برچسب: توسعهٔ کسب‌وکار

یادداشت‌ها و دیگر محتواهای آموزشیِ کافه کوچینگ در زمینهٔ کسب‌وکار (ایده‌پردازی و راه‌اندازی، مدیریت و اجرا، بازاریابی، فروش و…) را در این بخش می‌توانید بخوانید.

  • آیا لازم است همه در پی کارآفرینی بروند؟

    آیا لازم است همه در پی کارآفرینی بروند؟

    چند وقت پیش پیامی از یک دوست عزیز دریافت کردم که در آن، دربارۀ موضوع مهم کارآفرینی یا کارمندی نوشته بود. این دوست، که همکلاسی دوران دبیرستان من است، در زمینۀ کارآفرینی یکی از موفق‌هاست؛ از آنهایی که با خواندن کتاب و دریافت آموزش‌های مختلف در قالب سمینار و… خودش را به‌روز نگه می‌دارد و پیشرفت می‌کند. در واقع دیدار حضوری ما پس از مدت‌ها، چند سال پیش در یکی از همایش‌های آقای ژان بقوسیان رخ داد.

    این دوست عزیز در پیام خود نوشته بود:

    الان در بسیاری از مقالات شروع به بدگویی از کارمندی شده و این که کارآفرینی مزایای بسیاری دارد. اجازه بده به عنوان کسی که به جز دو سال از عمر ۲۱ سالۀ کاری‌اش، باقی را تقریباً کارفرما بوده با شما و دوستانی که اینطور فکر می‌کنند موافق نباشم.» و ادامه داده بود: «کارآفرینی فقط سود مالی نیست. کارآفرینی دنیایی مسئولیت است که متأسفانه در این نوع مقالات به آن توجه نشده و نتیجه‌اش ایجاد شرکت‌هایی است که می‌آیند و می‌روند و  ورشکست می‌شوند و فقط بازار را خراب و غیر قابل‌اعتماد می‌کنند؛ چه برای مشتریان و چه برای کارمندان. چرا که حق و حقوق کارمندان و وظایفی که در برابر مشتریان دارند را انجام نمی‌دهند و این باعث ایجاد جوّ بی‌اعتمادی و فشار روز افزون در بازار کار شده است.

    ایشان در ادامه نوشته بود:

    مطلب دوم این است که این طرز تفکر باعث شده امروزه بسیاری از شرکت‌ها تجزیه و یا حتی نابود بشوند، چرا که مفهوم کار تیمی در حال از بین رفتن است و هر کسی فکر می‌کند خودش یک مجموعه راه بیندازد. همین امر، در بُعد کلان، به جای این‌که شرکت‌های بزرگی مثل آنچه در کانادا و آمریکا یا حتی چین هستند را شکل بدهد، باعث ایجاد شرکت‌های کوچکی شده که به‌راحتی آسیب‌پذیر هستند. به عبارت دیگر ما داریم غول‌ها را تبدیل به انبوهی از کوتوله‌ها می‌کنیم و قدرتشان را از بین می‌بریم؛ چرا که هر کسی می‌خواهد کارفرما بشود و کارمند نباشد. در حالی که به جای این امر، شاید شایسته باشد که روی مفهوم کار کردن و ارزشِ زحمت کشیدن تبلیغ شود.

    و ادامه داده بود:

    الان مُد شده که در هر مقاله ۱۰ بار تکرار می‌کنند سخت کار نکنید یا ساعت زیادی کار نکنید. متأسفانه این امر توهّمی را در جامعه ما ایجاد کرده که عبارتی مثلِ کار مال خر است و… از آن ایجاد شده است. ضمناً حداقل در یک مجموعۀ خصوصی، یعنی شرکت خودم، میزان معلومات و کارایی هر فرد ملاک تعیینِ حقوق اولیه شخص است. در واقع من در یک واحد و در پست مشابه شخصی را دارم که یک میلیون تومان می‌گیرد و شخص دیگری که دو برابر او. علتش، میزان مسئولیت‌پذیری، آموزش‌پذیری، سواد و تجربه و فاکتورهایی از این دست هست.

    این دوست عزیز به مقاله‌ای که قبلاً با عنوان «بهترین راه افزایش درآمد برای شما چیست؟» نوشته بودم اشاره داشت؛ و ادامه داده بود:

    لذا اگرچه شاید هنوز به این پیشرفت نائل نشدیم که دقیقاً مطابق پیشنهادت از روی درآمدی که کارمندان [برای شرکت] ایجاد می‌کنند، پرداختِ [حقوق به آنها محاسبه و] انجام شود، اما اینکه فکر کنیم فاکتورهایی که گفتم در دریافتی اشخاص ــ حداقل در بخش خصوصی ــ بی‌تأثیر هست تصور درستی نیست. و علتِ اینکه به دریافت درآمد از عملکرد مستقیم شخص نرسیدیم این است که متأسفانه فاکتور شفاف و استانداردی از اینکه در یک کارِ تیمی هر شخص چقدر سهم از نتیجه دارد، نداریم. یک محصول تولید می‌شود و فروش می‌رود: چقدر از این حاصلِ کارِ تیم تولید هست؟ چقدر زحمت تیم فروش؟ و چقدر زحمت تیم خدمات، که با جلب رضایت مشتریان این جریان را زنده نگه می‌دارند؟ باور کنی یا نه، این یکی از بزرگ‌ترین دغدغه‌ها هست که هنوز راهی برایش پیدا نکرده‌ام…

    ایشان در ادامه برایم نوشته بود:

    خلاصه ببخشید سرت را درد آوردم، اما به عنوان کسی که دائماً مقالاتی را می‌خوانم و در حد توانم در سمینارهای مختلف شرکت می‌کنم، این درد دل‌ها مدت‌ها روی دلم مانده بود. واقعاً شما به جای من، کار عاقلانه‌ای هست هزینه کنم و کارمندهایم را بفرستم سیمناری که به آنها گفته شود “اشتباه کردی [که کارمند شدی]! کارت را ول کن برو برای خودت کار کن”؛ به جای اینکه به آنها بگویند “وقتی تو بهتر باشی و بهتر کار کنی، مجموعه‌ات پیشرفت می‌کند و تو هم سهم خودت را از این پیشرفت می‌گیری.” واقعاً کار کردن در یک شرکت معتبر که درآمد بالایی دارد (و طبیعتاً می‌تواند پرداخت بهتری به کارکنانش داشته باشد) بهتر است، یا اینکه آدم برود و یک شرکت کوچک بزند و خودش را درگیر هزار دردسر از دارایی و بیمه و شهرداری و مسائل قانونی و غیرقانونی از جمله همین [سروکله زدن با] کارمندها بکند؟

    این دوست عزیز نوشته بود:

    آیا ژاپن با تعدّد کارفرماهایش پیشرفت کرد یا با کیفیت بالای کارمندهایش؟ احتمالاً می‌دانی در ژاپن تعویض شرکت و کارفرما خیلی زشت تلقی می‌شود. به نظرت کشورِ ما، که کارمندها هر سال یک کارفرما انتخاب می‌کنند یا مدام می‌روند شرکت می‌زنند و نابود می‌شوند، پیشرفت بیشتری داشته است یا آنها؟

    ایشان سخن خود را اینگونه به پایان برده بود:

    در نهایت چون افرادی مثل شما به قول معروف تریبون دارید و صحبت می‌کنید، فکر می‌کنم قدری به این مسائل هم فکر کنید بد نیست. من شخصاً حاضرم شرکت خودم را در یک شرکت بزرگ ادغام کنم واز این راه پیشرفت کنم، ولو اینکه خودم دیگر کارفرما نباشم؛  واین راهی است که شرکت‌های بزرگِ دنیا می‌روند. شرکت‌ها را می‌خرند یا در هم ادغام می‌کنند. اما در ایران هر روز شرکت‌ها تجزیه و ضعیف‌تر می‌شوند چون همه فکر می‌کنند اگر خودم یک شرکت مجزّا بزنم میلیاردر می‌شوم…

    در پاسخ به ایشان، ابتدا تشکر کردم که مقالات را می‌خوانند و وقت گذاشته ومشروح نظرات خود را نوشته‌اند. برایشان نوشتم که بالای ۸۰ درصد با دیدگاه‌های ایشان موافقم؛ و اتفاقاً زمانی قصد داشتم مقاله‌ای با این عنوان بنویسم که «مگر ما چند تا استیو جابز لازم داریم؟»، و در آن این نگرش را نقد کنم که انتظار دارد هر کسی در پی کارآفرینی برود. اما چون پاسخ به ایشان در آن مختصر نمی‌گنجید، تصمیم گرفتم در قالب مقاله‌ای مستقل به آن بپردازم که همین است که هم‌اکنون در برابر شماست.

