برچسب: توسعهٔ فردی

یادداشت‌ها و دیگر محتواهای آموزشیِ کافه کوچینگ در زمینهٔ توسعهٔ فردی را در این بخش می‌توانید بخوانید.

  • لقمه کردن فیل، ۳: هر روزِ خود را از شبِ قبل برنامه‌ریزی کنید

    لقمه کردن فیل، ۳: هر روزِ خود را از شبِ قبل برنامه‌ریزی کنید

    بسیار مهم است که بدانید قرار است فردا وقت خود را صرف چه کارهایی کنید. همچنین، ‌بهتر است برنامه‌ای مشخص برای هفتۀ پیشِ روی خود هم داشته باشید. می‌توانید هر جمعه، کمتر از نیم ساعت را برای برنامه‌ریزی هفتۀ بعد صرف کنید، و هر شب در اواخر شب، برنامۀ ‌فردای خود را بریزید. همچنین در انتهای ماه،‌ برنامۀ کلیِ ماه بعد را تعریف کنید. این برنامه‌ریزی‌ها،‌ در راستای هدفی هستند که طرح‌ریزی آن در لقمۀ ۲ شرح داده شد.

    به یاد داشته باشید که برایان تریسی می‌گوید هر دقیقه‌ای که برای برنامه‌ریزی صرف شود، ۱۰ دقیقه از زمان اجرا را (که به خاطر متمرکز نبودن و افکار پراکنده داشتن هدر می‌رود) کاهش می‌دهد. یعنی فقط با ۱۰ دقیقه صرف وقت شبانه برای برنامه‌ریزی فعالیت‌های روز بعد، ۱۰۰ دقیقه (حدود دو ساعت) از فردای خود را از هدر رفتن نجات می‌دهید و به عبارت دیگر، بازده خود را ۱۰ برابر می‌کنید.

    نکته: آدمیزاد روبات نیست و کمتر روزی از زندگی است که طبق پیش‌بینی‌ها و برنامه‌های ما پیش برود. ضمناً قرار نیست که ما اسیر برنامه‌های نوشته‌شده توسط خودمان باشیم. اما وقتی روز خود را برنامه‌ریزی می‌کنیم، ‌بهتر می‌توانیم برنامه را با توجه به امور پیش‌بینی‌نشده تغییر بدهیم، در برابر درخواست‌های دیگران ــ مثلاً «بیا برویم بیرون چرخی بزنیم!» ــ قاطعانه‌تر می‌توانیم تصمیم بگیریم (چه پاسخ مثبت بدهیم چه منفی)، و از هدر دادن وقت به صورت ناخودآگاه (مثل وقت‌گذرانی بی‌حاصل در شبکه‌های اجتماعی) بیشتر در امان خواهیم بود. در یک کلام، هر طور که حساب کنیم، برنامه‌ریزی ماهانه/هفتگی/روزانه از قبل، به نفعمان است!

    ▫️علی‌اکبر قزوینی


    کتاب الکترونیک «لقمه کردن فیل: ۱۰۱ نکتۀ کوتاه و کاملاً کاربردی برای به انجام رساندن کارهای روزانه، به‌ویژه برای کارآفرینان اینترنتی»

    کتاب رایگان «لقمه کردن فیل» را همین حالا دانلود کنید و با ۱۰۰ روش دیگر برای لقمه کردن فیل آشنا شوید!

  • لقمه کردن فیل، ۲: «هدف نهایی» خود را در ذهن داشته باشید

    لقمه کردن فیل، ۲: «هدف نهایی» خود را در ذهن داشته باشید

    پیش از شروع به کار، باید بدانید به منظورِ چه هدفی دارید آن کار را انجام می‌دهید.

    از خودتان بپرسید:

    • چرا لازم است این کار را انجام بدهم؟
    • با انجام این کار، چه نتیجه‌ای حاصل می‌شود؟
    • آیا این حاصل و ثمره، برای کسب‌وکار (که ممکن است مال خودم یا دیگری باشد) ارزشمند است؟
    • آیا روش بهتری برای رسیدن به این نتیجه وجود دارد؟

    اگر شما هدف نهایی را در ذهن داشته باشید (مثلاً افزایش ۱۰ درصدی درآمد شرکت، حذف فلان فرایند هزینه‌بر و وقت‌گیر و جایگزینی آن با روشی کارآمدتر، ایجاد ماهانه ۳ میلیون تومان از کسب‌وکار پاره‌وقتِ اینترنتی خود، رها کردن شغل کارمندی خود تا فلان تاریخ و…) و این هدف را مشخص و واضح در ذهن داشته باشید، آن‌ وقت آسان‌تر و بهتر می‌توانید طرح‌هایی با جزئیات دقیق‌تر و زمان‌بندی ماهانه/هفتگی/روزانه برای رسیدن به آن هدف پی‌ریزی کنید.

    نکته: گاهی ممکن است در این فرایند، دچار گیجی و پریشانی شوید و ده‌ها ایده به ذهن شما هجوم بیاورد و احساس کنید دست و پایتان بسته شده و بهتر است به همان روش معمول (یعنی دریافت حقوق در ازای پر کردن ساعات کاری) بچسبید. اما نترسید. ادامه بدهید و بدانید در نقطه‌ای، تصویر برای شما واضح خواهد شد.

    حتماً ــ حتماً ــ ایده‌ها و روش‌ها را بنویسید (ذهنی فکر نکنید؛ چون حاصلش فقط می‌شود خیال‌بافی). مطمئن باشید روشن‌تر شدن تصویر نهایی و نقشۀ راه برای شما، به معنای احتراز از تلف کردنِ وقت و انرژی فراوانی است که اقدام‌های کور و هیجانی موجب آن است.

    البته، بیش از حد هم نباید درگیر طرح‌ریزی شد و «هنر» این است که تشخیص بدهیم کجا وقت اقدام است؛ چون بسیاری از چشم‌اندازها تنها زمانی در برابر دید ما قرار می‌گیرند که اقدام را شروع کرده باشیم. هر چه بیشتر این کار را انجام بدهید، در این هنر ماهرتر می‌شوید.

    ▫️علی‌اکبر قزوینی


    کتاب الکترونیک «لقمه کردن فیل: ۱۰۱ نکتۀ کوتاه و کاملاً کاربردی برای به انجام رساندن کارهای روزانه، به‌ویژه برای کارآفرینان اینترنتی»

    کتاب رایگان «لقمه کردن فیل» را همین حالا دانلود کنید و با ۱۰۰ روش دیگر برای لقمه کردن فیل آشنا شوید!

  • لقمه کردن فیل، ۱: عادت‌های خوب و پشتیبانِ کارایی در خود ایجاد کنید

    لقمه کردن فیل، ۱: عادت‌های خوب و پشتیبانِ کارایی در خود ایجاد کنید

    معمولاً دست‌کم ۲۱ روز لازم است تا رفتاری را پیوسته و هر روز انجام بدهید تا آن رفتار به عادتِ شما تبدیل شود. «عادت» رفتاری است که آنقدر به وجود شما نشسته که «انجام ندادن» آن سخت‌تر از انجام دادنش است! در زمینۀ افزایش کارایی و بهره‌وری، پروراندن این عادت‌ها قطعاً می‌تواند برایتان مفید باشد:

    • تماشای تلویزیون را کم کردن یا اصلاً تلویزیون ندیدن (برنامه‌های مورد علاقۀ خود را ضبط کنید و بعداً ببینید؛ یا از اینترنت دانلود کنید و…)
    • موقع کار، اینترنت را قطع کردن (یا دست‌کم اطلاعیه‌های دریافت ایمیل، پست جدید در تلگرام و… را غیرفعال کنید)
    • موبایل را سایلنت کردن و در استراحت بین دوره‌های کاری (که بهتر است حدود ۹۰ دقیقه باشد) آن را چک کردن
    • مطالعه کردن
    • همکاران یا سایر اعضای خانواده را عادت دادن که وقتی گرم کار هستید به شما کار نداشته باشند (یک راهش می‌تواند این باشد که در گوش خود هدفون بگذارید حتی اگر هیچ چیزی با آن گوش نمی‌دهید!)
    • دو ساعت پیش از خواب ارتباط خود را با دنیای مجازی قطع کردن
    • هر شب نوشتنِ این‌که فردا قرار است روی چه فعالیت‌هایی وقت بگذارید
    • صبح‌ها زودتر از خواب بیدار شدن و از آرامش ابتدای صبح به نفع خود استفاده کردن
    • ۱۰ انگشتی تایپ کردن (فارسی و انگلیسی، بدون نگاه کردن به کی‌برد)
    • و…

    همان‌طور که می‌بینید، ‌خیلی چیزها هست که می‌تواند برای کارایی شما مناسب باشد و اگر به عادت تبدیل شود، شما را به یک بمب کارایی تبدیل خواهد کرد. همۀ‌ اینها یکباره تبدیل به عادت نخواهند شد، اما می‌توانید از مهم‌ترین‌ها شروع کنید و با هر روز و قدم به قدم انجام دادن آنها، زمانی می‌رسد که می‌بینید بدون فکر کردن و به شکل اتوماتیک،‌ در حال اجرای آنها هستید. لقمه‌های بعدی، شما را در انتخاب رفتارهای مناسب برای تبدیل آنها به عادت‌های پشتیبانِ کارایی، بیشتر کمک خواهند کرد. فقط در ابتدا لازم است بدانید که «عادت» کردن به این رفتارها مهم است، و اینکه این رفتارها یک‌شبه تبدیل به عادت نمی‌شوند. پس ادامه بدهید!

    نکته: برای این‌که زودتر و خوشایندتر یک رفتار را به عادت تبدیل کنید، هر بار که آن رفتار را انجام می‌دهید به خودتان پاداش بدهید. پاداش قرار نیست یک چیز بزرگ باشد! می‌توانید شکلاتی را تکه‌تکه کنید و در ازای هر بار انجام آن رفتار، یک تکه از آن را بخورید. می‌توانید میوه‌ای را چند قسمت کنید و همین روش را انجام بدهید. می‌توانید خودتان را در آغوش بگیرید و یک «ای‌ول!» به خودتان بگویید. در هر حال، یادتان باشد که شما با یک «کودک درونِ» ۳ تا ۵ ساله سروکار دارید که او باید خوشحال شود تا رفتار شما را به عادت تبدیل کند. پس او را خوشحال کنید!

    ▫️علی‌اکبر قزوینی


    کتاب الکترونیک «لقمه کردن فیل: ۱۰۱ نکتۀ کوتاه و کاملاً کاربردی برای به انجام رساندن کارهای روزانه، به‌ویژه برای کارآفرینان اینترنتی»

    کتاب رایگان «لقمه کردن فیل» را همین حالا دانلود کنید و با ۱۰۰ روش دیگر برای لقمه کردن فیل آشنا شوید!

