شاید کلاس دوم دبستان بودم که نخستین بار این فکر از ذهنم گذشت: نخودچیها را بگیرم و با گوشتکوب خُرد و آرد کنم، داخل بستههای کوچک پلاستیکی بریزم، درشان را منگنه بزنم، یک کارتن بردارم، آن را سر و ته کنم و این بستهها را رویش بچینم، جلوی در خانهمان بنشینم و آنها را به بچههای دیگر بفروشم. الان درست خاطرم نیست چرا میخواستم آرد نخودچی بفروشم؛ احتمالاً آن موقع بین بچههای هم سن و سال من طرفدار داشت. ولی همۀ جزئیات این فرایندِ تولید و فروش، کاملاً واضح در خاطرم هست. این پروژه، به دلیل آنکه تصور میشد صورت خوشایندی ندارد (یعنی نشستن روی پلۀ جلوی خانه و این خوراکیها را فروختن)، از سوی خانواده «وتو» شد.
اولین تجربۀ کارآفرینی و فروش محصول!
یکی دو سال بعد، با دیدن آموزشهایی که در کتابهای هنر دبستان دربارۀ درست کردن مُهر با سیبزمینی داده شده بود، فکر دیگری به ذهنم رسید: کتابچههای کوچک حاوی نقش مهرهای مختلف را درست کنم و در مدرسه به بچهها بفروشم. آن موقع، مهرهای ژلاتینی با تصویر حیوانات و کلمات صدآفرین و… خواهان زیاد داشت و در اکثر لوازمالتحریریها یافت میشد. یکی از این مهرها با تصویر جوجه تیغی داشتم، یکی دو مهر هم با سیبزمینی درست کردم. از خواهرم، و نیز داییام که چند سالی از من بزرگتر بود، کمک گرفتم تا نقش این مهرها را با استامپ روی کاغذهای بزرگ مخصوص الگوی خیاطی بیندازیم. بعد، تصویرها را در چهارگوشهای کوچک بریدم و هر مجموعه تصویر حاوی نقشهای مختلف را به هم منگنه کردم (منگنه در این طرحهای من نقش اساسی داشت انگار!) و به شکل یک کتابچۀ کوچک درآوردم.
فکر کنم حدود ۱۰ تا کتابچه شد. فردایش آنها را به مدرسه بردم و به بچهها گفتم کتابچههای مهر برای فروش آوردهام. اکثراً تصور میکردند در این کتابچهها، راه و رسم ساختن مهر توضیح داده شده و مشتاق میشدند؛ اما وقتی محصول را میدیدند، برای خرید پاسخ منفی میدادند. سرانجام یک نفر متقاعد شد که یکی از این کتابچهها را به بهای ۵ تومان بخرد. دریافت آن سکۀ طلاییرنگ پنج تومانی حس خیلی خوبی داشت. فردای آن روز اما آن همکلاسی، کتابچه را پس داد و گفت پدرش دعوایش کرده که چرا بالای همچین چیزی پول داده است. به این ترتیب، این نخستین فروش هم برگشت خورد و پروندۀ این کارها به بایگانی رفت.
رشتۀ دانشگاهیای که مرا کارآفرین نمیکرد
سالها گذشت. زمان انتخاب رشته برای دانشگاه فرا رسید. از بین همۀ رشتههایی (البته در گروه ریاضی) که میتوانستم انتخاب کنم، «عمران» را برگزیدم چون تصور بر این بود که رشتۀ پولسازی است. در واقع، تنها هدفِ ۱۲ سال مدرسه رفتن (۱۳ سال با «آمادگی» که معادلِ پیشدبستانیِ این روزهاست)، مثل تقریباً همۀ بچههای دیگر، این بود که درسها را خوب بخوانیم تا بتوانیم یک رشتۀ خوب در دانشگاه قبول شویم تا با مدرکِ آن شغلی خوب به ما «بدهند» تا با حقوق آن زندگی خوبی داشته باشیم. راه دیگری متصور نبود.
کسی درس نمیخواند تا تولیدکننده شود، کارخانه و شرکت تأسیس کند، صاحب کسبوکار شود یا کمِ کم، استادکار در حرفهای شود که بتواند آن مهارت را به بازار عرضه کند.