    وقتی از کارآفرینی صحبت می‌کنیم دقیقاً دربارۀ چه چیزی صحبت می‌کنیم؟

    صحبت‌های دوست من نادرست نیست؛ اما فکر کنم اینجا ما به یک روشنگری و به یک تعریف تازه در خصوص تمایز میان کارآفرینی یا کارمندی نیاز داریم. در واقع مثل این است که مفهوم‌های یکسانی در سر ماست اما با واژه‌های متفاوتی آنها را بیان می‌کنیم. مثل آن داستان مثنوی که چهار نفر می‌خواستند انگور بخرند اما چون هر کدام نام آن را به زبان خودش می‌گفت، فکر می‌کردند هر کسی دنبال یک خوراک متفاوت است.

    اگر بخواهم با خودم و شما صادق و صریح باشم، باید بگویم که «کارمندی» به آن معنا که می‌شناختیم دورانش تمام شده است.

    اگر بخواهم با خودم و شما صادق و صریح باشم، باید بگویم که «کارمندی» به آن معنا که می‌شناختیم دورانش تمام شده است. در معنای قبلی، کارمند کسی بود که بی توجه به این که منابع درآمدی شرکت چیست و نقش او در ایجاد آن درآمد چقدر است، بدون پرسیدن از خودش که حضور او چقدر موجب هزینه برای شرکت است و چرا نام او باید در لیست حقوق باشد، فقط انتظار داشت که در ازای صرف زمان در شرکت، زدن ساعت حضور و غیاب و بیشتر ماندن به عنوان اضافه‌کاری، از حقوق و مزایا و مرخصی و… برخوردار باشد. اما آن دوران دیگر تمام شده است. دورانِ شرکت‌ها/سازمان‌ها/ادارت/مؤسساتِ بزرگی که قادر بودند سال‌ها دوام بیاورند و هزاران کارمند خود را تا پس از دوران بازنشستگی حمایت کنند، تمام شده است.

    اجازه بدهید یک داستان واقعی برایتان تعریف کنم:

    اینجا در کانادا، یک آقای ایرانی که مدرک دکترا دارد، حدود ۱۵ سال در یک شرکت کار می‌کرد و بالای ۱۵۰ هزار دلار در سال درآمد داشت. یک روز، بدون هیچ توضیحی، از ایشان خواستند که دیگر سر کار نرود. در اصطلاحِ اینجا، او مشمول layoff یا تعدیل شده بود. ایشان با آن مدرک و سابقه،‌ نیز عادت به کار کردن برای یک جا با حقوق بالا، دیگر به‌سختی می‌توانست سراغ شغل‌ها یا شرکت‌های دیگری برود که یا حقوق کمتری می‌دادند یا شرایط کاریِ آنها دلخواه او نبود؛ و خیلی از جاها هم با دیدن رزومۀ پُروپیمانِ ایشان، اصلاً از او برای مصاحبه دعوت نمی‌کردند. به عبارت بهتر، اگر جایی به او حقوق ندهد، خودش بلد نیست پول بیاورد. اکنون زندگی آنها با درآمد همسرش می‌گذرد که چند سال پیش یک مهد کودک کوچک برای خودش تأسیس کرده بود.

    در دنیای امروز، نه کارفرمایان و نه کارمندان نمی‌توانند برای همکاری بلندمدت روی هم حساب کنند؛ دوران بازنشستگی که پیشکش.

    نمونۀ این افراد در غرب کم نیستند و به قول مؤسس وب‌سایت «لینکدین» (شبکۀ اجتماعیِ افراد حرفه‌ای)، «در دنیای امروز، کار وضعیتی شناور و موقتی پیدا کرده است.» به این معنا که نه کارفرمایان و نه کارمندان، نمی‌توانند برای همکاری بلندمدت روی هم حساب کنند؛ دوران بازنشستگی که پیشکش. یک دلیلِ مهمِ این امر، سرعت و شتاب بالای تغییرات در عصر حاضر است؛ که البته یکی از نکات بسیار مثبت‌اش این است که باعث شده فرصت‌های پول‌سازی بیش از همیشه به روی همۀ افراد باز شود.

    می‌خواهم این مقاله را اینطور به پایان ببرم که کارآفرینی یا کارفرما بودن و برای خود کار کردن، لزوماً به این معنا نیست که شخص تک و تنها برای خودش شرکتی بزند و کسب‌وکاری برپا کند. این فقط یک معنای کارآفرینی است. در معنای عام و کلی‌تر، کارآفرینی به معنای داشتن مهارت‌هایی است که دیگران حاضرند برایش پول پرداخت کنند.

    اگر ما این مهارت‌ها را داشته باشم و هنرِ فروشِ آنها را هم بلد باشیم، به معنای واقعی کلمه کارآفرین هستیم؛ حداقل برای شخص خودمان بلدیم کار جور کنیم. آن وقت اگر با شرکتی هم مذاکره کنیم که این مهارت‌ها چقدر می‌تواند به سود آنها باشد و ما در قبالش چه مزایایی (در قالب حقوق و…) می‌خواهیم، این رویکرد زمین تا آسمان فرق دارد با اینکه فکر کنیم: «خُب آن شرکت ما را استخدام کرده و ما هم موظفیم یک سری ساعات را پر کنیم و شرکت هم مسئول تأمین حقوق مالی ماست!»

    مفهوم کار، کارمندی و کارآفرینی، مثل خیلی چیزهای دیگر در این عصر، در حال تحول و ارتقا یافتن است. ما در یک دوران گذار هستیم و هرچند شاید ندانیم آینده دقیقاً چه شکلی است، اما می‌توانیم مطمئن باشیم که با تفکر و رفتار قرن بیستمی، در این دوران سخت خواهد بود که بتوانیم گلیم خود را (از لحاظ تأمین نیازهای مالیِ زندگی‌مان) از آب بیرون بکشیم.

    ▫️علی‌اکبر قزوینی

  • آیا می‌شود بدون ریسک کردن، یک کارآفرین موفق و خلاق باشیم؟

    آیا می‌شود بدون ریسک کردن، یک کارآفرین موفق و خلاق باشیم؟

    یک کارآفرین موفق و خلاق چه کسی است، چگونه تعریف می‌شود و چه خصوصیاتی دارد؟ در فوریۀ ۲۰۱۶ که ضمیمۀ نقد کتاب «نیویورک تایمز» را می‌خواندم، با دو کتاب جالب آشنا شدم که ایده‌های خوبی دربارۀ نوآوری، خلاقیت و کارآفرینی دارند. نام یکی از کتاب‌ها Inventology است که می‌شود ترجمه‌اش کرد به «نوآوری‌شناسی». عنوان توضیحی کتاب از این قرار است: «چگونه رویای چیزهایی را بپرورانیم که جهان را تغییر می‌دهند.» نویسندۀ کتاب، خانم «پیگن کندی»، با ده‌ها مخترع گفت‌وگو کرده و دریافته است که دستاوردهای آنها اغلب با عنصری از «شانس» (یا همان بخت و اقبال) همراه بوده است؛ البته شانس از نوعی که به قول «لوئی پاستور»، دانشمندِ کاشفِ نقشِ میکروب‌ها در بروز بیماری‌ها، «به نفعِ ذهنِ آماده است.»