  • کتاب الکترونیک: لقمه کردن فیل…!

    کتاب الکترونیک: لقمه کردن فیل…!

    چیستان‌مانندی است که می‌پرسد: «یک فیل را چطور می‌شود خورد؟» و پاسخ این است که: «لقمه‌لقمه!»

    واقعیت این است که «قطره‌قطره» جمع گردد،‌ وانگهی «دریا» شود؛ و همیشه همین‌طور بوده است. بگذارید سه جمله را در این زمینه از بزرگان نقل کنم:

    • «کارهای بزرگ با فورانی از انگیزش انجام نمی‌شوند، بلکه با کنار هم قرار گرفتن چیزهایی کوچک است که به سرانجام می‌رسند.»
    • «کارهای کوچکی که هر روز انجام می‌دهید، در ساختنِ زندگیِ شما بیشتر نقش دارند تا کارهای بزرگی که هرازگاهی انجام می‌دهید.»
    • «یک تفاوت انسان‌های موفق و ناموفق این است که موفق‌ها، کاری را که باید، در زمانی که لازم است، انجام می‌دهند؛ هر حس و حالی که داشته باشند.»

    چرا گاهی وقت‌ها برنامه‌ریزی روزانه با موفقیت انجام نمی‌شود؟

    شاید از ارزش کارهای کوچکِ پیوسته و هرروزه آگاه نیستیم؛ یا راهش را نمی‌دانیم. همۀ ما دوست داریم با عرق ریختنِ کمتر، تقلای کمتر و زحمت کمتر، نتایج بهتری بگیریم. شاید بارها شده در ابتدای صبح تصمیم گرفته‌اید یک روز دل‌انگیز و پُربازده را آغاز کنید، اما وقتی روز به انتها رسیده، احساس کرده‌اید فعالیت‌هایتان و کارهایتان در آن روز بیشتر از جنس وقت‌کُشی بوده تا کار مفید. یا از جنسِ تند و تند کارهای فوری انجام دادن بوده تا انجام کاری عمیق و باارزش. و حس خیلی بدی است که آدم احساس کند روزی بر او گذشته و کاری مفید نکرده است.

    همۀ ما دوست داریم با عرق ریختنِ کمتر، تقلای کمتر و زحمت کمتر، نتایج بهتری بگیریم.

    شاید تصور کنید برنامه‌ریزی روزانه و کار مفید و با بازده خوب انجام دادن، سخت است؛ و شاید برای فرار از این سختی است که گاهی الکی در خانه یا محل کار می‌چرخید، وقت‌کشی می‌کنید و با دوستان و همکاران غیبت می‌کنید و حرف‌های خاله‌زنکی می‌زنید، تلویزیون را از این کانال به آن کانال می‌زنید، ایمیل‌های صد من یک غاز می‌خوانید و در میان صفحات وب، بیهوده می‌گردید بی‌آن‌که هدف خاصی داشته باشید یا دنبال مطلب مفیدی باشید. یا تند و تند کارهای روتین و خسته‌کننده و فوری‌ای را انجام می‌دهید که آخر روز خودتان هم نمی‌دانید حاصل آن همه کار برای خودتان، کسب‌وکارتان یا شرکت‌تان چه بوده است.

    «جهان دیگر جای امنی برای کارمندان نیست»

    برنامه‌ریزی روزانه و بالا بردن بازدهی کار، فقط با کمی هوشمندانه‌تر کار کردن و رعایت نکاتی ساده اما بسیار موثر، حاصل می‌شود. اما برنامه‌ریزی روزانه و بالا بردن بازدهیِ کارهایی که انجام می‌دهید، منفعت بزرگ‌تری هم برایتان دارد. «رابرت کیوساکی»، نویسندۀ مشهورِ کتاب پرفروش «پدر پولدار، پدر بی‌پول»، به‌صراحت می‌گوید: «جهان دیگر جای امنی برای کارمندان نیست.» و منظور او از کارمند، کسی است که تفکر کارمندی دارد؛ به این معنا که تصور می‌کند با قرار دادن بخشی از ساعت‌های زندگی‌اش در اختیار یک شرکت یا سازمان یا اداره، آن نهاد قادر است حقوق او را تأمین کند و خیالش را بابت معاش، راحت.

    اگر افراد یاد نگرفته و عادت نکرده باشند که کارشان را بر مبنای «نتیجه» (نه ساعات کاری) و با «روحیۀ کارآفرینی» انجام بدهند، روزگار سختی را در پیش خواهند داشت. به قول رابرت کیوساکی،‌ «دیگر چیزی به عنوان یک شغل امن و مطمئن وجود ندارد.»

    شاید تا ۱۰ یا ۲۰ سال پیش چنین تصوری دور از واقعیت نبود، اما اکنون واقیعت عوض شده است. در همه جای جهان، کم نیستند کسانی که پس از سال‌ها کار برای جایی، عذرشان خواسته می‌شود؛ و آنها اگر یاد نگرفته و عادت نکرده باشند که کارشان را با برنامه‌ریزی روزانه درست، بر مبنای «نتیجه» (نه ساعات کاری)، و با «روحیۀ کارآفرینی» انجام بدهند، روزگار سختی را در پیش خواهند داشت. باز هم به قول رابرت کیوساکی،‌ «دیگر چیزی به عنوان یک شغل امن و مطمئن وجود ندارد.»

    کسی که در پی یک زندگی مطمئن از لحاظ مالی است، می‌داند که به جای رفتن در پی «امنیت شغلی» و چشم داشتن به کمکِ دولت و این و آن، باید خودش آستین بالا بزند، کاری برای خودش دست و پا کند و جریان و جریان‌های درآمد برای خودش بسازد. «دنیا به کارآفرین‌های بیشتری نیاز دارد»، این جمله هم باز از کیوساکی است.

    یک مهارت مهم برای کارآفرینی

    یکی از مهارت‌های مهم برای کارآفرینی، تواناییِ برنامه‌ریزی روزانه، مدیریت بر خود و انجام دادن کارها با بازده بالاست. برای آشنایی با این مهارت ارزشمند، کتاب الکترونیک «لقمه کردن فیل: ۱۰۱ نکتۀ کوتاه و کاملاً کاربردی برای به انجام رساندن کارهای روزانه» را نوشته‌ام. مطمئن باشید حتی با اجرا کردن و به کار بستن یکی از این نکته‌ها هم بازدهی کار شما و احساس شما از مفید بودن روزتان بالاتر می‌رود. شما می‌توانید هر تعداد از این نکات را که بیشتر به کار شما می‌آید، بگیرید و در کارتان اجرا کنید.

    برنامه‌ریزی روزانه ــ کتاب الکترونیک «لقمه کردن فیل: ۱۰۱ نکتۀ کوتاه و کاملاً کاربردی برای به انجام رساندن کارهای روزانه، به‌ویژه برای کارآفرینان اینترنتی»

    و چرا این‌قدر روی «اجرای نکات» تاکید می‌کنیم؟ چون به‌قول محمود معظمی، استادی که از او بسیار آموخته‌ام و همچنان می‌آموزم: «ما فقط زمانی چیزی را می‌دانیم که داریم آن را اجرا می‌کنیم. وگرنه، یا آن را خوانده‌ایم، یا شنیده‌ایم، و یا فکر می‌کنیم که می‌دانیم!»

    این نکات برای برنامه‌ریزی روزانه و اجرا و به انجام رساندن کارها هرچند برای هر کاری قابل استفاده‌اند، اما بیشترین تمرکز بر کارهایی است که در یک «دفتر کار» یا به اصطلاح office انجام می‌شوند و معمولاً با کامپیوتر سروکار دارند؛‌ حالا این دفتر کار می‌تواند جایی باشد که شما برای شخص دیگری کار می‌کنید، می‌تواند دفتر خودتان باشد، یا حتی میزی همراه کامپیوتر در گوشۀ خانه که با آن به یک کارآفرینیِ پاره‌وقت مشغول هستید.

    خبر خوش!

    و خبر خوش این است که امروزه با همگانی شدن کامپیوتر و در دسترس قرار گرفتن اینترنت، کارآفرینی از همیشه ساده‌تر شده است (اما نه آن‌قدرساده که هر کسی یک‌شبه میلیونر شود؛ اصول اساسی موفقیت تغییر نکرده است و یکی از آن اصول،‌ می‌گوید که برای موفقیت آسانسور وجود ندارد اما می‌شود پله‌ها را یکی‌یکی طی کرد و به موفقیت رسید).

    کتاب الکترونیک «لقمه کردن فیل: ۱۰۱ نکتۀ کوتاه و کاملاً کاربردی برای به انجام رساندن کارهای روزانه، به‌ویژه برای کارآفرینان اینترنتی»

    به هر روی، امروزه تنها با یک لپ‌تاپِ متصل به ایترنت، دنیای کسب‌وکار زیر دستان شماست و برای استخراج طلا از این معدنِ سرشار، آن‌چه نیاز دارید:

    ۱. دانش و اطلاعاتِ درست، و
    ۲. به کار بستن آنها و تبدیل آنها به مهارت‌های کاربردی است.

    یکی از آنها، تواناییِ لقمه کردن فیل است. به همین منظور، کتاب الکترونیک «لقمه کردن فیل» منتشر و به عنوان هدیه (برای دانلود رایگان) عرضه شده است که از این لینک (به‌زودی افزوده می‌شود) می‌توانید هم‌اکنون این کتاب الکترونیک را دریافت کنید.

    ▫️علی‌اکبر قزوینی

  • «امنیت‌جو» یا «ماجراجو»؟ مسئله این است

    «امنیت‌جو» یا «ماجراجو»؟ مسئله این است

    در داستان کیمیاگر، جایی از یک ذرت‌فروش صحبت می‌شود که دکه‌ای دارد و قصدش این است که سال‌ها کار کند و بعد که پول کافی جمع کرد، یک ماهی به آفریقا برود.

    در مقابل، قهرمان داستان که جوانی است به نام «سانتیاگو»، مشتاق سفر است و همان لحظه هم آماده است آنچه را که تا الان به دست آورده، با یک رؤیا ــ که دستیابی به آن نیازمند سفر به آفریقاست ــ مبادله کند.

    عده‌ای «امنیت‌جو» هستند و عده‌ای هم «ماجراجو». وجود هر کدام هم برای پیشبرد کارهای این دنیا شاید لازم باشد.

