برچسب: خودشناسی

یادداشت‌ها و دیگر محتواهای آموزشیِ کافه کوچینگ در زمینهٔ خودشناسی را در این بخش می‌توانید بخوانید.

  • یک دلیل مهم که چرا اهمال‌کاری می‌کنیم (و راه برون‌رفت از آن)

    یک دلیل مهم که چرا اهمال‌کاری می‌کنیم (و راه برون‌رفت از آن)

    اهمال‌کاری یا به تعویق انداختن کارها، شاید بزرگ‌ترین عاملی است که موجب می‌شود زندگی ما در چرخهٔ روزمرّگی گیر کند، و باعث می‌شود ما دچار روز-مرگی شویم و دستمان از تحقق رویاهایمان کوتاه بماند. برای اهمال‌کاری و برون‌رفت از آن، دلایل و راهکارهای زیادی را می‌توان عنوان کرد؛ اما احساس می‌کنم تا زمانی که ما به «ریشه» نپردازیم و مدام در پی و درگیر مصداق‌ها باشم، باز دچار اهمال‌کاری خواهیم شد.

    مُسکن یا درمان ریشه‌ای؟

    یعنی مثل این است که سرمان درد می‌کند و ما به جای اینکه در پی درمان آن، تغییر سبک زندگی‌مان، بازنگری در شیوه تغذیه‌مان و در پی گرفتنِ تحرک و ورزش باشیم، مدام با خوردن قرص‌های مُسکّن درد را موقتا از یاد ببریم. گاهی مسکنِ ایرانی جواب نمی‌دهد و می‌گوییم استامینوفن‌ها و ژلوفن‌های ایرانی پُرِ گچ هستند 🙂 می‌رویم سراغ خارجی‌ها، ادویل و تایلنولِ آمریکایی؛ اما مسکن در نهایت مسکن است. یکی قوی‌تر و اثرگذارتر از آن یکی، اما هیچ‌کدام از آنها قادر به یافتن ریشه و درمان آن نیست.

    البته باز هم گاهی مسکن لازم است!

    یک نکته مهم را پیش از ادامه بگویم که حتی در صورت یافتن ریشه و درمان آن، باز هم ممکن است گاهی به هر دلیلی دچار سردرد شویم، یا در خصوص موضوع مورد بحث ما، حتی اگر ریشه اهمال‌کاری را هم یافته آن را برطرف کنیم، باز هم به دلیل طبعِ مغزِ آدمی (که فقط در پی آسایش، حفظ وضع موجود و صرف کمترین انرژی است)، و احیانا مراوده با افراد دیگر که به درجات دچار اهمالکاری هستند، همچنان ممکن است گاه و بیگاه دچار تعلل و سستی در انجام کارها شویم.

    پس همان‌طور که قرص‌های مسکن به‌اصطلاح over the counter هستند و بدون نسخه فروخته می‌شوند (و در هر خانه‌ای معمولا پیدا می‌شوند و اغلب ما هرازگاهی از آنها برای تسکین درد خود استفاده می‌کنیم)، تکنیک‌های مختلف برای رفع اهمالکاری هم همچنان کارایی خود را دارند.

    اما شناخت ریشه و تلاش برای درمان آن، احتمال اهمال‌کاری‌های بعدی و تعدد آنها را خیلی کمتر خواهد کرد. بنابراین ارزش دارد که وقت بگذاریم و ریشه اهمال‌کاری را بشناسیم.

    ریشه اصلی اهمال‌کاری چیست؟

    تجربه و مطالعه به من نشان داده که ریشه و اصل و اساس اهمال‌کاری این است که ما در ناخودآگاه خود و در عمیق‌ترین دهلیزهای ذهن‌مان می‌پنداریم «کاری که قرار است برای انجامش خودمان را به زحمت بیندازیم، ارزش‌اش را ندارد.» این امر مخصوصا برای ما ایرانی‌ها حادتر است. اما چرا؟

    ممکن است شما صاحب یک کسب‌وکار باشید. تلاش فراوان کرده‌اید تا یک بیزینس مفید و خوب و سودده را راه‌اندازی کنید و تازه آن را از آب و گل درآورده‌اید که می‌بینید ای دل غافل! دلار سه یا چهار برابر شد و شما باید سه برابرِ قبل زحمت بکشید و تازه سودتان هم از قبل، کمتر شود. طبیعی است که قوی‌ترین و سخت‌جان‌ترین و سرسخت‌ترین آدم‌ها هم در این وضعیت، شل می‌شوند.

    قرار است با مشتریان تازه تماس بگیری، بازاریابی انجام بدهی، محصولات جدید تولید کنی، برای فروختن و سرویس‌دهی به مشتریان قبلی کار کنی… اما قیمت دلار و نوسان‌های اقتصادی ــ که هیچ‌کدام هم دستِ تو و تقصیرِ تو نبوده است ــ عین شمشیرِ داموکلسی بالای سرت تاب می‌خورد و امانِ تو را می‌بُرد. آنقدر بی‌رمقی که حتی صبح حال نداری از جایت بلند شوی. و در نتیجهٔ این حالِ بد، مدام کارهایی را که می‌دانی اوضاع مالی‌ات را حداقل در حدی نگه می‌دارد که اموراتت بگذرد و دست جلو کسی دراز نکنی، به تعویق می‌اندازی.

    می‌دانی حتی احتمالش هست که برخی کارها، حتی در این شرایط، موجب سود سرشاری برایت شود، می‌دانی که رقبایت هم دست روی دست گذاشته‌اند و نظاره‌گر اوضاعند، اما باز هم حالش را نداری.

    با خودت می‌گویی اگر نشد چه؟ اگر این همه زحمت کشیدم و باز هم یک زلزله و طوفان و سونامی آمد و تمام زحماتم را عینِ پشگلِ گوسفند شُست و بُرد چه؟ پس اهمال می‌کاری 🙂 شل و وارفته می‌نشینی و کارهایت را به تعویق می‌اندازی.

    و می‌دانی چیست؟ حالت که از قبل خراب بوده، این به تعویق انداختن‌های مکرر هم حالت را هر چه بدتر می‌کند.

    اما چاره چیست؟ چطور می‌شود از این چرخهٔ منحوس بیرون آمد؟

    می‌خواهم یک حقیقت مهم را با شما در میان بگذارم. امیدوارم شش دانگ حواس‌تان جمع باشد و با دقت به ادامه مطلب توجه کنید.

    تمام آن حرف‌ها و استدلال‌هایی که خیلی هم منطقی به نظر می‌رسند (اینکه زحمت بکشم و باز هم به نتیجه نرسم چه؟… ارزشش را ندارد…)، اینها همه حرف‌های «ذهن» شماست. حرف‌های خودِ حقیقیِ شما نیست.

    ممکن است اعتراض کنید که ذهن من، همان خودِ من است. ممکن است از دکارت وام بگیرید که گفته بود «می‌اندیشم پس هستم.» اما خبر مهمی باید به شما بدهم: شما اندیشه‌تان نیستید. شما فکر و ذهن‌تان نیستید. شما بدونِ اندیشیدن، بدون فکر کردن، هم «هستید». هستی و بودنِ شما بسته و وابسته به فکر و ذهن شما نیست. در حقیقت، شما «ناظر» اندیشه‌هایتان و «آگاه» (aware) به آنها هستید.

    …گردن بزن اندیشه را

    برای فهم بهتر این موضوع، اینطور تصور کنید که یک کپی از شما، در درون شما وجود دارد. حالا آن نسخهٔ کپی را از درون خودتان بیرون بکشید و کنار خودتان قرار بدهید. اگر در طی روز آگاهانه او را نگاه کنید، متوجه خواهید شد که مدام چانه‌اش کار می‌کند. یک‌ریز در حال حرف زدن و غرغر کردن و مزخرف‌گویی است. گاهی وقت‌ها عصبانی می‌شود و داد می‌کشد و می‌خواهد خرخرهٔ همه را بجود. گاهی سر ذوق و شوق است و می‌خواهد همهٔ عالم را بغل کند. معمولا تعادل ندارد. و ساکت هم نیست.

    غم و شادی برِ عارف چه تفاوت دارد

    اما آن خودِ حقیقیِ شما، که شاهد و ناظر بر این خودِ ذهنیِ موهومی و به او «آگاه» است، دچار این نوسان‌ها نمی‌شود. او فقط هست، و در بودنِ خود شاد است.

    مست بگذشت و نظر بر منِ درویش انداخت

    تمام تلاش ما باید این باشد که این خودِ حقیقی را از اسارتِ ‌آن خودِ موهومی آزاد کنیم.

    بردهٔ ذهن یا اربابِ ذهن؟

    اگر ما از دست ذهن‌مان آزاد و رها باشیم، به جای اینکه ما برده او باشیم و او ارباب ما، ما فرمانده او خواهیم بود و او خدمتگزار امین ما. در چنین وضعیتی، ذهن می‌شود غول چراغ جادوی ما.

    ذهن، قدرت‌های بی‌نظیری دارد، به دقت و سرعت می‌تواند فرمان‌های ما را اجرا کند؛ و اگر فرمان‌های خوب به او بدهیم، زندگی ما روز به روز بهتر می‌شود. در آن صورت، از کمند گذشته و آینده هم رها می‌شویم. به جای اینکه مدام به ناکامی‌های گذشته و به ابهام‌های آینده فکر کنیم (و اینگونه فکر و ذهن‌مان را به‌واقع «مسموم» کنیم)، کاری را که باید، در لحظهٔ الان (لحظهٔ جاوادنهٔ اکنون یا به قول فلیسوف و الهی‌دانِ حکیم انگلیسی، سِر آلن واتس، eternal now) انجام می‌دهیم.

    و به شما قول شرف می‌دهم که انجام کار، انجام کاری که می‌دانی باید انجامش بدهی، همین الان و بدون در افتادن به دام وسواس و کمال‌گرایی، حالت را خوب که نه، عاااااااااااااالی می‌کند!

    یک تکنیک کاملا علمی و کاربردی برای درمان ریشه‌ای اهمال‌کاری

    همان‌طور که پیش‌تر نوشتم، «ذهنِ» ماست که مانع می‌تراشد و موجب اهمالکاری ما می‌شود. ذهن ماست که دشواری‌ها و به نتیجه نرسیدن‌های گذشته را برای ما بولد (برجسته) می‌کند و ما را از ابهامِ آینده می‌ترساند؛ و اینگونه به ما القا می‌کند که تلاش‌هایمان ارزشی نخواهد داشت.

    برای ساکت کردن ذهن، باید سخت‌جانانه یک روتین (آداب) موثر را در زندگی پیاده کرد. من اسمش را گذاشته‌ام «حضور در معبد شخصی». این تکنیک اصلا رنگ و بوی مذهبی ندارد و شما باورمند به هر آیینی که باشید، می‌توانید آن را انجام بدهید.

    حضور در معبد شخصی

    روشش این است که هر صبح (بهتر است صبح باشد که هنوز انرژی‌های درونی ما با دنیای بیرون ترکیب و مخلوط نشده است)، پس از بیدار شدن و نظافت شخصی و احیانا خوراکی خوردن، آرام در گوشه‌ای بنشینید (بهتر است یک گوشه خاص را انتخاب کنید، مثل یک جور محراب عبادت) و دست‌کم ۱۵ دقیقه چشم‌هایتان را ببندید، سکوت کنید و ناظر افکار خود باشید. به نفس کشیدن‌های خود، به دم و بازدم خود، توجه کنید. اگر فکرتان خواست به سمتی برود، شما با آن فکر نروید، درگیرش نشوید؛ فقط مثل ابری که در آسمان می‌گذرد و شما نگاهش می‌کنید، به فکرهایتان نگاه کنید.

    می‌توانید پیش از انجام سکوت، تسبیح بزنید و ذکرهای مثبت بگویید (مثل «من خودم را دوست دارم»، «من دوست‌داشتنی هستم»، «من می‌توانم»، «من راه‌حل هر مسئله‌ای را در هر حالی پیدا می‌کنم»، «هر آنچه که برای من پیش می‌آید خیر است»، «من شاد حقیقی هستم» و…). و می‌توانید پس از سکوت، چند خطی کتاب‌های انگیزش‌آفرین، دارای بار معنوی، شعرهای خوب و جان‌فزا و… بخوانید. و می‌توانید بعدش بروید ۱۰-۲۰ دقیقه‌ای قدم بزنید و زندگی را، بدون قضاوت، «تماشا کنید». آدم‌ها و گربه‌ها و گل‌ها و درخت‌ها و ابر و آسمان و باد و خورشید و… را ببنید، شاهد و ناظر آنها و به وجودشان آگاه باشید؛ درست همان‌طور که به وجود «ذهن» خود آگاه هستید.

    رسانه‌ها تعطیل!

    مهم و بسیاااااااااااااااار مهم است که تا پایان این روتین، سراغ گوشی خود، سراغ کامپوتر، سراغ اینترنت و سراغ تلویزیون و خبر و روزنامه و امثال اینها نروید. به شما قول می‌دهم اگر فقط ۲۱ روز این روتین را انجام بدهید، حالتان چنان عالی خواهد شد که کل روز را به شوق حضور در معبد شخصی خود در صبح فردا طی خواهید کرد 🙂 و البته اثرات خوب این تمرین، از همان چند روز اول نمایان خواهد شد.