    نویسندۀ کتابِ نوآوری‌شناسی معتقد است
    که نوآورها و مخترعان، اغلب انسان‌هایی
    بحرالعلوم هستند.

    نالۀ گیتاری که خوشایند بود

    یکی از داستان‌های واقعیِ این کتاب، دربارۀ تکنیسینی است که در دهۀ ۱۹۷۰ میلادی، صدایی جدید را برای گیتار الکتریک کشف کرد و بر مبنای آن، پدالی ساخت که به‌سرعت ده‌ها هزار عدد از آن به فروش رفت و گروه‌های مشهورِ موسیقی راک آن را در اجراهای خود استفاده کردند. ماجرا از این قرار بود که آقای «اسکات برنهام» برای شرکتی کار می‌کرد که سیم و وسایل جانبی گیتار می‌ساخت. یک روز که او در حال لحیم‌کاری قطعات بود، یک مقاومتِ اشتباهی را به تخته مدار لحیم کرد. حاصل، همان نالۀ غریبی بود که از گیتار برخاست و آقای برنهام بلافاصلۀ آیندۀ درخشانِ آن را تشخیص داد. چرا؟ چون او در زمینۀ‌ کاری‌اش متخصص بود و قصد داشت در اوقات فراغتش روی یک پدال جدید برای گیتار الکتریک کار کند. اینجاست که شانس و اتفاق ــ که می‌توانست برای شخص دیگری لعنت فرستادن و حرص خوردن (به خاطر لحیم‌کاری اشتباه) را به همره داشته باشد ــ برای او جرقۀ الهام شد؛ و البته پول فراوانی را هم به ارمغان آورد.

    نویسندۀ کتابِ نوآوری‌شناسی معتقد است که نوآورها و مخترعان، اغلب انسان‌هایی بحرالعلوم هستند، به این معنا که در حیطه‌های مختلف سرک می‌کشند، و بسته به شانس، طرح قبلی یا ویژگی‌های غیرعادی شخصیتی‌شان، موفق می‌شوند ارتباطی میان چندین زمینۀ مختلف برقرار کنند. در یکی از فصل‌های کتاب، او دربارۀ وب‌سایت InnoCentive می‌نویسد؛ جایی که شرکت‌های مختلف، مسائل غیرقابل حل‌شان را مطرح می‌کنند و جایزه‌ای برای فرد یا افرادی در نظر می‌گیرند که بتوانند آنها را حل کنند. از قرار، اغلبِ کسانی که موفق به حل مسائل می‌شوند، افرادی‌اند که زمینۀ حرفه‌ای و کاری‌شان نامرتبط با آن مسئله است.

    راه‌حلی که از اقیانوس آمد

    به عنوان نمونه، یک شرکت غذایی در حال تولید یک محلول خوراکی بود اما هر کاری می‌کرد، رنگ آن درست از آب درنمی‌آمد. کسی راه حل مسئله را یافت که کارش اصلاً ربطی به صنایع غذایی نداشت: یک دانشمند علوم دریایی، که مورد مشابهی را در آب‌های اقیانوس مشاهده کرده و (به درستی) تشخیص داده بود که این رنگِ نادرست، ناشی از حضور آهن است. او یک آخر هفته را برای نوشتن و ارسال راه حل خود صرف کرد و جایزۀ ۲۵.۰۰۰ دلاریِ شرکت را برد. نوشِ جانش!

    اما چرا افرادِ بیرون از زمینۀ کاری گاهی وقت‌ها پاسخ را بهتر و سریع‌تر از کسانی می‌یابند که کل روزهایشان را با آن کار سپری می‌کنند؟ چون به گفتۀ کندی، وقتی ما داخل یک زمینۀ‌ کاری هستیم، دچار پدیدۀ déformation professionnelle می‌شویم: عبارتی فرانسوی که به تفکرِ جمعیِ صنعتی اشاره دارد: ما به روش‌های فکریِ حوزۀ کاری‌مان «عادت می‌کنیم». نوآورهایی که کندی در کتابش به آنها می‌پردازد، همگی در بیش از یک شاخه اطلاعات و مهارت دارند.

    نکاتی که من از خلاصۀ مطالب این کتاب دربارۀ ویژگی‌های یک کارآفرین موفق و خلاق می‌گیرم و می‌توانم با شما دوستان عزیز سهیم شوم این است:

    ۱. خودتان را به چند مجله و کتاب‌هایی با موضوعات خاص محدود نکنید. در زمینه‌های دیگر هم مطالعه کنید. گاهی یک جمله از یک رُمان می‌تواند ایده‌ای به شما بدهد یا مسئله‌ای را برایتان روشن کند که خواندن ده تا کتاب کسب‌وکار آن اثر را ندارد. اگر مجلۀ بیزینسی می‌خوانید، مجلۀ علمی و تاریخی هم بخوانید. البته همواره مراقب «سرریز اطلاعات» باشید، یعنی آن‌قدر غرق خواندن مطالب متفاوت نشوید که ذهن‌تان مسموم شود و از اقدام باز بمانید. خواندن و اقدام کردن در کنار هم، ترکیبی بسیار عالی‌تر است.

    گاهی یک جمله از یک رُمان می‌تواند ایده‌ای به شما بدهد یا مسئله‌ای را برایتان روشن کند که خواندن ده تا کتاب کسب‌وکار آن اثر را ندارد. اگر مجلۀ بیزینسی می‌خوانید، مجلۀ علمی و تاریخی هم بخوانید.

    ۲. سفر بروید؛ به جاهایی جدید که با آن آشنا نیستید. فرهنگ‌ها و آدم‌ها و خوراک‌های جدید را کشف کنید. بگذارید گاه‌گاهی ذهن‌تان از روتین‌هایی که برایش تعریف کرده‌اید، خارج شود.

    ۳. اگر مهندس هستید و عکاسی را دوست دارید، یک دوربین عکاسی بخرید و به ذوق عکاسی‌تان هم برسید. آواز خواندن را دوست دارید؟ پی‌اش را بگیرید. تصور نکنید شخصیت و رفتار شما باید تحت قالبی جا بگیرد که حرفۀ شما را با آن تعریف کرده‌اند.

    ۴. از همسرتان، افراد خانواده‌تان، دوستان‌تان و… نظر بپرسید. آنها می‌توانند نکاتی را در کار شما ببیند که شما (به دلیل دمخور بودن با آن کار و گرفتار شدن در پدیدۀ déformation professionnelle)، قادر به دیدن‌اش نیستید.

    اوریجینال‌هایی که اهل کُپی‌کاری نیستند

    کتاب دومی که در آن شمارۀ نقد کتاب با آن آشنا شدم، نامش Originals است. این واژه را می‌توان «نوآورها» یا «اصیل‌ها» معنا کرد؛ یا همان «اوریجینال‌ها»؛ کسانی که خودشان هستند، کپی‌کار نیستند،‌ و چیز نویی را به جهان عرضه می‌کنند. عنوان توضیحی کتاب از این قرار است: «چگونه آنهایی که خلاف‌آمدِ عادت عمل می‌کنند، جهان را به پیش می‌رانند.»

    اصیل‌ترین متفکران جهان، وارد زمینه‌هایی بسیار دور و متفاوت با حوزه‌ای می‌شوند که خود در آن تخصص دارند. مثلاً برندگان جایزۀ نوبل، «بسیار محتمل‌تر است که به هنر هم بپردازند تا دانشمندانی که در آن حد ممتاز نیستند.»

    نویسندۀ کتاب، «آدام گرنت» است و او نیز هچون خانم کندی، به این نتیجه رسیده که اصیل‌ترین متفکران جهان، وارد زمینه‌هایی بسیار دور و متفاوت با حوزه‌ای می‌شوند که خود در آن تخصص دارند. مثلاً برندگان جایزۀ نوبل، «بسیار محتمل‌تر است که به هنر هم بپردازند تا دانشمندانی که در آن حد ممتاز نیستند.» من که با خواندن این جمله، یاد آلبرت اینشتین و ویولن‌اش افتادم؛ که گفته می‌شود حتی یک بار که برای سخنرانی روی سن رفته بود، به جای صحبت کردن،‌ویلن‌اش را به دست گرفت و شروع به نواختن کرد.

