بلاگ

  • وقتی ترس از منطق قوی‌تر است

    وقتی ترس از منطق قوی‌تر است

    چند روز پیش به «واندرلَند» (Wonderland) یا سرزمین عجایبِ کانادا در تورنتو رفته بودم؛ جایی بزرگ پر از وسایل بازی در مقیاسی بسیار فراتر از شهر بازی که قدیم‌ها نزدیک پارک وی بود. یکی از چیزهایی که دوست داشتم حتماً سوار شوم، ترن هوایی بود که در انگلیسی به آن roller coaster می‌گویند. و یکی از ترن هوایی‌های این واندرلند، در کانادا اولین است و در دنیا هشتمین: از لحاظ ارتفاع (بلندی) و مسافت (یا طویل بودن).

    با گروهی از دوستان بودیم و البته همه از یک میزان شجاعت برخوردار نبودند. برای همین تصمیم گرفتیم با بازی‌های دیگر «دست‌گرمی» کنیم و بعد سراغ این «هیولا» برویم؛ که اتفاقاً هم نامش «لِویاتان» (Leviathan) است که برگرفته از هیولایی دریایی است که در کتاب‌های عهد عتیق به آن اشاره شده است.

    قبل از مواجهه با این هیولا، خودم را خیلی شجاع تصور می‌کردم…

    قبل از مواجهه با این هیولا، خودم را خیلی شجاع تصور می‌کردم؛ طوری که همیشه فکر می‌کردم می‌توانم سراغ «بانجی جامپینگ» یا کایت سواری و امثال اینها بروم. اما زمانی که سوار «لویاتان» شدم همۀ این تصورات به هم ریخت. ترن هوایی سوار بر شیبی حدود ۴۵ درجه، تا ارتفاع ۹۳ متری بالا رفت. وقتی به منظرۀ اطراف نگاه کردم، دلم هُرّی پایین ریخت. کل واندرلند و وسایلش در ابعاد کوچک پیدا بودند، سقف خانه‌ها و ماشین‌های پارک‌شده در پارکینگ را می‌شد دید و همۀ اینها در حالی بود که فقط یک محافظ جلو هر نفر بود (جلو شکم هر نفر) و شانه‌ها و بالاتنه کامل آزاد بود.

    …در آن لحظه، کاملاً احساس می‌کردی که در حال سقوط هستی…

    وقتی ترن هوایی به نوک قله رسید، اوج هیجان بود. ناگاه لویاتان از شیب ۸۰ درجه‌ای (که تقریباً ۹۰ درجه یا کاملاً عمودی به نظر می‌رسید) به سمت پایین سرازیر شد و با سرعت نزدیک به ۱۵۰ کیلومتر در ساعت، ما را به سمت زمین برد. در آن لحظه، کاملاً احساس می‌کردی که در حال سقوط هستی. حتی کامل از صندلی جدا می‌شدی و احساس می‌کردی باید با دست‌هایت محکم میله‌های محافظ را بچسبی تا سقوط نکنی. در آن موقعیت، هر فکری و هر حساب و کتابی کنار رفته بود، کنترل بدن کاملاً به ناهشیار سپرده شده بود، و همه چیز فقط در خدمت «بقا» و زنده ماندن بود. فقط می‌توانستی جیغ بزنی؛ و این جیغ زدن هم کاملاً غیرارادی بود.

    و همۀ‌ اینها در حالی بود که خیلی‌ها دست‌هایشان را آزاد روی هوا گرفته بودند و می‌خندیدند. واقعیت این بود (و می‌دانستی) که همه چیز محاسبه‌شده است و محافظ صندلی با اینکه تمام بدن را نپوشانده،‌ طوری طراحی شده که محال است شخص از صندلی جدا شود و بیرون بیفتد. محکم نگه داشتن میله‌ها فقط یک واکنش روانی بود. اما ذهن منطقی یا هشیار، در آن وضعیت آنقدر قدرت نداشت تا اجازه بدهد بتوانی دست‌هایت را آزاد کنی. واقعاً احساس می‌کردی با آزاد کردن دست‌ها، در یکی از این سقوط‌های آزاد یا گردشِ ترن هوایی در پیچ‌های تندِ مسیر، به بیرون پرتاب خواهی شد!

    خلاصه آن سفر، که تمام‌نشدنی به نظر می‌رسید، بعد از حدود سه و نیم دقیقه و طی بیش از یک و نیم کیلومتر مسافت، به انتها رسید. وقتی از لویاتان پیاده شدم و پایم روی زمینِ سفت قرار گرفت، دو فکر از ذهنم گذشت:

    ۱. غریزۀ بقا در آدمی چقدر قوی است. خیلی قوی‌تر از چیزی که در شرایط عادی و معمولی به فکر انسان می‌رسد. و همین غریزه است که نسل آدمی را طی ده‌ها هزار سال حفظ کرده است. و این غریزه، که تحت کنترل سیستم ناخودآگاهِ بدن است، وقتی انسان در شرایط حاد قرار بگیرد، فکر هشیار را کنار می‌گذارد تا بتواند کار خودش را بکند. برای همین است که اگر ترسْ بیش از حد تحمل فرد شود، این سیستم فرد را بیهوش می‌کند (فکر را خاموش می‌کند) تا بدون دخالت آن بتواند کار خودش را انجام بدهد.

    …همۀ‌ اینها در حالی بود که خیلی‌ها دست‌هایشان را آزاد روی هوا گرفته بودند و می‌خندیدند…

    ۲. باورهای ما (که در ناخودآگاه جا دارند) چقدر قوی‌تر از منطق و استدلال ما هستند. با اینکه عقل حسابگرِ مبتنی بر منطق و استدلال به من می‌گفت حتی با رها کردن دست‌هایم هم کاملاً در صندلی جا خواهم داشت و امن هستم، و حتی با اینکه سند و گواهِ زندۀ این استدلال را می‌دیدم (کسانی که دو دست خود را با خوشحالی بالا گرفته بودند) اما باز هم ترسِ من که ریشه در تجربه‌های زندگی،‌ حرف‌های دیگران و… داشت، نمی‌گذاشت حتی فکر جدا کردن دست‌هایم از میله‌های محافظ به ذهنم خطور کند.

    و فکر کردم این نکتۀ دوم،‌ چقدر در حیطه‌های دیگر زندگی هم کاربرد دارد. ترس‌هایی که واقعاً ترس نیستند، هراس‌های خودساختۀ ما هستند،‌ اما آنقدر قوی‌اند که نمی‌گذارند حتی با اینکه منطق می‌گوید موفق می‌شویم و با اینکه موفقیت دیگران را هم می‌بینیم، پیش برویم. در جا می‌مانیم چون می‌ترسیم. اقدام نمی‌کنیم چون هراس داریم.

    من از عمد سوار لویاتان شدم چون می‌خواستم بر بزرگ‌ترین هیولای واندرلند غلبه کنم. اقدام کردم و پیروز شدم. به ناخودآگاهم نشان دادم که هراس‌اش بی‌دلیل بوده است. و مطمئنم که بخشی از آن هراس فرو ریخت. شاید باز هم سوار این ترن هوایی شوم. هر بار، بخشی دیگر از آن هراس می‌ریزد تا زمانی که ذهن من باور کند ناامنی‌ای در این قضیه نیست.

    اینجاست که اهمیت این گفتۀ خردمندانه، که از استادم محمود معظمی آموخته‌ام، بیشتر نمایان می‌شود: «نمی‌گویم نترس؛ بترس و اقدام کن!»

    برخی نکات قابل تأمل

    ۱. در این ترن هوایی و خیلی دیگر از وسایل وحشتناکِ واندرلند، کودکان کم‌سن را می‌دیدی که با خوشحالی سوار شده‌اند. این واقعیت نشان می‌داد که چقدر ترس‌های ما بزرگسالان نابجا است؛ و چقدر هراس‌هایی که ناخواسته در دوران کودکی وارد ذهن ناهشیار ما شده، در بزرگسالی هم گریبان‌گیرمان است.

    ۲. شنیده‌ام که ورزش‌هایی مثل بانجی جامپینگ (پرش از ارتقاع در حالی که فقط کابلی محافظ به بدن وصل است) برای مدیران شرکت‌های بزرگ (یا همان CEOها) توصیه می‌شود. پرش ارادی از ارتفاع، واقعاً کار دشواری است؛ انسان باید ریسک کند. و مدیران شرکت‌های بزرگ هم باید ریسک کنند؛ از منطقۀ امن و ده نمک خود خارج شوند تا بتوانند نوآوری کنند. و احتمالاً بانجی جامپینگ و ورزش‌های مشابه، به آنها کمک می‌کند تا بتوانند توان ریسک‌پذیری خود را بالا ببرند.

    ۳. پیش از انجام هر کاری که با هیجان و ترس زیادی همراه است، حتماً باید از سلامت عمومی بدن و کارکرد درست اعضا به‌ویژه قلب مطمئن شد. اگر مشکلاتی در سلامتی دارید یا اگر احساس می‌کنید خیلی می‌ترسید طوری که ممکن است از ترس غش کنید، پیشنهاد می‌کنم حتماً با پزشکان متخصص مشورت کنید.

    ▫️علی‌اکبر قزوینی

  • ۸ نکته برای این‌که چرا بهتر است «کتاب خواندن» را در برنامۀ روزانۀ خود قرار دهید

    ۸ نکته برای این‌که چرا بهتر است «کتاب خواندن» را در برنامۀ روزانۀ خود قرار دهید

    نمی‌دانم رابطۀ شما با کتاب چگونه است، اما در این مطلب قصد دارم شواهد و دلایلی را به شما ارائه کنم تا دریابید چرا بهتر است کتاب خواندن را جزو برنامۀ اصلی روزانه‌تان قرار بدهید.

    پیش از ورود به بخش‌های مختلفی که برای این مقاله در نظر گرفته‌ام، اجازه بدهید این عبارت تاریخی از «فرانسیس بیکن» را نقل کنم که در سال ۱۶۲۵ میلادی نوشته است:

    بعضی از کتاب‌ها را باید چشید، برخی را باید بلعید، و تعداد اندکی را باید جوید و هضم کرد.

    به این معنا که برخی از کتاب‌ها فقط بخش‌هایی‌شان را باید خواند، تعداد دیگری را باید خواند اما نه خیلی کنجکاوانه، و بخش کوچکی را باید کامل و عمیق و بادقت خواند.»

    ۱. چطور کتاب بخوانیم؟

    واقعیت این است که نه در مدرسه و نه در دانشگاه، خواندن را یادِ ما نداده‌اند. خواندن نه به معنای این‌که مثلاً این عبارت را بتوانیم بخوانیم، به این مفهوم که چگونه با یک نوشته تعامل کنیم و مفاهیم آن را بیاموزیم و آنها را درونی و از آنِ خود کنیم. (بگذریم که بسیاری از آثار بزرگ نیز چنان ناخوشایند در کتاب‌های درسی عرضه شده بودند که خیلی‌ها مثل من تازه باید در دهۀ چهارم زندگی، شرینیِ کلام بزرگانی مثل «سعدی» را بچشند.)

    در قرن بیستم، این طرز فکر تقریباً در همه جای جهان از سوی معلمان و کتابداران القا می‌شد که «نوشتن در کتاب یا مارکی و علامتی در آن گذاشتن، آن را کم‌ارزش و آسیب‌دیده می‌کند.» در حالی که یکی از بهترین راه‌های کتابخوانی، خواندنِ همراه با تأمل و حاشیه‌نویسی است.

    در قرن بیستم، این طرز فکر تقریباً در همه جای جهان از سوی معلمان و کتابداران القا می‌شد که «نوشتن در کتاب یا مارکی و علامتی در آن گذاشتن، آن را کم‌ارزش و آسیب‌دیده می‌کند.» در حالی که یکی از بهترین راه‌های کتابخوانی، خواندنِ همراه با تأمل و حاشیه‌نویسی است.

    در مورد یکی از نویسندگان آمریکایی گفته شده اگر دوستانش کتاب‌های او را می‌خواندند بدون این‌که علامتی در آنها بگذارند یا حاشیه‌ای بنویسند، به آنها تذکر می‌داد. او می‌گفت که خواندن کتاب نباید عملی منفعلانه باشد، بلکه باید مثل مکالمه‌ای پرحرارت پیش برود.