    اشکال اینجاست که گاهی به جای تشخیص دادن روحیات اشخاص، می‌خواهیم اشخاص ماجراجو را در چارچوب‌های مشخص محدود کنیم و اشخاص امنیت‌جو را به سمت ماجراهایی هل بدهیم که برای آنها ساخته نشده‌اند.

    سیستم آموزشی دنیا آدم‌های خوشبخت تولید نمی‌کند. آدم‌های کج و کوله و معلول درست می‌کند. نهایت هنرش این است که راه آیندهٔ افراد را در رشته‌های ریاضی یا تجربی یا هنر یا انسانی خلاصه کند و از آنها آدم‌هایی مطیع درست کند که در شابلون‌های محدودِ تفکراتِ خط‌کشی‌شده می‌گنجند.

    این سیستم، تا الان نتوانسته این روحیهٔ «ماجراجویی» یا «امنیت‌جویی» را تشخیص دهد و بر مبنای آن، افراد را به سمت آینده‌ای حرفه‌ای هدایت کند که هم به نفع خودشان خواهد بود و هم به نفع این دنیا.

    سیستم آموزشی را شاید به‌راحتی نتوان عوض کرد، اما حداقل شرکت‌ها می‌توانند موقع استخدام، به جای صرفاً نگاه کردن به رزومهٔ حرفه‌ای (و کلیشه‌ای شخص) و انجام مصاحبه‌های فرمالیته، روحیهٔ او را تشخیص بدهند تا از آدم ماجراجو، یک کارمندِ مطیع و سر وقت بیا ــ سر وقت برو و راضی به حقوق ثابت را انتظار نداشته باشند؛ و برعکس، از فرد امنیت‌جو نخواهند که به جای انجام کارهای روتین، خودش را درگیر ماجراجویی‌های شرکت کند.

    یک مثال ساده‌اش، گماردن یک فرد امنیت‌جو در بخش فروش است؛ از آن اشتباه‌هایی که هم شخص را اذیت می‌کند هم فروش را زمین می‌زند.

    مثال دیگر، استخدام یک مهندس خلاق و مسلط کردن بخش اداری شرکت بر رفت و آمد و ساعات کاری او است؛ به جای اینکه مثلاً در پروژه دخیل شود و از مبلغ آن هم سهم ببرد.

    اگر این دو نوع روحیهٔ امنیت‌جویی و ماجراجویی را در خودمان و دیگران به‌درستی تشخیص بدهیم، تیم‌های کاری خیلی بهتری خواهیم داشت و کارهایمان بسیار روان‌تر پیش خواهد رفت. 🙂

    شما چه نظری دارید؟ خوشحال می‌شوم دیدگاه‌های خود را اینجا با من و سایر خوانندگان در میان بگذارید و دیدگاه‌های دوستان دیگر را بخوانید.

    ▫️علی‌اکبر قزوینی

  • موفقیت دقیقاً چیست؟ آیا الگوی درستی برای موفقیت انتخاب کرده‌ای؟

    موفقیت دقیقاً چیست؟ آیا الگوی درستی برای موفقیت انتخاب کرده‌ای؟

    موفقیت دقیقاً چیست؟… ۱۰ سال است به مسافرت تفریحی نرفته است. با دوستانش وقت نمی‌گذراند، رمان نمی‌خواند، به زور باید او را به یک تئاتر برد، و تمام ساعات بیداری‌اش را در دفتر کارش صرف می‌کند و هفت روزِ هفته را هم کار می‌کند. در پاسخ به سؤالی دربارۀ این همه صرفِ وقت برای کار و عدم صرفِ وقت برای خودش، می‌گوید: «تصور می‌کنم هنوز خیلی جوانم…» وقتی اینها را می‌خوانم، بیشتر از همیشه نگران می‌شوم که اشخاصی مثل او، به عنوان الگوی موفقیت، ثروت و سخت‌کوشی معرفی شوند؛ در حالی که می‌دانم الگو قرار دادن افرادی نظیر او به صورت فکرنشده، می‌تواند نتایجی فاجعه‌بار داشته باشد. حتماً می‌پرسید چه فاجعه‌ای؟ اجازه بدهید توضیح بدهم.

    خانم الیزابت هولمز، هدفمند و پُرتلاش یا…؟

    با زندگی خانم «الیزابت هولمز» تازه آشنا شده‌ام. سی و سه ساله است و جوان‌ترین بانوی ثروتمندِ خودساخته (یعنی کسی که با دست خودش ثروتمند شده است) در ایالات متحده. مهندسی شیمی خوانده اما درس را نیمه‌کاره در دانشگاه استنفورد رها کرده تا شرکت خودش را تأسیس کند. بیش از ۱۲ سالی می‌شود که شرکت او راه افتاده و از همان ابتدا، یکی از استادانش در دانشگاه نیز با شرکتِ او همراهی می‌کرد تا اینکه پس از مدتی، او هم استادی دانشگاه را کامل رها کرد و به شرکت پیوست.

    خانم هولمز حالا در ابتدای چهارمین دهۀ زندگی‌اش، شرکتی به ارزش بیش از ۹ میلیارد دلار و ثروت خالصی بالغ بر ۴/۷ میلیارد دلار دارد و روی زمینه‌ای کار می‌کند که یادآور داستان‌های علمی-تخیلی است: انجام آزمایش کامل خون، تنها با گرفتن دو قطره خون از نوک انگشت (آن هم بدونِ درد و ترس از سرنگ) و ارسال نمونه برای انجام اتوماتیک آزمایش توسط دستگاه‌های فوق پیشرفته‌ای که نحوۀ کار آنها را کسی نمی‌داند.

    خانم هولمز هدف بزرگی دارد: می‌خواهد بازار جدیدی با عنوان «فناوریِ تندرستی شخصی» را ایجاد و شکوفا کند. بازاری که بالقوه توان میلیاردها دلار درآمدزایی دارد و باعث می‌شود افراد با هر چه بیشتر درگیر شدن در فرایند تندرستی خود، زودتر از بیماری‌های احتمالی آگاه شده و زندگی‌ای سلامت‌تر را سپری کنند.

    او هنگامی که فقط ۹ سال داشت، در نامه‌ای به پدرش نوشته بود: «چیزی که من واقعاً از زندگی می‌خواهم، کشف چیزی نو است؛ چیزی که بشر نمی‌دانست انجام دادنش امکان‌پذیر است.» به نظر می‌رسد او که این روزها و پس از سال‌ها تلاشِ رازدارانه، توجه رسانه‌ها را به خود جلب کرده، در مسیر درستی برای رسیدن به این هدف است. (خانم هولمز عمداً می‌خواست که خودش و شرکتش در معرض توجه نباشند. میزان سرّی نگه‌ داشتن اخبار و فعالیت‌های شرکتش به‌ گونه‌ای است که خیلی‌ها آن را با روش اپل و استیو جابز مقایسه می‌کنند. جالب است که خانم هولمز از لحاظ پوشیدنِ لباس نیز شبیه جابز عمل می‌کند ــ اغلب یک پلوور مشکیِ ساده تن می‌کند ــ و گیاهخوار نیز هست.)

    با این تفاسیر، شاید تصور کنید این مقاله قرار است خانم هولمز را به عنوان یکی از الگوهای موفقیت معرفی کند و از سبک کار و زندگی او، هدفمندی و سخت‌کوشی‌اش تمجید کند. اما من قصد دیگری دارم. 🙂

    آیا مدیر «دوو» آدم موفقی بود؟

    سال‌ها پیش کتابی می‌خواندم به نام «سنگفرش هر خیابان از طلاست». این کتاب را مدیر وقت شرکت کره‌ای «دوو» نوشته و در آن، داستان موفقیت خود و شرکتش و البته سبک کار و زندگی‌اش را شرح داده بود. اگر بگویم این کتاب یکی از بدترین کتاب‌هایی بوده که تاکنون خوانده‌ام، اغراق نکرده‌ام. (بله، هر کتابی خوب نیست؛ یا شاید بهتر بگویم خواندن برخی کتاب‌ها بدون استاد و راهنما، می‌تواند خطرناک باشد.)

    آقای «کیم وو چونگ»، نویسندۀ کتاب، تصویری از ثروتمندی را در برابر من که آن زمان ۱۸ ساله بودم قرار داده بود که تا سال‌ها، همان تصویر و باورهای نادرستِ برخاسته از آن، مرا از ثروت دور نگه داشت. خوب به خاطر دارم که ایشان چطور در آن کتاب شرح داده بود که نسلِ آنها، به جای کار از ساعت ۹ صبح تا ۵ عصر، کار از ۵ صبح تا ۹ شب را جایگزین کرده بودند تا چرخ‌های صنعت کره پیش برود (البته این نیت و قصد بدی نبود). اما در عین حال، ایشان توضیح داده بود که هر صبح صبحانه‌اش را در اتومبیل و حین رفتن به شرکت صرف می‌کند و سال‌هاست که با خانواده‌اش به مسافرت نرفته است.

    آن موقع با خودم گفتم: «اگر قرار است من پولدار و صاحب شرکت باشم اما حتی وقتِ صبحانه خوردن با فراغ بال و وقت گذراندن با خانواده‌ام را نداشته باشم، اینکه اسمش موفقیت و خوشبختی نیست!»

    من آن موقع با خودم گفتم: «اگر قرار است من پولدار و صاحب شرکت باشم اما حتی وقتِ صبحانه خوردن با فراغ بال و وقت گذراندن با خانواده‌ام را نداشته باشم، اینکه اسمش موفقیت و خوشبختی نیست!» متأسفانه، جای تفسیرهایی بر کلمات آقای کیم خالی بود که اگر این کار انجام می‌شد، امکانش بود که از تلاش و تعهد او درس‌های ارزشمند گرفته شود و در عین حال، زندگیِ یک‌بُعدی او موجب ایجاد باورهای نادرست دربارۀ موفقیت و ثروت نشود. سال‌ها گذشت تا کتاب‌های دیگر و شاگردیِ استادان خردمند، آن تصویرهای نادرست را از ذهن من بیرون برد.