    در حقیقت، مطالعه‌ای که اخیراً انجام شده،‌ مشخص کرده است دانشمندانی که یک آلت موسیقی می‌نوازند، دو برابر بیش از همتایانِ «معمولیِ» خود بختِ بردن جایزۀ نوبل را دارند؛ و حتی اگر اجراکننده‌ای آماتور باشند (در رقص، هنرپیشگی یا شعبده‌بازی) احتمال برنده شدن‌شان ۲۲ درصد بالاتر می‌رود. چنین الگویی، در زمینۀ افراد کارآفرین موفق هم مشاهده شده است.

    آدم‌‌های خلاقی که غیرعادی‌اند

    در کتاب نوآورها، برخی از رفتارهایی که ما آنها را مغایر کارایی می‌دانیم، با صورتی نو معرفی شده‌اند. مثلاً «به تعویق انداختن» را در نظر بگیرید. اکثراً گفته می‌شود اگر ایده‌ای به ذهن رسید، به‌سرعت دست به کار شویم و کاری برای آن انجام بدهیم. اما آقای گرنت در کتابش استدلال می‌کند که همیشه هم اینطور نیست. مثلاً در یک مطالعه، از شرکت‌کنندگان خواسته شد برای استفادۀ تجاری از یک محوطۀ بیکارافتاده در محوطۀ دانشگاه، طرح بدهند. گرنت می‌نویسد: «طرحِ کسانی که کارشان را دیرتر تحویل دادند، ۲۸ درصد خلاقانه‌تر بود.» البته یک مطالعه آنقدرها متقاعدکننده نیست، اما گویا برخی از بزرگ‌ترین افراد تاریخ هم این عادت را داشته‌اند:

    • میکل آنژ، هنرمند ایتالیایی، کار نقاشیِ نمازخانۀ سیستین را سال‌ها به تعویق انداخت؛
    • و مارتین لوتر کینگ، نسخۀ نهایی سخنرانی معروفش «من رویایی دارم» را ساعت ۱۰ شبی نوشت که فردایش باید آن را ایراد می‌کرد.

    گرنت می‌گوید آنهایی که کار را به تعویق می‌اندازند، به ایده‌ها زمان می‌دهند که عمل بیایند و پخته شوند ــ و اگر شما کارآفرین باشید،‌ می‌توانید اشتباهات رقبای خود را در این زمان نظاره کنید و از آنها درس بگیرید. به عنوان نمونه، «آیفونِ» شرکت اپل خیلی دیر به زمرۀ گوشی‌های تلفن همراه پیوست. آهسته حرکت کردن، و آهسته به نتیجه رسیدن، اغلب فضیلتی است برای یک کارآفرین موفق (که می‌تواند او را از درافتادن به اقدام‌های کور و هیجانی نجات دهد).

    کارآفرین موفق چگونه ریسک می‌کند؟

    نکتۀ دیگری که در کتاب آقای گرنت به آن پرداخته شده، و با تصوری که اغلبِ ما از کارآفرینی داریم در تضاد است، این است که کارآفرین موفق کسی نیست که ناگاه ایده‌ای مثل صاعقه به مغزش خطور کند، بلافاصله کارش را رها کند و پی اجرایی کردن آن ایده برود.

    کارآفرین موفق کسی نیست که ناگاه ایده‌ای مثل صاعقه به مغزش خطور کند، بلافاصله کارش را رها کند و پی اجرایی کردن آن ایده برود.

    طبق یافته‌های آقای گرنت، مؤثرترین کارآفرین‌ها کسانی هستند که از ریسکِ (بی‌حساب) بیزارند و از آن دوری می‌کنند. «فیل نایت»، زمانی که در تأسیس شرکت «نایک» مشارکت داشت، شغل روزانه‌اش را حفظ کرده بود؛ این وضعیت را «استیو وازنیاک» هم که به همراه «استیو جابز» اپل را بنیان گذاشت،‌ داشت. حتی «تی. اس. الیوتِ» شاعر هم تا سال‌ها کارمندِ بانک ماند.

    از ریسک دوری کردن و با احتیاط پیش رفتن، به این معناست که شما به «واقعیت» توجه دارید؛ و همین امر احتمال موفق شدن شما را به عنوان یک کارآفرین، بالاتر می‌برد. این نکته‌ای است که من طی سال‌ها کار با محمود معظمی متوجه شدم، که ایشان چطور هر طرح نویی را که به ایشان پیشنهاد می‌شد، حسابی سبک و سنگین می‌کرد، نظر دیگران را می‌پرسید، آن را در مقیاس کوچک اجرا می‌کرد و وقتی موفقیتِ طرح را می‌دید، آن وقت توسعه‌اش می‌داد.

    «آنهایی که تصمیم گرفته‌اند قهرمان عرصۀ نوآوری، خلاقیت و کارآفرینی باشند، همان‌هایی‌اند که جامعۀ بشری را به پیش می‌رانند. پس از سال‌ها صرف وقت برای پژوهش روی ویژگی‌های این اشخاص، شگفت‌زده شدم وقتی دریافتم تجربیات درونی آنها هیچ‌گونه تفاوتی با ما ندارد. آنها همان ترسی را احساس می‌‌کنند که ما، و در برابر همان تردیدهایی قرار می‌گیرند که ما. چیزی که آنها را متمایز می‌کند، این است که با وجود همۀ این ترس‌ها و تردیدها، اقدام می‌کنند.» ــ از کتاب نوآورها: چگونه آنهایی که خلاف‌آمدِ عادت عمل می‌کنند جهان را به پیش می‌رانند، اثرِ آدام گرنت

    من هم پس از سال‌ها تجربه و تلاش، و مطالعۀ مطالبی نو طی چند ماه گذشته، اکنون در آستانۀ‌ چهل سالگی به کارآفرینیِ پاره‌وقت معتقد هستم و بر این باورم که می‌توان (و باید) شغل فعلی را که ممرِّ درآمد است، حفظ کرد، کارآفرینی را در کنار آن آغاز کرد و پله‌پله پیش برد و وقتی به نتیجۀ دلخواه رسیدیم، آن‌‌وقت تمام‌‌وقت به زمینه‌ای بپردازیم که کارآفرینی را در آن شروع کرده‌ایم. بدبختی، ورشکستگی، چک دست این و آن داشتن، زندان رفتن و… نباید سرنوشت کسی باشد که به قصد خدمت و بهتر کردن زندگی خودش و دیگران، واردِ وادیِ کارآفرینی می‌شود و می‌خواهد یک کارآفرین موفق و خلاق باشد.

    وقتی متوجه شدم که ژان بقوسیان به‌تازگی کتاب جدیدی را دقیقاً با چنین موضوعی ترجمه و منتشر کرده، بسیار خوشحال شدم. نام این کتاب تبدیل رویا به ثروت است و عنوان توضیحی‌اش از این قرار: «کارآفرین‌های محتاط چگونه بدون انجام ریسک‌های بزرگ، ثروتمند می‌شوند؟» او دربارۀ علت ترجمۀ این کتاب، چنین نوشته است:

    درباره کارآفرینی و موفقیت در کسب‌و‌کار کتاب‌های زیادی وجود دارد. مشکل آنجاست که نویسندگان این کتاب‌ها خودشان کارآفرینان موفقی نبوده‌اند. شاید در بهترین حالت یک کسب‌و‌کار راه‌اندازی کرده‌اند و سپس کتابی نوشته‌اند، یعنی در زمینه‌های مختلف تجربه ندارند. گروهی دیگر آمده‌اند و شرکت‌های موفقی مثل گوگل و مایکروسافت را بررسی کرده‌اند تا رازهای موفقیت در کسب‌و‌کار را بیایند. ولی برای بسیاری از کارآفرینانِ تازه‌کار و کسب‌و‌کارهای کوچک، فایده‌ای ندارند که بخواهند از گوگل و… الگو بگیرند چون نه بودجه شرکت‌های بزرگ را دارند و نه نیروی انسانی کافی.