    آیا وقت می‌کنم هر صبح این کارها را انجام بدهم؟

    ممکن است شما بگویید من صبح که بیدار می‌شوم، فرصتی برای این کارها ندارم. پاسخ این است که باید زودتر از خواب بیدار شوید. اگر بتوانید ۵ صبح بیدار شوید که عالی است. شرطش این است که شب‌ها زودتر بخوابید و یکی دو ساعت پیش از خواب نیز رسانه‌ها را تعطیل کنید.

    به خاطر داشته باشید که اغلبِ آدم‌های موفق، صبح‌های خیلی زود از خواب برمی‌خیزند؛ و مهم‌تر از آن، زمان صبحگاهی خود را صرف اموری ارزشمند و عمیق و معنادار می‌کنند. اینطور است که وقتی دیگران تازه بیدار شده‌اند، آنها به‌تعبیری دوش جسمی و جانیِ خود را گرفته‌اند و آماده‌اند با شوق و انرژی، وارد جریان زندگی شوند

    تو ز خویشتن بُرون آ!

    اگر تا اینجا مقاله را خوانده باشید، متوجه شده‌اید تا حد زیادی دست خود ماست که حال خودمان را خوب نگه داریم و به این شکل، از اهمالکاری و سستی و به تعویق انداختن کارها، در امان بمانیم. وقتی ما به خودمان ــ خود حقیقی‌مان ــ وصل باشیم، چنان انرژی‌ای خواهیم داشت که اهمال‌کاری اصلا فرصت عرض اندام پیدا نخواهد کرد.

    یک نکته دیگر هم اینکه اگر بارها شکست خورده‌اید و احساس می‌کنید زحماتتان هدر رفته، بدانید و آگاه باشید که این امر فقط برای شما پیش نیامده است. برای خیلی‌های دیگر هم پیش آمده و خیلی‌ها هم با سربلندی از این شرایط عبور کرده و به موفقیت‌های خیره‌کننده رسیده‌اند. یکی از آنها، موسس شرکت خودروسازی هوندا در ژاپن است که داستان او را در فایل آموزشی «در شرایط سخت و دشوار چگونه شکوفا شویم؟» تشریح کرده‌ام.

    و کلام آخر، بیتی از شعرِ درخشانِ استاد دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی:

    ز بُرون کسی نیاید چو به یاریِ تو اینجا
    تو ز خویشتن بُرون آ، سپهِ تتار بشکن!

    پیشنهاد می‌کنم این شعر زیبا و سراسر شور را با صدای زنده‌یاد حبیب گوش کنید و لذت ببرید:

    ▫️علی‌اکبر قزوینی

  • ۱۰ حقیقت درباره اهمال‌کاری

    ۱۰ حقیقت درباره اهمال‌کاری

    ۱. اهمال‌کاری روح را می‌خراشد و جان را می‌فرساید. اهمال‌کار از خویشتنِ خویش در عذاب است.

    ۲. اهمال‌کار در حقیقت عجول است، چون انتظار دارد در نخستین گام به نتیجه برسد. او اهمال‌کاری می‌کند تا با واقعیت زندگی رویارو نشود.

    ۳. اهمال‌کار ۹۰ دقیقه را تلف می‌کند و تازه به وقت اضافه که می‌رسد درمی‌یابد چه فرصت‌هایی را از دست داده!

    ۴. اهمال‌کاری از جملهٔ موجبات ناشادی است.

    ۵. پادزهر اهمال‌کاری، فقط و فقط اقدام است.

    ۶. اهمال‌کار، در خیال خام آینده، حال را از کف می‌دهد. اهمال‌کار همواره می‌خواهد در آینده به جایی برسد، اما نمی‌داند رمز رسیدن به هر جایی و هر چیزی در آینده، اقدامی هرچند کوچک و جزئی و ناچیز در لحظهٔ حال است.

    ۷. اهمال‌کاری جُرم نیست؛ نوعی عارضه است. و راه درمانش، حضور کامل در لحظهٔ حال و اقدام‌های قطره‌چکانی است.

    ۸. گاهی اهمال‌کاری ناشی از تعدد افکار و برنامه‌ها، و ناتوانی در اولویت‌بندی آنهاست. قانون ۲۰/۸۰ در این مورد بسیار کمک‌کننده خواهد بود.

    ۹. اهمال‌کار، تنبل نیست. انسانی سرشار از ایده و‌ خلاقیت است که در چنبرهٔ وسواس و کمال‌گرایی گیر افتاده و از راز اقدام‌های کوچک بی‌خبر است.

    ۱۰. اهمال‌کاری، زندگی را از لذت تهی می‌کند.

    شما چه مواردی را به ۱۰ حقیقت بالا می‌توانید اضافه کنید؟ اینجا بنویسید…

    ▫️علی‌اکبر قزوینی

  • ۶ راهکار عالی برای خروج از شرایط بحرانی

    ۶ راهکار عالی برای خروج از شرایط بحرانی

    شرایط سخت و دشوار و بحرانی، هرازگاهی ممکن است سر برسند. کنترل برخی سختی‌ها و بحران‌ها از پیش در دستان خود فرد است و می‌تواند کاری کند که آن سختی بر او حادث نشود، گاهی هم از اختیار او خارج است. در هر دو حالت، وقتی انسان در شرایط سخت قرار می‌گیرد، وضعیت با شرایطی که همه چیز عالی و مطابق میل است، تفاوت دارد. در چنین اوقاتی چه نگرشی باید داشت و چه راهکارهایی باید در پیش گرفت تا نه‌تنها سختی‌ها و شداید ما را اذیت نکند، بلکه حتی شکوفا و شکوفاتر هم شویم؟ در ادامه، ۶ نگرش و راهکار عالی که بر اساس مطالعه و تجربه به آنها رسیده‌ام و برای من و هزاران نفر دیگر کار کرده و اثرگذار بوده است را برای شما شرح می‌دهم.

    ۱. پذیرش (عدم مقاومت)

    زمانی که نام پذیرش به میان می‌آید، افراد اغلب احساس می‌کنند معنای آن تسلیم شدن به شکل منفعلانه در برابر حوادث و شرایط بیرونی است. اما معنای واقعی پذیرش، «عدم مقاومت» است. به این معنا که یک وضعیت ذهنی ایده‌آل را در ذهن ترسیم نکرده و توقع نداشته باشیم که همواره زندگی مطابق آن تصویر و تصور پیش برود. آموزش‌های الکن راز و رازگونه، چنین جاهایی کم می‌آورند. چون مدام اشخاص را به تجسم زورکیِ خوشی وامی‌دارند، در حالی که زندگی به این شکل عمل نمی‌کند.

    هر انسانی روی زمین، حوادث و بلاهایی را از سر خواهد گذراند و اگر نگاه کنیم، «خوب بودن» هم هرگز باعث نشده بلایی بر انسانی نازل نشود.

    هر انسانی روی زمین، حوادث و بلاهایی را از سر خواهد گذراند و اگر نگاه کنیم، «خوب بودن» هم هرگز باعث نشده بلایی بر انسانی نازل نشود. پیامبران و بزرگان شاید خیلی بیشتر از مردم عادی در معرض چنین حادثه‌هایی بوده‌اند. به قول آیت‌الله بهجت: «کمتر کسی پیدا می شود که زندگی بر وفق مراد او باشد. هرگونه عیش و نوش دنیا، با هزار تلخی و نیش همراه است! اگر کسی دنیا را این گونه پذیرفت و شناخت، در برابر ناگواری‌ها و بدی‌های همسر و همسایه و… کمتر ناراحت می‌شود؛ زیرا از دنیا بیش از این که خانه بلا است، انتظار نخواهد داشت!»

    مهم این است که زندگی را به این شکل بپذیریم و انتظار غیرواقع‌بینانه نداشته باشیم. وقتی در برابر شرایط بیرونی مقاومت نمی‌کنیم و با آن وارد جنگ ذهنی نمی‌شویم، آن شرایط تمام وزن و اهمیت خود را از دست می‌دهند و زندگی به سمتی پیش می‌رود که اوضاع برای آدمی بهتر شود. یک علتش آن است که در حالت پذیرش و عدم مقاومت، ذهن آزاد می‌شود و می‌تواند از نیروی خلاقهٔ خود برای فکر کردن به راه‌حل استفاده کند.

    مولانا پذیرش و عدم مقاومت را با طنزی ظریف و رندی‌ای خاص، در این بیت عنوان کرده است:

    در کف شیرِ نرِ خونخواره‌ای
    غیر تسلیم و رضا کو چاره‌ای؟!

    ۲. باور

    باور چیست؟ آیا باورها نحوه کارکرد جهان را نمایان می‌کنند، یا نوع نگاه ماست که باورها را می‌سازد و زندگی را هم مطابق همان باورها پیش می‌برد؟

    باورها چیزی نیستند جز فکرهایی که از بس به آنها اندیشیده‌ایم، تبدیل به امری صُلب شده‌اند و یک مسیر عصبی را در مغز ما شکل داده‌اند.

    حقیقت آن است که باورها چیزی نیستند جز فکرهایی که از بس به آنها اندیشیده‌ایم، تبدیل به امری صُلب شده‌اند و یک مسیر عصبی را در مغز ما شکل داده‌اند. اگر من فکر کنم که «می‌توانم» یا فکر کنم که «نمی‌توانم»، هر دوِ‌ اینها فکر هستند و از جنس انرژیِ ناپیدا، و به یک اندازه وزن و اعتبار دارند. اما اگر به یکی از این دو بیشتر فکر کنم و بیشتر اهمیت بدهم، همان را تبدیل به تجربه بیرونی زندگی‌ام خواهم کرد. یعنی اگر باور کرده باشم که می‌توانم، مدام همین را در شرایط مختلف به شکل توانایی ثابت خواهم کرد؛ و اگر باور کرده باشم که نمی‌توانم، باز همان را به شکل ناتوانی و عجز در وضعیت‌های مختلف بروز خواهم داد.

    مسئله اینجاست که بسیاری از باورهای ما از طریق فرهنگ و تربیت و خانواده، آن هم زمانی که ما کنترلی بر ذهن خود نداشته‌ایم، وارد اندیشه ما شده‌اند و ما نادانسته آنها را به عنوان حقایق زندگی پذیرفته‌ایم. برای همین لازم است ابراهیم‌گونه، تبری در دست بگیریم، جهاد اکبری آغاز کنیم و هر چه بُتِ باورهای محدودکننده و مخرب و ضعیف و مریض است را تکه‌تکه کنیم. تنها در این حالت است که آزادی حقیقی را تجربه خواهیم کرد.

    باور داشته باشیم که این جهان، جهانِ شدن است. باور داشته باشیم که خداوند دوست دارد ما ثروتمند باشیم (و البته لزوما معنایش این نیست که همه میلیاردر باشند و در پنت‌هاوس زندگی کنند)، و باور کنیم که ما بسیار تواناتر از آنیم که می‌پنداریم. جهان فیزیکی به دلیل ذاتش، محدودیت‌هایی دارد (مثلا سرعت نور، حد نهایی سرعت در عالم است؛ یا بدن ما تا حد معینی قادر به تحمل فشار و گرما است)، اما در ساحت ذهن، ما نامحدودیم. محدودیت‌ها را از ذهن خود برداریم تا در جهان بیرونی و دنیای دستاوردها، به چیزهایی برسیم که خیلی‌ها آن را ناممکن می‌دانند.

    آزاد شو از بند خویش
    زنجیر را باور نکن

    اکنون زمان زندگی است
    تاخیر را باور نکن

    خود را ضعیف و کم ندان
    تنها در این عالم ندان

    تو شاهکار خالقی
    تحـقیر را باور نکن

    (مهدی جوینی)

    ۳. ایمان

    ایمان یعنی دل دادن به نادیده. یعنی دل قرص داشتن به نیرویی و ذاتی و چیزی فراتر از هر چیز. ایمان یعنی اینکه می‌دانم همه چیز درست خواهد شد، یعنی می‌دانم یکی هوای مرا دارد. ایمان یعنی این کلمات مولانا:

    آن را که منم خرقه
    عریان نشود هرگز

    وان را که منم چاره
    بی چاره نخواهد شد

    اگر ما احساس درماندگی می‌کنیم و احساس می‌کنیم چاره‌ای نداریم، دلیلش آن است که ایمان نداریم. دلیلش آن است که ایمان‌مان ضعیف شده و به جای آن، به ترس میدان داده‌ایم.

    ترس شکل مقلوب‌شدهٔ ایمان است. ترس یعنی من فکر می‌کنم پشت و پناهی ندارم و تنهایم.

    ترس شکل مقلوب‌شدهٔ ایمان است. ترس یعنی من فکر می‌کنم پشت و پناهی ندارم و تنهایم، و تصور می‌کنم هر آنچه می‌بینم همهٔ آن چیزی است که هست؛ اما ایمان یعنی می‌دانم و یقین دارم که «اوست پناه و پشت من/ تکیه بر این جهان مکن»، و می‌دانم که بسیاری چیزها هست که نمی‌دانم و نمی‌بینم و بر آنها آگاهی ندارم: «الذین یؤمنون بالغیب».

