یادداشتها و دیگر محتواهای آموزشیِ کافه کوچینگ در زمینهٔ کسبوکار (ایدهپردازی و راهاندازی، مدیریت و اجرا، بازاریابی، فروش و…) را در این بخش میتوانید بخوانید.
کسانی که با تولید و نشر محتوا سروکار دارند، حتماً با سرویسهای کوتاهکنندهٔ لینک آشنا هستند. این سرویسها قادرند لینکهای بلند را ــ که ممکن است کپی و پیست آنها در مثلاً شبکههای اجتماعی (نظیر تلگرام) زیبا نباشد یا از محدودیت تعداد کاراکترهای مجاز فراتر برود ــ کوتاه کنند.
نیز در خصوص لینکهایی که عباراتِ فارسی در آنها هست، این کوتاهکنندههای لینک بسیار کارآمدند؛ چون ترکیبی از فارسی و لاتین در نشانی یا url مطلب، و چپ به راست بودن لاتین و عکسِ آن در فارسی، کپی و پیست این معجون را دچار اشکال میکند. (بین عُلمای سئو یا همان SEO ــ دانش و هنرِ بهینه کردن محتوا برای دیده شدن در موتورهای جستوجو ــ البته اتفاقِ نظر نیست، اما برای سایتهایی با محتوای فارسی بهتر است (یا حداقل من به این نتیجه رسیدهام) که استفاده از عبارات فارسی در لینک بهتر است.)
در هر صورت، از این مقدمات که بگذریم، یکی از پرطرفدارترین سرویسهای کوتاهکنندهٔ لینک، متعلق به گوگل است (یا بهتر است بگوییم «بود») با نشانی goo.gl
اما از کمتر از یک ماه پیش، یعنی از ۳۰ مارس ۲۰۱۸ (۱۰ فروردین ۱۳۹۷)، پشتیبانی از این سرویس قطع شده است و از ۱۳ آوریل (۲۴ فروردین) هم فقط کسانی که قبلاً مشترک این سرویس بودند، میتوانند همچنان از آن استفاده کنند. و البته از ۳۰ مارس ۲۰۱۹ (۱۰ فروردین ۱۳۹۸)، کلاً این سرویس گوگل قطع خواهد شد و همچون دیگر سرویس پرطرفدار این شرکت (گوگل ریدر، Google Reader که مخصوص خواندن خوراکها یا فیدهای RSS بود) به تاریخ خواهد پیوست. این بیانیهٔ کوتاه گوگل است دربارهٔ این تغییرات:
Starting March 30, 2018, we will be turning down support for goo.gl URL shortener. From April 13, 2018 only existing users will be able to create short links on the goo.gl console. You will be able to view your analytics data and download your short link information in csv format for up to one year, until March 30, 2019, when we will discontinue goo.gl. Previously created links will continue to redirect to their intended destination. Please see this blog post for more details.
اما این خبرها، فارغ از اصطلاحات تکنیکی، چه پیامی برای ما دارد؟
پیامش برای ما این است که خانهمان را روی آب بنا نکنیم!
یعنی چه؟
یعنی اینکه محافظت از تمامِ داشتههای دیجیتالمان را به دیگران (حتی شرکتهای بزرگی مثل گوگل و اپل) واگذار نکنیم و برای خدمترسانی، فقط متکی به آنها نباشیم.
اگر نوشتن و اثرگذاری بر جهان برای ما مهم است، داشتن سایت اختصاصی را جدی بگیریم، و مهمتر از آن، حتماً در قالبهای غیردیجیتال هم محتوا تولید کنیم.
اگر کتابهای ما فقط دیجیتال باشند و حتی اگر روی آمازون از طریق کیندل (کتابخوان الکترونیکی اختصاصی این شرکت) هم عرضه شوند، فرداروزی که آمازون نباشد، کتاب ما هم نخواهد بود. اگر آمازونمانندی در زمان مولانا بود و او مثنویاش را روی آن عرضه کرده بود و حالا آن شرکت نبود و فرمت اختصاصیاش هم قابل خواندن نبود، ما هم به مثنوی دسترسی نداشتیم. در حالی که امروزه در موزهٔ مولانا در قونیهٔ ترکیه، میتوانیم قدیمیترین نسخههای مثنوی را هم، که روی کاغذ نوشته شده، ببینیم و بخوانیم.
حتی صوت و ویدیو هم که این روزها در بازار تولید محتوا این همه طرفدار دارند، ممکن است فرداروزی با از بین رفتن دیتاسنترهای عظیم یا تغییر فرمتها، قابل دسترسی نباشند.
در میان همهٔ روشهای تولید محتوا، هنوز نوشتن حرف اول را میزند و در میان تمام فرمهای عرضهٔ محتوای نوشتهشده (مکتوب)، هنوز کتاب چاپی رقیب ندارد. (و انشاءالله به کوریِ چشم جف بزوس ــ مدیر آمازون که زمانی از او نقل شده بود کمر به قتل کتابهای چاپی بسته است ــ همچنان بیرقیب خواهد ماند!)
شما چه نظری دارید؟ آیا کتابهای چاپی را ترجیح میدهید یا دیجیتال را؟ دلیل شما برای انتخابتان چیست؟ لطفاً در بخش نظرات بنویسید تا از هم یاد بگیریم.
راستی، با پایان گو.گل، من به سمت استفاده از سرویس bit.ly رفتهام. دلیل خاصی هم نداشتم جز اینکه لینکهای کوتاهشده با این سرویس را زیاد اینور و آنور دیدهام 🙂 شما کدام سرویس را به جای گو.گل استفاده میکنید؟ این را هم در بخش نظرات اگر دوست داشتید، بنویسید 🙂
امروز در یکی از برنامههای صداوسیما، کارشناس محترمی داشت دربارهٔ مزایا و محسّنات و امکانات پیامرسانهای داخلی صحبت میکرد. جایی از صحبتها، ایشان اشاره کرد که خوب است مردم ببیند که چه جوانهایی با چه ذوق و شوق و علاقهای روی این پیامرسانها کار میکنند و چقدر زحمت میکشند و چقدر عرق میریزند (نقل به مضمون). زمانی که این صحبتها را شنیدم، یاد یک خطای بزرگ افتادم که بسیاری از کارآفرینها و کسانی که غرق شغل رؤیایی خود هستند، دچارش میشوند.
آن خطا این است:
علاقهٔ بیش از حد به محصول یا خدمت خود (و تصورِ اینکه چون من خیلی دارم روی آن وقت میگذارم و زحمت میکشم، پس مردم هم باید قدر زحمات و تلاشهای مرا بدانند و این محصول یا خدمت را بخرند.)
و حاصلِ این تصور چه خواهد بود؟
سرخوردگی (اگر که تصورات ما درست نباشد و مردم، به هر دلیلی، علاقه به خرید یا استفاده از محصول و خدمت ما نداشته باشند.)
در خصوص پیامرسانهای داخلی، قبلاً نوشته بودم که بهشخصه چرا ــ دستکم در حال حاضر ــ تمایل و علاقهای به استفاده از آنها ندارم. الان هم قرار نیست نظر من با دانستنِ اینکه چه تیمی عاشقانه روی این محصولات عرق میریزند، عوض شود. خب عرق نریزند و زحمت نکشند! کارآفرین حق ندارد بابت زحماتش ــ که بیتردید در پی منفعت مادی برای خویش است و این هم اصلاً غیراخلاقی نیست و بلکه کاملاً طبیعی است ــ سرِ مردم و خریدارانِ بالقوه و بالفعل، منّت بگذارد.
نخستین درسِ فروش، که از استاد بینظیرم محمود معظمی آموختهام، این است: مشتری به دلایلِ خودش میخرد!
کاری کنیم که مشتری به دلایل درستی برای خرید محصول و خدمت ما برسد. و در هر حالی، سر او منّت نگذاریم که حالا که من این همه زحمت کشیدهام، تو چرا نمیخری؟!
این روزها مدام در کانالهای مختلف تلگرامی میبینیم و میخوانیم پستهایی را که به مخاطبان خود اعلام میکنند در صورت مسدود شدن تلگرام، برای حفظ ارتباط چه باید کرد. آدم یاد داستانهای کتاب مقدس میافتد. گویی قرار است بلایی، طوفانی، عذابی آسمانی نازل شود و همه در حال وصیت کردن هستند. اما آیا بر فرض در صورت به کار گرفتن شدیدترین تمهیدات برای جلوگیری از اتصال ایرانیهای داخل ایران به تلگرام، دنیا به پایان خواهد رسید؟
طی چند سال اخیر، اینترنت در ایران تقریباً در تلگرام و اینستاگرام خلاصه شده است. یک علتش آن است که راه آشنایی بسیاری از افراد با اینترنت و اتصال آنها به شبکه جهانی، از طریق این دو اپلیکیشن بوده است. اما اینترنت بسیار فراتر از این دو جزیرهٔ هرچند بزرگ و پرجمعیت است.