    البته پُرواضح است که این شکل از خواندن، بیشتر برای کتاب‌هایی کاربرد دارد که اندیشه را درگیر می‌کنند، وگرنه کتاب‌های داستان یا رمان را می‌توان تا حد زیادی بدون حاشیه‌نویسی پیش برد.

    در مجموع، خواندن باید عملی «گفت‌وگومحور» (با نویسندۀ کتاب) و دارای شکلی «انتقادی» باشد. مطالب را فقط نباید در مغز «دانلود» کرد، نباید تنها رونوشتی از آنها را به ذهن سپرد، حتی اگر گفته‌های کسانی چون مولانا و حافظ یا فلان متفکر و فیلسوف باشد.

    از سوی دیگر، برای اثبات باورها و دانسته‌های خود کتاب نخوانید، بخوانید که شکل‌های دیگرِ نگریستن به جهان و مسائل آن را بیاموزید؛ و با تفکر و یادداشت‌برداری و علامت زدن و…، مطالب را از آنِ خود کنید. به یاد داشته باشید که «کیفی» خواندن بسی مهم‌تر از «کمّی» خواندن (تعداد کتاب‌هایی که می‌خوانید) است. البته، مهارت‌های «تندخوانی» در جای خودش مفید است و خودم در فهرست مهارت‌هایی که می‌خواهم بیاموزم، «تندخوانی» را هم نوشته‌ام.

    ۲. کتاب «بخرید»

    از خرج کردن برای خرید کتاب‌های خوب نهراسید. بدانید که این کار، یک نوع «سرمایه‌گذاری» روی خودتان است. کتاب هم یکی از این امور ضروری است که لازم است در سبد خریدتان بگنجانید. چرا؟

    آیا می‌توانید روزی را بدون خوردن خوراک سر کنید؟ جسم شما برای سالم ماندن و بالیده شدن، خوراک می‌خواهد. روح شما نیز همین‌طور است. کتابِ خوب، به ذهن شما خوراک می‌رساند. نمی‌توانید ذهن و جان خود را از خوراک‌هایی که لازم دارد محروم کنید و انتظار زندگی‌ای خوش داشته باشید.

    بعضی‌ها تند و تند گوشی موبایل خود را عوض می‌کنند، اما به کتاب که می‌رسند دستشان به خرج کردن نمی‌رود. گوشی امسال با گوشی پارسال شاید خیلی فرقی نداشته باشد و بیشترْ ترفندهای بازاریابی در میان است تا شما را به خرید گوشی نو ترغیب کند. خیلی وقت‌ها نیز این گوشی جدید ویژگی‌هایی دارد که اصلاً شاید تا مدت‌ها به کارتان نیاید. اگر بودجۀ محدود دارید، به کتاب بیشتر برسید تا به این امور فرعی.

    ۳. چاپی یا الکترونیک؟

    بیشتر به سلیقۀ شما بستگی دارد. الان سایت‌هایی هستند که تعدادی از کتاب‌های فارسی (حتی کتاب‌های تازه‌انتشاریافته) را به شکل قانونی در قالب الکترونیک عرضه می‌کنند. من به‌شخصه بعد از چند سال تجربه کردنِ کتاب‌های الکترونیک (چه انگلیسی و چه فارسی، و عموما روی آیپد و آیفون)، به این نتیجه رسیده‌ام که بیشتر دلم می‌خواهد کتاب چاپیِ کاغذی بخرم و بخوانم.

    البته در این حالت، یک مشکل پیش می‌آید: جا دادن کتاب‌ها. فضای امروزی خانه‌ها عموما کوچک است و کتاب‌های چاپی به‌سرعت می‌توانند همه جا را پر کنند. یک راه این است که بسیار گزیده و بادقت کتاب‌ها را انتخاب کنید و بخرید، و تا چند کتابی را که تازه خریده‌اید تمام نکرده‌اید، سراغ خرید کتاب‌های جدید نروید. یک راه دیگر هم «وجین کتاب‌ها» است؛ کاری که در کتابخانه‌ها نیز مرسوم است. حتی کتابخانه‌ها نیز فضای محدودی دارند و در جایی که گنجایش ۲۰ هزار جلد کتاب دارد، نمی‌توان ۵۰ هزار جلد کتاب جا داد.

    پیشنهاد می‌کنم سالی یک بار کتاب‌های خود را «وجین» کنید: آنهایی را که در سال گذشته سراغشان نرفته‌اید و جزو کتاب‌های مرجع نیستند یا به نوعی برایتان ارزش و خاطرۀ خاصی ندارند، به دیگران ببخشید، به خریداران کتاب‌های دست‌دوم بفروشید، یا به کتابخانه اهدا کنید.

    پیشنهاد می‌کنم سالی یک بار (که بهتر است دم عید نباشد تا با برنامه‌های خانه‌تکانی تداخل پیدا نکند) کتاب‌های خود را «وجین» کنید: آنهایی را که در سال گذشته سراغشان نرفته‌اید و جزو کتاب‌های مرجع نیستند یا به نوعی برایتان ارزش و خاطرۀ خاصی ندارند، به دیگران ببخشید، به خریداران کتاب‌های دست‌دوم بفروشید، یا به کتابخانه اهدا کنید.

    در خصوص کتاب‌های چاپی بگذارید یک نکتۀ مهم را هم بگویم: اشخاص مهمِ دنیای تکنولوژی، ساعات کارِ فرزندان خود با ابزارهای دیجیتال را محدود می‌کنند. خیلی از این بچه‌ها تا سنی خاص، اجازه ندارند مثلا دست به آیپد بزنند. در عوض، به کتابخانه‌ای پر از کتاب‌های چاپی دسترسی دارند. نویسندۀ زندگینامۀ «استیو جابز» تعجب کرده بود وقتی به خانۀ او رفته و بچه‌هایش را موبایل و تبلت به دست ندیده بود. آنها خودشان مُبدعِ این تکنولوژی هستند و از مضرات و خطرهای آن خیلی بهتر از ما آگاهند. نگذارید و نگذاریم ترفندهای بازاریابیِ آنها، ما را چنان بفریبد که تصور کنیم اگر دست فرزند دوساله‌مان آیپد بدهیم و او بتواند با آن تعامل کند، نابغه‌ای را فردا تحویل جامعه خواهیم داد. اگر جامعه‌ای بهتر می‌خواهیم، باید «خواندن» در خانوادۀ ما تبدیل به «فضیلت» شود.

    ۴. با هم کتاب بخوانید

    تا به حال شده دور هم بنشینید و مثلاً پدرِ خانواده به صدای بلند و شمرده کتاب بخواند و همه با لذت گوش کنند و بعد درباره‌اش با هم صحبت کنند؟ از یک نسلِ منقرض‌شده حرف نمی‌زنم، باز هم همان جناب «استیو جابز» چنین برنامه‌ای در خانه‌اش داشت. دور میز بزرگ غذاخوری در آشپزخانه می‌نشستند و از کتاب‌های مختلف در زمینه‌های مختلف می‌خواندند و درباره‌اش همۀ اعضای خانواده تبادل نظر می‌کردند.

    می‌توانید قفسه‌ای را در کتابخانۀ خود، به کتاب‌هایی اختصاص بدهید که مناسبِ بلندخوانی در جمع خانواده هستند. نیز می‌توانید در شرکت و محل کار خود، یک ساعت در هفته دور هم جمع شوید و هر کس از کتابی که در آن هفته خوانده، ۵ دقیقه صحبت کند. می‌دانید چقدر مطلب نو در همین یک ساعت خواهید آموخت؟

    ۵. آهسته و پیوسته بهتر است

    یکی از «بهانه‌ها» برای کتاب نخواندن، نداشتنِ وقت است. خودتان را با این حرف‌ها گول نزنید که مثلاً آخر هفته ۸ ساعت کتاب می‌خوانم یا فلان سفر که رفتم، این کتاب را تمام می‌کنم. مثل اکثر امور دیگر، در اینجا هم «تعادل» بهتر است.

    آهسته و پیوسته بروید، و به خاطر داشته باشید کارهای کوچکی که هر روز انجام می‌دهید، در ساختن زندگی شما تاثیر بیشتری دارند تا کارهای بزرگی که گاهی اوقات انجام می‌دهید. قطعاً روزی نیم ساعت می‌توانید کتاب بخوانید. همین نیم ساعت را هم شده، ترجیحاً در یک زمان مشخص از روز، به کتاب خواندن اختصاص بدهید.

    ۶. به کتابفروشی‌ها سر بزنید

    این روزها اینترنت خیلی از کارها را راحت کرده و فروشگاه‌های اینترنتی زیادی هستند که از آنها می‌توان کتاب خرید. اما در کنار آنها، سر زدن به کتابفروشی‌های واقعی را فراموش نکنید، حتی شده فصلی یک مرتبه. ناگاه کتابی را کشف می‌کنید که در هیچ وبگردی آن را نیافته بودید و در جایی هم معرفی نشده بود (و چه لذتی دارد این کشف!).

    اصلاً حضور در فضای کتابفروشی و بین کتاب‌ها، خودش آرامش‌بخش است. ضمناً، می‌توانید خیلی از کتاب‌هایی را ببینید و لمس کنید و بخش‌هایی‌شان را بخوانید که خریدِ آنها و بردن‌شان به خانه، ضروت ندارد؛ از آنهایی که به قول «بیکن»: «[فقط] باید چشید.»

    ۷. کتاب هدیه بدهید

    سلایق افراد را بشناسید و متناسب با آن، کتاب هدیه بدهید. به کارمندان و همکاران خود، به خانواده و عزیزان و دوستان خود، به بچه‌هایی که به آنها هدیه و عیدی می‌دهید، به جای چیزهایی که همه می‌دهند، کتابی بدهید که می‌تواند شما را یک عمر در خاطرِ آنها ماندگار کند و اصلاً شاید زندگی‌شان را به شکل مثبت تغییر بدهد.

    کتاب خواندن، کتابِ خوب خواندن، و کتاب‌ها را خوب خواندن، زندگی شما را از پایه تغییر می‌دهد؛ پایه‌ای که روی آن می‌توانید بهترین زندگی را بنا کنید.

    ۸. نکتۀ آخر

    خیلی کارها هست که انجام دادن و ندادن‌شان فرق خاصی با هم ندارد و اثر بزرگی بر زندگی ما نمی‌گذارد (چه بسا انجام ندادن‌شان بهتر است؛ مثل بیش از حد پای تلویزیون نشستن یا وبگردی‌های بی‌هدف داشتن). اما اگر کتاب نخوانید، خیلی چیزها هست که از به دست آوردن‌شان محروم خواهید ماند.

    عمر شما که بزرگ‌ترین سرمایۀ شماست، می‌تواند صرف اموری ارزشمندتر شود. کتاب خواندن، کتابِ خوب خواندن، و کتاب‌ها را خوب خواندن، زندگی شما را از پایه تغییر می‌دهد؛ پایه‌ای که روی آن می‌توانید بهترین زندگی را بنا کنید. شما می‌توانید تحوّل ایجاد کنید و شروع آن هم از خودتان است. لطفاً شروع کنید!

    » در همین زمینه، خواندن این مقاله را هم پیشنهاد می‌کنم: داستان و رمان خواندن چگونه به خودشناسی و توسعهٔ فردی شما کمک می‌کند؟

    ▫️علی‌اکبر قزوینی

  • ناشران چگونه می‌توانند در نمایشگاه کتاب، بیشتر بفروشند؟

    ناشران چگونه می‌توانند در نمایشگاه کتاب، بیشتر بفروشند؟

    وقتی بلندگوی قطار مترو اعلام می‌کند که به ایستگاه مصلّی رسیده‌ایم و درها باز می‌شوند، انبوهی از جمعیت از قطار بیرون می‌آیند و ردّشان را اگر پی بگیری، می‌بینی که تابلوهای «به طرف نمایشگاه کتاب» را دنبال می‌کنند تا در نهایت سر از محوطۀ مصلای تهران درآورند که در اردیبهشتی دیگر، میزبان بزرگ‌ترین و شاید مهم‌ترین رویداد فرهنگی در ایران است.

    حتی در سال‌هایی هم که برخلاف امسال، نمایشگاه کتاب فاقد حضور برخی از ناشرانِ تأثیرگذار و جریان‌ساز و کتاب‌هایی متنوع و شوق‌برانگیز بود، کسی که به نمایشگاه کتاب می‌رفت اذعان می‌کرد که جمعیت فراوانی در ۱۰ روزۀ برگزاری نمایشگاه از این محل بازدید می‌کنند.

