برچسب: خودشناسی

یادداشت‌ها و دیگر محتواهای آموزشیِ کافه کوچینگ در زمینهٔ خودشناسی را در این بخش می‌توانید بخوانید.

  • مُشت‌زنی، فردای روز کریسمس!

    مُشت‌زنی، فردای روز کریسمس!

    در این پادکست، به مناسبت فردای کریسمس که در کانادا و برخی کشورها با نام Boxing Day تعطیل رسمی است ــ و البته یک نوع تعطیلی خاص که اجناس در آن با تخفیف‌های دیوانه‌وار عرضه می‌شوند و از این رو یک shopping holiday (تعطیلی مخصوص خرید) است ــ بیشتر از همه، به دو پرسش پرداخته‌ام. پرسش‌هایی که به‌جای پاسخ به آنها، می‌خواهم از شما دعوت کنم با هم بیشتر درباره‌شان تأمل کنیم.

    برای شنیدن فایل صوتی این پادکست، دو راه هست که هر کدام را دوست دارید می‌توانید انتخاب کنید:

    ۱. این پادکست را آنلاین، از طریق پخش‌کنندهٔ صوتی زیر بشنوید:

    ۲. فایل آن را دانلود و گوش کنید (mp3، حجم: ۱۱ مگابایت).

    متن پیاده‌شدهٔ پادکست:

    سلام به شما دوستان عزیز هدفمند و ارزش آفرین علی اکبر قزوینی هستم ۲۶ دسامبر یعنی فردای روز کریسمس در کانادا و بعضی از کشورها تعطیلی‌ای هستش به نام باکسینگ دی و این تعطیل یه تعطیلی خاصی هستش به اصطلاح تعطیلی روز خریده به این معنا که بسیاری از فروشگاهها اجناسشون رو با تخفیف‌های خیلی ویژه عرضه می‌کنند به مشتریان و مشتریان هم بسیار استقبال می‌کنند از چنین تخفیف‌هایی و چنین روزی طوری که ممکنه شما ببینید که از ساعت ۵ صبح مشتریان جلوی در فروشگاه صف کشیدن و منتظرند که فروشگاه باز بشه و اون جنسی رو که مد نظرشون هست خریداری بکنند خیلی از اجناس تخفیف های خیلی زیادی میخورند در چنین روزی. اجناسی مثل تلویزیون ممکنه باشه مبلمان ممکنه باشه ظروف ممکنه باشه و البسه تخفیف‌هایی هستش که معمولاً این مقدار تخفیف در هیچ روز دیگه از سال یا در هیچ زمان دیگری از سال ارائه نمیشه و برای همین خیلی‌ها مترصد هستند و منتظر هستند که روز باکسینگ دی فرا برسه و برن اون اجنسی که مد نظرشون هست رو خریداری بکنند.

    و چرا صف وایمیستن چون که معمولاً موجودی اجناسی که با این قیمت‌های خیلی کم تخفیف های خیلی زیاد. عرضه شده معمولاً موجودیشون کم هست و اگر که در واقع اون موجودی که فروشگاه در نظر گرفته برای ارائه با تخفیف تموم بشه دیگه بانک قیمت عرضه نخواهند شد کالاها برای همین مشتری‌ها صف وایمیستند تا اینکه مطمئن باشند اون کالا رو با اون قیمت خیلی کم حتما میتونن دریافت بکنند و خب صحنه‌های جالبی رو آدم می‌بینه از اینکه به هر حال مشتریان از صبح خیلی زود صف وایستادن جلوی فروشگاه ها حتی گاهی وقتا فروشگاه های که ابزار فروشی هم هستند و بعضی از ابزارها را با تخفیف‌های خیلی زیاد عرضه کردن حتی آچار و پیچ گوشتی را شما می‌بینید که مشتریان از صبح خیلی زود با سبدهای خرید هجوم میارند و می‌خوان که خریدشون رو انجام بدن.

    اما این باکسینگ در واقع چی هست دقیقاً؟ باکسینگ دی شاید عنوانش رو بشه در واقع باکسینگ مشت زنی هم ترجمه کرد اما خیلی به این باکسینگ ربطی نداره گویا از کریسمس باکس میادش عنوان این روز و روزی بوده که به اصطلاح حالا هدایایی را افرادی دریافت می‌کردند اما به هر ترتیبی الان بیشتر تعطیلی هستش که به اصطلاح خیلی مترادف شده با روز خرید و یک شاپینگ هالیدی و اینکه در واقع افراد میان و اجناس رو با تخفیف های خیلی زیاد و قیمت کم خریداری میکن. و مثلاً فرض کنید که در آمریکا حالا این روز به این شکل در واقع بهش نگاه نمیشه و توی آمریکا فردای روز شکرگزاری و تنکس گیوینگ هستش که به عنوان بلک فرایدی معروفه یا حالا میشه جمعه سیاه ترجمه‌اش کرد هرچند که این ترجمه اصلاً ربطی در واقع به اون عبارت نداره اما به هر حال اون روز روزیه که توی آمریکا اجناس خیلی با تخفیف زیادی عرضه میشن هرچند که اون روز رو در کانادا هم فروشگاه‌ها اجناس رو با تخفیف زیاد عرضه می‌کنند.

    و معمولاً یکی از نکاتی که در چنین تعطیلاتی وجود داره در چنین خریدهایی وجود داره این هستش که معمولاً در حالت عادی شما جنس را از فروشگاه بخری امکان اینکه تحت شرایط جنس رو پس بدی و پول خودت رو پس بگیری یا اینکه جنس رو بخوای تعویض کنی وجود داره اما به خاطر تخفیف‌های خیلی زیادی که در روز فرض کنید که باکسینگ دی. به اجناس تعلق میگیره و اینکه موجودی اجناسی که عرضه میشه با اون قیمت محدود هست تقریباً همه فروشگاه‌هایی که توی باکسینگ دی در واقع فروش دارند جنس رو یا کالای فروخته شده رو برای تعویض یا برای اینکه پولش رو پس بدن قبول نمی‌کنند به اصطلاح در واقع ریترن اند ریفان نداره حالا این موضوع در واقع بازگشت جنس و پس دادن پول مشتری و تعویض جنس موضوعی هستش که توی وبیناری که در نظر دارم به زودی برگزار کنم بهش خواهم پرداخت.

    اما من این فایل صوتی رو دارم ضبط می‌کنم بیشتر برای اینکه چند تا سوال از خودمون بپرسیم در این فایل دنبال جواب نیستم دنبال پرسیدن سوال هستم و می‌دونیم که پرسیدن سوال‌های خوب گاهی وقت‌ها خیلی مهمتر از رسیدن به جواب هستش و می‌خوام این سوال‌ها رو بپرسم و راجع بهش فکر بکنیم. راجع بهش فکر بکنیم و ببینیم که به چه پاسخ‌هایی برای خودمون خواهیم رسید.

    من هر وقت که این مدل خریدها رو میبینم و این مدل تخفیف‌ها رو می‌بینم و هجوم مشتری‌ها رو می‌بینم برای اینکه بیان از این تخفیف‌ها استفاده بکنن برای من یک سوالی پیش میادش میگم اون کسانی که دنبال این تخفیف‌ها میان دنبال می‌کنند این تخفیف‌ها رو توی وب سایت‌ها توی به اصطلاح اون کاتالوگ فروشگاه که اینجا به فلایر معروف هستش و یک حالت روزنامه مانند داره که چاپ شده هست و اجناسی که تخفیف به آنها تعلق گرفته رو در اون کاتالوگ آگهی شده و عکسش و قیمتشون اومده من از خودم می‌پرسم: «کسانی که دنبال این تخفیف ها هستند و کسانی که این تخفیف‌ها رو طراحی می‌کنند چه تفاوتی با هم دارند؟»

    چرا کسانی برای باکسینگ دی برای بلک فرایدی برای تخفیف‌های هفتگی یا به هر حال برای هر مدل فروش‌های ویژه دنبال این هستند که طراحی بکنند که چه مدل تخفیف‌هایی بذارند به چه شکل در واقع بازاریابی بکنند برای این روزهای خاص چطور مشتری‌ها رو جذب بکنند؟ و کسانی که در واقع دنبال این تخفیف‌ها هستند چه کسانی هستند؟ چه تفاوتی بین مدل فکری این دو گروه وجود داره؟ به نظر من این سوال خوبی هستش که بهش فکر بکنیم.