    وقتی این کتاب را خواندم بلافاصله به این نتیجه رسیدم که کتاب را ترجمه کنم. دیدگاه‌های نویسنده کتاب بسیار به من نزدیک بود. نویسنده اعتقادی به انجام ریسک‌های بزرگ و بی‌حساب ندارد. همچنین نکته‌ای که سال‌ها آموزش داده‌ام را به خوبی توضیح می‌دهد: برای موفقیت در کسب‌و‌کار دنبال ایده‌های بسیار جدید و رویایی نباشید. اجرای قویِ یک ایده بسیار مهم‌تر و تعیین‌کننده‌تر است.

    شاید بهترین کتابی که یک کارآفرین ایرانی در شرایط فعلی می‌تواند بخواند و اجرا کند این کتاب باشد. البته اگر هنوز کارمند هستید و می‌خواهید وارد دنیای کارآفرینی شوید خواندن این کتاب برایتان الزامی است.

    کتاب تبدیل رویا به ثروت

    نکتۀ آخر: در این مقاله ایده‌های مختلفی را از سه کتاب و تجربه‌های شخصی خودم نقل کردم. این مقاله، به دلیل ذات مقاله بودنش که کوتاه است، آنقدر جامع و کامل نیست که بتواند مبنایی برای تصمیم‌گیری‌های جدی شما باشد. مثلاً گاهی ممکن است اقدام سریع، خیلی بهتر از به تعویق انداختن باشد. یا «بی‌حساب»‌ بودن یا نبودنِ ریسک، نکته‌ای است که خودش نیاز به بررسی مفصل و تعمّق دارد. برای همین است که پیشنهاد می‌کنم اگر می‌توانید، هر سه کتابی را که اینجا معرفی کردم بخوانید. اما اگر به کتاب‌های Inventology و Originals دسترسی ندارید، کتاب تبدیل رویا به ثروت قطعاً نقطۀ شروعی بسیار خوب برای شما دوست عزیزی می‌تواند باشد که رویای راه‌اندازی کسب‌وکار شخصی و تبدیل شدن به یک کارآفرین موفق،‌ به وجدتان می‌آورد و از درون سرشارتان می‌کند.

    ▫️علی‌اکبر قزوینی

  • بهترین راه افزایش درآمد برای شما چیست؟

    بهترین راه افزایش درآمد برای شما چیست؟

    دو نفر هستند که هر دو در شرایط مشابه شروع به کار می‌کنند. جایی استخدام می‌شوند و حقوق می‌گیرند. ممکن است حقوق ثابت بگیرند یا ساعتی. یکی از این دو پس از مدتی وارد مسیر افزایش درآمد، ثروتمندی و استقلال مالی می‌شود، اما دیگری همچنان ماه به ماه به‌سختی دخل و خرج را به هم می‌رساند.

    به نظر شما چه تفاوت بنیادی بین این دو وجود داشته که اولی روز به روز موفق‌تر می‌شود اما دومی همچنان در پلۀ اول می‌ماند؟ 

     پاسخ آنقدر ساده است که باور نمی‌کنید، و شاید به خاطر همین سادگی است که خیلی‌ها آن را نادیده می‌گیرند.

    من بارها در سمینارها و کارگاه‌های ثروت‌آفرینی و کسب‌وکار شرکت کردم و ده‌ها کتاب و محصول آموزشی خریدم تا سرانجام این پاسخ برایم واضح شد و شروع به پیاده کردن آن در زندگی‌ام کردم.

    «یار در خانه و ما گرد جهان می‌گردیم!» 

    اما باید چندین میلیون تومان خرج می‌کردم و سال‌ها زمان می‌گذاشتم تا به این پاسخِ روشن برسم. و حالا قصد دارم این پاسخ را در این مقاله برای شما شرح بدهم.


    مدتی است که در کشور کانادا زندگی می‌کنم. چند وقت پیش بود که در خصوص موضوعی که من هم مثل همه به آن علاقه دارم، یعنی افزایش درآمد، دو نامه از خوانندگان در روزنامۀ «تورنتو استار» توجهم را جلب کرد. در پاسخ به مطلبی نوشته بودند که از افزایشِ حداقل دستمزد طی چند ماه آینده خبر می‌داد. یکی به طنز نوشته بود که عجب افزایش چشمگیری است (واقعاً هم میزانِ افزایش بسیار کم بود)، و دیگری نوشته بود نه‌تنها این رقمِ حداقل دستمزد بسیار کم است، تازه «همه این‌قدر خوشبخت نیستند که هفته‌ای ۴۰ ساعت کار داشته باشند.»

    با دیدن ابراز شادمانی از «کار تمام‌وقتِ هفته‌‌ای چهل ساعت برای دیگری» داغ دلم تازه شد…

    با دیدن این ابراز شادمانی از «کار تمام‌وقتِ هفته‌‌ای چهل ساعت برای دیگری» ــ به‌عبارتی، فروختنِ ساعت‌های زندگی به یک کارفرما به «ثمن بخس» (بهای اندک و ناچیز) ــ داغ دلم تازه شد. داغ دلم تازه شد از این‌که این تفکر که:

    1. کار را دیگری به ما باید بدهد، و
    2. ما باید در ازای ساعتی که کار می‌کنیم پول بگیریم، و
    3. تازه باید کلی خوش‌به‌حالمان باشد که بتوانیم حداقل ۴۰ ساعت از عمر هفتگی‌مان را برای آن کار صرف کنیم،

    چقدر گسترده و دامنه‌دار است و فراتر از مرزهای جغرافیایی است.

    در کانادا، خیلی‌ها در ابتدای مهاجرت به کشور جدید و در حالی که تجربۀ‌ کاری و زبانی لازم برای پرداختن به حرفۀ خود را ندارند، یا کارفرماها طوری رفتار می‌کنند که افراد صاحبِ مهارت نمی‌توانند به‌سرعت جذب زمینۀ حرفه‌ایِ خود شوند، ناگزیر وارد کارهای عمومی (general) می‌شوند که اگر شانس یارشان باشد عموماً به معنای مشغول شدن در فروشگاهی با حداقل دستمزد (minimum wage) است. اگر این افراد با دوستان مشورت کنند که دستمزدها کم است و درآمد به مخارج نمی‌رسد، معمولاً نخستین توصیه این است که «با مدیرت صحبت کن که ساعت‌‌های بیشتری به تو بدهد.» این‌که این کار چقدر ممکن است توان‌فرسا باشد یا حتی به فرضِ ۴۰ ساعت کار هفتگی هم باز مخارج جلوتر از درآمد است، غالباً به این تعبیر می‌شود که فرد جنمِ کار کردن ندارد یا اینکه ایرانی‌ها آدم‌های تن‌پروری هستند که گیوه‌هایشان گشاد است و اهل کار سخت نیستند!!!

    البته، همیشه ممکن است شرایط به دلخواه آدمیزاد نباشد. ممکن است اوضاع سخت باشد و فرد مجبور شود ساعت‌های طولانی در شرایطِ دشوار به کاری مشغول شود که موافق طبع او نیست. اگر شرایطْ موقت باشد و هدف و چشم‌اندازی پیشِ رو، که قرار است از اینجا به کجا برسیم، می‌‌توان دشواری‌های گذرا را تحمل کرد.

    اما هدفِ این مقاله، بیشتر نقد دیدگاهی است که آدمی را بردۀ نوینی می‌انگارد که در اسارت کارفرماست و تنها هنری که می‌تواند از خود نشان بدهد، فروختن عمرش است؛ ساعت‌هایی کار کردن (هر کاری که شد، فقط در ازایش پول بدهند!) و تلاش برای این‌که تعداد این ساعت‌ها هر چه بیشتر شود. کافی است یک ریاضیات ساده به کار ببریم تا دریابیم از این روش، حداکثر درآمدی که فرد ممکن است به دست بیاورد کفاف زنده بودنش را می‌دهد و عموماً این راهی نیست که مخصوصاً در دنیای امروز، به «توانگری» منتهی شود.

