردبیریِ پرقدمتترین مجلۀ علمی ایران برایم جذابتر بود، اما تصمیم گرفتم به این پیشنهاد پاسخ مثبت بدهم. دانشمند را دوست داشتم و در خودم این توان را میدیدم که مجلهای بهتر را منتشر کنم و حتی آن را به مرکزی برای نشر آثار علمی (از جمله مجلههای علمی با موضوعات تخصصی مثل فیزیک، کتابهای علمی عامهفهم و…) تبدیل کنم.
دیماه ۸۵، خبر انتشار دانشمندی که با تلاش گروهیِ یک تیم از نو پوست انداخته بود، در بسیاری از روزنامهها و خبرگزاریها منتشر شد. تیراژ مجله طی مدت کوتاهی چند برابر شد، تعداد مشترکان فزونی گرفت و نامهها و ایمیلهای تشویقآمیز هم از خوانندگان میرسید. اما آنچه باید میشد، نشد. سردبیری دانشمند، یک حقوق ثابت داشت که تغییراتِ فروش بر آن بیتأثیر بود. تلاش برای اینکه این فرهنگ تغییر کند و یک فرهنگ کارآفرینانه جای آن را بگیرد، بینتیجه ماند و من هم بهتر دیدم که وقتم را جای بهتری صرف کنم.
کمی فضای تنفس…
سالهای همکاری با دفتر محمود معظمی بود که تا حدی آن روحیۀ استقلالطلبانۀ من را راضی کرد. در آنجا، ایدهها را میشد مطرح و اجرا کرد و از قِبَل موفقیت آنها، پاداش گرفت. میشد در سود و زیان پروژهها سهیم شد. و روش خاص محمود معظمی، که شرکتی جاافتاده داشت اما آن را همچون یک «استارتاپ» اداره میکرد ــ و البته با همۀ جنبههای این روش موافق نبودم ــ در نهایت باعث شد آبدیدهتر شوم و بیش از همیشه دریابم که چرا نمیتوانم در استخدامِ جایی (به شیوههای معمول و مرسوم) باشم.
شیران بیشۀ کارآفرینی
کارآفرینان مثل شیرِ جنگل در پی شکارند نه همچون شیر باغوحش در پی امنیت. البته باید تأکید و تصریح کنم که از دید من، برای دیگری کار کردن یا برای خود، هیچیک واجد ارزش ذاتی نیست. در هر صورت، اغلبِ کارها به صورت گروهی و تیمی پیش میروند و به افرادی با روحیههای مختلف نیاز است. خیلیها هستند که اگر چارچوب کاریشان مشخص باشد و حقوقشان معین، بهتر کار میکنند و خوشحالترند. هرچند آنها هم بهتر است «روحیۀ کارآفرینی» داشته باشند (که در مقالۀ «آیا لازم است همه در پی کارآفرینی بروند؟» دربارهاش نوشته بودم)، اما متقاعد کردن آنها به اینکه بهتر است برای خود کار کنند، مثل به زور بردنِ افراد به بهشت است.
از سوی دیگر، کسی که کارآفرینی در خونش است، سخت است که به شیوۀ دیگری زیست کند. اگر این تفاوتِ ظریف را بدانیم و در نظر داشته باشم، هم خودمان و دیگران را کمتر اذیت خواهیم کرد، و هم تیمهای کاری بهتری خواهیم ساخت.
۶ نکتۀ طلایی
۱. ما ممکن است دریابیم که «شیرانِ بیشۀ کارآفرینی» هستیم و رفتن در پی شکار را به اینکه دیگری خوراک ما را منظم و سروقت بدهد، ترجیح میدهیم. اما «مهارتِ» شکار چیزی نیست که در غریزۀ ما به ودیعه گذاشته شده باشد. باید آن را «یاد بگیریم».
۲. طبق آمارها، ۶۶ درصد کسبوکارهای کوچک شکست میخورند اما نه به دلایل بیرونی، بلکه به خاطر دلایل درونی و احساسی. برای نداشتن آن شخصیت مستحکم که لازمۀ موفقیت در کارآفرینی است.
۳. کارآفرینی، بیش از هر چیز شخصیتی است که از نوع تفکری خاص برمیخیزد، و مجموعهای از مهارتهاست که تنها با داشتن آنها میتوان این مسیر صعب و دشوار را به سلامت طی کرد و جام پیروزی را به دست گرفت.
۴. اکنون میفهمم که چرا در بهار ۱۳۸۵ ایدۀ ناشر شدن را عملی نکردم: آموزشهای لازم برای اداره کردنِ موفقیتآمیزِ یک کسبوکار را ندیده بودم، و البته آن کار سرمایۀ زیادی میخواست، خواب سرمایهاش زیاد بود، و اختیاری روی کانالهای توزیع هم نداشتم. الان به قول «دارن هاردی»، نویسندۀ کتابِ شگفتانگیز «ترن هوایی کارآفرینی: چرا هماکنون وقت آن است که به سوارهها محلق شوید» (The Entrepreneur Roller Coaster) که با عنوان «دیوانگان ثروتساز» به فارسی ترجمه شده، «عصر صنعتی به پایان رسیده و عصر متصل [به واسطۀ اینترنت] فرا رسیده است.» در این عصر، میتوان سایت اینترنتی و فروشگاه اینترنتی داشت و بازاریابی مستقیم انجام داد. حداقل در تئوری، برای موفقیت در کارآفرینی ابزارهای بیشتر و بهتری در اختیار است.
۵. من شاید کارآفرینی از جنس «عبدالرحیم جعفری» (بنیانگذار انتشارات امیرکبیر) یا «بهروز فروتن» (بنیانگذار صنایع غذایی بهروز) نبودهام. هر کسی باید خودش را بشناسد تا بتواند در مسیری که برای او بهتر است قدم بردارد. اما برای آدمهای محتاطی مثل من که در عین حال دوست دارند پادشاهان اقلیم خودشان باشند، الان بهترین زمانه برای راه انداختن یک کسبوکار شخصی است. من که کار خودم را آغاز کردهام؛ شما چه میکنید؟
۶. گفتۀ رابرت کیوساکی، نویسندۀ کتاب پرآوازۀ «پدر پولدار، پدر بیپول»، در گوشم زنگ میزند:
«آینده از آنِ کارآفرینان است.» (.The future belongs to entrepreneurs)
خبر را حتماً شنیدهاید. اینکه سنای آمریکا تحریمها علیه ایران را برای ده سال دیگر تمدید کرد. حالا بحثهای دوستانه و دورهمی و خانوادگی و دفاتر کار و غیره پر میشود از تحلیلهای سیاسی راجع به تحریم و قیمت دلار و اینکه چه خواهد شد و اوه اوه اوه!
تبریک میگویم؛ اگر جزو این جمع هستید، این ده سال را هم مثل همۀ ده سالهای گذشتۀ زندگیتان سپری خواهید کرد. نه پیشرفتی، نه تحولی، نه اثرگذاریای، نه حرکتی. کما فی السابق. فکرهای قدیمی، رفتارهای همیشگی، نتایج معمولی. یک زندگی متوسط. یک متوسطالحالی و میانمایگی (mediocrity) رنجآور.
دیگرانی هم هستند که این خبر را میشنوند، اثر آن را بر زندگی و کسبوکارشان تحلیل میکنند، اگر لازم است در برنامهها و روشهایشان تغییراتی ایجاد میکنند، سپس به دفاتر کار و اتاقهای مطالعه و کنج خلوتهای خود میروند، کتاب میخوانند، فکر میکنند، اندیشههایشان را روی کاغذ میآورند، نیازهای مردم را میسنجند، محصولات و خدماتی برای رفع و پاسخ به آن نیازها طراحی میکنند، آن محصولات و خدمات را میفروشند، پول میسازند، رشد میکنند، جلو میروند، حرکت میکنند؛ و آن وقت دیگران میگویند «فلانی عجب شانسی دارد!»
در این زمینه، توجه به چند نکته هم کمککننده است:
۱. خداوند که پادشاه عالم است و کسی است که «لایمکن الفرار من حکومته» (از گسترۀ فرمانرواییاش نمیتوان خارج شد) و «هو الحی الذی لایموت» (زندهای است که نمیمیرد) قویتر است یا نوسانات دلار و سنای آمریکا و غیره و ذلک؟ خوب است یک امروز سنگهایمان را با خودمان وابکنیم و ببینیم با خدا چند چند هستیم. ایمان که فقط به حرف نیست. مؤمن بودن یعنی اینکه خداوند را تنها قادر مطلق دانستن که به اشارهای «کن فیکون» میکند (شرایط را تغییر میدهد) و همواره هر رویدادی را برای ما تبدیل به «خیر» میکند. پیشنهاد میکنم «هر آنچه که برای من پیش میآید خیر است» را به یکی از ذکرهای روزانهتان تبدیل کنید. نیز فراموش نکنید که پادشاه عالم در کتاب آسمانیاش فرموده «بسا چیزها هست که از آن کراهت دارید اما خیر شما در آن است، و بسیار است چیزهایی که میل به آنها دارید اما به صلاح شما نیست.» صدای خداوند را بشنویم که ندا میدهد «ای کسانی که [به حرف] ایمان آوردهاید، [به دل و به عمل] ایمان بیاورید.» همین خداوند است که میفرماید «الا بذکر الله تطمئن القلوب» (آگاه باشید که تنها با یاد خدا دلها آرام میگیرد) و «من یتوکل علی الله فهو حسبه» (کسی که بر خدا توکل کند همان برایش کافی است). آیا میشود انسان دستش در دست خداوند و پشتگرم به حمایت او باشد و باز از مخلوقات او بترسد و قدرت آنها را بر خود، برتر از قدرت خداوند بداند؟
۲. دلار که بالا میرود، میشنوی «شنیدهای دلار شده فلان رقم…؟ وای حالا چی میشه؟…» مگر همین چند سال پیش نبود که شبی خوابیدیم و صبح بیدار شدیم و دلار سه برابر و ارزش پول ملی یکسوم شده بود؟ خیلی سخت بود، خیلی رنج کشیدیم، خیلی اذیت شدیم، اما یاد گرفتیم با دلارِ چندبرابر شده زندگی کنیم. انسان موجود عجیبی است. قدرت خود را برای تطابق با شرایط دستکم نگیرید. و بدانید که در همین شرایط، خیلیها بیشتر از همیشه رشد کردند. مگر هشت سال جنگ را پشت سر نگذاشتیم؟ مگر سختیها و مرارتهای دیگری را متحمل نشدیم؟ کاش این سختیها و مرارتها نبود و نباشد، اما در هر حال، زندگی جریان دارد و ترس از اتفاقی که نیفتاده، هولناکتر از خود آن اتفاق است. انسانهای موفق، به جای ترس، شرایط و اتفاقات را پیشبینی و برآورد میکنند و برایش برنامه میریزند. شاید دلار بشود ۵۰۰۰ تومان. شما چه برنامهای برای آن وضعیت دارید؟ کسبوکار شما برای آن وضعیت آماده است؟ طرح و برنامه داشته باشید، آن وقت ترس خود به خود کنار میرود.
