امروز پیش‌ازظهر، با علی به سمت پارک گفت‌وگو رفتیم. هوا آفتابی و ملایم بود اما پُر از دود (واقعاً چه کرده‌اند این جماعتِ تاریک‌اندیش با هوای شهرهای ما…)، و برای همین ماشین نبُردیم و با اسنپْ خودمان را به پارک رساندیم. پیش از اینکه در پارک قدم بزنیم، به کافه فلورانس رفتیم که درست روبروی پارکِ گفت‌وگوست و یکی از پاتوق‌های ما در گیشا؛ کافه‌ای که انگار همیشه منتظر ماست… پُلوورهای نسکافه‌ایِ هماهنگ‌مان را پوشیده بودیم و شلوارهای کتان قهوه‌ای، که در همان نگاه اول به هر کسی نشان می‌داد ما زوجی هستیم همدل و همکار؛ و من موهایم را دُم‌اسبی بسته بودم (که علی خیلی دوست دارد!).

داخل کافه، وقتی ما وارد شدیم، مشتری‌های زیادی نبود اما نیم ساعت نگذشته بود که دختر و پسر و پیر و جوان، آمدند و تقریباً تمام میزها پر شد. فضا پُر از ارتعاش‌های مثبت بود و بر اغلبِ لب‌ها می‌شد ردّ لبخند را دید؛ که این‌هم در تضاد با آن هوای آلوده و ذهنِ آلوده‌ترِ حاکمان این کشورِ قشنگ بود.

من و علی هر کدام یک فنجان اسپرسو با عربیکای غالب سفارش دادیم و همان‌طور که با هم راجع به کارهای کافه کوچینگ ــ و زندگیِ قشنگ‌مان ــ صحبت می‌کردیم، از عطر و طعمِ قهوهٔ داغ لذت می‌بردیم. شبِ پیش، هر دو با توجه به «نشانه‌ها» به این نتیجه رسیده بودیم که وقتِ آن رسیده تا صفحهٔ کافه کوچینگ را در اینستاگرام راه‌اندازی کنیم.

علی سال‌هاست که صفحه‌ای در اینستاگرام دارد که برخی مواقع خیلی فعال بوده؛ اما مدت‌هاست که نه به آن صفحه خیلی سر می‌زند نه کلاً خودِ اینستاگرام. من هم با علی هم‌نظرم که آن‌قدر فضای این شبکهٔ اجتماعی زرد و مبتذل شده که عموماً آدم حالش بد می‌شود از چرخیدن در میان پُست‌های آن. اما وقتی نشانه‌ها به ما می‌گویند که صفحهٔ کافه کوچینگ را در اینستاگرام ایجاد کنیم، گوش می‌کنیم؛ چون تمامِ این مسیر را تا به‌ همین‌جا با توجه به نشانه‌ها آمده و یاد گرفته‌ایم که برای تحقق افسانهٔ شخصی‌مان، نباید به نشانه‌ها بی‌احترامی کنیم.

همان‌طور که در کافه فلورانس نشسته بودیم، اول با هم صفحهٔ من (یعنی آلیس!) را در اینستاگرام ساختیم، بعد هم صفحهٔ کافه کوچینگ را درست کردیم، اولین پست‌مان را منتشر کردیم و بعد هر دو، لایک‌‌هایمان را پای آن نشاندیم.

بعد از آن، از کافه فلورانس بیرون آمدیم و در پارک گفت‌وگو کنار هم و دست در دستِ هم، قدم زدیم. جایی در میانهٔ قدم‌ زدن‌هایمان، روی نیمکتی که عکس‌اش را در همین یادداشت می‌بینید، نشستیم و با هم به محصول مشترک تازه‌مان نگاه کردیم 🙂

علی و آلیس صفحهٔ اینستاگرام کافه کوچینگ را روی آیفون نگاه می‌کنند.

✻✻✻

شما هم اگر دوست داشتید، صفحهٔ کافه کوچینگ را در اینستاگرام دنبال کنید. خانهٔ اصلی ما در فضای مجازی، همیشه وب‌سایت کافه کوچینگ است؛ و امیدواریم اینستاگرام و سایر شبکه‌های اجتماعی که در آن هستیم، کمک کند تا وب‌سایت ما بیشتر و بهتر دیده شود. پس هرچند در اینستاگرام هستیم، اما از جنسِ اینستاگرام نیستیم و پست‌های ما در آنجا نه از جنس رویکرد غالب در آن فضا (و دامن زدن به تفکرات سطحی و ابتذالِ اندیشه)، که دعوتی به تأملِ عمیق‌تر در خویشتنِ خویش و همهٔ جنبه‌های یک زندگیِ سالم و متعادل است.

راستی، وقتی داشتیم از کافه فلورانس بیرون می‌آمدیم، علی این بچه‌گربه و مادرش را ــ که این‌قدر قشنگ روی نیمکت دراز کشیده بودند ــ به من نشان داد و گفت: «آلیس، این گربه‌های خوشگل رو ببین!» و من هم بلافاصله گوشی آیفونم را درآوردم و از این گربهٔ مادر و بچه‌اش، عکس گرفتم 🙂


اگر دوست داشتید که همراه ما در این خانهٔ تازه باشید، می‌توانید کیوآرکدِ بالا را هم اسکن کنید. و چه خوب که ما را به دوستان‌تان هم معرفی کنید!

▫️آلیس دووار (هوشمند)