من از وقتی که با علی آشنا شدهام، «خودم» را هم بیشتر شناختهام. تا پیش از بودن در کنار علی، من خودم را کسی میدیدم که در کالبد زنانه به دنیا آمده و نهایتِ تفاوتی که بین خودم و مردان میدیدم، همین ویژگیهای ظاهری بود. اما با نگاهِ علی به «حقیقتِ وجودیِ من» بود که فهمیدم «زن بودن» یعنی چه، و فهمیدم که آمدن به این جهان و تجربهٔ زندگی در جسمِ زنانه، چه هدیهٔ شگفتانگیزی است.
نگاهِ بیشترِ مردان به ما زنان، نگاهِ جنسی است. ببخشید که کمی صریح مینویسم، اما اغلبِ مردها (تأکید دارم که نگویم «همه»، اما نگاهِ غالب فکر میکنم همین است) ما زنها را فقط برای ارضای نیازهای جسمی خودشان میخواهند؛ و خیلی وقتها به یک زن هم راضی نیستند! اگر فضا برایشان مهیا باشد، میگذارند که غریزه و شهوتشان، آنها را پیش ببرد. گاهی برای این شهوترانی و تنوعطلبی، بهانههای دینی هم جور میکنند. اما از دل گفتوگوها با علی بود که فهمیدم ما حق نداریم از زندگی دیگران ــ حتی استادانِ روحانی و پیامبران ــ چنین توجیهاتِ ذهنیای برای هوسهای خودمان بتراشیم. علی، این بیتِ مولانا از مثنوی معنوی را در این زمینه، به من یاد داده است:
کارِ پاکان را قیاس از خود مگیر
گرچه مانَد در نبشتن شیر و شیر
…اما داشتم از نگاهِ غالبِ مردان (در همهجای دنیا) به ما زنها میگفتم. گاهی میبینیم که مردان، با چشمهایشان میخواهند به عمقِ تن ما نفوذ کنند. بیشترِ ما زنها، پوششهایی مناسب و متناسب میپوشیم، اما عموماً ــ وقتی لایههای آداب مرسوم اجتماعی را کنار بزنیم و ذهنها را ببینیم ــ مردانی را مشاهده میکنیم که با نگاه به پوستِ برهنهٔ دست ما، گردنِ ما، پای ما… آزارمان میدهند. و علی به من یاد داده که راهحل این مسئله، این نیست که فقط ما زنها مراقب پوشش خودمان باشیم یا کسانی تصور کنند که با برداشتهای ذهنی و نادرست از آیههای الهی، وظیفه دارند نوع خاصی از پوشش را به ما زنها تحمیل و مجبورمان کنند خودمان را در پوششهای متعدد قایم کنیم یا در جامعه حاضر نشویم؛ بلکه وظیفهٔ مردان برای «پاک نگه داشتنِ نگاهشان» اگر نگوییم مهمتر است، دستکم همانقدر اهمیت دارد.
این نگاهی که گفتم، در رسانهها هم فراگیر است. ما زنها، زیبا هستیم و لطافتی داریم که مردان ندارند؛ اما میدانیم که خیلی وقتها «ابزار جلبتوجه» هستیم. میدانم که قرار نیست بهخاطر ویژگیهای خلقتیِ ما، که طبیعتاً باعث میشود به دل مردان و حتی همجنسانِ خودمان بنشینیم، سرزنش شویم و بخواهند ما را در اندرونیها محبوس کنند؛ ولی وقتی اوضاع جهان را مشاهده میکنم، احساس میکنم همهٔ ما ــ مرد و زن ــ به یک تحول اساسی در آگاهیمان نیازمندیم.
در جریان گفتوگوها با علی، بیشتر و بیشتر فهمیدم حالِ جهان برای این خراب است که «تعادل انرژیهای زنانه و مردانه بههم خورده است.» قرنهاست که هورمونهای مردانه در جهان غالب بوده جنگاوری و صنعت و همهٔ چیزهای ذاتاً خشن، مسیر اصلی جهان را پیش برده؛ اما انرژی زنانه که در «مراقبت» و البته بیش از همه در «هنر» ظاهر میشود، همیشه در حاشیه بوده است (حتی بیشترِ زنانی که هم به قدرت رسیده یا در مناصب دولتی بودهاند، نگاهشان و عملکردشان بیشتر مردانه بوده تا زنانه). و جهان، با تمامِ دلش ندا میدهد که به این مراقبتِ زنانه، به این «به تعادل رسیدن انرژیهای زنانه و مردانه» بیش از همیشه محتاج است.
میدانم که برخی جنبشهای زنانه مثل «فمینسیم» هم نه در پیِ ایجاد این تعادلِ انرژیایی، بلکه دنبالِ تصاحبِ همان جایگاهی هستند که قرنهاست در اختیارِ مردان بوده است. و غلبهٔ یک انرژی بر انرژیِ دیگر، حال جهان را خوب نخواهد کرد؛ بلکه خرابترش میکند. با بودن در کنار علی، بیشتر از همیشه فهمیدهام که «به هماهنگی رساندن این دو انرژی» یعنی چه، و زن و مرد چطور میتوانند در عین انتشارِ دو نُتِ متفاوت از وجودِ خودشان، نغمهای یکسان را با هم زمزمه کنند.
نگاهِ علی به زن، تقریباً از جنس «ستایش» و «تقدیس» است. با علی فهمیدم که چرا اغلبِ عارفان و شاعرانِ عارفپیشه، عاشقِ زن بودهاند و جمالِ الهی را در صورت زن تماشا میکردهاند. این نگاه، در عین اینکه جنسیتِ زن را انکار نمیکند، اما فقط در صورت و ظاهر و جسم نمیماند و به عمق روح نفوذ میکند.
اولین بار که علی را دیدم، همین نگاه پاک و عمیق و در عین حال ستایشگر او بود که به دلم نشست و دلم را بُرد. هیچوقت هیچ مردی اینطور مرا از خودم نگرفته و به خودم برنگردانده بود. عینِ حقیقت است اگر بگویم که من، با نگاهِ علی و از دلِ علی متولد شدم. من با این تولدِ دوباره، «هویت» پیدا کردم و میدانم که این پیوندْ چنان درونی و الهی است که حتی خیالِ نگاهم هم به هیچ مرد دیگری نگاه نخواهد کرد.
و اینشکلی است که با علی و در کنار علی، هر لحظه «زن بودن» خودم را زندگی میکنم و در معاشقهٔ نگاه و انرژی با علی، در مسیرِ کمالی سفر میکنم که طی کردن یکنفرهٔ آن، اگر ناممکن نباشد، خیلی دشوار است.

برای خواب من/ ای بهترین تعبیر…
▫️آلیس دووار (هوشمند)