    به قول عیسی مسیح: «ای کم‌ایمانان! چرا هراسانید؟» همهٔ هراس ما و همهٔ اضطراب‌های ما از کمیِ‌ ایمان ماست. ایمان اگر داشته باشیم، تنها یک قدرت می‌بینیم: قدرتِ خدا، و در پناه قدرت مطلقهٔ او به آرامش حقیقیِ قلبی می‌رسیم؛ طوری که هیچ حادثه‌ای نمی‌تواند ما را تکان دهد و مضطرب کند.

    ۴. امید

    حافظ می‌فرماید: «بوی بهبود ز اوضاع جهان می‌شنوم.» اگر ما این بو و این عطر را نمی‌توانیم استشمام کنیم، معنایش آن است که دچار زکامِ روحی شده‌ایم؛ جانِمان سرما خورده است.

    یکی از راه‌های حفظ امیدواری و بالا بردن امیدواری، عادت به شکرگزاریِ روزانه است.

    امیدواری خود از جنس ایمان و در ادامهٔ ایمان است. یعنی اینکه من، در عین واقع‌بینی، با خوش‌بینی به اوضاع و روندهای جهان و زندگی می‌نگرم و یک احساسی در درون من، قوی‌تر از هر وزوز ذهنی و هر سخن سرد بیرونی، می‌گوید که «اوضاع بهتر خواهد شد.»

    امید یعنی اینکه به زندگی خودمان نگاه کنیم و به عینه و با چشم جان ببینیم که بارها امور به شدت و سختی رسیدند و همه چیز به تار مویی بسته بود، اما آن تارِ مو پاره نشد.

    امیدواری، یکی از ویژگی‌های انسان‌های به‌راستی موفق و کسانی است که واجد فضیلت سخت‌جانی هستند. در دوره سخت‌جان‌ها نیز در خصوص امید به شکلی دقیق‌تر و علمی‌تر صحبت می‌کنم و آموزش می‌دهم.

    اما یکی از راه‌های حفظ امیدواری و بالا بردن امیدواری، عادت به شکرگزاریِ روزانه است. آنقدر خوبی‌ها و قشنگی‌های زندگی را ببینید که بدی‌ها فرصت نکنند ذهنِ شما را بدزدند!

    دیدار شد میسر و بوس و کنار هم
    از بخت شکر دارم و از روزگار هم

    زاهد برو که طالع اگر طالع من است
    جامم به دست باشد و زلف نگار هم

    ای دل بشارتی دهم‌ات محتسب نماند
    و از می جهان پُر است و بتِ میگسار هم!

    (حافظ)

    ۵. رویا

    انسان است و رویا. رویا اصلا امری مخصوص و مختص انسان است. کلاغ‌ها و پلنگ‌ها رویا ندارند، حتی عقاب‌ها هم رویا ندارند. عقاب اگر فراتر از ابرها پرواز می‌کند، برای این است که اینگونه آفریده شده و ژن‌های او به این شکل برنامه‌ریزی شده‌اند. آدمی اما می‌تواند چون عقاب باشد، بالاتر از همه ابرهای ترس و تردید و ناکامی، یا می‌تواند چون اردک به زمین بچسبد و برای نرسیدن به رویاهایی خویش آوای غمناک سر بدهد و غر بزند.

    رویا اصلا امری مخصوص و مختص انسان است. کلاغ‌ها و پلنگ‌ها رویا ندارند، حتی عقاب‌ها هم رویا ندارند.

    من و شما، هر یک از ما، تک‌تکِ ما، به این جهان آمده‌ایم تا رویایی را محقق کنیم: رویای خودمان را و افسانه شخصی‌مان را. نیامده‌ایم که صرفا به خور و خواب و شغلی معمولی و زندگی‌ای متوسط و جفت‌گیری و همین کارها، وقت و روزگارمان را سپری کنیم. مولانا در فیه ما فیه، بسیار زیبا این را شرح می‌دهد و از جمله مثال می‌زند که گیی ما شمشیری جواهرنشان داریم که در گنجینهٔ شخصی پادشاهان یافت می‌شود؛ و اگر ما رویایمان را فراموش کرده باشیم، گویی از این شمشیر داریم برای ساطوری کردن گوشت گندیده استفاده می‌کنیم با این توجیه و بهانهٔ ظاهرا عقل‌پسند که: «نمی‌خواهم این شمشیر معطل بماند!» خب این از احمقیِ ماست، و اینجاست که باز باید به قول مولانا گفت: «گردن بزن اندیشه را!»

    حقیقت این است که ما رویای خویش را از یاد برده‌ایم یا از پیگیری آن هراس داریم. می‌ترسیم از جماعت اردک‌ها متمایز شویم و اوج بگیریم. می‌ترسیم مثل جاناتان در کتاب بی‌نظیر «جاناتان مرغ دریایی»، انگشت‌نمای گلّه شویم. اما ما اینجا آمده‌ایم که متمایز شویم. آمده‌ایم که انگشت‌نما شویم. آمده‌ایم که رویای الهی خویش و افسانه شخصی خودمان را محقق کنیم و الگویی و الهام‌بخشی هم برای دیگران باشیم.

    در یک شکل علمی‌تر، می‌توان رویا را «هدف سطح بالا» خواند که در دوره سخت‌جان‌ها، و مخصوصا در خصوص رویای شغلی و یافتن شغل رویایی، در این خصوص آموزش‌ داده‌ام.

    رویا، نشانه انسان بودن ماست؛ و فکر به رویا و شوق به تحقق رویا، خود عاملی و انگیزه‌ای قوی برای برون‌رفت از شرایط سخت و بحرانی است. و اتفاقا جالب اینکه خودِ شرایطِ دشوار، عاملی برای دل دادنِ بیشتر به رویاست که در این خصوص در فایل آموزشی «در شرایط سخت و دشوار چگونه شکوفا شویم؟» بیشتر توضیح داده‌ام.

    من رویایی دارم رویای آزادی
    رویای یک رقص بی‌وقفه از شادی…

    من رویایی دارم از جنس بیداری…
    من رویایی دارم رویای رنگارنگ…

    من رویایی دارم که غیرممکن نیست!

    (یغما گلرویی)

    ۶. اقدام

    اقدام یک پُل است؛ پلی که دنیای نادیده، دنیای فکر و اندیشه و خیال، را به دنیای دیده و دنیای دستاوردها و نتایج وصل می‌کند. بی‌اقدام، هیچ اندیشه‌ای ــ حتی عالی‌ترین اندیشه ــ در جهان محقق نخواهد شد و همچون نطفه‌ای متولدنشده، خواهد مرد و در گورستان از یادها خواهد رفت.

    اغلب انسان‌ها، پایِ اقدام‌شان می‌لنگد. دوست دارند در تخت دراز بکشند و خیال‌هایشان یکی پس از دیگری محقق شوند.

    اقدام قرار نیست آپولو هوا کردن باشد. حتی نوشتن ایده‌های و خیال‌ها و رویاهایی که داریم، خودش اقدام است. خودش یک قدم است، یک گام است. و همین گام‌ها هستند که وقتی در کنار هم و در پی هم قرار می‌گیرند، رویای ما را محقق می‌کنند. در دوره آنلاین «نیلوفر مرداب» که دوست خوبم پیام بهرام‌پور آن را برگزار می‌کند، من هم صحبت‌های مفصلی در خصوص اقدام در شرایط دشوار داشته‌ام که بسیار هم به دل مخاطبان نشسته است.

    اما مهم است که بدانیم اغلب انسان‌ها، پایِ اقدام‌شان می‌لنگد. دوست دارند در تخت دراز بکشند و خیال‌هایشان یکی پس از دیگری محقق شوند. دوست دارند روی کاناپه جلو تلویزیون بم بدهند و موجودی حساب بانکی‌شان هی بیشتر شود. البته اگر قبلا سیستمی برای این کار، یعنی تولیدِ جریان درآمد، ساخته باشند، می‌توانند خیلی وقت‌ها به این شکل پول درآورند؛ یعنی در خواب و در سفر و در کنسرت و در تفریح و مهمانی و موقع تماشای مسابقه فوتبال و… هم پول درآورند؛ اما برای آن هم قبلا باید اقدامی و اقدام‌هایی کرده باشند.

    اقدام، مامایی است که رویا را می‌زایاند و به دنیا می‌آورد!

    بی اقدام، بهترین رویاها هم فقط یک خیال‌بافیِ صرف است. اقدام، مامایی است که رویا را می‌زایاند و به دنیا می‌آورد! انسان‌های به‌راستی موفق کسانی‌اند که فاصلهٔ میان فکر و اقدامشان بسیار کوتاه است. و همان‌طور که نوشتم، اقدام خیلی وقت‌ها و در گام اول، می‌تواند مکتوب کردن فکرهایی باشد که در ذهن داریم. چون با نوشتن، محتوای ذهن خود را «می‌بینیم» و می‌توانیم آن را سامان بدهیم و بسنجیم و بررسی کنیم.

    وَأَنْ لَیْسَ لِلْإِنْسَانِ إِلَّا مَا سَعَى . وَأَنَّ سَعْیَهُ سَوْفَ یُرَى

    و اینکه براى انسان جز حاصل تلاش او نیست، و [نتیجهٔ] کوشش او به‌زودى دیده خواهد شد.

    (قرآن کریم، سورهٔ نجم، آیات ۳۹-۴۰)

    ▫️علی‌اکبر قزوینی

  • در این هوای گرمِ تب‌زده، عدد نده!

    در این هوای گرمِ تب‌زده، عدد نده!

    امروز هوای تهران گرم بود، به‌شدت گرم. این شدت گرما را بدون هیچ دماسنجی هم می‌شد حس کرد. نوشیدن لیوانی آب‌انار خنک یا ترکیبی از عرقیجات ایرانی همراه با یخ در کافه‌ای در کنار خیابان، فقط برای لحظاتی می‌توانست از شدتِ هُرم گرما کم کند. زیر آفتاب، زیر آفتابِ پرشدتِ تابستانِ تهران در این تیرماه ۹۷، آدم احساس می‌کرد در حال پختن است.

    با این همه، گرما کشنده نبود. بدن می‌توانست خودش را با گرما وفق بدهد و با تعریق و هزارویک واکنش خودکار و ناخودآگاه دیگر، دمای بدن را تنظیم کند… تا اینکه سوار یک تاکسی شدم.

    روی صندلی جلو نشستم. کولر ماشین خاموش بود و خورشید، که از شیشه جلو مستقیم می‌تابید، در ترکیب با صندلی گرم‌شده از داغیِ آفتاب، هوای محیط را هر چه گرم‌تر کرده بود. با این همه اما گرما امری ثانویه بود. ذهنم به چیزهای دیگری مشغول بود که اجازه نمی‌داد به گرمای هوا فکر کنم.

    در همین افکار بودم که ناگاه صدای رادیو، که روشن بود، وارد خودآگاهم شد. گوینده داشت از گرمای بالای ۴۰ درجه‌ای تهران می‌گفت و با کارشناس هواشناسی در خصوص دمای واقعی هوا بحث و جدل می‌کرد. با شنیدن این عددها، احساس کردم هوا گرم‌تر شده… احساس کردم گرما غیرقابل تحمل شده… خواستم خودم دمای هوا را چک کنم. اپلکیشن نمایش اوضاع جوی را روی موبایل باز کردم… و دیدم بله، دمای هوا را ۴۱ درجه نشان می‌دهد. همین عدد، همین دو رقم که نشان می‌داد هوا خیلی گرم‌تر از دمای معمول تهران است، ذهن مرا هم داغ و مضطرب کرد.

    چه اتفاقی افتاده بود؟

    چیزی که رخ داده بود این بود که یک امر عینی یا objective، یعنی تجربهٔ گرما، با مداخلهٔ یک عدد، تبدیل به یک امر ذهنی یا subjective شده و با قیاس و مقایسه‌ای که ذهن از این عدد داشت، گرما تبدیل به هیولایی هولناک شده بود.

    البته، خوشبختانه من بلدم وزوزهای ذهن را خاموش کنم و برای همین اجازه ندادم این موضوع بیشتر از این وارد تجربه‌ام از واقعیت شود و آن را به گند بکشد.

    اما به این فکر کردم که چقدر و در چه جاهایی همین عددها می‌تواند حال ما را خراب کند. امروز در رستورانی با دوست خوبم محمود پیرحیاتی ناهار می‌خوردیم. رستوران پرِ مشتری بود و هر میزی که خالی می‌شد، تقریبا بلافاصله پر می‌شد. ما مسیری را با هم پیاده طی کرده بودیم و در طول مسیر، هر رستورانی که دیدیم، اعم از فست‌فودی یا سنتی و لوکس، از مشتری خالی نبود.

    چند شب پیش هم سمت جاده فشم بودم. موقع برگشت، که ساعت از نیمه شب گذشته بود، تمام مسیر تا ابتدای جاده لواسان تقریبا قفل بود و حتی یک آمبولانس که آژیر می‌کشید، به زحمت توانست راه خود را در آن جادهٔ پیچاپیچ از میان آن همه خودرو باز کند. خودروها، با تعطیل شدن رستوران‌های متعدد آن منطقه، راهی خانه شده بودند؛ رستوران‌هایی که آنها هم پر از مشتری و میزهایی بودند که از پیش رزرو شده بودند.