    این نمایشگاه از لحاظ تعداد افرادی که در هر لحظه در آن حضور دارند، آن‌قدر بزرگ و مهم هست که صدها یا شاید هزاران نفر فقط در کار نظارت بر امنیت آن هستند تا کسانی که به نمایشگاه می‌آیند (از پیران گرفته تا کودکان خردسال و حتی نوزادها) با احساس آرامش و خاطری آسوده در میان کتاب‌ها قدم بزنند و شُش‌های خود را از فرهنگ پُر کنند و مست شوند.

    ترافیک یعنی مشتری!

    نمایشگاه کتاب آن زمان که در شمال بزرگراه چمران بود ترافیک سنگینی را بر این ناحیه تحمیل می‌کرد و هرچند شاید فضای بهتری برای گشتن داشت، اما تهران و تهرانی‌های گذرنده از آن معبرِ ترافیکی را برای چندین روز عاصی می‌کرد. جای جدید نمایشگاه نیز هرچند برای این کار مناسب نیست، اما راه‌حلی موقت است تا هم این نمایشگاه بتواند برگزار شود و هم از لحاظ دسترسی (قطارهای مترو) راحت‌تر باشد و فشار ترافیکی کمتری را بر شهر وارد آورد.

    اما عجیب‌ترین نکته یا بنیادین‌ترین پرسش این است که چرا اصولاً چند میلیون انسان از سراسر ایران در این ده روزه رنجِ آمدن به نمایشگاهی در فضایی نه چندان مناسب با غرفه‌های تنگِ چسبیده به هم و فضای گرم و شلوغ را به جان می‌خرند؟ و با این حال چرا کسب‌وکارِ کتاب در کشور ما همچنان ضعیف و نحیف است و اصلاً در شأن کشوری نیست که به قول دکتر «محمدعلی اسلامی ندوشن» مهم‌ترین ویژ‌گی‌اش «فرهنگی بودن»اش است؟ این مقاله، می‌کوشد پاسخی برای این پرسش‌ها بیابد.

    بازار مرکزی بهتر است یا توزیع فراگیر؟

    من و شما اگر شیر و پنیر بخواهیم، هرگز راهمان را به سمت بازار اصلی شهرمان دور نمی‌کنیم تا با کلی پیاده‌روی و خستگی، بطری‌ای شیر و بسته‌ای پنیر بخریم. تقریباً در هر محله‌ای، ده‌ها بقّالی و سوپرمارکت هستند که اشخاص می‌توانند مایحتاج خوراکی خود را از آنها خریداری کنند.

    اما اگر کتاب بخواهیم چه؟ شاید بگویید مگر کتاب شیر و پنیر است که هر روز به آن نیاز داشته باشیم؟ و پاسخ این است که اگر چشم‌هایمان را می‌بندیم و درمی‌یابیم جایی که بتوان نامش را «کتابفروشی» گذاشت در اطرافمان چقدر اندک است و اصولاً از بامداد تا شامگاه چقدر کم از کتاب می‌بینیم و می‌خوانیم و می‌شنویم، دقیقاً دلیلش این است که افراد زیادی تصور می‌کنند کتاب کالایی است که نیازِ مبرم به آن وجود ندارد و خوراک و نان و میوه نیست که اگر به فرد نرسد، اتفاقی هولناک برایش بیفتد.

    برای اکثر افراد، بودجه گذاشتن برای خرید کتاب تنها زمانی روی می‌دهد که ده‌ها خرج کوچک و بزرگ دیگر را انجام داده‌اند (و بسیاری‌شان نالازم) تا آنچه را که از بودجۀ امور ضروری مانده، به کتاب اختصاص ‌دهند. روشِ درست‌تر این است که کتاب را باید یکی از ضروریاتِ زندگی تلقی کرد که وجودش و حضورش و بهره بردنِ روزانه از آن، مثل صبحانه و ناهار و شام ضروری است و بنابراین آنچه از «بودجۀ ضروریات» (که پس از امور مهمی مثل خوراک و پوشاک و آموزش و کتاب) می‌ماند را می‌توان صرف امور کمتر ضروری مثل عوض کردن مبلمان، خرید یک جفت کفش اضافه، ارتقای مدل ماشین، خرید تلویزیون خمیده به جای تلویزیون تخت! و نظایر آن کرد.

    اما چرا مردمی که در روزهای عادی کمتر کتاب می‌خرند، خریدهایشان در روزهای نمایشگاه آنقدر هست که همۀ ناشران روی آن حساب ویژه‌ای باز می‌کنند؟ این تناقض (پارادوکس) را چگونه می‌توان توضیح داد؟

    در زندگی روزمره چقدر کتاب «می‌بینیم»؟

    اجازه بدهید دست به دامان شعری معروف شوم که حتماً شنیده‌اید: «از دل برود هر آن که از دیده برفت.» این کتابِ عزیز و نازنین در روزهای عادیِ زندگیِ ما دقیقاً در کجای دیدگان ما قرار دارد که بخواهیم راه به دلمان ببرد؟ آیا اگر کسی واقعاً عاشق و دلباختۀ کتاب نباشد، در یک روز عادی ساعت‌ها وقت صرفِ جست‌وجوی کتاب در سایت‌های اینترنتی یا کتابفروشی‌های عادی می‌کند؟

    کتابْ کمتر در برابر دیدگان ماست، نشریات کتابی ما بسیار نحیف، خنثی یا بیش از حد دنبال مخاطب خاص هستند (فقط برای نمونه، ضمیمۀ کتاب روزنامۀ معتبر نیویورک تایمز که شاید روی کلِّ بازار کتاب آمریکا اثر می‌گذارد، نشان می‌دهد که می‌توان مخاطب عام هم داشت و مبتذل نشد؛ و در ادامۀ همین صحبت باید اشاره کرد که در ایران «نقد حرفه‌ای کتاب» عملاً نداریم و جایزه‌های کتابی بیشتر محفلی هستند تا برآمده از نظرات کارشناسی)، بر دیوارها و بیلبوردهای شهرهای ما تقریباً اثری از کتاب نیست، و رسانۀ ملی که تمام اتفاقات کم‌اهمیت یک مسابقۀ دست چندم فوتبال را واکاوی می‌کند، رویکردی به کتاب دارد که نشان می‌دهد این زمینۀ فرهنگی جزو دغدغه‌هایش نیست.

    آیا پس باید تعجب کنیم که چرا کمتر کسی از آدم‌های عادی جامعه خبردار می‌شود که کتابفروشی طهوری ــ که بیش از نیم‌ قرن کنار خیابان انقلاب جماعتی را با کتاب آشنا کرده و فقط به عنوان نمونه شعرهای سهراب سپهری را به دست صدها هزار نفر رسانده ــ در آستانۀ تعطیلی است؟

    آیا باید از دولت انتظار داشته باشیم فروش کتاب را بالاتر ببرد؟!

    اما اگر ایجاد تسهیلات و معافیت‌های مالیاتی، کاستن از هزینه‌های پستی ارسال کتاب، دادن وام‌های بلندمدت با بهره‌های کم به ناشران و کتابفروشان، تخفیف برای تبلیغات کتاب و مهم‌تر از همه فراهم آوردن فضایی که خلاقیت و اندیشه ــ با در نظر گرفتن همۀ ملاحظات جامعۀ ایران ــ بتواند آزادانه ارائه شود (و اینجا که بحثِ کتاب است، در قالب کلمات به دست مخاطبان خود برسد)، وظیفۀ دولت باشد، پیدا کردن مشتری و حفظ مشتری و ترغیب او به خرید و خریدهای بیشتر، وظیفۀ فروشندۀ کتاب است. و نمایشگاه کتاب تهران فرصتی است بی‌نظیر برای مشتری‌یابی که دیدم ناشران عزیز (که آن روزها در نقش فروشندۀ بی‌واسطه عمل می‌کنند) چطور آن را نمی‌بینند و از این فرصت بهره نمی‌برند.

    من طی حدود دو ساعت، تعداد قابل توجهی کتاب از ناشرهای مختلف خریدم. شاید اگر پشت مانیتور بودم و بارها و بارها کتاب‌های سبد خریدم و قیمت نهایی آنها را بررسی می‌کردم، این همه کتاب را یکجا نمی‌خریدم. اما حتی یکی از ناشران عزیز و محترم پیشنهاد نداد که مثلاً شماره موبایل یا ایمیل‌ام را ثبت کند تا بعداً از طریق رسانه‌های نوین و پربازده‌ای مثل پیامک و ایمیل، با من در ارتباط باشد.

    مثل من، بسیاری در صف خرید کتاب مخصوصاً در غرفۀ ناشرهای بزرگ و مهم بودند. افزون بر آنها، جمعیت فراوانی از مقابل غرفه‌ها گذر می‌کردند یا داخل آن گشتی می‌زدند بی‌آن‌که چیزی بخرند. آیا یک ناشرِ خلاق که ذهنیتِ فروش دارد، نمی‌توانست بر تابلویی بنویسد که فلان عدد را همین حالا به فلان شماره پیامک کنید و منتظر هدیۀ ما باشید؟ هدیه می‌توانست یک کد تخفیف ویژه باشد، لینک دانلود فهرست کتاب‌های آن ناشر (با فرمت PDF)، یا هر چیز دیگری که با تفکر «خارج از چهارچوب» می‌توان به آن رسید.

    این شماره‌های موبایل دست ناشر می‌ماند و آیا ناشران عزیز ما می‌دانند که CRM یا به زبان ساده «داشتن فهرستی از مشتریان بالقوه»، بزرگ‌ترین داراییِ کسب‌وکار آنهاست؟ آیا اگر بدانند «آمازون» به همین بهانه (یعنی فروش کتاب) اطلاعات مشتریان را (قطعاً به میل خود آنها) جمع‌آوری کرد و حالا یکی از بزرگ‌ترین فروشگاه‌های دنیا شده است، در روش‌های سنّتی خود تجدیدنظر نخواهند کرد؟ (در غرفۀ یکی از ناشران، برگه‌هایی برای ثبت اطلاعات بود. اما خودکاری کنار برگه‌ها نبود! و اصلاً در آن ازدحام و با دست‌های پُر نمی‌شد لحظه‌ای پشت میز ایستاد و برگه را پر کرد.)

    این مقاله را با یک نکتۀ شگفت‌انگیز دیگر به پایان می‌برم: شهردار تهران در اختتامیۀ نمایشگاه اعلام کرد که گردش مالی حوزۀ کتاب در کل کشور حدود ۸۰۰ میلیارد تومان در سال است. با توجه به مواردی که در این مقاله برشمرده شد، می‌توان گفت شاید نیمی (و حتی بیشتر) از فروش کتاب در ایران، در همین ۱۰ روزِ نمایشگاه اتفاق می‌افتد. جایی که مشتری، هزاران مانع را پشت سر گذاشته تا با پای خودش به سراغ کتاب بیاید. اگر این مشتریِ حاضر و آماده را که روزی چند میلیارد تومان پول خرج می‌کند نتوانیم جذب نکنیم، دیگر تقصیرش را گردن هیچ کسی نمی‌توان انداخت.

    ▫️علی‌اکبر قزوینی

  • «فاجعۀ جهل مقدس»

    مجلۀ «کتاب هفته خبر» ــ که اسم غریبی هم دارد ــ هفته‌نامه است و چند هفته‌ای است که منتشر می‌شود. مدت‌هاست کمتر مجله می‌خرم، و روزنامه هم تقریبا اصلا نمی‌خرم. اما کاور استوری این شمارۀ کتاب هفته خبر (۲۲ آذر ۹۳) با عنوان «من؛ رویایی دارم…» و زیرتیترِ «پرونده‌ای برای روزنامه‌نگاری مستقل»، ترغیب‌ام کرد که این شماره را بخرم.