    اگر ما همش دنبال تخفیف همش دنبال پیدا کردن اجناس با کمترین قیمت هستیم همش توی حالا وب سایت‌ها توی ایمیل اینور اونور دنبال این هستیم ببینیم که جنسی کدوم جنس داره با تخفیف عرضه میشه کجا تخفیف بیشتری داره میده اگر بیشتر وقتمون رو به این موضوع داریم سپری می‌کنیم یه خورده به خودمون بیایم یه خورده بایستیم تحمل بکنیم و ببینیم که آیا به نوعی به بازی گرفته نشدیم توسط کسانی که دارن این تخفیف ها را طراحی می‌کنند آیا کار مهمتری نداریم که انجام بدیم؟ آیا اگر که ما به کسب و کار خودمون به اون کاری که داریم انجام میدیم خیلی با تمرکز بیشتر بپردازیم و پول بیشتری بتونیم به دست بیاریم آیا قادر نخواهیم بود اجناسی که دوست داریم خریداری بکنیم کالاهایی که دوست داریم خریداری بکنیم خدماتی که دوست داریم استفاده بکنیم؟ آیا اون موقع قادر نخواهیم بودش در هر حالتی و با هر قیمتی که بودش بخریم و استفاده بکنیم و خیلی دنبال تخفیف نباشیم؟ 

    من نمیگم دنبال تخفیف بودن چیز بدی هستش نه اصلا اینطور نیست و خود من هم سعی می‌کنم اگر جنسی قراره خریداری کنم اون جنس رو با مناسب ترین قیمت پیدا بکنم و بخرم. اما اینکه همش دنبال تخفیف باشیم بخواهیم کله سحر صبح زود بلند شیم بریم صف وایسیم و مثلاً فرض کنید یک تلویزیون رو ۵۰ درصد با تخفیف خریداری بکنیم یه خورده برای من سوال هست یه خورده برای من ثقیل هستش یعنی میگم که اون کسی که داره اون صاحب فروشگاهی که داره این تخفیف رو طراحی میکنه در واقع چرا من مدل فکری اون رو نَرَم پیدا بکنم و مدل فکری اون رو نخوام که در زندگی و کسب و کار خودم پیاده بکنم؟ من بیشتر دنبال اون هستم تا اینکه فقط بخوام دنبال تخفیف باشم و فقط دنبال این باشم ببینم که صاحبان فروشگاه‌ها کی دارن تخفیف می‌ذارن و من برم پولم رو در واقع دو دستی تقدیم اونها بکنم.

    و باز سوالی که در همین حیطه به نوعی برای من پیش میادش اینجا فروشگاه‌های بزرگ رو که ما توی ایران بهش می‌گیم مرکز خرید یا پاساژ به عنوان مال اینجا میشناسند و من هر موقع که وارد یکی از این مال‌ها یا مراکز خرید میشم و میبینم کسی یا کسانی رو که دارن تِی می‌کشند کف اون مال رو این سوال در ذهنم پیش میادش که اون کسی که صاحب مال هستش صاحب مرکز خرید هست با این کسی که داره کف زمین در واقع مرکز خرید رو طی میکشه اینها چه فرقی با همدیگه دارند؟ چرا یکی صاحبِ مال شده و یکی تی‌کشِ کفِ مال؛ چرا؟ به نظر من این هم سوال خوبیه که می‌تونیم از خودمون بپرسیم.

    من همونطوری که خدمتتون عرض کردم در این فایل در این فایل صوتی دنبال این نیستم که به شما بخوام جوابی بدم شاید جواب خیلی سرراستی وجود نداشته باشه اما به نظر من این سوال‌ها خیلی می‌تونه ذهن ما رو باز بکنه و کمکمون بکنه که یه خورده out of the box یه خورده خارج از چهارچوب فکر بکنیم و ببینیم دقیقا دور و بر ما چی داره میگذره از خودمون بپرسیم اون کسی که داره تخفیف‌ها رو طراحی میکنه با اون کسی که همش دنبال تخفیف گرفتن هستش این‌ها چه فرقی با همدیگه دارند هر کدوم چطوری فکر می‌کنند. و کدوم یکی از این‌ها احتمال اینکه در زندگی از لحاظ مالی موفق‌تر بشه بیشتره؟ از خودمون بپرسیم و بذاریم که ذهنمون پاسخ‌ها رو در برابر ما قرار بده.

    من مطمئنم که اگر یک همچین سوال‌هایی از خودمون بپرسیم و اجازه بدیم که ذهنمون در پی پاسخ‌ها بره حتماً خیلی موفق تر خواهیم شد تا اینکه صرفاً و همیشه دنبال این باشیم که حالا بخواهیم تخفیف بگیریم یا اینکه بخوایم اجازه بدیم دیگر به نوعی ذهن ما رو باهاش بازی بکنن و اون. حالا اهدافی که دارند نمیگم اهداف بدی هستش اون کسی که بازاریابی داره انجام میده میخواد به شما کمک بکنه که اون جنس مد نظرتون رو خریداری بکنید اما اگر که ما بتونیم یک همچین سوال‌هایی از خودمون بپرسیم تأمل بکنیم و صرفاً و به شکل شرطی واکنش نشون ندیم به فروش‌های ویژه و تخفیف و امثالهم اون وقت می‌تونیم موفق‌تر باشیم و صرفاً بازیچه ترفندهای بازاریابی نباشیم.

    خیلی متشکرم از شما که به این فایل صوتی گوش کردید. براتون ایام خوب و خوشی آرزومندم.

    ▫️علی‌اکبر قزوینی

  • آیا کارآفرینی در خون شماست؟

    آیا کارآفرینی در خون شماست؟

    شاید کلاس دوم دبستان بودم که نخستین بار این فکر از ذهنم گذشت: نخودچی‌ها را بگیرم و با گوشتکوب خُرد و آرد کنم، داخل بسته‌های کوچک پلاستیکی بریزم، درشان را منگنه بزنم، یک کارتن بردارم، آن را سر و ته کنم و این بسته‌ها را رویش بچینم، جلوی در خانه‌مان بنشینم و آنها را به بچه‌های دیگر بفروشم. الان درست خاطرم نیست چرا می‌خواستم آرد نخودچی بفروشم؛ احتمالاً آن موقع بین بچه‌های هم سن و سال من طرفدار داشت. ولی همۀ جزئیات این فرایندِ تولید و فروش، کاملاً واضح در خاطرم هست. این پروژه، به دلیل آنکه تصور می‌شد صورت خوشایندی ندارد (یعنی نشستن روی پلۀ‌ جلوی خانه و این خوراکی‌ها را فروختن)، از سوی خانواده «وتو» شد.

    اولین تجربۀ کارآفرینی و فروش محصول!

    یکی دو سال بعد، با دیدن آموزش‌هایی که در کتاب‌های هنر دبستان دربارۀ درست کردن مُهر با سیب‌زمینی داده شده بود، فکر دیگری به ذهنم رسید:‌ کتابچه‌های کوچک حاوی نقش مهرهای مختلف را درست کنم و در مدرسه به بچه‌ها بفروشم. آن موقع، مهرهای ژلاتینی با تصویر حیوانات و کلمات صدآفرین و… خواهان زیاد داشت و در اکثر لوازم‌التحریری‌ها یافت می‌شد. یکی از این مهرها با تصویر جوجه تیغی داشتم، یکی دو مهر هم با سیب‌زمینی درست کردم. از خواهرم، و نیز دایی‌ام که چند سالی از من بزرگ‌تر بود،‌ کمک گرفتم تا نقش این مهرها را با استامپ روی کاغذهای بزرگ مخصوص الگوی خیاطی بیندازیم. بعد، تصویرها را در چهارگوش‌های کوچک بریدم و هر مجموعه تصویر حاوی نقش‌های مختلف را به هم منگنه کردم (منگنه در این طرح‌های من نقش اساسی داشت انگار!) و به شکل یک کتابچۀ‌ کوچک درآوردم.