    همه اینها در روزهایی رخ می‌دهد که دلار سیر صعودی داشته و بازار در نوسان است. اگر صرفا به شبکه‌های اجتماعی و تلویزیونی و سایر رسانه‌ها گوش بسپاریم، تصویری در برابر ما می‌گذارند گویی همه مردم ایران از فقر و بدبختی شبانه‌روز را با نان خشک سر می‌کنند. اما گشتی مختصر در خیابان‌ها، آن تصویر را تعدیل می‌کند.

    یک سوال مهم

    آیا این امر بدان معناست که مشکلی نیست و همه خوش‌اند و حال همه خوب است؟ اصلا! من مخالف خوش‌بینیِ ساده‌لوحانه اما موافق واقع‌بینیِ خوش‌بینانه هستم. در دوره در جست‌وجوی افسانه شخصی از اصطلاح sheeple یا آدم‌ ــ گوسفند بارها استفاده کردم، و لذا نمی‌خواهم شما دوست عزیز را که در حال خواندن این پست هستی، به خوشیِ ببعی‌وار دعوت کنم.

    اما حرف من، که امیدوارم شهید نشود، این است: پول همچنان هست، مردم پول دارند، اما در خرج کردن آن ممکن است محتاط‌تر و ترسوتر شده باشند. خیلی از کسب‌وکارها با افت فروش مواجه شده‌اند، اما اگر مردم هنوز برای خوردن خوب خرج می‌کنند، یعنی در جای دیگر هم اگر احساس کنند خرج کردنِ پولشان ارزش دارد، باز هم پول خرج خواهند کرد. به قول دوستم محمود پیرحیاتی، «مردم در همین شرایط، برای حرف خوب هم پول خرج می‌کنند.»

    ضمنا خرج برای خوراک و رستوران و کافه نشان می‌دهد که خوشبختانه بخش قابل توجهی از مردم، دم را غنیمت می‌شمارند و اجازه نمی‌دهند نوسانات اقتصادی و آیندهٔ مه‌آلود، لذت لحظهٔ حال را از آنها بگیرد.

    حرف آخر

    همهٔ ما که ــ خوشبختانه ــ فاقد ژن خوب هستیم و با عرق جبین و کد یمین پول حلال درمی‌آوریم، از شرایط فعلی دچار رنج و تعب و زحمت و دشواریِ نالازم شده‌ایم. اما در این شرایط، صرفا با گوش سپردن به رسانه‌ها و دل دادن به اعداد، حال خودمان را خراب‌تر نکنیم. در همین اوضاع هم خیلی‌ها از راه درست، و پاسخ دادن به نیازهای مشتری‌ها، پول درمی‌آورند و خوب هم در می‌آورند. دل به عددها ندهیم که آن وقت، باز به‌قول محمود پیرحیاتیِ عزیز، «از مددِ الهی باز خواهیم ماند.»

    ▫️علی‌اکبر قزوینی

  • آیا دوست داشتنِ خود، کافی است؟

    آیا دوست داشتنِ خود، کافی است؟

    دوستی نوشته بود:

    من خودم رو خیلی دوست دارم، خدا هم منو دوست داره، مامانم هم منو دوست داره، کودک درونم هم منو دوست داره. همین چهار نفر بسه که منو دوست داره.

    او را می‌شناختم و می‌دانستم با اینکه دل پاکی دارد، اما خیلی وقت‌ها رفتارهای نادرستی را انتخاب می‌کند که موجب آزار دیگران و در نتیجه حالِ بدِ خودش هم می‌شود.

    برایش نوشتم:

    خدا و‌ مادر و کودک درون که by default (پیش‌فرض) آدم رو دوست دارن.

    اینکه خودت، خودت رو دوست داری، لازمه ولی کافی نیست.

    اینکه خودت رو دوست داری مجوز نمیده که با دیگران هر طور دوست داری رفتار کنی.

    تو قلب پاک و درونِ روشنی داری، اما مهارت‌های ارتباطی‌ات بسیار پایینه و به‌راحتی از دیگران می‌رنجی و دیگران رو هم می‌رنجونی.

    اگر می‌خوای زندگی خوبی داشته باشی و از دیگران محبت واقعی دریافت کنی (که هر آدمی بهش نیاز داره) باید رو خودت خیلی کار کنی.

    باید درونت رو شفا بدی و مهارت‌های ارتباطی درست با دیگران رو بیاموزی.

    وگرنه هر دستاوردی، از جمله ازدواج و مهاجرت و کار خوب و ماشین و…، فقط تا یه مدتی حالت رو خوب می‌کنه.

    شما چه فکر می‌کنید؟ اینجا بنویسید.

    ▫️علی‌اکبر قزوینی

  • این عکس برای من هزاران معنا دارد…

    این عکس برای من هزاران معنا دارد…

    نه، اینجا تهران نیست با اینکه تابلوِ «ارز تهران» در زمینه به‌خوبی دیده می‌شود. داستانِ دلار و نوساناتِ آن هم نیست. اینجا تورنتو است در کانادا، شهری آرام و دلپذیر، که امروز در آن یک نفر با یک ونِ سفید، مردم را در پیاده‌رو زیر گرفته و عده‌ای را کشته و جمعی دیگر را مجروح کرده است.

    اما من با این خبر و با این عکس‌ها یک ارتباط شخصی دارم چون محل حادثه، تنها چندصد متر با محل زندگی من فاصله دارد؛ جایی که بارها پیاده از آن گذر کرده‌ام و یکی از تقاطع‌های مشهور و پرجنب‌وجوشِ تورنتو است.

    و با خودم فکر می‌کنم، اگر من در زمان حادثه آنجا بودم، چه اتفاقی ممکن بود بیفتد؟ می‌اندیشم که زندگی، زندگیِ هیچ‌کس را از هیچ لحاظ گارانتی نکرده است. هر لحظه ممکن است به هر دلیلی، زندگی ما به پایان برسد یا وارد مسیر دیگری شود. زلزله‌ها…

    و به یاد می‌آورم که در کتاب پرمغز و خواندنیِ راهبی که فراری‌اش را فروخت، که پارسال انگلیسیِ آن را در اتوبوس‌ها و کافه‌های تورنتو تمام کردم، با این ذهنیت آدم‌های موفق آشنا شدم: Deathbed mentality، یعنی نگرشِ «بستر مرگ».

    نه اینکه بخواهیم مدام به مرگ و نیستی فکر کنیم و کام‌مان را تلخ کنیم، بلکه مثلاً هر صبح، هنگام سکوت در معبد شخصی‌مان، لحظاتی به این فکر کنیم که اگر امروز آخرین روز زندگی‌مان باشد، آن را چطور سپری می‌کنیم.

    من بارها و بارها این نگرش را در ابتدای صبح زندگی کرده‌ام. پیشنهاد می‌کنم شما هم امتحان کنید. چشمِ جانِ آدم خیلی باز می‌شود.

    …اما هنوز، وقتی عکس‌های اتفاق تورنتو را نگاه می‌کنم که از رگ گردن به من نزدیک‌تر بود، عرق سردی بر تمام بدنم می‌نشیند. زندگی در یک لحظه می‌تواند وارد مسیری دیگر شود. قدرِ زندگی و قدرِ لحظه‌های زندگی را بدانیم… می‌دانیم؟

    ▫️علی‌اکبر قزوینی

  • پول بیشتر می‌خواهید؟ راهش این نیست!

    پول بیشتر می‌خواهید؟ راهش این نیست!

    می‌خواهید بیشتر پول درآورید؟ کیست که دلش نخواهد! در اینترنت و این ور و آن رو هم پُر است از آموزش‌هایی برای بیشتر پول درآوردن. سکه‌ای روی سکه گذاشتن. حساب بانکی را چاق‌تر کردن. این یکی قول می‌دهد در ۳۰ روز پولدار شوید و آن یکی شما را یک ساله پولدار می‌کند. هدف همه شده پول. پول که باشد، انگار همهٔ مشکلات حل شده است.

    این همه تکنیک برای پولدار شدن. این همه آموزش. اما…

    …اما چرا تعداد کسانی که نتیجه می‌گیرند اینقدر کم است؟

    هزاران نفر در سمینارهای ثروت‌آفرینی شرکت می‌کنند، از سالن سمینار که خارج می‌شوند می‌خواهند تا ابرها اوج بگیرند، قادرند کوه را روی دوششان بگذارند (چه چشم‌هایش بگوید آره و چه نگوید!)، و قول می‌دهند که مثلاً سال دیگر یک میلیارد تومان توی حسابشان دارند.

    چند روزی هم روی ابرها هستند.

    و بعد، ضربه‌های سهمگین زندگی، حتی ضربه که نه، تلنگرهای کوچک هم بادِ آنها را مثل یک بادکنک خالی می‌کند و تلخ‌تر از زمانی می‌شوند که در چنین سمینارهایی شرکت می‌کردند.

    هدف‌های میلیاردی که بماند، حتی برای رساندن خرج و دخل‌های معولی به هم، کاسهٔ چه کنم چه کنم دست می‌گیرند.

    باز یک کتاب دیگر می‌خوانند:

    ــ من می‌توانم شما را ثروتمند کنم.
    ــ بیندیشید و ثروتمند شوید.
    ــ در آنی، ثروت را جذب کنید.

    یک مدت خوشی، و بعد باز هم همان زندگی نکبت و حقوق بخور و نمیر و روزهای سگی. (و این تصورِ نادرست که زندگی همین است و بهتر نخواهد شد.)

    البته این کتاب «بیندیشید و ثروتمند شوید» اثر ناپلئون هیل کتاب خیلی خوب و مهمی است؛ اما اغلبْ با دیدنِ نام این کتاب تصور می‌کنند فقط با فکر کردن به ثروت، می‌شود ثروت را خلق کرد.

    گارانتی، ۱۰۰ درصد!

    ببینید دوستان! بگذارید یک چیزی را رُک و راست، هم از روی تجربه و هم بر مبنای شاگردی بزرگان، به شما بگویم:

    خداوند روزی ما را تضمین کرده است. گارانتی. ۱۰۰ درصد.

    اما این روزی، برای اینکه فرو ریخته شود، نیازمندِ اقدامی از سوی ماست. نیازمند حرکتی از سوی ماست. به قول مولانا، انسان باید سمت محل کسب‌وکارش برود تا روزی به سمت او جریان پیدا کند:

    پس چون در خود طلب دیدی، می‌آی و می‌رو و مگو که در این رفتن چه فایده؟ تو می‌رو، فایده خود ظاهر گردد. رفتنِ مردی سوی دکان، فایده‌اش جز عرض حاجت نیست، حق تعالی روزی می‌دهد؛ که اگر به خانه بنشیند آن دعویِ استغناست، روزی فرو نیاید.

    یعنی خداوند باید حرکت و تلاش و «طلب» تو را ببیند تا روزی‌ات را دستت بدهد.

    یا داستان دیگری که از بوستان سعدی در کتاب‌های درسی خوانده بودیم راجع به فردی که روباهی بی دست و پا را می‌بیند که شیر، برای او خوراک می‌آورد و به تصور اینکه پادشاه عالم اینگونه روزیِ همه را می‌دهد، او هم می‌خواهد بدون حرکت و تلاش و «ارزش‌آفرینی» از خوان کرم الهی بهره‌مند شود:

    یکی روبهی دید بی دست و پای
    فروماند در لطف و صُنع خدای

    که چون زندگانی به سر می‌برد؟
    بدین دست و پای از کجا می‌خورد؟

    در این بود درویشِ شوریده‌رنگ
    که شیری برآمد شُغالی به چنگ

    شغالِ نگون‌بخت را شیر خورد
    بماند آنچه، روباه از آن سیر خورد

    دگر روز باز اتفاق اوفتاد
    که روزی‌رسان قوُتِ روزش بداد

    یقین، مرد را دیده بیننده کرد
    شد و تکیه بر آفریننده کرد

    کز این پس به کُنجی نشینم چو مور
    که روزی نخوردند پیلان به زور

    زنخدان فرو برد چندی به جیب
    که بخشنده، روزی فرستد ز غیب

    نه بیگانه تیمار خوردش نه دوست
    چو چنگش رگ و استخوان ماند و پوست

    چو صبرش نماند از ضعیفی و هوش
    ز دیوار محرابش آمد به گوش:

    «برو شیر درنده باش، ای دغل!
    مینداز خود را چو روباه شل…»

    غرض اینکه روزی هر یک از ما تضمین شده است و تا زمانی که تلاش و حرکتی می‌کنیم، روزیِ ما می‌رسد. پس بابت این قضیه نگران نباشیم. هرچند، از نگرانی برای روزی رها شدن، خودش نیازمند جهد و کوششِ فراوان است. تا این «باور» در ذهن ما حک شود که خداوند ما را وا نخواهد نهاد:

    آن را که منم خرقه، عریان نشود هرگز
    آن را که منم چاره، بی ‌چاره نخواهد شد

    چه چیزی ثروتِ بیشتر را به سوی ما به جریان می‌اندازد؟

    اما اگر حرکت ما برای کسب روزی، هوشمندانه‌تر و به قصد خدمتِ هر چه بیشتر به خلق و بهتر کردن این جهان باشد چه؟ روزی ما بیشتر نمی‌شود؟ البته که می‌شود! و این نخستین قدم برای ثروتمندی حقیقی است: خدمت را با اصول شناخته‌شده و آزمودهٔ کسب ثروت، تجارت و بازاریابی ترکیب کردن.