    جز این‌که نمی‌دانم چرا مجله را به جای مرکب سیاه، به رنگِ قهوه‌ایِ نه‌چندان پررنگ چاپ کرده‌اند، در تورقی کوتاه، آن را خواندنی و پُربار یافتم. و مخصوصا با دیدن و خواندن گفت‌وگویی با «مصطفی محقق داماد» دربارۀ کتاب جدیدش «فاجعۀ جعلِ مقدس» حسابی ذوق کردم! آن‌قدر که نتوانستم بسیاری از بخش‌های این گفت‌وگو را هایلایت نکنم (همۀ نقل‌قول‌های زیر از جناب محقق داماد است):

    مجلۀ «کتاب هفته خبر»، ۲۲ آذر ۹۳، گفت‌وگو با مصطفی محقق داماد
    مجلۀ «کتاب هفته خبر»، ۲۲ آذر ۹۳، گفت‌وگو با مصطفی محقق داماد

    • به گمان من بالاترین عذاب برای یک شخص و جامعه، جهل است.
    • …اما در میان همین جهل‌های مرکب، گونه‌ای از جهل وجود دارد که از همه سوزاننده‌تر است و آن جهلی است که هالۀ قدسی بر گرد آن تنیده شده باشد.
    • جهلی که به اعتقاد منتهی شده باشد، ریشۀ جهل مقدس خواهد بود.
    • کسی که مغز خود را می‌بندد و می‌گوید این است و جز این نیست، دچار عقیده‌مندی شده. این همان مداری است که جهل مقدس در آن قرار خواهد گرفت.
    • شخص متفکر، سالک است. پویاست.

    [mks_pullquote align=”left” width=”300″ size=”24″ bg_color=”#ffffff” txt_color=”#ca85ca”]کسی که مغز خود را می‌بندد و می‌گوید این است و جز این نیست، دچار عقیده‌مندی شده. شخص متفکر، سالک است. پویاست.[/mks_pullquote]

    • متقین به نظر من با توجه به دیگر آیات قرآن کریم، اشاره به کسانی دارد که هیچ موضع‌گیری قبلی دربارۀ مسئله‌ای نداشته و در نتیجه آمادگی پذیرش همه گونه فکری را دارند.
    • ایمان نیز در اصطلاح قرآن، مبتنی بر معرفت است. ایمان یک حالت نیست. درجه و مرتبه‌ای نیست که بالاتر از آن را نشود تصور کرد. ایمان یک مصدر است، یک فعل است. …باید مومنی کرد. یعنی علی‌الدوام است. (اینجا با مداد در حاشیه نوشتم: Like Deepak Chopra’s “God is a verb.” Book: The Future of God. توضیح این‌که دیپاک چوپرا اخیرا کتابی با عنوان «آیندۀ خدا» منتشر کرده که مقداری از اوایلش را خوانده‌ام و به نظرم بسیار راه‌گشا آمد. در آنجا اشاره کرده که خداوند، یک فعل است؛ و این هم‌گونی بین صحبت‌های او و محقق داماد برایم بسیار جالب بود. دربارۀ کتاب دیپاک چوپرا بیشتر خواهم نوشت.)
    • قرآن مجید گروندگان به خویش را دو دسته می‌داند؛ دسته‌ای که قرآن برای آنان شفاست. رحمت است. اما دستۀ دوم را که قلبشان بیماری مزمن جمود دارد، در مواجهه با قرآن نه‌تنها نفع‌برنده نمی‌داند که می‌فرماید آنان دچار خسارت روزافزون نیز می‌گردند. یعنی اگر وارد نمی‌شدند برایشان بسیار بهتر بود! و لذا جنایاتی در طول تاریخ اسلام اتفاق افتاده که در تاریخ جاهلیت بی‌سابقه بوده است.
    • شمر بن ذی‌الجوشن؛ یک معتقد به تمام معناست. [شمر می‌گفت] حسین خروج کرده بود و برای بیعت مقاومت می‌کرد و موجب فتنه می‌شد. من جلو فتنه را گرفتم!
    • اگر کسی دچار جهل مقدس شده باشد، نمی‌توان وی را هدایت کرد.
    • [یک بمب‌گذار انتحاری پس از دستگیری گریه می‌کرد و می‌گفت] من به دلیل دستگیری نیست که اشک می‌ریزم، بلکه شما با خنثی ساختن این حملۀ انتحاری، مانع از پیوستن من به رسول‌الله (ص) در بهشت شدید. من فقط پنج دقیقه با ایشان فاصله داشتم.

    کتاب «فاجعۀ جهل مقدس»، نوشتۀ مصطفی محقق داماد
    کتاب «فاجعۀ جهل مقدس»، نوشتۀ مصطفی محقق داماد

    • یکی از مهم‌ترین ریشه‌های جهل مقدس را باید در شست‌وشوی مغزی افراد جست‌وجو کرد. قرآن به کسانی که دچار شست‌وشوی مغزی شده‌اند، می‌گوید: مستضعف.
    • دین به مثابۀ چاقویی دودم می‌تواند باشد. اگر انسان آن را درست بفهمد به خدا می‌رسد و اگر آن را وارونه درک کند، به اسفل سافلین پرتاب خواهد شد.
    • همت باید از پیر راهنما خواست.
    • من قبول ندارم که ایشان [امام حسین] خروج و قیام کرده باشد.

    کتاب «فاجعۀ جهل مقدس» به چاپ دوم رسیده و همان دیشب پس از خواندن گفت‌وگو، بی‌درنگ در وب جست‌وجو کردم تا این کتاب را سفارش بدهم. آدینه‌بوک آن را موجود نداشت، در فروشگاه اینترنتی شهر کتاب هم نبود. آخرسر در کتاب‌فروشی اینترنتی مژده در شهر رشت پیدایش کردم و سفارش دادم. امروز تحویل پست شده است.

  • اول صبح را چطور آغاز کنیم که تا پایان شب سرشار از انرژی باشیم؟

    اول صبح را چطور آغاز کنیم که تا پایان شب سرشار از انرژی باشیم؟

    صبح‌هنگام، پس از اینکه از خواب برخاسته و دست و رو شسته‌ام، لیوان شیر را داخل مایکروفر می‌گذارم تا داغ شود. در دو دقیقه‌ای که تا داغ شدن شیر مانده، تسبیح‌ام را برمی‌دارم و ذکر «من خودم را دوست دارم» را می‌گویم. با تمام کردن صدمین دانۀ تسبیح، بوق مایکروفر هم به نشانۀ تمام شدن کارش به صدا در می‌آید. لیوان شیر را بیرون می‌آورم، شیشۀ نسکافه را از داخل کابینت برمی‌دارم و قدری روی شیر می‌ریزم، و سپس قاشقی عسل به آن اضافه می‌کنم. آن را هم می‌زنم و سپس، تا داغی‌ِ این شیرعسل‌نسکافه به‌حدی برسد که قابل خوردن باشد، تسبیح را برمی‌دارم و ادامۀ ذکرهای مثبتم را می‌گویم. آخرین ذکر تسبیح، با یک دور گفتنِ «خدایا متشکرم» به پایان می‌رسد و حالا می‌توانم از نوشیدن معجونِ تلخ و شیرینی که داغی‌ای دلچسب دارد، لذت ببرم. پس از تمام کردن آن، دو انتخاب در برابر من روی میزِ میانۀ اتاق خودنمایی می‌کند.

    سمت چپ، آیپد است و دنیای بی‌انتهای اینترنت و ایمیل‌هایی که از دیشب منتظر خوانده شدن هستند، و سمت راست کتابی است که تازه خریده‌ام و صفحاتی از ابتدای آن را روزهای پیش خوانده‌ام. نامش پنج اقلیم حضور است؛ نوشتۀ داریوش شایگان، و بحثی است دربارۀ شاعرانگی ایرانیان با پرداختن به پنج شاعر بزرگ ایرانی: فردوسی، خیام، مولانا، سعدی و حافظ.

    دنیای اینترنت که مثل یک فست‌فود لقمه‌های سریع و سبُک به من می‌دهد، وسوسه‌ام می‌کند که آیپد را بردارم و ببینم در این دنیا چه خبر است. فرشتۀ سمت راست اما می‌گوید…

    دنیای اینترنت که مثل یک فست‌فود لقمه‌های سریع و سبُک به من می‌دهد، وسوسه‌ام می‌کند که آیپد را بردارم و ببینم در این دنیا چه خبر است. فرشتۀ سمت راست اما می‌گوید در این ابتدای بامداد که ذهنم شفاف است و تازه یک نوشیدنی دلچسب خورده‌ام، کتاب را بردارم و روحم را پالایش کنم که شاید در شلوغیِ زندگی شهری، تا شب دیگر فرصتی یا حالی برای کتاب دست گرفتن و خواندن نداشته باشم.

    روز اول وسوسۀ اینترنت، جاذبۀ ایمیل‌های خوانده‌نشده و صفحات رنگارنگ وب بر من غلبه می‌کند. به خودم که می‌آیم، بیش از نیم ساعت گذشته است و من از این ایمیل به آن ایمیل و از این لینک به آن‌یکی رفته‌ام و دنیای پر از کثرتِ اینترنت که همچون خیابانی شلوغ و پر از سروصداست، ذهنم را پر کرده اما احساس می‌کنم چیزی باارزش در این پُریِ ذهن وجود ندارد. در حالی که آمادۀ خروج از خانه می‌شوم، جلدِ نیلیِ خوش‌رنگِ پنج اقلیم حضور را با حسرت نگاه می‌کنم و افسوس می‌خوردم که افسونِ اینترنت در همین ابتدای صبح وسوسه‌ام کرد و مرا از غرق شدن در مطالبی عمیق و روح‌افزا باز داشت.

    روز بعد، باز هم می‌خواهم به وسوسۀ فرشتۀ سمت چپ گوش کنم: «حالا یک چرخی در اینترنت می‌زنم و بعد چند ورقی از کتاب را می‌خوانم…» اما فرشتۀ سمت راست نهیب می‌زند که برداشتن آیپد همان و از دست رفتنِ فرصتِ نابِ ابتدای صبح همان.

    این بار، بر وسوسۀ درونی‌ام غالب می‌شوم و کتاب را برمی‌دارم. دقایقی خواندن از دنیای شاعرانگی و چشیدن شعرهایی از شاعران بزرگ ایرانی، روحم را شاداب می‌کند و آتش جانم را شعله‌ور می‌سازد. از درون گرمیِ دلچسبی را حس می‌کنم، و حس می‌کنم به حضور روح جهان آگاه شده‌ام.

    با خوشی‌ای هر چه تمام‌تر خانه را ترک می‌کنم و در مسیر رسیدن تا دفتر کار، شنیدنِ موسیقی‌ای زیبا با نوای طرب‌انگیز تنبور هر چه بیشتر حضور روح جهان را برایم محسوس می‌کند. امروز عالی خواهد شد چون من تصمیم گرفته‌ام روزی عالی را بسازم، و از ابتدای بامداد با تصمیمی درست و اقدامی هم‌جهت، وارد این مسیر شده‌ام.

    ابتدای صبح زمان مقدسی است. زمانی است که پیش از ورود به جریانِ ناگزیرِ زندگی، می‌توان دمی را با خود خلوت کرد. می‌توان به روح جهان متصل شد.

    دوستی می‌گفت چند روزی است که در مسیر خانه تا محل کار و بالعکس، روی آیفون‌اش بازی‌های جنگی و خشن انجام می‌دهد؛ با اسلحۀ دوربین‌دار از روی بام، آدم‌ها را در خیابان هدف می‌گیرد، وسط دریا به شکار کوسه‌های خونخوار می‌رود… می‌گفت ذهنش آشفته است؛ برخلاف ماه‌های پیش که کتاب‌های صوتی انگیزشی گوش می‌کرد و آرامشِ دل و ذهن داشت. می‌گفت ما با همین کارهای کوچک، می‌توانیم روزمان ــ و زندگی‌مان ــ را عالی یا معمولی کنیم. روزی خوب بسازیم یا روزی پر از دغدغه و آشفتگی. می‌گفت تصمیم گرفته‌ام باز هم کتاب‌های صوتی الهام‌بخش و آموزشی را مخصوصاً در آغاز روز گوش کنم.

    ابتدای صبح زمان مقدسی است. بی‌دلیل نیست که در دین هم این زمان برای نیایش آفریدگار اختصاص داده شده است. زمانی است که پیش از ورود به جریانِ ناگزیرِ زندگی، می‌توان دمی را با خود خلوت کرد. می‌توان به روح جهان متصل شد.

    آدم‌های موفق برای صبحگاهشان و برای زمانی که هنوز کارشان آغاز نشده است، برنامه دارند. آنها در آن هنگام، از خلوتِ خود و از لحظه‌های نابِ بودن لذت می‌برند.