اینترنتِ واقعی را صفحات وب میسازند که تودرتو به هم پیوستهاند و در موتورهای جستوجو هم ثبت (ایندکس) میشوند. دستکم در حال حاضر، هیچیک از این همه پستها در کانالهای تلگرامی و صفحات اینستاگرامی، قابل جستوجو و یافتن در گوگل نیستند. پس آن که میخواهد نقشی از خود در دنیای آنلاین حک کند، به این اپها اکتفا نمیکند و حتماً سایتی برای خویش دستوپا میکند. و حتماً فراهم کردن فهرست ایمیل و ایمیل مارکتینگ را جدی میگیرد.
و آن که میخواهد نقشی از خود در جهان حک کند، به سایت هم ــ که پریدنش به یک باگ در دیتاسنترهای عظیم بند است ــ اکتفا نمیکند و کتاب مینویسد. خیلی از سایتهای امروز با تمام اطلاعاتشان، شاید ۱۰۰ سال دیگر نباشند، اما هنوز ما کتابهایی از هزاران سال پیش را در دسترس داریم؛ و کتابهای چاپی ما هم برای آیندگان خواهند ماند.
در این میانه اما کارکرد شبکههایی مثل تلگرام، چیزهای دیگری است و حتی اگر دسترسی به آن مسدود شود، جامعهٔ خلاق و جستوجوگر ایرانی راهی دیگر خواهد یافت. در این مسیر فقط انرژیای که میتوانست صرف ارزشآفرینی و پولسازی بیشتر و کمک به اقتصاد ایران شود، در جاهای دیگری هرز خواهد رفت. با چنین رویکردی، که همواره هراس و ترس همچون شمشیر داموکلس بالای سر کارآفرین ایرانی پرواز میکند، اقتصاد ایران هرگز مثل اقتصاد کانادا که چه عرض کنم، تصویر کمرنگی از اقتصاد کشورهایی امثال ارمنستان هم نخواهد شد.
در همین زمینه، خواندن این پست زیر از دکتر علیرضا مجیدی را هم پیشنهاد میکنم.
در کانادا، مدتی صحبت روزنامهها روی این بود که چرا ایمیلهای دولتی کانادا، مثلا ایمیلی که از اتاوا به تورنتو ارسال میشود، باید سر راه سری هم به واشنگتن بزند؟ این مسیرهای انتقال اطلاعات، وابسته به معماری شبکه اینترنت است؛ و متخصصان امنیت اطلاعات بر این باور بودند که باید روشی اتخاذ شود که اطلاعات داخلی نهادهای دولتی کانادا، از مسیر یک کشور خارجی عبور نکند.
این دغدغه را اشخاص هم دارند. کسی دوست ندارد پیامهایش از مسیرهایی عبور کند که مشخص نیست توسط چه کسانی رصد میشود. تلگرام در این مدت نشان داده که به حریم خصوصی کاربرانش پایبند است و تاکنون گزارشی از درز و نشت و رصد پیامها در این نرمافزار پیامرسان منتشر نشده است.
استفاده از یک پیامرسان داخلی در برابر یک پیامرسان غیرایرانی، داستان هزینه-فایده است. زمانی این کار توجیه دارد که پیامرسان داخلی، خدمات بهتری ارائه بدهد و بر امنیت اطلاعات و حریم خصوصی کاربرانش، مصرتر باشد. این امر هم نیازمند گذشت زمان و سربلند بیرون آمدن از آزمونهای واقعی است. اما حتی در آن هنگام نیز، یک شهروند ایرانی ممکن است ترجیح بدهد از پیامرسان غیرایرانی استفاده کند. اصلاً چرا باید سلیقهٔ دولتی را بر سلیقهٔ شخصی شهروندان ارجح دانست و به آنها تحمیل کرد؟
مخابرات آنقدر سرویس MMS را ارائه نداد که روزی به خود آمد و دید رواج نرمافزارهای پیامرسان، چنین سرویس پرهزینه و کمکارکردی را از دور خارج کردهاند. هماکنون نیز اصرار برای خوراندن معجونی با نام پیامرسان داخلی که بهتر است «پیامرسان دولتی» خوانده شود، بیشتر به دلزدگی منجر خواهد شد و چه بهتر است که منابع محدود دولتی، به حمایت از پروژههایی اختصاص یابد که اقبال عمومی را در پی داشته باشد.
در داستان کیمیاگر، جایی از یک ذرتفروش صحبت میشود که دکهای دارد و قصدش این است که سالها کار کند و بعد که پول کافی جمع کرد، یک ماهی به آفریقا برود.
در مقابل، قهرمان داستان که جوانی است به نام «سانتیاگو»، مشتاق سفر است و همان لحظه هم آماده است آنچه را که تا الان به دست آورده، با یک رؤیا ــ که دستیابی به آن نیازمند سفر به آفریقاست ــ مبادله کند.
عدهای «امنیتجو» هستند و عدهای هم «ماجراجو». وجود هر کدام هم برای پیشبرد کارهای این دنیا شاید لازم باشد.
اشکال اینجاست که گاهی به جای تشخیص دادن روحیات اشخاص، میخواهیم اشخاص ماجراجو را در چارچوبهای مشخص محدود کنیم و اشخاص امنیتجو را به سمت ماجراهایی هل بدهیم که برای آنها ساخته نشدهاند.
سیستم آموزشی دنیا آدمهای خوشبخت تولید نمیکند. آدمهای کج و کوله و معلول درست میکند. نهایت هنرش این است که راه آیندهٔ افراد را در رشتههای ریاضی یا تجربی یا هنر یا انسانی خلاصه کند و از آنها آدمهایی مطیع درست کند که در شابلونهای محدودِ تفکراتِ خطکشیشده میگنجند.
این سیستم، تا الان نتوانسته این روحیهٔ «ماجراجویی» یا «امنیتجویی» را تشخیص دهد و بر مبنای آن، افراد را به سمت آیندهای حرفهای هدایت کند که هم به نفع خودشان خواهد بود و هم به نفع این دنیا.
سیستم آموزشی را شاید بهراحتی نتوان عوض کرد، اما حداقل شرکتها میتوانند موقع استخدام، به جای صرفاً نگاه کردن به رزومهٔ حرفهای (و کلیشهای شخص) و انجام مصاحبههای فرمالیته، روحیهٔ او را تشخیص بدهند تا از آدم ماجراجو، یک کارمندِ مطیع و سر وقت بیا ــ سر وقت برو و راضی به حقوق ثابت را انتظار نداشته باشند؛ و برعکس، از فرد امنیتجو نخواهند که به جای انجام کارهای روتین، خودش را درگیر ماجراجوییهای شرکت کند.
یک مثال سادهاش، گماردن یک فرد امنیتجو در بخش فروش است؛ از آن اشتباههایی که هم شخص را اذیت میکند هم فروش را زمین میزند.
مثال دیگر، استخدام یک مهندس خلاق و مسلط کردن بخش اداری شرکت بر رفت و آمد و ساعات کاری او است؛ به جای اینکه مثلاً در پروژه دخیل شود و از مبلغ آن هم سهم ببرد.
اگر این دو نوع روحیهٔ امنیتجویی و ماجراجویی را در خودمان و دیگران بهدرستی تشخیص بدهیم، تیمهای کاری خیلی بهتری خواهیم داشت و کارهایمان بسیار روانتر پیش خواهد رفت. 🙂
شما چه نظری دارید؟ خوشحال میشوم دیدگاههای خود را اینجا با من و سایر خوانندگان در میان بگذارید و دیدگاههای دوستان دیگر را بخوانید.
در این پادکست به این موضوع پرداختهام که تلاش برای ایجاد رضایت مشتری، از طریق پذیرفتن درخواست او برای بازگرداندن کالای خریداریشده و پس دادن پول او، چرا و چگونه آغاز شد و چه مواردی را در این زمینه باید در نظر گرفت.
برای شنیدن فایل صوتی این پادکست، دو راه هست که هر کدام را دوست دارید میتوانید انتخاب کنید:
۱. این پادکست را آنلاین، از طریق پخشکنندهٔ صوتی زیر بشنوید:
سلام به شما دوستان عزیز هدفمند و ارزش آفرین علیاکبر قزوینی هستم. چند شب پیش برای نوشتن مقاله جدید برای مجله خلاقیت به یکی از کافی شاپهای تیم هورتونز رفته بودم یه شب کم و بیش سرد بود و بارون ریزی هم تند میبارید و جای شما خالی تو اون هوای قهوه گرم حسابی میچسبید تیم هورتونز مجموعه کافی شاپ رستوران زنجیرهای پرطرفداری توی کاناداست که به نوعی با هویت این کشورم پیوند خورده یکی از شعارهای تیم هورتونز سرو کردن قهوه همیشه تازه است در واقع اگه بعد از مدت زمانی معین هنوز قهوه داخل قوری باقی مونده باشه دور ریخته و قهوه تازه دم میشه. در مورد دوناتها و شیرینیها هم این وضعیت برقرار و بعد از ساعاتی اگه هنوز فروخته نشده باشند بیات محسوب میشن و باید دور ریخته بشن و از نو پخته بشن.