    ما می‌خواهیم ارزشِ بیشتر بیافرینیم، بیشتر خدمت کنیم و از خداوند بخواهیم آن خوان کرم را چنان برای ما باز کند که واقعاً به استغنای مالی برسیم. که پس از آن اگر کار می‌کنیم، فقط به قصد شوق و خدمت باشد و نه ترس به خاطر پول.

    ما می‌خواهیم ارزشِ بیشتر بیافرینیم، بیشتر خدمت کنیم و از خداوند بخواهیم آن خوان کرم را چنان برای ما باز کند که واقعاً به استغنای مالی برسیم. که پس از آن اگر کار می‌کنیم، فقط به قصد شوق و خدمت باشد و نه ترس به خاطر پول. که اگر تصمیمی می‌گیریم برای زندگی‌مان، سایهٔ ترسناکِ این تصور که پولمان کم است و…، بالای سرمان نباشد. و اینجاست که می‌رویم سراغ آموزش‌های ثروت‌آفرینی. که الحق و الانصاف آموزش‌های خیلی خوبی هم در این زمینه هست.

    اما برای اینکه ما سزاوار زندگی ثروتمندانه شویم (و زندگی ثروتمندانه زمین تا آسمان فرق دارد با این تصویرهای احمقانه از ماشین‌های لوکس و قصرهای کنار دریا، بر این کلمهٔ «احمقانه» هم تأکید می‌کنم که تصور نشود اشتباه لپی بوده است)، بله، برای اینکه ما سزاوار زندگی ثروتمندانه شویم، لازم است «امتحان»‌هایی را از سر بگذرانیم.

    اگر طلب می‌کنی که می‌خواهی به جهان خدمت کنی و جهان را به جایی تبدیل کنی برای بهتر زیستن، باید اول آدمِ این کار شوی. باید نشان دهی که در قصدت استوار هستی. و جهان هستی تو را امتحان می‌کند.

    اینجاست که خیلی‌ها جا می‌زنند.

    می‌ترسند، و با دیدن اولین سختی‌ها، آمال و هدف‌های خود را از یاد می‌برند و ترس از پول (ترس از اینکه برای گذران زندگی، پول کافی نداشته باشند) باعث می‌شود به همان زندگی بخور و نمیر و درآمدهای قطره‌چکانی بچسبند. نمی‌خواهند این «امنیت» را با یک «رؤیا» تاق بزنند.

    نه اینکه «گنج» روزیِ آنها نبوده باشد، نه اینکه زندگی با فراغت مالی برای آنها نبوده باشد یا خدا نخواسته باشد، بلکه برای اینکه آنها خودشان پا پس کشیدند.

    شما بروی دانشگاه و سر امتحان نروی، آیا مدرک به شما می‌دهند؟

    باید تجربه‌هایی را از سر بگذرانی تا تغییر کنی و سزاوار آن چیزی شوی که می‌خواهی.

    مبنای کار این جهان بر «شدن» است

    جهان هستی اینگونه کار می‌کند. دشمن ما نیست، ضد ما نیست، علیه ما نیست؛‌ می‌خواهد ما را آماده کند.

    و تازه، این نکته را درگوشی به شما می‌گویم: ما اگر خوشبخت باشیم، مورد امتحان و ابتلای جهان هستی قرار می‌گیریم. چون ثروتمندی، فقط یک بخش‌اش «پول» است؛ و اگر ما به‌واقع ثروتمند نباشیم، ممکن است یک پولدارِ بدبخت باشیم.

    همهٔ کسانی که با خلق ارزشی در این جهان، ثروتمند شده‌اند، آن امتحان‌ها و بلاها و دروان‌های سختی را از سر گذرانده‌اند. و ثروتی که الان دارند، برایشان «معنا» دارد. احساس می‌کنند زندگی‌شان غنی است. و آنها رهبران کسب‌وکار و الگوهایی برای دیگران می‌شوند.

    پول داشتن، اگر انسان متناسب با آن ارزش خلق نکرده و به این جهان خدمت نکرده باشد، بدجور گریبان آدم را می‌گیرد. حتی کسانی هم پولی به ارث می‌برند یا در لاتاری برنده می‌شوند، تنها در حالتی می‌توانند از این پول در جهت بهتر کردن زندگی‌شان بهره ببرند که شخصیت قوی و مستحکم و شایستهٔ ثروت را در خود ایجاد کرده باشند. یعنی آن امتحان‌ها را سپری کرده باشند و حالا جهان هستی تصمیم گرفته باشد از این راه به آنها پاداش بدهد. البته اینها چون موارد نادری هستند و نمی‌توانند «طرح و برنامه» برای پولدار شدن باشند، پیشنهاد نمی‌کنم به آنها دل ببندید و مثل همیشه، ارزش‌آفرینی مخصوصاً از راه کارآفرینی (یا داشتن روحیهٔ کارآفرینی حتی اگر برای دیگری کار می‌کنید) را توصیه می‌‌کنم.

    الغرض، برسیم به همان سؤال و دغدغهٔ اول.

    می‌دانم شما دوست دارید پولدارتر شوید و به استغنای مالی برسید و این حق شما هم هست و چیزی است که خداوند برای همهٔ ما خواسته است.

    اگر قرار بود صرفاً با سمینارها و کتاب‌های پول‌آفرینی و تکنیک‌های پول درآوردن، به این هدف برسیم، تا حالا رسیده بودیم.

    شاید داریم از امتحان‌ها فرار می‌کنیم.

    شاید گنج‌مان ــ افسانهٔ شخصی‌مان ــ را فراموش کرده‌ایم.

    برای همین است که دورهٔ آنلاین «در جست‌وجوی افسانهٔ شخصی» را طراحی کرده‌ام تا یک بار این سفر را با هم برویم.

    مسیر رسیدن به گنج و افسانهٔ شخصی‌مان را با هم مرور کنیم، سختی‌ها و شیرینی‌های راه را بشناسیم و آنها را در زندگی خود پیاده کنیم.

    ▫️علی‌اکبر قزوینی

  • موفقیت دقیقاً چیست؟ آیا الگوی درستی برای موفقیت انتخاب کرده‌ای؟

    موفقیت دقیقاً چیست؟ آیا الگوی درستی برای موفقیت انتخاب کرده‌ای؟

    موفقیت دقیقاً چیست؟… ۱۰ سال است به مسافرت تفریحی نرفته است. با دوستانش وقت نمی‌گذراند، رمان نمی‌خواند، به زور باید او را به یک تئاتر برد، و تمام ساعات بیداری‌اش را در دفتر کارش صرف می‌کند و هفت روزِ هفته را هم کار می‌کند. در پاسخ به سؤالی دربارۀ این همه صرفِ وقت برای کار و عدم صرفِ وقت برای خودش، می‌گوید: «تصور می‌کنم هنوز خیلی جوانم…» وقتی اینها را می‌خوانم، بیشتر از همیشه نگران می‌شوم که اشخاصی مثل او، به عنوان الگوی موفقیت، ثروت و سخت‌کوشی معرفی شوند؛ در حالی که می‌دانم الگو قرار دادن افرادی نظیر او به صورت فکرنشده، می‌تواند نتایجی فاجعه‌بار داشته باشد. حتماً می‌پرسید چه فاجعه‌ای؟ اجازه بدهید توضیح بدهم.

    خانم الیزابت هولمز، هدفمند و پُرتلاش یا…؟

    با زندگی خانم «الیزابت هولمز» تازه آشنا شده‌ام. سی و سه ساله است و جوان‌ترین بانوی ثروتمندِ خودساخته (یعنی کسی که با دست خودش ثروتمند شده است) در ایالات متحده. مهندسی شیمی خوانده اما درس را نیمه‌کاره در دانشگاه استنفورد رها کرده تا شرکت خودش را تأسیس کند. بیش از ۱۲ سالی می‌شود که شرکت او راه افتاده و از همان ابتدا، یکی از استادانش در دانشگاه نیز با شرکتِ او همراهی می‌کرد تا اینکه پس از مدتی، او هم استادی دانشگاه را کامل رها کرد و به شرکت پیوست.

    خانم هولمز حالا در ابتدای چهارمین دهۀ زندگی‌اش، شرکتی به ارزش بیش از ۹ میلیارد دلار و ثروت خالصی بالغ بر ۴/۷ میلیارد دلار دارد و روی زمینه‌ای کار می‌کند که یادآور داستان‌های علمی-تخیلی است: انجام آزمایش کامل خون، تنها با گرفتن دو قطره خون از نوک انگشت (آن هم بدونِ درد و ترس از سرنگ) و ارسال نمونه برای انجام اتوماتیک آزمایش توسط دستگاه‌های فوق پیشرفته‌ای که نحوۀ کار آنها را کسی نمی‌داند.

    خانم هولمز هدف بزرگی دارد: می‌خواهد بازار جدیدی با عنوان «فناوریِ تندرستی شخصی» را ایجاد و شکوفا کند. بازاری که بالقوه توان میلیاردها دلار درآمدزایی دارد و باعث می‌شود افراد با هر چه بیشتر درگیر شدن در فرایند تندرستی خود، زودتر از بیماری‌های احتمالی آگاه شده و زندگی‌ای سلامت‌تر را سپری کنند.

    او هنگامی که فقط ۹ سال داشت، در نامه‌ای به پدرش نوشته بود: «چیزی که من واقعاً از زندگی می‌خواهم، کشف چیزی نو است؛ چیزی که بشر نمی‌دانست انجام دادنش امکان‌پذیر است.» به نظر می‌رسد او که این روزها و پس از سال‌ها تلاشِ رازدارانه، توجه رسانه‌ها را به خود جلب کرده، در مسیر درستی برای رسیدن به این هدف است. (خانم هولمز عمداً می‌خواست که خودش و شرکتش در معرض توجه نباشند. میزان سرّی نگه‌ داشتن اخبار و فعالیت‌های شرکتش به‌ گونه‌ای است که خیلی‌ها آن را با روش اپل و استیو جابز مقایسه می‌کنند. جالب است که خانم هولمز از لحاظ پوشیدنِ لباس نیز شبیه جابز عمل می‌کند ــ اغلب یک پلوور مشکیِ ساده تن می‌کند ــ و گیاهخوار نیز هست.)

    با این تفاسیر، شاید تصور کنید این مقاله قرار است خانم هولمز را به عنوان یکی از الگوهای موفقیت معرفی کند و از سبک کار و زندگی او، هدفمندی و سخت‌کوشی‌اش تمجید کند. اما من قصد دیگری دارم. 🙂

    آیا مدیر «دوو» آدم موفقی بود؟

    سال‌ها پیش کتابی می‌خواندم به نام «سنگفرش هر خیابان از طلاست». این کتاب را مدیر وقت شرکت کره‌ای «دوو» نوشته و در آن، داستان موفقیت خود و شرکتش و البته سبک کار و زندگی‌اش را شرح داده بود. اگر بگویم این کتاب یکی از بدترین کتاب‌هایی بوده که تاکنون خوانده‌ام، اغراق نکرده‌ام. (بله، هر کتابی خوب نیست؛ یا شاید بهتر بگویم خواندن برخی کتاب‌ها بدون استاد و راهنما، می‌تواند خطرناک باشد.)

    آقای «کیم وو چونگ»، نویسندۀ کتاب، تصویری از ثروتمندی را در برابر من که آن زمان ۱۸ ساله بودم قرار داده بود که تا سال‌ها، همان تصویر و باورهای نادرستِ برخاسته از آن، مرا از ثروت دور نگه داشت. خوب به خاطر دارم که ایشان چطور در آن کتاب شرح داده بود که نسلِ آنها، به جای کار از ساعت ۹ صبح تا ۵ عصر، کار از ۵ صبح تا ۹ شب را جایگزین کرده بودند تا چرخ‌های صنعت کره پیش برود (البته این نیت و قصد بدی نبود). اما در عین حال، ایشان توضیح داده بود که هر صبح صبحانه‌اش را در اتومبیل و حین رفتن به شرکت صرف می‌کند و سال‌هاست که با خانواده‌اش به مسافرت نرفته است.

    آن موقع با خودم گفتم: «اگر قرار است من پولدار و صاحب شرکت باشم اما حتی وقتِ صبحانه خوردن با فراغ بال و وقت گذراندن با خانواده‌ام را نداشته باشم، اینکه اسمش موفقیت و خوشبختی نیست!»

    من آن موقع با خودم گفتم: «اگر قرار است من پولدار و صاحب شرکت باشم اما حتی وقتِ صبحانه خوردن با فراغ بال و وقت گذراندن با خانواده‌ام را نداشته باشم، اینکه اسمش موفقیت و خوشبختی نیست!» متأسفانه، جای تفسیرهایی بر کلمات آقای کیم خالی بود که اگر این کار انجام می‌شد، امکانش بود که از تلاش و تعهد او درس‌های ارزشمند گرفته شود و در عین حال، زندگیِ یک‌بُعدی او موجب ایجاد باورهای نادرست دربارۀ موفقیت و ثروت نشود. سال‌ها گذشت تا کتاب‌های دیگر و شاگردیِ استادان خردمند، آن تصویرهای نادرست را از ذهن من بیرون برد.