من دهانم را باز نکردهام که فقط حرف بزنم. از روی تجربۀ شخصی میگویم. همان سالی که دلار سه برابر شد، برخی از بزرگترین کارهای زندگیام (از جمله ازدواج) را انجام دادم. همراه پدرم خانهمان را کوبیدیم و ساختیم. وقتی زندگی حمله کرد، به جای کوچیدن به گوشهای امن، به جنگ زندگی رفتم. لباس رزم پوشیدم و وارد نبرد شدم. طوفان آمد و گذشت، اما من آدم آبدیدهتری شدم. و همان تجربهها کمک کرده که سختیهای زندگی در یک کشور جدید را هم تا اینجا تاب بیاورم.
به قول حافظ:
غلط گفتم که این طوفان، به صد گوهر نمیارزد.
سال ۹۱ که دلار سه برابر شد، با دفتر محمود معظمی همکاری داشتم. میان آن همه اتفاقات بیرونی که در اختیار ما نبود، یکی از همکاران دفتر هم که نقش مهمی در فروش دورۀ «نوابغ فروش» داشت، استعفا داد. یعنی گل بود و به سبزه نیز آراسته شد. چه باید میکردیم؟ اگر دفتر درآمد نداشت، ما هم درآمدی نداشتیم. اگر نمیفروختیم، پولی در بساط نبود. محمود معظمی به ما «حقوق» نمیداد. سهم ما از درآمدی که برای مؤسسه ساخته بودیم را به ما میداد. به پیشنهاد محمود معظمی، همۀ ما همکاران دفتر، لیست افراد پیشثبتنامی و علاقهمندان به دورۀ نوابغ فروش را جلویمان گذاشتیم، گوشی تلفن را برداشتیم و شروع کردیم به زنگ زدن و فروختن. من که تا آن زمان تجربۀ فروش تلفنی نداشتم، با همۀ موانع درونیام برای اینکه نخواهم زنگ بزنم (چون ممکن است پاسخ «نه» بشنوم) مقابله کردم و به دهها نفر زنگ زدم. هر کدام را چند بار پیگیری کردم. به چندین ثبتنامیِ قطعی رسیدم. و آن ماه بیشترین درآمد را طی کل سالهای کاریام تا آن موقع، به دست آوردم. طی ماههای بعد، با گسترش دادن وبسایت و فروش اینترنتی و…، این درآمد هر ماه بیشتر و بیشتر شد و نهتنها آن سه برابر شدن دلار و افزایش هزینههای زندگی را پوشش داد، بلکه میتوانستم همچنان به آموزش و سرمایهگذاری روی خودم، سفر و لذت بردن از زندگی، و پسانداز کردن هم برسم. دلار ممکن است هر چند برابر شود، آن دست من و شما نیست؛ اما درآمدی که میتوانیم بسازیم تا حد زیادی دست من و شماست.
۳. باز از محمود معظمی، این بزرگمردی که از او بسیار آموختهام مثال میزنم. تیرماه ۱۳۸۸ قرار بود همایشی پنجروزه در کلاردشت برگزار شود. خیلیها از قبل ثبتنام کرده بودند. اما بعد، آن جریاناتِ بعد از انتخابات ریاست جمهوری پیش آمد. خیلیها ثبتنام خود را کنسل کردند. فکر کنم خود من هم به آقای معظمی پیشنهاد کردم بهتر است این همایش را فعلاً برگزار نکنند. همۀ مردم حواسشان جای دیگری بود. در آن وضعیت، چه جای کلاردشت آمدن بود برای شرکت در همایش موفقیت؟ اما محمود معظمی که برای کسبوکار و زندگیاش برنامه و هدف داشت و دارد، ثابتقدم ایستاد و گفت با هر تعداد ثبتنامی، این همایش را برگزار میکند. نتیجه اینکه ظرفیت همایش پر شد، ۵ روز در کلاردشتِ زیبا به بهترین شکل برگزار شد، و بسیاری از کسانی که از آن همایش بیرون آمدند هماکنون جزو موفقترین صاحبان کسبوکار در ایران هستند. چرا؟ چون محمود معظمی اختیار زندگیاش را دست عوامل بیرونی نداده بود. به معنایی که در بالا (نکتۀ شمارۀ ۱) نوشتم، محمود معظمی یکی از مؤمنترین انسانهایی است که شناختهام.
۴. غُر زدن خیلی راحت است. میتوان برای عدم موفقیت خود، ترامپ و سنا و قیمت دلار و فروش نفت و خیلی چیزهای دیگر را ردیف کرد و تقصیر را گردن آنها انداخت. شما دنبال پیشرفت هستید یا یافتن مقصر؟ تصمیم بگیرید. دقیقاً در همین شرایط، خیلیها دارند بیشتر از همیشه پول میسازند. چون دارند روی خودشان سرمایهگذاری میکنند و اصول آزمودۀ کسبوکار را اجرا میکنند. شما دوست دارید جزو کدام دسته باشد: بهانهگیرها یا موفقها؟
آیا برای پول درآوردن باید با فیل کُشتی گرفت؛ یا اینکه میتوان خیلی راحتتر و آسانتر ــ و البته از راههای درست ــ جریانی پیوسته از پول و درآمد ایجاد کرد؟ من معتقدم که میشود، و عصر حاضر بهترین زمان برای این کار در طول تاریخی است که تاکنون جهان به خود دیده است. همراه من باشید تا در این مقاله، چشمههایی از این دنیای جدید را با هم سیاحت کنیم.
یک پارکینگ عجیب در مونترآل کانادا که راحت پول چاپ میکرد!
اجازه بدهید این مقاله را با یک داستان واقعی شروع کنم:
چند وقت پیش سفری به مونترآل رفته بودم؛ مرکز استانِ کبک در کانادا که فرانسهزبان است. در این استان تعصب عجیبی هم به زبان فرانسه وجود دارد طوری که حتی در تابلوهای راهنمایی هم اثری از انگلیسی (که در این زمانه زبانِ بینالمللی شده است) نیست. و نکتۀ جالبتر اینکه به خاطر همین یک استانِ فرانسهزبان، همه چیز در جاهای دیگر کانادا (از جمله اعلانهای داخل اتوبوس، برچسب محصولات و…) دوزبانه است! در این سفر، خودرویی کوچک هم کرایه کرده بودم و زمانی که به قسمت downtown یا مرکز شهر مونترآل رفتم تا دیدنیهایش را تماشا کنم، مثل هر مرکز شهر دیگری در جاهای مختلف دنیا، دریافتم که پیدا کردنِ پارکینگ کار راحتی نیست. هرچند قبلاً در گوگل مپ جاهایی را نشان کرده بودم، اما میانههای راه گوگل مپ هم از کار افتاد و مجبور شدم مثل زمانهای ماقبل گوشیهای هوشمند، از حسهای خودم کمک بگیرم. به هر روی، با دنبال کردن تابلوهای P که نشانگر وجود پارکینگ بودند، در نهایت به پارگینگی با ظرفیت خالی رسیدم.
این پارکینگ طبقاتی، در زیرزمینِ یک ساختمان بزرگ قرار داشت و جلوی ورودی پارکینگ، هیچ شخصی نبود. یک دستگاه بود که از شکل و شمایلش حدش زدم باید کارت اعتباری را وارد آن کنم تا نرده بالا برود و گیت ورودی باز شود. درست مثل همه جای دیگرِ مونترآل، توضیحات روی نمایشگر این دستگاه هم به فرانسه بود و با اینکه چند باری کارت اعتباری را داخل شکاف قرار دادم، اتفاقی نیفتاد و نرده بالا نرفت. البته خوشبختانه، در آن زمان ماشینی پشت سر من نبود که بخواهد بیتاب شود و بوق بزند؛ هرچند اینجا مردم (چه در حالت عادی در صفهای فروشگاهها چه پشت فرمان) عموماً شکیبا هستند، و شاید هم اگر کسی پشت سر من بود بهتر میشد چون میتوانستم از او کمک بگیرم. به هر روی، پس از چند باری امتحانِ دستگاه و زدن دکمههای مختلف، ناگاه یک کارت مقواییِ پرینتشده از آن بیرون آمد و گیت باز شد. وارد شدم و هشت طبقه را به سمت پایین طی کردم تا بالاخره توانستم ماشین را پارک کنم.
ساعاتی بعد، هنگام خروج از پارکینگ، همه چیز روانتر و سریعتر پیش رفت. آن کارت مقوایی را داخل دستگاه گذاشتم، کارت اعتباری را وارد کردم، هزینۀ پارکینگ اتوماتیک محاسبه و از کارت اعتباری برداشته شد، رسیدِ پرینتشده را تحویل گرفتم و گیت خروجی هم باز شد.
این مدل پارکینگهای فاقد حضور انسان را طی چند روزی که در مونترآل بودم، بارها در جاهای دیگر هم مشاهده کردم. از پارکومترهای کنار خیابان گرفته تا پارکینگهای مسطح و طبقاتی در نقاط مختلف. اما از همان ابتدا که وارد آن پارکینگ زیرزمینی شدم، نکتهای توجه مرا به خود جلب کرد:
انگار این پارکینگها گویی در حکم دستگاههای چاپ پول هستند که بدون حضور مستقیم و مستمر انسان، در حال پول درآوردن و درآمدزایی برای صاحبان آنها هستند.