تیم هورتونز از جمله جاهایی که اگه شما سفارش خودتونو دوست نداشته باشین مثلاً اگه قهوه مطابق انتظار شما نباشه میتونید اونو دم پیشخوان ببرید و درخواست کنید یه لیوان قهوه نو به شما بدن. این روشی که تیم هورتونز برای راضی نگه داشتن و خوشحال نگه داشتن مشتری در پیش گرفته جزو سیاستهای بازگشت محصول پس دادن پول مشتری یا به اصطلاح ریترن اند ریفاند پالیسی میگنجه که ارتباط تنگاتنگی هم با مشتری مداری و مشتری نوازی داره اما این نوع رویکرد این نوع روش برای خوشحال نگه داشتن مشتری چطور و از کجا آغاز شد؟
یک کارآفرین اهل انگلستان که در قرن هجدهم زندگی میکرد مبتکر این کار بود. آقای جوسای وجوود که یه بازاریاب هوشمند و خلاق بود و ابداع بعضی دیگه از استراتژیهای بازاریابی رو هم بهشون نسبت میدن در کار تولید و فروش محصولات سفالی بود و اولین بار گارانتی رضایت مشتری یا بازگشت پول که به اصطلاح به انگلیسی میشه ستیسفکشن مانی بک گرنتی رو برای محصولاتش استفاده کرد ایشون حتی بعضی از ظروف سفالی نفیسش رو برای ثروتمندهای اروپایی میفرستاد بدون اینکه اونها درخواست کرده باشند و در نامه به همراه فاکتور فروش توضیح میداد که اگه مایل به نگه داشتن ظرف هستین پولش رو بپردازید و اگر نه. محصول رو بدون نیاز به پرداخت هزینه ارسال برگردونید. این مدل بازاریابی البته امروزه خیلی پسندیده نیست.
سیاست مرجوع کردن کالا بازگشت پول زمانی که سفارشهای پستی یا میل اُردر توی آمریکا در اواخر قرن نوزدهم شروع شد در اونجا هم مورد استفاده قرار گرفت تا مشتریها بتونن با اطمینان بیشتری کالاهای ندیده رو سفارش بدن این سیستم سفارش پستی نیا یا پدربزرگ همین چیزیه که ما امروزه از طریق اینترنت انجام میدیم یعنی مشخصات و عکس کالایی رو توی سایتی میبینیم. اونو سفارش میدیم تا برامون ارسال بشه فقط اون موقع به جای صفحههای پویای اینترنت که میتونه هر لحظه تغییر کنه و دیدگاههای مشتریان دیگر رو هم نمایش بده صفحههای مجله و روزنامه یا کاتالوگ اختصاصی برای این کار استفاده میشد و ثبت سفارش هم از طریق تلفن انجام میشد.
جالبه بدونید که این مدل گارانتی کردن که اگر مشتری راضی نبود کالا رو برگردونه و پولش رو پس بگیره که این روزها بیشتر رواج پیدا کرده تو ایران هم بی سابقه نبوده و من رد اون رو تا زمان رضا شاه گرفتم. تو یکی از آگهی هایی که توی روزنامههای اون دوران منتشر شده بود یه پزشک متخصص نوشته بود که اگه ما مریض رو برای مداوا پذیرفتیم و بیماری او معالجه نشد دو برابر وجه پرداختی رو به اون باز میگردد .
اما سوالی که اینجا پیش میاد اینه که چرا یه سیاست مرجوع کردن کالا بازگشته پول امروزه برای هر کسب و کاری ضروریه. حتما شما هم با من هم عقیدهاید که توی دنیای امروز رقابت بین فروشندگان برای جلب نظر و اعتماد مشتریا بیشتر از هر زمان دیگهای شدت پیدا کرده ما توی قرن بیست و یکم و دوران گسترش شگفت انگیز اینترنت که چهار گوشه جهان رو هر لحظه به هم متصل نگه میداره بیشتر از هر زمان دیگه کارآفرین تولید کننده و فروشنده داریم و این فروشندگان لازمه که به روشهای مختلف و البته به شکل درست و صحیح مشتری رو مطمئن کنند که خرید درستی انجام خواهد داد. یکی از راهها برای ایجاد این اطمینان پذیرفتن درخواست مشتری برای بازگرداندن محصولش و پس دادن پول او هست البته خب گاهی بهتره که فروش شما نهایی باشه و به قول اون جمله معروف کالای فروخته شده به هیچ عنوان تعویض یا پس گرفته نشه اما تو اون حالت هم لازمه که سیاست روشن و صریح و شفاف خودتونو تعریف کرده باشین و مهمتر از همه به اطلاع مشتریان خودتون رسونده باشین هرچقدر مشتری تو خریدش از شما کمتر با ابهام و پرسش های بی پاسخ روبرو باشه با خیالی خیلی راحتتر و اطمینان بیشتر از شما خرید میکنه.
اما چرا اکثر فروشندهها پس دادن کالا توسط مشتری رو خوش ندارند و تا حد ممکن در برابر اون مقاومت میکنند من خیلی دنبال دلیل این مسئله گشتم و به پاسخ خیلی سادهای رسیدم همونطور که میدونید هر کدوم از ما انسانها دو تا ترس بزرگ داریم یکی ترس از شکست و دومی ترس از طرد شدن فروشنده زمانی که میخواد کالاش رو بفروشه میترسه که از مشتری نه بشنوه که یه گونه از همون طرد شدنه و این ترس توی زمان پس دادن کالا هم خودش رو نشون میده. به عبارت دیگه فروشنده احساس میکنه که خود اون از طرف خریدار طرد شده و دست رد به سینهاش زده شده ولی مسئله اصلاً این نیست خیلی ساده مشتری فقط از یه محصول به هر دلیلی خوشش نیومده و میخواد اون محصول رو برگردونه اصلا شخص و شخصیت شما به عنوان فروشنده زیر علامت سوال مشتری قرار نگرفته توی فروشندههایی که من با اونا برخورد داشتم و کار باهاشون کردم همین یه تغییر نگرش ساده باعث شده تا دیگه نسبت به این قضیه یعنی بازگرداندن محصول توسط مشتری نظر منفی و مقاومت بی دلیل نداشته باشند و با رغبت بخوان که یه سیاست بازگشت محصول کارآمد و مناسب را برای کسب و کار خودشون طراحی کنند.
البته خیلی کارها هست که میشه انجام داد تا بازگشت توسط مشتریان کمتر بشه مثلاً هر چقدر بیشتر توی زمان خرید به مشتری اطلاعات بدیم یا اجازه بدیم کالا را از نزدیک لمس و امتحان کنه احتمالش کمتر میشه که مشتری بخواد بعدا کالا رو برگردونه البته مسلمه که روش رو توی فروش کالاهای فیزیکی که از طریق اینترنت فروخته میشن نمیشه به کار بست اما همیشه راههایی برای خلاقیت وجود داره مثلاً آمازون تصویر اسکن شده کتابهای چاپی رو میذاره تا مشتری تا حد امکان مثل حضور در کتابفروشی واقعی بتونه کتابها رو ورق بزنه و با مطالب اون بی واسطه آشنا بشه. همین حالا هم فناوریهای در دست توسعه و گسترش تا افراد بتونن به صورت مجازی کالاهایی مثل لباس و کفش و عینک و غیره را پیش از سفارش از طریق سایتهای اینترنتی امتحان کنند.
اما چه نوع سیاست بازگشت محصول و پس دادن پول مشتری برای شما مناسبتره؟ بهتره تا چند روز به مشتری فرصت بدین کالا رو برگردونه؟ آیا کالا باید تو شرایط نو و استفاده نشده بازگردانده بشه یا مشتری میتونه کالای استفاده شده رو هم توی مدت زمان تعیین شده برگردونه و پولشو پس بگیره؟ در مورد محصولات دانلودی مثل کتاب الکترونیک فیلم آموزشی کتاب صوتی یا کلاسها دورههای آموزشی چطور چه میزان نرخ بازگشت یا همون تعداد محصولات برگشت داده شده نسبت به کل محصولات فروخته شده قابل قبوله و برای کم کردن اون چه کاری میشه انجام داد؟
اینا همه پرسشهایی که تو این زمینه به ذهن میرسه و مجال این پادکست و این فایل صوتی اونقدر نیستش که بشه به همه اینها پرداخت من وبیناری برگزار میکنم یا همون سمینار زنده اینترنتی که توی اون همه این موارد و ریزه کاریها را به صاحبان کسب و کارآفرینان و فروشندگان آموزش میدم اگر شما به هر نحوی در کار فروش هستین صاحب کسب و کار هستید و میتونید برای سیاستهای فروش خودتون تصمیم گیری و اظهار نظر بکنید پیشنهاد میکنم که حتماً تو این وبینار شرکت کنید. متشکرم که به این فایل صوتی گوش کردید خوب خوش و سلامت باشید.
سال گذشته، یک اکانت یا همان حساب کاربری در «وردپرس» (یکی از پرطرفدارترین سیستمهای مدیریت محتوای وبسایت) ساخته و مبلغی برای آن پرداخت کرده بودم. قصد داشتم به انگلیسی در آن بنویسم، اما پس از نوشتن چند پُست، دیگر فرصتی برای این کار پیش نیامد. اینطور شد که آن را تقریباً فراموش کردم. اما وردپرس فراموش نکرده بود که اکانت من را پس از یک سال، مجدد شارژ کند!