    شاید در برهه‌ای از تاریخِ معاصر کار کردن به شکل استخدام شدن برای سازمانی در ازای حقوق و بهره‌مندی از مزایا، راهی بود که باز هم نه به ثروتمندی اما به یک زندگی معمول و متوسط منتهی می‌شد، اما الان در دهۀ دوم از قرن بیست و یکم این «پاسخ»، به قول «رابرت کیوساکی» نویسندۀ کتاب پرخوانندۀ «پدر پولدار، پدر بی‌پول»، دیگر «کهنه» شده است.

    برای افزایش درآمد چه باید کرد؟

    اگر در لاتاری برنده نشویم و پول آنچنانی نداشته باشیم (یا به دلیلی نتوانیم فراهم کنیم) که کاری را شروع کنیم، بالاخره برای گذران زندگی باید کاری کرد و چه کاری آسان‌تر از این‌که برای کسی کار کنیم و اصلاً هم برایمان کیفیت کار مهم نباشد؛ فقط ساعت‌ها را پُر کنیم و در ازای ساعت‌هایی که می‌فروشیم پولی بگیریم و زندگی را بگذرانیم. این طرز فکری است که در شرایط خاص و برای مدت کوتاه، ممکن است نزدیک‌ترین راهِ چاره باشد و گریزی هم از آن نباشد. اما در این حالت هم فرق است میان کسی که فقط کار می‌کند (و تا می‌ تواند از زیرِ کار در می‌رود) تا ساعت‌ها را پر کند، با کسی که وقتی به سر کار می‌رود همۀ این محاسبه‌ها را کنار می‌گذارد و بهترینِ خودش را ارائه می‌دهد و مدام در تلاش است تا به کارفرما منفعت برساند و چشم‌اندازهای بزرگ‌تری برای خودش تعریف کرده است.

    فرد نخست در بهترین حالت با همین شرایطِ بخور و نمیر روزگار خواهد گذراند؛ اما فرد دوم ممکن است پیشنهادی به کارفرما بدهد که هزینه‌های او را به شکل قابل توجهی کاهش دهد (چون کار را کارِ خودش می‌داند و به جای از سر باز کردن،‌ در پی انجام کار مفید است) و در اثر همین، مسئولیت‌های بهتری بگیرد و بعید نیست که به‌زودی هم کسب‌وکار خودش را شروع کند.

    روزی در کتابفروشی،‌ کتاب Secrets Of The Millionaire Mind: Mastering the Inner Game of Wealth (اسرار ذهن ثروتمند: استاد شدن در بازیِ درونیِ پول) اثر «تی. هارو اِکِر» را ورق می‌زدم (این کتاب به فارسی هم ترجمه شده است). در جایی، دقیقاً به این موضوع اشاره می‌کرد که صرفاً با کار کردن به شکل ساعتی و دریافت پول در ازای ساعاتِ کاری، از لحاظ مالی به جایی نمی‌توان رسید. پیشنهادِ او، دریافت پول در ازای ارزشی است که آفریده می‌شود.

    او به جای اینکه پیشنهاد بدهد فرد با مدیرش صحبت کند تا ساعت‌های کاری‌اش را اضافه کند، توصیه کرده بود با مدیرش گفت‌وگو کند تا کاراییِ کارش را ارزش‌گذاری کند و در ازای آن ارزش (در واقع، سودی که فعالیتِ او به آن کسب‌وکار می‌رساند) سهم خودش را در قالب پول دریافت کند. او البته پیشنهادهای دیگری هم داشت که مجال پرداختن به آنها در این مقاله نیست.

    بزرگ‌ترین مانع در برابر افزایش درآمد چیست؟

    اما در این زمینه، یعنی دریافت دستمزد در برابر ارزش، به نظرم دو مانع هست که همۀ ما باید تلاش کنیم برطرف شوند اگر که می‌خواهیم در دنیای بهتری زندگی کنیم:

    یک:

    کارفرماها برایشان راحت‌تر است که افراد را استخدام کنند و کیفیتِ کارِ آنها را بر مبنای ساعاتِ ثبت‌شده در دستگاه کارت‌زن بسنجند و طبق آن ساعت‌ها، حقوقی به کارمند/کارگر خود بدهند. و البته، همواره در پی آن هستند که از این رقم هر طور شده بکاهند (کسر کار برای دقایق دیرکرد و…).

    با این روش، چرخ کسب‌وکار لنگان‌لنگان می‌چرخد و لی‌لی‌ می‌کند، اما از دلِ این رویکرد، کارمند خوشحال بیرون نمی‌آید و همگان می‌دانند آن کارمند مترصد فرصتی است تا کاری با شرایط بهتر پیدا کند و برود.

    طبیعی است که در چنین سیستمی، مشتریان هم عموماً سرویس خوبی دریافت نکنند؛ چون به جز صاحب کسب‌وکار که کار را از آنِ خودش می‌داند و برایش دل می‌سوزاند (و معدودی کارکنانِ با درایت که این‌گونه فکر می‌کنند)، بقیه فقط آن را به عنوان فرصتی نفرین‌گونه برای دریافت دستمزدی ناچیز به منظور گذران زندگی می‌بینند.

    ما به کارفرماهای بلندنظری نیاز داریم که برای برانداختن این سیستمِ برده‌داری مدرن، پا به میدان بگذارند.

    دو (و این مانعِ بزرگ‌تری است):

    برای عموم مردم هم راحت‌تر است که ساعتِ خود را بفروشند و پول بگیرند. چون در این روش می‌توان تا حد ممکن «پیچاند» و از زیر مسئولیت در رفت و تقصیر را به دیگری حواله کرد؛ اما اگر قرار باشد نقشِ کارِ فرد در سودآوریِ کسب‌وکار سنجیده و بر مبنای آن سهم برای افراد در نظر گرفته شود، بسیار کسان باشند که سیه‌روی شوند (و اینجاست که جنم کاری و گیوه‌گشادی معنا پیدا می‌کند).


    دنیا عوض شده است، و با روشی که پس از رخ دادن انقلاب صنعتیْ سیستمِ کسب‌وکار دنیا بر پایۀ آن می‌چرخیده، دیگر نمی‌توان پیش رفت. برای درانداختن طرحی نوین، ممکن است راهِ دشواری پیش رو باشد و موانعْ فراوان باشند. اما هر کسی می‌تواند با تغییر طرز فکر خود شروع کند؛ و از همین‌جاست که همۀ تغییرات مثبت آغاز می‌شوند.

    این روشِ افزایش درآمد را شما چطور می‌توانید در عمل به کار بگیرید؟

    اگر در جایی کار می‌کنید که ارزشِ کار شما فقط بر مبنای ساعت‌های حضور شما سنجیده می‌شود، سهمی از سود و درآمد شرکت ندارید و هر جور کار کنید پاداش مادی شما فرقی نخواهد کرد، باید تصمیمی مهم بگیرید: از خودتان بپرسید «آیا می‌خواهم از لحاظ مالی مستقل باشم و سکان زندگی‌‌ام در زمینۀ پول دست خودم باشد؟» اگر پاسختان به این پرسش مثبت است، شاید بهتر باشد که به فکر کاری دیگر، انجام خُرده‌فعالیت‌هایی برای داشتنِ بیش از یک منبع درآمد، یا بهتر از آن، راه‌اندازی کسب‌وکار خودتان باشید.