    آیا موفقیت یعنی فقط کار و کار و کار؟ آیا تفریح مانع رسیدن به موفقیت است؟

    حالا در دهۀ دوم از قرن بیست و یکم، دربارۀ خانمی ۳۳ ساله می‌خوانم که ۱۰ سال است به مسافرت تفریحی نرفته است. با دوستانش وقت نمی‌گذراند، رمان نمی‌خواند، به زور باید او را به یک تئاتر برد، و تمام ساعات بیداری‌اش را در دفتر کارش صرف می‌کند و هفت روزِ هفته را هم کار می‌کند. او در پاسخ به سؤالی دربارۀ این همه صرفِ وقت برای کار و عدم صرفِ وقت برای خودش (که دغدغۀ پدر و مادرش و حتی همکارانش در هیئت مدیره نیز هست)، می‌گوید: «تصور می‌کنم هنوز خیلی جوانم…»

    وقتی اینها را می‌خوانم، بیشتر از همیشه نگران می‌شوم که اشخاصی مثل او، به عنوان الگوی موفقیت، ثروت و سخت‌کوشی معرفی شوند؛ در حالی که می‌دانم الگو قرار دادن افرادی نظیر او به صورت فکرنشده، می‌تواند نتایجی فاجعه‌بار داشته باشد.

    حتماً می‌پرسید چه فاجعه‌ای؟ اجازه بدهید توضیح بدهم.

    موفقیت فقط یک بُعد ندارد

    انسان موجودی چندبعدی است. در درون هر یک از ما، ساحت‌های مختلفی وجود دارد که اگر هر کدام به اندازۀ کافی مورد توجه قرار نگرفته و ارضا نشوند، چرخ وجود آدمی لنگ خواهد زد. محمود معظمی، استاد در آشتی دادنِ انسان‌ها با خودشان، از تعبیری به نام «چرخ زندگی» استفاده می‌کند.

    او می‌گوید شش جنبۀ مهم و اساسی در هر یک از ما هست که باید به تناسب هم رشد کنند تا شخص بتواند احساس تعادل و خوشبختی در زندگی داشته باشد. این شش بخش عبارتند از:

    1. علایق فردی،
    2. کار،
    3. نقش اجتماعی،
    4. خانواده،
    5. تندرستی، و
    6. معنای زندگی.

    کسی که مدام و تمام‌وقت به بخشِ «کار» می‌پردازد، در واقع تنها به یک‌ششم از نیازهای خود پاسخ داده؛ و دیر یا زود آب و روغن قاطی می‌کند و موتور می‌سوزاند.

    یک فلسوف تراز اول دربارهٔ موفقیت چه می‌گوید؟

    این تعبیر را هم اجازه بدهید که از دکتر مصطفی ملکیان نقل کنم که یکی از فیلسوفان تراز اولِ امروز در ایران هستند. صحبت ایشان دربارۀ درس خواندن است که می‌توان آن را به هر «کار» دیگری تعمیم داد. ایشان می‌گویند:

    «ما اینجا نیامده‌ایم که یک فیلسوف بزرگ شویم و برویم؛ و نیامده‌ایم اینجا ۲۰ تا کتاب بنویسیم و ۲۰۰ تا مقالۀ علمی بنویسیم در ژورنال‌های علمی-فلسفی/علمی-تحقیقی دنیا چاپ کنیم. ما آمده‌ایم اینجا که یک زندگی خوب، خوش و ارزشمند داشته باشیم. من این را دارم از قول کسی می گویم که این را کسی به او نگفته بوده و خودش را به یک معنا از میان برده -یعنی خودم. همیشه اعتدال داشته باشید؛ یعنی حق همۀ ساحت‌های وجودی‌تان را ادا کنید. نگویید چون تمرکز کرده‌ایم روی درس، دیگر به خوابمان توجه نمی‌کنیم، به خوراکمان توجه نمی کنیم، به ورزشمان توجه نمی‌کنیم، به تفرج و گردشمان توجه نمی‌کنیم، از مسافرت چشم می‌پوشیم. اگر حق هر ساحتی از ساحات وجودی‌تان و هر نیازی از نیازهایتان را برطرف نکنید، یک وقتی واقعاً وجودتان پنچر می‌شود و آن وقت کل ماشین‌تان از حرکت می افتد.»

    استاد ملکیان ادامه می‌دهند:

    «من خودم در واقع به خاطر عدم توجه به این نکته خاکسترنشین شدم، به خاطر اینکه توجه نکردم و فقط خواندن و فقط خواندن و نوشتن و یادداشت برداشتن و باز هم خواندن و باز هم نوشتن و دیگر توجه نکردن به اینکه خواب به اندازه نیاز دارم… خوراکم آیا خوراک مناسبی است؟ آیا تفرج دارم؟ گشت و گذاری هم دارم؟ انس با طبیعتم به آن اندازه که نیاز دارم هست یا نه؟ مسافرت می کنم یا نه؟ نشست و برخاست با انسان‌های دیگر دارم یانه؟ هرکدام از اینها یکی از نیازهای ماست. حتماً اعتدال را رعایت کنید.»

    آیا برایان تریسی کار کردنِ بی‌وقفه را تجویز می‌کند؟

    سومین نکته را هم اجازه بدهید از برایان تریسی عنوان کنم؛ کسی که برای شما که در پی موفقیت و شادکامی در زندگی هستید، ناشناخته نیست. ایشان با اینکه ۷۳ سال دارد و همچنان فعال است و آموزش می‌دهد و ارزش می‌آفریند، تأکید می‌کند که پیوسته و بدون استراحت و وقفه کار کردن، آدمی را از پا می‌اندازد. او پیشنهاد می‌کند که هفته‌ای حداقل یک روز، از همۀ امور کاری فارغ شوید و باتری‌های روح و روان‌تان را شارژ کنید.

    بدون رفتن به دل طبیعت، سفر کردن، هم‌نشینی با خانواده و دوستان… و در کل انجام اموری که روح را صیقل می‌دهد، انسان بعید است که بتواند زندگی‌ای خوش و شکوفا داشته باشد.

    بدون رفتن به دل طبیعت، سفر کردن، هم‌نشینی با خانواده و دوستان، فیلمی دیدن، کنسرتی رفتن، داستانی یا شعری خواندن و در کل انجام اموری که روح را صیقل می‌دهد، انسان بعید است که بتواند زندگی‌ای خوش و شکوفا داشته باشد. البته همیشه ممکن است مواردی به اصطلاح «فورس ماژور» روی دهد که نیاز باشد انسان برای مدتی فراغت و استراحت خود را صرفِ کار کند؛ اما اینکه کسی در کلِ ۱۰ سال حتی یک سفر تفریحی هم نرفته باشد، از آن حرف‌هاست! تازه آن هم ۱۰ سالی که در سومین دهۀ زندگی، یعنی از ۲۰ تا ۳۰ سالگی بوده؛ اوجِ جوانی و زمانی که دیگر هرگز باز نخواهد گشت.

    مهم‌ترین نکته که دربارهٔ موفقیت باید بدانید

    خانم هولمز روزی خواهد فهمید که بیش از حد زندگی را جدّی گرفته بود. جوانی خودش را فدای هدفی کرد که هرچند ارزشمند است، اما هرگز نمی‌تواند روزهای از دست رفته و دوستی‌ها و خاطره‌هایی را که می‌توانست شکل بگیرد، به او بازگرداند.

    البته، زندگی خانم هولمز به خودش مربوط است و اصلاً «او» موضوع این مقاله نیست. موضوع این مقاله، «شما» دوست و خوانندۀ عزیز، محترم و دوست‌داشتنی هستی که می‌خواهی به موفقیت‌های بیشتر و ثروتِ بیشتر و یک زندگی شادتر و خوش‌تر برسی. همۀ اینها را نوشتم تا مبادا در دام رسانه‌هایی بیفتی که فقط شهرت و ثروت ظاهری را ترویج می‌کنند و اشخاص را از «اصل موضوع» غافل می‌کنند.

    جملۀ استاد ملکیان را مجدد تکرار می‌کنم:

    ما آمده‌ایم اینجا که یک زندگی خوب، خوش و ارزشمند داشته باشیم.

    پس الگوهایی را برگزین و از هر کسی ویژگی‌هایی را الگوی خودت قرار بده که وقتی ۱۰، ۲۰، ۳۰ سال دیگر یا بیشتر به عقب برگشتی و زندگی‌ات را بررسی کردی، احساس کنی عمری پربار را سپری کرده‌ای و به همۀ نیازهای درونی‌ات و تشنگی‌های وجودی‌ات پاسخ مناسب داده‌ای.

    ▫️علی‌اکبر قزوینی


    شما چقدر با نظرات مطرح‌شده در این مقاله دربارهٔ موفقیت موافقید؟ الگوی شما برای موفقیت چیست و کیست؟ خوشحال می‌شوم دیدگاه‌های خود را اینجا با من و سایر خوانندگان در میان بگذارید و دیدگاه‌های دوستان دیگر را بخوانید.


    می‌توانید این مقاله را  از طریق پخش‌کنندهٔ صوتی زیر بشنوید، یا فایل صوتی آن را دانلود کنید.

  • داستان و رمان خواندن چگونه به خودشناسی و توسعهٔ فردی شما کمک می‌کند؟

    داستان و رمان خواندن چگونه به خودشناسی و توسعهٔ فردی شما کمک می‌کند؟

    روزهای اولی که به کانادا آمده بودم، مترصد فرصتی بودم تا اولین کتاب رمان را از فروشگاه اینترنتی آمازون سفارش بدهم. هم سفارش دادن مستقیم از آمازون را دوست داشتم (قبلاً در ایران چند باری از طریق شرکت های واسطه، کتاب سفارش داده بودم)، هم رمان خواندن را، هم اینکه آن کتاب به انگلیسی باشد که بدانم ترجمه‌اش سالم و بدون حذف و افتادگی است. البته مهم‌تر از همهٔ اینها این بود که در آن شرایط پر از تغییر و استرس، دلم می‌خواست به دنیایی غیر از «واقعیت روزمره» پناه ببرم و برای ساعاتی هم شده، در فضای خیالی داستان غرق شوم. پیش‌تر نسخه الکترونیک رمان «1Q84» از نویسندهٔ ژاپنی «هاروکی موراکامی» را خوانده و از آن لذت برده بودم. برای همین رمان جدید او را (این بار نسخهٔ چاپی) سفارش دادم که ترجمهٔ عنوانش می‌شود «سوکورو تازاکی بی‌رنگ و سال‌های زیارتش». هرچند به نظرم این کتاب به اندازهٔ رمان قبلی او قوی نبود، اما همچنان کمک می‌کرد تا با گریزی آگاهانه از دنیای واقعی، دنیاهای دیگری را تجربه کنم. رمان خواندن در آن زمان، همچون دارویی مسکّن برای آرام‌تر کردن روح بود ــ که البته اثرات ناخوشایند جانبی هم نداشت!