زمانی که چند روز بعد، با مراجعه به تراکنشهای حساب بانکیام از این موضوع باخبر شدم، تعجب کردم که چرا ایمیلی دریافت نکرده بودم (که اطلاع بدهد حساب شما شارژ خواهد شد و اگر مایل نیستید، تمدیدِ اشتراک را لغو کنید). پس از مراجعه به وردپرس، دریافتم که ایمیل دیگری را برای آن اکانت ثبت کرده بودم که تقریباً یک سالی میشد چک نکرده بودم؛ و دیدم که چند بار ایمیلهای یادآوری فرستاده بودند.
با اینکه طبق سیاستهای refund (بازگرداندن پول) وردپرس، منطقاً نمیتوانستم درخواست ریفاند کنم، اما گفتم بگذار حداقل امتحانش کنم. در ایمیلی، موضوع را شرح دادم و نوشتم میدانم که کاستی از سوی من بوده که ایمیلم را چک نکردهام، اما آیا به هر شکلی امکان ریفاند هست؟
پاسخی که دریافت کردم، کمی با ایمیلهای معمول که از سوی کارکنان بخش خدمات مشتریان ارسال میشود فرق داشت. مثلاً از علامت 🙂 در میان نوشتههای آن استفاده شده بود. عنوان شغلیِ فردی هم که پاسخ داده بود، در انتهای ایمیل Happiness Engineer درج شده بود، یعنی «مهندس شادمانی»! به هر روی، برایم نوشتند که ریفاند را انجام خواهند داد. من هم طبیعتاً خوشحال شدم. شاید این عنوان شغلی را بشود با این حساب، «سفیر شادی» ترجمه کرد!
در این پادکست، به مناسبت فردای کریسمس که در کانادا و برخی کشورها با نام Boxing Day تعطیل رسمی است ــ و البته یک نوع تعطیلی خاص که اجناس در آن با تخفیفهای دیوانهوار عرضه میشوند و از این رو یک shopping holiday (تعطیلی مخصوص خرید) است ــ بیشتر از همه، به دو پرسش پرداختهام. پرسشهایی که بهجای پاسخ به آنها، میخواهم از شما دعوت کنم با هم بیشتر دربارهشان تأمل کنیم.
برای شنیدن فایل صوتی این پادکست، دو راه هست که هر کدام را دوست دارید میتوانید انتخاب کنید:
۱. این پادکست را آنلاین، از طریق پخشکنندهٔ صوتی زیر بشنوید:
سلام به شما دوستان عزیز هدفمند و ارزش آفرین علی اکبر قزوینی هستم ۲۶ دسامبر یعنی فردای روز کریسمس در کانادا و بعضی از کشورها تعطیلیای هستش به نام باکسینگ دی و این تعطیل یه تعطیلی خاصی هستش به اصطلاح تعطیلی روز خریده به این معنا که بسیاری از فروشگاهها اجناسشون رو با تخفیفهای خیلی ویژه عرضه میکنند به مشتریان و مشتریان هم بسیار استقبال میکنند از چنین تخفیفهایی و چنین روزی طوری که ممکنه شما ببینید که از ساعت ۵ صبح مشتریان جلوی در فروشگاه صف کشیدن و منتظرند که فروشگاه باز بشه و اون جنسی رو که مد نظرشون هست خریداری بکنند خیلی از اجناس تخفیف های خیلی زیادی میخورند در چنین روزی. اجناسی مثل تلویزیون ممکنه باشه مبلمان ممکنه باشه ظروف ممکنه باشه و البسه تخفیفهایی هستش که معمولاً این مقدار تخفیف در هیچ روز دیگه از سال یا در هیچ زمان دیگری از سال ارائه نمیشه و برای همین خیلیها مترصد هستند و منتظر هستند که روز باکسینگ دی فرا برسه و برن اون اجنسی که مد نظرشون هست رو خریداری بکنند.
و چرا صف وایمیستن چون که معمولاً موجودی اجناسی که با این قیمتهای خیلی کم تخفیف های خیلی زیاد. عرضه شده معمولاً موجودیشون کم هست و اگر که در واقع اون موجودی که فروشگاه در نظر گرفته برای ارائه با تخفیف تموم بشه دیگه بانک قیمت عرضه نخواهند شد کالاها برای همین مشتریها صف وایمیستند تا اینکه مطمئن باشند اون کالا رو با اون قیمت خیلی کم حتما میتونن دریافت بکنند و خب صحنههای جالبی رو آدم میبینه از اینکه به هر حال مشتریان از صبح خیلی زود صف وایستادن جلوی فروشگاه ها حتی گاهی وقتا فروشگاه های که ابزار فروشی هم هستند و بعضی از ابزارها را با تخفیفهای خیلی زیاد عرضه کردن حتی آچار و پیچ گوشتی را شما میبینید که مشتریان از صبح خیلی زود با سبدهای خرید هجوم میارند و میخوان که خریدشون رو انجام بدن.
اما این باکسینگ در واقع چی هست دقیقاً؟ باکسینگ دی شاید عنوانش رو بشه در واقع باکسینگ مشت زنی هم ترجمه کرد اما خیلی به این باکسینگ ربطی نداره گویا از کریسمس باکس میادش عنوان این روز و روزی بوده که به اصطلاح حالا هدایایی را افرادی دریافت میکردند اما به هر ترتیبی الان بیشتر تعطیلی هستش که به اصطلاح خیلی مترادف شده با روز خرید و یک شاپینگ هالیدی و اینکه در واقع افراد میان و اجناس رو با تخفیف های خیلی زیاد و قیمت کم خریداری میکن. و مثلاً فرض کنید که در آمریکا حالا این روز به این شکل در واقع بهش نگاه نمیشه و توی آمریکا فردای روز شکرگزاری و تنکس گیوینگ هستش که به عنوان بلک فرایدی معروفه یا حالا میشه جمعه سیاه ترجمهاش کرد هرچند که این ترجمه اصلاً ربطی در واقع به اون عبارت نداره اما به هر حال اون روز روزیه که توی آمریکا اجناس خیلی با تخفیف زیادی عرضه میشن هرچند که اون روز رو در کانادا هم فروشگاهها اجناس رو با تخفیف زیاد عرضه میکنند.
و معمولاً یکی از نکاتی که در چنین تعطیلاتی وجود داره در چنین خریدهایی وجود داره این هستش که معمولاً در حالت عادی شما جنس را از فروشگاه بخری امکان اینکه تحت شرایط جنس رو پس بدی و پول خودت رو پس بگیری یا اینکه جنس رو بخوای تعویض کنی وجود داره اما به خاطر تخفیفهای خیلی زیادی که در روز فرض کنید که باکسینگ دی. به اجناس تعلق میگیره و اینکه موجودی اجناسی که عرضه میشه با اون قیمت محدود هست تقریباً همه فروشگاههایی که توی باکسینگ دی در واقع فروش دارند جنس رو یا کالای فروخته شده رو برای تعویض یا برای اینکه پولش رو پس بدن قبول نمیکنند به اصطلاح در واقع ریترن اند ریفان نداره حالا این موضوع در واقع بازگشت جنس و پس دادن پول مشتری و تعویض جنس موضوعی هستش که توی وبیناری که در نظر دارم به زودی برگزار کنم بهش خواهم پرداخت.
اما من این فایل صوتی رو دارم ضبط میکنم بیشتر برای اینکه چند تا سوال از خودمون بپرسیم در این فایل دنبال جواب نیستم دنبال پرسیدن سوال هستم و میدونیم که پرسیدن سوالهای خوب گاهی وقتها خیلی مهمتر از رسیدن به جواب هستش و میخوام این سوالها رو بپرسم و راجع بهش فکر بکنیم. راجع بهش فکر بکنیم و ببینیم که به چه پاسخهایی برای خودمون خواهیم رسید.
من هر وقت که این مدل خریدها رو میبینم و این مدل تخفیفها رو میبینم و هجوم مشتریها رو میبینم برای اینکه بیان از این تخفیفها استفاده بکنن برای من یک سوالی پیش میادش میگم اون کسانی که دنبال این تخفیفها میان دنبال میکنند این تخفیفها رو توی وب سایتها توی به اصطلاح اون کاتالوگ فروشگاه که اینجا به فلایر معروف هستش و یک حالت روزنامه مانند داره که چاپ شده هست و اجناسی که تخفیف به آنها تعلق گرفته رو در اون کاتالوگ آگهی شده و عکسش و قیمتشون اومده من از خودم میپرسم: «کسانی که دنبال این تخفیف ها هستند و کسانی که این تخفیفها رو طراحی میکنند چه تفاوتی با هم دارند؟»
چرا کسانی برای باکسینگ دی برای بلک فرایدی برای تخفیفهای هفتگی یا به هر حال برای هر مدل فروشهای ویژه دنبال این هستند که طراحی بکنند که چه مدل تخفیفهایی بذارند به چه شکل در واقع بازاریابی بکنند برای این روزهای خاص چطور مشتریها رو جذب بکنند؟ و کسانی که در واقع دنبال این تخفیفها هستند چه کسانی هستند؟ چه تفاوتی بین مدل فکری این دو گروه وجود داره؟ به نظر من این سوال خوبی هستش که بهش فکر بکنیم.