    فکر کنم حدود ۱۰ تا کتابچه شد. فردایش آنها را به مدرسه بردم و به بچه‌ها گفتم کتابچه‌های مهر برای فروش آورده‌ام. اکثراً تصور می‌کردند در این کتابچه‌ها، راه و رسم ساختن مهر توضیح داده شده و مشتاق می‌شدند؛ اما وقتی محصول را می‌دیدند، برای خرید پاسخ منفی می‌دادند. سرانجام یک نفر متقاعد شد که یکی از این کتابچه‌ها را به بهای ۵ تومان بخرد. دریافت آن سکۀ طلایی‌رنگ پنج تومانی حس خیلی خوبی داشت. فردای آن روز اما آن همکلاسی، کتابچه را پس داد و گفت پدرش دعوایش کرده که چرا بالای همچین چیزی پول داده است. به این ترتیب، این نخستین فروش هم برگشت خورد و پروندۀ این کارها به بایگانی رفت.

    رشتۀ دانشگاهی‌ای که مرا کارآفرین نمی‌کرد

    سال‌ها گذشت. زمان انتخاب رشته برای دانشگاه فرا رسید. از بین همۀ رشته‌هایی (البته در گروه ریاضی) که می‌توانستم انتخاب کنم، «عمران» را برگزیدم چون تصور بر این بود که رشتۀ‌ پولسازی است. در واقع، تنها هدفِ ۱۲ سال مدرسه رفتن (۱۳ سال با «آمادگی» که معادلِ پیش‌دبستانیِ این روزهاست)، مثل تقریباً همۀ بچه‌های دیگر، این بود که درس‌ها را خوب بخوانیم تا بتوانیم یک رشتۀ خوب در دانشگاه قبول شویم تا با مدرکِ آن شغلی خوب به ما «بدهند» تا با حقوق آن زندگی خوبی داشته باشیم. راه دیگری متصور نبود.

    کسی درس نمی‌خواند تا تولیدکننده شود، کارخانه و شرکت تأسیس کند، صاحب کسب‌وکار شود یا کمِ کم، استادکار در حرفه‌ای شود که بتواند آن مهارت را به بازار عرضه کند.

    کسی درس نمی‌خواند تا تولیدکننده شود، کارخانه و شرکت تأسیس کند، صاحب کسب‌وکار شود یا کمِ کم، استادکار در حرفه‌ای شود که بتواند آن مهارت را به بازار عرضه کند. این آخری البته مخصوص مدارس فنی و حرفه‌ای بود که اگر کسی وارد آنها می‌شد،‌ بیشتر به این دلیل بود که بچۀ درس‌نخوانی بوده و امیدی نداشته‌اند که در دانشگاه رشتۀ‌ خوبی قبول شود. خوبیِ رشته هم البته با میزان پولسازیِ بالقوه‌اش ارزیابی می‌شد.

    حتی به یکی از دوستان ما که در المپیاد فیزیک مدال جهانی آورده بود و دوست داشت این رشته را در دانشگاه شریف دنبال کند، پیشنهاد می‌کردند کنارش حتماً یک «عمران» هم بخواند! در این اوضاع و احوال، و بدون داشتن الگوهایی در اطراف خودم که شغل‌های غیرحقوق‌بگیری داشته باشند، تعجب می‌کنم که آن علاقه به فروختن آردنخودچی یا کتابچه‌های کذایی از کجا در من ایجاد شده بود. شاید یک دلیلش این بود که پدربزرگم مغازۀ خواروبارفروشی داشت، یا در بعضی عکس‌های پدرم دیده بودم که ایشان قبل از استخدام در بانک، در یک مغازۀ خواروبارفروشی کار می‌کرده است.

    چرا به کارآفرینی شوق داشتم؟

    اما امروز در سال ۲۰۱۶ میلادی، زمانی که بزرگان کسب‌وکار بیش از همیشه تأکید می‌کنند که کارآفرینی چقدر مهم است، احساس می‌کنم این شوقی که داشتم دلیل بنیادی‌تری داشته است. اما پیش از پرداختن به آن، اجازه بدهید بر دوران پس از دانشگاه تا به امروزم هم مرور سریعی داشته باشم.

    علاقۀ من به کار نوشتن و چاپ شدن اسمم در مجلات، باعث شد در دوران دانشجویی با یکی دو مجلۀ علمی همکاری‌ام را آغاز کنم. آن موقع اصلاً نمی‌دانستم که چیزی به عنوان «حق‌الترجمه» یا «حق‌التحریر» هم هست که در ازای مقالۀ منتشرشده،‌ به نویسنده یا مترجم پرداخت می‌شود. البته همۀ مجلات این رویه را نداشتند، و اولین مجله‌ای که به من حق‌التحریر داد «دانشمند»‌ بود. همین موضوع، و دعوت آنها برای اینکه مرتب برایشان مقاله ترجمه کنم و بنویسم، باعث شد در دو سال آخر دوران لیسانس درآمد مختصری داشته باشم که بیشترِ آن را خرج خرید کتاب می‌کردم.

    البته خیلی هم (از سوی اطرافیان) پیشنهاد می‌شد که جایی برای کارآموزی عمران بروم تا بعد از فارغ‌التحصیلی، سابقۀ کاری داشته باشم. اما از بس که به این رشته به عنوان «حرفۀ کاری» علاقه‌مند بودم! هرگز این پیشنهاد را عملی نکردم. ترجمه و نوشتن مقالاتی که به من احساس زنده بودن می‌داد را بیشتر دوست داشتم، و الان هم خوشحالم که بیشتر به حرف دلم گوش کردم.

    کمی بعد، دیدم که یا باید فوق لیسانس بخوانم یا وارد بازار کار شوم؛ و چون دومی را دوست نداشتم و البته برایش آماده هم نشده بودیم، درس خواندن را انتخاب کردم. بعد از آن هم دو سال به سربازی گذشت و با اینکه خیلی‌ها باز پیشنهاد کردند که برای دکترا اقدام کنم، دیدم که «عمران» رشتۀ دلخواه من نیست که پنج سال دیگر هم برای آموختن دربارۀ‌ آن وقت صرف کنم؛ و بهتر دیدم حالا که شش سال این رشته را خوانده‌ام، اقلاً پولی هم از آن درآورم.

    کارمندی‌ای که آزادی مرا می‌گرفت

    در دوران سربازی، در یک شرکت راهسازی که یکی از آشنایان سمتی در آن داشت، شغل پاره‌وقتی داشتم. آنقدر این شغل را دوست «نداشتم» که کارهایم را تند و تند انجام می‌دادم که تا به کار دلخواهم، یعنی مطلب نوشتن برای روزنامه و مجله، برسم. بعد از سربازی آنجا را رها کردم و با درخواست استخدام دادن به یک شرکت مطالعات ترافیکی، در آنجا پذیرفته شدم.

    یک روز دیدم که باید تصمیم مهمی بگیرم… کار کردن در چارچوب‌هایی که دیگران برایم تعیین کرده بودند به من احساس خفگی می‌داد…

    هنوز هم که به آن روز فکر می‌کنم، این حس بد را با تمام وجود به خاطر می‌آورم. آن موقع نمی‌دانستم چرا، ولی اکثر روزها دیرتر به سرکار می‌رسیدم، اضافه‌کار نمی‌ماندم، پنجشنبه‌ها که بیشترِ کارکنان به شرکت می‌رفتند تا اضافه‌کار کنند، نمی‌رفتم و وقتی مزایایی مثل بن‌های خرید را می‌دادند، به جای خوشحالی، یک حس خیلی بد داشتم.

    یک روز دیدم که باید تصمیم مهمی بگیرم: من عمران را به عنوان حرفه دوست نداشتم، از کتاب و مجله و… خوشم می‌آمد، کار کردن در چارچوب‌هایی که دیگران برایم تعیین کرده بودند به من احساس خفگی می‌داد، و همۀ اینها باعث می‌شد تا نه از کار کردن (و در نتیجه، زندگی) خوشحال باشم، و نه حتی درآمد قابل توجهی داشته باشم. اینطور شد که از آن کار استعفا دادم به این خیال که «ناشر» شوم.