    گریز به دنیای داستان

    این گریز از دنیای واقعی، نخستین بار نبود که رخ می‌داد. خاطرم هست رمان «کوری» را، اثر «ژوزه ساراماگو» نویسندهٔ پرتغالی که برندهٔ جایزهٔ نوبل شد، در دوران دانشگاه و شب‌هایی که امتحان داشتم، سه شب پیاپی خواندم و هرچند الان آن درس‌های دانشگاه و امتحان‌ها را از خاطر برده‌ام، اما طعم دلچسب آن کتابخوانیِ سه‌شبه هنوز زیر زبانم هست. بارها با داستان‌های «بورخس» وارد عالم خیال شدم، از «صد سال تنهاییِ» مارکز به حیرت آمدم، با «سووشونِ» سیمین دانشور وارد تاریخی ازدست‌رفته شدم، و همچنان هم با رمان‌ها و داستان‌های جدیدی که کشف می‌کنم مرتب پیوند خودم را با دنیای خیال برقرار نگه می‌دارم.

    فکر می‌کنم نخستین بار از طریق مجله کیهان بچه‌ها به داستان خواندن علاقه‌مند شدم. این مجلهٔ هفتگی، بلااستثنا در هر شمار‌ه‌اش داستان چاپ می‌کرد و موضوع بعضی از آنها و اسم نویسنده‌هایشان را هنوز به خاطر دارم. متأسفانه در مدرسه آن همه درس‌های مختلف داشتیم و ذهن‌مان از انبوهِ مطالبِ مختلف و اغلب غیرکاربردی انباشته می‌شد، اما زنگی برای داستان‌خوانی و صحبت دربارهٔ داستان و خیال‌پردازی نداشتیم. معلمی نبود که اهمیت داستان خواندن را به ما یادآور شود، کتاب‌های خوب را معرفی کند، و از نحوهٔ داستان و رمان خواندن بگوید. این جمله را که نوشتم، یاد کتاب‌های زنده‌یاد «مهدی آذریزدی» افتادم: «قصه های خوب برای بچه‌های خوب»؛ که مجموعهٔ داستان‌های مثنوی اش را که جلدی صورتی‌رنگ داشت، بارها در دوران دبستان خوانده بودم و از همان طریق بود که با اثر بزرگ مولانا آشنا شدم.

    داستان چیزی فراتر از سرگرمی است

    مولانا هم در «مثنویِ» خودش، بیش از هر چیزی داستان گفته است. نکته‌هایی را که می‌خواسته در ذهن و دل مخاطب بنشاند، در قالب حکایت‌های خواندنی ریخته تا هم خواندن آنها خوشایندتر باشد، هم با درگیر کردن ذهن مخاطب و حساس کردن او نسبت به عملکردها و سرنوشت شخصیت‌های داستان، حرف‌هایش را در ذهن مخاطب ماندگار کند. حتی به کتاب‌های آسمانی هم که نگاه کنیم، درمی‌یابیم که خداوند هم بارها و بارها از قصه و حکایت، چه به صورت داستان‌های واقعی و چه در قالب تمثیل، استفاده کرده است.

    حتی به کتاب‌های آسمانی هم که نگاه کنیم، درمی‌یابیم که خداوند هم بارها و بارها از قصه و حکایت، چه به صورت داستان‌های واقعی و چه در قالب تمثیل، استفاده کرده است.

    یادم است زمانی مقاله‌ای می‌خواندم که اشاره کرده بود داستان‌گویی و هنرِ آفریدنِ قصه، یکی از پایه‌های تمدن انسانی و از جمله ویژگی‌هایی است که انسان را از سایر جاندارانی که می شناسیم، متمایز کرده است. قصه‌گویی، از عهد باستان در جوامع انسانی وجود داشته و از داستان‌هایی که کنار آتش گفته می‌شد تا قصه‌های زیر کرسی و انواع و اقسام قالب‌های داستان‌گویی در دنیای امروز، قصه و داستان یار و همراهِ همیشگی آدمی بوده است.

    چرا داستان خواندن، اتلاف وقت نیست؟

    با این همه، در دنیای امروز و به‌ویژه در فرهنگ‌هایی مثل کشور ما، خواندن داستان، کتابِ رُمان دست گرفتن و وقت صرف کردن برای قصه خواندن، عموماً امری بیهوده، مُخلِّ کارایی و بی‌فایده شمرده می‌شود. افراد خیلی بخواهند هنر کنند، در زمینهٔ رشتهٔ کاری‌شان کتاب می‌خوانند. گاهی هم فیلم تماشا می‌کنند، خیلی کمتر از آن به دیدن تئاتر می‌روند، و باقیِ وقت خود را پای شوهای تلویزیونی و اخبار روز و سایت‌های اینترنتی و کانال‌های تلگرامی و عکس‌های ایستاگرام صرف می‌کنند. نسبت که بخواهیم بگیریم، معدودند کسانی که دغدغهٔ پیدا کردن و خواندن رمان‌ها و مجموعه داستان‌های خوب را داشته باشند، نویسنده‌های خوب و خوش‌قلم ایرانی و خارجی را بشناسند، برای خریدن کتاب‌های رمان و داستان پول خرج کنند، و این کتاب‌ها را به مناسبت‌های مختلف (از جمله عید نوروز که در پیش داریم) به عزیزان خود هدیه بدهند.

    آیا تا به حال دیده اید که یک مدیر شرکت، همکاران خود را به خواندن رمان و داستان تشویق کند؟ البته قرار نیست در زمان کاریِ شرکت، رمان و داستان خوانده شود؛ اما خارج از آن، مثلاً در خانه و در مسیر رفت و آمد، چطور؟ طبیعی است که وقتی خودِ مدیران و صاحبان کسب‌و‌کار اهل مطالعهٔ آثار داستانی نباشند، دیگران را هم نمی‌توانند به این کار توصیه کنند. افزون بر دلایل مختلف دیگر، شاید یکی از دلایلی که انسان‌های عملگرا و نتیجه‌محور (که کارآفرینان، مدیران و صاحبان کسب‌وکار هم علی‌القاعده در این دایره می‌گنجند) خواندن رمان و داستان را خوش ندارند و آن را نوعی اتلاف وقت و انرژیِ مفید می دانند، این است که تصور نادرستی از «شخص نویسنده» دارند.

    «نویسنده» بودن هم انضباط شخصی و روحیهٔ کارآفرینی می‌خواهد

    نویسنده، در آن تصویرِ نوعی و کلیشه‌ای که در ذهن اغلب ما نقش بسته است، آدمی است فارغ از مناسبات دنیای کار که برای خودش در کافه‌ها می‌نشیند و بی‌توجه به مهلت تحویل کار و با آزادی عمل کامل، قهوه‌ای می‌نوشد و سیگاری دود می‌کند و کاغذ سیاه می‌کند (یا کلمات را بر صفحهٔ لپ‌تاپ می نشاند). پندار عامه این است که نویسنده آدمی است نامنظم که صبح‌ها دیر از خواب بیدار می‌شود، برنامه‌ای برای روزهایش ندارد و شب ها هم تا دیروقت بیدار است. ممکن است نویسنده‌های این مدلی هم داشته باشیم، اما آنها کسانی‌اند که بیشتر در «توهم نویسندگی» هستند. شاید داستانکی یا کتابی هم نوشته و در حلقه‌ای دوستانه با امثال خودشان نشست و برخاست داشته باشند، اما قادر به اثرگذاری بر دنیای پیرامون خود نبوده‌اند.

    نویسندگی هم شغلی و کاری است که مثل هر حرفهٔ دیگری، برای موفقیت در آن باید زحمت کشید و عرق ریخت و آموخت و اقدام کرد و خسته شد و شکست خورد و دوباره پیش رفت و پیش رفت و پیش رفت تا به نتیجه رسید. «استفن کینگ» که نویسنده‌ای مشهور در سطح جهانی است، می‌گوید که هر روز باید چندهزار کلمه بنویسد. یا همان موراکامی که در ابتدای مقاله اشاره کردم، هر روز چند ساعت مدام می‌نویسد. فقط تصور کنید که در تنهایی نوشتن و خیال پرداختن، بدون اینکه آن نوشته‌های هر روزه تبدیل به پست تلگرامی و فیسبوکی شوند و لایک بگیرند، چه کار سختی می تواند باشد!

    سرگذشت جالب این مقاله!

    نسخهٔ اولیهٔ این مقاله روی آیپد و در یکی از کافی‌شاپ‌های تیم هورتونز در شهر تورنتو نوشته شد. بازخوانی و ویراستاری آن روی لپ‌تاپ مک در تهران انجام شد و نسخهٔ نهایی آن، از طریق تلگرام برای حسین یاغچی سردبیر مجلهٔ خلاقیت ارسال شد تا در شمارهٔ ویژهٔ نوروز ۱۳۹۶ این مجله، منتشر شود. بازخوانی مجدد این مقاله و آماده‌سازی آن برای انتشار در سایت، در تورنتو، روی مک و در خانه‌ای انجام شد که تازه به آن اسباب‌کشی کرده‌ایم و هنوز خیلی از وسایل سر جای خودشان نیستند.

    بله، این مقاله دور جهان را گشته و هم‌اینک در برابر شماست! سپاسگزارم که آن را می‌خوانید و امیدوارم برایتان حسابی مفید و کابردی باشد.

    اجازه بدهید باقی حرف‌ها را در چند نکته خلاصه کنم و این مقاله را به پایان برسانم:

    ۱. کسانی هم که رمان خواندن را دوست دارند، «نداشتنِ وقت» را برای نخواندن آن بهانه می‌کنند. اما جالب است بدانید که «باراک اوباما» طی هشت سال ریاست‌جمهوری‌اش، کتاب و رمان خواندن را تعطیل نکرد. به جایگاه سیاسی او کاری ندارم، هدفم این است که نشان دهم اگر انسان «دغدغهٔ» انجام کاری را داشته و بداند که مثل نان شب برایش واجب است، حتماً برای انجامش وقت هم پیدا می‌کند و آن را در برنامه‌اش می‌گنجاند.

    اوباما در مصاحبه ای پس از پایان دوران ریاست جمهوری‌اش گفته بود: «ضروری است که رُمانی در ایام ریاست‌جمهوری دست بگیری، برای اینکه اغلبِ مطالبی که می‌خواندم گزارش‌های توجیهی، پیشنهاد‌ها و قراردادها بود… داستان پلی بین آدم‌هاست. به نظرم آدم را تقویت می‌کند و مفید است. گاه‌گداری که خواسته‌ام از خودم فاصله بگیرم و به دنیایی دیگر بروم، داستان می‌خوانم.»

    ۲. کارآفرین‌ها و فروشندگان در ظاهر «محصول» یا «خدمت» می فروشند. اما آنها در اصل در کار فروش «داستان» هستند؛ داستان‌هایی که نشان می‌دهد آن محصول یا خدمت، چطور می‌تواند نیازهای مشتری را رفع و مسائل او را حل کند.