    نمی‌دانم بهترین گزینه در آغاز هر صبح برای شما چیست، اما این را می‌دانم که چک کردن ایمیل‌ها هرگز جزو آنها نخواهد بود 🙂

    ▫️علی‌اکبر قزوینی

  • ۸ آذر چه روزی بود؟ 🙂

    شادی مردم در خیابان‌ها پس از راه‌یابی ایران به جام جهانی؛ ۸ آذر ۱۳۷۶/ عکس: اینترنت
    شادی مردم در خیابان‌ها پس از راه‌یابی ایران به جام جهانی؛ ۸ آذر ۱۳۷۶/ عکس: اینترنت

    ۸ آذر ۱۳۷۶ را یادتان هست؟ کمی فکر کنید… هرچند ۱۵ سال گذشته، اما هنوز یادآوری‌اش لذت‌بخش است. یک اتفاق ورزشی بود. در یک روز شنبه. یک روز شنبۀ شاد. روزی که به جشن ملی تبدیل شد. یک روز خوب 🙂

    هشتم آذرماه ۱۳۷۶، روزی بود که بازی برگشت ایران و استرالیا در مرحلۀ مقدماتی جام جهانی ۱۹۹۸ فرانسه برگزار شد. هفتۀ پیش از آن، استرالیایی‌ها به تهران آمده و در حضور بیشتر از ۱۰۰ هزار تماشاگر در استادیوم آزادی، ۱-۱ با ایران مساوی کرده بودند (ویکی‌پدیا تعداد تماشاگران آن بازی را ۱۲۸ هزار نفر نوشته؛ من هم یکی از تماشاگران آن بازی بودم. اولین و آخرین باری بود که رفتم استادیوم آزادی. با چند تا از بچه‌ها ــ فکر کنم ۸-۹ نفری بودیم ــ کلاس بتن را دودر کردیم و سوار پیکان یکی از بچه‌ها، آن همه آدم راه افتادیم و رفتیم استادیوم! آن موقع سال دوم دانشگاه بودم؛ دانشکدۀ فنی دانشگاه تهران، رشتۀ عمران). در آن بازی، تشویق جانانۀ تماشاگران حسابی استرالیایی‌ها را تحت تاثیر قرار داده و به اضطراب انداخته بود. بارها برای پرتاب اوت، بازیکنان تیم استرالیا دچار اشتباه شدند. غریو صدای ۱۲۸ هزار تماشاگر واقعا شگفت‌انگیز و رعب‌آور بود. (آن‌قدر داد زده بودم که آن‌ شب اصلا صدایم درنمی‌آمد!)

    و اما همۀ امید ایران برای راهیابی به جام جهانی، و حضور در این رویداد ورزشی ارزشمند (که اگر اتفاق می‌افتاد، دومین حضور ایران در جام جهانی فوتبال و نخستین حضور پس از پیروزی انقلاب بود)، این بود که یا استرالیا را در خاک خودش ببرد و یا با نتیجه‌ای بالاتر از ۱-۱، با تیم این کشور مساوی کند.

    لحظه‌ها سرنوشت‌ساز و نفس‌گیر بود. ظهر یک روز شنبه بود. خیابان‌های ایران تقریبا خالی خالی بود. همه، پای تلویزیون‌ها یا رادیو نشسته بودند و بازی را لحظه به لحظه دنبال می‌کردند. همه در دلشان یک چیز می‌خواستند: ایران برود جام جهانی. بین آن تیم و این مردم، فاصله‌ای نبود. دل‌ها همه یکی شده بود.

    ایران اما ۲-هیچ عقب افتاده بود و حالا در نیمۀ دوم، تصورش هم سخت می‌نمود که بچه‌های ایران، نتیجه را به‌نفع خود برگردانند. اما اتفاقاتی دیگر در راه بود. تماشاگری استرالیایی نرده‌های محافظ را رد کرد و وارد زمین شد و حرکتی توهین‌آمیز در کنار دروازۀ ایران انجام داد. اما همان باعث شد تا روحیۀ تیم ایران بالاتر برود. احمدرضا عابدزاده، دروازه‌بان نامدار کشورمان، بسیار خونسرد با این قضیه برخورد کرد و چند حرکت نمایشی انجام داد که نشان می‌داد از لحاظ روحی کاملا آماده است. او توپ‌های بسیاری را در این بازی گرفته بود و بسیار خوب از دورازۀ ایران محافظت کرده بود. بازی ادامه پیدا کرد و ناگاه بود که کریم باقری در دقیقۀ ۷۱ گلی روحیه‌بخش را به ثمر رساند. حالا همه باورشان شده بود که می‌شود ورقِ این بازی را هم برگرداند.

    و فقط ۴ دقیقۀ دیگر لازم بود تا خداداد عزیزی، غزال تیزپای ایران، با پاسی هنرمندانه از علی دایی، گل پیروزی را بر قلب دروازۀ استرالیایی‌ها بکوبد. دروازه‌بان استرالیا بعد از خوردن گل، لحظاتی مات و مبهوت فقط نشسته بود.

    داور بازی کلی وقت اضافه گرفت. چقدر در آن دقایق طولانی حرص خوردیم. و بالاخره، سوت پایان به صدا درآمد… و ایران به جام جهانی ۱۹۹۸ فرانسه راه یافت. و از آن لحظه بود که روز شنبه ۸ آذر ۱۳۷۶، همۀ خیابان‌های همۀ شهرهای ایران و همه جای ایران از شادیِ غیرمنتظره‌ای منفجر شد و جشنی ملی به راه افتاد که خیلی‌ها می‌گفتند نظیرش را فقط در زمان آزادی خرمشهر دیده بودند. یادش بخیر 🙂

    این داستان رفتن ایران به جام جهانی، ماجرایی با من و حافظ (همان خواجۀ شیراز!) دارد که در پستی دیگر خواهم نوشت. روز بازی برگشت، باز هم کلاس‌های دانشگاه را دودر کردم و رفتم خانه. بعضی بچه‌ها ماندند که کلاس مکانیک خاک بعدازظهر را بروند (خرخون‌ها!). بازی موقع ظهر به‌وقت تهران بود. من مقدار زیادی از آن را سر ناهار دیدم. زرشک پلو با مرغ داشتیم. آن‌قدر سر گل‌ها بالا و پایین پریده‌ بودم که بعد از بازی، دل‌درد گرفتم و خیلی نتوانستم بروم بیرون 🙁

    » شما آن روز کجا بودید و چگونه بازی را دیدید؟ بعدش چه کار کردید؟ خاطره‌های خود را لطفاُ پایین مطلب بنویسید.

    لینک:

  • کار خوب، معجزه می‌شه! (عکس‌هایی از سفر به کرمان، ماهان و کویر شهداد)

    شاید توضیح جملهٔ بالا را روزی دیگر در یادداشتی دیگر نوشتم؛ الان اما می‌خواهم چند عکس از سفر به کرمان و ماهان و کلوت‌های شهداد بگذارم که با تور دوربین‌دات‌نت رفتم، از چهارشنبه بعدازظهر تا امروز صبح. سفری به‌یادماندنی که با جملهٔ بالا ارتباطی تنگاتنگ دارد!

    یک لاک‌پشت خندان در بازار کرمان
    …بازار کرمان
    …بازار کرمان
    …بازار کرمان
    …بازار کرمان
    …بازار کرمان
    در بازار کرمان چیزی که خیلی زیاد است، مانکن است!
    …بازار کرمان
    …بازار کرمان
    دیوارنگاره‌هایی در حمام گنجعلی‌خان
    پرنده‌ای در مجموعهٔ گنجعلی‌خان
    …مجموعهٔ گنجعلی‌خان
    باز هم بازار کرمان 🙂
    …بازار کرمان
    …بازار کرمان
    …بازار کرمان
    …بازار کرمان
    این دخترِ جوجه به دست، چه سوژه‌ای شده بود!
    …کرمان
    مقبرهٔ شاه نعمت‌الله ولی در ماهان
    اسکناس 5 دلاری در مقبره شاه نعمت‌الله ولی
    …مقبرهٔ شاه نعمت‌الله ولی
    روزنامهٔ کرمان امروز در یک سوپرمارکت در ماهان
    سروِ هزارساله در روستای سیرچ (Sirch)، زادگاه هوشنگ مرادی کرمانی
    کمپ کویری، و کپر برای اسکان
    کلوت‌ها
    …کلوت‌ها
    …کلوت‌ها
    …کلوت‌ها
  • دلش یک دنیا کاغذ کاهی می‌خواهد (گفت‌وگو با علی دهباشی، مدیر و سردبیر بخارا)

    با علی دهباشی، کتاب‌ها و مجله‌هایش، گربه‌هایش و جغدهایش…

    نمی‌شود حوالی میدان فردوسی باشی و هوای دیداری دیگر از دفتر بخارا و علی دهباشی به سرت نزند. چند هفته پیش بود که بعد از چندی به دیدار علی دهباشی رفتم. مثل همیشه با روی باز پذیرا بود و در میانه پاسخ دادن به تلفن و بازی با گربه‌هایش، کارهای شماره آینده بخارا و سیمیا را رتق و فتق می‌کرد. این بار، دوربین همراهم بود و چند عکسی هم از دفتر بخارا و خود دهباشی گرفتم. 

    به بهانه این مطلب، گفت‌وگویی را هم که دو سال پیش با دهباشی انجام داده بودم، در اینجا می‌گذارم. آن گفت‌وگو را برای شرق انجام داده بودم که عمر شرق به سر آمد. قرار شد در روزگار کار شود که دولت آن هم بس مستعجل بود. کارگزارانی‌ها (در دوره پیش) گفتند که چاپش می‌کنیم و نکردند. تا سرانجام بچه‌های آینده نو در ۱۴ فروردین سال گذشته آن را منتشر کردند. متن کامل گفت‌وگو را در ادامه می‌توانید بخوانید.

    گردآوری مجموعه نامه‌های جلال آل احمد و کمال‌الملک، تصحیح سفرنامه فرنگ حاج سیاح، تصحیح خردنامه اعتمادالسلطنه، تالیف جشن‌نامه «به نرمی باران»، ویژه فریدون مشیری، جشن‌نامه «کارنامه زرین» ویژه عبدالحسین زرین‌کوب، جشن‌نامه «زنی با دامنی شعر» ویژه سیمین بهبهانی و سردبیری چندین مجله ادبی، همه و همه حاصل کار مردی است که در انتهای بن‌بستی در حوالی میدان همیشه دودگرفتهٔ فردوسی، در میان مجسمه‌های جغدهایش و انبوهی از کتاب و کاغذ به‌گرمی از من پذیرایی می‌کند. صبح یک روز سرد دی‌ماه ۱۳۸۵ است و هوا ابری. دهباشی چند نفس از کپسول اکسیژنش را به درون سینه می‌برد و از ده‌ها مجسمهٔ جغدی که داشته سخن می‌گوید. مجسمه‌های فعلی را دوستانش به او داده‌اند تا کمتر دلتنگ قبلی‌ها باشد. می‌پرسم: «تا حالا جغد زنده نگه داشته‌اید؟» مکث می‌کند، آهی می‌کشد و می‌گوید: «هرگز دلم نیامده که این کار را بکنم.» حرفش را این‌طور تکمیل می‌کند: «خیلی برایم دشوار است.» در کلماتش حسی موج می‌زند که شک نمی‌کنی کاملاً حال جغدهای اسیر را می‌فهمد… اینجا دفتر بخارا است با یادگارهایی از افغانستان و تاجیکستان. تصاویر شاعران افعانستانی و تاجیک بر در و دیوار است. هزارتویی عجیبْ شلوغ، پُرِ کتاب و مجله و عکس آدم‌هایِ ادبیِ معروف. همین شلوغی، بهانهٔ پرسیدن اولین سؤال می‌شود و گفت‌وگوی ما شکل می‌گیرد…

    در این شلوغی چیزی گم نمی‌شود؟!

    (با خنده) نه، اما شاید فقط خودم از آن سر در می‌آورم. چون در واقع کار چندین نفر روی میز انجام می‌شود و بنابراین در این بی‌نظمی یک نظم درونی وجود دارد که حتی اگر چشم‌هایم را هم ببندم می‌توانم تشخیص بدهم هر چیزی کجا است.