    سودای کارآفرینی از طریق ناشر شدن

    در دوره‌های نظارت بر چاپ و صفحه‌آرایی و… شرکت کردم، اسم انتشارات را انتخاب کردم، و آماده می‌شدم تا در امتحان اتحادیۀ ناشران شرکت کنم که یک پیشنهاد کاری رسید: سردبیر وقت مجلۀ‌ دانشمند استعفا داده بود، و این موقعیت شغلی به من پیشنهاد شده بود. واقعاً وسوسه‌انگیز بود.

    نمی‌دانم از ناشر شدن و عدم قطعیت‌هایی که به عنوان یک «کارآفرین» پیش رویم بود ترسیدم، یا اینکه واقعاً سردبیریِ پرقدمت‌ترین مجلۀ علمی ایران برایم جذاب‌تر بود، اما تصمیم گرفتم به این پیشنهاد پاسخ مثبت بدهم. دانشمند را دوست داشتم و در خودم این توان را می‌دیدم که مجله‌ای بهتر را منتشر کنم و حتی آن را به مرکزی برای نشر آثار علمی (از جمله مجله‌های علمی با موضوعات تخصصی مثل فیزیک، کتاب‌های علمی عامه‌فهم و…)‌ تبدیل کنم.

    دی‌ماه ۸۵، خبر انتشار دانشمندی که با تلاش گروهیِ یک تیم از نو پوست انداخته بود، در بسیاری از روزنامه‌ها و خبرگزاری‌ها منتشر شد. تیراژ مجله طی مدت کوتاهی چند برابر شد، تعداد مشترکان فزونی گرفت و نامه‌ها و ایمیل‌های تشویق‌آمیز هم از خوانندگان می‌رسید. اما آنچه باید می‌شد،‌ نشد. سردبیری دانشمند، یک حقوق ثابت داشت که تغییراتِ فروش بر آن بی‌تأثیر بود. تلاش برای اینکه این فرهنگ تغییر کند و یک فرهنگ کارآفرینانه جای آن را بگیرد، بی‌نتیجه ماند و من هم بهتر دیدم که وقتم را جای بهتری صرف کنم.

    کمی فضای تنفس…

    سال‌های همکاری با دفتر محمود معظمی بود که تا حدی آن روحیۀ استقلال‌طلبانۀ من را راضی کرد. در آنجا، ایده‌ها را می‌شد مطرح و اجرا کرد و از قِبَل موفقیت آنها، پاداش گرفت. می‌شد در سود و زیان پروژه‌ها سهیم شد. و روش خاص محمود معظمی، که شرکتی جاافتاده داشت اما آن را همچون یک «استارتاپ» اداره می‌کرد ــ و البته با همۀ جنبه‌های این روش موافق نبودم ــ در نهایت باعث شد آبدیده‌تر شوم و بیش از همیشه دریابم که چرا نمی‌توانم در استخدامِ جایی (به شیوه‌های معمول و مرسوم)‌ باشم.

    شیران بیشۀ کارآفرینی

    کارآفرینان مثل شیرِ جنگل در پی شکارند نه همچون شیر باغ‌وحش در پی امنیت. البته باید تأکید و تصریح کنم که از دید من، برای دیگری کار کردن یا برای خود، هیچ‌یک واجد ارزش ذاتی نیست. در هر صورت، اغلبِ کارها به صورت گروهی و تیمی پیش می‌روند و به افرادی با روحیه‌های مختلف نیاز است. خیلی‌ها هستند که اگر چارچوب کاری‌شان مشخص باشد و حقوق‌شان معین، بهتر کار می‌کنند و خوشحال‌ترند. هرچند آنها هم بهتر است «روحیۀ‌ کارآفرینی» داشته باشند (که در مقالۀ «آیا لازم است همه در پی کارآفرینی بروند؟» درباره‌اش نوشته بودم)، اما متقاعد کردن آنها به اینکه بهتر است برای خود کار کنند، مثل به زور بردنِ افراد به بهشت است.

    از سوی دیگر، کسی که کارآفرینی در خونش است، سخت است که به شیوۀ دیگری زیست کند. اگر این تفاوتِ ظریف را بدانیم و در نظر داشته باشم، هم خودمان و دیگران را کمتر اذیت خواهیم کرد، و هم تیم‌های کاری بهتری خواهیم ساخت.

    ۶ نکتۀ طلایی

    ۱. ما ممکن است دریابیم که «شیرانِ بیشۀ کارآفرینی» هستیم و رفتن در پی شکار را به اینکه دیگری خوراک ما را منظم و سروقت بدهد، ترجیح می‌دهیم. اما «مهارتِ» شکار چیزی نیست که در غریزۀ ما به ودیعه گذاشته شده باشد. باید آن را «یاد بگیریم».

    ۲. طبق آمارها، ۶۶ درصد کسب‌وکارهای کوچک شکست می‌خورند اما نه به دلایل بیرونی، بلکه به خاطر دلایل درونی و احساسی. برای نداشتن آن شخصیت مستحکم که لازمۀ موفقیت در کارآفرینی است.

    ۳. کارآفرینی،‌ بیش از هر چیز شخصیتی است که از نوع تفکری خاص برمی‌خیزد، و مجموعه‌ای از مهارت‌هاست که تنها با داشتن آنها می‌توان این مسیر صعب و دشوار را به سلامت طی کرد و جام پیروزی را به دست گرفت.

    ۴. اکنون می‌فهمم که چرا در بهار ۱۳۸۵ ایدۀ ناشر شدن را عملی نکردم: آموزش‌های لازم برای اداره کردنِ موفقیت‌آمیزِ یک کسب‌وکار را ندیده بودم، و البته آن کار سرمایۀ زیادی می‌خواست، خواب سرمایه‌اش زیاد بود، و اختیاری روی کانال‌های توزیع هم نداشتم. الان به قول «دارن هاردی»، نویسندۀ کتابِ شگفت‌انگیز «ترن هوایی کارآفرینی: چرا هم‌اکنون وقت آن است که به سواره‌ها محلق شوید» (The Entrepreneur Roller Coaster) که با عنوان «دیوانگان ثروت‌ساز» به فارسی ترجمه شده، «عصر صنعتی به پایان رسیده و عصر متصل [به واسطۀ اینترنت] فرا رسیده است.» در این عصر، می‌توان سایت اینترنتی و فروشگاه اینترنتی داشت و بازاریابی مستقیم انجام داد. حداقل در تئوری، برای موفقیت در کارآفرینی ابزارهای بیشتر و بهتری در اختیار است.

    ۵. من شاید کارآفرینی از جنس «عبدالرحیم جعفری» (بنیانگذار انتشارات امیرکبیر) یا «بهروز فروتن» (بنیانگذار صنایع غذایی بهروز) نبوده‌ام. هر کسی باید خودش را بشناسد تا بتواند در مسیری که برای او بهتر است قدم بردارد. اما برای آدم‌های محتاطی مثل من که در عین حال دوست دارند پادشاهان اقلیم خودشان باشند، الان بهترین زمانه برای راه انداختن یک کسب‌وکار شخصی است. من که کار خودم را آغاز کرده‌ام؛ شما چه می‌کنید؟

    ۶. گفتۀ رابرت کیوساکی، نویسندۀ کتاب پرآوازۀ «پدر پولدار، پدر بی‌پول»، در گوشم زنگ می‌زند:

    «آینده از آنِ کارآفرینان است.»
    (.The future belongs to entrepreneurs)

    ▫️علی‌اکبر قزوینی

  • بهترین راه افزایش درآمد برای شما چیست؟

    بهترین راه افزایش درآمد برای شما چیست؟

    دو نفر هستند که هر دو در شرایط مشابه شروع به کار می‌کنند. جایی استخدام می‌شوند و حقوق می‌گیرند. ممکن است حقوق ثابت بگیرند یا ساعتی. یکی از این دو پس از مدتی وارد مسیر افزایش درآمد، ثروتمندی و استقلال مالی می‌شود، اما دیگری همچنان ماه به ماه به‌سختی دخل و خرج را به هم می‌رساند.

    به نظر شما چه تفاوت بنیادی بین این دو وجود داشته که اولی روز به روز موفق‌تر می‌شود اما دومی همچنان در پلۀ اول می‌ماند؟ 

     پاسخ آنقدر ساده است که باور نمی‌کنید، و شاید به خاطر همین سادگی است که خیلی‌ها آن را نادیده می‌گیرند.