اگر فقط همان یک پارکینگ در روز آن همه مشتری داشته باشد و همگی هم متوسط همان رقمی را بپردازند که من پرداختم، راحت ماهی چندصدهزار دلار درآمد خواهد داشت. اینجا بود که نکتهای دیگر از ذهنم گذشت…
فناوری، یاورِ ما در پول درآوردن راحت است
خیلیها، بهویژه کسانی که سالها پیش وارد کانادا شدهاند، معتقدند که برای به دست آوردن یک دلار در این کشور، باید پای فیل را بلند کرد و از زیر آن یک دلار برداشت. منظورشان این است که پول درآوردن در این کشور سخت است. قصد ندارم بگویم که تجربه یا برداشت آنها نادرست است؛ شاید قبلاً اینگونه بوده یا شرایطی که آنها از سر گذراندهاند چنین تصوّر و باوری را در ذهن آنها پدید آورده است. اما من یک مثال زنده در برابر خودم میدیدم که چطور سیستمی طراحی و ساخته شده که به صورت خودکار در حال درآمدزایی و تولید پول است. و نکتۀ اصلی در این سیستم، حضور زیربناییِ فناوری بود.
من یک مثال زنده در برابر خودم میدیدم که چطور سیستمی طراحی و ساخته شده که به صورت خودکار در حال درآمدزایی و تولید پول است. و نکتۀ اصلی در این سیستم، حضور زیربناییِ فناوری بود.
با استفاده از چندین فناوریِ گوناگون بود که صدور کارت پارکینگ، بالا و پایین رفتن گیتها، استفاده از کارت اعتبای و دریافت وجه میتوانست بدون حضور هرگونه نیروی انسانی انجام شود. و فناوری، که روز به روز در حال پیشرفت و گستردهتر شدن است، در خیلی از حیطههای دیگر هم انقلاب ایجاد کرده و امکان درآمدزاییِ بیشتر و آسانتر را با زحمت و نیروی انسان کمتر، امکانپذیر ساخته است.
قبل از پرداختن به ادامۀ مقاله، این نکته را بنویسم که عدهای ممکن است بگویند مالک این پارکینگ یا مواردی مشابه آن، در ابتدا پول زیادی داشتهاند که توانستهاند چنین تسهیلاتی را برپا کنند و سپس از آن سود مالی ببرند؛ و برای خیلیها چنین چیزی مهیا نیست. در پاسخ باید بگویم که مثال پارکینگ، فقط برای این است که توجه ما به این واقعیت جلب شود که این جهان، جهان فراوانی است؛ پول هست و راههای ساده برای پول درآوردن و ایجاد درآمد پایدار با زحمت کم هم وجود دارد. تنها کافی است این واقعیت و این امکانات نوین را باور کنیم تا بتوانیم از آنها برای پیشبرد بهتر کسبوکار خود استفاده کنیم.
یکی از فناوریهایی که روز به روز در حال پیشرفت است و بهکارگیری آن میتواند کسبوکار ما را متحول کند، «اینترنت» است.
تا چند سال پیش، اینترنت را بیشتر کسانی استفاده میکردند که خورۀ کامپیوتر بودند؛ و فرهنگ خرید از اینترنت هم تا این حد گسترده نشده بود. امروزه حتی کالاهای غیرفیزیکی هم در اینترنت برای فروش عرضه میشوند و استقبال از آنها هم بسیار قابل توجه است. از آلبومهای موسیقی که به شکل دانلودی ارائه میشوند گرفته تا کتابهای الکترونیک، فایلهای صوتی و تصویریِ آموزشی، دورههای آنلاین و….
بهویژه وقتی کالایی برای دانلود عرضه میشود، با سیستمی مشابه همان پارکینگ مواجه هستیم. قبلاً زیرساختهای لازم برای سفارش دادن، پرداخت، ارسال فاکتور و دانلود فراهم شده؛ و همۀ اینها در کنار هم موجب میشود حتی زمانی که صاحب سایت خواب است یا از تعطیلات لذت میبرد، فروش ادامه داشته باشد. آیا بدون اینترنت میشد تصور کرد که کلِ فرایند فروش/خرید به صورت خودکار انجام شود؟ و آیا بدون این شبکۀ ارتباطی، بستری برای عرضۀ محتوا در قالبهای دیجیتال میتوانست فراهم شود که بلافاصله مشتری بتواند به آنها دسترسی داشته باشد و منتظر پُست و ارسال آموزشها از طریق سیدی و… نماند؟
راحت پول درآوردن نیازمند بالاترین درجۀ انضباط شخصی است
گاهی که از پول درآوردن راحت و آسان صحبت میشود، تصور افراد به این سمت میرود که فقط با لم دادن روی کاناپه و فکر کردن به پول میشود پول درآورد؛ و بعد از آن هم فقط باید سوار لامبورگینی شد و دوردور کرد و خوش گذراند. اما نکتۀ جالب و مهم این است که تا فرد نتواند بر خودش مدیریت داشته و عادتهای خوب در خودش ایجاد کند، پول درآوردن راحت خواب و خیالی بیش نیست. طی این چند نکته که در ادامه مینویسم، سعی میکنم این مفهوم را بیشتر توضیح بدهم:
۱. راهاندازی یا setup هر سیستمی برای ایجادِ درآمدِ خودکار و پایدار، نیازمند صرف زمان و هزینه و البته سختجانی است. چه قرار باشد پارکینگِ اتوماتیک ساخته شود چه وبسایتی برای فروش محصولات، نمیتوان انتظار داشت یکشبه همه چیز روبراه و فراهم شود، مشتریان از راه برسند و از همان ابتدا روزانه درآمد زیادی حاصل شود. این فرایند، بیشتر مثل درست کردن باغستانی از درختان میوه است که ممکن است ابتدا فقط زحمت و هزینه به چشم بیاید، اما زمانی که میوهدهی آغاز شود، آن وقت میتوان در سایهسار درختها آرمید و از میوهها لذت برد.
۲. باز درست همچون باغی از درختان میوه، که نیازمند رسیدگی مرتب است و فصلهای مختلف را از سر میگذراند، یک کسبوکارِ خودکار هم رسیدگی میخواهد. اینطور نیست که فقط یک بار کار را راه بیندازیم و بعد فقط ورود پول به حساب بانکی را تماشا کنیم. مثلاً در مورد پارکینگ، سیستمهای کامپیوتری و مکانیکی نیازمند بازرسی و رسیدگی مرتب هستند تا همواره در بهترین وضعیت کار کنند. همچنین برای موقعیتهای اضطراری (آتشسوزی، ورود افراد متفرقه، گیر کردن خودرو در مسیرهای داخل پارکنیگ و…)، باید پیشبینیهای لازم انجام شده باشد. در مورد وبسایت نیز ارتباط مستمر با مخاطبان، پاسخگویی به ایمیلها، ارائۀ مقالات و محصولات جدید، رسیدگی به وبسایت و بهروز نگه داشتن آن، مشتریمداری و…، بخشهایی ضروری از کسبوکار هستند که لازم است مستمر انجام شوند تا بتوان از درآمد پیوسته و روزافزون لذت برد. این تصور که فقط بنشینیم و پول از آسمان برایمان بریزد، نهتنها کودکانه است، که با ذات انسان هم که بدونِ حرکت و تلاش و دست و پنجه نرم کردن با چالشها دچار خمودی و کسالت میشود، در تضاد است.
۳. شاید زمانی پول درآوردن سختتر از امروز بوده. شاید زمانی واقعاً باید پای فیل را بلند میکردی تا از زیر آن یک دلار بیرون بکشی. ولی آن زمان، اگر میخواستی با مشتریات در تماس باشی، باید مثلاً خبرنامۀ چاپی درست میکردی و پولِ پُست میدادی و آخر سر هم نمیدانستی چند نفر این خبرنامه را خواندهاند یا کدام بخشهایش برایشان جالبتر بوده است. در حالی که در عصر اینترنت، میتوان مثلاً از طریق ایمیل بهراحتی (و با هزینۀ خیلی کمتر) با مخاطبان و مشتریان در ارتباط بود و رفتار و نحوۀ تعامل آنها را نیز تحلیل کرد. فناوری قطعاً تسهیلات بیشتری نیز طی سالهای آینده به ارمغان خواهد آورد و افقهای جدیدی را در برابر همۀ ما خواهد گشود. چه بهتر که از این امکانات جدید استفاده کنیم و در زمانهای که تغییرات شتابناکتر از همیشه شده است، از راه خدمترسانی صحیح، سریعتر به موفقیتهای مالی (که یکی از زیربناهای داشتن زندگیای بهتر است) برسیم.
شما برای پول درآوردن همین حالا چه کار میتوانید بکنید؟
مثالهایی که در این مقاله آمد، فقط یکی دو نمونه از کاربردهای فناوری بود که میتواند کسبوکارها را متحول کند و با کمترین زحمت (نسبت به روشهای قدیمی یا موجود)، درآمدهای پایدار و مستمر بسازد. شما با کمی خلاقیت و جستوجو، میتوانید روشهای دیگر را هم بیابید که به همین راحتی، البته با پیششرطهای گفتهشده، میتوانند فرایند پول درآوردن را برای شما آسانتر، سریعتر و خوشایندتر کنند.
اما اگر شما میخواهید وارد جریان پول درآوردن شوید، پیشنهاد میکنم کتاب الکترونیک رایگان «لقمه کردن فیل» را دانلود و مطالعه کنید. در این کتاب، به روشها و عادتهایی پرداختهام که زیربنای ساختن یک کسبوکار شخصی است که میتواند جریان پولسازی را برای شما ایجاد کند.
چند وقت پیش پیامی از یک دوست عزیز دریافت کردم که در آن، دربارۀ موضوع مهم کارآفرینی یا کارمندی نوشته بود. این دوست، که همکلاسی دوران دبیرستان من است، در زمینۀ کارآفرینی یکی از موفقهاست؛ از آنهایی که با خواندن کتاب و دریافت آموزشهای مختلف در قالب سمینار و… خودش را بهروز نگه میدارد و پیشرفت میکند. در واقع دیدار حضوری ما پس از مدتها، چند سال پیش در یکی از همایشهای آقای ژان بقوسیان رخ داد.