اگر ما همش دنبال تخفیف همش دنبال پیدا کردن اجناس با کمترین قیمت هستیم همش توی حالا وب سایتها توی ایمیل اینور اونور دنبال این هستیم ببینیم که جنسی کدوم جنس داره با تخفیف عرضه میشه کجا تخفیف بیشتری داره میده اگر بیشتر وقتمون رو به این موضوع داریم سپری میکنیم یه خورده به خودمون بیایم یه خورده بایستیم تحمل بکنیم و ببینیم که آیا به نوعی به بازی گرفته نشدیم توسط کسانی که دارن این تخفیف ها را طراحی میکنند آیا کار مهمتری نداریم که انجام بدیم؟ آیا اگر که ما به کسب و کار خودمون به اون کاری که داریم انجام میدیم خیلی با تمرکز بیشتر بپردازیم و پول بیشتری بتونیم به دست بیاریم آیا قادر نخواهیم بود اجناسی که دوست داریم خریداری بکنیم کالاهایی که دوست داریم خریداری بکنیم خدماتی که دوست داریم استفاده بکنیم؟ آیا اون موقع قادر نخواهیم بودش در هر حالتی و با هر قیمتی که بودش بخریم و استفاده بکنیم و خیلی دنبال تخفیف نباشیم؟
من نمیگم دنبال تخفیف بودن چیز بدی هستش نه اصلا اینطور نیست و خود من هم سعی میکنم اگر جنسی قراره خریداری کنم اون جنس رو با مناسب ترین قیمت پیدا بکنم و بخرم. اما اینکه همش دنبال تخفیف باشیم بخواهیم کله سحر صبح زود بلند شیم بریم صف وایسیم و مثلاً فرض کنید یک تلویزیون رو ۵۰ درصد با تخفیف خریداری بکنیم یه خورده برای من سوال هست یه خورده برای من ثقیل هستش یعنی میگم که اون کسی که داره اون صاحب فروشگاهی که داره این تخفیف رو طراحی میکنه در واقع چرا من مدل فکری اون رو نَرَم پیدا بکنم و مدل فکری اون رو نخوام که در زندگی و کسب و کار خودم پیاده بکنم؟ من بیشتر دنبال اون هستم تا اینکه فقط بخوام دنبال تخفیف باشم و فقط دنبال این باشم ببینم که صاحبان فروشگاهها کی دارن تخفیف میذارن و من برم پولم رو در واقع دو دستی تقدیم اونها بکنم.
و باز سوالی که در همین حیطه به نوعی برای من پیش میادش اینجا فروشگاههای بزرگ رو که ما توی ایران بهش میگیم مرکز خرید یا پاساژ به عنوان مال اینجا میشناسند و من هر موقع که وارد یکی از این مالها یا مراکز خرید میشم و میبینم کسی یا کسانی رو که دارن تِی میکشند کف اون مال رو این سوال در ذهنم پیش میادش که اون کسی که صاحب مال هستش صاحب مرکز خرید هست با این کسی که داره کف زمین در واقع مرکز خرید رو طی میکشه اینها چه فرقی با همدیگه دارند؟ چرا یکی صاحبِ مال شده و یکی تیکشِ کفِ مال؛ چرا؟ به نظر من این هم سوال خوبیه که میتونیم از خودمون بپرسیم.
من همونطوری که خدمتتون عرض کردم در این فایل در این فایل صوتی دنبال این نیستم که به شما بخوام جوابی بدم شاید جواب خیلی سرراستی وجود نداشته باشه اما به نظر من این سوالها خیلی میتونه ذهن ما رو باز بکنه و کمکمون بکنه که یه خورده out of the box یه خورده خارج از چهارچوب فکر بکنیم و ببینیم دقیقا دور و بر ما چی داره میگذره از خودمون بپرسیم اون کسی که داره تخفیفها رو طراحی میکنه با اون کسی که همش دنبال تخفیف گرفتن هستش اینها چه فرقی با همدیگه دارند هر کدوم چطوری فکر میکنند. و کدوم یکی از اینها احتمال اینکه در زندگی از لحاظ مالی موفقتر بشه بیشتره؟ از خودمون بپرسیم و بذاریم که ذهنمون پاسخها رو در برابر ما قرار بده.
من مطمئنم که اگر یک همچین سوالهایی از خودمون بپرسیم و اجازه بدیم که ذهنمون در پی پاسخها بره حتماً خیلی موفق تر خواهیم شد تا اینکه صرفاً و همیشه دنبال این باشیم که حالا بخواهیم تخفیف بگیریم یا اینکه بخوایم اجازه بدیم دیگر به نوعی ذهن ما رو باهاش بازی بکنن و اون. حالا اهدافی که دارند نمیگم اهداف بدی هستش اون کسی که بازاریابی داره انجام میده میخواد به شما کمک بکنه که اون جنس مد نظرتون رو خریداری بکنید اما اگر که ما بتونیم یک همچین سوالهایی از خودمون بپرسیم تأمل بکنیم و صرفاً و به شکل شرطی واکنش نشون ندیم به فروشهای ویژه و تخفیف و امثالهم اون وقت میتونیم موفقتر باشیم و صرفاً بازیچه ترفندهای بازاریابی نباشیم.
خیلی متشکرم از شما که به این فایل صوتی گوش کردید. براتون ایام خوب و خوشی آرزومندم.
شاید کلاس دوم دبستان بودم که نخستین بار این فکر از ذهنم گذشت: نخودچیها را بگیرم و با گوشتکوب خُرد و آرد کنم، داخل بستههای کوچک پلاستیکی بریزم، درشان را منگنه بزنم، یک کارتن بردارم، آن را سر و ته کنم و این بستهها را رویش بچینم، جلوی در خانهمان بنشینم و آنها را به بچههای دیگر بفروشم. الان درست خاطرم نیست چرا میخواستم آرد نخودچی بفروشم؛ احتمالاً آن موقع بین بچههای هم سن و سال من طرفدار داشت. ولی همۀ جزئیات این فرایندِ تولید و فروش، کاملاً واضح در خاطرم هست. این پروژه، به دلیل آنکه تصور میشد صورت خوشایندی ندارد (یعنی نشستن روی پلۀ جلوی خانه و این خوراکیها را فروختن)، از سوی خانواده «وتو» شد.
اولین تجربۀ کارآفرینی و فروش محصول!
یکی دو سال بعد، با دیدن آموزشهایی که در کتابهای هنر دبستان دربارۀ درست کردن مُهر با سیبزمینی داده شده بود، فکر دیگری به ذهنم رسید: کتابچههای کوچک حاوی نقش مهرهای مختلف را درست کنم و در مدرسه به بچهها بفروشم. آن موقع، مهرهای ژلاتینی با تصویر حیوانات و کلمات صدآفرین و… خواهان زیاد داشت و در اکثر لوازمالتحریریها یافت میشد. یکی از این مهرها با تصویر جوجه تیغی داشتم، یکی دو مهر هم با سیبزمینی درست کردم. از خواهرم، و نیز داییام که چند سالی از من بزرگتر بود، کمک گرفتم تا نقش این مهرها را با استامپ روی کاغذهای بزرگ مخصوص الگوی خیاطی بیندازیم. بعد، تصویرها را در چهارگوشهای کوچک بریدم و هر مجموعه تصویر حاوی نقشهای مختلف را به هم منگنه کردم (منگنه در این طرحهای من نقش اساسی داشت انگار!) و به شکل یک کتابچۀ کوچک درآوردم.
فکر کنم حدود ۱۰ تا کتابچه شد. فردایش آنها را به مدرسه بردم و به بچهها گفتم کتابچههای مهر برای فروش آوردهام. اکثراً تصور میکردند در این کتابچهها، راه و رسم ساختن مهر توضیح داده شده و مشتاق میشدند؛ اما وقتی محصول را میدیدند، برای خرید پاسخ منفی میدادند. سرانجام یک نفر متقاعد شد که یکی از این کتابچهها را به بهای ۵ تومان بخرد. دریافت آن سکۀ طلاییرنگ پنج تومانی حس خیلی خوبی داشت. فردای آن روز اما آن همکلاسی، کتابچه را پس داد و گفت پدرش دعوایش کرده که چرا بالای همچین چیزی پول داده است. به این ترتیب، این نخستین فروش هم برگشت خورد و پروندۀ این کارها به بایگانی رفت.