    من بارها در سمینارها و کارگاه‌های ثروت‌آفرینی و کسب‌وکار شرکت کردم و ده‌ها کتاب و محصول آموزشی خریدم تا سرانجام این پاسخ برایم واضح شد و شروع به پیاده کردن آن در زندگی‌ام کردم.

    «یار در خانه و ما گرد جهان می‌گردیم!» 

    اما باید چندین میلیون تومان خرج می‌کردم و سال‌ها زمان می‌گذاشتم تا به این پاسخِ روشن برسم. و حالا قصد دارم این پاسخ را در این مقاله برای شما شرح بدهم.


    مدتی است که در کشور کانادا زندگی می‌کنم. چند وقت پیش بود که در خصوص موضوعی که من هم مثل همه به آن علاقه دارم، یعنی افزایش درآمد، دو نامه از خوانندگان در روزنامۀ «تورنتو استار» توجهم را جلب کرد. در پاسخ به مطلبی نوشته بودند که از افزایشِ حداقل دستمزد طی چند ماه آینده خبر می‌داد. یکی به طنز نوشته بود که عجب افزایش چشمگیری است (واقعاً هم میزانِ افزایش بسیار کم بود)، و دیگری نوشته بود نه‌تنها این رقمِ حداقل دستمزد بسیار کم است، تازه «همه این‌قدر خوشبخت نیستند که هفته‌ای ۴۰ ساعت کار داشته باشند.»

    با دیدن ابراز شادمانی از «کار تمام‌وقتِ هفته‌‌ای چهل ساعت برای دیگری» داغ دلم تازه شد…

    با دیدن این ابراز شادمانی از «کار تمام‌وقتِ هفته‌‌ای چهل ساعت برای دیگری» ــ به‌عبارتی، فروختنِ ساعت‌های زندگی به یک کارفرما به «ثمن بخس» (بهای اندک و ناچیز) ــ داغ دلم تازه شد. داغ دلم تازه شد از این‌که این تفکر که:

    1. کار را دیگری به ما باید بدهد، و
    2. ما باید در ازای ساعتی که کار می‌کنیم پول بگیریم، و
    3. تازه باید کلی خوش‌به‌حالمان باشد که بتوانیم حداقل ۴۰ ساعت از عمر هفتگی‌مان را برای آن کار صرف کنیم،

    چقدر گسترده و دامنه‌دار است و فراتر از مرزهای جغرافیایی است.

    در کانادا، خیلی‌ها در ابتدای مهاجرت به کشور جدید و در حالی که تجربۀ‌ کاری و زبانی لازم برای پرداختن به حرفۀ خود را ندارند، یا کارفرماها طوری رفتار می‌کنند که افراد صاحبِ مهارت نمی‌توانند به‌سرعت جذب زمینۀ حرفه‌ایِ خود شوند، ناگزیر وارد کارهای عمومی (general) می‌شوند که اگر شانس یارشان باشد عموماً به معنای مشغول شدن در فروشگاهی با حداقل دستمزد (minimum wage) است. اگر این افراد با دوستان مشورت کنند که دستمزدها کم است و درآمد به مخارج نمی‌رسد، معمولاً نخستین توصیه این است که «با مدیرت صحبت کن که ساعت‌‌های بیشتری به تو بدهد.» این‌که این کار چقدر ممکن است توان‌فرسا باشد یا حتی به فرضِ ۴۰ ساعت کار هفتگی هم باز مخارج جلوتر از درآمد است، غالباً به این تعبیر می‌شود که فرد جنمِ کار کردن ندارد یا اینکه ایرانی‌ها آدم‌های تن‌پروری هستند که گیوه‌هایشان گشاد است و اهل کار سخت نیستند!!!

    البته، همیشه ممکن است شرایط به دلخواه آدمیزاد نباشد. ممکن است اوضاع سخت باشد و فرد مجبور شود ساعت‌های طولانی در شرایطِ دشوار به کاری مشغول شود که موافق طبع او نیست. اگر شرایطْ موقت باشد و هدف و چشم‌اندازی پیشِ رو، که قرار است از اینجا به کجا برسیم، می‌‌توان دشواری‌های گذرا را تحمل کرد.

    اما هدفِ این مقاله، بیشتر نقد دیدگاهی است که آدمی را بردۀ نوینی می‌انگارد که در اسارت کارفرماست و تنها هنری که می‌تواند از خود نشان بدهد، فروختن عمرش است؛ ساعت‌هایی کار کردن (هر کاری که شد، فقط در ازایش پول بدهند!) و تلاش برای این‌که تعداد این ساعت‌ها هر چه بیشتر شود. کافی است یک ریاضیات ساده به کار ببریم تا دریابیم از این روش، حداکثر درآمدی که فرد ممکن است به دست بیاورد کفاف زنده بودنش را می‌دهد و عموماً این راهی نیست که مخصوصاً در دنیای امروز، به «توانگری» منتهی شود.

    شاید در برهه‌ای از تاریخِ معاصر کار کردن به شکل استخدام شدن برای سازمانی در ازای حقوق و بهره‌مندی از مزایا، راهی بود که باز هم نه به ثروتمندی اما به یک زندگی معمول و متوسط منتهی می‌شد، اما الان در دهۀ دوم از قرن بیست و یکم این «پاسخ»، به قول «رابرت کیوساکی» نویسندۀ کتاب پرخوانندۀ «پدر پولدار، پدر بی‌پول»، دیگر «کهنه» شده است.

    برای افزایش درآمد چه باید کرد؟

    اگر در لاتاری برنده نشویم و پول آنچنانی نداشته باشیم (یا به دلیلی نتوانیم فراهم کنیم) که کاری را شروع کنیم، بالاخره برای گذران زندگی باید کاری کرد و چه کاری آسان‌تر از این‌که برای کسی کار کنیم و اصلاً هم برایمان کیفیت کار مهم نباشد؛ فقط ساعت‌ها را پُر کنیم و در ازای ساعت‌هایی که می‌فروشیم پولی بگیریم و زندگی را بگذرانیم. این طرز فکری است که در شرایط خاص و برای مدت کوتاه، ممکن است نزدیک‌ترین راهِ چاره باشد و گریزی هم از آن نباشد. اما در این حالت هم فرق است میان کسی که فقط کار می‌کند (و تا می‌ تواند از زیرِ کار در می‌رود) تا ساعت‌ها را پر کند، با کسی که وقتی به سر کار می‌رود همۀ این محاسبه‌ها را کنار می‌گذارد و بهترینِ خودش را ارائه می‌دهد و مدام در تلاش است تا به کارفرما منفعت برساند و چشم‌اندازهای بزرگ‌تری برای خودش تعریف کرده است.

    فرد نخست در بهترین حالت با همین شرایطِ بخور و نمیر روزگار خواهد گذراند؛ اما فرد دوم ممکن است پیشنهادی به کارفرما بدهد که هزینه‌های او را به شکل قابل توجهی کاهش دهد (چون کار را کارِ خودش می‌داند و به جای از سر باز کردن،‌ در پی انجام کار مفید است) و در اثر همین، مسئولیت‌های بهتری بگیرد و بعید نیست که به‌زودی هم کسب‌وکار خودش را شروع کند.

    روزی در کتابفروشی،‌ کتاب Secrets Of The Millionaire Mind: Mastering the Inner Game of Wealth (اسرار ذهن ثروتمند: استاد شدن در بازیِ درونیِ پول) اثر «تی. هارو اِکِر» را ورق می‌زدم (این کتاب به فارسی هم ترجمه شده است). در جایی، دقیقاً به این موضوع اشاره می‌کرد که صرفاً با کار کردن به شکل ساعتی و دریافت پول در ازای ساعاتِ کاری، از لحاظ مالی به جایی نمی‌توان رسید. پیشنهادِ او، دریافت پول در ازای ارزشی است که آفریده می‌شود.