    هیچ وقت تلاش نکرده‌اید یک نظم ظاهری به اینجا بدهید؟

    ایجاد این نظم مستلزم داشتن حداقل ۵-۶ نفر کادر ورزیده است و فعلاً امکان مالی برای این‌که این تعداد افراد وارد را در اختیار داشته باشم، وجود ندارد. این هم سیستم خاصی است که به قول آقای محمد قائد، برای ادارهٔ مجله «ابداع» کرده‌ام. به هر حال دشوار است، ولی فعلاً چاره‌ای نیست. چه می‌شود کرد؟

    حجم کارهایتان هم به تبعِ آن باید زیاد باشد.

    جز اینجا، من دو جای دیگر کار می‌کنم تا چرخ زندگی و مجله را بچرخانم. کم می‌خوابم و این کم‌خوابی‌ عادت سالیان است. نزدیک ۳۰ سال است که ۵ صبح کارم را شروع می‌کنم و تا دیروقت شب ادامه می‌دهم؛ حتی با این‌که ناخوشی (آسم) ــ که فصل‌های سرد سال شدیدتر هم می‌شود ــ گاهی اوقات واقعاً می‌رود که مرا از پا درآورد. به هر حال این عادتی است که به تدریج شکل گرفته و سوخت‌وساز بدنم هم با آن تنظیم شده است. جریان پاوولف یادتان هست …

    دفتر مجلهٔ بخارا

    اما این همه انرژی را از کجا می‌آورید؟

    [mks_pullquote align=”left” width=”300″ size=”24″ bg_color=”#ffffff” txt_color=”#ca85ca”]وقت تنگ است، عمر ما کوتاه. همیشه این مسئله برای من به صورت یک هشدار بوده که فرصتِ خیلی کمی داریم و کارِ نکرده زیاد. بنابراین همیشه در این فکر بوده‌ام که باید هر چه زودتر کارهایی کرد…[/mks_pullquote]

    وقت تنگ است، عمر ما کوتاه. همیشه این مسئله برای من به صورت یک هشدار بوده که فرصتِ خیلی کمی داریم و کارِ نکرده زیاد. بنابراین همیشه در این فکر بوده‌ام که باید هر چه زودتر کارهایی کرد. ما در جایی زندگی می‌کنیم که هیچگاه امید به فردا و فرداها متصور نبوده ولی باید در عین حال که برای فرداها کار می‌کردیم. در این تناقض یا پارادوکس زندگی کرده و پیش می‌رویم.

    این احساس را من هم دارم، خیلی‌های دیگر هم دارند. اما باعث نشده این همه وقت و انرژی روی کارهای نکرده‌مان بگذاریم. این احساس فقط می‌تواند یک انگیزه باشد، اما حتماً محرک قوی‌تری هم در کار هست.

    در واقع، من همواره خواسته‌ام با این کار کردن به زندگی‌ام یک جورهایی معنا بدهم. هر کدامِ ما به شکلی به زندگی‌مان معنا می‌دهیم. من هم برای گریزِ از خیلی چیزهای دیگر، که ممکن است وضعیت روحی‌-روانی خاصی را برایم پیش بیاورد… (مکث می‌کند) شاید برای گریز از آنها است که این حجمِ کار را به دوش می‌کشم، طوری که از شدت کار می‌افتم نه از شدت افسردگی. دوستان محبت دارند و اسم‌گذاری می‌کنند و با حسن ظن هم این کار را می‌کنند.

    [mks_pullquote align=”left” width=”300″ size=”24″ bg_color=”#ffffff” txt_color=”#ca85ca”]من همواره خواسته‌ام با این کار کردن به زندگی‌ام یک جورهایی معنا بدهم. هر کدامِ ما به شکلی به زندگی‌مان معنا می‌دهیم…[/mks_pullquote]

    اجازه بدهید برویم به سال‌های دورتر، زمانی که علی دهباشی به روزنامه‌نگاری علاقه‌مند شد. از همان اولِ اول برایمان تعریف کنید.

    خُب، از نوجوانی مجله‌خوان بودم. پیک دانش‌آموز را می‌خواندم. بعداً رفتم سراغ کیهان بچه‌ها، دختران و پسران و… خلاصه همین‌طور با این مجلات بزرگ شدم. در سال‌های بعد، خوانندهٔ جدّی رودکی، سخن و بعدتر یغما، و بعد نگین و… شدم. یادم هست که صبح خیلی زود می‌رفتم جلوی دکه ببینم رودکی آمده، یغما آمده… و خلاصه از شدت علاقهٔ به این نوع کار، افتادم آن سوی ماجرا. و خُب، در دبیرستان هم روزنامه دیواری درست می‌کردیم. روزنامه‌های دیواریِ من گاهی ماه‌ها به دیوار می‌ماند، بس که خواننده داشت. علتش این بود که از مطالعهٔ بیش از حد این نشریات، یاد گرفته بودم چطور می‌شود مطالب متنوعی را برای خواننده تنظیم و ایجاد جذابیت کرد.

    همه مطالب آن روزنامه‌ دیواری‌ها را خودتان می‌نوشتید؟

    بیشترش را خودم می‌نوشتم و بقیه را هم از جاهای دیگر انتخاب می‌کردم. بنابراین از همان اول به این اصل که در مطالب یک مجله «تنوع» باید وجود داشته باشد، اعتقاد داشتم.

    دفتر مجلهٔ بخارا

    داشتید از نحوهٔ ورودتان به عالم روزنامه‌نگاری می‌گفتید.

    این گذشت، تا سال‌های بعد که به عنوان مصحّح (غلط‌گیر) در خیلی از نشریات کار می‌کردم. در جریان انقلاب، هفته‌نامه جنبش را که علی‌اصغر حاج‌سیدجوادی و اسلام کاظمیه منتشر می‌کردند، دورهٔ مخفی‌اش را با آنها کار کردم. بعد مجلهٔ آرش بود، بعد چراغ، بعد آدینه، بعد دنیای سخن و بعد کلک که با آنها همکاری می‌کردم، و بعد از آن چند دوره سردبیری مجله‌های مختلف را به عهده داشتم. اول طاووس بود و بعد کلک که ۹۴ شماره با سردبیری من منتشر شد. هفت سال طول کشید. بعد چند نشریهٔ دیگر که آخرینش سمرقند بود که ۱۰ شمارهٔ آن را سردبیری کردم. بخارا هم مجله‌ای است که از شهریور ۱۳۷۷ مدیر و سردبیرش هستم. ۵۶ شماره‌اش درآمده که این هم ۹ سال طول کشید. یک دوره کوتاه هم معاون سردبیر روزنامهٔ اطلاعات بودم و از این کارهای این شکلی هم زیاد پیش آمده که الان حضور ذهن ندارم. به هر حال نزدیک ۳۰ سال است که به‌طور مستمر مشغول به این کارم.

    اولین مطلبی را که از شما چاپ شد خاطرتان هست؟

    (فکر می‌کند) اگر اشتباه نکنم در مجلهٔ شکار و طبیعت بود در اهمیت درخت…

    [mks_pullquote align=”left” width=”300″ size=”24″ bg_color=”#ffffff” txt_color=”#ca85ca”]یک روز با مادرم رفتیم دفتر مجله. آنها باور نمی‌کردند که من نویسنده‌اش باشم. شناسنامه نشان دادیم. و بعد به من بابت آن مقاله جایزه دادند…[/mks_pullquote]

    چه سالی؟

    کلاس چهارم دبستان بودم. راجع به درخت چیزهایی می‌خواندم و اینها را جمع‌آوری کردم به صورت یک مقاله، که با این شعر سیاوش کسرایی که دایی‌ام می‌خواند شروع می‌شد: «تو قامت بلند تمنایی ای درخت…» یک روز با مادرم رفتیم دفتر مجله. آنها باور نمی‌کردند که من نویسنده‌اش باشم. شناسنامه نشان دادیم. و بعد به من بابت آن مقاله جایزه دادند. به هر حال این‌طور شروع شد و ادامه پیدا کرد با مقالات بعدی که در روزنامهٔ خاک و خون ادامه یافت.

    چاپ آن مقاله حتماً انگیزه‌ای قوی بود برای ادامه کار.

    بله، خیلی. به‌خصوص مادرم خیلی تحت تأثیر قرار گرفت. شاید باور نمی‌کرد. هرگز نگفت ولی بعد از اینکه از دفتر مجله بیرون آمدیم رفتارش با من عوض شد.

    دفتر مجلهٔ بخارا

    فکر می‌کنید اگر آن مقاله چاپ نمی‌شد، با توجه به روحیاتتان در آن زمان، آیا باز هم انگیزه ‌داشتید برای مقاله نوشتن و فرستادن برای مجلات؟

    (مطمئن و بی‌درنگ) بله! نوشتن برای من همیشه جالب بوده است. از همان روزها شروع کردم به‌نوعی خیلی ابتدایی «یادداشت روزانه» نوشتن. نمی‌دانستم که دارم یادداشت روزانه می‌نویسم، بعدها فهمیدم که به این نوشته‌ها می‌گویند یادداشت روزانه و از این قبیل …

    [mks_pullquote align=”left” width=”300″ size=”24″ bg_color=”#ffffff” txt_color=”#ca85ca”]نوشتن برای من همیشه جالب بوده است. از همان روزها شروع کردم به‌نوعی خیلی ابتدایی «یادداشت روزانه» نوشتن. نمی‌دانستم که دارم یادداشت روزانه می‌نویسم…[/mks_pullquote]

    شما آموزش آکادمیک روزنامه‌نگاری هم دیده‌اید یا بیشترش تجربی بوده؟

    تجربی بود، و بعد یک دوره (حوالی سال‌های پایانی دههٔ پنجاه) با آدم‌های برجسته‌ای کار کردم، و این کار کردن بسیار اثر داشت روی من و بعد یک دوره هم خیلی جدی خب درس این کار را خواندم.

    بیاییم سراغ بخارا. چه شد که این اسم را برای مجله انتخاب کردید؟

    (با شوری خاص می‌‌گوید) بخارا شهری بود که من را عمیقاً تحت تأثیر قرار داد. من شهرهای زیادی، شهرهای مهمی را در دنیا دیده‌ام، اما هیچ کدام مثل بخارا من را تکان نداد. در بخارا هنوز آن شهر کُهنه وجود دارد. شهری که وقتی من در کوچه‌هایش راه می‌رفتم، فکر می‌کردم که رودکی، بیهقی، حافظ و بسیاری از بزرگان فرهنگ ایران در همین کوچه‌ها راه رفته‌اند… شهری بود که من صدای تاریخ ایران، صدای ادبیات و فرهنگ سرزمینم را در آن شنیدم. شهری بود که فکر می‌کردم آن بخش گمشدهٔ تاریخ بیهقی را می‌شود در آنجا و در خانه‌هایش پیدا کرد… وقتی که صحبت از نام‌گذاری [برای مجله] شد، اول اسم «رواق» را در نظر گرفتم که چون مجله‌ای به این نام قبلاً وجود داشت، بخارا را دوست دیرینم شفق سعد پیشنهاد کرد، انگار از درون من خبر داشت. حتماً بروید بخارا را ببینید، آن‌وقت شاید بیشتر متوجه نام‌گذاری من شوید.

    [mks_pullquote align=”left” width=”300″ size=”24″ bg_color=”#ffffff” txt_color=”#ca85ca”]بخارا شهری بود که من را عمیقاً تحت تأثیر قرار داد. من شهرهای زیادی، شهرهای مهمی را در دنیا دیده‌ام، اما هیچ کدام مثل بخارا من را تکان نداد…[/mks_pullquote]

    بعضی از عکس‌هایی که از شهر بخارا در پشت جلد بخارا چاپ می‌کنید، کار خودتان است. همین‌طور تعداد زیادی از عکس‌های شخصیت‌های ادبی و فرهنگی در داخل مجله. آیا عکاسی را هم جدی دنبال کرده‌اید؟

    از همان سال‌های قدیم، علاقه داشتم به بریدن عکس‌ها از روزنامه‌ها و مجلات و چسباندن آنها در دفتری که به همین منظور تهیه کرده بودم. توجه به عکس نویسنده‌ها هم برایم جالب بود. این علاقه بعدها گسترش پیدا کرد و شروع کردم به عکاسی. اولین دوربین عکاسی هدیه بهرام صادقی بود که ماجرایش مفصل است. بعد از اینکه صاحب دوربین شدم شروع کردم. (با خنده) البته پا در کفش عکاس‌ها کرده‌ام، ولی به علت تجربهٔ سالیان، به تدریج یک چیزهایی را در این زمینه آموخته‌ام. و در حال حاضر عضو انجمن عکاسان کانادا، همچنین عضو انجمن صنفی عکاسان مطبوعات هستم. یعنی کارهایم را دیدند و خیلی تشویقم کردند.

