این عالم، آلیس، بر پایهٔ عشق و با تاروپودِ محبت آفریده شده است. درست که نگاه کنیم، نگاه عاشقانهٔ خدا را در تمامِ هستی می‌بینیم؛ می‌بینیم که عشقِ او به ذات خویش، که در ازل پرتو حُسن خویش را مشاهده و اراده کرد که آن را متجلی و پدیدار کند1، چطور موجب خلق این‌همه زیبایی شده است: از باران و بهار و خورشید و گل و پرنده و ماهی و درخت و گربه و کلاغ و نسیم و… گرفته، تا خودِ تو!

آنگاه که ما عشق را به مشاهده می‌نشینیم، عشق در ما هم بیدار ــ و پدیدار ــ می‌شود. آلیس! تقریباً تمامِ ما انسان‌ها توسط جادوگر اعظم، سِحر شده و در خواب دنیا فرو رفته‌ایم. ما همه، درست مثل آن «زیبای خفته»ایم که نه از «خود»ش خبر دارد نه از زیباییِ بی‌مثالش. این‌گونه است که در خواب راه می‌رویم، کار می‌کنیم، هدف می‌گذاریم، ازدواج می‌کنیم، بچه‌دار می‌شویم، می‌جنگیم و حتی عبادت می‌کنیم! 

آلیسِ من! اگر عبادت ما در بیداری رخ می‌داد، باید به «دیدار» منتهی می‌شد. اگر سالیانِ سال از سرِ عادتْ عبادت کردیم و تغییری و تحولی در احوالات ما و حتی زندگی مادی ما رخ نداد، نباید به اثرگذاریِ عبادت شک کنیم؛ باید به خودمان نگاه کنیم که خوابیم یا بیدار؟ و چون متوجه شدیم که خواب بوده‌ایم، تازه نخستین قدم‌ها را برای بیداری می‌توانیم برداریم.

نشانهٔ خواب بودن، آلیسِ من، بستگیِ دل است و تیرگیِ روح. اینکه ما عموماً ناخوش‌احوالیم و هر میزان موفقیت مادی هم نهایتاً آن رضایتمندیِ دلخواه را در ما ایجاد نمی‌کند، معنایش این است که ما در خوابیم، خواب می‌بینیم و مدام خواب‌ها را با هم عوض می‌کنیم. از خوابِ فقر به خوابِ ثروت می‌رویم؛ اما هنوز در قبرِ ذهنیت‌های تیره ــ در حسادت و مقایسه و خودخواهی و حرص و طمع ــ هستیم و برای همین، خوابِ ثروت هم که حتی ممکن است با محنت تعبیر شود، خوشحالمان نخواهد کرد. (ممکن است مرفّه شویم، اما خوشحال نه؛ و این را فقط کسی می‌فهمد که پس از عمری دویدن پی ثروت، به مال و منال رسیده اما هنوز وقتی با خودش خلوت می‌کند، آن گشادگیِ درون و خوشیِ دل را احساس نمی‌کند.)

آلیسِ من! کسانی البته با همین ترفندها، مردم را در فقر و مسکنت نگه می‌دارند و ثروت و رفاهِ مادی را بد و شیطانی جلوه می‌دهند. اما اگر اینها بد بود، اگر این کرهٔ شگفت‌انگیزِ زمین جای بدی برای زندگی بود، که خداوند همهٔ اینها را بر خوبانِ خویش هم حرام می‌کرد! کدام انسان بزرگ است که در فقرِ مادی زیسته باشد؟ کدام ولیِّ الهی و پیام‌آورِ برحق است که به نعمت‌های دنیا دستِ رد زده باشد؟ داستان، داستانِ استفادهٔ درست از این جهانِ باشکوه و شگفت‌انگیز است و البته، داستانِ بیداری.

و بیداری، آلیس، با رخدادِ عشق کلید می‌خورد. عشق، آلیسِ من، در همهٔ اطوار آن زیباست و یکی از زیباترین شکل‌های آن در عشقِ‌ میان زن و مرد جلوه‌گر می‌شود (که شاید بُن‌مایهٔ تقریباً تمامِ آثارِ هنری دنیاست). اما هر عشقی، اگر بدون «عشق به خویشتن» باشد، نهایتاً ما را به تجربهٔ حقیقی و تامّ عشق ــ و به بیداری ــ نخواهد رساند. اینکه بسیاری از رابطه‌ها با دوگانهٔ «عشق و نفرت» پیش می‌روند، به همین دلیل است؛ چون آن «یگانگیِ درونی» هنوز در طرفینِ عاشق رخ نداده و هر کسی، گم‌شدهٔ خویش را در دیگری ــ و نه در «خود»ش ــ‌ می‌جوید. به‌قول حافظ:

سال‌ها دل طلب جام‌جم از ما می‌کرد
آنچه «خود» داشت، ز بیگانه تمنّا می‌کرد!