رشتۀ دانشگاهیای که مرا کارآفرین نمیکرد
سالها گذشت. زمان انتخاب رشته برای دانشگاه فرا رسید. از بین همۀ رشتههایی (البته در گروه ریاضی) که میتوانستم انتخاب کنم، «عمران» را برگزیدم چون تصور بر این بود که رشتۀ پولسازی است. در واقع، تنها هدفِ ۱۲ سال مدرسه رفتن (۱۳ سال با «آمادگی» که معادلِ پیشدبستانیِ این روزهاست)، مثل تقریباً همۀ بچههای دیگر، این بود که درسها را خوب بخوانیم تا بتوانیم یک رشتۀ خوب در دانشگاه قبول شویم تا با مدرکِ آن شغلی خوب به ما «بدهند» تا با حقوق آن زندگی خوبی داشته باشیم. راه دیگری متصور نبود.
کسی درس نمیخواند تا تولیدکننده شود، کارخانه و شرکت تأسیس کند، صاحب کسبوکار شود یا کمِ کم، استادکار در حرفهای شود که بتواند آن مهارت را به بازار عرضه کند.
کسی درس نمیخواند تا تولیدکننده شود، کارخانه و شرکت تأسیس کند، صاحب کسبوکار شود یا کمِ کم، استادکار در حرفهای شود که بتواند آن مهارت را به بازار عرضه کند. این آخری البته مخصوص مدارس فنی و حرفهای بود که اگر کسی وارد آنها میشد، بیشتر به این دلیل بود که بچۀ درسنخوانی بوده و امیدی نداشتهاند که در دانشگاه رشتۀ خوبی قبول شود. خوبیِ رشته هم البته با میزان پولسازیِ بالقوهاش ارزیابی میشد.
حتی به یکی از دوستان ما که در المپیاد فیزیک مدال جهانی آورده بود و دوست داشت این رشته را در دانشگاه شریف دنبال کند، پیشنهاد میکردند کنارش حتماً یک «عمران» هم بخواند! در این اوضاع و احوال، و بدون داشتن الگوهایی در اطراف خودم که شغلهای غیرحقوقبگیری داشته باشند، تعجب میکنم که آن علاقه به فروختن آردنخودچی یا کتابچههای کذایی از کجا در من ایجاد شده بود. شاید یک دلیلش این بود که پدربزرگم مغازۀ خواروبارفروشی داشت، یا در بعضی عکسهای پدرم دیده بودم که ایشان قبل از استخدام در بانک، در یک مغازۀ خواروبارفروشی کار میکرده است.
چرا به کارآفرینی شوق داشتم؟
اما امروز در سال ۲۰۱۶ میلادی، زمانی که بزرگان کسبوکار بیش از همیشه تأکید میکنند که کارآفرینی چقدر مهم است، احساس میکنم این شوقی که داشتم دلیل بنیادیتری داشته است. اما پیش از پرداختن به آن، اجازه بدهید بر دوران پس از دانشگاه تا به امروزم هم مرور سریعی داشته باشم.
علاقۀ من به کار نوشتن و چاپ شدن اسمم در مجلات، باعث شد در دوران دانشجویی با یکی دو مجلۀ علمی همکاریام را آغاز کنم. آن موقع اصلاً نمیدانستم که چیزی به عنوان «حقالترجمه» یا «حقالتحریر» هم هست که در ازای مقالۀ منتشرشده، به نویسنده یا مترجم پرداخت میشود. البته همۀ مجلات این رویه را نداشتند، و اولین مجلهای که به من حقالتحریر داد «دانشمند» بود. همین موضوع، و دعوت آنها برای اینکه مرتب برایشان مقاله ترجمه کنم و بنویسم، باعث شد در دو سال آخر دوران لیسانس درآمد مختصری داشته باشم که بیشترِ آن را خرج خرید کتاب میکردم.
البته خیلی هم (از سوی اطرافیان) پیشنهاد میشد که جایی برای کارآموزی عمران بروم تا بعد از فارغالتحصیلی، سابقۀ کاری داشته باشم. اما از بس که به این رشته به عنوان «حرفۀ کاری» علاقهمند بودم! هرگز این پیشنهاد را عملی نکردم. ترجمه و نوشتن مقالاتی که به من احساس زنده بودن میداد را بیشتر دوست داشتم، و الان هم خوشحالم که بیشتر به حرف دلم گوش کردم.
کمی بعد، دیدم که یا باید فوق لیسانس بخوانم یا وارد بازار کار شوم؛ و چون دومی را دوست نداشتم و البته برایش آماده هم نشده بودیم، درس خواندن را انتخاب کردم. بعد از آن هم دو سال به سربازی گذشت و با اینکه خیلیها باز پیشنهاد کردند که برای دکترا اقدام کنم، دیدم که «عمران» رشتۀ دلخواه من نیست که پنج سال دیگر هم برای آموختن دربارۀ آن وقت صرف کنم؛ و بهتر دیدم حالا که شش سال این رشته را خواندهام، اقلاً پولی هم از آن درآورم.
کارمندیای که آزادی مرا میگرفت
در دوران سربازی، در یک شرکت راهسازی که یکی از آشنایان سمتی در آن داشت، شغل پارهوقتی داشتم. آنقدر این شغل را دوست «نداشتم» که کارهایم را تند و تند انجام میدادم که تا به کار دلخواهم، یعنی مطلب نوشتن برای روزنامه و مجله، برسم. بعد از سربازی آنجا را رها کردم و با درخواست استخدام دادن به یک شرکت مطالعات ترافیکی، در آنجا پذیرفته شدم.
یک روز دیدم که باید تصمیم مهمی بگیرم… کار کردن در چارچوبهایی که دیگران برایم تعیین کرده بودند به من احساس خفگی میداد…
هنوز هم که به آن روز فکر میکنم، این حس بد را با تمام وجود به خاطر میآورم. آن موقع نمیدانستم چرا، ولی اکثر روزها دیرتر به سرکار میرسیدم، اضافهکار نمیماندم، پنجشنبهها که بیشترِ کارکنان به شرکت میرفتند تا اضافهکار کنند، نمیرفتم و وقتی مزایایی مثل بنهای خرید را میدادند، به جای خوشحالی، یک حس خیلی بد داشتم.
یک روز دیدم که باید تصمیم مهمی بگیرم: من عمران را به عنوان حرفه دوست نداشتم، از کتاب و مجله و… خوشم میآمد، کار کردن در چارچوبهایی که دیگران برایم تعیین کرده بودند به من احساس خفگی میداد، و همۀ اینها باعث میشد تا نه از کار کردن (و در نتیجه، زندگی) خوشحال باشم، و نه حتی درآمد قابل توجهی داشته باشم. اینطور شد که از آن کار استعفا دادم به این خیال که «ناشر» شوم.
سودای کارآفرینی از طریق ناشر شدن
در دورههای نظارت بر چاپ و صفحهآرایی و… شرکت کردم، اسم انتشارات را انتخاب کردم، و آماده میشدم تا در امتحان اتحادیۀ ناشران شرکت کنم که یک پیشنهاد کاری رسید: سردبیر وقت مجلۀ دانشمند استعفا داده بود، و این موقعیت شغلی به من پیشنهاد شده بود. واقعاً وسوسهانگیز بود.
نمیدانم از ناشر شدن و عدم قطعیتهایی که به عنوان یک «کارآفرین» پیش رویم بود ترسیدم، یا اینکه واقعاً سردبیریِ پرقدمتترین مجلۀ علمی ایران برایم جذابتر بود، اما تصمیم گرفتم به این پیشنهاد پاسخ مثبت بدهم. دانشمند را دوست داشتم و در خودم این توان را میدیدم که مجلهای بهتر را منتشر کنم و حتی آن را به مرکزی برای نشر آثار علمی (از جمله مجلههای علمی با موضوعات تخصصی مثل فیزیک، کتابهای علمی عامهفهم و…) تبدیل کنم.
دیماه ۸۵، خبر انتشار دانشمندی که با تلاش گروهیِ یک تیم از نو پوست انداخته بود، در بسیاری از روزنامهها و خبرگزاریها منتشر شد. تیراژ مجله طی مدت کوتاهی چند برابر شد، تعداد مشترکان فزونی گرفت و نامهها و ایمیلهای تشویقآمیز هم از خوانندگان میرسید. اما آنچه باید میشد، نشد. سردبیری دانشمند، یک حقوق ثابت داشت که تغییراتِ فروش بر آن بیتأثیر بود. تلاش برای اینکه این فرهنگ تغییر کند و یک فرهنگ کارآفرینانه جای آن را بگیرد، بینتیجه ماند و من هم بهتر دیدم که وقتم را جای بهتری صرف کنم.
کمی فضای تنفس…
سالهای همکاری با دفتر محمود معظمی بود که تا حدی آن روحیۀ استقلالطلبانۀ من را راضی کرد. در آنجا، ایدهها را میشد مطرح و اجرا کرد و از قِبَل موفقیت آنها، پاداش گرفت. میشد در سود و زیان پروژهها سهیم شد. و روش خاص محمود معظمی، که شرکتی جاافتاده داشت اما آن را همچون یک «استارتاپ» اداره میکرد ــ و البته با همۀ جنبههای این روش موافق نبودم ــ در نهایت باعث شد آبدیدهتر شوم و بیش از همیشه دریابم که چرا نمیتوانم در استخدامِ جایی (به شیوههای معمول و مرسوم) باشم.