    علی‌اکبر قزوینی و علی دهباشی
    علی‌اکبر قزوینی (راست) و علی دهباشی در کافی‌شاپ تیم هورتونز، تورنتو،‌ کانادا، جولای ۲۰۱۷

    می‌شود گفت به هر کاری که یک جورهایی به نشریه و روزنامه و کتاب ربط دارد، علاقه‌مندید و دوست دارید در حد یک ناخنک هم شده، تجربه‌شان کنید.

    بله، مثلاً صفحه‌آرایی مجله یکی از آنها است. گزارش نوشتن، نوار پیاده کردن، غلط‌گیری، چاپخانه و صحافی رفتن و… خلاصه تمام مراحل گوناگون چاپ یک مجله از تهیه مطلب تا انتهای کار را مجبور بوده‌ام که انجام بدهم و هنوز علیرغم دشواری‌هایش باید ادامه دهم. سخت است ولی چه می‌شود کرد.

    فقط اجبار که نبوده. حتماً دوست هم داشته‌اید!

    یک سری کارها را بله، اما مثلاً رفتن به چاپخانه الان برای من خیلی دشوار است. گرد کاغذ و بوی مرکب من را اذیت می‌کند. ولی مجبورم بروم چون این مجله ناظر چاپ ندارد. شاید تنها مجله‌ای باشد که ناظر چاپ ندارد و به علت شرایط اقتصادی که در مجله هست، مجبورم خودم این کار را انجام بدهم.

    [mks_pullquote align=”left” width=”300″ size=”24″ bg_color=”#ffffff” txt_color=”#ca85ca”]نقد یک‌سویه هیچ‌گاه چاپ نکرده‌ام. هیچ‌گاه گرایش‌های تعصب‌آمیز را وارد مجله نکرده‌ام و تا جایی که شده، از آن پرهیز کرده‌ام. این هم به‌خودی خود محبوبیتی را برای مجله ایجاد کرده است…[/mks_pullquote]

    در مجله‌هایی که شما در طول این سال‌ها سمتی داشته‌اید، همیشه اسم آدم‌هایی روی جلد و پای مقالات بوده که هر کدام از آنها یکی از ستو‌ن‌های فرهنگ و ادب این مملکت هستند. چطور این همه مدت توانسته‌اید اعتماد آنها را حفظ کنید که هر جا رفته‌اید این نام‌ها را هم با خودتان برده‌اید؟

    اولاً اگر این مجلات (مثل طاووس، آرش، کلک، سمرقند، بخارا و…) اعتباری داشته و دارند ــ فروتنی نیست ــ به واسطهٔ نویسندگانشان بوده است. من هیچ وقت دچار توهم نمی‌شوم. چند وقت پیش هم در سخنرانی مراسم سالگرد یکی از نشریات گفتم که ما در ایران هنوز کار سردبیری نمی‌کنیم. در واقع، این «اعتباری» است که من از «اعتماد» این نویسندگان دارم. اما چگونه شده که این بزرگانِ عرصه‌های مختلف گاهی به تنها نشریه‌ای که مطلب می‌دهند همین بخارا است، علتش را در دو چیز می‌دانم. یکی این‌که شأن آنها و منزلت علمی و فرهنگی‌شان را حفظ کرده‌ام؛ مطلب آنها را هرگز کنار یک مطلب ضعیف نگذاشته‌ام. دوم این‌که بخارا شاید تنها نشریه‌ای باشد که آن را از کتابخانهٔ خوزه مارتی در هاوانا (کوبا) گرفته تا نزویل (استرالیا)، از بلندی‌های پامیر در بدخشان، تا قلب چین، جمهوری‌های شوروی سابق و… می‌فرستم. بخارا را به هر جای جهان که مخاطب داشته باشد می‌فرستم. یک بار دکتر محمدجعفر محجوب گفت: «من مقاله‌ای که به تو می‌دهم و در تهران چاپ می‌شود، حداقل ۲۰ نفر در آمریکا به من زنگ می‌زنند و راجع به آن صحبت می‌کنند. اما یک مقاله می‌دهم به نشریهٔ فارسی‌زبانی که در آمریکا چاپ می‌شود، یک نفر هم زنگ نمی‌زند!» برای کسانی که در عرصهٔ فرهنگ ایران، زیر آسمانِ جهان، باید این مقالات را بخوانند، مجله را هر طور شده ــ پست زمینی، هوایی، با مسافر،… ــ به دستشان می‌رسانم. بازتاب این کار، ایجاد یک نوع ارتباط فرهنگی است. جز این، نقد به معنای رایجِ فعلی را هیچ وقت در بخارا چاپ نمی کنیم. باور من این است که یک مجله، کتاب یا مقاله، یا آن‌قدر بد است که باید به‌کل رهایش کرد، یا حتماً محاسن و معایبش در کنار هم گفته شود. نقد یک‌سویه هیچ‌گاه چاپ نکرده‌ام. هیچ‌گاه گرایش‌های تعصب‌آمیز را وارد مجله نکرده‌ام و تا جایی که شده، از آن پرهیز کرده‌ام. این هم به‌خودی خود محبوبیتی را برای مجله ایجاد کرده است.

    دفتر مجلهٔ بخارا

    بخارا، شاید به خاطر ظاهرش، به خاطر حجمش، به خاطر قیمتش و به خاطر نام‌های بزرگی که برای آن می‌نویسند، طوری جا افتاده که مجله‌ای است برای اُدبای روشن‌فکر و کسانی که در حدو اندازه‌های نویسندگان آن هستند. و این شاید مخاطبان معمولی‌تر را برای خرید آن دچار تردید کند. راجع به این موضوع چه نظری دارید؟

    من نمی‌دانم این تصور از کجا پیدا شده. ما مدرن‌ترین مباحث ادبی جهان را در بخارا و مجلات پیش از آن مطرح کرده‌ایم. ما اولین ویژه‌نامهٔ رُمان نو را در کلک منتشر کردیم. در بخارا هم شما می‌بینید که ویژه‌نامه‌هایی برای سلین، گونتر گراس، هانتکه، وولف، اکو و… درآورده‌ایم که هیچ نشریه آوانگارد (که شهرت آوانگارد بودن دارد) این کارها را نکرده است. منتها نوع پرداختن ما به این مباحث خیلی جدی است و عمیق؛ بنابراین احتیاج دارد که خوانندگان یک مقدار تلاش بیشتری [برای خواندن و فهم مطالب] بکنند.

    [mks_pullquote align=”left” width=”300″ size=”24″ bg_color=”#ffffff” txt_color=”#ca85ca”]نوع پرداختن ما به این مباحث خیلی جدی است و عمیق؛ بنابراین احتیاج دارد که خوانندگان یک مقدار تلاش بیشتری [برای خواندن و فهم مطالب] بکنند…[/mks_pullquote]

    این قضیه چقدر ربط دارد به آسان‌گیری ذائقهٔ مخاطبان امروز؟ مخاطبی که همه چیز را مثل Fast Food سریع و راحت‌الحلقوم می‌خواهد، آن هم در دنیای مملو از اطلاعات امروز و این همه نشریه‌ای که آسان‌گیری را ترویج می‌کنند. (رسانه‌های صوتی و تصویری هم که جای خود را دارند!)

    متأسفانه [mks_highlight color=”#f7f09a”]این «تنبلی ذهن» امر رایجی شده و به‌خصوص بر جوانان ما حاکم شده است. حاضر نیستند مطالب عمیق و جدی را دنبال کنند. و این وظیفه مطبوعات است که کمک کنند تا این روند عوض شود.[/mks_highlight] برای همین ما در شماره‌های ویژه‌نامه‌هایمان در بخارا، سعی کردیم در سطح بالاتری بحث کنیم و سطح مطالب را هم هر شماره سنگین‌تر می‌کنیم. این شاید باعث شود بسیاری از مخاطبانمان را از دست بدهیم، ولی در عوض کارهای ماندگارتری انجام می‌دهیم. خواننده‌ها هم باید عادت کنند به مطالبِ سخت‌تر را خواندن.

    دفتر مجلهٔ بخارا

    جز محتوا، از ظاهر مجله هم راضی هستید؟

    با توجه به امکانات، بله. ولی خیلی فکرهای زیادی دارم. الان که با شما صحبت می‌کنم طرح سه فصل‌نامه بسیار جدی در دستم است که به‌زودی خبرش را خواهم داد.

    من یک میز نور در این سالن می‌بینم. شما هنوز صفحه‌ها را دستی می‌بندید؟

    بله. مطالب با زرنگار تایپ می‌شوند و بعد از پرینت و غلط‌گیری نهایی، عکس‌ها و شماره صفحه‌ها را می‌چسبانیم. این کار هم بسیار سخت و زمان‌بر است، به‌ویژه برای ما که حجم صفحاتمان بسیار زیاد است ولی نمی‌دانید که چه لذتی دارد.

    با این حجمِ بالای صفحاتِ هر شماره، مطلب کم نمی‌آورید؟

    (به یکی از قفسه‌ها اشاره می‌کند) آن کلاسورهایی که در نایلون می‌بینید، ۵ هزار صفحه مطلب آمادهٔ چاپ است. یعنی اگر کسی پیدا شود و به ما امکانات بدهد، می‌توانیم هر هفته یک بخارای ۴۰۰ صفحه‌ای منتشر کنیم. بخارا تنها نشریه‌ای است در ایران که چنین بانک مطلبی را دارد، همه‌اش هم مطالبِ درجه یک از نویسندگان تراز اول.

    بخارا چقدر تیراژ دارد؟

    تیراژ بخارا ۵ هزار نسخه است و این همان خوانندهٔ جدی کتاب است که از ۳۰ سال پیش تا حالا هیچ تغییری عمده‌ای نکرده! آخرین تیراژ مجلهٔ سخن هم ۵ هزار نسخه بود. اگر فرض کنیم هزار تا از این تعداد را دو نفر می‌خوانند می‌شود گفت هفت، هشت هزار نفر خواننده داریم.

    مشترک ثابت و افتخاری چقدر دارید؟

    (می‌خندد) افتخاری که زیاد داریم، ثابت هم متغیر است.

    در بعضی از شماره‌های بخارا می‌بینم که اطلاعیه زده‌اید و از مشترکان خواسته‌اید حق اشتراک‌هایشان را بپردازند. این‌قدر بدقولند؟!

    هیچ وقت در این سرزمین اشتراک مجلات جدی گرفته نشده است… علتش هم این است که هیچ وقت نشریات در ایران پایدار نبوده‌اند. بنابراین مفهوم اشتراک و آبونمان به آن صورت که در غرب مطرح است، در ایران مطلقاً مطرح نیست. عدم پایداری و عدم تداوم انتشار باعث شده که هیچ کس این قضیه را جدی نگیرد.

    دفتر مجلهٔ بخارا

    آقای دهباشی! برای بخارای بعد از خودتان فکری کرده‌اید؟

    امیدوارم شهاب (پسرم) بتواند این راه را با روحیهٔ جوان‌تر و با ذائقهٔ معاصرتر ادامه بدهد.

    تا حالا فکر کرده‌اید که اگر روزنامه‌نگار نبودید، چه‌کاره می‌شدید؟

    بی‌تردید در صحافی کار می‌کردم. صحافی بلدم و عشق می‌ورزم به این کار. بهترین لحظاتم، لحظاتی است که می‌روم صحافی و تکْ‌جلد‌سازی کار می‌کنم. هفته‌ای یکی دو ساعت از وقتم را می‌گذارم روی این کار. روزنامه‌نگار اگر نبودم، یا صحاف می‌شدم یا … بله. فقط صحاف می‌شدم. از کتاب و نشریه محال است بتوانم دل بکنم و دور باشم.

    [mks_pullquote align=”left” width=”300″ size=”24″ bg_color=”#ffffff” txt_color=”#ca85ca”][اگر روزنامه‌نگار نبودم] بی‌تردید در صحافی کار می‌کردم. صحافی بلدم و عشق می‌ورزم به این کار. بهترین لحظاتم، لحظاتی است که می‌روم صحافی و تکْ‌جلد‌سازی کار می‌کنم…[/mks_pullquote]

    می‌خواهم یک خاطرهٔ بد برایم تعریف کنید و بعد بهترین خاطره‌تان را از دوران کاری‌تان.