کسی درس نمیخواند تا تولیدکننده شود، کارخانه و شرکت تأسیس کند، صاحب کسبوکار شود یا کمِ کم، استادکار در حرفهای شود که بتواند آن مهارت را به بازار عرضه کند. این آخری البته مخصوص مدارس فنی و حرفهای بود که اگر کسی وارد آنها میشد، بیشتر به این دلیل بود که بچۀ درسنخوانی بوده و امیدی نداشتهاند که در دانشگاه رشتۀ خوبی قبول شود. خوبیِ رشته هم البته با میزان پولسازیِ بالقوهاش ارزیابی میشد.
حتی به یکی از دوستان ما که در المپیاد فیزیک مدال جهانی آورده بود و دوست داشت این رشته را در دانشگاه شریف دنبال کند، پیشنهاد میکردند کنارش حتماً یک «عمران» هم بخواند! در این اوضاع و احوال، و بدون داشتن الگوهایی در اطراف خودم که شغلهای غیرحقوقبگیری داشته باشند، تعجب میکنم که آن علاقه به فروختن آردنخودچی یا کتابچههای کذایی از کجا در من ایجاد شده بود. شاید یک دلیلش این بود که پدربزرگم مغازۀ خواروبارفروشی داشت، یا در بعضی عکسهای پدرم دیده بودم که ایشان قبل از استخدام در بانک، در یک مغازۀ خواروبارفروشی کار میکرده است.
چرا به کارآفرینی شوق داشتم؟
اما امروز در سال ۲۰۱۶ میلادی، زمانی که بزرگان کسبوکار بیش از همیشه تأکید میکنند که کارآفرینی چقدر مهم است، احساس میکنم این شوقی که داشتم دلیل بنیادیتری داشته است. اما پیش از پرداختن به آن، اجازه بدهید بر دوران پس از دانشگاه تا به امروزم هم مرور سریعی داشته باشم.
علاقۀ من به کار نوشتن و چاپ شدن اسمم در مجلات، باعث شد در دوران دانشجویی با یکی دو مجلۀ علمی همکاریام را آغاز کنم. آن موقع اصلاً نمیدانستم که چیزی به عنوان «حقالترجمه» یا «حقالتحریر» هم هست که در ازای مقالۀ منتشرشده، به نویسنده یا مترجم پرداخت میشود. البته همۀ مجلات این رویه را نداشتند، و اولین مجلهای که به من حقالتحریر داد «دانشمند» بود. همین موضوع، و دعوت آنها برای اینکه مرتب برایشان مقاله ترجمه کنم و بنویسم، باعث شد در دو سال آخر دوران لیسانس درآمد مختصری داشته باشم که بیشترِ آن را خرج خرید کتاب میکردم.
البته خیلی هم (از سوی اطرافیان) پیشنهاد میشد که جایی برای کارآموزی عمران بروم تا بعد از فارغالتحصیلی، سابقۀ کاری داشته باشم. اما از بس که به این رشته به عنوان «حرفۀ کاری» علاقهمند بودم! هرگز این پیشنهاد را عملی نکردم. ترجمه و نوشتن مقالاتی که به من احساس زنده بودن میداد را بیشتر دوست داشتم، و الان هم خوشحالم که بیشتر به حرف دلم گوش کردم.
کمی بعد، دیدم که یا باید فوق لیسانس بخوانم یا وارد بازار کار شوم؛ و چون دومی را دوست نداشتم و البته برایش آماده هم نشده بودیم، درس خواندن را انتخاب کردم. بعد از آن هم دو سال به سربازی گذشت و با اینکه خیلیها باز پیشنهاد کردند که برای دکترا اقدام کنم، دیدم که «عمران» رشتۀ دلخواه من نیست که پنج سال دیگر هم برای آموختن دربارۀ آن وقت صرف کنم؛ و بهتر دیدم حالا که شش سال این رشته را خواندهام، اقلاً پولی هم از آن درآورم.
کارمندیای که آزادی مرا میگرفت
در دوران سربازی، در یک شرکت راهسازی که یکی از آشنایان سمتی در آن داشت، شغل پارهوقتی داشتم. آنقدر این شغل را دوست «نداشتم» که کارهایم را تند و تند انجام میدادم که تا به کار دلخواهم، یعنی مطلب نوشتن برای روزنامه و مجله، برسم. بعد از سربازی آنجا را رها کردم و با درخواست استخدام دادن به یک شرکت مطالعات ترافیکی، در آنجا پذیرفته شدم.