    کارآفرین‌ها و فروشندگان در ظاهر «محصول» یا «خدمت» می فروشند. اما آنها در اصل در کار فروش «داستان» هستند.

    فروشندگان خوب، بدون اینکه در وادی دروغ‌گویی بیفتند، می‌توانند داستان‌های خوبی برای جلب نظر و متقاعد کردن مشتری بگویند. و برای خوب داستان گفتن، باید داستان‌های خوب خواند. مرتب هم خواند. ذهن ما زمانی خوب کار می‌کند که پیوسته با مطالب خوب تغذیه شود. با هر روز فقط در وب و شبکه‌های اجتماعی سر کردن و رمان نخواندن، حتی اگر کتاب‌های مربوط به کسب‌و‌کار هم خوانده شوند، آن چشمهٔ داستان‌گویی ممکن است بخشکد و فروش محصول و خدمات سخت‌تر ‌شود.

    فقط لحظه‌ای به خاطر بیاورید که چطور استیو جابز با برپا کردن نمایش و داستان‌گویی روی صحنه، کاری می‌کرد که اکثر مخاطبان عاشق محصولات اپل شوند. همین یک ویژگی را جانشیان او در اپل ندارند و تا اینجا هم بیشتر روی میراث باقی‌مانده از جابز جلو رفته‌اند.

    ۳. این مقاله زمانی در وب‌سایت منتشر می‌شود که تعطیلات نوروز را در پیش داریم. این هنگام از سال، با کُند شدن سایر امور و تا حدی فراغت یافتن از کارهای روتینِ روزمره، یکی از بهترین زمان‌هاست که کتاب داستانی دست بگیرید، با داستان و رمان آشتی کنید و و در دنیای خیالیِ آفریدهٔ نویسنده غرق شوید و دنیاهایی نو را کشف کنید.

    یکی از بهترین رمان‌هایی که طی سال گذشته خواندم، کتابی از نویسندهٔ کانادایی «یان مارتل» بود. (که احتمالاً فیلم «زندگی پی» را که بر اساس رمان دیگری از او ساخته شده بود، دیده‌اید. همان که پسری در میانهٔ اقیانوس، با یک ببر در قایق سر می‌کند.) رمانی که من خواندم، اثر جدید او با عنوان «کوه‌های بلند پرتغال» است. عجیب این کتاب را دوست داشتم و بر من اثر گذاشت. بسیار انسانی بود و خواندن آن بارها و بارها احساس‌هایی را در من بیدار می‌کرد که اصلاً نمی‌دانستم وجود دارند.

    یادم است یک بار که در اتوبوس داشتم آن را می‌خواندم، چنان گُر گرفتم که دلم می‌خواست پیاده شوم و ساعت‌ها در پیاده‌روهای پوشیده از برف تورنتو قدم بزنم. یک رمان خوب، چنین کاری با آدم می کند. وقتی آن را به پایان می‌رسانید، دیگر انسان قبلی نیستید. احساس می‌کنید زندگی را در ابعاد تازه‌ای تجربه می‌کنید، و احساس می‌کنید زندگی و آدم‌ها را بهتر می‌فهمید.

    ▫️علی‌اکبر قزوینی

  • راز (The Secret): آیا اصلاً رازی در کار هست؟

    راز (The Secret): آیا اصلاً رازی در کار هست؟

    این اواخر در یک کتابفروشی، نسخه‌ای از کتاب The Secret (یا همان راز) را می‌دیدم. نسخه‌ای که به مناسبت دهمین سال انتشار این اثر چاپ شده بود. زمان بسیار سریع می‌گذرد. انگار همین دیروز بود، سال ۲۰۰۶ میلادی، ۱۳۸۵ خورشیدی، که فیلم راز از شبکۀ چهار سیما پخش شد، سپس در قالب دی‌وی‌دی تصویری به بازار آمد، و به‌سرعت کتاب نوشته‌شده بر اساس فیلم با ترجمه‌های متعدد منتشر شد. نه‌تنها در ایران، که در سطح جهان هم راز یک جریان را ایجاد کرد. جریانی که بیش از هر چیز، در زمینهٔ امور مالی این تصور یا بهتر بگویم «توهم» را ایجاد می‌کرد که صرفاً با نشستن و فکر کردن و تجسم کردن و حس خوب داشتن و تصاویر چک‌ها با رقم‌های درشت را در برابر دید و در کیف پول قرار دادن، درهای آسمان باز می‌شود و جریانی آبشاری از پول به سمت ما سرازیر می‌شود. باید اعتراف کنم که من هم یکی از این «متوهمان» بودم.

    با آن همه ابزارهای جادوییِ راز، چیزی که در زندگی واقعی رخ می‌داد گاهی کوچک‌ترین شباهتی به وعده‌های فیلم و کتاب راز نداشت. فروش آنها در تیراژ‌های میلیونی و منتشر شدن به ده‌ها زبان زندۀ دنیا، گویا فقط سازندگان آن فیلم و نویسندۀ کتاب راز، خانم راندا برن، را قرار بود ثروتمند کند. طی یک سال بعد از مواجهۀ من با فیلم و کتاب راز، یکی از بدترین دوره‌های مالی در زندگی‌ام را پشت سر گذاشتم.

    در جایی که کار می‌کردم و وعده‌های مالی جذابی قرار بود عملی شود، همه چیز برعکس شد و حتی همان حقوق اندک را هم چند ماه یک بار پرداخت می‌کردند. یکی از همان حقوق‌های جمع‌شده طی چند ماه هم که تازه در قالب تراول‌چک‌های نو وارد کیف من شده بود، یک روز بعد دزدیده شد و روزها پیگیری توسط پلیس هم به نتیجه‌ای نرسید و فقط به اعصاب‌خردی بیشتر منتهی شد.

    در میانۀ همۀ اینها، چند میلیونی را هم که تازه در حساب استقلال مالی‌ام پس‌انداز کرده بودم، برای خرید دوربین و لنز و سفری به قونیه صرف کردم. آن راز که قرار بود مرا وارد شاهراه ثروت کند و کاری کند که دیگر دغدغۀ مالی نداشته باشم،‌ بدجور توزرد از آب درآمده بود.

    یک پرسش مهم

    یادم هست در آن احوالات، سؤالی از خودم پرسیدم:

    «چرا با اینکه این همه تجسم مثبت انجام دادم، ذکرهای مثبت به زبان آوردم، جمله‌های تأکیدی نوشتم، تصویر چک با رقم‌های درشت برای خودم درست کردم، و بازی‌های مالی انجام دادم (مثل اینکه هر روز به صورت خیالی مبلغی را به حساب خودم می‌ریختم و لازم بود تا آخر شب کل آن مبلغ را خرج کنم؛ و این تمرین‌ها را درست و جدی هم انجام می‌دادم)، نتیجۀ کار چنین آزاردهنده و کاملاً ضدّ چیزی بود که قرار بود اتفاق بیفتد؟»

    به این باور رسیده‌ام که تعلیمات بازارپسند راز اگر هر چیزی نداشته باشد، دست‌کم یک نکته‌اش درست است و آن، این جمله است که در کتاب‌های آسمانی هم به اشکال مختلف آمده است:

    درخواست کنید تا مورد اجابت قرار گیرد.

    راز ــ تصویر روی جلد کتاب Ask and It Is Given

    به عبارت درست‌تر، «سؤال کنید» تا پاسخ به شما نشان داده شود. تا به حال نشده سؤالی کنم و به پاسخ نرسم، یا اینکه آن سؤال مرا به سؤال‌های بهتری رهنمون نشود که در نهایت می‌دانم به پاسخ‌های ارزشمندی خواهند رسید. اما پاسخی برای سؤالِ آن سال را در کتاب «Ask and It Is Given» (که بعداً به فارسی هم ترجمه شد) یافتم؛ و آن پاسخ این بود:

    وقتی باورهای ما درست نشده باشند، و ما شروع به عمل کنیم، مثل این است که قایقی را در رودخانه‌ای خروشان به حرکت درآورده‌ایم که سطح آن، پُر از الوار و بریده‌های درختان است.

    و تصور کنید برای آن قایق که روی امواج سرکش سوار است، در برخورد با الوارها چه اتفاقی خواهد افتاد!

    باورها… امان از این باورها…

    اما با این باورهای لامصب چه باید کرد؟ ده سال است که به انحاء مختلف می‌شنوم و می‌خوانم که باورها همه چیز هستند و برای راه دادن موفقیت و ثروت و نعمت به زندگی باید باورها را عوض کرد. فلانی که تا دیروز درگیر دیو اعتیاد بوده، امروز پولش از پارو بالا می‌رود و سوار ماشین‌های میلیاردی می‌شود، و وقتی از استادی می‌پرسی که او چگونه به این وضعیت رسیده است، پاسخ می‌شنوی که باورهایش را عوض کرده و غول خفتۀ درونش را بیدار کرده است.

    اگر او توانسته، پس چرا این همه آدم تحصلیکرده و با پشتکار و تلاشگر و سرشار از ایده هنوز لنگِ یک قران دوزارشان هستند؟ چرا از لحاظ مالی هنوز لک و لک می‌کنند؟ گروه دومی آنقدر تعدادشان زیاد و امثال اولی‌ها آنقدر کم‌تعداد هستند که آدم شک کند. مگر می‌شود این باغی که این همه بیل زده شده، هنوز تبدیل به باغستانی پر از میوه‌های آبدار نشده باشد؟ واقعاً همۀ این کسانی که چند میلیارد تومان برایشان پولِ خُرد است، فقط باورهایشان را عوض کرده‌اند؟ قرص جادویی خورده‌اند؟ توهم زده‌اند؟ دستشان با خدا در یک کاسه است؟ نه، من نمی‌توانم این پاسخِ زیادی ساده و بازاری را باور کنم.

    پاسخ دیگری، که بهتر و متقاعد‌کننده‌تر است، دارد برای من آشکار می‌شود. پاسخی که می‌دانم شما هم مثل من، احتمالاً دوست ندارید بشنوید. چون ربطی به فقط نشستن و تجسم کردن و باورها را عوض کردن و از این دست جینگولک‌بازی‌ها ندارد. این پاسخ، به عرق جبین ربط دارد. به زمین خوردن ربط دارد؛ با صورت به زمین خوردن، اما باز هم بلند شدن، خاک و خون را از چهره پاک کردن، لبخندی زدن و دست در دست خدا گذاشتن، و باز پیش رفتن.