    آیا موفقیت یعنی فقط کار و کار و کار؟ آیا تفریح مانع رسیدن به موفقیت است؟

    حالا در دهۀ دوم از قرن بیست و یکم، دربارۀ خانمی ۳۳ ساله می‌خوانم که ۱۰ سال است به مسافرت تفریحی نرفته است. با دوستانش وقت نمی‌گذراند، رمان نمی‌خواند، به زور باید او را به یک تئاتر برد، و تمام ساعات بیداری‌اش را در دفتر کارش صرف می‌کند و هفت روزِ هفته را هم کار می‌کند. او در پاسخ به سؤالی دربارۀ این همه صرفِ وقت برای کار و عدم صرفِ وقت برای خودش (که دغدغۀ پدر و مادرش و حتی همکارانش در هیئت مدیره نیز هست)، می‌گوید: «تصور می‌کنم هنوز خیلی جوانم…»

    وقتی اینها را می‌خوانم، بیشتر از همیشه نگران می‌شوم که اشخاصی مثل او، به عنوان الگوی موفقیت، ثروت و سخت‌کوشی معرفی شوند؛ در حالی که می‌دانم الگو قرار دادن افرادی نظیر او به صورت فکرنشده، می‌تواند نتایجی فاجعه‌بار داشته باشد.

    حتماً می‌پرسید چه فاجعه‌ای؟ اجازه بدهید توضیح بدهم.

    موفقیت فقط یک بُعد ندارد

    انسان موجودی چندبعدی است. در درون هر یک از ما، ساحت‌های مختلفی وجود دارد که اگر هر کدام به اندازۀ کافی مورد توجه قرار نگرفته و ارضا نشوند، چرخ وجود آدمی لنگ خواهد زد. محمود معظمی، استاد در آشتی دادنِ انسان‌ها با خودشان، از تعبیری به نام «چرخ زندگی» استفاده می‌کند.

    او می‌گوید شش جنبۀ مهم و اساسی در هر یک از ما هست که باید به تناسب هم رشد کنند تا شخص بتواند احساس تعادل و خوشبختی در زندگی داشته باشد. این شش بخش عبارتند از:

    1. علایق فردی،
    2. کار،
    3. نقش اجتماعی،
    4. خانواده،
    5. تندرستی، و
    6. معنای زندگی.

    کسی که مدام و تمام‌وقت به بخشِ «کار» می‌پردازد، در واقع تنها به یک‌ششم از نیازهای خود پاسخ داده؛ و دیر یا زود آب و روغن قاطی می‌کند و موتور می‌سوزاند.

    یک فلسوف تراز اول دربارهٔ موفقیت چه می‌گوید؟

    این تعبیر را هم اجازه بدهید که از دکتر مصطفی ملکیان نقل کنم که یکی از فیلسوفان تراز اولِ امروز در ایران هستند. صحبت ایشان دربارۀ درس خواندن است که می‌توان آن را به هر «کار» دیگری تعمیم داد. ایشان می‌گویند:

    «ما اینجا نیامده‌ایم که یک فیلسوف بزرگ شویم و برویم؛ و نیامده‌ایم اینجا ۲۰ تا کتاب بنویسیم و ۲۰۰ تا مقالۀ علمی بنویسیم در ژورنال‌های علمی-فلسفی/علمی-تحقیقی دنیا چاپ کنیم. ما آمده‌ایم اینجا که یک زندگی خوب، خوش و ارزشمند داشته باشیم. من این را دارم از قول کسی می گویم که این را کسی به او نگفته بوده و خودش را به یک معنا از میان برده -یعنی خودم. همیشه اعتدال داشته باشید؛ یعنی حق همۀ ساحت‌های وجودی‌تان را ادا کنید. نگویید چون تمرکز کرده‌ایم روی درس، دیگر به خوابمان توجه نمی‌کنیم، به خوراکمان توجه نمی کنیم، به ورزشمان توجه نمی‌کنیم، به تفرج و گردشمان توجه نمی‌کنیم، از مسافرت چشم می‌پوشیم. اگر حق هر ساحتی از ساحات وجودی‌تان و هر نیازی از نیازهایتان را برطرف نکنید، یک وقتی واقعاً وجودتان پنچر می‌شود و آن وقت کل ماشین‌تان از حرکت می افتد.»

    استاد ملکیان ادامه می‌دهند:

    «من خودم در واقع به خاطر عدم توجه به این نکته خاکسترنشین شدم، به خاطر اینکه توجه نکردم و فقط خواندن و فقط خواندن و نوشتن و یادداشت برداشتن و باز هم خواندن و باز هم نوشتن و دیگر توجه نکردن به اینکه خواب به اندازه نیاز دارم… خوراکم آیا خوراک مناسبی است؟ آیا تفرج دارم؟ گشت و گذاری هم دارم؟ انس با طبیعتم به آن اندازه که نیاز دارم هست یا نه؟ مسافرت می کنم یا نه؟ نشست و برخاست با انسان‌های دیگر دارم یانه؟ هرکدام از اینها یکی از نیازهای ماست. حتماً اعتدال را رعایت کنید.»

    آیا برایان تریسی کار کردنِ بی‌وقفه را تجویز می‌کند؟

    سومین نکته را هم اجازه بدهید از برایان تریسی عنوان کنم؛ کسی که برای شما که در پی موفقیت و شادکامی در زندگی هستید، ناشناخته نیست. ایشان با اینکه ۷۳ سال دارد و همچنان فعال است و آموزش می‌دهد و ارزش می‌آفریند، تأکید می‌کند که پیوسته و بدون استراحت و وقفه کار کردن، آدمی را از پا می‌اندازد. او پیشنهاد می‌کند که هفته‌ای حداقل یک روز، از همۀ امور کاری فارغ شوید و باتری‌های روح و روان‌تان را شارژ کنید.

    بدون رفتن به دل طبیعت، سفر کردن، هم‌نشینی با خانواده و دوستان… و در کل انجام اموری که روح را صیقل می‌دهد، انسان بعید است که بتواند زندگی‌ای خوش و شکوفا داشته باشد.

    بدون رفتن به دل طبیعت، سفر کردن، هم‌نشینی با خانواده و دوستان، فیلمی دیدن، کنسرتی رفتن، داستانی یا شعری خواندن و در کل انجام اموری که روح را صیقل می‌دهد، انسان بعید است که بتواند زندگی‌ای خوش و شکوفا داشته باشد. البته همیشه ممکن است مواردی به اصطلاح «فورس ماژور» روی دهد که نیاز باشد انسان برای مدتی فراغت و استراحت خود را صرفِ کار کند؛ اما اینکه کسی در کلِ ۱۰ سال حتی یک سفر تفریحی هم نرفته باشد، از آن حرف‌هاست! تازه آن هم ۱۰ سالی که در سومین دهۀ زندگی، یعنی از ۲۰ تا ۳۰ سالگی بوده؛ اوجِ جوانی و زمانی که دیگر هرگز باز نخواهد گشت.

    مهم‌ترین نکته که دربارهٔ موفقیت باید بدانید

    خانم هولمز روزی خواهد فهمید که بیش از حد زندگی را جدّی گرفته بود. جوانی خودش را فدای هدفی کرد که هرچند ارزشمند است، اما هرگز نمی‌تواند روزهای از دست رفته و دوستی‌ها و خاطره‌هایی را که می‌توانست شکل بگیرد، به او بازگرداند.

    البته، زندگی خانم هولمز به خودش مربوط است و اصلاً «او» موضوع این مقاله نیست. موضوع این مقاله، «شما» دوست و خوانندۀ عزیز، محترم و دوست‌داشتنی هستی که می‌خواهی به موفقیت‌های بیشتر و ثروتِ بیشتر و یک زندگی شادتر و خوش‌تر برسی. همۀ اینها را نوشتم تا مبادا در دام رسانه‌هایی بیفتی که فقط شهرت و ثروت ظاهری را ترویج می‌کنند و اشخاص را از «اصل موضوع» غافل می‌کنند.

    جملۀ استاد ملکیان را مجدد تکرار می‌کنم:

    ما آمده‌ایم اینجا که یک زندگی خوب، خوش و ارزشمند داشته باشیم.

    پس الگوهایی را برگزین و از هر کسی ویژگی‌هایی را الگوی خودت قرار بده که وقتی ۱۰، ۲۰، ۳۰ سال دیگر یا بیشتر به عقب برگشتی و زندگی‌ات را بررسی کردی، احساس کنی عمری پربار را سپری کرده‌ای و به همۀ نیازهای درونی‌ات و تشنگی‌های وجودی‌ات پاسخ مناسب داده‌ای.

    ▫️علی‌اکبر قزوینی


    شما چقدر با نظرات مطرح‌شده در این مقاله دربارهٔ موفقیت موافقید؟ الگوی شما برای موفقیت چیست و کیست؟ خوشحال می‌شوم دیدگاه‌های خود را اینجا با من و سایر خوانندگان در میان بگذارید و دیدگاه‌های دوستان دیگر را بخوانید.


    می‌توانید این مقاله را  از طریق پخش‌کنندهٔ صوتی زیر بشنوید، یا فایل صوتی آن را دانلود کنید.

  • معنای زندگی: بزرگ‌ترین دغدغهٔ شما در زندگی چیست؟

    معنای زندگی: بزرگ‌ترین دغدغهٔ شما در زندگی چیست؟

    در تعطیلات عید فرصت مغتنمی فراهم شد تا کتاب دنیای سوفی را از ابتدا تا انتها بخوانم. در مقالۀ دیگری نوشته بودم که هر روز زمان کوتاهی را هم شده، مداوم و مرتب به کتاب خواندن اختصاص بدهید. اما این باعث نمی‌شود در زمان‌هایی که مجال و فراغت بیشتری دارید، زمان مطالعۀ خود را بیشتر نکنید. اتفاقاً گاهی اوقات آرامش و دوری از فضای کاری و شهری، موجب می‌شود بیشتر بتوانید در خواندن غرق شوید و دربارۀ مطالب خوانده‌شده تأمل و اندیشه کنید.

    معنای زندگی، دغدغهٔ مشترک همهٔ انسان‌ها

    اما «دنیای سوفی» کتابی است داستانی درباره تاریخ فلسفه، و نیز معنای زندگی، که بسیار خوشخوان و روان نوشته شده و خواننده را به سفری دلپذیر می‌برد و او را با سیر پیشرفت و تکامل فلسفه در مغرب‌زمین آشنا می‌کند. با اینکه شخصیت اصلی کتاب نوجوانی است ۱۴ ساله، و هدفِ اصلی کتاب نیز آموزش فلسفه یا به عبارتی آموزش «تفکر فلسفی» به مخاطبان نوجوان و جوان است، به‌شخصه فکر نمی‌کنم اگر این کتاب را در آن سنین می‌خواندم چیز زیادی دستگیرم می‌شد!

    اما پس از خواندن این کتاب، به این نتیجه رسیدم که شاید یکی از مهم‌ترین کتاب‌هایی بوده که تاکنون خوانده‌ام. گویی تا پیش از خواندن آن، دنیا را از پشتِ لنزی می‌دیدم که تصاویرش «فوکوس» نبود. خواندن این کتاب، آن لنز را چرخاند و تنظیم کرد و تصویری «واضح» (یا دقیق‌تر، کمتر مبهم) از جهان را پیش رویم قرار داد. این است که در همین جا پیشنهاد می‌کنم حتماً «دنیای سوفی» را در برنامۀ مطالعاتی امسال خود قرار بدهید.

    گاهی افرادِ پولداری را می‌بینیم که احساس تهی بودن می‌کنند… برعکس نیز کسانی بسیار اهل معنا هستند اما چون پولِ کافی برای لذت بردن از زندگی ندارند، از زندگی خود ناراضی و ناخشنود هستند.

    فلسفه یا تفکر فلسفی، به پرسش‌های بزرگی می‌پردازد که دغدغۀ مشترکِ همۀ انسان‌هاست. دغدغه‌هایی همیشگی دربارهٔ زندگی و معنای زندگی، در طول تاریخی که بشر خود را شناخته است. محمود معظمی در آموزش‌های ثروتمندی، چرخه‌ای شش‌پَر را ترسیم می‌کند و می گوید اگر پرّه‌های این چرخه همسان و تقریباً هم‌اندازه نباشند، شخص نمی‌تواند «ثروتمندی» را به‌تمامی تجربه، درک و زندگی کند. این بخش‌ها عبارتند از: علایق فردی، نقش اجتماعی، روابط خانوادگی، وضع مادی و کسب‌وکار، تندرستیِ جسم و روان، و معنای زندگی.

    از همین روست که گاهی افرادِ پولداری را می‌بینیم که احساس تهی بودن می‌کنند و با اینکه گویی سر چاهی تمام‌نشدنی از پول ایستاده‌اند، اصلاً نمی‌توانند از زندگی لذت ببرند. برعکس نیز کسانی بسیار اهل معنا هستند و به دریافت‌های بالا و عمیقی از زندگی رسیده‌اند، اما چون پولِ کافی برای لذت بردن از زندگی ندارند یا مثلاً برای علایق شخصی خود، گردش در طبیعت، سفر، رسیدگی به خانواده و… وقت نگذاشته‌اند، از زندگی خود ناراضی و ناخشنود هستند.