یک روز دیدم که باید تصمیم مهمی بگیرم… کار کردن در چارچوبهایی که دیگران برایم تعیین کرده بودند به من احساس خفگی میداد…
هنوز هم که به آن روز فکر میکنم، این حس بد را با تمام وجود به خاطر میآورم. آن موقع نمیدانستم چرا، ولی اکثر روزها دیرتر به سرکار میرسیدم، اضافهکار نمیماندم، پنجشنبهها که بیشترِ کارکنان به شرکت میرفتند تا اضافهکار کنند، نمیرفتم و وقتی مزایایی مثل بنهای خرید را میدادند، به جای خوشحالی، یک حس خیلی بد داشتم.
یک روز دیدم که باید تصمیم مهمی بگیرم: من عمران را به عنوان حرفه دوست نداشتم، از کتاب و مجله و… خوشم میآمد، کار کردن در چارچوبهایی که دیگران برایم تعیین کرده بودند به من احساس خفگی میداد، و همۀ اینها باعث میشد تا نه از کار کردن (و در نتیجه، زندگی) خوشحال باشم، و نه حتی درآمد قابل توجهی داشته باشم. اینطور شد که از آن کار استعفا دادم به این خیال که «ناشر» شوم.
سودای کارآفرینی از طریق ناشر شدن
در دورههای نظارت بر چاپ و صفحهآرایی و… شرکت کردم، اسم انتشارات را انتخاب کردم، و آماده میشدم تا در امتحان اتحادیۀ ناشران شرکت کنم که یک پیشنهاد کاری رسید: سردبیر وقت مجلۀ دانشمند استعفا داده بود، و این موقعیت شغلی به من پیشنهاد شده بود. واقعاً وسوسهانگیز بود.
نمیدانم از ناشر شدن و عدم قطعیتهایی که به عنوان یک «کارآفرین» پیش رویم بود ترسیدم، یا اینکه واقعاً سردبیریِ پرقدمتترین مجلۀ علمی ایران برایم جذابتر بود، اما تصمیم گرفتم به این پیشنهاد پاسخ مثبت بدهم. دانشمند را دوست داشتم و در خودم این توان را میدیدم که مجلهای بهتر را منتشر کنم و حتی آن را به مرکزی برای نشر آثار علمی (از جمله مجلههای علمی با موضوعات تخصصی مثل فیزیک، کتابهای علمی عامهفهم و…) تبدیل کنم.
دیماه ۸۵، خبر انتشار دانشمندی که با تلاش گروهیِ یک تیم از نو پوست انداخته بود، در بسیاری از روزنامهها و خبرگزاریها منتشر شد. تیراژ مجله طی مدت کوتاهی چند برابر شد، تعداد مشترکان فزونی گرفت و نامهها و ایمیلهای تشویقآمیز هم از خوانندگان میرسید. اما آنچه باید میشد، نشد. سردبیری دانشمند، یک حقوق ثابت داشت که تغییراتِ فروش بر آن بیتأثیر بود. تلاش برای اینکه این فرهنگ تغییر کند و یک فرهنگ کارآفرینانه جای آن را بگیرد، بینتیجه ماند و من هم بهتر دیدم که وقتم را جای بهتری صرف کنم.
کمی فضای تنفس…
سالهای همکاری با دفتر محمود معظمی بود که تا حدی آن روحیۀ استقلالطلبانۀ من را راضی کرد. در آنجا، ایدهها را میشد مطرح و اجرا کرد و از قِبَل موفقیت آنها، پاداش گرفت. میشد در سود و زیان پروژهها سهیم شد. و روش خاص محمود معظمی، که شرکتی جاافتاده داشت اما آن را همچون یک «استارتاپ» اداره میکرد ــ و البته با همۀ جنبههای این روش موافق نبودم ــ در نهایت باعث شد آبدیدهتر شوم و بیش از همیشه دریابم که چرا نمیتوانم در استخدامِ جایی (به شیوههای معمول و مرسوم) باشم.