    بله، در این جهان رازی هست

    بله، در این جهان رازی هست، اما نه آن راز بازاری خانم برن. راز این است که تا من و شما «سودجویی» و «جست‌وجوی کم‌زحمت‌ترین راه» (به معنای انتظارِ رسیدن به خواسته‌ها بدون پرداختن بهای آنها، آن هم بهای کامل، آن هم پیش از رسیدن به خواسته‌ها) را کنار نگذاریم، به هیچ موفقیت درست و درمان و پایداری نخواهیم رسید:

    • دقیقاً به خاطر همین دو عامل است که شارلاتان‌ها و مدرس‌های قلابی همچنان با آموزش‌های دوزاریِ «ثروتمند شدن سریع»، حتی در کشورهای جهان اول، مردم را جذب می‌کنند.
    • برای همین است که افراد وقتی ایده‌ای دارند و کاری را شروع می‌کنند، تا کمی به جاهای سخت می‌رسند ولش می‌کنند و فکر می‌کنند بهتر است سراغ یک کار دیگر بروند که آسان‌تر به پول برسند. (این ماجرا را جایی می‌خواندم که حرف اصلی‌اش به این نکته ربط دارد. فردی نوشته بود که کسی از او خواسته بود راه‌های «هک کردن» را یادش بدهد. آن فرد گفته بود باشد، باید از مبانی برنامه‌نویسی کامپیوتر آغاز کنیم. پاسخ شنیده بود که نه، من برنامه‌نویسی نمی‌خواهم یاد بگیرم، فقط می‌خواهم یادم بدهی چطور سیستم‌های کامپیوتری را هک کنم!)
    • به خاطر «سودجویی» و «جست‌وجوی کم‌زحمت‌ترین راه» است که خرید بلیت‌های «لاتاری»، اصلی‌ترین روش اکثر مردم در آمریکا و کانادا برای پولدار شدن است.

    اگر کسی امروز مثل آب خوردن پول درمی‌آورد (اگر از راه درست در حال کسب پول است)، شک نکنید که بارها جهان هستی توی پوزش زده است، احساس کرده به انتهای خط رسیده، درد را با تمام وجودش حس کرده، اما باز هم بلند شده و با امید ادامه داده است. شک نکنید.

    چند راز مهم

    ۱. مطمئن‌ترین و آزموده‌ترین راه پولسازی در دنیای امروز، کارآفرینی است. چیزهایی مثل برنده شدن در لاتاری، بردن جایزۀ مسابقه، پول به ارث بردن، تصور پول پارو کردن تنها با شرکت در یک کارگاه کسب ثروت و امثال اینها، «راه و طرح و روش» نیستند. امیدهای واهی هستند. آیا می‌خواهید یکی از مهم‌ترین بخش‌های زندگی‌تان را روی امیدهای واهی بنا کنید؟

    تصور پول پارو کردن تنها با شرکت در یک کارگاه کسب ثروت و امثال اینها، «راه و طرح و روش» نیستند. امیدهای واهی هستند.

    همۀ این ابزارهای «رازگونه» زمانی مؤثر است که کاری کنیم، و بدانیم که موفقیت را تنها زمانی می‌توان در آغوش کشید که بهای آن را کامل و پیش از به دست آوردن موفقیت، پرداخته باشیم. بهایی که گاهی اشک ریختن در شب‌های تار، اما باز با توکل به خدا بلند شدن، اشک‌ها را پاک کردن، و ادامه دادن در مسیری است که مقصدش را هنوز نمی‌توان دید.

    ۲. «باور» مهم است. بدون اصلاح باورهای بازدارنده، بدون ایجاد باورهای درست، باز هم نمی‌توان به موفقیت جامع و کامل رسید. اما این باور که بنشینیم و فقط باورهایمان را درست کنیم و آن‌وقت پول پارو کنیم، خودش از آن باورهای غلط است. تا راه نیفتیم، تا زمین نخوریم، تا به همه چیز شک نکنیم و تا به این باور نرسیم که رسیدن به موفقیت و ثروت راه میان‌بر ندارد، تنها دور خودمان پرسه خواهیم زد و حسرت‌خورِ موفقیت‌های دیگران خواهیم بود.

    ۳. پاسخ بهتری برای آن سؤالِ ده سال پیشم را (چرا با اینکه این همه تجسم مثبت انجام دادم و…، نتیجۀ کار چنین آزاردهنده و کاملاً ضدّ چیزی بود که قرار بود اتفاق بیفتد؟) در کتاب بی‌نظیر «The Power of Self-Discipline»، اثر برایان تریسی (که به نظرم بهترین کتاب این استادِ جهانی است و به فارسی هم ترجمه شده)،‌ یافتم. او می‌نویسد:

    قانونی هست به نام «نتایج بی‌منطق»، که بنا بر آن، یک عملِ کوتاه‌مدت که هدفش دستیابی به لذت فوری است، ممکن است پیامدهای بی‌ربط یا حتی متضاد با چیزی داشته باشد که عمل، به قصد دستیابی به آن انجام شده است.

    مثلاً شما ممکن است سرمایه‌گذاریِ زمانی، مالی یا احساسی زیادی انجام داده باشید تا در نتیجۀ آن، بسیار خوشحال‌‌تر شوید (مثل شرکت در یک کارگاه آموزشی). اما چون «بدون تفکر دقیق» عمل کرده‌اید یا «مشق‌هایتان را درست انجام نداده‌اید»، پیامدهای رفتار شما آنقدر بد و ناخوشایند شده که اگر کلاً هیچ کاری نمی‌کردید، این نتایج آزاردهنده در زندگی‌تان پدیدار نمی‌شد. قبول دارم که قانونِ خرکی و بی‌منطقی است؛ اما نگران نباشید، همه از این تجربه‌ها، آن هم بیش از یک بار، داشته‌اند. مهم این است که زمانی بالاخره به خود بیاییم و رفتار درست را در پیش بگیریم.

    ▫️علی‌اکبر قزوینی

  • بحث همیشگیِ دلار، تورّم، تحریم و…: چه می‌توان کرد؟

    بحث همیشگیِ دلار، تورّم، تحریم و…: چه می‌توان کرد؟

    خبر را حتماً شنیده‌اید. اینکه سنای آمریکا تحریم‌ها علیه ایران را برای ده سال دیگر تمدید کرد. حالا بحث‌های دوستانه و دورهمی و خانوادگی و دفاتر کار و غیره پر می‌شود از تحلیل‌های سیاسی راجع به تحریم و قیمت دلار و اینکه چه خواهد شد و اوه اوه اوه!

    تبریک می‌گویم؛ اگر جزو این جمع هستید، این ده سال را هم مثل همۀ ده سال‌های گذشتۀ زندگی‌تان سپری خواهید کرد. نه پیشرفتی، نه تحولی، نه اثرگذاری‌ای، نه حرکتی. کما فی السابق. فکرهای قدیمی، رفتارهای همیشگی، نتایج معمولی. یک زندگی متوسط. یک متوسط‌الحالی و میان‌مایگی (mediocrity) رنج‌آور.

    دیگرانی هم هستند که این خبر را می‌شنوند، اثر آن را بر زندگی و کسب‌وکارشان تحلیل می‌کنند، اگر لازم است در برنامه‌ها و روش‌هایشان تغییراتی ایجاد می‌کنند، سپس به دفاتر کار و اتاق‌های مطالعه و کنج خلوت‌های خود می‌روند، کتاب می‌خوانند، فکر می‌کنند، اندیشه‌هایشان را روی کاغذ می‌آورند، نیازهای مردم را می‌سنجند، محصولات و خدماتی برای رفع و پاسخ به آن نیازها طراحی می‌کنند، آن محصولات و خدمات را می‌فروشند، پول می‌سازند، رشد می‌کنند، جلو می‌روند، حرکت می‌کنند؛ و آن وقت دیگران می‌گویند «فلانی عجب شانسی دارد!»

    در این زمینه، توجه به چند نکته هم کمک‌کننده است:

    ۱. خداوند که پادشاه عالم است و کسی است که «لایمکن الفرار من حکومته» (از گسترۀ فرمانروایی‌اش نمی‌توان خارج شد) و «هو الحی الذی لایموت» (زنده‌ای است که نمی‌میرد) قوی‌تر است یا نوسانات دلار و سنای آمریکا و غیره و ذلک؟ خوب است یک امروز سنگ‌هایمان را با خودمان وابکنیم و ببینیم با خدا چند چند هستیم. ایمان که فقط به حرف نیست. مؤمن بودن یعنی اینکه خداوند را تنها قادر مطلق دانستن که به اشاره‌ای «کن فیکون» می‌کند (شرایط را تغییر می‌دهد) و همواره هر رویدادی را برای ما تبدیل به «خیر» می‌کند. پیشنهاد می‌کنم «هر آنچه که برای من پیش می‌آید خیر است» را به یکی از ذکرهای روزانه‌تان تبدیل کنید. نیز فراموش نکنید که پادشاه عالم در کتاب آسمانی‌اش فرموده «بسا چیزها هست که از آن کراهت دارید اما خیر شما در آن است، و بسیار است چیزهایی که میل به آنها دارید اما به صلاح شما نیست.» صدای خداوند را بشنویم که ندا می‌دهد «ای کسانی که [به حرف] ایمان آورده‌اید، [به دل و به عمل] ایمان بیاورید.» همین خداوند است که می‌فرماید «الا بذکر الله تطمئن القلوب» (آگاه باشید که تنها با یاد خدا دل‌ها آرام می‌گیرد) و «من یتوکل علی الله فهو حسبه» (کسی که بر خدا توکل کند همان برایش کافی است). آیا می‌شود انسان دستش در دست خداوند و پشت‌گرم به حمایت او باشد و باز از مخلوقات او بترسد و قدرت آنها را بر خود، برتر از قدرت خداوند بداند؟

    ۲. دلار که بالا می‌رود، می‌شنوی «شنیده‌ای دلار شده فلان رقم…؟ وای حالا چی میشه؟…» مگر همین چند سال پیش نبود که شبی خوابیدیم و صبح بیدار شدیم و دلار سه برابر و ارزش پول ملی یک‌سوم شده بود؟ خیلی سخت بود، خیلی رنج کشیدیم، خیلی اذیت شدیم، اما یاد گرفتیم با دلارِ چندبرابر شده زندگی کنیم. انسان موجود عجیبی است. قدرت خود را برای تطابق با شرایط دست‌کم نگیرید. و بدانید که در همین شرایط، خیلی‌ها بیشتر از همیشه رشد کردند. مگر هشت سال جنگ را پشت سر نگذاشتیم؟ مگر سختی‌ها و مرارت‌های دیگری را متحمل نشدیم؟ کاش این سختی‌ها و مرارت‌ها نبود و نباشد، اما در هر حال، زندگی جریان دارد و ترس از اتفاقی که نیفتاده، هولناک‌تر از خود آن اتفاق است. انسان‌های موفق، به جای ترس، شرایط و اتفاقات را پیش‌بینی و برآورد می‌کنند و برایش برنامه می‌ریزند. شاید دلار بشود ۵۰۰۰ تومان. شما چه برنامه‌ای برای آن وضعیت دارید؟ کسب‌وکار شما برای آن وضعیت آماده است؟ طرح و برنامه داشته باشید، آن وقت ترس خود به خود کنار می‌رود.