    بله، تغییر ترس دارد و تغییر کارفرما یا راه‌اندازی کسب‌وکار شخصی هم در عمل ممکن است هراس‌انگیز به نظر برسد. شاید آن «صدای درونی» به شما بگوید که بهتر است به همین آب‌باریکه بچسبید که اقلاً می‌دانید ماه به ماه به حسابتان واریز می‌شود. اما به یاد داشته باشید که:

    ۱. هر آن ممکن است کارفرما عذر شما را بخواهد و از همین آب‌باریکه هم محروم شوید (و این فرضِ دور از ذهنی در دنیای امروز نیست). آن موقع می‌خواهید چه کنید؟ حداقل بهتر است از الان برایش فکری و برنامه‌ای داشته باشید؛ و

    ۲. قرار نیست همین حالا زیر کاسه کوزۀ همه چیز بزنید، کارتان را ول کنید و بچسبید به راه‌اندازی یک کسب‌وکار شخصی. شاید جالب باشد بدانید که اکثر کارآفرینان هم پله‌پله کسب‌وکار خودشان را راه انداختند و پیش بردند. در دنیای واقعی، درختِ سیب یک‌شبه میوه نمی‌دهد!

    برای وارد شدن در مسیر استقلال مالی، ثروتمندی و توانگری، یکی از بهترین راه‌ها این است که کسب‌وکار شخصی خودتان را پاره‌وقت (در کنار شغل فعلی‌تان که خرج و مخارجِ ماهتان را فراهم می‌کند) آغاز کنید؛ و زمانی که کسب‌وکارتان آن‌قدر رشد کرد که بتواند شما را از لحاظ مالی بی‌نیاز از شغل فعلی‌تان کند، به طور تمام‌وقت به کسب‌وکار شخصیِ خودتان بپردازید.

    کاری که همین الان می‌توانید برای افزایش درآمد خود بکنید

    کاری که همین الان می‌توانید بکنید، جست‌وجو برای زمینه‌ای است که دوست دارید در آن کارآفرینی کنید. فکر کنید اگر هیچ محدودیتی نداشتید (از لحاظ مالی، وقت و…) دوست داشتید صاحب چه کسب‌وکاری باشید؟ یک قلم و کاغذ بردارید و همین حالا فکرهایتان را به روی کاغذ بیاورید!

    نکتۀ پایانی

    شاید بگویید اینها همه نکته‌های ساده‌ای بود که خودم هم می‌دانستم. اگر الان از لحاظ مالی مستقل و خودکفا هستید، بله حق با شماست. اما اگر از جنبۀ مالیِ زندگی‌تان راضی نیستید، بهتر است در پاسخ خود تجدید نظر کنید. از خودتان بپرسید: «آیا واقعاً این نکته‌ها را می‌دانستم؟ پس چرا اجرایشان نمی‌کنم؟» به خاطر داشته باشیم که ما تنها زمانی چیزی را می‌دانیم که داریم آن را «اجرا می‌کنیم». وگرنه یا آن را جایی خوانده‌ایم، یا از کسی شنیده‌ایم، یا فکر می‌کنیم که می‌دانیم! ضمناً، در ابتدای مقاله نوشتم که: «پاسخ آنقدر ساده است که باور نمی‌کنید، و شاید به خاطر همین سادگی است که خیلی‌ها آن را نادیده می‌گیرند.»

    به خاطر داشته باشیم: کاری که انجام دادنش ساده است، انجام ندادنش (یعنی پشت گوش‌ انداختن‌اش) هم همان‌قدر ساده است.

    شما کدام را انتخاب می‌کنید؟ انجام دادن یا انجام ندادن؟

    قلم و کاغذ شما را صدا می‌زند…

    ▫️علی‌اکبر قزوینی

    شما چه نظری دارید؟
    آیا با دیدگاه‌های این مقاله موافقید؟ خوشحال می‌شوم دیدگاه‌های خود را اینجا با من و سایر خوانندگان در میان بگذارید.

  • ناشران چگونه می‌توانند در نمایشگاه کتاب، بیشتر بفروشند؟

    ناشران چگونه می‌توانند در نمایشگاه کتاب، بیشتر بفروشند؟

    وقتی بلندگوی قطار مترو اعلام می‌کند که به ایستگاه مصلّی رسیده‌ایم و درها باز می‌شوند، انبوهی از جمعیت از قطار بیرون می‌آیند و ردّشان را اگر پی بگیری، می‌بینی که تابلوهای «به طرف نمایشگاه کتاب» را دنبال می‌کنند تا در نهایت سر از محوطۀ مصلای تهران درآورند که در اردیبهشتی دیگر، میزبان بزرگ‌ترین و شاید مهم‌ترین رویداد فرهنگی در ایران است.

    حتی در سال‌هایی هم که برخلاف امسال، نمایشگاه کتاب فاقد حضور برخی از ناشرانِ تأثیرگذار و جریان‌ساز و کتاب‌هایی متنوع و شوق‌برانگیز بود، کسی که به نمایشگاه کتاب می‌رفت اذعان می‌کرد که جمعیت فراوانی در ۱۰ روزۀ برگزاری نمایشگاه از این محل بازدید می‌کنند.

    این نمایشگاه از لحاظ تعداد افرادی که در هر لحظه در آن حضور دارند، آن‌قدر بزرگ و مهم هست که صدها یا شاید هزاران نفر فقط در کار نظارت بر امنیت آن هستند تا کسانی که به نمایشگاه می‌آیند (از پیران گرفته تا کودکان خردسال و حتی نوزادها) با احساس آرامش و خاطری آسوده در میان کتاب‌ها قدم بزنند و شُش‌های خود را از فرهنگ پُر کنند و مست شوند.

    ترافیک یعنی مشتری!

    نمایشگاه کتاب آن زمان که در شمال بزرگراه چمران بود ترافیک سنگینی را بر این ناحیه تحمیل می‌کرد و هرچند شاید فضای بهتری برای گشتن داشت، اما تهران و تهرانی‌های گذرنده از آن معبرِ ترافیکی را برای چندین روز عاصی می‌کرد. جای جدید نمایشگاه نیز هرچند برای این کار مناسب نیست، اما راه‌حلی موقت است تا هم این نمایشگاه بتواند برگزار شود و هم از لحاظ دسترسی (قطارهای مترو) راحت‌تر باشد و فشار ترافیکی کمتری را بر شهر وارد آورد.

    اما عجیب‌ترین نکته یا بنیادین‌ترین پرسش این است که چرا اصولاً چند میلیون انسان از سراسر ایران در این ده روزه رنجِ آمدن به نمایشگاهی در فضایی نه چندان مناسب با غرفه‌های تنگِ چسبیده به هم و فضای گرم و شلوغ را به جان می‌خرند؟ و با این حال چرا کسب‌وکارِ کتاب در کشور ما همچنان ضعیف و نحیف است و اصلاً در شأن کشوری نیست که به قول دکتر «محمدعلی اسلامی ندوشن» مهم‌ترین ویژ‌گی‌اش «فرهنگی بودن»اش است؟ این مقاله، می‌کوشد پاسخی برای این پرسش‌ها بیابد.

    بازار مرکزی بهتر است یا توزیع فراگیر؟

    من و شما اگر شیر و پنیر بخواهیم، هرگز راهمان را به سمت بازار اصلی شهرمان دور نمی‌کنیم تا با کلی پیاده‌روی و خستگی، بطری‌ای شیر و بسته‌ای پنیر بخریم. تقریباً در هر محله‌ای، ده‌ها بقّالی و سوپرمارکت هستند که اشخاص می‌توانند مایحتاج خوراکی خود را از آنها خریداری کنند.

    اما اگر کتاب بخواهیم چه؟ شاید بگویید مگر کتاب شیر و پنیر است که هر روز به آن نیاز داشته باشیم؟ و پاسخ این است که اگر چشم‌هایمان را می‌بندیم و درمی‌یابیم جایی که بتوان نامش را «کتابفروشی» گذاشت در اطرافمان چقدر اندک است و اصولاً از بامداد تا شامگاه چقدر کم از کتاب می‌بینیم و می‌خوانیم و می‌شنویم، دقیقاً دلیلش این است که افراد زیادی تصور می‌کنند کتاب کالایی است که نیازِ مبرم به آن وجود ندارد و خوراک و نان و میوه نیست که اگر به فرد نرسد، اتفاقی هولناک برایش بیفتد.