این دوست عزیز در پیام خود نوشته بود:
الان در بسیاری از مقالات شروع به بدگویی از کارمندی شده و این که کارآفرینی مزایای بسیاری دارد. اجازه بده به عنوان کسی که به جز دو سال از عمر ۲۱ سالۀ کاریاش، باقی را تقریباً کارفرما بوده با شما و دوستانی که اینطور فکر میکنند موافق نباشم.» و ادامه داده بود: «کارآفرینی فقط سود مالی نیست. کارآفرینی دنیایی مسئولیت است که متأسفانه در این نوع مقالات به آن توجه نشده و نتیجهاش ایجاد شرکتهایی است که میآیند و میروند و ورشکست میشوند و فقط بازار را خراب و غیر قابلاعتماد میکنند؛ چه برای مشتریان و چه برای کارمندان. چرا که حق و حقوق کارمندان و وظایفی که در برابر مشتریان دارند را انجام نمیدهند و این باعث ایجاد جوّ بیاعتمادی و فشار روز افزون در بازار کار شده است.
ایشان در ادامه نوشته بود:
مطلب دوم این است که این طرز تفکر باعث شده امروزه بسیاری از شرکتها تجزیه و یا حتی نابود بشوند، چرا که مفهوم کار تیمی در حال از بین رفتن است و هر کسی فکر میکند خودش یک مجموعه راه بیندازد. همین امر، در بُعد کلان، به جای اینکه شرکتهای بزرگی مثل آنچه در کانادا و آمریکا یا حتی چین هستند را شکل بدهد، باعث ایجاد شرکتهای کوچکی شده که بهراحتی آسیبپذیر هستند. به عبارت دیگر ما داریم غولها را تبدیل به انبوهی از کوتولهها میکنیم و قدرتشان را از بین میبریم؛ چرا که هر کسی میخواهد کارفرما بشود و کارمند نباشد. در حالی که به جای این امر، شاید شایسته باشد که روی مفهوم کار کردن و ارزشِ زحمت کشیدن تبلیغ شود.
و ادامه داده بود:
الان مُد شده که در هر مقاله ۱۰ بار تکرار میکنند سخت کار نکنید یا ساعت زیادی کار نکنید. متأسفانه این امر توهّمی را در جامعه ما ایجاد کرده که عبارتی مثلِ کار مال خر است و… از آن ایجاد شده است. ضمناً حداقل در یک مجموعۀ خصوصی، یعنی شرکت خودم، میزان معلومات و کارایی هر فرد ملاک تعیینِ حقوق اولیه شخص است. در واقع من در یک واحد و در پست مشابه شخصی را دارم که یک میلیون تومان میگیرد و شخص دیگری که دو برابر او. علتش، میزان مسئولیتپذیری، آموزشپذیری، سواد و تجربه و فاکتورهایی از این دست هست.
لذا اگرچه شاید هنوز به این پیشرفت نائل نشدیم که دقیقاً مطابق پیشنهادت از روی درآمدی که کارمندان [برای شرکت] ایجاد میکنند، پرداختِ [حقوق به آنها محاسبه و] انجام شود، اما اینکه فکر کنیم فاکتورهایی که گفتم در دریافتی اشخاص ــ حداقل در بخش خصوصی ــ بیتأثیر هست تصور درستی نیست. و علتِ اینکه به دریافت درآمد از عملکرد مستقیم شخص نرسیدیم این است که متأسفانه فاکتور شفاف و استانداردی از اینکه در یک کارِ تیمی هر شخص چقدر سهم از نتیجه دارد، نداریم. یک محصول تولید میشود و فروش میرود: چقدر از این حاصلِ کارِ تیم تولید هست؟ چقدر زحمت تیم فروش؟ و چقدر زحمت تیم خدمات، که با جلب رضایت مشتریان این جریان را زنده نگه میدارند؟ باور کنی یا نه، این یکی از بزرگترین دغدغهها هست که هنوز راهی برایش پیدا نکردهام…
ایشان در ادامه برایم نوشته بود:
خلاصه ببخشید سرت را درد آوردم، اما به عنوان کسی که دائماً مقالاتی را میخوانم و در حد توانم در سمینارهای مختلف شرکت میکنم، این درد دلها مدتها روی دلم مانده بود. واقعاً شما به جای من، کار عاقلانهای هست هزینه کنم و کارمندهایم را بفرستم سیمناری که به آنها گفته شود “اشتباه کردی [که کارمند شدی]! کارت را ول کن برو برای خودت کار کن”؛ به جای اینکه به آنها بگویند “وقتی تو بهتر باشی و بهتر کار کنی، مجموعهات پیشرفت میکند و تو هم سهم خودت را از این پیشرفت میگیری.” واقعاً کار کردن در یک شرکت معتبر که درآمد بالایی دارد (و طبیعتاً میتواند پرداخت بهتری به کارکنانش داشته باشد) بهتر است، یا اینکه آدم برود و یک شرکت کوچک بزند و خودش را درگیر هزار دردسر از دارایی و بیمه و شهرداری و مسائل قانونی و غیرقانونی از جمله همین [سروکله زدن با] کارمندها بکند؟
این دوست عزیز نوشته بود:
آیا ژاپن با تعدّد کارفرماهایش پیشرفت کرد یا با کیفیت بالای کارمندهایش؟ احتمالاً میدانی در ژاپن تعویض شرکت و کارفرما خیلی زشت تلقی میشود. به نظرت کشورِ ما، که کارمندها هر سال یک کارفرما انتخاب میکنند یا مدام میروند شرکت میزنند و نابود میشوند، پیشرفت بیشتری داشته است یا آنها؟
ایشان سخن خود را اینگونه به پایان برده بود:
در نهایت چون افرادی مثل شما به قول معروف تریبون دارید و صحبت میکنید، فکر میکنم قدری به این مسائل هم فکر کنید بد نیست. من شخصاً حاضرم شرکت خودم را در یک شرکت بزرگ ادغام کنم واز این راه پیشرفت کنم، ولو اینکه خودم دیگر کارفرما نباشم؛ واین راهی است که شرکتهای بزرگِ دنیا میروند. شرکتها را میخرند یا در هم ادغام میکنند. اما در ایران هر روز شرکتها تجزیه و ضعیفتر میشوند چون همه فکر میکنند اگر خودم یک شرکت مجزّا بزنم میلیاردر میشوم…
در پاسخ به ایشان، ابتدا تشکر کردم که مقالات را میخوانند و وقت گذاشته ومشروح نظرات خود را نوشتهاند. برایشان نوشتم که بالای ۸۰ درصد با دیدگاههای ایشان موافقم؛ و اتفاقاً زمانی قصد داشتم مقالهای با این عنوان بنویسم که «مگر ما چند تا استیو جابز لازم داریم؟»، و در آن این نگرش را نقد کنم که انتظار دارد هر کسی در پی کارآفرینی برود. اما چون پاسخ به ایشان در آن مختصر نمیگنجید، تصمیم گرفتم در قالب مقالهای مستقل به آن بپردازم که همین است که هماکنون در برابر شماست.
وقتی از کارآفرینی صحبت میکنیم دقیقاً دربارۀ چه چیزی صحبت میکنیم؟
صحبتهای دوست من نادرست نیست؛ اما فکر کنم اینجا ما به یک روشنگری و به یک تعریف تازه در خصوص تمایز میان کارآفرینی یا کارمندی نیاز داریم. در واقع مثل این است که مفهومهای یکسانی در سر ماست اما با واژههای متفاوتی آنها را بیان میکنیم. مثل آن داستان مثنوی که چهار نفر میخواستند انگور بخرند اما چون هر کدام نام آن را به زبان خودش میگفت، فکر میکردند هر کسی دنبال یک خوراک متفاوت است.
اگر بخواهم با خودم و شما صادق و صریح باشم، باید بگویم که «کارمندی» به آن معنا که میشناختیم دورانش تمام شده است.
اگر بخواهم با خودم و شما صادق و صریح باشم، باید بگویم که «کارمندی» به آن معنا که میشناختیم دورانش تمام شده است. در معنای قبلی، کارمند کسی بود که بی توجه به این که منابع درآمدی شرکت چیست و نقش او در ایجاد آن درآمد چقدر است، بدون پرسیدن از خودش که حضور او چقدر موجب هزینه برای شرکت است و چرا نام او باید در لیست حقوق باشد، فقط انتظار داشت که در ازای صرف زمان در شرکت، زدن ساعت حضور و غیاب و بیشتر ماندن به عنوان اضافهکاری، از حقوق و مزایا و مرخصی و… برخوردار باشد. اما آن دوران دیگر تمام شده است. دورانِ شرکتها/سازمانها/ادارت/مؤسساتِ بزرگی که قادر بودند سالها دوام بیاورند و هزاران کارمند خود را تا پس از دوران بازنشستگی حمایت کنند، تمام شده است.
اجازه بدهید یک داستان واقعی برایتان تعریف کنم:
اینجا در کانادا، یک آقای ایرانی که مدرک دکترا دارد، حدود ۱۵ سال در یک شرکت کار میکرد و بالای ۱۵۰ هزار دلار در سال درآمد داشت. یک روز، بدون هیچ توضیحی، از ایشان خواستند که دیگر سر کار نرود. در اصطلاحِ اینجا، او مشمول layoff یا تعدیل شده بود. ایشان با آن مدرک و سابقه، نیز عادت به کار کردن برای یک جا با حقوق بالا، دیگر بهسختی میتوانست سراغ شغلها یا شرکتهای دیگری برود که یا حقوق کمتری میدادند یا شرایط کاریِ آنها دلخواه او نبود؛ و خیلی از جاها هم با دیدن رزومۀ پُروپیمانِ ایشان، اصلاً از او برای مصاحبه دعوت نمیکردند. به عبارت بهتر، اگر جایی به او حقوق ندهد، خودش بلد نیست پول بیاورد. اکنون زندگی آنها با درآمد همسرش میگذرد که چند سال پیش یک مهد کودک کوچک برای خودش تأسیس کرده بود.