    معنای زندگی بخشی مهم از زندگی است

    اما تمرکز این مقاله بر پرّۀ «معنای زندگی» است. انسان می‌پرسد و می‌خواهد به پاسخ برسد. او زمانی که به زندگی و به این همه طلوع و غروب، کار و فراغت، آمدن و رفتن، و زادن و مردن می‌اندیشد، می‌گوید: «ربّنا ما خلقت هذا باطلا» (خداوندا، تو این همه را بیهوده نیافریده‌ای). او «درد»ی را در وجود خود می‌بیند و در پی درمان آن برمی‌آید. همانطور که شاعر می‌فرماید:

    مرد را دردی اگر باشد خوش است.

    مُراد از «مرد» در اینجا همان «انسان» است فارغ از رنگ و نژاد و پیشه و پیشینه و جنسیت. و «درد» همان «پرسش»های عمیقی است که حتی ممکن است شبانگاه خواب را از چشمان او برباید. او ممکن است بیندیشد:

    اگر به حرکت دستی کلاف به انتهایش برسد، پس این تکاپوی خلاقِ بی‌انتها از بهر چیست؟

    یا به بیان دیگر:

    ز کجا آمده‌ام، آمدنم بهر چه بود؟
    به کجا می‌روم آخر، ننمایی وطنم؟

    اندیشیدن به این پرسش‌ها دربارهٔ معنای زندگی و تفکر دربارهٔ این دغدغه‌های عمیق و ازلی، همواره وجود داشته و وجود این همه مکتب فلسفی و نظایر آن نشان می‌دهد که شاید به قول سهراب سپهری:

    کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ
    کار ما شاید این است
    که در افسون گل سرخ شناور باشیم.

    به عبارت دیگر، همواره باید از خود سوالات بزرگ بپرسیم و بدانیم که در سایۀ جست‌وجو برای یافتنِ پاسخی برای آنهاست که دنیای ما (و به تبعِ آن هر چیزی مربوط به ما از جمله کسب‌وکار ما) بزرگ می‌شود.

    استیو جابز هم یک دردمند بود که در پی معنای زندگی می‌گشت

    «استیو جابز» در دنیای تکنولوژی و در «سیلیکون ولی» که مرکز تجمع مهم‌ترین شرکت‌های دنیای تکنولوژی نظیر مایکروسافت، گوگل، یاهو، فیسبوک و… است، از نظر من با همۀ آدم‌های آنجا فرق داشته است. وقتی به دلایل این تفاوت می‌اندیشم، درمی‌یابم که او از جملۀ آن انسان‌های شوریده‌ای بود که دردِ سؤالات بزرگ و یافتن معنایی برای زندگی در درون او بوده و قصدش، بهتر کردن زندگی مردم به سهم خودش، کاستن از رنج‌های آنها و خوش‌تر کردن آنها تا جایی که می‌توانسته. از هیچ شرکتی انتظار نمی‌رفته و نمی‌رود که در متن آگهی تبلیغاتی‌اش، این جملات را به کار ببرد:

    Here’s to the crazy ones. The misfits. The rebels. The troublemakers. The round pegs in the square holes. The ones who see things differently. They’re not fond of rules. And they have no respect for the status quo. You can quote them, disagree with them, glorify or vilify them. About the only thing you can’t do is ignore them. Because they change things. They push the human race forward. And while some may see them as the crazy ones, we see genius. Because the people who are crazy enough to think they can change the world, are the ones who do.

    که به نظر من اگر قرار باشد عصارۀ آن به زبان پارسیِ قابل‌فهم ترجمه شود، چنین چیزی خواهد بود:

    برای شیدایان. شوریدگان. سوته‌دلان. رندان. نظربازان و عافیت‌سوزان. برای میخوارگان و سرگشتگان.
    برای آنان که در خراباتِ مغان نور خدا می‌بینند.
    برای مستان و مستانه‌ها.
    برای شیفتگان و دیوانگان.
    برای مجنونان.
    برای آنان که محتسب و شحنه و زاهد را به هیچ می‌انگارند.
    برای آنان که اندر دل آتش می‌روند و پروانه می‌شوند.
    برای آنان که هم خویش را بیگانه می‌کنند و هم خانه را ویرانه.

    استیو جابز آنقدر دردمند بود که می‌دانست تکنولوژی پاسخ دردهای بشر نیست و در یکی از آخرین همایش‌های ارائه محصولات اپل، جملاتی را به این مضمون بیان کرد. با این همه، او احتمالاً هر روز با این خواست و پرسش بزرگ از خواب برمی‌خاست که «جهان را به جای بهتری برای زیستن تبدیل کند.»

    میراثِ او در اپل آنقدر زنده است که «تیم کوک»، جانشینِ فعلی او در اپل، در یکی از جدیدترین مصاحبه‌هایش گفته که برای اغلب شرکت‌ها ارقام و فروش بالا و… مهم است، اما اینها هیچ وقت برای اپل در اولویت نبوده است. آنها هرگز نمی‌خواهند به بهای ارائه یک محصول ناکامل یا کم‌کیفیت، در بازارْ اول باشند. آنها نه نخستین پخش‌کنندۀ قابل حمل موسیقی را ابداع کردند، نه نخستین گوشی هوشمند تلفن همراه، نه نخستین تبلت و نه نخستین ساعت هوشمند. اما در همۀ این عرصه‌ها شاید بتوان گفت بهترین‌ها را عرضه کردند طوری که سایرین به‌سرعت به الگوبرداری و کپی‌ کردن از آنها روی آوردند.

    دردِ بی‌دردی علاجش آتش است

    چند وقت پیش در سایت مجله خلاقیت مطلبی را دربارۀ جوانی کم‌سن‌وسال خواندم که در آمریکا زندگی می‌کند و جوان‌ترین میلیاردر جهان است. در تمام سطرهای این مطلب، نکته‌ای را ندیدم که نشان دهد این فرد دغدغه و درد و پرسش‌هایی عمیق داشته باشد. از خانواده‌ای ثروتمند بوده که همواره هر چه خواسته (حتی خودرو بی‌ام‌و!) برایش فراهم بوده.

    با خودم اندیشیدم این آدم (گیریم با معیارهای این دنیا هر چقدر هم موفق و پولدار) چه حرفی برای من و امثال من دارد؟ کجای زندگی و طرز فکر او برایم الهامبخش است؟ جالب بود که دیدم دیدگاه‌های مخاطبان پای آن مطلب نیز همگی منفی است و به عبارتی، کسی از خواندن آن مطلب حس خوبی پیدا نکرده بود.

    به گمانم کسی که به معنای زندگی می‌اندیشد و نگاهی فلسفی به زندگی دارد، شاید همیشه خوشحال نباشد، اما خوشبخت است.

    آن پرسش‌های بزرگی که نوشتم و با خواندن کتاب «دنیای سوفی» برایم پررنگ‌تر شدند، شاید مرا از حبابِ خوشی‌های الکی بیرون بیاورد. به گمانم کسی که به معنای زندگی می‌اندیشد و نگاهی فلسفی به زندگی دارد، شاید همیشه خوشحال نباشد، اما خوشبخت است. و اگر زمینه‌های مساعدی داشته باشد، می‌تواند این پرسش‌ها و دردها و دغدغه‌‌ها دربارهٔ معنای زندگی را در قالب هنر و ابداع و کنجکاوی‌های علمی، به پاسخ‌هایی برساند.

    آیا «نیما» اگر دردی از درون نداشت می‌توانست چنین شعر خیال‌انگیزی بسراید:

    شباهنگام
    در آن دم که برجا درّه‌ها چون مرده‌ماران خفتگان‌اند
    در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
    گرَم یاد آوری یا نه، من از یادت نمی‌کاهم
    تو را من چشم در راهم.

    آیا «عطار» اگر از جماعت شوریدگان و دردمندان نبود می‌سرود:

    به دریایی درافتادم که پایانش نمی‌بینم
    به دردی مبتلا گشتم که درمانش نمی‌بینم.

    آیا «نیوتن» و «اینشتین» از روی خوشی و هوس‌های موقتی عمری را صرف کشف قوانین عالم فیزیکی کردند؟ و آیا اگر «استیو جابز» دغدغه‌های بزرگ نداشت، می توانست اپل را پس از اینکه به ورطۀ ورشکستگی افتاده بود، این‌چنین شکوفا کند و چنین محصولات دوست‌داشتنی‌ای خلق کند؟

    نکته‌های این مقاله را می‌خواهم اینگونه خلاصه کنم

    «عناوینی مثل جوان‌ترین میلیاردر دنیا یا مشهورترین کارآفرین و نظایر آن، در بازۀ زندگیِ کوتاهی که هر یک از ما بر این سیاره داریم، اصلاً اهمیتی ندارند. مهم‌تر از همه آن است که به دنیای درون خود بروید، دردها و پرسش‌ها را بیابید، و در زندگی خود پی یافتن پاسخ برای این پرسش‌های عمیق باشید. آن‌وقت است که هر کاری در سایۀ آن بکنید، هم برای خودتان مفیدتر خواهد بود و هم برای دنیا.»

    راستی، برخی از پرسش‌هایی که با خواندن «دنیای سوفی» در ذهنم شکل گرفت، مرا به سمت کتابی سوق داد که تازه خریده‌ام و می خواهم خواندن آن را آغاز کنم: «روان‌درمانی اگزیستانسیال». دربارۀ این کتاب نوشته شده: «هر کس که آن را بخواند، عمیقاً تحت تأثیر قرار می‌گیرد و خردمندتر می‌شود؛ انگار چندین ساعت به گفت‌وگو با کسی نشسته که عزمش را برای عبور از ژرف‌ترین مشکلات بشری جزم کرده است. داستایفسکی، تولستوی، کافکا، سارتر، کامو و بسیاری دیگر با نویسنده هم‌آوا شده‌اند تا از دلواپسی‌های غایی بشر بگویند.»

    و کلام آخر

    «تو ای خوانندۀ عزیز! اگر دردی و دردهایی داری، اگر پرسش‌هایی بزرگ ذهنت را ناآرام کرده‌اند، اگر دربارهٔ معنای زندگی می‌اندیشی، اگر از وضعیت فعلی خود راضی نیستی و چشم به قله‌های بلند داری، دردهایت را قدر بدان، و بدان که همان‌ها گنج تو هستند: با این همه این رنجِ شما، گنجِ شما باد…»

    ▫️علی‌اکبر قزوینی


    شما دربارهٔ نکات مطرح‌شده در این مقاله چه نظری دارید؟ خوشحال می‌شوم دیدگاه‌های خود را اینجا با من و سایر خوانندگان در میان بگذارید و دیدگاه‌های دوستان دیگر را بخوانید.


    می‌توانید این مقاله را  از طریق پخش‌کنندهٔ صوتی زیر بشنوید، یا فایل صوتی آن را دانلود کنید.

  • داستان و رمان خواندن چگونه به خودشناسی و توسعهٔ فردی شما کمک می‌کند؟

    داستان و رمان خواندن چگونه به خودشناسی و توسعهٔ فردی شما کمک می‌کند؟

    روزهای اولی که به کانادا آمده بودم، مترصد فرصتی بودم تا اولین کتاب رمان را از فروشگاه اینترنتی آمازون سفارش بدهم. هم سفارش دادن مستقیم از آمازون را دوست داشتم (قبلاً در ایران چند باری از طریق شرکت های واسطه، کتاب سفارش داده بودم)، هم رمان خواندن را، هم اینکه آن کتاب به انگلیسی باشد که بدانم ترجمه‌اش سالم و بدون حذف و افتادگی است. البته مهم‌تر از همهٔ اینها این بود که در آن شرایط پر از تغییر و استرس، دلم می‌خواست به دنیایی غیر از «واقعیت روزمره» پناه ببرم و برای ساعاتی هم شده، در فضای خیالی داستان غرق شوم. پیش‌تر نسخه الکترونیک رمان «1Q84» از نویسندهٔ ژاپنی «هاروکی موراکامی» را خوانده و از آن لذت برده بودم. برای همین رمان جدید او را (این بار نسخهٔ چاپی) سفارش دادم که ترجمهٔ عنوانش می‌شود «سوکورو تازاکی بی‌رنگ و سال‌های زیارتش». هرچند به نظرم این کتاب به اندازهٔ رمان قبلی او قوی نبود، اما همچنان کمک می‌کرد تا با گریزی آگاهانه از دنیای واقعی، دنیاهای دیگری را تجربه کنم. رمان خواندن در آن زمان، همچون دارویی مسکّن برای آرام‌تر کردن روح بود ــ که البته اثرات ناخوشایند جانبی هم نداشت!

    گریز به دنیای داستان

    این گریز از دنیای واقعی، نخستین بار نبود که رخ می‌داد. خاطرم هست رمان «کوری» را، اثر «ژوزه ساراماگو» نویسندهٔ پرتغالی که برندهٔ جایزهٔ نوبل شد، در دوران دانشگاه و شب‌هایی که امتحان داشتم، سه شب پیاپی خواندم و هرچند الان آن درس‌های دانشگاه و امتحان‌ها را از خاطر برده‌ام، اما طعم دلچسب آن کتابخوانیِ سه‌شبه هنوز زیر زبانم هست. بارها با داستان‌های «بورخس» وارد عالم خیال شدم، از «صد سال تنهاییِ» مارکز به حیرت آمدم، با «سووشونِ» سیمین دانشور وارد تاریخی ازدست‌رفته شدم، و همچنان هم با رمان‌ها و داستان‌های جدیدی که کشف می‌کنم مرتب پیوند خودم را با دنیای خیال برقرار نگه می‌دارم.