    (مکث می‌کند) خاطرهٔ بدم مربوط می‌شود به شماره ۹۵ کلک. داشتم کارهایش را انجام می‌دادم که خبر رسید مدیرمسئول مرا از سردبیری خلع کرده است. بهترین خاطره‌ام هم باز برمی‌گردد به کلک. به شمارهٔ اول آن که ۱۵ اسفند ۱۳۶۸ منتشر کردم، با تنها اندوختهٔ خودم، در ۱۶۰ صفحه و خودم بردم در کتابفروشی‌ها توزیع کردم. اولین بار بود که همهٔ کارهای یک مجله را خودم و با سلیقهٔ خودم انجام می‌دادم و لذتی سرشار داشت انتشار آن شماره.

    شما روزنامه‌نگار موفقی هستید و حتماً این موفقیت رازی دارد. رازتان را به ما هم می‌گویید؟

    صمیمانه بگویم، اصلاً فکر نمی‌کنم که آدم موفقی هستم. به هر حال، لطف دوستان، ندیده گرفتن معایب من و اندکی همت و پشتکار، شاید باعث شده که این‌طور به نظر برسد. اما اصلاً موفقیت این نیست. من راه خیلی طولانی‌ای در پیش دارم تا بتوانم بگویم موفق بوده‌ام. در مقابلِ آدم‌های بزرگی که شرح حالشان را خوانده‌ام و آنها را می‌ستایم، من کسی نیستم و فاصله‌ام با آنها بسیار زیاد است. تصور می‌کنم روزی‌که بتوانم به آنچه نکرده‌ام تحقق ببخشم، شاید احساس موفقیت به‌دست آید. ولی بدون فروتنی بگویم که هنوز تصور می‌کنم راه درازی در پیش است تا احساس موفقیت به‌دست آید.

    برای روزنامه‌نگارهای نسل جدید چه توصیه‌ای دارید؟

    (بی‌درنگ و محکم می‌گوید) سخت بگیرند! خیلی همه چیز را سهل و ساده گرفته‌اند. ما دچار یک نوع کاهش در همه سطوح شده‌ایم.

    بیشتر توضیح می‌دهید؟

    من فکر می‌کنم [روزنامه‌نگارهای جوان ما] کم می‌خوانند و کم می‌نویسند. هر چیزی را هم که می‌نویسند، چاپ می‌کنند. تا آنجا که می‌توانند باید بخوانند و برای این کار وقت بگذارند. مسئلهٔ دیگر، فارسی‌نویسیِ این نسل است که بسیار نگران‌کننده به نظر می‌رسد. فارسی‌ای که آنها می‌نویسند دیگر قابل خواندن نیست. یک فارسی‌نویسیِ من‌درآوردی است که به‌کل با آنچه که به عنوان نثر فارسی شناخته شده، بیگانه است.

    [mks_pullquote align=”left” width=”300″ size=”24″ bg_color=”#ffffff” txt_color=”#ca85ca”]فارسی‌نویسیِ این نسل بسیار نگران‌کننده به نظر می‌رسد. فارسی‌ای که آنها می‌نویسند دیگر قابل خواندن نیست…[/mks_pullquote]

    دوم خرداد ۷۶ و سال‌های بعد از آن یک تکان اساسی به روزنامه‌نگاری ایران داد. روزنامه‌ها و به‌ویژه به مطالب سیاسی آنها اقبالی تازه و شاید بی‌سابقه در میان مردم یافت. سیاسی‌نویس‌ها هم به تبع آن شهرتی بیش از سایرین یافتند. گرچه الان کم‌وبیش به وضعیت متعادل‌تری رسیده‌ایم، اما آیا به نظر شما مجموعهٔ این قضایا باعث نشده روزنامه‌نگاری و روزنامه‌نگاران ما زیادی سیاست‌زده شوند؟

    ما در عرصهٔ روزنامه‌نگاری، در بخش ادبیات سیاسی پیشرفت کرده‌ایم و این قابل کتمان نیست. ولی از جهت عمق مسئله، نه. در این زمینه دچار کاهش شده‌ایم و جاذبه‌های ادبیات سیاسی در کار روزنامه‌نگاری هاله‌ای را ایجاد کرده که ما در آن احساس خوشی می‌کنیم. در صورتی که این‌طور نیست و هنوز خیلی باید کار کنیم.

    دفتر مجلهٔ بخارا

    قضیهٔ شب‌های بخارا چیست؟ خیلی سروصدا کرده…

    حقیقتش ماجرا برمی‌گردد به «شب‌های نویسندگان و شاعران» در سال ۵۶ که من هم در کنار دیگر دست‌اندرکاران نقش کوچکی داشتم. و بعد شب‌های چهارشنبه بود که دو سالی ادامه داشت و عدهٔ زیادی شرکت می‌کردند.

    در سال‌های اخیر چه شب‌هایی را برگزار کردید؟

    شب رابیند رانات تاگور، شاعر هندی بود که دکتر مجتبایی و پاشایی سخنرانی کردند. شب لویی فردینان سلین بود که مهدی سحابی نطق جالبی تحت عنوان «ای کاش سلین ایرانی بود» انجام داد و بعد «شب گونترگراس» و «شب اومبرتو اکو» بو که خود اکو برایم پیام داد و همان شب خواندیم. «شب ماندشتام» شاعر روس را برگزار کردیم که حورا یاوری حرف‌های بسیار مهمی زد و چندین شب به نویسندگان ایرانی اختصاص دادیم. «شب رضا سیدحسینی» که به‌مناسبت هشتاد سالگی‌اش بود. «شب سیدمحمدعلی جمالزاده» و بعد صد و بیستمین سال تولد ملک‌الشعرای بهار را در «شب بهار» جشن گرفتیم و هفتهٔ قبل هم «شب ویرجینیا وولف» را برگزار کردیم و «شب‌های اورهان پاموک، سوزان سانتاگ، محمود درویش، هانا آرنت و شب ادبیات عرب» هم در راه است و می‌بینید که فقط آن جوان نبود که در کشتی…

    شنیدم مسؤولیت نشریه جدیدی را هم به‌عهده گرفته‌اید؟

    (با خنده) بیکار نمی‌شود نشست. یک سالی است به‌قول بچه‌های امروزی رویش کار می‌کنم. امیدوارم به‌سرانجامی برسد. هیأت مشاورانی متخصص و صاحب‌نام دارد. نشریه موضوعی است. ویراستار مستقل دارد. در آینده نه چندان دور اعلام موجودیت خواهیم کرد با اعلام برنامه‌های دو ساله، یعنی موضوعات دو سال را در معرض علاقه‌مندان قرار خواهیم داد.

    …و آخرین سؤال، بزرگ‌ترین آرزوی علی دهباشی در زندگی‌اش چیست؟

    این‌که به اندازهٔ دانشگاه تهران کاغذ کاهی داشته باشم. (می‌خندد) به اندازهٔ پارک لاله، به اندازهٔ پارک شهر… یک حجمِ زیادِ کاغذ. عُقدهٔ کاغذ دارم و این آرزوی من در این عُقده مستتر است. چون همیشه کابوسِ کاغذ داشته‌ام و [mks_highlight color=”#f7f09a”]فکر می‌کنم اگر حجم وسیعی کاغذ داشته‌ باشم، به آرامش می‌رسم. تنها چیزی که از دنیا می‌خواهم همین است؛ کاغذ، آن‌قدر که بتوانم بخارا را هفتگی درآورم.[/mks_highlight]


    علی دهباشی

    کوتاه دربارهٔ علی دهباشی

    نام کاملش علی‌اکبر جعفر دهباشی است، متولد اول فروردین ۱۳۳۷ به شماره شناسنامهٔ ۱۳ صادره از تهران. پدرش اهل کتاب و عاشق رابیندرانات تاگور بوده و مادرش از مهاجران شوروی. پنج برادر هم دارد که او از همه بزرگ‌تر است.

    دوران ابتدایی را در دبستان بامشاد و دورهٔ دبیرستان را تا چهارم ریاضی در دبیرستان‌های دکتر خانعلی و فردوسی گذراند. از سال آخر دبستان کار در چاپخانه را، به‌ عنوان مصحح نمونه‌های چاپی، در چاپخانهٔ مسعود سعد آغاز کرد. در کنار آن، از همان سال‌ها زیر نظر استادانی همچون سیدابوالقاسم انجوی شیرازی، سیدمحمدعلی شهرستانی، دکتر مهرداد بهار، دکتر غلامحسین یوسفی و دکتر عبدالحسین زرین‌کوب با مبانی فرهنگ، تاریخ و ادبیات ایران آشنا شد.

    در دوران نوجوانی از اعضای فعال کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان به شمار می‌رفت و چندین روزنامه دیواری را که ماه‌ها مورد بازدید و مطالعهٔ علاقه‌مندان قرار گرفت، تنظیم و اجرا کرد.

    علی دهباشی با نشریات ادبی، فرهنگی و هنری همچون آرش، برج، چراغ، دنیای سخن، آدینه و دفتر هنر همکاری مستمر داشته است. از سال ۱۳۶۹ به مدت هفت سال سردبیر ماه‌نامهٔ کِلک بود. ماه‌نامهٔ کلک از نشریات معتبر در زمینه فرهنگ، ادبیات و ایران‌شناسی به شمار می‌رود که مورد مراجعهٔ استادان دانشگاه‌های ایران و ایران‌شناسانِ جهان است.

    ماه‌نامهٔ کلک ۹۴ شماره منتشر شد که متجاوز از بیست‌هزار صفحه مطلب را در بر می‌گیرد. استادانی همچون دکتر شفیعی کدکنی، دکتر عبدالحسین زرین‌کوب، دکتر احمد مهدوی دامغانی، دکتر سعید حمیدیان، دکتر جلال خالقی مطلق، دکتر علی رواقی، فریدون مشیری، دکتر قمر آریان، سیدابوالقاسم انجوی شیرازی، ژاله آموزگار، دکتر عزت‌الله فلولادوند و… از همکاران و نویسندگان مجلهٔ کلک بودند.

    علی دهباشی از شهریور ۱۳۷۷ تاکنون سردبیری مجلهٔ بخارا را، که هر دو ماه یک بار منتشر می‌شود، بر عهده دارد. این مجله نیز همچون کلک، در زمینهٔ فرهنگ، ادبیات و ایران‌شناسی مقالات متنوعی را منتشر می‌کند.

    دهباشی در بخارا ویژه‌نامه‌هایی دربارهٔ نویسندگان بزرگ جهان منتشر کرده است که می‌توان از ویژه‌نامه‌های رابیندرانات تاگور (که به یاد پدرش منتشر کرد)، گونتر گراس، اوسیپ ماندلشتام، ویرجینیا وولف، پیتر هانتکه و… نام برد. وی همچنین یک سال سردبیر فصل‌نامهٔ هنری طاووس بوده است.

    امور انتشار  کتاب از دیگر زمینه‌های فعالیت دهباشی است. چند سالی می‌شود که او مدیریت انتشارات شهاب را بر عهده دارد و تاکنون کتاب‌های متعددی را در زمینه فرهنگ و ادب فارسی و جهانی منتشر کرده است. علی دهباشی علاوه بر اینها، سه سال ویراستار فصل‌نامهٔ فرهنگستان علوم بوده و در حال حاضر، ویراستار انتخاب‌شدهٔ هیئت امناء چاپ آثار سیدمحمدعلی جمالزاده است.

    در سال‌های اخیر، او با مجلهٔ نقد و بررسی کتاب تهران نیز همکاری داشته و همچنین از فروردین ۱۳۸۲ تا مهر ۱۳۸۴، سردبیر فصل‌نامهٔ سمرقند بود که ۱۰ شماره از این مجله را منتشر کرد.

    تنها فرزند علی دهباشی، شهاب است که پا به پا و دوش به دوش او، بخارا را می‌گرداند. کسانی که به دفتر بخارا می‌روند، اغلب او را در اتاقِ روبروی در ورودی مشاهده می‌کنند که آرام و باحوصله، همچون پدرش، پشت میز نشسته و کارهای مجله را سامان می‌دهد. شهاب‌ متولد تهران است و دهباشی امیدوار است که پسرش راه او را در انتشار بخارا ادامه بدهد.