در دنیای امروز، نه کارفرمایان و نه کارمندان نمیتوانند برای همکاری بلندمدت روی هم حساب کنند؛ دوران بازنشستگی که پیشکش.
نمونۀ این افراد در غرب کم نیستند و به قول مؤسس وبسایت «لینکدین» (شبکۀ اجتماعیِ افراد حرفهای)، «در دنیای امروز، کار وضعیتی شناور و موقتی پیدا کرده است.» به این معنا که نه کارفرمایان و نه کارمندان، نمیتوانند برای همکاری بلندمدت روی هم حساب کنند؛ دوران بازنشستگی که پیشکش. یک دلیلِ مهمِ این امر، سرعت و شتاب بالای تغییرات در عصر حاضر است؛ که البته یکی از نکات بسیار مثبتاش این است که باعث شده فرصتهای پولسازی بیش از همیشه به روی همۀ افراد باز شود.
میخواهم این مقاله را اینطور به پایان ببرم که کارآفرینی یا کارفرما بودن و برای خود کار کردن، لزوماً به این معنا نیست که شخص تک و تنها برای خودش شرکتی بزند و کسبوکاری برپا کند. این فقط یک معنای کارآفرینی است. در معنای عام و کلیتر، کارآفرینی به معنای داشتن مهارتهایی است که دیگران حاضرند برایش پول پرداخت کنند.
اگر ما این مهارتها را داشته باشم و هنرِ فروشِ آنها را هم بلد باشیم، به معنای واقعی کلمه کارآفرین هستیم؛ حداقل برای شخص خودمان بلدیم کار جور کنیم. آن وقت اگر با شرکتی هم مذاکره کنیم که این مهارتها چقدر میتواند به سود آنها باشد و ما در قبالش چه مزایایی (در قالب حقوق و…) میخواهیم، این رویکرد زمین تا آسمان فرق دارد با اینکه فکر کنیم: «خُب آن شرکت ما را استخدام کرده و ما هم موظفیم یک سری ساعات را پر کنیم و شرکت هم مسئول تأمین حقوق مالی ماست!»
مفهوم کار، کارمندی و کارآفرینی، مثل خیلی چیزهای دیگر در این عصر، در حال تحول و ارتقا یافتن است. ما در یک دوران گذار هستیم و هرچند شاید ندانیم آینده دقیقاً چه شکلی است، اما میتوانیم مطمئن باشیم که با تفکر و رفتار قرن بیستمی، در این دوران سخت خواهد بود که بتوانیم گلیم خود را (از لحاظ تأمین نیازهای مالیِ زندگیمان) از آب بیرون بکشیم.
با اینکه در کتاب الکترونیک «لقمه کردن فیل» (لقمۀ ۳۴) بر این نکته تأکید کردهام که یادگیری و تسلط بر تایپ ۱۰ انگشتی فارسی و لاتین چقدر مهم است، چطور کارهایمان را سریعتر و بهتر پیش میبرد و زمان زیادی را هم برای ما ذخیره میکند، باید اعتراف کنم که هنوز خودم بر این شیوۀ تایپ مسلط نیستم و هر بار که میخواستم این مهارت را تمرین کنم، آن را پشت گوش میانداختم. یادم است یک بار دکتر بیوک محمدی، استاد جامعهشناسی که در برخی از دورههای محمود معظمی هم تدریس میکند، ۱۵ هزار تومان از من گرفت تا تایپ ۱۰ انگشتی را یادم بدهد. ایشان روش صحیحِ گذاشتن انگشتها بر صفحهکلید را نشانم داد و سرمشقهایی هم داد که شروع کنم، و گفت هر زمان که بتوانم ۱۰ انگشتی تایپ کنم، پولم را هم پس خواهد داد! من دو سه روزی تمرین کردم و بعد… پشت گوش انداختم.
اما از چند روز پیش، تصمیم گرفتم هر طور شده این مهارت را بیاموزم. چون بدون آن، واقعاً کارهایم عقب میمانند، زمان زیادی را برای نوشتن یک مطلب باید صرف کنم، و کیفیت پایین تایپ، سرعت کم و غلطهای زیاد، باعث میشود اعصابم هم خرد شود! برای اینکه این بار از زیر این کار مهم در نروم، دو تصمیم گرفتم:
یک روش بهتر برای تمرین تایپ ۱۰ انگشتی پیدا کنم،
یک تکنیک دیگر را که در کتاب «لقمه کردن فیل» دربارهاش نوشتهام، به کار بگیرم: «زنجیره را قطع نکنید» (لقمۀ ۴۸).
برای یافتن روشی بهتر برای تمرین تایپ، در گوگل کلیدواژههای «تایپ ۱۰ انگشتی فارسی» را جستوجو کردم و فکر کنم در نتیجۀ دوم بود که این سایت را پیدا کردم و رویش کلیک کردم: https://utype.ir
از طراحی صفحه و رابط کاربری سایت خوشم آمد. بلافاصله تمرین اول را شروع کردم؛ و آن را بیشتر خوشایند یافتم. زمانسنج یا همان تایمر (لقمۀ ۴۱ از کتاب «لقمه کردن فیل») را روی ۱۵ دقیقه تنظیم کردم و روی درس اول و دوم کار کردم. اینقدر به دلم نشست که پس از کمی گشتن در سایت یوتایپ و بیشتر آشنا شدن با آن، بلافاصله اشتراک یکسالهاش را خریدم تا هم مدت بیشتری به درسها دسترسی داشته باشم، هم حمایت بیشتری باشد برای توسعۀدهندۀ این سایت ارزشمند و کاربردی.
برای «قطع نکردن زنجیره» هم، تقویمِ ماه را روی یک برگ کاغذ پرینت کردم و آن را به دیوار اتاقم کنار کامپیوتر چسباندم و روی امروز هم که تمرین را انجام دادم، یک ضربدر زدم.
خب این مطلب تمام شد. باز هم با سختی تایپش کردم چون هنوز اول راه هستم. تصمیم دارم دستکم ۲۱ روزِ پیوسته، هر روز این ۱۵ دقیقه تمرین تایپ ۱۰ انگشتی را انجام بدهم و زنجیره را تکمیل کنم.
پیشنهاد میکنم اگر یاد گرفتن تایپ ۱۰ انگشتی دغدغۀ شما هم هست (که بهتر است باشد!) حتماً سری به سایت یوتایپ بزنید. فکر میکنم شما هم مثل من خوشتان بیاید و بالاخره برای یاد گرفتن این مهارت ارزشمند، کلیدی و کاربردی اقدام کنید. خوشحال میشوم نظرات خود را پایین همین صفحه بنویسید. شاید شما هم دوست داشتید همینجا اعلام کنید که قصد دارید این مهارت را یاد بگیرید و پیشرفتهایتان را دوباره همینجا گزارش بدهید!
یک کارآفرین موفق و خلاق چه کسی است، چگونه تعریف میشود و چه خصوصیاتی دارد؟ در فوریۀ ۲۰۱۶ که ضمیمۀ نقد کتاب «نیویورک تایمز» را میخواندم، با دو کتاب جالب آشنا شدم که ایدههای خوبی دربارۀ نوآوری، خلاقیت و کارآفرینی دارند. نام یکی از کتابها Inventology است که میشود ترجمهاش کرد به «نوآوریشناسی». عنوان توضیحی کتاب از این قرار است: «چگونه رویای چیزهایی را بپرورانیم که جهان را تغییر میدهند.» نویسندۀ کتاب، خانم «پیگن کندی»، با دهها مخترع گفتوگو کرده و دریافته است که دستاوردهای آنها اغلب با عنصری از «شانس» (یا همان بخت و اقبال) همراه بوده است؛ البته شانس از نوعی که به قول «لوئی پاستور»، دانشمندِ کاشفِ نقشِ میکروبها در بروز بیماریها، «به نفعِ ذهنِ آماده است.»
نویسندۀ کتابِ نوآوریشناسی معتقد است که نوآورها و مخترعان، اغلب انسانهایی بحرالعلوم هستند.
نالۀ گیتاری که خوشایند بود
یکی از داستانهای واقعیِ این کتاب، دربارۀ تکنیسینی است که در دهۀ ۱۹۷۰ میلادی، صدایی جدید را برای گیتار الکتریک کشف کرد و بر مبنای آن، پدالی ساخت که بهسرعت دهها هزار عدد از آن به فروش رفت و گروههای مشهورِ موسیقی راک آن را در اجراهای خود استفاده کردند. ماجرا از این قرار بود که آقای «اسکات برنهام» برای شرکتی کار میکرد که سیم و وسایل جانبی گیتار میساخت. یک روز که او در حال لحیمکاری قطعات بود، یک مقاومتِ اشتباهی را به تخته مدار لحیم کرد. حاصل، همان نالۀ غریبی بود که از گیتار برخاست و آقای برنهام بلافاصلۀ آیندۀ درخشانِ آن را تشخیص داد. چرا؟ چون او در زمینۀ کاریاش متخصص بود و قصد داشت در اوقات فراغتش روی یک پدال جدید برای گیتار الکتریک کار کند. اینجاست که شانس و اتفاق ــ که میتوانست برای شخص دیگری لعنت فرستادن و حرص خوردن (به خاطر لحیمکاری اشتباه) را به همره داشته باشد ــ برای او جرقۀ الهام شد؛ و البته پول فراوانی را هم به ارمغان آورد.
نویسندۀ کتابِ نوآوریشناسی معتقد است که نوآورها و مخترعان، اغلب انسانهایی بحرالعلوم هستند، به این معنا که در حیطههای مختلف سرک میکشند، و بسته به شانس، طرح قبلی یا ویژگیهای غیرعادی شخصیتیشان، موفق میشوند ارتباطی میان چندین زمینۀ مختلف برقرار کنند. در یکی از فصلهای کتاب، او دربارۀ وبسایت InnoCentive مینویسد؛ جایی که شرکتهای مختلف، مسائل غیرقابل حلشان را مطرح میکنند و جایزهای برای فرد یا افرادی در نظر میگیرند که بتوانند آنها را حل کنند. از قرار، اغلبِ کسانی که موفق به حل مسائل میشوند، افرادیاند که زمینۀ حرفهای و کاریشان نامرتبط با آن مسئله است.