شیران بیشۀ کارآفرینی
کارآفرینان مثل شیرِ جنگل در پی شکارند نه همچون شیر باغوحش در پی امنیت. البته باید تأکید و تصریح کنم که از دید من، برای دیگری کار کردن یا برای خود، هیچیک واجد ارزش ذاتی نیست. در هر صورت، اغلبِ کارها به صورت گروهی و تیمی پیش میروند و به افرادی با روحیههای مختلف نیاز است. خیلیها هستند که اگر چارچوب کاریشان مشخص باشد و حقوقشان معین، بهتر کار میکنند و خوشحالترند. هرچند آنها هم بهتر است «روحیۀ کارآفرینی» داشته باشند (که در مقالۀ «آیا لازم است همه در پی کارآفرینی بروند؟» دربارهاش نوشته بودم)، اما متقاعد کردن آنها به اینکه بهتر است برای خود کار کنند، مثل به زور بردنِ افراد به بهشت است.
از سوی دیگر، کسی که کارآفرینی در خونش است، سخت است که به شیوۀ دیگری زیست کند. اگر این تفاوتِ ظریف را بدانیم و در نظر داشته باشم، هم خودمان و دیگران را کمتر اذیت خواهیم کرد، و هم تیمهای کاری بهتری خواهیم ساخت.
۶ نکتۀ طلایی
۱. ما ممکن است دریابیم که «شیرانِ بیشۀ کارآفرینی» هستیم و رفتن در پی شکار را به اینکه دیگری خوراک ما را منظم و سروقت بدهد، ترجیح میدهیم. اما «مهارتِ» شکار چیزی نیست که در غریزۀ ما به ودیعه گذاشته شده باشد. باید آن را «یاد بگیریم».
۲. طبق آمارها، ۶۶ درصد کسبوکارهای کوچک شکست میخورند اما نه به دلایل بیرونی، بلکه به خاطر دلایل درونی و احساسی. برای نداشتن آن شخصیت مستحکم که لازمۀ موفقیت در کارآفرینی است.
۳. کارآفرینی، بیش از هر چیز شخصیتی است که از نوع تفکری خاص برمیخیزد، و مجموعهای از مهارتهاست که تنها با داشتن آنها میتوان این مسیر صعب و دشوار را به سلامت طی کرد و جام پیروزی را به دست گرفت.
۴. اکنون میفهمم که چرا در بهار ۱۳۸۵ ایدۀ ناشر شدن را عملی نکردم: آموزشهای لازم برای اداره کردنِ موفقیتآمیزِ یک کسبوکار را ندیده بودم، و البته آن کار سرمایۀ زیادی میخواست، خواب سرمایهاش زیاد بود، و اختیاری روی کانالهای توزیع هم نداشتم. الان به قول «دارن هاردی»، نویسندۀ کتابِ شگفتانگیز «ترن هوایی کارآفرینی: چرا هماکنون وقت آن است که به سوارهها محلق شوید» (The Entrepreneur Roller Coaster) که با عنوان «دیوانگان ثروتساز» به فارسی ترجمه شده، «عصر صنعتی به پایان رسیده و عصر متصل [به واسطۀ اینترنت] فرا رسیده است.» در این عصر، میتوان سایت اینترنتی و فروشگاه اینترنتی داشت و بازاریابی مستقیم انجام داد. حداقل در تئوری، برای موفقیت در کارآفرینی ابزارهای بیشتر و بهتری در اختیار است.
۵. من شاید کارآفرینی از جنس «عبدالرحیم جعفری» (بنیانگذار انتشارات امیرکبیر) یا «بهروز فروتن» (بنیانگذار صنایع غذایی بهروز) نبودهام. هر کسی باید خودش را بشناسد تا بتواند در مسیری که برای او بهتر است قدم بردارد. اما برای آدمهای محتاطی مثل من که در عین حال دوست دارند پادشاهان اقلیم خودشان باشند، الان بهترین زمانه برای راه انداختن یک کسبوکار شخصی است. من که کار خودم را آغاز کردهام؛ شما چه میکنید؟
۶. گفتۀ رابرت کیوساکی، نویسندۀ کتاب پرآوازۀ «پدر پولدار، پدر بیپول»، در گوشم زنگ میزند:
«آینده از آنِ کارآفرینان است.» (.The future belongs to entrepreneurs)
آیا برای پول درآوردن باید با فیل کُشتی گرفت؛ یا اینکه میتوان خیلی راحتتر و آسانتر ــ و البته از راههای درست ــ جریانی پیوسته از پول و درآمد ایجاد کرد؟ من معتقدم که میشود، و عصر حاضر بهترین زمان برای این کار در طول تاریخی است که تاکنون جهان به خود دیده است. همراه من باشید تا در این مقاله، چشمههایی از این دنیای جدید را با هم سیاحت کنیم.
یک پارکینگ عجیب در مونترآل کانادا که راحت پول چاپ میکرد!
اجازه بدهید این مقاله را با یک داستان واقعی شروع کنم:
چند وقت پیش سفری به مونترآل رفته بودم؛ مرکز استانِ کبک در کانادا که فرانسهزبان است. در این استان تعصب عجیبی هم به زبان فرانسه وجود دارد طوری که حتی در تابلوهای راهنمایی هم اثری از انگلیسی (که در این زمانه زبانِ بینالمللی شده است) نیست. و نکتۀ جالبتر اینکه به خاطر همین یک استانِ فرانسهزبان، همه چیز در جاهای دیگر کانادا (از جمله اعلانهای داخل اتوبوس، برچسب محصولات و…) دوزبانه است! در این سفر، خودرویی کوچک هم کرایه کرده بودم و زمانی که به قسمت downtown یا مرکز شهر مونترآل رفتم تا دیدنیهایش را تماشا کنم، مثل هر مرکز شهر دیگری در جاهای مختلف دنیا، دریافتم که پیدا کردنِ پارکینگ کار راحتی نیست. هرچند قبلاً در گوگل مپ جاهایی را نشان کرده بودم، اما میانههای راه گوگل مپ هم از کار افتاد و مجبور شدم مثل زمانهای ماقبل گوشیهای هوشمند، از حسهای خودم کمک بگیرم. به هر روی، با دنبال کردن تابلوهای P که نشانگر وجود پارکینگ بودند، در نهایت به پارگینگی با ظرفیت خالی رسیدم.
این پارکینگ طبقاتی، در زیرزمینِ یک ساختمان بزرگ قرار داشت و جلوی ورودی پارکینگ، هیچ شخصی نبود. یک دستگاه بود که از شکل و شمایلش حدش زدم باید کارت اعتباری را وارد آن کنم تا نرده بالا برود و گیت ورودی باز شود. درست مثل همه جای دیگرِ مونترآل، توضیحات روی نمایشگر این دستگاه هم به فرانسه بود و با اینکه چند باری کارت اعتباری را داخل شکاف قرار دادم، اتفاقی نیفتاد و نرده بالا نرفت. البته خوشبختانه، در آن زمان ماشینی پشت سر من نبود که بخواهد بیتاب شود و بوق بزند؛ هرچند اینجا مردم (چه در حالت عادی در صفهای فروشگاهها چه پشت فرمان) عموماً شکیبا هستند، و شاید هم اگر کسی پشت سر من بود بهتر میشد چون میتوانستم از او کمک بگیرم. به هر روی، پس از چند باری امتحانِ دستگاه و زدن دکمههای مختلف، ناگاه یک کارت مقواییِ پرینتشده از آن بیرون آمد و گیت باز شد. وارد شدم و هشت طبقه را به سمت پایین طی کردم تا بالاخره توانستم ماشین را پارک کنم.
ساعاتی بعد، هنگام خروج از پارکینگ، همه چیز روانتر و سریعتر پیش رفت. آن کارت مقوایی را داخل دستگاه گذاشتم، کارت اعتباری را وارد کردم، هزینۀ پارکینگ اتوماتیک محاسبه و از کارت اعتباری برداشته شد، رسیدِ پرینتشده را تحویل گرفتم و گیت خروجی هم باز شد.
این مدل پارکینگهای فاقد حضور انسان را طی چند روزی که در مونترآل بودم، بارها در جاهای دیگر هم مشاهده کردم. از پارکومترهای کنار خیابان گرفته تا پارکینگهای مسطح و طبقاتی در نقاط مختلف. اما از همان ابتدا که وارد آن پارکینگ زیرزمینی شدم، نکتهای توجه مرا به خود جلب کرد:
انگار این پارکینگها گویی در حکم دستگاههای چاپ پول هستند که بدون حضور مستقیم و مستمر انسان، در حال پول درآوردن و درآمدزایی برای صاحبان آنها هستند.