اما عشق حقیقی به خود، آلیسِ من، عموماً در دلِ گذار از تجربه‌هایی حاصل می‌شود که ما آنها را «رنج» می‌نامیم. اما رنج، تعبیرِ ذهنیِ «درد» است. و درد، آلیسِ من، مقدس است. آن‌قدر مقدس که عطار می‌گوید:

به دریایی درافتادم که پایانش نمی‌بینم
به دردی مبتلا گشتم که درمانش نمی‌بینم…

و این «درمانش نمی‌بینم» یعنی «درمانش نمی‌خواهم!» که در گداخته شدنِ آدمی با شعلهٔ درد است که آتشِ عشق، چون خدا بخواهد، در دلِ آدمی زبانه می‌کشد و چون این آتش در دل شعله‌ور شد، دیگر هیچ آتشی بر آدمی کارگر نخواهد بود همان‌گونه که آتشِ نمرود، بر ابراهیم گلستان شد!

آلیسِ من! وقتی وجود آدمی از عشق به «خویشتنِ حقیقی» که از جنس «الوهیت» است لبریز شد، تازه ما می‌توانیم به دیگران عشق بورزیم و به آنان عشق بدهیم. این‌چنین عشقی، نه در طلب چیزی، که تنها در پی تجلیِ خویش است. در واقع، چنین عشقی نمی‌تواند ابراز نشود! و این عشق، بخواهیم یا نه، در قالب کلمات و نگاه و حضور و هر شکل دیگری، از آدمی منتشر می‌شود.

عشق اگر این‌گونه در آدمی بیدار شود، «خود» اگر عاشق شود، دیگر آن «نفْسِ خودبین» نیست که امر به بدی می‌کرد؛ بلکه آن «نفْسِ مطمئنه» و قراریافته در آغوش خداست که مولانا درباره‌اش می‌فرماید:

آن نفْس که شد عاشق، امّاره نخواهد شد…

می‌دانی چرا؟ چون در این نفْس، آلیسِ من، نفَسِ خدا جاری است؛ و خدا که امر به بدی نمی‌کند!

آلیس! ما اگر هنوز بیدار هم نیستیم، راهش این نیست که به خوابِ دنیا و گیر کردن در این «ماتریکس اعظم» و «پردهٔ پندار» ادامه بدهیم. راهش این است که هر روز، خودمان را در آینهٔ هستی تماشا کنیم، دست خدا در همه‌جا ببینیم، همهٔ موجودات را دوست بداریم و به انسان‌ها خدمت کنیم، و کاری کنیم تا رابطهٔ آدم‌ها با خودشان بهتر شود.

همنشنین بودن با زیبایی‌ها، آن‌هم هر روز و مدام ــ اعم از شعر و ترانه و درخت و گربه، همسر و فرزند و دوست، کاری که دوستش داریم… و نیز آیات دلرُبای الهی ــ کمک می‌کند رابطهٔ درونی ما با «خودمان» برقرار بماند و چون این شود، عشق ورزیدن به «جهان» خودبه‌خود رخ خواهد داد.

آلیس! هر روزی که در آن «عشق» را زندگی نکنیم، آن روز را «زندگی» نکرده‌ایم. پس چه خوب که هر شب، با خودمان خلوت کنیم و بپرسیم: «من امروز چه کارهایی را از سر عشق انجام دادم؟ چه شد که کم عشق ورزیدم؟ چرا رنجیدم؟ چرا تندی کردم؟ و چه می‌توانم بکنم که بیشتر و بهتر عشق بورزم؟»

و آن که سؤال کند، پاسخ را خواهد یافت. و باشد که آن پاسخ، «خودِ عشق» باشد که هر روز و هر آنْ به اطواری تازه بر آدمی متجلی شود؛ که فرمود: «او هر آن در تجلّیِ [تازه و متفاوتی] است…!»2

عشق شوری در نهاد ما نهاد/ جان ما در بوتهٔ سودا نهاد
گفت‌وگویی در زبان ما فکند/ جست‌وجویی در درون ما نهاد
داستانِ دلبران آغاز کرد
3

▫️علی‌اکبر قزوینی


  1. در ازل پرتوِ حُسنت ز تجلی دَم زد/ عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد… (حافظ، دیوان) ↩︎
  2. …كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ (الرحمن: ۲۹) ↩︎
  3. شیخ فخرالدین ابراهیم بن بزرگمهر متخلص به عراقی، دیوان. ↩︎