    من دهانم را باز نکرده‌ام که فقط حرف بزنم. از روی تجربۀ شخصی می‌گویم. همان سالی که دلار سه برابر شد، برخی از بزرگ‌ترین کارهای زندگی‌ام (از جمله ازدواج) را انجام دادم. همراه پدرم خانه‌مان را کوبیدیم و ساختیم. وقتی زندگی حمله کرد، به جای کوچیدن به گوشه‌ای امن، به جنگ زندگی رفتم. لباس رزم پوشیدم و وارد نبرد شدم. طوفان آمد و گذشت، اما من آدم آبدیده‌تری شدم. و همان تجربه‌ها کمک کرده که سختی‌های زندگی در یک کشور جدید را هم تا اینجا تاب بیاورم.

    به قول حافظ:

    غلط گفتم که این طوفان، به صد گوهر نمی‌ارزد.

    سال ۹۱ که دلار سه برابر شد، با دفتر محمود معظمی همکاری داشتم. میان آن همه اتفاقات بیرونی که در اختیار ما نبود، یکی از همکاران دفتر هم که نقش مهمی در فروش دورۀ «نوابغ فروش» داشت، استعفا داد. یعنی گل بود و به سبزه نیز آراسته شد. چه باید می‌کردیم؟ اگر دفتر درآمد نداشت، ما هم درآمدی نداشتیم. اگر نمی‌فروختیم، پولی در بساط نبود. محمود معظمی به ما «حقوق» نمی‌داد. سهم ما از درآمدی که برای مؤسسه ساخته بودیم را به ما می‌داد. به پیشنهاد محمود معظمی، همۀ ما همکاران دفتر، لیست افراد پیش‌ثبت‌نامی و علاقه‌مندان به دورۀ نوابغ فروش را جلویمان گذاشتیم، گوشی تلفن را برداشتیم و شروع کردیم به زنگ زدن و فروختن. من که تا آن زمان تجربۀ فروش تلفنی نداشتم، با همۀ موانع درونی‌ام برای اینکه نخواهم زنگ بزنم (چون ممکن است پاسخ «نه» بشنوم) مقابله کردم و به ده‌ها نفر زنگ زدم. هر کدام را چند بار پیگیری کردم. به چندین ثبت‌نامیِ قطعی رسیدم. و آن ماه بیشترین درآمد را طی کل سال‌های کاری‌ام تا آن موقع، به دست آوردم. طی ماه‌های بعد، با گسترش دادن وب‌سایت و فروش اینترنتی و…، این درآمد هر ماه بیشتر و بیشتر شد و نه‌تنها آن سه برابر شدن دلار و افزایش هزینه‌های زندگی را پوشش داد، بلکه می‌توانستم همچنان به آموزش و سرمایه‌گذاری روی خودم، سفر و لذت بردن از زندگی، و پس‌انداز کردن هم برسم. دلار ممکن است هر چند برابر شود، آن دست من و شما نیست؛ اما درآمدی که می‌توانیم بسازیم تا حد زیادی دست من و شماست.

    ۳. باز از محمود معظمی، این بزرگمردی که از او بسیار آموخته‌ام مثال می‌زنم. تیرماه ۱۳۸۸ قرار بود همایشی پنج‌روزه در کلاردشت برگزار شود. خیلی‌ها از قبل ثبت‌نام کرده بودند. اما بعد، آن جریاناتِ بعد از انتخابات ریاست جمهوری پیش آمد. خیلی‌ها ثبت‌نام خود را کنسل کردند. فکر کنم خود من هم به آقای معظمی پیشنهاد کردم بهتر است این همایش را فعلاً برگزار نکنند. همۀ مردم حواسشان جای دیگری بود. در آن وضعیت، چه جای کلاردشت آمدن بود برای شرکت در همایش موفقیت؟ اما محمود معظمی که برای کسب‌وکار و زندگی‌اش برنامه و هدف داشت و دارد، ثابت‌قدم ایستاد و گفت با هر تعداد ثبت‌نامی، این همایش را برگزار می‌کند. نتیجه اینکه ظرفیت همایش پر شد، ۵ روز در کلاردشتِ زیبا به بهترین شکل برگزار شد، و بسیاری از کسانی که از آن همایش بیرون آمدند هم‌اکنون جزو موفق‌ترین صاحبان کسب‌وکار در ایران هستند. چرا؟ چون محمود معظمی اختیار زندگی‌اش را دست عوامل بیرونی نداده بود. به معنایی که در بالا (نکتۀ شمارۀ ۱) نوشتم، محمود معظمی یکی از مؤمن‌ترین انسان‌هایی است که شناخته‌ام.

    ۴. غُر زدن خیلی راحت است. می‌توان برای عدم موفقیت خود، ترامپ و سنا و قیمت دلار و فروش نفت و خیلی چیزهای دیگر را ردیف کرد و تقصیر را گردن آنها انداخت. شما دنبال پیشرفت هستید یا یافتن مقصر؟ تصمیم بگیرید. دقیقاً در همین شرایط، خیلی‌ها دارند بیشتر از همیشه پول می‌سازند. چون دارند روی خودشان سرمایه‌گذاری می‌کنند و اصول آزمودۀ کسب‌وکار را اجرا می‌کنند. شما دوست دارید جزو کدام دسته باشد: بهانه‌گیرها یا موفق‌ها؟

    ▫️علی‌اکبر قزوینی

  • یک روش عالی برای یاد گرفتن تایپ ۱۰ انگشتی به صورت خودآموز

    یک روش عالی برای یاد گرفتن تایپ ۱۰ انگشتی به صورت خودآموز

    با اینکه در کتاب الکترونیک «لقمه کردن فیل» (لقمۀ ۳۴) بر این نکته تأکید کرده‌ام که یادگیری و تسلط بر تایپ ۱۰ انگشتی فارسی و لاتین چقدر مهم است،‌ چطور کارهایمان را سریع‌تر و بهتر پیش می‌برد و زمان زیادی را هم برای ما ذخیره می‌کند،‌ باید اعتراف کنم که هنوز خودم بر این شیوۀ تایپ مسلط نیستم و هر بار که می‌خواستم این مهارت را تمرین کنم، آن را پشت گوش می‌انداختم. یادم است یک بار دکتر بیوک محمدی، استاد جامعه‌شناسی که در برخی از دوره‌های محمود معظمی هم تدریس می‌کند، ۱۵ هزار تومان از من گرفت تا تایپ ۱۰ انگشتی را یادم بدهد. ایشان روش صحیحِ گذاشتن انگشت‌ها بر صفحه‌کلید را نشانم داد و سرمشق‌هایی هم داد که شروع کنم، و گفت هر زمان که بتوانم ۱۰ انگشتی تایپ کنم، پولم را هم پس خواهد داد! من دو سه روزی تمرین کردم و بعد… پشت گوش انداختم.

    اما از چند روز پیش،‌ تصمیم گرفتم هر طور شده این مهارت را بیاموزم. چون بدون آن، واقعاً کارهایم عقب می‌مانند، زمان زیادی را برای نوشتن یک مطلب باید صرف کنم، و کیفیت پایین تایپ، سرعت کم و غلط‌های زیاد، باعث می‌شود اعصابم هم خرد شود! برای اینکه این بار از زیر این کار مهم در نروم، دو تصمیم گرفتم:

    • یک روش بهتر برای تمرین تایپ ۱۰ انگشتی پیدا کنم،
    • یک تکنیک دیگر را که در کتاب «لقمه کردن فیل» درباره‌اش نوشته‌ام، به کار بگیرم: «زنجیره را قطع نکنید» (لقمۀ ۴۸).

    برای یافتن روشی بهتر برای تمرین تایپ، در گوگل کلیدواژه‌های «تایپ ۱۰ انگشتی فارسی» را جست‌وجو کردم و فکر کنم در نتیجۀ دوم بود که این سایت را پیدا کردم و رویش کلیک کردم: https://utype.ir

    از طراحی صفحه و رابط کاربری سایت خوشم آمد. بلافاصله تمرین اول را شروع کردم؛ و آن را بیشتر خوشایند یافتم. زمان‌سنج یا همان تایمر (لقمۀ ۴۱ از کتاب «لقمه کردن فیل») را روی ۱۵ دقیقه تنظیم کردم و روی درس اول و دوم کار کردم. اینقدر به دلم نشست که پس از کمی گشتن در سایت یوتایپ و بیشتر آشنا شدن با آن، بلافاصله اشتراک یک‌ساله‌اش را خریدم تا هم مدت بیشتری به درس‌ها دسترسی داشته باشم، هم حمایت بیشتری باشد برای توسعۀ‌دهندۀ این سایت ارزشمند و کاربردی.

    برای «قطع نکردن زنجیره» هم، تقویمِ ماه را روی یک برگ کاغذ پرینت کردم و آن را به دیوار اتاقم کنار کامپیوتر چسباندم و روی امروز هم که تمرین را انجام دادم، یک ضربدر زدم.


    خب این مطلب تمام شد. باز هم با سختی تایپش کردم چون هنوز اول راه هستم. تصمیم دارم دست‌کم ۲۱ روزِ پیوسته، هر روز این ۱۵ دقیقه تمرین تایپ ۱۰ انگشتی را انجام بدهم و زنجیره را تکمیل کنم.

    پیشنهاد می‌کنم اگر یاد گرفتن تایپ ۱۰ انگشتی دغدغۀ شما هم هست (که بهتر است باشد!) حتماً سری به سایت یوتایپ بزنید. فکر می‌کنم شما هم مثل من خوشتان بیاید و بالاخره برای یاد گرفتن این مهارت ارزشمند، کلیدی و کاربردی اقدام کنید. خوشحال می‌شوم نظرات خود را پایین همین صفحه بنویسید. شاید شما هم دوست داشتید همین‌جا اعلام کنید که قصد دارید این مهارت را یاد بگیرید و پیشرفت‌هایتان را دوباره همین‌جا گزارش بدهید!

    ▫️علی‌اکبر قزوینی