راهحلی که از اقیانوس آمد
به عنوان نمونه، یک شرکت غذایی در حال تولید یک محلول خوراکی بود اما هر کاری میکرد، رنگ آن درست از آب درنمیآمد. کسی راه حل مسئله را یافت که کارش اصلاً ربطی به صنایع غذایی نداشت: یک دانشمند علوم دریایی، که مورد مشابهی را در آبهای اقیانوس مشاهده کرده و (به درستی) تشخیص داده بود که این رنگِ نادرست، ناشی از حضور آهن است. او یک آخر هفته را برای نوشتن و ارسال راه حل خود صرف کرد و جایزۀ ۲۵.۰۰۰ دلاریِ شرکت را برد. نوشِ جانش!
اما چرا افرادِ بیرون از زمینۀ کاری گاهی وقتها پاسخ را بهتر و سریعتر از کسانی مییابند که کل روزهایشان را با آن کار سپری میکنند؟ چون به گفتۀ کندی، وقتی ما داخل یک زمینۀ کاری هستیم، دچار پدیدۀ déformation professionnelle میشویم: عبارتی فرانسوی که به تفکرِ جمعیِ صنعتی اشاره دارد: ما به روشهای فکریِ حوزۀ کاریمان «عادت میکنیم». نوآورهایی که کندی در کتابش به آنها میپردازد، همگی در بیش از یک شاخه اطلاعات و مهارت دارند.
نکاتی که من از خلاصۀ مطالب این کتاب دربارۀ ویژگیهای یک کارآفرین موفق و خلاق میگیرم و میتوانم با شما دوستان عزیز سهیم شوم این است:
۱. خودتان را به چند مجله و کتابهایی با موضوعات خاص محدود نکنید. در زمینههای دیگر هم مطالعه کنید. گاهی یک جمله از یک رُمان میتواند ایدهای به شما بدهد یا مسئلهای را برایتان روشن کند که خواندن ده تا کتاب کسبوکار آن اثر را ندارد. اگر مجلۀ بیزینسی میخوانید، مجلۀ علمی و تاریخی هم بخوانید. البته همواره مراقب «سرریز اطلاعات» باشید، یعنی آنقدر غرق خواندن مطالب متفاوت نشوید که ذهنتان مسموم شود و از اقدام باز بمانید. خواندن و اقدام کردن در کنار هم، ترکیبی بسیار عالیتر است.
گاهی یک جمله از یک رُمان میتواند ایدهای به شما بدهد یا مسئلهای را برایتان روشن کند که خواندن ده تا کتاب کسبوکار آن اثر را ندارد. اگر مجلۀ بیزینسی میخوانید، مجلۀ علمی و تاریخی هم بخوانید.
۲. سفر بروید؛ به جاهایی جدید که با آن آشنا نیستید. فرهنگها و آدمها و خوراکهای جدید را کشف کنید. بگذارید گاهگاهی ذهنتان از روتینهایی که برایش تعریف کردهاید، خارج شود.
۳. اگر مهندس هستید و عکاسی را دوست دارید، یک دوربین عکاسی بخرید و به ذوق عکاسیتان هم برسید. آواز خواندن را دوست دارید؟ پیاش را بگیرید. تصور نکنید شخصیت و رفتار شما باید تحت قالبی جا بگیرد که حرفۀ شما را با آن تعریف کردهاند.
۴. از همسرتان، افراد خانوادهتان، دوستانتان و… نظر بپرسید. آنها میتوانند نکاتی را در کار شما ببیند که شما (به دلیل دمخور بودن با آن کار و گرفتار شدن در پدیدۀ déformation professionnelle)، قادر به دیدناش نیستید.
اوریجینالهایی که اهل کُپیکاری نیستند
کتاب دومی که در آن شمارۀ نقد کتاب با آن آشنا شدم، نامش Originals است. این واژه را میتوان «نوآورها» یا «اصیلها» معنا کرد؛ یا همان «اوریجینالها»؛ کسانی که خودشان هستند، کپیکار نیستند، و چیز نویی را به جهان عرضه میکنند. عنوان توضیحی کتاب از این قرار است: «چگونه آنهایی که خلافآمدِ عادت عمل میکنند، جهان را به پیش میرانند.»
اصیلترین متفکران جهان، وارد زمینههایی بسیار دور و متفاوت با حوزهای میشوند که خود در آن تخصص دارند. مثلاً برندگان جایزۀ نوبل، «بسیار محتملتر است که به هنر هم بپردازند تا دانشمندانی که در آن حد ممتاز نیستند.»
نویسندۀ کتاب، «آدام گرنت» است و او نیز هچون خانم کندی، به این نتیجه رسیده که اصیلترین متفکران جهان، وارد زمینههایی بسیار دور و متفاوت با حوزهای میشوند که خود در آن تخصص دارند. مثلاً برندگان جایزۀ نوبل، «بسیار محتملتر است که به هنر هم بپردازند تا دانشمندانی که در آن حد ممتاز نیستند.» من که با خواندن این جمله، یاد آلبرت اینشتین و ویولناش افتادم؛ که گفته میشود حتی یک بار که برای سخنرانی روی سن رفته بود، به جای صحبت کردن،ویلناش را به دست گرفت و شروع به نواختن کرد.
در حقیقت، مطالعهای که اخیراً انجام شده، مشخص کرده است دانشمندانی که یک آلت موسیقی مینوازند، دو برابر بیش از همتایانِ «معمولیِ» خود بختِ بردن جایزۀ نوبل را دارند؛ و حتی اگر اجراکنندهای آماتور باشند (در رقص، هنرپیشگی یا شعبدهبازی) احتمال برنده شدنشان ۲۲ درصد بالاتر میرود. چنین الگویی، در زمینۀ افراد کارآفرین موفق هم مشاهده شده است.
آدمهای خلاقی که غیرعادیاند
در کتاب نوآورها، برخی از رفتارهایی که ما آنها را مغایر کارایی میدانیم، با صورتی نو معرفی شدهاند. مثلاً «به تعویق انداختن» را در نظر بگیرید. اکثراً گفته میشود اگر ایدهای به ذهن رسید، بهسرعت دست به کار شویم و کاری برای آن انجام بدهیم. اما آقای گرنت در کتابش استدلال میکند که همیشه هم اینطور نیست. مثلاً در یک مطالعه، از شرکتکنندگان خواسته شد برای استفادۀ تجاری از یک محوطۀ بیکارافتاده در محوطۀ دانشگاه، طرح بدهند. گرنت مینویسد: «طرحِ کسانی که کارشان را دیرتر تحویل دادند، ۲۸ درصد خلاقانهتر بود.» البته یک مطالعه آنقدرها متقاعدکننده نیست، اما گویا برخی از بزرگترین افراد تاریخ هم این عادت را داشتهاند:
میکل آنژ، هنرمند ایتالیایی، کار نقاشیِ نمازخانۀ سیستین را سالها به تعویق انداخت؛
و مارتین لوتر کینگ، نسخۀ نهایی سخنرانی معروفش «من رویایی دارم» را ساعت ۱۰ شبی نوشت که فردایش باید آن را ایراد میکرد.
گرنت میگوید آنهایی که کار را به تعویق میاندازند، به ایدهها زمان میدهند که عمل بیایند و پخته شوند ــ و اگر شما کارآفرین باشید، میتوانید اشتباهات رقبای خود را در این زمان نظاره کنید و از آنها درس بگیرید. به عنوان نمونه، «آیفونِ» شرکت اپل خیلی دیر به زمرۀ گوشیهای تلفن همراه پیوست. آهسته حرکت کردن، و آهسته به نتیجه رسیدن، اغلب فضیلتی است برای یک کارآفرین موفق (که میتواند او را از درافتادن به اقدامهای کور و هیجانی نجات دهد).
کارآفرین موفق چگونه ریسک میکند؟
نکتۀ دیگری که در کتاب آقای گرنت به آن پرداخته شده، و با تصوری که اغلبِ ما از کارآفرینی داریم در تضاد است، این است که کارآفرین موفق کسی نیست که ناگاه ایدهای مثل صاعقه به مغزش خطور کند، بلافاصله کارش را رها کند و پی اجرایی کردن آن ایده برود.
کارآفرین موفق کسی نیست که ناگاه ایدهای مثل صاعقه به مغزش خطور کند، بلافاصله کارش را رها کند و پی اجرایی کردن آن ایده برود.
طبق یافتههای آقای گرنت، مؤثرترین کارآفرینها کسانی هستند که از ریسکِ (بیحساب) بیزارند و از آن دوری میکنند. «فیل نایت»، زمانی که در تأسیس شرکت «نایک» مشارکت داشت، شغل روزانهاش را حفظ کرده بود؛ این وضعیت را «استیو وازنیاک» هم که به همراه «استیو جابز» اپل را بنیان گذاشت، داشت. حتی «تی. اس. الیوتِ» شاعر هم تا سالها کارمندِ بانک ماند.
از ریسک دوری کردن و با احتیاط پیش رفتن، به این معناست که شما به «واقعیت» توجه دارید؛ و همین امر احتمال موفق شدن شما را به عنوان یک کارآفرین، بالاتر میبرد. این نکتهای است که من طی سالها کار با محمود معظمی متوجه شدم، که ایشان چطور هر طرح نویی را که به ایشان پیشنهاد میشد، حسابی سبک و سنگین میکرد، نظر دیگران را میپرسید، آن را در مقیاس کوچک اجرا میکرد و وقتی موفقیتِ طرح را میدید، آن وقت توسعهاش میداد.