    فکر می‌کنم نخستین بار از طریق مجله کیهان بچه‌ها به داستان خواندن علاقه‌مند شدم. این مجلهٔ هفتگی، بلااستثنا در هر شمار‌ه‌اش داستان چاپ می‌کرد و موضوع بعضی از آنها و اسم نویسنده‌هایشان را هنوز به خاطر دارم. متأسفانه در مدرسه آن همه درس‌های مختلف داشتیم و ذهن‌مان از انبوهِ مطالبِ مختلف و اغلب غیرکاربردی انباشته می‌شد، اما زنگی برای داستان‌خوانی و صحبت دربارهٔ داستان و خیال‌پردازی نداشتیم. معلمی نبود که اهمیت داستان خواندن را به ما یادآور شود، کتاب‌های خوب را معرفی کند، و از نحوهٔ داستان و رمان خواندن بگوید. این جمله را که نوشتم، یاد کتاب‌های زنده‌یاد «مهدی آذریزدی» افتادم: «قصه های خوب برای بچه‌های خوب»؛ که مجموعهٔ داستان‌های مثنوی اش را که جلدی صورتی‌رنگ داشت، بارها در دوران دبستان خوانده بودم و از همان طریق بود که با اثر بزرگ مولانا آشنا شدم.

    داستان چیزی فراتر از سرگرمی است

    مولانا هم در «مثنویِ» خودش، بیش از هر چیزی داستان گفته است. نکته‌هایی را که می‌خواسته در ذهن و دل مخاطب بنشاند، در قالب حکایت‌های خواندنی ریخته تا هم خواندن آنها خوشایندتر باشد، هم با درگیر کردن ذهن مخاطب و حساس کردن او نسبت به عملکردها و سرنوشت شخصیت‌های داستان، حرف‌هایش را در ذهن مخاطب ماندگار کند. حتی به کتاب‌های آسمانی هم که نگاه کنیم، درمی‌یابیم که خداوند هم بارها و بارها از قصه و حکایت، چه به صورت داستان‌های واقعی و چه در قالب تمثیل، استفاده کرده است.

    حتی به کتاب‌های آسمانی هم که نگاه کنیم، درمی‌یابیم که خداوند هم بارها و بارها از قصه و حکایت، چه به صورت داستان‌های واقعی و چه در قالب تمثیل، استفاده کرده است.

    یادم است زمانی مقاله‌ای می‌خواندم که اشاره کرده بود داستان‌گویی و هنرِ آفریدنِ قصه، یکی از پایه‌های تمدن انسانی و از جمله ویژگی‌هایی است که انسان را از سایر جاندارانی که می شناسیم، متمایز کرده است. قصه‌گویی، از عهد باستان در جوامع انسانی وجود داشته و از داستان‌هایی که کنار آتش گفته می‌شد تا قصه‌های زیر کرسی و انواع و اقسام قالب‌های داستان‌گویی در دنیای امروز، قصه و داستان یار و همراهِ همیشگی آدمی بوده است.

    چرا داستان خواندن، اتلاف وقت نیست؟

    با این همه، در دنیای امروز و به‌ویژه در فرهنگ‌هایی مثل کشور ما، خواندن داستان، کتابِ رُمان دست گرفتن و وقت صرف کردن برای قصه خواندن، عموماً امری بیهوده، مُخلِّ کارایی و بی‌فایده شمرده می‌شود. افراد خیلی بخواهند هنر کنند، در زمینهٔ رشتهٔ کاری‌شان کتاب می‌خوانند. گاهی هم فیلم تماشا می‌کنند، خیلی کمتر از آن به دیدن تئاتر می‌روند، و باقیِ وقت خود را پای شوهای تلویزیونی و اخبار روز و سایت‌های اینترنتی و کانال‌های تلگرامی و عکس‌های ایستاگرام صرف می‌کنند. نسبت که بخواهیم بگیریم، معدودند کسانی که دغدغهٔ پیدا کردن و خواندن رمان‌ها و مجموعه داستان‌های خوب را داشته باشند، نویسنده‌های خوب و خوش‌قلم ایرانی و خارجی را بشناسند، برای خریدن کتاب‌های رمان و داستان پول خرج کنند، و این کتاب‌ها را به مناسبت‌های مختلف (از جمله عید نوروز که در پیش داریم) به عزیزان خود هدیه بدهند.

    آیا تا به حال دیده اید که یک مدیر شرکت، همکاران خود را به خواندن رمان و داستان تشویق کند؟ البته قرار نیست در زمان کاریِ شرکت، رمان و داستان خوانده شود؛ اما خارج از آن، مثلاً در خانه و در مسیر رفت و آمد، چطور؟ طبیعی است که وقتی خودِ مدیران و صاحبان کسب‌و‌کار اهل مطالعهٔ آثار داستانی نباشند، دیگران را هم نمی‌توانند به این کار توصیه کنند. افزون بر دلایل مختلف دیگر، شاید یکی از دلایلی که انسان‌های عملگرا و نتیجه‌محور (که کارآفرینان، مدیران و صاحبان کسب‌وکار هم علی‌القاعده در این دایره می‌گنجند) خواندن رمان و داستان را خوش ندارند و آن را نوعی اتلاف وقت و انرژیِ مفید می دانند، این است که تصور نادرستی از «شخص نویسنده» دارند.

    «نویسنده» بودن هم انضباط شخصی و روحیهٔ کارآفرینی می‌خواهد

    نویسنده، در آن تصویرِ نوعی و کلیشه‌ای که در ذهن اغلب ما نقش بسته است، آدمی است فارغ از مناسبات دنیای کار که برای خودش در کافه‌ها می‌نشیند و بی‌توجه به مهلت تحویل کار و با آزادی عمل کامل، قهوه‌ای می‌نوشد و سیگاری دود می‌کند و کاغذ سیاه می‌کند (یا کلمات را بر صفحهٔ لپ‌تاپ می نشاند). پندار عامه این است که نویسنده آدمی است نامنظم که صبح‌ها دیر از خواب بیدار می‌شود، برنامه‌ای برای روزهایش ندارد و شب ها هم تا دیروقت بیدار است. ممکن است نویسنده‌های این مدلی هم داشته باشیم، اما آنها کسانی‌اند که بیشتر در «توهم نویسندگی» هستند. شاید داستانکی یا کتابی هم نوشته و در حلقه‌ای دوستانه با امثال خودشان نشست و برخاست داشته باشند، اما قادر به اثرگذاری بر دنیای پیرامون خود نبوده‌اند.

    نویسندگی هم شغلی و کاری است که مثل هر حرفهٔ دیگری، برای موفقیت در آن باید زحمت کشید و عرق ریخت و آموخت و اقدام کرد و خسته شد و شکست خورد و دوباره پیش رفت و پیش رفت و پیش رفت تا به نتیجه رسید. «استفن کینگ» که نویسنده‌ای مشهور در سطح جهانی است، می‌گوید که هر روز باید چندهزار کلمه بنویسد. یا همان موراکامی که در ابتدای مقاله اشاره کردم، هر روز چند ساعت مدام می‌نویسد. فقط تصور کنید که در تنهایی نوشتن و خیال پرداختن، بدون اینکه آن نوشته‌های هر روزه تبدیل به پست تلگرامی و فیسبوکی شوند و لایک بگیرند، چه کار سختی می تواند باشد!

    سرگذشت جالب این مقاله!

    نسخهٔ اولیهٔ این مقاله روی آیپد و در یکی از کافی‌شاپ‌های تیم هورتونز در شهر تورنتو نوشته شد. بازخوانی و ویراستاری آن روی لپ‌تاپ مک در تهران انجام شد و نسخهٔ نهایی آن، از طریق تلگرام برای حسین یاغچی سردبیر مجلهٔ خلاقیت ارسال شد تا در شمارهٔ ویژهٔ نوروز ۱۳۹۶ این مجله، منتشر شود. بازخوانی مجدد این مقاله و آماده‌سازی آن برای انتشار در سایت، در تورنتو، روی مک و در خانه‌ای انجام شد که تازه به آن اسباب‌کشی کرده‌ایم و هنوز خیلی از وسایل سر جای خودشان نیستند.

    بله، این مقاله دور جهان را گشته و هم‌اینک در برابر شماست! سپاسگزارم که آن را می‌خوانید و امیدوارم برایتان حسابی مفید و کابردی باشد.

    اجازه بدهید باقی حرف‌ها را در چند نکته خلاصه کنم و این مقاله را به پایان برسانم:

    ۱. کسانی هم که رمان خواندن را دوست دارند، «نداشتنِ وقت» را برای نخواندن آن بهانه می‌کنند. اما جالب است بدانید که «باراک اوباما» طی هشت سال ریاست‌جمهوری‌اش، کتاب و رمان خواندن را تعطیل نکرد. به جایگاه سیاسی او کاری ندارم، هدفم این است که نشان دهم اگر انسان «دغدغهٔ» انجام کاری را داشته و بداند که مثل نان شب برایش واجب است، حتماً برای انجامش وقت هم پیدا می‌کند و آن را در برنامه‌اش می‌گنجاند.

    اوباما در مصاحبه ای پس از پایان دوران ریاست جمهوری‌اش گفته بود: «ضروری است که رُمانی در ایام ریاست‌جمهوری دست بگیری، برای اینکه اغلبِ مطالبی که می‌خواندم گزارش‌های توجیهی، پیشنهاد‌ها و قراردادها بود… داستان پلی بین آدم‌هاست. به نظرم آدم را تقویت می‌کند و مفید است. گاه‌گداری که خواسته‌ام از خودم فاصله بگیرم و به دنیایی دیگر بروم، داستان می‌خوانم.»

    ۲. کارآفرین‌ها و فروشندگان در ظاهر «محصول» یا «خدمت» می فروشند. اما آنها در اصل در کار فروش «داستان» هستند؛ داستان‌هایی که نشان می‌دهد آن محصول یا خدمت، چطور می‌تواند نیازهای مشتری را رفع و مسائل او را حل کند.

    کارآفرین‌ها و فروشندگان در ظاهر «محصول» یا «خدمت» می فروشند. اما آنها در اصل در کار فروش «داستان» هستند.

    فروشندگان خوب، بدون اینکه در وادی دروغ‌گویی بیفتند، می‌توانند داستان‌های خوبی برای جلب نظر و متقاعد کردن مشتری بگویند. و برای خوب داستان گفتن، باید داستان‌های خوب خواند. مرتب هم خواند. ذهن ما زمانی خوب کار می‌کند که پیوسته با مطالب خوب تغذیه شود. با هر روز فقط در وب و شبکه‌های اجتماعی سر کردن و رمان نخواندن، حتی اگر کتاب‌های مربوط به کسب‌و‌کار هم خوانده شوند، آن چشمهٔ داستان‌گویی ممکن است بخشکد و فروش محصول و خدمات سخت‌تر ‌شود.

    فقط لحظه‌ای به خاطر بیاورید که چطور استیو جابز با برپا کردن نمایش و داستان‌گویی روی صحنه، کاری می‌کرد که اکثر مخاطبان عاشق محصولات اپل شوند. همین یک ویژگی را جانشیان او در اپل ندارند و تا اینجا هم بیشتر روی میراث باقی‌مانده از جابز جلو رفته‌اند.

    ۳. این مقاله زمانی در وب‌سایت منتشر می‌شود که تعطیلات نوروز را در پیش داریم. این هنگام از سال، با کُند شدن سایر امور و تا حدی فراغت یافتن از کارهای روتینِ روزمره، یکی از بهترین زمان‌هاست که کتاب داستانی دست بگیرید، با داستان و رمان آشتی کنید و و در دنیای خیالیِ آفریدهٔ نویسنده غرق شوید و دنیاهایی نو را کشف کنید.

    یکی از بهترین رمان‌هایی که طی سال گذشته خواندم، کتابی از نویسندهٔ کانادایی «یان مارتل» بود. (که احتمالاً فیلم «زندگی پی» را که بر اساس رمان دیگری از او ساخته شده بود، دیده‌اید. همان که پسری در میانهٔ اقیانوس، با یک ببر در قایق سر می‌کند.) رمانی که من خواندم، اثر جدید او با عنوان «کوه‌های بلند پرتغال» است. عجیب این کتاب را دوست داشتم و بر من اثر گذاشت. بسیار انسانی بود و خواندن آن بارها و بارها احساس‌هایی را در من بیدار می‌کرد که اصلاً نمی‌دانستم وجود دارند.

    یادم است یک بار که در اتوبوس داشتم آن را می‌خواندم، چنان گُر گرفتم که دلم می‌خواست پیاده شوم و ساعت‌ها در پیاده‌روهای پوشیده از برف تورنتو قدم بزنم. یک رمان خوب، چنین کاری با آدم می کند. وقتی آن را به پایان می‌رسانید، دیگر انسان قبلی نیستید. احساس می‌کنید زندگی را در ابعاد تازه‌ای تجربه می‌کنید، و احساس می‌کنید زندگی و آدم‌ها را بهتر می‌فهمید.

    ▫️علی‌اکبر قزوینی