شیران بیشۀ کارآفرینی
کارآفرینان مثل شیرِ جنگل در پی شکارند نه همچون شیر باغوحش در پی امنیت. البته باید تأکید و تصریح کنم که از دید من، برای دیگری کار کردن یا برای خود، هیچیک واجد ارزش ذاتی نیست. در هر صورت، اغلبِ کارها به صورت گروهی و تیمی پیش میروند و به افرادی با روحیههای مختلف نیاز است. خیلیها هستند که اگر چارچوب کاریشان مشخص باشد و حقوقشان معین، بهتر کار میکنند و خوشحالترند. هرچند آنها هم بهتر است «روحیۀ کارآفرینی» داشته باشند (که در مقالۀ «آیا لازم است همه در پی کارآفرینی بروند؟» دربارهاش نوشته بودم)، اما متقاعد کردن آنها به اینکه بهتر است برای خود کار کنند، مثل به زور بردنِ افراد به بهشت است.
از سوی دیگر، کسی که کارآفرینی در خونش است، سخت است که به شیوۀ دیگری زیست کند. اگر این تفاوتِ ظریف را بدانیم و در نظر داشته باشم، هم خودمان و دیگران را کمتر اذیت خواهیم کرد، و هم تیمهای کاری بهتری خواهیم ساخت.
۶ نکتۀ طلایی
۱. ما ممکن است دریابیم که «شیرانِ بیشۀ کارآفرینی» هستیم و رفتن در پی شکار را به اینکه دیگری خوراک ما را منظم و سروقت بدهد، ترجیح میدهیم. اما «مهارتِ» شکار چیزی نیست که در غریزۀ ما به ودیعه گذاشته شده باشد. باید آن را «یاد بگیریم».
۲. طبق آمارها، ۶۶ درصد کسبوکارهای کوچک شکست میخورند اما نه به دلایل بیرونی، بلکه به خاطر دلایل درونی و احساسی. برای نداشتن آن شخصیت مستحکم که لازمۀ موفقیت در کارآفرینی است.
۳. کارآفرینی، بیش از هر چیز شخصیتی است که از نوع تفکری خاص برمیخیزد، و مجموعهای از مهارتهاست که تنها با داشتن آنها میتوان این مسیر صعب و دشوار را به سلامت طی کرد و جام پیروزی را به دست گرفت.
۴. اکنون میفهمم که چرا در بهار ۱۳۸۵ ایدۀ ناشر شدن را عملی نکردم: آموزشهای لازم برای اداره کردنِ موفقیتآمیزِ یک کسبوکار را ندیده بودم، و البته آن کار سرمایۀ زیادی میخواست، خواب سرمایهاش زیاد بود، و اختیاری روی کانالهای توزیع هم نداشتم. الان به قول «دارن هاردی»، نویسندۀ کتابِ شگفتانگیز «ترن هوایی کارآفرینی: چرا هماکنون وقت آن است که به سوارهها محلق شوید» (The Entrepreneur Roller Coaster) که با عنوان «دیوانگان ثروتساز» به فارسی ترجمه شده، «عصر صنعتی به پایان رسیده و عصر متصل [به واسطۀ اینترنت] فرا رسیده است.» در این عصر، میتوان سایت اینترنتی و فروشگاه اینترنتی داشت و بازاریابی مستقیم انجام داد. حداقل در تئوری، برای موفقیت در کارآفرینی ابزارهای بیشتر و بهتری در اختیار است.
۵. من شاید کارآفرینی از جنس «عبدالرحیم جعفری» (بنیانگذار انتشارات امیرکبیر) یا «بهروز فروتن» (بنیانگذار صنایع غذایی بهروز) نبودهام. هر کسی باید خودش را بشناسد تا بتواند در مسیری که برای او بهتر است قدم بردارد. اما برای آدمهای محتاطی مثل من که در عین حال دوست دارند پادشاهان اقلیم خودشان باشند، الان بهترین زمانه برای راه انداختن یک کسبوکار شخصی است. من که کار خودم را آغاز کردهام؛ شما چه میکنید؟
۶. گفتۀ رابرت کیوساکی، نویسندۀ کتاب پرآوازۀ «پدر پولدار، پدر بیپول»، در گوشم زنگ میزند:
«آینده از آنِ کارآفرینان است.»
(.The future belongs to entrepreneurs)
▫️علیاکبر قزوینی

دیدگاهتان را بنویسید