«آنهایی که تصمیم گرفتهاند قهرمان عرصۀ نوآوری، خلاقیت و کارآفرینی باشند، همانهاییاند که جامعۀ بشری را به پیش میرانند. پس از سالها صرف وقت برای پژوهش روی ویژگیهای این اشخاص، شگفتزده شدم وقتی دریافتم تجربیات درونی آنها هیچگونه تفاوتی با ما ندارد. آنها همان ترسی را احساس میکنند که ما، و در برابر همان تردیدهایی قرار میگیرند که ما. چیزی که آنها را متمایز میکند، این است که با وجود همۀ این ترسها و تردیدها، اقدام میکنند.» ــ از کتاب نوآورها: چگونه آنهایی که خلافآمدِ عادت عمل میکنند جهان را به پیش میرانند، اثرِ آدام گرنت
من هم پس از سالها تجربه و تلاش، و مطالعۀ مطالبی نو طی چند ماه گذشته، اکنون در آستانۀ چهل سالگی به کارآفرینیِ پارهوقت معتقد هستم و بر این باورم که میتوان (و باید) شغل فعلی را که ممرِّ درآمد است، حفظ کرد، کارآفرینی را در کنار آن آغاز کرد و پلهپله پیش برد و وقتی به نتیجۀ دلخواه رسیدیم، آنوقت تماموقت به زمینهای بپردازیم که کارآفرینی را در آن شروع کردهایم. بدبختی، ورشکستگی، چک دست این و آن داشتن، زندان رفتن و… نباید سرنوشت کسی باشد که به قصد خدمت و بهتر کردن زندگی خودش و دیگران، واردِ وادیِ کارآفرینی میشود و میخواهد یک کارآفرین موفق و خلاق باشد.
وقتی متوجه شدم که ژان بقوسیان بهتازگی کتاب جدیدی را دقیقاً با چنین موضوعی ترجمه و منتشر کرده، بسیار خوشحال شدم. نام این کتاب تبدیل رویا به ثروت است و عنوان توضیحیاش از این قرار: «کارآفرینهای محتاط چگونه بدون انجام ریسکهای بزرگ، ثروتمند میشوند؟» او دربارۀ علت ترجمۀ این کتاب، چنین نوشته است:
درباره کارآفرینی و موفقیت در کسبوکار کتابهای زیادی وجود دارد. مشکل آنجاست که نویسندگان این کتابها خودشان کارآفرینان موفقی نبودهاند. شاید در بهترین حالت یک کسبوکار راهاندازی کردهاند و سپس کتابی نوشتهاند، یعنی در زمینههای مختلف تجربه ندارند. گروهی دیگر آمدهاند و شرکتهای موفقی مثل گوگل و مایکروسافت را بررسی کردهاند تا رازهای موفقیت در کسبوکار را بیایند. ولی برای بسیاری از کارآفرینانِ تازهکار و کسبوکارهای کوچک، فایدهای ندارند که بخواهند از گوگل و… الگو بگیرند چون نه بودجه شرکتهای بزرگ را دارند و نه نیروی انسانی کافی.
وقتی این کتاب را خواندم بلافاصله به این نتیجه رسیدم که کتاب را ترجمه کنم. دیدگاههای نویسنده کتاب بسیار به من نزدیک بود. نویسنده اعتقادی به انجام ریسکهای بزرگ و بیحساب ندارد. همچنین نکتهای که سالها آموزش دادهام را به خوبی توضیح میدهد: برای موفقیت در کسبوکار دنبال ایدههای بسیار جدید و رویایی نباشید. اجرای قویِ یک ایده بسیار مهمتر و تعیینکنندهتر است.
شاید بهترین کتابی که یک کارآفرین ایرانی در شرایط فعلی میتواند بخواند و اجرا کند این کتاب باشد. البته اگر هنوز کارمند هستید و میخواهید وارد دنیای کارآفرینی شوید خواندن این کتاب برایتان الزامی است.
کتاب تبدیل رویا به ثروت
نکتۀ آخر:در این مقاله ایدههای مختلفی را از سه کتاب و تجربههای شخصی خودم نقل کردم. این مقاله، به دلیل ذات مقاله بودنش که کوتاه است، آنقدر جامع و کامل نیست که بتواند مبنایی برای تصمیمگیریهای جدی شما باشد. مثلاً گاهی ممکن است اقدام سریع، خیلی بهتر از به تعویق انداختن باشد. یا «بیحساب» بودن یا نبودنِ ریسک، نکتهای است که خودش نیاز به بررسی مفصل و تعمّق دارد. برای همین است که پیشنهاد میکنم اگر میتوانید، هر سه کتابی را که اینجا معرفی کردم بخوانید. اما اگر به کتابهای Inventology و Originals دسترسی ندارید، کتاب تبدیل رویا به ثروت قطعاً نقطۀ شروعی بسیار خوب برای شما دوست عزیزی میتواند باشد که رویای راهاندازی کسبوکار شخصی و تبدیل شدن به یک کارآفرین موفق، به وجدتان میآورد و از درون سرشارتان میکند.
دو نفر هستند که هر دو در شرایط مشابه شروع به کار میکنند. جایی استخدام میشوند و حقوق میگیرند. ممکن است حقوق ثابت بگیرند یا ساعتی. یکی از این دو پس از مدتی وارد مسیر افزایش درآمد، ثروتمندی و استقلال مالی میشود، اما دیگری همچنان ماه به ماه بهسختی دخل و خرج را به هم میرساند.
به نظر شما چه تفاوت بنیادی بین این دو وجود داشته که اولی روز به روز موفقتر میشود اما دومی همچنان در پلۀ اول میماند؟
پاسخ آنقدر ساده است که باور نمیکنید، و شاید به خاطر همین سادگی است که خیلیها آن را نادیده میگیرند.
من بارها در سمینارها و کارگاههای ثروتآفرینی و کسبوکار شرکت کردم و دهها کتاب و محصول آموزشی خریدم تا سرانجام این پاسخ برایم واضح شد و شروع به پیاده کردن آن در زندگیام کردم.
«یار در خانه و ما گرد جهان میگردیم!»
اما باید چندین میلیون تومان خرج میکردم و سالها زمان میگذاشتم تا به این پاسخِ روشن برسم. و حالا قصد دارم این پاسخ را در این مقاله برای شما شرح بدهم.
مدتی است که در کشور کانادا زندگی میکنم. چند وقت پیش بود که در خصوص موضوعی که من هم مثل همه به آن علاقه دارم، یعنی افزایش درآمد، دو نامه از خوانندگان در روزنامۀ «تورنتو استار» توجهم را جلب کرد. در پاسخ به مطلبی نوشته بودند که از افزایشِ حداقل دستمزد طی چند ماه آینده خبر میداد. یکی به طنز نوشته بود که عجب افزایش چشمگیری است (واقعاً هم میزانِ افزایش بسیار کم بود)، و دیگری نوشته بود نهتنها این رقمِ حداقل دستمزد بسیار کم است، تازه «همه اینقدر خوشبخت نیستند که هفتهای ۴۰ ساعت کار داشته باشند.»
با دیدن ابراز شادمانی از «کار تماموقتِ هفتهای چهل ساعت برای دیگری» داغ دلم تازه شد…
با دیدن این ابراز شادمانی از «کار تماموقتِ هفتهای چهل ساعت برای دیگری» ــ بهعبارتی، فروختنِ ساعتهای زندگی به یک کارفرما به «ثمن بخس» (بهای اندک و ناچیز) ــ داغ دلم تازه شد. داغ دلم تازه شد از اینکه این تفکر که:
کار را دیگری به ما باید بدهد، و
ما باید در ازای ساعتی که کار میکنیم پول بگیریم، و
تازه باید کلی خوشبهحالمان باشد که بتوانیم حداقل ۴۰ ساعت از عمر هفتگیمان را برای آن کار صرف کنیم،
چقدر گسترده و دامنهدار است و فراتر از مرزهای جغرافیایی است.
در کانادا، خیلیها در ابتدای مهاجرت به کشور جدید و در حالی که تجربۀ کاری و زبانی لازم برای پرداختن به حرفۀ خود را ندارند، یا کارفرماها طوری رفتار میکنند که افراد صاحبِ مهارت نمیتوانند بهسرعت جذب زمینۀ حرفهایِ خود شوند، ناگزیر وارد کارهای عمومی (general) میشوند که اگر شانس یارشان باشد عموماً به معنای مشغول شدن در فروشگاهی با حداقل دستمزد (minimum wage) است. اگر این افراد با دوستان مشورت کنند که دستمزدها کم است و درآمد به مخارج نمیرسد، معمولاً نخستین توصیه این است که «با مدیرت صحبت کن که ساعتهای بیشتری به تو بدهد.» اینکه این کار چقدر ممکن است توانفرسا باشد یا حتی به فرضِ ۴۰ ساعت کار هفتگی هم باز مخارج جلوتر از درآمد است، غالباً به این تعبیر میشود که فرد جنمِ کار کردن ندارد یا اینکه ایرانیها آدمهای تنپروری هستند که گیوههایشان گشاد است و اهل کار سخت نیستند!!!
البته، همیشه ممکن است شرایط به دلخواه آدمیزاد نباشد. ممکن است اوضاع سخت باشد و فرد مجبور شود ساعتهای طولانی در شرایطِ دشوار به کاری مشغول شود که موافق طبع او نیست. اگر شرایطْ موقت باشد و هدف و چشماندازی پیشِ رو، که قرار است از اینجا به کجا برسیم، میتوان دشواریهای گذرا را تحمل کرد.
اما هدفِ این مقاله، بیشتر نقد دیدگاهی است که آدمی را بردۀ نوینی میانگارد که در اسارت کارفرماست و تنها هنری که میتواند از خود نشان بدهد، فروختن عمرش است؛ ساعتهایی کار کردن (هر کاری که شد، فقط در ازایش پول بدهند!) و تلاش برای اینکه تعداد این ساعتها هر چه بیشتر شود. کافی است یک ریاضیات ساده به کار ببریم تا دریابیم از این روش، حداکثر درآمدی که فرد ممکن است به دست بیاورد کفاف زنده بودنش را میدهد و عموماً این راهی نیست که مخصوصاً در دنیای امروز، به «توانگری» منتهی شود.
شاید در برههای از تاریخِ معاصر کار کردن به شکل استخدام شدن برای سازمانی در ازای حقوق و بهرهمندی از مزایا، راهی بود که باز هم نه به ثروتمندی اما به یک زندگی معمول و متوسط منتهی میشد، اما الان در دهۀ دوم از قرن بیست و یکم این «پاسخ»، به قول «رابرت کیوساکی» نویسندۀ کتاب پرخوانندۀ «پدر پولدار، پدر بیپول»، دیگر «کهنه» شده است.