    برای اکثر افراد، بودجه گذاشتن برای خرید کتاب تنها زمانی روی می‌دهد که ده‌ها خرج کوچک و بزرگ دیگر را انجام داده‌اند (و بسیاری‌شان نالازم) تا آنچه را که از بودجۀ امور ضروری مانده، به کتاب اختصاص ‌دهند. روشِ درست‌تر این است که کتاب را باید یکی از ضروریاتِ زندگی تلقی کرد که وجودش و حضورش و بهره بردنِ روزانه از آن، مثل صبحانه و ناهار و شام ضروری است و بنابراین آنچه از «بودجۀ ضروریات» (که پس از امور مهمی مثل خوراک و پوشاک و آموزش و کتاب) می‌ماند را می‌توان صرف امور کمتر ضروری مثل عوض کردن مبلمان، خرید یک جفت کفش اضافه، ارتقای مدل ماشین، خرید تلویزیون خمیده به جای تلویزیون تخت! و نظایر آن کرد.

    اما چرا مردمی که در روزهای عادی کمتر کتاب می‌خرند، خریدهایشان در روزهای نمایشگاه آنقدر هست که همۀ ناشران روی آن حساب ویژه‌ای باز می‌کنند؟ این تناقض (پارادوکس) را چگونه می‌توان توضیح داد؟

    در زندگی روزمره چقدر کتاب «می‌بینیم»؟

    اجازه بدهید دست به دامان شعری معروف شوم که حتماً شنیده‌اید: «از دل برود هر آن که از دیده برفت.» این کتابِ عزیز و نازنین در روزهای عادیِ زندگیِ ما دقیقاً در کجای دیدگان ما قرار دارد که بخواهیم راه به دلمان ببرد؟ آیا اگر کسی واقعاً عاشق و دلباختۀ کتاب نباشد، در یک روز عادی ساعت‌ها وقت صرفِ جست‌وجوی کتاب در سایت‌های اینترنتی یا کتابفروشی‌های عادی می‌کند؟

    کتابْ کمتر در برابر دیدگان ماست، نشریات کتابی ما بسیار نحیف، خنثی یا بیش از حد دنبال مخاطب خاص هستند (فقط برای نمونه، ضمیمۀ کتاب روزنامۀ معتبر نیویورک تایمز که شاید روی کلِّ بازار کتاب آمریکا اثر می‌گذارد، نشان می‌دهد که می‌توان مخاطب عام هم داشت و مبتذل نشد؛ و در ادامۀ همین صحبت باید اشاره کرد که در ایران «نقد حرفه‌ای کتاب» عملاً نداریم و جایزه‌های کتابی بیشتر محفلی هستند تا برآمده از نظرات کارشناسی)، بر دیوارها و بیلبوردهای شهرهای ما تقریباً اثری از کتاب نیست، و رسانۀ ملی که تمام اتفاقات کم‌اهمیت یک مسابقۀ دست چندم فوتبال را واکاوی می‌کند، رویکردی به کتاب دارد که نشان می‌دهد این زمینۀ فرهنگی جزو دغدغه‌هایش نیست.

    آیا پس باید تعجب کنیم که چرا کمتر کسی از آدم‌های عادی جامعه خبردار می‌شود که کتابفروشی طهوری ــ که بیش از نیم‌ قرن کنار خیابان انقلاب جماعتی را با کتاب آشنا کرده و فقط به عنوان نمونه شعرهای سهراب سپهری را به دست صدها هزار نفر رسانده ــ در آستانۀ تعطیلی است؟

    آیا باید از دولت انتظار داشته باشیم فروش کتاب را بالاتر ببرد؟!

    اما اگر ایجاد تسهیلات و معافیت‌های مالیاتی، کاستن از هزینه‌های پستی ارسال کتاب، دادن وام‌های بلندمدت با بهره‌های کم به ناشران و کتابفروشان، تخفیف برای تبلیغات کتاب و مهم‌تر از همه فراهم آوردن فضایی که خلاقیت و اندیشه ــ با در نظر گرفتن همۀ ملاحظات جامعۀ ایران ــ بتواند آزادانه ارائه شود (و اینجا که بحثِ کتاب است، در قالب کلمات به دست مخاطبان خود برسد)، وظیفۀ دولت باشد، پیدا کردن مشتری و حفظ مشتری و ترغیب او به خرید و خریدهای بیشتر، وظیفۀ فروشندۀ کتاب است. و نمایشگاه کتاب تهران فرصتی است بی‌نظیر برای مشتری‌یابی که دیدم ناشران عزیز (که آن روزها در نقش فروشندۀ بی‌واسطه عمل می‌کنند) چطور آن را نمی‌بینند و از این فرصت بهره نمی‌برند.

    من طی حدود دو ساعت، تعداد قابل توجهی کتاب از ناشرهای مختلف خریدم. شاید اگر پشت مانیتور بودم و بارها و بارها کتاب‌های سبد خریدم و قیمت نهایی آنها را بررسی می‌کردم، این همه کتاب را یکجا نمی‌خریدم. اما حتی یکی از ناشران عزیز و محترم پیشنهاد نداد که مثلاً شماره موبایل یا ایمیل‌ام را ثبت کند تا بعداً از طریق رسانه‌های نوین و پربازده‌ای مثل پیامک و ایمیل، با من در ارتباط باشد.

    مثل من، بسیاری در صف خرید کتاب مخصوصاً در غرفۀ ناشرهای بزرگ و مهم بودند. افزون بر آنها، جمعیت فراوانی از مقابل غرفه‌ها گذر می‌کردند یا داخل آن گشتی می‌زدند بی‌آن‌که چیزی بخرند. آیا یک ناشرِ خلاق که ذهنیتِ فروش دارد، نمی‌توانست بر تابلویی بنویسد که فلان عدد را همین حالا به فلان شماره پیامک کنید و منتظر هدیۀ ما باشید؟ هدیه می‌توانست یک کد تخفیف ویژه باشد، لینک دانلود فهرست کتاب‌های آن ناشر (با فرمت PDF)، یا هر چیز دیگری که با تفکر «خارج از چهارچوب» می‌توان به آن رسید.

    این شماره‌های موبایل دست ناشر می‌ماند و آیا ناشران عزیز ما می‌دانند که CRM یا به زبان ساده «داشتن فهرستی از مشتریان بالقوه»، بزرگ‌ترین داراییِ کسب‌وکار آنهاست؟ آیا اگر بدانند «آمازون» به همین بهانه (یعنی فروش کتاب) اطلاعات مشتریان را (قطعاً به میل خود آنها) جمع‌آوری کرد و حالا یکی از بزرگ‌ترین فروشگاه‌های دنیا شده است، در روش‌های سنّتی خود تجدیدنظر نخواهند کرد؟ (در غرفۀ یکی از ناشران، برگه‌هایی برای ثبت اطلاعات بود. اما خودکاری کنار برگه‌ها نبود! و اصلاً در آن ازدحام و با دست‌های پُر نمی‌شد لحظه‌ای پشت میز ایستاد و برگه را پر کرد.)

    این مقاله را با یک نکتۀ شگفت‌انگیز دیگر به پایان می‌برم: شهردار تهران در اختتامیۀ نمایشگاه اعلام کرد که گردش مالی حوزۀ کتاب در کل کشور حدود ۸۰۰ میلیارد تومان در سال است. با توجه به مواردی که در این مقاله برشمرده شد، می‌توان گفت شاید نیمی (و حتی بیشتر) از فروش کتاب در ایران، در همین ۱۰ روزِ نمایشگاه اتفاق می‌افتد. جایی که مشتری، هزاران مانع را پشت سر گذاشته تا با پای خودش به سراغ کتاب بیاید. اگر این مشتریِ حاضر و آماده را که روزی چند میلیارد تومان پول خرج می‌کند نتوانیم جذب نکنیم، دیگر تقصیرش را گردن هیچ کسی نمی‌توان انداخت.

    ▫️علی‌اکبر قزوینی