    او به جای اینکه پیشنهاد بدهد فرد با مدیرش صحبت کند تا ساعت‌های کاری‌اش را اضافه کند، توصیه کرده بود با مدیرش گفت‌وگو کند تا کاراییِ کارش را ارزش‌گذاری کند و در ازای آن ارزش (در واقع، سودی که فعالیتِ او به آن کسب‌وکار می‌رساند) سهم خودش را در قالب پول دریافت کند. او البته پیشنهادهای دیگری هم داشت که مجال پرداختن به آنها در این مقاله نیست.

    بزرگ‌ترین مانع در برابر افزایش درآمد چیست؟

    اما در این زمینه، یعنی دریافت دستمزد در برابر ارزش، به نظرم دو مانع هست که همۀ ما باید تلاش کنیم برطرف شوند اگر که می‌خواهیم در دنیای بهتری زندگی کنیم:

    یک:

    کارفرماها برایشان راحت‌تر است که افراد را استخدام کنند و کیفیتِ کارِ آنها را بر مبنای ساعاتِ ثبت‌شده در دستگاه کارت‌زن بسنجند و طبق آن ساعت‌ها، حقوقی به کارمند/کارگر خود بدهند. و البته، همواره در پی آن هستند که از این رقم هر طور شده بکاهند (کسر کار برای دقایق دیرکرد و…).

    با این روش، چرخ کسب‌وکار لنگان‌لنگان می‌چرخد و لی‌لی‌ می‌کند، اما از دلِ این رویکرد، کارمند خوشحال بیرون نمی‌آید و همگان می‌دانند آن کارمند مترصد فرصتی است تا کاری با شرایط بهتر پیدا کند و برود.

    طبیعی است که در چنین سیستمی، مشتریان هم عموماً سرویس خوبی دریافت نکنند؛ چون به جز صاحب کسب‌وکار که کار را از آنِ خودش می‌داند و برایش دل می‌سوزاند (و معدودی کارکنانِ با درایت که این‌گونه فکر می‌کنند)، بقیه فقط آن را به عنوان فرصتی نفرین‌گونه برای دریافت دستمزدی ناچیز به منظور گذران زندگی می‌بینند.

    ما به کارفرماهای بلندنظری نیاز داریم که برای برانداختن این سیستمِ برده‌داری مدرن، پا به میدان بگذارند.

    دو (و این مانعِ بزرگ‌تری است):

    برای عموم مردم هم راحت‌تر است که ساعتِ خود را بفروشند و پول بگیرند. چون در این روش می‌توان تا حد ممکن «پیچاند» و از زیر مسئولیت در رفت و تقصیر را به دیگری حواله کرد؛ اما اگر قرار باشد نقشِ کارِ فرد در سودآوریِ کسب‌وکار سنجیده و بر مبنای آن سهم برای افراد در نظر گرفته شود، بسیار کسان باشند که سیه‌روی شوند (و اینجاست که جنم کاری و گیوه‌گشادی معنا پیدا می‌کند).


    دنیا عوض شده است، و با روشی که پس از رخ دادن انقلاب صنعتیْ سیستمِ کسب‌وکار دنیا بر پایۀ آن می‌چرخیده، دیگر نمی‌توان پیش رفت. برای درانداختن طرحی نوین، ممکن است راهِ دشواری پیش رو باشد و موانعْ فراوان باشند. اما هر کسی می‌تواند با تغییر طرز فکر خود شروع کند؛ و از همین‌جاست که همۀ تغییرات مثبت آغاز می‌شوند.

    این روشِ افزایش درآمد را شما چطور می‌توانید در عمل به کار بگیرید؟

    اگر در جایی کار می‌کنید که ارزشِ کار شما فقط بر مبنای ساعت‌های حضور شما سنجیده می‌شود، سهمی از سود و درآمد شرکت ندارید و هر جور کار کنید پاداش مادی شما فرقی نخواهد کرد، باید تصمیمی مهم بگیرید: از خودتان بپرسید «آیا می‌خواهم از لحاظ مالی مستقل باشم و سکان زندگی‌‌ام در زمینۀ پول دست خودم باشد؟» اگر پاسختان به این پرسش مثبت است، شاید بهتر باشد که به فکر کاری دیگر، انجام خُرده‌فعالیت‌هایی برای داشتنِ بیش از یک منبع درآمد، یا بهتر از آن، راه‌اندازی کسب‌وکار خودتان باشید.

    بله، تغییر ترس دارد و تغییر کارفرما یا راه‌اندازی کسب‌وکار شخصی هم در عمل ممکن است هراس‌انگیز به نظر برسد. شاید آن «صدای درونی» به شما بگوید که بهتر است به همین آب‌باریکه بچسبید که اقلاً می‌دانید ماه به ماه به حسابتان واریز می‌شود. اما به یاد داشته باشید که:

    ۱. هر آن ممکن است کارفرما عذر شما را بخواهد و از همین آب‌باریکه هم محروم شوید (و این فرضِ دور از ذهنی در دنیای امروز نیست). آن موقع می‌خواهید چه کنید؟ حداقل بهتر است از الان برایش فکری و برنامه‌ای داشته باشید؛ و

    ۲. قرار نیست همین حالا زیر کاسه کوزۀ همه چیز بزنید، کارتان را ول کنید و بچسبید به راه‌اندازی یک کسب‌وکار شخصی. شاید جالب باشد بدانید که اکثر کارآفرینان هم پله‌پله کسب‌وکار خودشان را راه انداختند و پیش بردند. در دنیای واقعی، درختِ سیب یک‌شبه میوه نمی‌دهد!

    برای وارد شدن در مسیر استقلال مالی، ثروتمندی و توانگری، یکی از بهترین راه‌ها این است که کسب‌وکار شخصی خودتان را پاره‌وقت (در کنار شغل فعلی‌تان که خرج و مخارجِ ماهتان را فراهم می‌کند) آغاز کنید؛ و زمانی که کسب‌وکارتان آن‌قدر رشد کرد که بتواند شما را از لحاظ مالی بی‌نیاز از شغل فعلی‌تان کند، به طور تمام‌وقت به کسب‌وکار شخصیِ خودتان بپردازید.

    کاری که همین الان می‌توانید برای افزایش درآمد خود بکنید

    کاری که همین الان می‌توانید بکنید، جست‌وجو برای زمینه‌ای است که دوست دارید در آن کارآفرینی کنید. فکر کنید اگر هیچ محدودیتی نداشتید (از لحاظ مالی، وقت و…) دوست داشتید صاحب چه کسب‌وکاری باشید؟ یک قلم و کاغذ بردارید و همین حالا فکرهایتان را به روی کاغذ بیاورید!

    نکتۀ پایانی

    شاید بگویید اینها همه نکته‌های ساده‌ای بود که خودم هم می‌دانستم. اگر الان از لحاظ مالی مستقل و خودکفا هستید، بله حق با شماست. اما اگر از جنبۀ مالیِ زندگی‌تان راضی نیستید، بهتر است در پاسخ خود تجدید نظر کنید. از خودتان بپرسید: «آیا واقعاً این نکته‌ها را می‌دانستم؟ پس چرا اجرایشان نمی‌کنم؟» به خاطر داشته باشیم که ما تنها زمانی چیزی را می‌دانیم که داریم آن را «اجرا می‌کنیم». وگرنه یا آن را جایی خوانده‌ایم، یا از کسی شنیده‌ایم، یا فکر می‌کنیم که می‌دانیم! ضمناً، در ابتدای مقاله نوشتم که: «پاسخ آنقدر ساده است که باور نمی‌کنید، و شاید به خاطر همین سادگی است که خیلی‌ها آن را نادیده می‌گیرند.»

    به خاطر داشته باشیم: کاری که انجام دادنش ساده است، انجام ندادنش (یعنی پشت گوش‌ انداختن‌اش) هم همان‌قدر ساده است.

    شما کدام را انتخاب می‌کنید؟ انجام دادن یا انجام ندادن؟

    قلم و کاغذ شما را صدا می‌زند…

    ▫️علی‌اکبر قزوینی

    شما چه نظری دارید؟
    آیا با دیدگاه‌های این مقاله موافقید؟ خوشحال می‌شوم دیدگاه‌های خود را اینجا با من و سایر خوانندگان در میان بگذارید.