اگر فقط همان یک پارکینگ در روز آن همه مشتری داشته باشد و همگی هم متوسط همان رقمی را بپردازند که من پرداختم، راحت ماهی چندصدهزار دلار درآمد خواهد داشت. اینجا بود که نکتهای دیگر از ذهنم گذشت…
فناوری، یاورِ ما در پول درآوردن راحت است
خیلیها، بهویژه کسانی که سالها پیش وارد کانادا شدهاند، معتقدند که برای به دست آوردن یک دلار در این کشور، باید پای فیل را بلند کرد و از زیر آن یک دلار برداشت. منظورشان این است که پول درآوردن در این کشور سخت است. قصد ندارم بگویم که تجربه یا برداشت آنها نادرست است؛ شاید قبلاً اینگونه بوده یا شرایطی که آنها از سر گذراندهاند چنین تصوّر و باوری را در ذهن آنها پدید آورده است. اما من یک مثال زنده در برابر خودم میدیدم که چطور سیستمی طراحی و ساخته شده که به صورت خودکار در حال درآمدزایی و تولید پول است. و نکتۀ اصلی در این سیستم، حضور زیربناییِ فناوری بود.
من یک مثال زنده در برابر خودم میدیدم که چطور سیستمی طراحی و ساخته شده که به صورت خودکار در حال درآمدزایی و تولید پول است. و نکتۀ اصلی در این سیستم، حضور زیربناییِ فناوری بود.
با استفاده از چندین فناوریِ گوناگون بود که صدور کارت پارکینگ، بالا و پایین رفتن گیتها، استفاده از کارت اعتبای و دریافت وجه میتوانست بدون حضور هرگونه نیروی انسانی انجام شود. و فناوری، که روز به روز در حال پیشرفت و گستردهتر شدن است، در خیلی از حیطههای دیگر هم انقلاب ایجاد کرده و امکان درآمدزاییِ بیشتر و آسانتر را با زحمت و نیروی انسان کمتر، امکانپذیر ساخته است.
قبل از پرداختن به ادامۀ مقاله، این نکته را بنویسم که عدهای ممکن است بگویند مالک این پارکینگ یا مواردی مشابه آن، در ابتدا پول زیادی داشتهاند که توانستهاند چنین تسهیلاتی را برپا کنند و سپس از آن سود مالی ببرند؛ و برای خیلیها چنین چیزی مهیا نیست. در پاسخ باید بگویم که مثال پارکینگ، فقط برای این است که توجه ما به این واقعیت جلب شود که این جهان، جهان فراوانی است؛ پول هست و راههای ساده برای پول درآوردن و ایجاد درآمد پایدار با زحمت کم هم وجود دارد. تنها کافی است این واقعیت و این امکانات نوین را باور کنیم تا بتوانیم از آنها برای پیشبرد بهتر کسبوکار خود استفاده کنیم.
یکی از فناوریهایی که روز به روز در حال پیشرفت است و بهکارگیری آن میتواند کسبوکار ما را متحول کند، «اینترنت» است.
تا چند سال پیش، اینترنت را بیشتر کسانی استفاده میکردند که خورۀ کامپیوتر بودند؛ و فرهنگ خرید از اینترنت هم تا این حد گسترده نشده بود. امروزه حتی کالاهای غیرفیزیکی هم در اینترنت برای فروش عرضه میشوند و استقبال از آنها هم بسیار قابل توجه است. از آلبومهای موسیقی که به شکل دانلودی ارائه میشوند گرفته تا کتابهای الکترونیک، فایلهای صوتی و تصویریِ آموزشی، دورههای آنلاین و….
بهویژه وقتی کالایی برای دانلود عرضه میشود، با سیستمی مشابه همان پارکینگ مواجه هستیم. قبلاً زیرساختهای لازم برای سفارش دادن، پرداخت، ارسال فاکتور و دانلود فراهم شده؛ و همۀ اینها در کنار هم موجب میشود حتی زمانی که صاحب سایت خواب است یا از تعطیلات لذت میبرد، فروش ادامه داشته باشد. آیا بدون اینترنت میشد تصور کرد که کلِ فرایند فروش/خرید به صورت خودکار انجام شود؟ و آیا بدون این شبکۀ ارتباطی، بستری برای عرضۀ محتوا در قالبهای دیجیتال میتوانست فراهم شود که بلافاصله مشتری بتواند به آنها دسترسی داشته باشد و منتظر پُست و ارسال آموزشها از طریق سیدی و… نماند؟
راحت پول درآوردن نیازمند بالاترین درجۀ انضباط شخصی است
گاهی که از پول درآوردن راحت و آسان صحبت میشود، تصور افراد به این سمت میرود که فقط با لم دادن روی کاناپه و فکر کردن به پول میشود پول درآورد؛ و بعد از آن هم فقط باید سوار لامبورگینی شد و دوردور کرد و خوش گذراند. اما نکتۀ جالب و مهم این است که تا فرد نتواند بر خودش مدیریت داشته و عادتهای خوب در خودش ایجاد کند، پول درآوردن راحت خواب و خیالی بیش نیست. طی این چند نکته که در ادامه مینویسم، سعی میکنم این مفهوم را بیشتر توضیح بدهم:
۱. راهاندازی یا setup هر سیستمی برای ایجادِ درآمدِ خودکار و پایدار، نیازمند صرف زمان و هزینه و البته سختجانی است. چه قرار باشد پارکینگِ اتوماتیک ساخته شود چه وبسایتی برای فروش محصولات، نمیتوان انتظار داشت یکشبه همه چیز روبراه و فراهم شود، مشتریان از راه برسند و از همان ابتدا روزانه درآمد زیادی حاصل شود. این فرایند، بیشتر مثل درست کردن باغستانی از درختان میوه است که ممکن است ابتدا فقط زحمت و هزینه به چشم بیاید، اما زمانی که میوهدهی آغاز شود، آن وقت میتوان در سایهسار درختها آرمید و از میوهها لذت برد.
۲. باز درست همچون باغی از درختان میوه، که نیازمند رسیدگی مرتب است و فصلهای مختلف را از سر میگذراند، یک کسبوکارِ خودکار هم رسیدگی میخواهد. اینطور نیست که فقط یک بار کار را راه بیندازیم و بعد فقط ورود پول به حساب بانکی را تماشا کنیم. مثلاً در مورد پارکینگ، سیستمهای کامپیوتری و مکانیکی نیازمند بازرسی و رسیدگی مرتب هستند تا همواره در بهترین وضعیت کار کنند. همچنین برای موقعیتهای اضطراری (آتشسوزی، ورود افراد متفرقه، گیر کردن خودرو در مسیرهای داخل پارکنیگ و…)، باید پیشبینیهای لازم انجام شده باشد. در مورد وبسایت نیز ارتباط مستمر با مخاطبان، پاسخگویی به ایمیلها، ارائۀ مقالات و محصولات جدید، رسیدگی به وبسایت و بهروز نگه داشتن آن، مشتریمداری و…، بخشهایی ضروری از کسبوکار هستند که لازم است مستمر انجام شوند تا بتوان از درآمد پیوسته و روزافزون لذت برد. این تصور که فقط بنشینیم و پول از آسمان برایمان بریزد، نهتنها کودکانه است، که با ذات انسان هم که بدونِ حرکت و تلاش و دست و پنجه نرم کردن با چالشها دچار خمودی و کسالت میشود، در تضاد است.
۳. شاید زمانی پول درآوردن سختتر از امروز بوده. شاید زمانی واقعاً باید پای فیل را بلند میکردی تا از زیر آن یک دلار بیرون بکشی. ولی آن زمان، اگر میخواستی با مشتریات در تماس باشی، باید مثلاً خبرنامۀ چاپی درست میکردی و پولِ پُست میدادی و آخر سر هم نمیدانستی چند نفر این خبرنامه را خواندهاند یا کدام بخشهایش برایشان جالبتر بوده است. در حالی که در عصر اینترنت، میتوان مثلاً از طریق ایمیل بهراحتی (و با هزینۀ خیلی کمتر) با مخاطبان و مشتریان در ارتباط بود و رفتار و نحوۀ تعامل آنها را نیز تحلیل کرد. فناوری قطعاً تسهیلات بیشتری نیز طی سالهای آینده به ارمغان خواهد آورد و افقهای جدیدی را در برابر همۀ ما خواهد گشود. چه بهتر که از این امکانات جدید استفاده کنیم و در زمانهای که تغییرات شتابناکتر از همیشه شده است، از راه خدمترسانی صحیح، سریعتر به موفقیتهای مالی (که یکی از زیربناهای داشتن زندگیای بهتر است) برسیم.
شما برای پول درآوردن همین حالا چه کار میتوانید بکنید؟
مثالهایی که در این مقاله آمد، فقط یکی دو نمونه از کاربردهای فناوری بود که میتواند کسبوکارها را متحول کند و با کمترین زحمت (نسبت به روشهای قدیمی یا موجود)، درآمدهای پایدار و مستمر بسازد. شما با کمی خلاقیت و جستوجو، میتوانید روشهای دیگر را هم بیابید که به همین راحتی، البته با پیششرطهای گفتهشده، میتوانند فرایند پول درآوردن را برای شما آسانتر، سریعتر و خوشایندتر کنند.
اما اگر شما میخواهید وارد جریان پول درآوردن شوید، پیشنهاد میکنم کتاب الکترونیک رایگان «لقمه کردن فیل» را دانلود و مطالعه کنید. در این کتاب، به روشها و عادتهایی پرداختهام که زیربنای ساختن یک کسبوکار شخصی است که میتواند جریان پولسازی را برای شما ایجاد کند.