برای افزایش درآمد چه باید کرد؟
اگر در لاتاری برنده نشویم و پول آنچنانی نداشته باشیم (یا به دلیلی نتوانیم فراهم کنیم) که کاری را شروع کنیم، بالاخره برای گذران زندگی باید کاری کرد و چه کاری آسانتر از اینکه برای کسی کار کنیم و اصلاً هم برایمان کیفیت کار مهم نباشد؛ فقط ساعتها را پُر کنیم و در ازای ساعتهایی که میفروشیم پولی بگیریم و زندگی را بگذرانیم. این طرز فکری است که در شرایط خاص و برای مدت کوتاه، ممکن است نزدیکترین راهِ چاره باشد و گریزی هم از آن نباشد. اما در این حالت هم فرق است میان کسی که فقط کار میکند (و تا می تواند از زیرِ کار در میرود) تا ساعتها را پر کند، با کسی که وقتی به سر کار میرود همۀ این محاسبهها را کنار میگذارد و بهترینِ خودش را ارائه میدهد و مدام در تلاش است تا به کارفرما منفعت برساند و چشماندازهای بزرگتری برای خودش تعریف کرده است.
فرد نخست در بهترین حالت با همین شرایطِ بخور و نمیر روزگار خواهد گذراند؛ اما فرد دوم ممکن است پیشنهادی به کارفرما بدهد که هزینههای او را به شکل قابل توجهی کاهش دهد (چون کار را کارِ خودش میداند و به جای از سر باز کردن، در پی انجام کار مفید است) و در اثر همین، مسئولیتهای بهتری بگیرد و بعید نیست که بهزودی هم کسبوکار خودش را شروع کند.
روزی در کتابفروشی، کتاب Secrets Of The Millionaire Mind: Mastering the Inner Game of Wealth (اسرار ذهن ثروتمند: استاد شدن در بازیِ درونیِ پول) اثر «تی. هارو اِکِر» را ورق میزدم (این کتاب به فارسی هم ترجمه شده است). در جایی، دقیقاً به این موضوع اشاره میکرد که صرفاً با کار کردن به شکل ساعتی و دریافت پول در ازای ساعاتِ کاری، از لحاظ مالی به جایی نمیتوان رسید. پیشنهادِ او، دریافت پول در ازای ارزشی است که آفریده میشود.
او به جای اینکه پیشنهاد بدهد فرد با مدیرش صحبت کند تا ساعتهای کاریاش را اضافه کند، توصیه کرده بود با مدیرش گفتوگو کند تا کاراییِ کارش را ارزشگذاری کند و در ازای آن ارزش (در واقع، سودی که فعالیتِ او به آن کسبوکار میرساند) سهم خودش را در قالب پول دریافت کند. او البته پیشنهادهای دیگری هم داشت که مجال پرداختن به آنها در این مقاله نیست.
بزرگترین مانع در برابر افزایش درآمد چیست؟
اما در این زمینه، یعنی دریافت دستمزد در برابر ارزش، به نظرم دو مانع هست که همۀ ما باید تلاش کنیم برطرف شوند اگر که میخواهیم در دنیای بهتری زندگی کنیم:
یک:
کارفرماها برایشان راحتتر است که افراد را استخدام کنند و کیفیتِ کارِ آنها را بر مبنای ساعاتِ ثبتشده در دستگاه کارتزن بسنجند و طبق آن ساعتها، حقوقی به کارمند/کارگر خود بدهند. و البته، همواره در پی آن هستند که از این رقم هر طور شده بکاهند (کسر کار برای دقایق دیرکرد و…).
با این روش، چرخ کسبوکار لنگانلنگان میچرخد و لیلی میکند، اما از دلِ این رویکرد، کارمند خوشحال بیرون نمیآید و همگان میدانند آن کارمند مترصد فرصتی است تا کاری با شرایط بهتر پیدا کند و برود.
طبیعی است که در چنین سیستمی، مشتریان هم عموماً سرویس خوبی دریافت نکنند؛ چون به جز صاحب کسبوکار که کار را از آنِ خودش میداند و برایش دل میسوزاند (و معدودی کارکنانِ با درایت که اینگونه فکر میکنند)، بقیه فقط آن را به عنوان فرصتی نفرینگونه برای دریافت دستمزدی ناچیز به منظور گذران زندگی میبینند.
ما به کارفرماهای بلندنظری نیاز داریم که برای برانداختن این سیستمِ بردهداری مدرن، پا به میدان بگذارند.
دو (و این مانعِ بزرگتری است):
برای عموم مردم هم راحتتر است که ساعتِ خود را بفروشند و پول بگیرند. چون در این روش میتوان تا حد ممکن «پیچاند» و از زیر مسئولیت در رفت و تقصیر را به دیگری حواله کرد؛ اما اگر قرار باشد نقشِ کارِ فرد در سودآوریِ کسبوکار سنجیده و بر مبنای آن سهم برای افراد در نظر گرفته شود، بسیار کسان باشند که سیهروی شوند (و اینجاست که جنم کاری و گیوهگشادی معنا پیدا میکند).
دنیا عوض شده است، و با روشی که پس از رخ دادن انقلاب صنعتیْ سیستمِ کسبوکار دنیا بر پایۀ آن میچرخیده، دیگر نمیتوان پیش رفت. برای درانداختن طرحی نوین، ممکن است راهِ دشواری پیش رو باشد و موانعْ فراوان باشند. اما هر کسی میتواند با تغییر طرز فکر خود شروع کند؛ و از همینجاست که همۀ تغییرات مثبت آغاز میشوند.
این روشِ افزایش درآمد را شما چطور میتوانید در عمل به کار بگیرید؟
اگر در جایی کار میکنید که ارزشِ کار شما فقط بر مبنای ساعتهای حضور شما سنجیده میشود، سهمی از سود و درآمد شرکت ندارید و هر جور کار کنید پاداش مادی شما فرقی نخواهد کرد، باید تصمیمی مهم بگیرید: از خودتان بپرسید «آیا میخواهم از لحاظ مالی مستقل باشم و سکان زندگیام در زمینۀ پول دست خودم باشد؟» اگر پاسختان به این پرسش مثبت است، شاید بهتر باشد که به فکر کاری دیگر، انجام خُردهفعالیتهایی برای داشتنِ بیش از یک منبع درآمد، یا بهتر از آن، راهاندازی کسبوکار خودتان باشید.
بله، تغییر ترس دارد و تغییر کارفرما یا راهاندازی کسبوکار شخصی هم در عمل ممکن است هراسانگیز به نظر برسد. شاید آن «صدای درونی» به شما بگوید که بهتر است به همین آبباریکه بچسبید که اقلاً میدانید ماه به ماه به حسابتان واریز میشود. اما به یاد داشته باشید که:
۱. هر آن ممکن است کارفرما عذر شما را بخواهد و از همین آبباریکه هم محروم شوید (و این فرضِ دور از ذهنی در دنیای امروز نیست). آن موقع میخواهید چه کنید؟ حداقل بهتر است از الان برایش فکری و برنامهای داشته باشید؛ و
۲. قرار نیست همین حالا زیر کاسه کوزۀ همه چیز بزنید، کارتان را ول کنید و بچسبید به راهاندازی یک کسبوکار شخصی. شاید جالب باشد بدانید که اکثر کارآفرینان هم پلهپله کسبوکار خودشان را راه انداختند و پیش بردند. در دنیای واقعی، درختِ سیب یکشبه میوه نمیدهد!
برای وارد شدن در مسیر استقلال مالی، ثروتمندی و توانگری، یکی از بهترین راهها این است که کسبوکار شخصی خودتان را پارهوقت (در کنار شغل فعلیتان که خرج و مخارجِ ماهتان را فراهم میکند) آغاز کنید؛ و زمانی که کسبوکارتان آنقدر رشد کرد که بتواند شما را از لحاظ مالی بینیاز از شغل فعلیتان کند، به طور تماموقت به کسبوکار شخصیِ خودتان بپردازید.
کاری که همین الان میتوانید برای افزایش درآمد خود بکنید
کاری که همین الان میتوانید بکنید، جستوجو برای زمینهای است که دوست دارید در آن کارآفرینی کنید. فکر کنید اگر هیچ محدودیتی نداشتید (از لحاظ مالی، وقت و…) دوست داشتید صاحب چه کسبوکاری باشید؟ یک قلم و کاغذ بردارید و همین حالا فکرهایتان را به روی کاغذ بیاورید!
نکتۀ پایانی
شاید بگویید اینها همه نکتههای سادهای بود که خودم هم میدانستم. اگر الان از لحاظ مالی مستقل و خودکفا هستید، بله حق با شماست. اما اگر از جنبۀ مالیِ زندگیتان راضی نیستید، بهتر است در پاسخ خود تجدید نظر کنید. از خودتان بپرسید: «آیا واقعاً این نکتهها را میدانستم؟ پس چرا اجرایشان نمیکنم؟» به خاطر داشته باشیم که ما تنها زمانی چیزی را میدانیم که داریم آن را «اجرا میکنیم». وگرنه یا آن را جایی خواندهایم، یا از کسی شنیدهایم، یا فکر میکنیم که میدانیم! ضمناً، در ابتدای مقاله نوشتم که: «پاسخ آنقدر ساده است که باور نمیکنید، و شاید به خاطر همین سادگی است که خیلیها آن را نادیده میگیرند.»
به خاطر داشته باشیم: کاری که انجام دادنش ساده است، انجام ندادنش (یعنی پشت گوش انداختناش) هم همانقدر ساده است.
شما کدام را انتخاب میکنید؟ انجام دادن یا انجام ندادن؟
قلم و کاغذ شما را صدا میزند…
▫️علیاکبر قزوینی
شما چه نظری دارید؟ آیا با دیدگاههای این مقاله موافقید؟ خوشحال میشوم دیدگاههای خود را اینجا با من و سایر خوانندگان در میان بگذارید.