  • وقتی ترس از منطق قوی‌تر است

    وقتی ترس از منطق قوی‌تر است

    چند روز پیش به «واندرلَند» (Wonderland) یا سرزمین عجایبِ کانادا در تورنتو رفته بودم؛ جایی بزرگ پر از وسایل بازی در مقیاسی بسیار فراتر از شهر بازی که قدیم‌ها نزدیک پارک وی بود. یکی از چیزهایی که دوست داشتم حتماً سوار شوم، ترن هوایی بود که در انگلیسی به آن roller coaster می‌گویند. و یکی از ترن هوایی‌های این واندرلند، در کانادا اولین است و در دنیا هشتمین: از لحاظ ارتفاع (بلندی) و مسافت (یا طویل بودن).

    با گروهی از دوستان بودیم و البته همه از یک میزان شجاعت برخوردار نبودند. برای همین تصمیم گرفتیم با بازی‌های دیگر «دست‌گرمی» کنیم و بعد سراغ این «هیولا» برویم؛ که اتفاقاً هم نامش «لِویاتان» (Leviathan) است که برگرفته از هیولایی دریایی است که در کتاب‌های عهد عتیق به آن اشاره شده است.

    قبل از مواجهه با این هیولا، خودم را خیلی شجاع تصور می‌کردم…

    قبل از مواجهه با این هیولا، خودم را خیلی شجاع تصور می‌کردم؛ طوری که همیشه فکر می‌کردم می‌توانم سراغ «بانجی جامپینگ» یا کایت سواری و امثال اینها بروم. اما زمانی که سوار «لویاتان» شدم همۀ این تصورات به هم ریخت. ترن هوایی سوار بر شیبی حدود ۴۵ درجه، تا ارتفاع ۹۳ متری بالا رفت. وقتی به منظرۀ اطراف نگاه کردم، دلم هُرّی پایین ریخت. کل واندرلند و وسایلش در ابعاد کوچک پیدا بودند، سقف خانه‌ها و ماشین‌های پارک‌شده در پارکینگ را می‌شد دید و همۀ اینها در حالی بود که فقط یک محافظ جلو هر نفر بود (جلو شکم هر نفر) و شانه‌ها و بالاتنه کامل آزاد بود.

    …در آن لحظه، کاملاً احساس می‌کردی که در حال سقوط هستی…

    وقتی ترن هوایی به نوک قله رسید، اوج هیجان بود. ناگاه لویاتان از شیب ۸۰ درجه‌ای (که تقریباً ۹۰ درجه یا کاملاً عمودی به نظر می‌رسید) به سمت پایین سرازیر شد و با سرعت نزدیک به ۱۵۰ کیلومتر در ساعت، ما را به سمت زمین برد. در آن لحظه، کاملاً احساس می‌کردی که در حال سقوط هستی. حتی کامل از صندلی جدا می‌شدی و احساس می‌کردی باید با دست‌هایت محکم میله‌های محافظ را بچسبی تا سقوط نکنی. در آن موقعیت، هر فکری و هر حساب و کتابی کنار رفته بود، کنترل بدن کاملاً به ناهشیار سپرده شده بود، و همه چیز فقط در خدمت «بقا» و زنده ماندن بود. فقط می‌توانستی جیغ بزنی؛ و این جیغ زدن هم کاملاً غیرارادی بود.

    و همۀ‌ اینها در حالی بود که خیلی‌ها دست‌هایشان را آزاد روی هوا گرفته بودند و می‌خندیدند. واقعیت این بود (و می‌دانستی) که همه چیز محاسبه‌شده است و محافظ صندلی با اینکه تمام بدن را نپوشانده،‌ طوری طراحی شده که محال است شخص از صندلی جدا شود و بیرون بیفتد. محکم نگه داشتن میله‌ها فقط یک واکنش روانی بود. اما ذهن منطقی یا هشیار، در آن وضعیت آنقدر قدرت نداشت تا اجازه بدهد بتوانی دست‌هایت را آزاد کنی. واقعاً احساس می‌کردی با آزاد کردن دست‌ها، در یکی از این سقوط‌های آزاد یا گردشِ ترن هوایی در پیچ‌های تندِ مسیر، به بیرون پرتاب خواهی شد!

    خلاصه آن سفر، که تمام‌نشدنی به نظر می‌رسید، بعد از حدود سه و نیم دقیقه و طی بیش از یک و نیم کیلومتر مسافت، به انتها رسید. وقتی از لویاتان پیاده شدم و پایم روی زمینِ سفت قرار گرفت، دو فکر از ذهنم گذشت:

    ۱. غریزۀ بقا در آدمی چقدر قوی است. خیلی قوی‌تر از چیزی که در شرایط عادی و معمولی به فکر انسان می‌رسد. و همین غریزه است که نسل آدمی را طی ده‌ها هزار سال حفظ کرده است. و این غریزه، که تحت کنترل سیستم ناخودآگاهِ بدن است، وقتی انسان در شرایط حاد قرار بگیرد، فکر هشیار را کنار می‌گذارد تا بتواند کار خودش را بکند. برای همین است که اگر ترسْ بیش از حد تحمل فرد شود، این سیستم فرد را بیهوش می‌کند (فکر را خاموش می‌کند) تا بدون دخالت آن بتواند کار خودش را انجام بدهد.

    …همۀ‌ اینها در حالی بود که خیلی‌ها دست‌هایشان را آزاد روی هوا گرفته بودند و می‌خندیدند…

    ۲. باورهای ما (که در ناخودآگاه جا دارند) چقدر قوی‌تر از منطق و استدلال ما هستند. با اینکه عقل حسابگرِ مبتنی بر منطق و استدلال به من می‌گفت حتی با رها کردن دست‌هایم هم کاملاً در صندلی جا خواهم داشت و امن هستم، و حتی با اینکه سند و گواهِ زندۀ این استدلال را می‌دیدم (کسانی که دو دست خود را با خوشحالی بالا گرفته بودند) اما باز هم ترسِ من که ریشه در تجربه‌های زندگی،‌ حرف‌های دیگران و… داشت، نمی‌گذاشت حتی فکر جدا کردن دست‌هایم از میله‌های محافظ به ذهنم خطور کند.

    و فکر کردم این نکتۀ دوم،‌ چقدر در حیطه‌های دیگر زندگی هم کاربرد دارد. ترس‌هایی که واقعاً ترس نیستند، هراس‌های خودساختۀ ما هستند،‌ اما آنقدر قوی‌اند که نمی‌گذارند حتی با اینکه منطق می‌گوید موفق می‌شویم و با اینکه موفقیت دیگران را هم می‌بینیم، پیش برویم. در جا می‌مانیم چون می‌ترسیم. اقدام نمی‌کنیم چون هراس داریم.

    من از عمد سوار لویاتان شدم چون می‌خواستم بر بزرگ‌ترین هیولای واندرلند غلبه کنم. اقدام کردم و پیروز شدم. به ناخودآگاهم نشان دادم که هراس‌اش بی‌دلیل بوده است. و مطمئنم که بخشی از آن هراس فرو ریخت. شاید باز هم سوار این ترن هوایی شوم. هر بار، بخشی دیگر از آن هراس می‌ریزد تا زمانی که ذهن من باور کند ناامنی‌ای در این قضیه نیست.

    اینجاست که اهمیت این گفتۀ خردمندانه، که از استادم محمود معظمی آموخته‌ام، بیشتر نمایان می‌شود: «نمی‌گویم نترس؛ بترس و اقدام کن!»

    برخی نکات قابل تأمل

    ۱. در این ترن هوایی و خیلی دیگر از وسایل وحشتناکِ واندرلند، کودکان کم‌سن را می‌دیدی که با خوشحالی سوار شده‌اند. این واقعیت نشان می‌داد که چقدر ترس‌های ما بزرگسالان نابجا است؛ و چقدر هراس‌هایی که ناخواسته در دوران کودکی وارد ذهن ناهشیار ما شده، در بزرگسالی هم گریبان‌گیرمان است.

    ۲. شنیده‌ام که ورزش‌هایی مثل بانجی جامپینگ (پرش از ارتقاع در حالی که فقط کابلی محافظ به بدن وصل است) برای مدیران شرکت‌های بزرگ (یا همان CEOها) توصیه می‌شود. پرش ارادی از ارتفاع، واقعاً کار دشواری است؛ انسان باید ریسک کند. و مدیران شرکت‌های بزرگ هم باید ریسک کنند؛ از منطقۀ امن و ده نمک خود خارج شوند تا بتوانند نوآوری کنند. و احتمالاً بانجی جامپینگ و ورزش‌های مشابه، به آنها کمک می‌کند تا بتوانند توان ریسک‌پذیری خود را بالا ببرند.

    ۳. پیش از انجام هر کاری که با هیجان و ترس زیادی همراه است، حتماً باید از سلامت عمومی بدن و کارکرد درست اعضا به‌ویژه قلب مطمئن شد. اگر مشکلاتی در سلامتی دارید یا اگر احساس می‌کنید خیلی می‌ترسید طوری که ممکن است از ترس غش کنید، پیشنهاد می‌کنم حتماً با پزشکان متخصص مشورت کنید.

    ▫️علی‌اکبر قزوینی

  • اول صبح را چطور آغاز کنیم که تا پایان شب سرشار از انرژی باشیم؟

    اول صبح را چطور آغاز کنیم که تا پایان شب سرشار از انرژی باشیم؟

    صبح‌هنگام، پس از اینکه از خواب برخاسته و دست و رو شسته‌ام، لیوان شیر را داخل مایکروفر می‌گذارم تا داغ شود. در دو دقیقه‌ای که تا داغ شدن شیر مانده، تسبیح‌ام را برمی‌دارم و ذکر «من خودم را دوست دارم» را می‌گویم. با تمام کردن صدمین دانۀ تسبیح، بوق مایکروفر هم به نشانۀ تمام شدن کارش به صدا در می‌آید. لیوان شیر را بیرون می‌آورم، شیشۀ نسکافه را از داخل کابینت برمی‌دارم و قدری روی شیر می‌ریزم، و سپس قاشقی عسل به آن اضافه می‌کنم. آن را هم می‌زنم و سپس، تا داغی‌ِ این شیرعسل‌نسکافه به‌حدی برسد که قابل خوردن باشد، تسبیح را برمی‌دارم و ادامۀ ذکرهای مثبتم را می‌گویم. آخرین ذکر تسبیح، با یک دور گفتنِ «خدایا متشکرم» به پایان می‌رسد و حالا می‌توانم از نوشیدن معجونِ تلخ و شیرینی که داغی‌ای دلچسب دارد، لذت ببرم. پس از تمام کردن آن، دو انتخاب در برابر من روی میزِ میانۀ اتاق خودنمایی می‌کند.

    سمت چپ، آیپد است و دنیای بی‌انتهای اینترنت و ایمیل‌هایی که از دیشب منتظر خوانده شدن هستند، و سمت راست کتابی است که تازه خریده‌ام و صفحاتی از ابتدای آن را روزهای پیش خوانده‌ام. نامش پنج اقلیم حضور است؛ نوشتۀ داریوش شایگان، و بحثی است دربارۀ شاعرانگی ایرانیان با پرداختن به پنج شاعر بزرگ ایرانی: فردوسی، خیام، مولانا، سعدی و حافظ.

    دنیای اینترنت که مثل یک فست‌فود لقمه‌های سریع و سبُک به من می‌دهد، وسوسه‌ام می‌کند که آیپد را بردارم و ببینم در این دنیا چه خبر است. فرشتۀ سمت راست اما می‌گوید…

    دنیای اینترنت که مثل یک فست‌فود لقمه‌های سریع و سبُک به من می‌دهد، وسوسه‌ام می‌کند که آیپد را بردارم و ببینم در این دنیا چه خبر است. فرشتۀ سمت راست اما می‌گوید در این ابتدای بامداد که ذهنم شفاف است و تازه یک نوشیدنی دلچسب خورده‌ام، کتاب را بردارم و روحم را پالایش کنم که شاید در شلوغیِ زندگی شهری، تا شب دیگر فرصتی یا حالی برای کتاب دست گرفتن و خواندن نداشته باشم.

    روز اول وسوسۀ اینترنت، جاذبۀ ایمیل‌های خوانده‌نشده و صفحات رنگارنگ وب بر من غلبه می‌کند. به خودم که می‌آیم، بیش از نیم ساعت گذشته است و من از این ایمیل به آن ایمیل و از این لینک به آن‌یکی رفته‌ام و دنیای پر از کثرتِ اینترنت که همچون خیابانی شلوغ و پر از سروصداست، ذهنم را پر کرده اما احساس می‌کنم چیزی باارزش در این پُریِ ذهن وجود ندارد. در حالی که آمادۀ خروج از خانه می‌شوم، جلدِ نیلیِ خوش‌رنگِ پنج اقلیم حضور را با حسرت نگاه می‌کنم و افسوس می‌خوردم که افسونِ اینترنت در همین ابتدای صبح وسوسه‌ام کرد و مرا از غرق شدن در مطالبی عمیق و روح‌افزا باز داشت.

    روز بعد، باز هم می‌خواهم به وسوسۀ فرشتۀ سمت چپ گوش کنم: «حالا یک چرخی در اینترنت می‌زنم و بعد چند ورقی از کتاب را می‌خوانم…» اما فرشتۀ سمت راست نهیب می‌زند که برداشتن آیپد همان و از دست رفتنِ فرصتِ نابِ ابتدای صبح همان.

    این بار، بر وسوسۀ درونی‌ام غالب می‌شوم و کتاب را برمی‌دارم. دقایقی خواندن از دنیای شاعرانگی و چشیدن شعرهایی از شاعران بزرگ ایرانی، روحم را شاداب می‌کند و آتش جانم را شعله‌ور می‌سازد. از درون گرمیِ دلچسبی را حس می‌کنم، و حس می‌کنم به حضور روح جهان آگاه شده‌ام.

    با خوشی‌ای هر چه تمام‌تر خانه را ترک می‌کنم و در مسیر رسیدن تا دفتر کار، شنیدنِ موسیقی‌ای زیبا با نوای طرب‌انگیز تنبور هر چه بیشتر حضور روح جهان را برایم محسوس می‌کند. امروز عالی خواهد شد چون من تصمیم گرفته‌ام روزی عالی را بسازم، و از ابتدای بامداد با تصمیمی درست و اقدامی هم‌جهت، وارد این مسیر شده‌ام.

    ابتدای صبح زمان مقدسی است. زمانی است که پیش از ورود به جریانِ ناگزیرِ زندگی، می‌توان دمی را با خود خلوت کرد. می‌توان به روح جهان متصل شد.

    دوستی می‌گفت چند روزی است که در مسیر خانه تا محل کار و بالعکس، روی آیفون‌اش بازی‌های جنگی و خشن انجام می‌دهد؛ با اسلحۀ دوربین‌دار از روی بام، آدم‌ها را در خیابان هدف می‌گیرد، وسط دریا به شکار کوسه‌های خونخوار می‌رود… می‌گفت ذهنش آشفته است؛ برخلاف ماه‌های پیش که کتاب‌های صوتی انگیزشی گوش می‌کرد و آرامشِ دل و ذهن داشت. می‌گفت ما با همین کارهای کوچک، می‌توانیم روزمان ــ و زندگی‌مان ــ را عالی یا معمولی کنیم. روزی خوب بسازیم یا روزی پر از دغدغه و آشفتگی. می‌گفت تصمیم گرفته‌ام باز هم کتاب‌های صوتی الهام‌بخش و آموزشی را مخصوصاً در آغاز روز گوش کنم.

    ابتدای صبح زمان مقدسی است. بی‌دلیل نیست که در دین هم این زمان برای نیایش آفریدگار اختصاص داده شده است. زمانی است که پیش از ورود به جریانِ ناگزیرِ زندگی، می‌توان دمی را با خود خلوت کرد. می‌توان به روح جهان متصل شد.

    آدم‌های موفق برای صبحگاهشان و برای زمانی که هنوز کارشان آغاز نشده است، برنامه دارند. آنها در آن هنگام، از خلوتِ خود و از لحظه‌های نابِ بودن لذت می‌برند.

    نمی‌دانم بهترین گزینه در آغاز هر صبح برای شما چیست، اما این را می‌دانم که چک کردن ایمیل‌ها هرگز جزو آنها نخواهد بود 🙂

    ▫️علی‌اکبر قزوینی